تبليغاتX
نامه های ایرونی - 493

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

نامه ی دویست و سوم

 

شده به پنجره ای در بلندای عمارتی چهل و چند طبقه نگاه کنی و بگویی؛ پشت آن پنجره کی نشسته یا ایستاده؟ چه می کند؟ آن زن یا مرد یا کودک یا هر که هست، به فکرش می رسد که "در این قعر هزاران پایی" کسی دارد به او فکر می کند؟ ...

روزانه ده ها اتفاق در جهان سیاست رخ می دهد که از چشم باشندگان جهان مخفی می ماند. سال ها یا دهه ها می گذرد تا یکی از این هزار بر ملا شود. آن وقت آنها که با خبر می شوند، می خندند و بر احوال نحیف و درک ناپخته ی مردمان "دیروز" دل می سوزانند. همین هوشمندان که می خندند اما نمی دانند که در همان لحظه، خود بازیچه ی نمایش سیاستمند یا سیاستگرانی هستند که صحنه چرخان نمایش "امروز" اند. و گاه با چه اعتماد و اعتقاد و عشقی به ساز صحنه چرخان سیاست، می رقصند بی آن که ذره ای باور کنند که احساسات و عواطف صادقانه شان به بازی گرفته شده است...

یادم نیست فکرم از کجا به کجا کشیده می شد، یا در اصل می پرید، که دفعتن یاد یکی از این بازی های مضحک افتادم که سال ها پیش در کتاب خاطرات سیاستمداری خوانده بودم. صحنه ای خنده دار، و در عین حال اشک آور. نیم ساعتی در کتاب مربوطه گشتم تا حکایت را پیدا کردم اما دیدم پیش از شرح واقعه، باید کلی توضیحات بدهم تا به عمق مضحک بودن قصه پی ببری.

سال آخر جنگ دوم جهانی ست، رضاشاه رفته، ایران هنوز در اشغال قوای متفقین است، یک آزادی نیم بند باضافه ی خر تو خری تماشایی در جریان است، حزب توده دو سه سالی ست تاسیس شده و حالا هشت نماینده هم در مجلس شورای ملی دارد، اقلیتی به نام "فراکسیون توده ای ها". اقلیت سی چهل نفری هم از ملیون به رهبری دکتر مصدق، در مقابل اکثریتی به رهبری سید ضیاء طباطبائی که از طرفداران سیاست انگلیس اند و تعدادشان نصف نمایندگان، یعنی پنجاه نفر است. استالین در مقابل نفت جنوب که در دست انگلیسی هاست، تقاضای امتیاز نفت شمال را کرده و قوای شوروی هنوز ایران را ترک نکرده و آذربایجان و... در این اوضاع و احوال، قوام السلطنه مامور تشکیل کابینه می شود و از جمله قول می دهد که قضیه ی نفت شمال و اشغال ایران و مشکلات دیگر را حل و فصل کند. اما پیش از همه باید از مجلس کسب اعتبار کند تا بتواند نخست وزیر شود. اکثریت مجلس به رهبری سیدضیاء با برنامه های قوام، بخصوص مذاکره بر سر نفت شمال با شوروی، موافق نیستند(این انگلیسی ها با آن چشم های چپشان). پس قوام رای اعتماد نخواهد آورد... اما ... ایرج اسکندری یکی از هشت نماینده ی حزب توده در خاطراتش می نویسد؛(خلاصه شده. توضیحات داخل پرانتز از من است)

"فراکسیون ما(توده ای ها) به قوام رای تمایل داد و شاه او را مامور تشکیل دولت کرد. اکثریت مجلس با او(قوام) مخالف بود... انگلیسی ها هم مخالف بودند که قوام با شوروی ها مذاکره کند، پس تصمیم به برانداختن قوام گرفتند. ما برای این که این اتفاق نیافتد یک سیستم البته ابستروکسیون (حرکتی انحرافی) درست کردیم و چون چندان وقتی برای خاتمه ی دوره ی مجلس باقی نمانده بود ... در شهر روزنامه فروشی را که روزنامه های حزب توده... را می فروخت، با تیر زده و کشته بودند. معلوم شد اینکار را خلیلی(از طرفداران سید ضیاء) مدیر"اقدام" ترتیب داده... اتحادیه ی کارگران(وابسته به حزب توده) این وضع را علم کرد و هر وقت لازم میشد جنازه ی(روزنامه فروش) را بطرف مجلس می آوردند. وکلای اکثریت از ترس مردم، جلسه را ترک و مجلس را از اکثریت می انداختند. به محض اینکه مجلس اکثریت پیدا میکرد و می خواست که دولت و برنامه اش را مطرح و ساقط کند، فورا می گفتیم جنازه را برداشته و می آمدند و وکلای اکثریت از در مخفی در می رفتند و مجلس از اکثریت می افتاد. به روستا (سرپرست اتحادیه ی کارگری) می گفتیم آقا، جنازه را دفن نکنید... بدین ترتیب مجلس به آخر رسید و... قوام کار خودش را کرد..."(خاطرات سیاسی ایرج اسکندری، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور، ۱۳۶۶، فرانسه، ص ۸۴)

حیرتا! فکر می کنی جنازه ی آن جوان چند وقت دفن نشده؟ خودت را جای خانواده اش بگذار! و یادت باشد چون روزنامه ی حزب توده را می فروخته، کشته شده! حالا جسدش در دست "حزب طراز نوین طبقه ی کارگر" شده است چماق، تا طرفداران سید ضیاء را با آن تار و مار کنند! فکر می کنی چند نفر از آن کارگران سمپات حزب توده که هر روز آن جنازه را بر دوش می گرفتند و جلوی مجلس می آوردند، از سر صدق و علاقه فکر می کردند دارند برای افتخار و اعتلای میهن فعالیت می کنند؟ به اعضاء و سمپات های حزب توده در سراسر کشور فکر کن که از این قتل، ابراز انزجار می کردند، و با رگ های برآمده می خواستند خرخره ی سید ضیاء را بجوند؟ چند نفر در آن روزها بر سر این قضیه دست به یقه شدند و هرکدام به خیال خودشان از "حقیقت مطلق" دفاع می کردند؟ اگر یک روز، کسی در جلوی مجلس می رفت بالا و واقعیت داستان را برای مردم جسد به دوش تعریف می کرد، فکر می کنی چند نفر باورش می کردند؟ چه تهمت هایی به او می زدند؟ چه به روزگارش می آوردند؟ به اقلیت "ملیون" در مجلس فکر کن که از این نمایش با خبر بودند، اما چون با سید ضیاء و انگلیس ها مخالف بودتد، دم بر نمی آوردند!

کشتن روزنامه فروش البته جنایت است، اما این عمل با جسد او چطور؟ جنایت نیست؟ مثلن فکر می کنی فقط "توده ای"ها از این کارها کرده اند؟ چقدر از کارها و اعمال آیت الله کاشانی در فاصله ی ۱۳۲۷ تا پس از کودتای ۱۳۳۲ بر ملا شده؟ یا حسین مکی؟ یا جمال امامی؟ یا ... هی هی جبلی قم قم!

 

گفت رفتم خانه، دیدم کسی بغل زنم خوابیده. چاقو را کشیدم و با عصبانیت لحاف را پس زدم، دیدم عجب! آقامهدی خودمان است! آقا سه تایی آنقدر خندیدیم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |