در ساعات اولیه ی صبح اول ژانویه ی ۱۹۹۹ از یک میهمانی بر می گشتیم، همراه دوستی به خانه اش در کناره ی شهر پاریس می رفتیم که در گفتگوهای مستانه در مترو، به فکر خانه ی شخصی افتادیم! به خانه هم که رسیدیم، ساعاتی جلوی قامپیوتر نشستیم و طرح و نقشه هایمان را برای خانه ی شخصی پیاده کردیم و ...
هفت هشت ماه بعد، دوستمان صاحب خانه شد! من اما هم چنان از این معمار به آن مهندس، مراجعه می کردم. تا اواخر مارس ۲۰۰۷، با هفده مهندس و معمار و شرکت ساختمانی وارد مذاکره شدیم، گاه طرحی هم ریختند و نقشه را تا جایی پیش بردند. یکی شان تا آنجا پیش رفت که وادارم کرد زمین را و پلاک را هم بخرم و ... کلی هم خرج مصالح کردیم و ریختیم روی زمین! اما این یکی هم غیب شد، مثل آنهای دیگر، نقشه را در جایی رها کرد و گم و گور شد. گفتم شاید خیال می کنند طرح یک ویلای چند طبقه در کناره ی مدیترانه در سر دارم، با جاکوزی و استخر و سونا و نمی دانم چه و چه. همین که می فهمند به یک خانه ی قدیمی و ساده فکر می کنم، توی ذوقشان می خورد ... وگرنه چطور می شود این همه مهندس و معمار، از شمال غربی ایالات متحد، تا اروپا و حتی اصفهان و خراسان رضوی خودمان، هرکدام در جایی و به بهانه ای جا بزنند!
فروردین گذشته، یعنی یازده ماه پیش، روزی از سر بی حوصلگی قضیه را با محمدخان "خط خطی" در میان گذاشتم و ...
ای کاش از ابتدا سراغ محمد رفته بودم. به راستی این مرد، عجب پشت کاری دارد! خونسرد و آرام پیش رفت، برای هر ناز و کرشمه، نسخه ای پیچید و بی هیچ انتظار و توقعی، پخته و تجربه دیده، واسطه شد و مرا به یکی دو مهندس و معمار معرفی کرد و به شرکت های ساختمانی جورواجور برد و... با همه ی ادا و اطوارهای دو طرف ماجرا ساخت و پادرمیانی کرد و نارسایی های کار معماران و طراحان و برنامه ریزان را خودش جمع و جور کرد، داوطلبانه جاهای خالی را پر کرد و هرجا ناامید می شدم، امیدواری می داد و ... باری، کاری کرد تا بعد از هشت سال دربدری و چهار سال اجاره نشینی، که خودش تجربه ای بود جانانه، بالاخره از راه دور، صاحب خانه شدیم!
حالا که در آستانه ی نوروز، مشغول اسباب کشی ام، لازم بود تا سوای تشکر از محمدخان خط خطی و مهندس خامنه زاده و سرکار خانم مهندس ایرجی راد، از همه ی دیگران بابت یاری شان در این سال ها تشکر کنم. از همه ی آنها که در این چهار ساله آمدند، سراغی از من گرفتند، گاه مدتی ماندند و از گرما و مهربانی دریغ نداشتند، از همه، به راستی سپاسگزارم. بی شما چگونه ممکن بود تا همین جا هم بیایم و بمانم؟ صمیمانه بگویم که بودن شما در تمام این مدت، بزرگ ترین انگیزه ی من برای ادامه ی کار بوده است.
یک تشکر بزرگ هم به یک نفر بدهکارم، از صمیم قلب، به سعیدخان حاتمی که بی ادعا و بی حرف، یاری هایش به وبلاگستان فارسی به راستی تاثیر گذار و ارزشمند است، همیشه هم با زبان و رویی خوش آماده ی کمک بوده و هست. شاید بی سعید حاتمی، از دوستانی چون شما هم محروم می ماندم. او بانی ارتباط بوده و با وجود کار و درس و سر و همسر، انگاری همیشه یک ساعت بیست و پنجم در شبانه روزش هست که بی دریغ در اختیار وبلاگستان فارسی بگذارد. خبرش را هم دارم، کم و بیش، که در همه ی زمینه های زندگی همین طور خوش برخورد، موفق و آزاده است، بی لاف و دروغ!
خوب، فکر کنم از شر "نامه های ایرونی" هم راحت بشویم و نفسی بکشیم، به اتفاق، بخصوص که دیگر آنقدر "نامه ها..." و "ایرونی ..." زیاد شده که جایی برای "نامه های ایرونی" نمانده! همان بهتر که جل و پلاس را از وبلاگستان بیرون بکشیم. اما تا در خانه ی جدید جا بیافتم و کوهی از مطلب و اثاثیه را در اتاق ها جا بدهم، چند ماهی وقت می برد. فکر کردم فعلن کف اتاق ها را با یک گلیم یا جاجیم "ایرونی" بپوشانم و گل و سنبل و متکایی بگذارم و نوروز امسال را بهرحال در همین اتاق های نیمه خالی خانه ی تازه از عزیزان پذیرایی کنم تا دیدارهای شما، شوق جنبیدن و مرتب کردن و چیدن وسایل را در من بیدار کند و سریع تر کار کنم.
برای یافتن آدرس تازه، کافی ست بین علی و اوحدی یک خط فاصله بیاندازید. این طور:
ali-ohadi
و البته برای آن که "ناکام" نشوید، "دات کام" را هم در انتها فراموش نکنید! وعده ی دیدار در اینترنت، دست چپ، در اول، پلاک یک! این وبلاگ را هم به زودی تعطیل می کنم.
امید که چهارشنبه سوری خوش گذشته باشد و "زردی" ها را داده باشید و "سرخی" گرفته باشید. روز ۲۴ اسفند، سالروز تولد رضاخان میرپنج که برای انتخابات انتخاب شده هم، بجای من کلی بخندید!

نوروزتان شاد، و سرسبزتر از پار و پیرار باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت   توسط علی ابن عباس
