تبليغاتX
نامه های ایرونی - 490

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

نامه ی دویست و دوم

چرا همین امروز باید رفته باشم، بی حوصله، دست کرده باشم در کمد، بی تصمیم، یکی از آلبوم ها را بیرون کشیده باشم، از سر دلتنگی، تا با فنجان قهوه ام تقسیم کنم. آن وقت از پشت صفحه ای، بی انتظار، سرک بکشی، با آن لبخند، در ساحل رامسر! ... و من به تنها عکسی که از تو دارم، نگاه کنم، آنقدر که سال ها در چند ثانیه فشرده شوند... که راندیم تا شمال، در سکوت! تو باید به رامسر می رفتی و من به بابلسر. صبح ها بیرون می آمدیم، هر کدام به سویی می راندیم. دو روز بی تو، و دو شب با تو ... و باز راندیم تا ابتدای آمدنمان، همه ی راه، همه ی سفر کلامی نگفتیم. بیشتر نگاه بود، پر از خواستن، و گاه خنده ای، از شوق بودن. بلندترین جمله را تو، در راه بازگشت گفتی؛ "میتونم رادیو را روشن کنم؟" و من سر تکان دادم. همین... و "فرناندو"، فضا را پر کرد ...

"آن شب چیزی در آسمان بود..." نه! جای هیچ حسرتی نمانده! عکس را بر می گردانم؛ "من" نوشته است؛ "برای تو، پنجم شهریور، من!". همین! نه نامی از "تو" هست، نه نشانی از "من"! و زیرش "تو" این شعر را نوشته است؛

نگاهم با ابر بود،

که نامت بر انگشتم نشست.

دهان گشودم تا عادت را بخوانم

پرواز کرد،

چونان پاره کاغذی

در پیچ پیچ باد.

ابر در چشمم آب شد.

عشق را

در بستر خالی خواباندم،

با لای لای یک برگ.

بی باران..

 

رسیدیم، مرا رساندی، نگاه کردیم، لبخند زدیم، سر تکان دادیم، ... و تو رفتی... همین!

از همانجا، تمامی پنجم شهریورماه ها، بی تو گذشت.

 

چرا همین امروز باید ...

 

بسیار گشتم، تا پیدایش کردم. "فرناندو" را. آن وقت نشستم و با "آبا" دوباره، هزارباره خواندم؛

 

There was something in the air, that night

The stars were bright, Fernando

If I had to do the same again,

!I would,  my friend, Fernando

اوهوم!

 

"آن شب چیزی در آسمان بود ... نه! جای هیچ حسرتی نمانده!

اگر باید دوباره هم،

همان خواهم کرد".

 

سالروز تولدت شیرین.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |