نامه ی دویست و یکم
حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح نسبت به وجود "جریان سایه" در ایران هشدار داده و گفته که جبهه ای برای تضعیف و جنگ روانی علیه دولت تشکیل شده است! (راستش منم دیگه متقاعد شده ام که تقصیر دماغ لعنتی ممدسن است. چون از هر طرفی ریگ پرتاب کنی، بازم میخوره به دماغ ممدسن!)
آقای فیروزآبادی جریانات سیاسی داخلی را متهم کرده که خواسته یا ناخواسته با دشمنان همراهی می کنند. (اینم راست میگه، به علی. بنای جمهوری را طوری گذاشته اند که هر چی بگی "جنگ روانی" و "همراهی با دشمنان"است)
ایشان گفته است: "آنها جناح های سیاسی داخلی و کارگزاران انقلاب اسلامی هستند و دست اندر کار بعضی وسایل ارتباط جمعی و همه ما آنها را خودی می دانیم". (یعنی کرم از "خود" درخته؟)
تیمسار "خودی" ها را متهم کرده که "جریان سایه تشکیل داده اند و نه تنها با دولت همکاری نمی کنند بلکه از طریق یارگیری های خود، برای دولت کارشکنی و جنگ روانی راه می اندازند". (اینم درسته! وقتی "هری پاتر" هم جاسوس صهیونیزم از آب در می آید، تنها راه رهایی، همکاری با دولت است.)!
یادت هست که این دولت با تقلب و پشتیبانی چه گروه و نیرویی از صندوق "انتخابات آزاد" بیرون آمد؟ حالا تیمسار مربوطه از سیاست های اقتصادی و اجتماعی دولت فعلی حمایت کرده و گفته که "دولت احمدی نژاد هر روز گام بزرگتری در خدمت به اسلام و انقلاب و مردم بر می دارد". (نگرانی من اینه که "بزرگی" گام ها، باعث بشه خدای ناکرده جای دیگه عیب کنه. اونوقت خر بیار و باقالا بار کن!)
اشکالی ندارد اگر "ایران" جزو "اسلام" و "انقلاب" نیست. حالا دیگه خود "مشداسلام" هم صدایش در آمده، پس بهتر که کسی در "خدمت" به ایران "گام های بزرگ" بر ندارد. جایی که "تیمساران" در اقتصاد و فرهنگ و سیاست و... مو و زیر ابرو و شلوار و اینا ... صاحبنظرند، اقتصاد دانان و نمایندگان و مسولین جمهوری بیخود می کنند از وضع مملکت اظهار نگرانی می کنند. "شهر قصه" است دیگه! آخرش هم فیله می افته و دندونش می شکنه!
پی نوشت: فراموش کردم بگم که تیمسار بگیر و ببند بانوان و آرایشگاه ها و مسایل مهمی از این قبیل را "شاخص عمکرد دولت" نامیده و گفته اند؛ "برای حل معضلات اجتماعی، با مزاحمان جامعه و اشرار و اوباش (اسم های مستعار مردم!) که در دهه گذشته به نام آزادی، میدان پیدا کرده بودند، قاطعانه برخورد می شود". (تا اشرار باشند، "میدان آزادی" را دو دستی تقدیم تیمسارها کنند)
داستان آن جیب بر را شنیده ای؟ وقتی همه گفتند؛ بگیرید دزد را، فریاد زد "آی مردم، دزد! دنبال من بیایید تا پدر سوخته را نشانتان بدهم.. ".

خدای من! در چهره ی این تیمسار چه رازی هست که تا نگاهش می کنم دستگاه باورم آژیر می کشه؟