تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

وین گله را نگر!

 

محمد باقر ذوالقدر معاون امنیتی و انتظامی وزیر کشور در همایش مسوولان بسیج استانداری ها گفت: "تفکر بسیجی نظام اداری کشور را اصلاح خواهد کرد." وی که از فرماندهان سپاه و بسیج است، اضافه کرد؛ بسیج وزارت کشور به دلیل نقش حاکمیتی و تعیین‌ کننده، و به دلیل تنوع وظایف وزارت کشور، اثرگذاری بیشتری دارد و می‌تواند در اصلاح نظام اداری مؤثرتر عمل کند.(بی بی سی)

 

می دانی منظور آقای ذوالقدر از "تفکر بسیجی نظام" و "نقش حاکمیتی و تعیین کننده"، "اثرگذاری بیشتر" و "اصلاح نظام اداری موثرتر" چیست؟

انتخاباتی در راه است، و انتخابات های دیگری از پی می آیند. اگر در دوره ی گذشته بسیج ناچار بود از بیرون وزارت کشور تدارک شناسنامه ببیند و هر نفر در چند حوزه، چندین رای بدهد تا رییس جمهور اختراع کند و بعد از گوشه و کنار بگویند "در انتخابات تقلب شده" و کمی تا قسمتی گند کار در آید، و البته مثل همه ی موارد دیگر صداهای معدود را هم ساکت کنند، و از بدنامی بیشتر جلوگیری کنند، حالا بیش از یک سال است که آقای ذوالقدر به وزارت کشور نقل مکان کرده و دارد بدنه ی وزارت کشور را از سر تا پا "بسیجی" می کند. "تنوع وظایف وزارت کشور" یعنی از ساخت و ساز شناسنامه تا برگزاری انتخابات و نظارت بر حوزه ها! از این پس خود بسیج برگزار کننده ی انتخابات و برنامه های دیگر است، و البته دست در دست شورای نگهبان به بالا!

 

این یعنی که اگر حواسشان نبود و از دستشان در رفت و گروهی به نام "اصلاحات چی" به مدت هشت سال، دردسرهایی درست کردند، از این پس "سلمانی"ها تعطیل، اصلاحات، بی اصلاحات. آن اقلیتی که خیال می کرد می تواند از درون نظام تغییراتی بدهد، ول معطل است. حالا که آن فرصت هشت ساله را بر باد داد، دیگر با وجود یک وزارت کشور سرتاپا بسیجی، حتی اگر چهل میلیون هم رای بدهند، پای هیچ کدام از آن گروه به اصطلاح "اصلاحات چی"، به نزدیکی های درگاه مجلس و پست های کلیدی هم نمی رسد. آن فرصت از دست بشد. این بار همه چیز بصورت بنیادی بسیجی می شود. به این می گویند؛ "نقش تعیین کننده"، "اثر گذاری بیشتر" و "اصلاح نظام اداری"، یعنی اصلاح اصلاحات!

 

کجایند آن خوش به احوالان که دو سال پیش می گفتند؛ با این سخت گیری ها و بگیر و ببندها، محال است بشود مردم را به روزگار "پیش از اصلاحات" بازگرداند؟ بنظر می رسد با وجود تنها ۲۸ روزنامه ی باقی مانده که اکثریت قریب به اتفاقشان هم "بسیجی" هستند، دیگر هیچ نهاد مستقلی هم نمانده تا حرفی از جنس دیگر بزند!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و نهم (۲)

آقای اسکندر دلدم می نویسد هویدا هم جنس باز بود و با بعضی از افراد کابینه اش هم شواهد فراوانی موجود است که "اشاره به آن موارد سبب آلودگی قلم ما می شود"! اما بلافاصله این قلم از قول مجله ی لایف(کدام شماره؟ کی؟) "آلوده" می شود؛ از اعضای کابینه ی هویدا یکی هم غلامرضا کیانپور، وزیر دادگستری و اطلاعات، معروف به "شاپور خوشگله" بود که ... در مجالس به ضرب گرفتن و گرم کردن مجلس مشغول می شد و "روابط نامشروع هم با هویدا داشت"! و اضافه می کند که "شاپور خوشگله" تا قبل از رسیدن به مناصب دولتی در کافه های ساز ضربی لاله زار و کوچه ی ملی ویلون می زد(ص ۱۸۲)

 

اگر ندانی این کتاب در ذم دوران پهلوی و زشتی های هویدا نوشته شده، گاه روایت ها به گونه ای ست که اگر اسامی را برداری، انگار نویسنده در مورد دوران حاضر نوشته است؛ (مثلن ص ۲۰۲) ولخرجی ها سر به فلک کشیده بود. در عرض ۵ سال ۹۳ میلیارد دلار کالای خارجی خریداری شد. کشتی ها در بنادر ایران ۲۵۰ روز برای تخلیه کردن کالاهای خود انتظار می کشیدند و دولت هر سال یک میلیارد دلار خسارت این تاخیر را می پرداخت. محموله ی کشتی ها به علت توقف زیاد معمولن فاسد می شدند. میوه های فاسد شده را در خلیج فارس خالی می کردند. محموله های برنج در حرارت و هوای مرطوب جنوب ایران، تدریجن به پلو تبدیل می شد.(با وجود مرغ و سیب زمینی وارداتی در آن سال ها، قاعدتن اهالی جنوب باید با "چلو مرغ" و ته دیگ سیب زمینی دلی از عزا درآورده باشند!)

 

از قول یکی از مقامات ساواک در مصاحبه با کیهان، می نویسد: در جشن های ۲۵۰۰ ساله در شیراز هم زمان با پخش نطق معروف شاه سابق که گفت؛ "کورش آسوده بخواب که ما بیداریم"، یک رادیوی اوپوزیسیون(رادیو ی ملی) خبری پخش کرد که برخلاف ادعای شاه که می گوید ما بیداریم، در صد کیلومتری تهران و در روستایی به نام "خشک رود" یک سرهنگ اخراجی به نام "مصطقی پناه"، زمین های زراعتی مشتی زارع بدبخت را به زور سر نیزه ی ژاندارم ها تصاحب کرده. چند سطر پایین تر می نویسد؛ با وجودی که زارعین از یک سال پیش به همه ی مراجع شکایت برده بودند، معلوم شد هویدا و سپهبد یزدان پناه و یکی از پسران ارتشبد اویسی، از سرهنگ "دادفر" حمایت می کردند.(سوای آن که از بین آن همه فجایع، تصاحب زمین های یک روستا را بزرگ نمایی کرده، در طول چند سطر، سرهنگ اخراجی "مصطفی پناه" هم تبدیل به سرهنگ "دادفر" شده است)!

 

کتاب از شدت مضحک بودن، گاه لج آدم را در می آورد. در فصل های پایانی، از قول کیهان و خاطرات خلخالی و... به شرح دو محاکمه ی کوتاه مدت هویدا (پیش و پس از نوروز ۱۳۵۸) و جریان اعدام او می پردازد. در محاکمه ی اول، ساعتی پس از نیمه شب هویدا را بی خبر از خواب بیدار می کنند و به جلسه ای می آورند که سیصد تماشاگر داشته، یک دادستان، چند نفر قاضی که آقایان جنتی و هادوی و غفاری هم از جمله ی آنها هستند. نیم ساعتی صورت اتهام ها را می خوانند که به جوانی و سال های تحصیل هویدا هم مربوط می شود؛ به جرم فساد و قاچاق و از این حرف ها. بعد می گویند، آخرین دفاعت را بکن. طبق مستندات و شواهدی که عباس میلانی در "معمای هویدا" ارائه کرده، بازرگان و دولت موقت معتقد بوده اند که محاکمه ی غیر علنی و اعدام سریع، باعث تخریب انقلاب در چشم جهانیان می شود. آنها اصرار داشته اند محاکمه علنی باشد. گویا خمینی متقاعد می شود و محاکمه را متوقف می کند. اما دوباره بعد از عید به خلخالی دستور می دهد که قال قضیه را پنهانی بکند. طبق نوشته های کیهان و خاطرات خلخالی، یک روز ظهر، هویدا را می اورند تا در خدمت آقایان نهار بخورد. سر نهار خلخالی می گوید؛ مشروب می خورید، آقای هویدا؟ هست، اگر بخواهید. هویدا هم می گوید دست بردار آقای خلخالی، سربسرمان نگذار. بعد از نهار، درهای زندان را می بندند و تلفن ها را قطع می کنند. آقای خلخالی در خاطراتش می گوید؛ تلفن ها را گذاشتم توی یخچال و گفتم در های سالن را ببندند و تا پایان کار نگذارند کسی خارج شود. یعنی همان چند خبرنگار حاضر هم تا پایان کار، اجازه نداشته اند خبر را به بیرون گزارش کنند. جلسه ای سرپایی تشکیل می شود و هویدا فرصت می خواهد تا دلایلی برای دفاع از خود جمع آوری کند. اما حکم اعدام صادر می شود و بمجردی که وارد حیاط می شوند، گویا غفاری از پشت، دو گلوله به گردن هویدا می زند. چون درد سختی می کشیده، خواهش می کند خلاصش کنند. شخصی به نام کریمی هفت تیر را از دست غفاری می گیرد و تیر خلاص را می زند...

 

پیاده از ساحل به خانه می آییم. حمید که دو سال بعد از انقلاب به دنیا آمده، می گوید؛ چطور می شود با کسی نهار خورد و یک ساعت بعد، این طوری اعدامش کرد؟ می گویم؛ قصاب ها معمولن یک حبه قند در دهان قربانی می گذارند، تا مرگش شیرین باشد! ناباورانه نگاهم می کند. چند دقیقه ای ساکت قدم می زنیم. می گوید؛ چه اصراری بوده آدمی را که می توانست از آن همه دزدی و غارت و جنایت زمان شاه حرف بزند، به این سرعت و پنهانی بکشند؟ می گویم؛ مساله ی چندان پیچیده ای نیست، حمیدجان! چرا بسیاری از فراریان، از جمله فرح پهلوی و برخی از وزرای کابینه های هویدا که در خارج اند، حاضر نشده اند با عباس میلانی صحبت کنند و در مورد زندگی و روزگار هویدا، اطلاعات بدهند؟ از طرف دیگر در هیچ کدام از این کتاب ها، حتی در ادعا نامه ی بلند بالای دادستان انقلاب هم هیچ اتهام دزدی به هویدا نسبت داده نشده. در حالی که تمامی خانواده ی شاه، نخست وزیران و وزیرانش با سگ و گربه و میلیاردها دلار، از مدت ها پیش فرار کرده بودند. چرا هویدا ماند؟ در حالی که برخی از همین گریختگان، از جمله داریوش همایون وزیر اطلاعاتش، تا صبح روز ۲۲ بهمن در زندان بودند؟ همان روز نگهبانان ساواکی هویدا فرار کرده بودند اما او تلفن می زند و از طریق داریوش فروهر خود را تسلیم نیروهای به اصطلاح انقلابی می کند! چرا؟ او سیزده سال نخست وزیر شاه بود و پیش و بعد از آن هم وزیر دارایی و وزیر دربار. از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۷، در هرم قدرت بود. اگر خود دزدی نکرد، شاهد آن همه فجایع و دزدی ها و معاملات و جنایات بود و دست کم با سکوتش، همه ی آنها را تایید و یاری کرد. اما اگر با دقت به وقایع این سال ها، از جمله ۱۳۴۲ به بعد نگاه کنی، او بسیار چیزهای دیگر هم می دانست! و مثلن همو ترتیب خروج احمد خمینی و خانواده را می دهد تا در نجف به پدرشان بپیوندند! هم زمان با او، وزیر اوقافش، دکتر آزمون را هم که یک آخوندزاده بود، اعدام کردند. هویدا به اعتبار کدام پشتوانه، خوش خیال بود و ماند؟ در یک محاکمه ی علنی و منصفانه، چه چیزها ممکن بود بگوید؟ روز ۲۲ بهمن تمامی ساواک و پرونده هایش، درسته به دست مردم افتاد. همان وقت هم روزنامه ها نوشتند که بیش از چهل پرونده ی ساواک مفقود شده است! این پرونده ها چه بود؟ در مورد کی ها بود؟ در حالی که تمامی شکنجه گران به دام افتادند، چرا تنها سه نفر از آنها که متخصص بازجویی و شکنجه ی مذهبیون بودند، اعدام شدند؟ سرنوشت بقیه که مختصص ملیون و چپی ها و مخالفین دیگر بودند، به کجا کشید؟ آزاد شدند؟ یا بی سر و صدا به خدمت دستگاه تازه در آمدند؟

 

از این گونه سوال های بی جواب، بسیارند. سوال اصلی اما این است که با واقعیاتی که نسل ما مشاهده کرده و بسیاری از آنها در "معمای هویدا" آمده است و مجموع فجایع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دوران شاه که در هر کتاب تاریخ معاصر کم و بیش به آنها اشاره شده، پانزده سال مسولیت های بالای هویدا و نامه ی اعمالش نشان می دهد که بعداز شاه و یکی دو تن از افراد خانواده اش، هیچ کس به اندازه ی هویدا به نارضایتی مردم و زمینه سازی برای انقلاب، کمک و یاری نکرده است. می خواهم بگویم تمامی نیروی فعال مخالفین شاه، از چپ تا راست، مسلمان و نامسلمان نمی توانستند بدون کمک ناخواسته ی امثال هویدا جامعه را علیه سیستم قبلی بشورانند. تصور می کنم اگر نه گروه های مخالف دیگر مانند فدائیان و مجاهدین و ملیون و غیره، دست کم مذهبیون بسیاری از آنچه دارند را مدیون آدمی به نام هویدا هستند. چرا باید او را بی محاکمه اعدام می کردند؟ فکر نمی کنی کتاب هایی نظیر شاهکار آقای اسکندر دلدم برای این تولید نمی شوند که مسایل را روشن کنند. بلکه آنها تولید می شوند تا صورت مساله را پاک کنند؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و نهم (1)

 

کتاب البته به منظور خنده و تقریح نوشته نشده اما به اندازه ی "دایی جان ناپلئون" خنده دار است! با حمیدخان روی چمن کنار ساحل ولو شده ایم. لابد کسانی که روی ماسه ها تن به آفتاب داده اند، از خود می پرسند؛ این دو دیوانه در آن کتاب چه پیدا کرده اند که اینقدر با مزه است! هیچ به یاد ندارم این کتاب چطور و از کجا میان قفسه های من پیدا شده اما مثل چند کتاب دیگر در این چهارماهه، به لطف حمیدخان که تمام وقت آزادش را صرف مرتب کردن و فهرست بندی این کتاب ها کرده، کشف شده است! 

 

اینقدر یادم هست که رضا گفت امروز برویم سراغ "خاوران". دو خط مترو عوض کردیم و از میان بیشه ای دراز گذشتیم تا رسیدیم به محله ای با کوچه های تنگ و باریک. "خاوران" جایی همان جاها بود. یک انتشاراتی نو بنیاد که چند سالی بیشتر از تاسیسش نمی گذشت. "معمای هویدا" را تازه منتشر کرده بود و اصرار داشت ببریم. تخفیف بالایی هم داد تا به اکراه برداشتم. کتاب های تازه را معمولن در اولین فرصت ورقی می زنم و انگار که مراسم معارفه، نگاهی به سر تا تهش می اندازم تا بعدن سر فرصت بخوانم. "معمای هویدا" را اما نشد که زمین بگذارم. انگار که ۱۶ ساعت قطار پاریس تا خانه، بیش از یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید. شاید هم به این دلیل بود که خود سال های نخست وزیری هویدا را به عنوان یک فعال سیاسی زندگی کرده بودم. با این همه منکر نمی توان شد که اثر عباس میلانی به جذابیت و شیرینی یک رمان خوب، مرا تا آخر با خود کشید و برد و در انتها، مثل هر شاهکار دیگر، اندوه تمام شدنش بر تنم ماند. بخصوص که از سفری بلند و دیدارهای دوستان، دوباره به خانه ی تنهایی ام بازگشته بودم. کریسمس شش سال پیش بود.

 

از طریق "معمای هویدا" و عباس میلانی بود که دریافتم دو کتاب دیگر در مورد امیرعباس هویدا، در ایران چاپ و منتشر شده. یکی از اسکندر دلدم(!) با نام "زندگی و خاطرات امیرعباس هویدا" و دیگری از خسرو معتضد با نام "هویدا، سیاستمدار پیپ، عصا و اورکیده"(!). نام نویسنده ی کتاب اول غریب و عنوان کتاب دوم ارزان و کلیشه ای! در همان روزهای بازگشت هم این هر دو کتاب را به دوستی در ایران سفارش دادم. اما دیگر یادم نیست کتاب ها را او فرستاد یا خود از جای دیگری خریدم. کشف و خواندن این هر دو کتاب بامزه، باعث شد تا "معمای هویدا" را، این بار با حمید خان مرور کنیم. خنده مان اما از کتاب آقای "اسکندر دلدم" است که نه چندان از "زندگی" هویدا نوشته و نه اصلن چیزی از"خاطرات" او در این کتاب آمده است! بلکه ۵۰۰ صفحه ترشحات فکری دستگاهی ست که می خواسته بهر نحوی شده، آدمی را که اعدام کرده مستحق این مجازات جلوه دهد. حتی اگر تمامی مستندات و مصاحبه ها و گردش های پژوهشگرانه ی عباس میلانی در زندگی هویدا را هم نخوانده باشی و در همان حد محدود من از دوران او خاطره داشته باشی، به دروغ ها و جعلیاتی که در کتاب اسکندر دلدم ردیف شده و گاه اصلن به عنوان فصل و کتاب هم هیچ ربطی ندارند، به آسانی پی می بری. باری، کتاب "زندگی و خاطرات امیرعباس هویدا" اثر اسکندر دلدم از حد قصه های کلثوم ننه هم نازل تر است. 

 

دو طرف در ورودی خانه های قدیم اصفهان (تک و توک در شهرهای دیگر هم دیده ام) دو سکو بود. شاید برای از راه رسیده ای که خسته بود، تا در لحظات کشدارانتظار پشت در، تا کسی بیاید و در را باز کند، رویش بنشیند. آنچه مسلم بود، این سکوها بیشتر مورد استفاده ی زن های محله بود، که در نبود تله ویزیون، عصرها روی آن می نشستند و ضمن تماشای گذر مردم، تخمه می شکستند و از این یا آن صحبت می کردند. نوعی رد و بدل کردن اخبار محله و در و همسایه. پدر از وجود این سکوها به حد مرگ، نفرت داشت و به هر خانه ی تازه ای که اسباب کشی می کردیم، اولین اقدامش تخریب سکوهای بیرون در بود. بیشتر هم به این خاطر که از تخمه و غیبت با تمام وجود متنفر بود. حتی بوی تخمه در خانه، اعصابش را تحریک می کرد. اصطلاحات "حرف ها سکویی" و "خاله زنکی" و غیره، بیشتر از همین سکوها برآمده است. آنچه در تمامی کتاب اسکندر دلدم می خوانی به راستی یکی از این سکوها و چند صد گرمی تخمه ی بو داده کم دارد.

 

مثلن جایی نقل قولی دارد که اردشیر زاهدی(سفیر شاه در آمریکا) میلیون ها دلار از محمدرضا دریافت داشت و به نفع ریچارد نیکسون که مورد علاقه ی محمدرضا بود، خرج کرد. ولی در واقع این پول با "علم"(وزیر وقت دربار) تقسیم شد و خرج خوش گذرانی های زاهدی در آمریکا گردید. تصادفن نیکسون پیروز شد و محمدرضا به حساب خودش و ابتکار زاهدی گذارد! تا اینجا هنوز هم میان زمین و آسمان معلقی که این پول نصف شد یا خرج خوشگذرانی زاهدی شد! بعد توضیح می دهد که؛ محمدرضا ساده دل بود و خیال می کرد که پول های او می تواند در آمریکا رییس جمهور تعیین کند. نیکسون هم از این بابت خوشحال می شود و کندی از شاه گلایه می کند!(حتمن کندی به شاه پیغام داده که "با ما به از این باش" از تو انتظار نداشتیم!) آقای دلدم ادامه می دهد که در انتخابات بعدی باز زاهدی همین نقشه را پیاده می کند و محمدرضا و هویدا را به نفع جرالد فورد(جمهوریخواه) به معرکه ی انتخابات می کشاند و دهها میلیون دلار برای زاهدی حواله می شود و او طبق معمول همه را به جیب زد و صرف خوشگذرانی نمود.(نویسنده یادش رفته که در تمام کتاب، زاهدی و هویدا دشمن خونی یکدیگرند!) این بار "کارتر" پیروز شد و موجبات ناراحتی محمدرضا و هویدا را فراهم آورد. کارتر با چنین روحیه ای(دلخوری از محمدرضا) رییس جمهور شد و محمدرضا ناچار شد هویدا را برکنار کند.(از این مضحک تر هم می شود تاریخ نوشت؟)

 

آقای دلدم اضافه می کند که هویدا و دار و دسته اش از این کار ناراحت شدند و برای بی ثبات کردن مملکت و مقصر جلوه دادن نخست وزیر جدید(آموزگار) و برای خراب کردن اوضاع، شاه نادان را تحریک به ماجراجویی و چاپ نامه ی معروف علیه امام خمینی در روزنامه ی اطلاعات نمودند. تا اینجا هویدا بی عرضه بوده و نوکر شاه بوده و جرات نداشته در هیچ موردی در مقابل شاه حرف بزند. اینجا اما او را تحریک می کند تا نامه ای علیه خمینی بنویسد تا ثبات مملکت را بر هم بزند. یعنی مملکت ثبات داشته و اگر "شاه نادان" قریب هویدا را نخورده بود، انقلاب هم نمی شد و کشور هم چنان ثبات داشت!

اما در پاراگراف بعدی قرار است "شاه ساده دل" آدم مزوری بحساب بیاید، پس این بار نویسنده از کتاب دیگری سند می آورد که "هرگز نمی شود آموزگار را خطاکار دانست و همه ی تقصیرات را به گردن او انداخت. چون این شاه بود که تصمیم گرفت روند حکومت را تغییر دهد و رویه ی هویدا را که نرمی و کنار آمدن با نیروهای مخالف بود، گنار بگذارد.(صفحات ۱۵۴و ۱۵۵ و ۱۵۶) عجبا! پس هویدا با "مخالفین" کنار می آمد، اما شاه نگذاشت!

در جهت کثیف بودن و اعدامی بودن هویدا، تکه هایی هم از خاطرات خلخالی می آورد. مثلن این که؛ "آیت الله خلخالی که هویدا را محاکمه و اعدام کرد، درخاطراتش در روزنامه ی سلام ۱۳۷۱ می نویسد که پس از اعدام هویدا و انتقال جنازه اش به پزشکی قانونی، مشخص شد نخست وزیر یک ملت مسلمان بر خلاف دستورات دین مبین اسلام، ختنه نکرده بوده است!(ص ۱۸۱)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و هشتم

 

از چند ماه پیش شایع شد که قرار است آرامگاه "فيروزان" یا "ابو لولو" را ویران کنند! این شایعه در دو سه هفته ی پیش، با بستن درهای آرامگاه به روی بازدیدکنندگان، جدی تر شد و حالا مرکز پژوهش های باستان شناسی وابسته به مدرسه ی مطالعات شرق دانشگاه لندن رسمن اعلام کرده که جمهوری اسلامی قصد دارد این اثر تاریخی و فرهنگی را ویران کند!

 

گفته می شود پژوهشگران عرب در کنفرانسی در "دوحا" در ابتدای سال جاری، تخریب این بنا را از هیات جمهوری اسلامی در کنفرانس، خواستار شده اند! مرکز پژوهش های دانشگاه لندن می گوید؛ یکی از کسانی که این ماجرا را دنبال کرده، شخصی ست به نام "محمدسلیم العوا"، دبیر کل اتحادیه ی بین المللی محققین اسلامی! این "دانشتمند اسلامی" شهرتش را مدیون این گفته است که؛ "خداوند زن ها را برای باروری و بچه آوردن خلق کرده"! گویا دانشمندان جمهوی اسلامی شرکت کننده در این "کونفرانس"، اصلن نام این مقبره و محل آن را نمی دانسته اند. ولی قول داده اند تحقیق کنند و بساط این مرکز تفرقه و فساد را از روی زمین برچینند.

 

اخیرن شخصی به نام "آیت الله تسخیری" دبیر "مجمع تقریب اسلامی"(خداوندگارا! پول نفت خرج چی میشه!) در بیانیه ای خطاب به محمد سلیم العوا و اتحادیه ی منصوب به او، خدا را شکر کرده که تلاش هایش در مورد بسته شدن "دری از درهای فتنه" به نتیجه رسیده و مزار "یکی از دراویش قدیمی" تعطیل شده! او در عین حال خواستار برچیده شدن بساط این آرامگاه شده است.(چند سطر پایین تر خواهی فهمید چرا آیت الله تسخیری گفته: "قبر درویش"!)

 

 

این آرامگاه که معروف به "فیروزان" است، در جایی بین راه کاشان به شهر فین قرار دارد و شامل یک حیاط و یک گنبد مخروطی شکل با کاشیکاری فیروزه ای و سقف های نقاشی شده است. روایتی هست که فیروزان یک اسیر جنگی بوده که پس از سقوط تیسفون به دست اعراب، در بازار برده فروشان مدینه فروخته شده و یکی از بزرگان عرب به نام "مغیرة بن شعبه" او را خریده است. فیروزان زردشتی بوده و برخی هم از او به عنوان یک روحانی زردشتی یاد کرده اند. گمان می رود این همان "فیروز نهاوندی"ست که دختری به نام مروارید داشته و به همین دلیل بین اعراب به "ابو لولو" یاد شده، همان مردی که عمر، خلیفه ی دوم اسلامی را به هلاکت رسانده و توسط عبیدالله، فرزند عمر، همراه دخترش و چند تن دیگر به انتقام قتل عمر، در مدینه به قتل رسیده است و گویا همان طرف ها خاکش کرده اند. البته در تواریخ عرب(مثلن روایت "ابن شهاب")، قتل عمر در دعوایی بر سر پرداخت مالیات اتفاق افتاده است.

 

در عصر صفویه، برخی مدعی شده اند که شخص مدفون در این مقبره، بابا شجاع الدین نامی ست که شیعه بوده و شهید شده (کجا و در کدام جنگ،  معلوم نیست. ظاهرن نیازی هم نیست، همین قدر که بگویند شهید است، باید قبول کنیم). از یک زمانی هم که معلوم نیست کی، این مقبره به "فیروزان" یا فیروز نهاوندی (ابو لولو) نسبت داده شده. این که به راستی این بقعه، مزار ابو لولو است یا نه، چندان مهم نیست. مهم این است که این بنا اکنون یک اثر تاریخی ست و جزو میراث فرهنگی محسوب می شود. برای زیارت کنندگان ایرانی این بنا، بغلط یا درست، مظهر مقاومت ایرانیان در مقابل اعراب معنی می دهد و برای شهرگردان خارجی، یک بنای تاریخی ست که بیش از سیصد سال عمر دارد و کلن چیزی شبیه آرامگاه "سرباز گمنام" معنی می دهد.

 

اما چرا ناگهان حالا به این فکر افتاده اند که این بنا را ویران کنند؟ ظاهرن وجود این بنا باعث تفرقه ی شیعیان و اهل تسنن شده! (ولله اگر از تعجب آنجایت بته ی خربزه سبز شود، حق داری!) غرض از تخریب این مقبره ی دور افتاده در حوالی کاشان، بهبود روابط میان شیعه و سنی در جهان اسلام است. به عبارت دیگر امکان دارد که جسد ابو لولو، کشنده ی خلیفه ی دوم، از طریق مجاری زیرزمینی از مدینه، خود را به حوالی کاشان رسانیده تا در یک انقلاب مخملی باعث این فتنه و تفرقه ی تاریخی و جهانی شود. فلذا با تخریب این بنا، قرار است با توطئه ی استکبار جهانی مبارزه شود تا سنی و شیعه دوباره به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کنند(به این کاری نداشته باش که بنیاد تشیع از ازل بر اساس تفاوت و تفارق با اهل سنت، گذاشته شده و... لعنت بر تاریخ!) کلی زحمت کشیدند تا تاریخ را طوری بنویسند که شیعه بر حق بوده و... حالا با تخریب این بنا، می خواهند دوباره مسیر تاریخ را عوض کنند. ابو لولو، بی ابو لولو. اصلن این جاسوس آتش پرست نوکر صهیونیزم، به دنیا نیامده بوده که بمیرد و آرامگاهی داشته باشد، حالا چه در مدینه، چه در کاشان! پس خلیفه ی دوم، عمر را هم یا یکی دیگر از اذناب صهیونیزم جهانی کشته، یا اصلن خودش یک روز، سر صبر و محترمانه مرده است. اینها را البته به زودی در یک اعتراف تله ویزیونی در برنامه "بخاطر دموکراسی" خود ابولولو خواهد گفت.

 

باری، مردم محلی، این مرقد را به نام بابا شجاع الدین/ ابو لولو/ فیروز می شناسند و حتمن داستانش را هم نمی دانند، یا می دانند و به روی خودشان نمی آورند. بهرحال روز سه شنبه بيست و ششم ژوئن (به روایت مدرسه ی شرق شناسی لندن) جمعيت کثيری از ایرانيان در مقابل ساختمان فرمانداری(اصفهان؟ کاشان؟) اجتماع کرده اند و به تخریب این ميراث تاریخی اعتراض کرده اند. یکی از معترضین گفته؛ می گویند این اصلن مسلمان نبوده، خب نبوده باشد. برای من این ساختمان نماد مقاومت در مقابل مهاجمان است. حالا بجای این که دولت گنبدش را طلا بگیرد، می خواهد ویرانش کند. این اهانت به مردم و فرهنگ ایران است. دیگری گفته؛ این به معنای آرامگاه سرباز گمنام است، سربازی که برای نجات ايران با اعراب مهاجم جنگيده. گویا آیت الله تسخیری هم چیزهایی فهمیده،(فقط چیزهایی!) چون در مصاحبه ای با شبکه ی العربیه گفته؛ این ابو لولو فرد مجرمی بوده که در شهر مدینه حد اسلامی بر وی اجرا شده. ولی نگفته چطور این همه راه را تا کاشان آمده است؟

 

حالا فهمیدی چرا گفته این قبر یک درویش است؟ حالا اصلن درویش، چرا می خواهید خرابش کنید؟ سوال من این است که اگر با تخریب این بنا تفرقه و دوگانگی میان اهل سنت و شیعیان جهان بر می خیزد، اصل موجودیت تشیع زیر سوال نمی رود؟ یعنی اهل تشیع در تواریخشان می نویسند؛ برادران اهل سنت، از روی مهرورزی حق خلافت را از علی گرفته اند؟ یا چه؟    
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

بزن بزن، که داری خوب می زنی!

 

 

اوا آره ماندانا! راست میگی، به علی! من این آقاهه را یه جایی دیده م!

ولی اونی که من دیده م، طوری می زد که خیلی ها، حتی اون گوشه ها "تو تاریکی" هم به سازش می رقصیدند!

این یکی اما، انگار کسی تره هم براش خرد نمی کنه. نیگا!

(با اجازه از عکاسباشی)
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و هشتم

 

محمد علی حسینی سخنگوی وزارت خارجه در واکنش به اعتراض ایتالیا گفت: "هر کشور مستقلی، براساس قوانین داخلی خود، مجرمانی را که محکوم به ارتکاب جرم شده باشند، مجازات می کند."

 

حرف بسیار متینی ست، اقای حسینی! اما باید دید تعریف "کشور مستقل" و "قوانین داخلی" چیست! آیا سرزمینی که یک قانون مدون دارد که از سوی هر مقام، تفسیر و تاویل خاصی دارد، کشوری "مستقل" به حساب می آید؟ کشوری که توسط کسانی رهبری می شود که هیچ احترامی برای عقاید و نظرات هفتاد میلیون شهروند آن سرزمین قایل نیستند و تنها به نظرات و رفتار و کردار خودشان، آن هم با توجیه و تفسیرهای متفاوت، احترام می گذارند. این افراد حق حکومت و تعیین کردن معیار و قانون برای یک ملت را دارند؟ دولت شما از سوی ملت تایید شده و قوانینی که شما از آن صحبت می کنید، از جانب ملت یا نمایندگان او تدوین شده است؟ آیا دولتی که شما نمایندگی اش می کنید، حتی به قانون اساسی خودش پایبند است؟ چه کسی این به قول شما "قوانین داخلی" را برگزیده و پذیرفته است؟ چه کسانی شما را و در کدام انتخابات آزاد، برگزیده است و به شما اختیار داده است تا همه چیز را به میل خود تفسیر و تاویل کنید و تاریخ و فرهنگ و اقتصاد یک ملت و جامعه ای را به بازی بگیرید؟ با این حساب، ایا می شود کودکی را که لباس و رختخواب و جان خودش را به کثافت می کشد و اتاق و خانه را به بوی گند می آلاید، انسان مستقلی دانست؟ 

 

حتی اگر شما واقعن دولت برگزیده ی آن ملت بودید، و قوانین نانوشته و "هرلحظه قابل تفسیر و تاویل" شما هم به تصویب ملت رسیده بود، چه کسی در کجا گفته شما اجازه دارید جان انسان ها را، حتی یکی را، بخاطر عقاید و نظراتش بگیرید؟ چه کسی گفته شما از جانب کسی که دست و دهان و چشم و گوشش توسط شما بسته شده، اعتراف بنویسید و بیان کنید و بی آن که متهم حق کلام داشته باشد، دهها اتهام به او ببندید و پیش از ان که اجازه داشته باشد از خود دفاع کند، جانش را، آن هم به شکلی عصر حجری بگیرید؟ چه کسی و کجا و طبق کدام قوانین اختیار جان و مال و ناموس ملتی را به شما داده است؟

 

آقای حسینی! در کجای قوانین و مقررات جمهوری شما نوشته شده مردم چه لباسی و چگونه بپوشند؟ به کدام موسیقی گوش کنند، چگونه بروند، کجا بروند و چه بخورند؟ کجای قانون اساسی یا مقررات جمهوری شما نوشته شده که تمامی رسانه های جمعی از تله ویزیون و رادیو گرفته تا روزنامه و مجله باید در اخیتار شما باشد و در همین رسانه های محدود و سرسپرده هم هرچه شما می گویید و می خواهید، گفته و نوشته شود؟ کجای قانون شما این همه محدودیت برای سینما و تیاتر و کتاب و ورزش و تفریح و همه چیز مردم وضع کرده است؟ کجای این "قانون داخلی" می گوید شما سه ماه از سال را عزا و بر سر کوبیدن و گریه و زاری به مردم تحمیل کنید؟ کجای قانون شما نوشته که یک ماه از سال، همه ی رستوران ها و ساندویچ فروشی ها را ببندید و مردم را از خوردن منع کنید؟ و در این سه ماه، حق خندیدن را هم از مردم دریغ دارید؟

 

اقای حسینی. اگر دولت ایتالیا یا هرکس دیگر حق ندارد در قوانین داخلی یک مملکت (گیریم آنچه شما ساخته اید "مملکت" باشد، نه یک زندان جمعی) دخالت کند، کی و کدام قانون به شما اجازه داده که تا درون اتاق خواب مردم سر بکشید و در کار و زندگی شان دخالت کنید؟ جوانان مردم را دستگیر کنید و افسر پلیستان با افتخار بگوید؛ "موسیقی مستهجن"، دختران نیمه عریان، و... جوانان را به سادگی با معیارهایی که در هیچ جا مشخص نشده، بی محاکمه محکوم کند؟ کجای قانون نوشته هرکس آن نباشد که شما می خواهید و آن نکند که شما می گویید، خارجی ست، سرسپرده است، جاسوس است، وطن فروش است، مخل امنیت ملی ست، مستهجن است، آمریکایی ست، اسراییلی ست ... به راستی تعریف شما از "وطن"، "ملت"، "قانون"، "انسان" و صدها مفهوم ابتدایی دیگر چیست؟ کجای کدام قانون نوشته که شما اجازه دارید بهرکس، در هرجا، هر تهمتی بزنید و با این اتهامات واهی با حیثیت و شرف مردم بازی کنید؟ کجای قانون اساسی جمهوری "شرف و احترام انسان"را تا این اندازه که شما و در این سال ها پایین کشیده اید، اجازه داده است؟ کجای قانون شما گفته که شهروندان یک ملت را تا این حد تحقیر کنید و هر تهمت سخیفی را به مردم نسبت بدهید؟ و در عوض زورگویان قداره بند را "مقدس" بشمارید؟

 

آقای حسینی! اگر دیگری جای شما بایستد که پشت سرش تفنگ و باروت و زور باشد و بگوید؛ آن آقای قاضی که حکم به کشتن ده ها انسان داده، بر مبنای هیچ قانونی قاضی نیست، پس قاتل است، و باید اعدام شود، چه دلیلی بر خلاف این ادعا دارید؟ کدام قانون یک جوان بیست و چند ساله را که چند ماه فقه و شرعیات خوانده، قاضی محسوب می کند و مال و ناموس و هستی ملتی را به دستش می سپارد؟ گیرم که حق با او و با شماست، و قاضی مقدس، مقدس بوده و قانون می دانسته و شایسته ی قضاوت بوده، و گیریم که "اعدام" را هم بپذیریم، کدام قانون گفته که برای یک قتل، دو نفر را اعدام که چه عرض کنم، قصابی کنید؟ حتی اگر هر دو در شرایطی کاملن آزاد و قانونی به جرم خود اعتراف کرده باشند؟ وقتی دو نفر در یک قتل، شریک جرم اند، کدام قانون حکم به سلاخی هر دو می دهد؟

 

آقای حسینی! این قوانین تبعیض بردار انگاری تنها در اذهان شما حک شده تا هر روز و هرجا به نفع خود تفسیر و تاویلش کنید. همان مقدارش هم که روی کاغذ آمده در مورد دوستان و همپالکی های شما عمل نمی کند. آنقدر ایمان دارید تا در خلوت خود "دزد" و "جانی" و "اوباش" و "فاسد" و "فاحشه" و "قاچاقچی" و ده ها مفهوم دیگر از این قبیل را که روزانه به ریش دیگران می بندید، به راستی تعریف کنید؟ در این صورت اگر حکم باشد که "مست گیرند"، چند تا از همپالکی های شما شامل این تعاریف می شوند؟ امثال هادوی، جنتی، غفاری، گیلانی، مرتضوی، اژه ای، محمدی، اسلامی، شریعتمداری، طبسی، صفارهرندی و صدها دیگر، کدام طرف مرز قانون و بی قانونی قرار دارند؟ وقتی کسی را به جرم قاچاق اعدام می کنید، آنها که از طریق ده ها اسکله و فرودگاه بصورت مجاز در کار قاچاق اسلحه، بنزین و هرچیز دیگر هستند، از نگاه این قانون شما چه نام دارند؟ آن چند نفری که انحصار واردات و صادرات را در اختیار خود دارند، نامشان چیست؟

 

آقای حسینی! چطور است شما اجازه ی اعتراض و دخالت در قوانین فرانسه در مورد راه ندادن دختران روسری بسر به مدارس، را دارید؟ اجازه دارید در مسایل داخلی فلسطین، اسرائیل، لبنان، عراق، افغانستان، سودان، سومالی و هرجای دیگر دخالت کنید اما کسی حق ندارد به بی قانونی ها و رفتارهای عصر حجری شما ایراد بگیرد؟ این حق را شما از کجا کسب کرده اید؟ حتی دولت زورگوی اسرائیل هم که دستش به خون هزاران فلسطینی آلوده است، یک مشروعیت انتخاباتی و قانونی در داخل مملکتش دارد. با همین مشروعیت هم مخالفینش اجازه دارند در خیابان ها علیه رفتار دولت اعتراض کنند، روزنامه ها حق دارند خلاف میل دولت ینویسند، کتاب و سینما و تیاتر و ورزش و تمام شئون مملکت آزاد است و جوانان مجبور نیستند برای ساده ترین حق خود، یک تفریح ساده ی کوفتی، مثل مورچه ها به زیر زمین بروند و پلیس، مثل مورچه خواران بر سر آنها هوار نمی شود، و علنن به این "مردم خواری" افتخار هم نمی کند. همان دولت "غاصب" هم که به بخشی از فلسطینی ها زور می گوید و در مقابل لبنان و سوریه و همسایه های دیگرش با خشونت رفتار می کند، حق ندارد در داخل و با ملتش خلاف قانون رفتار کند. کی به شما حق داده به جنایات اسرائیل و آمریکا اعتراض کنید، اما حتی خود ملت هم حق ندارد به جنایات شما معترض باشد؟ کی گفته کشتن انسان ها به نام محمد و اسلام، قانونی ست، اما کشتن به نام موسی و عیسی غیر قانونی ست؟

شما بیست و هشت سال است "نامعیار"ها را بجای معیار، و "ناهنجار"ها را بجای "هنجار" بخورد جامعه می دهید، چندان که بخشی از مردم بیانات کج و معوج شما را به حساب "معیار"ها و "هنجار"ها گذاشته اند. باور ندارید شما فرهنگ و تفکر یک ملت را تخریب کرده اید و دارید ویران می کنید؟ هرکس هرچه خلاف نظر شما بگوید یا انجام دهد، دارد بنیاد نظام را بر می کند، وطن می فروشد، جاسوسی می کند، و حالا وزیر خفقان شما گفته؛ هرکس به دولت نهم ایراد بگیرد، سرسپرده ی خارجی هاست. دولت شما ریا و تظاهر و چند شخصیتی بودن را در این سال ها بین مردم ترویج نداده است؟

 

آقای حسینی! فکر نمی کنید شما هم دچار سلسله گردان هر دیکتاتوری دیگر شده اید و آنقدر به مردم آدرس اشتباه داده اید که کم کم خودتان هم باورتان شده که دارید جهان را به بهشت می برید؟ داستان ملا را که شنیده اید. دید مردم مقابل نانوایی صف کشیده اند و نان به او نمی رسد. گفت؛ مردم! چرا به خود زحمت می دهید. در همین کوچه ی بغلی یک نانوایی دیگر هست که یک مشتری هم ندارد. وقتی همه ی مردم به شتاب بطرف کوچه ی بغلی رفتند، ملا ناباورانه به خود گفت؛ نکند واقعن در کوچه ی بغلی یک نانوایی هست؟ یادتان باشد که اگر واقعن در کوچه ی بغلی هم نانوایی دیگری باشد، با این همه مردمی که به "آنجا" رفته اند، حالا در کوچه ی بغلی هم صف بلند است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

بحث هسته ای!

 

اولش خواستم ترجمه کنم. دیدم اصلن چیز دیگه ای از آب در میاد و پاک، طنزش از دست میره. گفتم عین جنس را بگذارم اینجا. خودش یک بدعت است. "نامه های ایرونی" به انگلیسی آمریکایی! (با تشکر از لیزا)

 

A stranger was seated next to a little girl on an airplane when the stranger turned to her and said 'Let's talk, flights go quicker if you can strike up a conversation with your fellow passengers'.

The little girl, who had just opened her book, closed it slowly and said to the stranger, "What would you like to talk about?"

"Oh, I don't know", said the stranger. "How about nuclear power?"

"OK," she said. "That could be an interesting topic. But let me ask you a question first. A horse, a cow, and a deer all eat grass, the same stuff. Yet a deer excretes little pellets, while a cow turns out a flat patty, and a horse produces clumps of dried grass. Why do you suppose that is?"

The stranger thinks about it and says, "Hmmm, I have no idea."

To which the little girl replies, "Do you really feel qualified to discuss nuclear power when you don't know shit?"

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و ششم

 

مش ممد در "جوزان" باغ میوه داشت. هر روز صبح که به باغ سر می زد، می دید سردرختی ها را برده اند. به کدخدا شکایت کرد، فایده ای نکرد. به این در زد، به آن در زد، ولی دزد میوه ها پیدا نشد. حتی به جن گیر و رمال هم متوسل شد، ولی بی فایده بود. باز هم هر روز صبح که به باغ می آمد، کلی سردرختی ها را برده بودند. یک شب که از بیچارگی خوابش نبرد، صبح زودتر به طرف باغ راه افتاد. در تاریک و روشن صبح، دید چند نفری تابوتی بر دوش، بطرف قبرستان می روند. گفت ثوابی کرده باشد، زیر تابوت را گرفت تا چند قدمی برود و فاتحه ای بخواند. خستگی و بیخوابی باعث شد که تابوت از شانه اش لغزید و از شانه ی دیگران هم، و افتاد. پارچه ی روی تابوت کنار رفت و زمین را هلو و گلابی پر کرد! مش ممد مات این "مرده" و تابوت مانده بود که بقیه ی عزاداران فرار کردند.

مشد ممد از همان جا یک راست به شهر آمد و شکایت به حاکم اصفهان برد. حاکم نامه ای به کدخدا نوشت که فورن دزدان جوزان را دستگیر کن و برای مکافات به دارالحکومه بفرست. کدخدا نوشت؛ قربان خاکپای مبارک شوم. حالا فصل خرمن است و مسافرت دسته جمعی ما باعث تعطیل کارها می شود. انشاء الله بعد از درو، خدمت می رسیم.

حاکم نامه ی کدخدا را که خواند، عصبانی شد و نوشت؛ مردیکه! این مزخرفات چیه نوشته ای؟ کی شما را به شهر دعوت کرده؟ نوشتم دزدان را بفرست.

کدخدا نوشت؛ قربان وجودت. ما را ببخشید، سواد درست و حسابی که نداریم. شما نوشته بودی دزدان جوزان را بفرست. در جوزان فقط مشد ابرام خادم مسجد دزد نیست که او هم از دست و از پا افلیج است و گوشه ی مسجد افتاده. ولی بالاخره او هم سر سفره ی "آقا" روزی می خورد. این است که خدمتت عریضه کردیم که اگر صبر کنی، انشاء الله بعد از فصل خرمن، همه گی به پای بوسی خدمت می رسیم.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود و پنجم

 

"کرامت انسان"، در سرزمینی  که واژه ها از معنای مربوطه تهی شده اند!

میان گذر، جماعتی گرد آمده اند تا از زبان کسی که همه چیز هست، جز یک انسان، به جرم هایی گوش دهند که گفته می شود دو انسانی که دست و سر و صورت و دهانشان بسته است، پشت درهای بسته، اعتراف کرده یا نکرده اند!

دوست دارم بدانم چه کسانی به عفونتی که به نام کلمه از سوراخ دهان مرتضوی استفراغ می شود، حتی اگر عین حقیقت هم بوده باشد، باور دارند!

کنار آن معرکه اما کسانی ایستاده اند به تماشا، تا دو تن را به جرم کشتن یک تن، به جراثقالی بیاویزند. کسانی هم هستند که با موبایل هایشان از این صحنه عکس می گیرند، انگار که از به دنیا آمدن طفلی.

این واقعه در جزیره ای رخ می دهد که رهبرانش منادی "مهرورزی" و کرامت انسانی اند، در ملاء عام!

 

در طرف دیگر این کره، دست کم چهار پلیس، همراه رییس پلیس شهر، بیش از یک سال است که در تو در توی بازپرسی و بازرسی درازی تا گلو فرو رفته اند که چرا جوانی را بی دلیل و به احتمال آن که بمب گذار انتحاری بوده، در متروی لندن به ضرب گلوله کشته اند.

این واقعه در جزیره ای رخ می دهد که رهبرانش به دزدی و غارت و کشتار و دروغ و ریای تاریخی متهم اند. به ویژه از سوی "مهرورزان" و پاسداران "کرامت انسانی"!

 

این لطیفه کامل نیست اگر ندانیم که امروز جمهوری اسلامی طی یادداشتی به دبیرکل سازمان ملل به رفتار "وحشیانه"ی اسراییل در فلسطین، اعتراض کرده است!

 

"یاد دارم در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز، مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته، و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم؛ از اینان کسی سر بر نمی دارد تا دو گانه ای بگذارد، چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند، که مرده اند. گفت؛ جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین مردم افتی"! (گلستان)
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

در واقع، به قول معروف!

 

هیچ بنا ندارم در مورد مرگ هم زمان دو نفر چیزی بگویم. هر سایت و وبلاگ و رادیو و تله ویزیون و روزنامه را که باز می کنی یا صحبت از شرح حال و جملات قصار کارگردان بزرگ، علی مشکینی ست یا حرف از زندگی و احوال و اثار بی همتای آیت الله اینگمار برگمان است. چه چیزی دارم به این همه مطلب اضافه کنم، جز تکرار؟

اما مساله ی مهمی که مدتی ست فکر مرا مشغول کرده این است که اگر دو کلمه ی اصطلاحی "درواقع" و "به قول معروف" از فارسی پاک می شد، خبرنگاران، مفسرین، مصاحبه کنندگان و مصاحبه شوندگان چطوری و با کدام کلمه یا اصطلاح دیگری جملات نامربوطشان را به هم وصل می کردند؟

 

یک روز بعد:

 

حالا با مرگ آیت الله مایکل آنجلو آنتونیونی چه کنیم؟ این یکی سال ها از "صحرای سرخ"، "حادثه"، "کسوف"، تا بلوآپ که به "اگراندیسمان" هم معروف شده و "حرفه: خبرنگار"، "نقطه ی زابرینسکی"... بت ما بود!

با رفتن آنتونیونی بار دیگر به یاد فرخ غفاری هم می افتم که موسس کانون فیلم بود و آثار تمامی این بزرگان را در اواسط دهه ی چهل شمسی عصرهای دوشنبه یا سه شنبه در همین کانون فیلم با زندگی و کار این آیت الله های سینما آشنا شدیم ... "مهر هفتم" با بازی "ماکس فون سیدو"، یا "صحرای سرخ" با بازی "مونیکا ویتی" ...

عجبا! خاطرات ما کم کم همه دارند "زیرزمینی" می شوند!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نود چهارم

 

معلوم می شود بیماری صدور "فتوا"، به دربار واتیکان هم سرایت کرده. هفته ی گذشته دربار واتیکان "ده فرمان" در مورد ماشین سواری و رانندگی به جهان کاتولیک صادر کرد که مورد اعتراض و گاه تمسخر کارخانجات اتومبیل سازی قرار گرفت.

"ده فرمان" / ده امریه / ده فتوای اخیر واتیکان در جهت نحوه ی مجاز و غیر مجاز استفاده از اتومبیل است. اولین ماده ی این ده فتوا می گوید؛ اتومبیل نباید برای گرفتن جان دیگری مورد استفاده قرار بگیرد. یعنی از این پس در جهان کاتولیک، اتومبیل سوارانی که قصد قتل دارند، عمل حرام انجام می دهند، مگر آن که بغل دست راننده بنشینند تا گناه فعل حرام، بصورت درجه دوم نصیب راننده شود!

 

اما پنجمین ماده از این ده فرمان می گوید؛ اتومبیل نباید برای ایجاد برتری (نمایش، فریبندگی، جلب توجه، ...) بکار گرفته شود. یعنی هیچ مرد یا زنی (در جهان کاتولیک البته، چون بقیه ی جهان که برای فتواهای پاپ و واتیکان تره هم خورد نمی کنند!) بعله، طبق فتوای شماره ی پنج، هیچ مرد یا زنی در جهان کاتولیک نباید از داشتن "پورشه" یا "فه راری" یا "لمبرگینی" و شبیه اینها برای بلند کردن طرف مقابل استفاده کند چرا که این گونه اتومبیل ها نشانه ی "برتری"ست و بر جذابیت و فریبندگی طرف می افزاید. از این ببعد سوار شدن بر این اتومبیل ها (در جهان کاتولیک) به قصد فریبندگی گناه محسوب می شود و حرام است. به عنوان مثال وقتی جیمز باند به قصد قتل سوار "لمبرگینی" خود می شود، در اصل دو عمل حرام انجام داده و مستحق دوبار اعدام، یا دست کم یک بار حلق آویز شدن از عضو میانی بدن!

 

داستان حدود ده روز پیش از یک کنفرانس مطبوعاتی در واتیکان آغاز شد که طی آن کاردینال "رناتو مارتینو"، ده فرمان اخیر واتیکان را در ۵۸ صفحه توضیحات، به خبرنگاران حاضر ارائه کرد. مارتینو تاکید کرد که فرمان پنجم در مورد رانندگانی ست که از اتومبیل برای به دست آوردن سکس استفاده می کنند. توضیح این که خانم بازی با "پورشه"، "لمبرگینی"، "فه راری"، و حتی بنز کوپه و امثالهم حرام است. توضیح واضح تر این که برای خانم بازی بهتر است از "فیات" یا پیکان یا در نهایت از فولکس واگن استفاده شود تا فعل حرامی صورت نگیرد!(در این ده فتوا هنوز خط قرمز میان اتومبیل های لوکس و معمولی روشن نشده)

 

چند روز بعد از صدور این فتوا، آقای "آمندو فلیسا" بالاترین مدیر "فه راری" با تمسخر به خبرگزاری رویتر گفت؛ خوبه والا! حالا دیگر تفریح و سرگرمی هم جزو گناهان کبیره محسوب می شود. او اضافه کرد که عمده ترین دلیل انتخاب "فه راری" از سوی خریداران، همانا سرگرمی و لذت بردن از رانندگی ست، و در کنارش فخر فروختن و کیف کردن از داشتن اتومبیلی نمونه. آقای آمندو فلیسا وارد جزئیات نشد و نگفت که اگر زن یا مردی مجذوب مرد یا زنی که "فه راری" می راند، بشود، بهتر است "جلو"ی خود را بگیرد و نفس اماره اش را بکشد. فلیسا تنها اظهار امیدواری کرد که در آینده خریدن "فه راری" هم جزو گناهان کبیره محسوب نشود.

 

به این مساله می شود از سوی دیگر هم نگاه کرد و گفت این فرمان در جهت رعایت حال مستضعفین صادر شده تا آنها که سوار بر پیکان یا فیات هستند، از بابت دلبری و "ایجاد برتری" مغبون نشوند و از خانم بازی با اتومبیل قراضه شان احساس شرمندگی نکنند. یک نفر از "آشنایان سابق" ما می گوید؛ چون اخیرن فروش برخی از اتومبیل ها اسفبار است و ممکن است کار تولیدشان به تعطیلی بکشد، بعید نیست دم واتیکان را دیده باشند و با دادن دستخوشی چشمگیر، باعث صدور چنین فتوایی شده باشند...

"ماری" همسر "تد" با تعجب می گوید؛ چرا به تد می گویی "آشنای سابق"؟ گفتم ببین "خانم آشنای سابق" من! شما دو نفر بهتر است در دو سال آینده با من تماس نگیرید. چون ممکن است در طول این دو سال سفری به ایران داشته باشم. با تعجب می پرسند؛ چه ربطی دارد؟ می گویم؛ این حضرت تد هم کلیمی ست و هم آمریکایی، زاده و بزرگ شده در نیویورک. از این گناهان کبیره، چیزی بزرگ تر هم پیدا می شود؟ درست است که من قبلن هم روبروی دوربین بازی کرده ام و دستپاچه نمی شوم و از پس نقشم بر می آیم، ولی چطوری می توانم ثابت کنم که با محافل صهیونیستی در ارتباط نبوده ام و قصد انقلاب پارچه ای نداشته ام؟ تد می خندد که بعد از هفده سال رفاقت، هنوز هم نمی دانی که مقالاتی که من در مخالفت با اسرائیل و صهیونزم نوشته ام و دامنه ی تظاهراتم در تمام این سال ها، هشتاد برابر حرف های "امدی نجاد" کاربرد داشته؟ می گویم ببین دوست سابق عزیز! اینها را به من نگو. در ام القرای اسلامی بنا بر کِشیدن است. چون نه قبل از عمل می شمارند، و نه بعد از آن! حالا سه تا داری یا یکی، مهم نیست. حتی اگر مثل "هاله اسفندیاری" چیزی هم برای کِشیدن نداشته باشی، خودشان طوری برایت فراهم می کنندکه پیش روی دوربین اعتراف می کنی که از ابتدای خلقت، سه تخمه بوده ای.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

علی جان صد البته من مخالف اين مسخره بازی ها و اعوام فريبی ها هستم، اما هر کسی که مطلبی مينويسه موظف است همه ی حقايق رو بيان کند وگرنه خودش هم به نوعی مرتکب جرم اخلاقی و انسانی شده. من مطمئن نيستم که شما ندونيد اما با توجه به اينکه انسان درستی هستيد، شايد اينجا اطلاعاتتون کافی نبوده. اونچه که اوقاف ناميده ميشه، تنها شامل امامزاده و تکيه و اين چيزها نيست، در واقع قسمت اعظم اوقاف مربوط به ساختمان ها و زمين هايی است که مردمان از سال ها پيش وقف کرده اند و در سراسر ايران شامل هکتار هکتار زمين و بنا ميشه که بعضا در امروزه در گرانترين اراضی شهری هم واقع شده اند، کاری که اداره ی اوقاف ميکنه اجاره ی اين امکان يا حتی سرقفلی(که در این مورد مطمئن نیستم) هست، از در آمد اين اجاره ها سالانه ميليون ها ميليون در آمد خالص داره. تا اينجاش در واقع هيچ ايرادی نداره! اما چيزی که قبيح است،

موضوع کاربری پول اماکن وقفی هست، در واقع اين پول بايد صرف مردم و برای رفاه حال متضعفين و قشرهای کم درآمد و به طور کل جامعه ی مسلمين بشه، و اينجاست ‌که پدرسوختگی اداره ی اوقاف نماد پيدا ميکنه، چرا که اين پول تنها کاری که باهاش نميشه، صرف بهبود زندگي و کمک حال مردم فقير هست. در واقع اين دزدی آشکار آخوندهاست که جزء اون دسته از يغماگريشون هست که پيش از انقلاب هم در اختيار همين آخوندهای دزد بوده و امروزه تنها پروژه های عوام فريبانه ای مثل تولد يک شبه ی امامزاده!(خود ه امام ها چه پخی بودند که کره هاشون باشند.) هست. 

توضیح در مورد یادداشت دو روز پیش و نظرات "شری".

شری جان، من البته نفهمیدم کجا اشتباه کرده ام و چه اطلاعاتی را نداده ام و چه چیزی را نمی دانسته ام. اصل "وقف" و "اوقاف" یک مفهوم مذهبی ست. کسی در زنده بودن یا هنگام مرگش، بخشی یا تمام اموالش، باغ، زمین زراعی، کارگاه صنعتی یا سرمایه ی نقدی اش را وقف "جایی" می کند و نه "کسی"! و این "مکان" بی تردید یک امامزااده یا مسجد و همان "بقاغ متبرکه" است. نفس "وقف" این است که درآمد حاصله از اموال وقف شده به یک مسجد یا امامزاده یا بقعه ی متبرکه، فقط و فقط صرف مخارج همان محلی بشود که در سند وقف آمده. این از اصل فقهی مطلب. به عنوان مثال تمام اموال منقول و غیر منقولی که وقف امام رضا شده، از قبیل باغات میوه فراوان در خراسان، صرفن باید صرف مخارج بقعه ی امام رضا بشود که البته با تبصره های بعدی، خانه خریدن برای خدام حرم و وسعت دادن حیاط و دم و دستگاه حرم و خریدن ده ها کارخانه از قبیل کارخانجات کمپوت سازی در مشهد و اطراف که باعث شده تا امام رضا ثروتمند ترین فرد مرده و زنده ی آن اب و خاک برای تمام اعصار باشد، و مخارج خود و خانواده ی متولی حرم که معروف شده است به "تولیت آستان قدس" و در این سال ها واعظ طبسی ست که سلطان بی منازع مشهد و اطراف آن است و استان خراسان را هم بخاطر ایشان تقسیم کردند و حالا یک استان و یک امیرنشین یا هرچه ی دیگر به اسم ایشان است و آن انحصار ها در مورد تولید و واردات و صادرات که در دست ایشان و خانواده و اطرافیان است، همه و همه از در آمد موقوفات آستان قدس تامین می شود. این گونه استفاده ها طبق نص صریح فقه، حرام است. البته در کار مذهب تبصره فراوان است. مثلن پسر خاله ی مقام تولیت آستان قدس، می شود متولی یک امامزاده در فلان جای خراسان. امپراطور واعظ طبسی آن مسجد و آن ده را به نام "ضامن آهو" می کند، تا مخارج آن مسجد و لاجرم پسرخاله و تمام اهل و عیال و هفت پشتش به عنوان وابستگی به آستان قدس، از محل اوقاف امام رضا پرداخت شود. این گونه تبصره سازی ها سالیان دراز است در کار وقف و زکات و خمس و سهم امام و هر پول دیگری که از مردم گرفته می شود، صورت می گیرد. همین که می گویند؛ "کلاه شرعی".

پس در کار وقف، هرگز نامی از مستضعف و مستکبر نیامده، و قرار هم نیست در آمد وقف، خرج پابرهنه ها شود. مگر آن که ریزه خواران هر امامزاده یا بقعه ای را که مال وقف دارد، با یک تبصره جزو مستضعفین محسوب بداریم. کما این که می بینی که  "خادمین غیر ثابت مساجد در روستاها" را هم جزو ابواب جمعی محسوب کرده اند.

اصل اساسی و مهم دیگر وقف این است که هیچ پول دولتی یا غیر وقف، نباید با مال وقف مخلوط شود. همان گونه که مال وقف نباید صرف چیزی جز مخارج همان بقعه یا امامزاده یا مسجد بشود. این را هم حتمن با یک تبصره و کلاه شرعی به نفع خود درستش کرده اند که حالا دولت باید به این میلیاردها درآمدی که اوقاف دارد، کمک هم بکند. مخارجی که هیچ جایش در هیچ کجای تاریخ به نفع ملت نبوده. یعنی در کار وقف، تنها و تنها بیکاره و بیعار پروراندن منظور شده. از خادم حرم تا متولی و مثلن همین که سالیان دراز است "آشپزخانه ی آستان قدس" نهار می دهد! به کی؟ یک روز آنجا باش تا بفهمی که نیمی از مصرف کنندگان آن غذای مجانی و نذری، کارمندان رنگارنگ ادارات متعدد وابسته به آستان قدس هستند، و البته بسته های مخصوص که هر روز برای این یا آن مدیر، که فرصت حضور در سالن مربوطه را ندارند، به محل کار یا منزل ایشان، یا خدمت مهمانان "آستان قدس" فرستاده می شود. و هزاران تبصره و کلاه شرعی دیگر که اگر قرار باشد یک روز کسی به این حساب ها رسیدگی کند، و بخشی از آنها بر ملا شود، در آنجای ملت مومن و معتقد، خربزه سبز می شود.

تنها استثنایی که در کار وقف بوده، این که چیزی حدود یک در صد اموال وقفی، شامل مسایلی از قبیل تولید مدرسه یا بخشیدن کتابخانه ی کسی به دانشگاه یا از این قبیل بوده که اگرچه هم چنان از مفاهیم مذهبی ست، و با تولید و بنیاد و غیره فرق دارد، ولی صرفن در این بخش از وقف، یک استفاده ی عمومی منظور شده. اما همین را هم تبصره کرده اند و مثلن مدرسه را به "مدرسه ی علمیه" یا "حوزه" که مدرسه ی تولید آخوند است، تعبیر کرده اند و پولی را که شخص وقف کننده به نیت "مدرسه" داده، این طوری خرج کرده اند.

پس می بینی که نه تنها صحبتی از مستضعف و پابرهنه و بدبخت نیست، بلکه عمومن و اصولن تمام کسانی که سال ها گرد وقف و اوقاف می گشته اند، گردن کلفت هایی بوده اند نظیر امیر امپراطور واعظ طبسی! و البته نوکرها و ایادی و طلبه ها و مریدان و کار چاق کن های اطراف امپراطور. که حتی یکی شان مستضعف نیست. یادم هست که مدتی در زمان شاه سابق، اوقاف که یک وزارت خانه بود گویا، طبق یک قانون مصوبه، قرار شد از زیر سلطه ی آخوندها در بیاید و مدتی هم آقای ولیان که وزیر کابینه ی هویدا بود، نیابت تولیت آستان قدس را گرفت. چون آدم لاتی بود، خیال کردند از پس آخوندها بر می آید تا این درآمد هنگفت را از دستشان در آورد. اما آخوندها به هزار و یک بهانه کم مانده بود یک انقلاب راه بیاندازند، بی آن که مستقیم به این منبع درآمد اشاره کنند، به حساب چیزهای دیگر در دولت و قانون و مجلس اشکال گرفتند و وامسلمانا راه انداختند و این که دین از دست رفت و چه شد و خلاصه دولت وقت را واداشتند که این دنبه ی چرب و نرم را دوباره پیش حضرات بیاندازد و البته خطر از اسلام رفع شد و غائله خوابید.

نتیجه این که تمام آن ساختمان ها و زمین ها و کارخانه ها و هرچه ی دیگر که نام برده ای به اسم "مال وقف" در خدمت "اماکن متبرکه" و "امامزاده ها" و مساجد و غیره است، و اصلن هیچ جایش نام مستضعفین منظور نشده و جزو برنامه هم نبوده است. و اگر واقعیتش را بخواهی، هشتاد در صد معتقدین و مومنین به این "بقاع متبرکه" و "امامزاده"ها در اصل مستضعف هستند و نذورات و پول و هرچه که خرج این بقاع متبرکه می کنند، از جیب مستضعفین می رود و به میلیاردها در آمد اوقاف اضافه می شود، مثل میلیون ها تومان پول که هر روز در این یا آن ضریح ریخته می شود. یکی دیگر از مثال های اشک آور، نذر کردن قران و مفاتیح به حرم مبارک است. سه چهار سال پیش تا آنجا که قادر بودم شمردم، حدود ۷۴ کتابفروشی اطراف آستان قدس هست که مفاتیح و قرآن و کتاب دعا می فروشند! مردم سر راه، یکی یا دو تا می خرند، آن موقع هشت هزار تومان بود. و به حرم هدیه می کنند. خوب است روزی چند تا مفاتیح و قران و کتاب دعا به حرم هدیه شود؟ که تنها ۷۴ کتابفروشی در اطراف حرم کاسبی شان از این راه می گذرد؟ این کتاب ها کجا می رود؟ چه می شود؟ چند ناشر از کنار این مساله با وزارت ارشاد و غیره نان و روغن تقسیم می کنند؟ ووووو ...

می بخشی، خواستم به نظرت جوابی بدهم، شد یک یادداشت بلند بالای دیگر. و نه خیال کنی این تنها مورد قابل ذکر است. از هر عمل و رفتار و گفته ی این آقایان اگر گزارشی تهیه کنی، از این هم گریه آورتر است.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

لطفن اول متن خبر خبرگزاری مهر را بخوانید، بعد به عکس نگاه کنید! (فرمایشات داخل پرانتزها از بنده است)

سرپرست سازمان اوقاف و امور خيريه کشور گفت: درآمد اوقاف کل کشور در سال گذشته نزديک به ۱۰۰ميليارد تومان بوده که حدود ۵۰ درصد مربوط به موقوفات و ۵۰ درصد مربوط به بقاع متبرکه است.(یعنی ۵۰ میلیارد در آمد امام زاده ها، نه مشهد و قم و برخی جاهای دیگر که دولت جداگانه دارند.)
حجت الاسلام حيدر مصلحی اظهار داشت: در کل کشور بيش از ۱۰۰ هزار موقوفه و هفت صد هزار رقبه در اختيار سازمان اوقاف و امور خيريه است.(زحمت کشیده اعداد را دوباره بخوانید و بر مساحت کشور تقسیم کنید!)
وی با اشاره به برنامه ريزی های انجام شده در سازمان اوقاف و امور خيريه کشور در سه سال باقی مانده از برنامه های چهارم توسعه،(عکس را یک نظر نگاه کنید؛ امامزاده ها و موقوفه جات هم جزو "توسعه" هستند!) افزود: قصد داريم در اين مدت باقی مانده با هماهنگی های صورت گرفته با مجلس، قوه قضاييه و دولت در يک رويکرد تحولی(تحول را دارین؟)، درآمد موقوفات کشور را ۵۰۰ درصد افزايش دهيم(یعنی پنج هزار میلیارد! این "رویکرد تحولی" در باره ی کشاورزی و صنعت و پالایشگاه و رفع مشکل بنزین و اینها نیست ها، در مورد بقاع متبرکه و زیارتگاه هاست!)
مصلحی با انتقاد از عدم وجود يک طرح جامع (انتقاد هم دارند!) که کليه فعاليت های مساجد را دربر گيرد و در بحث کنترل (کنترل!) نيز کارايی (کارایی!) داشته باشد، خاطرنشان کرد: هم اکنون چهار چوب يک طرح جامع در اين زمينه تهيه شده که به دفتر مقام معظم رهبری ارسال و به تاييد ايشان رسيده(تمام!) و با تشکيل کار گروه هايی در اين خصوص به زودی شاهد اجرای طرح ياد شده خواهيم بود.(قدرت بزرگ منطقه با "حق مسلم انرژی هسته ای" در بقاع متبرکه! به عکس هم نگاه کنید!)
وی با اشاره به طرح بيمه خادمين ثابت مساجد شهری و غير ثابت مساجد روستايی در کشور اعلام کرد: تاکنون با اعتباری بالغ بر ۳۰ ميليارد تومان کليه خادمين ثابت مساجد شهری بيمه شده اند و طرح بيمه خادمين غير ثابت مساجد روستايی را نيز آماده کرده ايم که بعد از کارشناسی (لابد در برنامه ی چهارم توسعه قرار است خادمین مساجد کارشناسی ارشد هم بگیرند!) به وزارت رفاه و تامين اجتماعی ارائه خواهيم کرد.
اين مسئول يادآور شد: ۷۵ درصد اعتبار بيمه خادمين توسط دولت و بقيه به وسيله سازمان اوقاف و امور خيريه و خادمين تامين شده است (یعنی سه چهارم بودجه ی این طرح از محل درآمد نفت و مالیات مردم و یک چهارم بقیه اش هم مستقیم از جیب مردم پرداخت می شود!).

 

 

حالا به عکس خوب نگاه کنید؛ نوشته "احداث" و نه "مرمت" و نه "بازسازی" و نه "نوسازی" و نه ....! یعنی بقاع متبرکه و امامزاده و زیارتگاه ها "احداث" می شوند! 

یک توصیه ی بیطرفانه و دلسوزانه؛ جوان های بیکار قر نزنند، دست از قرتی بازی و دانشگاه و غیره بردارند، از این طرح توسعه استفاده کنند و بروند خادم مسجد بشوند و از حق بیمه و مزایای صیغه در روستاها بهره مند گردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |