تبليغاتX
نامه های ایرونی - 495

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

ما گل های خندانیم، فرزندان ایرانیم

 

در صندوق خانه ی کوچکی که پشت اتاقمان بود، تمام کتاب های درسی مدرسه را نگهداشته بودم. مدرسه تمام شد و به مرکز آمدم. در اتاق های دانشجویی و خانه های مشترک، جایی برای آن یادگاری ها نبود. پس همه شان در کنار خیلی از کتاب هایی که در دوران مدرسه خوانده بودم، در خانه ی پدری ماند... به امید که صاحب خانه شویم و ماترک را به خانه ی خودمان منتقل کنیم. هنوز اما چندی از صاحب خانه شدنمان نگذشته بود که طوفان شد، و فکرها و نقشه ها همه بر باد رفت. هشت سالی از ابتدای مهاجرت هم به ویلانی در  سرزمین های دور و نزدیک طی شد تا به اینجا رسیدم و ماندنی شدم. تا ما به سامان برسیم، خیلی از بسامانی ها نا بسامان شد. پدر و مادر پیر و تنها هم خانه را فروختند و آپارتمان نشین شدند... و در آپارتمان کوچک پیرزن و پیر مرد، جایی برای آن یادگارها نبود. پس لابد دور ریخته شدند.

 

چند سال پیش، در سفری به وطن، پیش آمد تا کتاب های فارسی را که در سال های اول مدرسه تدریس می کنند، ببینم. و بعد کشیده شدم به مرور کتاب های درسی امروزی. دلم برای بچه ها که باید چه چیزها می خواندند، گرفت. از آن بدتر مقایسه ی ناخوش آیند این کتاب ها با آنچه ما داشتیم، بود. از هر طرف که نگاه می کردم، متاسفانه کتاب های گذشته روحیه و فضایی بهتر داشتند. از آشنایی که در کتاب خانه ی مرکزی کار می کند، پرسیدم؛ می شود جایی نسخه ای از کتاب های گذشته پیدا کرد؟ خندید! کسی را هم نمی شناختم که آن کتاب ها را نکهداشته باشد.

چند وقت پیش، بصورتی غیر منتظره، ماندانا خانم بیست تصویر از کتاب دوم دبستان آن سال ها برایم فرستاد. با شوق نگاهشان کردم و ... نه! از تفاوت های انگشت شمارشان این بود که این همه گرفته و عزادار نبودند. هوس کردم عکس ها را با شما شریک شوم، ببینم قضاوتم تا چه حد درست است.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |