نامه ی دویست و چهارم
عده ی انگشت شماری از یاران "لنین" رهبر انقلاب بلشویکی روسیه، توانستند از تصفیه های مرگبار دوران استالین جان سالم به در ببرند و بعدها به مرگ طبیعی بمیرند. یکی از این افراد، "مولوتوف" بود که در دفتر مرکزی حزب، به مدارج مختلف رسید و دورانی دراز، همه کاره ی استالین بود و هم چنان تا دوران خروشچف و بعداز آن ماند تا به مرگ طبیعی مرد. این همان مولوتوفی ست که کوکتلی معروف دارد که خود حضرتش نساخته. در اواخر جنگ دوم که اتحاد شوروی برخی کشورها از جمله "فنلاند" را اشغال کرده بود، مولوتف وزیر جنگ استالین بود. در آخرین زمستان جنگ، از جمله اشکال مقاومت مردم و سربازان فنلاندی در مقابل قوای اشغالگر شوروی، یکی هم این بود که شیشه های ودکا را پر از مواد سوختنی می کردند و بر سر آن فتیله ای می گذاشتند و پیش از پرتاب به سوی سربازان شوروی، فتیله را روشن می کردند. مردم و سربازان فنلاندی این بطری ها را که بظاهر "مخلوط" بود، "کوکتل مولوتف" می نامیدند تا بصورت سمبلیک بگویند از آقای مولوتوف وزیر جنگ، به این صورت در فنلاند پذیرایی می کنند. ظاهرن این کار نتیجه هم داد و قوای شوروی بر خلاف خیلی کشورهای دیگر، فنلاند را پس از جنگ ترک کرد.
باری، این را می گفتم که چند نفری بیشتر نظیر مولوتف نبودند که عین "گربه ی مرتضا علی" خودمان، از هر طرف که رهایشان می کردند، با پا به زمین می نشستند و در حالی که بسیاری از هم پالکی ها و یارانشان، به جرم خائن، "ریوزیونیست"(تجدید نظر طلب) و "اپورتونیست"(سازشکار) در سیاهچال های سیبری پوسیدند یا سر و تن به تیغ و تیر استالین سپردند، ایناان تا دوران بعدی زنده ماندند. مثلن از برنامه های ضد استالینی خروشچف هم به سلامت گذشتند که سعی داشت با رو کردن دست استالین، قدرت همدستانش را در کمیته ی مرکزی کم کند، و اگرنه مثل استالین با نابودی فیزیکی، بلکه با نابودی روحی، روی رقیبان را کم کند. جالب است که تمامی روش های "ک. جی. بی" این روزها در جزیره ی ما هم به عینه تکرار می شود، چه از نوع استالینی اش، و چه از نوع خروشچفی اش. ما از ابرقدرت ها تنها در روش های پلیسی و شکنجه و کشت و کشتارشان کمک می گیریم. پیش از انقلاب نوع آمریکایی اش را تجربه کردیم و بعد از انقلاب نوع روسی اش را وارد کرده ایم.
داشتم از جناب خروشچف می گفتم که خودش هم در دوران استالین در دفتر مرکزی و از بزرگان بود، اما بعدن چنان حرف می زد که انکار همان دیروز به دنیا آمده است. چه ساده است قضاوت، وقتی آدم بر تپه های بلند تاریخ نشسته باشد و مثلن آدم هایی مثل مولوتوف، خروشچف و سوسولف و که و که ی دیگر را "گربه ی مرتضا علی" بخواند. آدم هایی که نظیرشان همه جا پیدا می شود. آدم هایی که خرما را بدون اندازه گیری هسته اش می خورند، و مثل جد بزرگوارمان، هنگام دفع هسته دچار مشکل می شوند. سیاست هم مثل خوردن خرماست، آدم باید اول هسته اش را جایی در آن پایین ها امتحان کند تا اگر "کالیبر"ش اندازه است، وارد بازار سیاست شود. بهرحال ترس از مرگ و بخطر افتادن جان شیرین، در همه هست، منتها اندازه اش کم و زیاد می شود. گاهی هم هستند که بمجرد گرفتاری چنان بر می گردند که از خود پاپ هم کاتولیک تر می شوند! و گاه به جای کلاه، سر را با کلاه می آورند! آدم بهتر است قضاوت نکند، چون معلوم نیست اگر خودش در چنان موقعیتی گرفتار آمد، چه خواهد کرد.
بهرحال، سال ها از این دوره ی تاریخی می گذرد تا آقای احسان طبری، کمونیست هفتاد ساله ی ایرانی در ده روز اول زندان در جمهوری، ناگهان به آغوش اسلام باز می گردد و مصاحبه ها می کند و کتاب می نویسد در شرح احوالات اسلام و غیره و غیره. این کمونیست اسلام پناه، در "کژراهه"، کتابی از مجموعه ی گفتارهایش در زندان، به تاریخ اتحاد شوروی هم می پردازد و از جمله به مولوتوف، سوسولف، گرومیکو، کاسیگین و دیگران هم اشاره هایی دارد. آقای طبری برای آن که نشان دهد چگونه همه ی آنها در جنایات استالین سهم داشتند، در یکی از بخش های شیرین کتابش "کژراهه"، بطور اختصار به توجیهات حضرت خروشچف در مورد همکاری با استالین می پردازد و از جمله در صفحه ی ۱۱۵ می فرماید:
"خروشچف در دفاع از خود می گوید؛ اگر مخالفت می کردیم، کسی حرف ما را باور نمی کرد. در میان مردم منزوی می ماندیم و نابود می شدیم". آقای طبری اضافه می کند که؛ "این فقط یک بهانه بود! بنا به شهادت خود وی (خروشچف) دو عضو پولیت بورو (دفتر یا هسته ی مرکزی حزب) یعنی "یوستی شف" و "یاکر"(به کارهای استالین) اعتراض کردند و اعدام شدند ولی زیر بار زور نرفتند و اگر این روش همه گیر می شد، استبداد استالین پدید نمی آمد".
