تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

نامه ی صد و نود و دوم

 

راست می گویی، عزیز! با این بازی خر رنگ کن، باز هم ما را در حد خنده آوری احمق فرض کرده اند. هزار جای این نمایش سوراخ دارد. مو که سهل است، منار لای درزش می رود. همه هم نوشته اند؛ به رژیمی که شهروندانش را به دلیل اعتقادشان تخمیر می کند، مردم را تشویق می کند به تظاهر و دروغ و ریا و چاپلوسی متوسل شوند تا از مزایای خاص برخوردار شوند، کارت بازرگانی بگیرند، شغل داشته باشند، سهام بخرند، کارخانه دار شوند و... و آن که تن ندهد، هر که باشد، حتی معمم و شیعه ی اثناعشری، از زندان و خلع لباس و اخراج از تدریس و ... چه اعتمادی به حرف و نمایش این رژیم می توان داشت که خودش علنن می گوید؛ کسانی که به نظام اعتقاد ندارند و "دلشان با دیگران است"(بخوان به اطاعت از ما گردن نمی گذارند) راه به هیچ دهی نخواهند برد. ("دیکته"ی غلامحسین ساعدی را خوانده ای؟)

 

دیده ام برخی از مسلمان نماها هم به دفاع از زشت کاری هایی مثل سنگسار و اعدام نوشته اند؛ اعدام در آمریکا هم هست، بی قانونی در انگلیس و فرانسه هم وجود دارد و ... فکر نمی کنم کسی به این شکل مقابله و مقایسه ی کودکانه که رژیم رواج داده، اعتقاد عمیقی داشته باشد. من یکی هیچ فرهنگ و کشور و ملتی را الگو قرار نداده ام. قرار هم نیست به دلیل مخالفتم با سیاست های آمریکا و اروپا با مردم منطقه، کثافتکاری های هم قبیله ای هایم را توجیه کنم یا از ترس "دشمن"، از زشت کاری های دیگران برای رفتارهای غیرانسانی رژیم، سرپوش بسازم... حرف من هم به سادگی حرف های توست؛ احترام به ابتدایی ترین حقوق مردمی که صاحب اصلی ثروت و خاک و آب آن سرزمین اند، همین! مهم نیست کدام احمقی بر کرسی ریاست یا رهبری نشسته باشد، آخوند یا شاه، چپ یا راست، اینها را همان مردم باید انتخاب کنند. من هیچ الگو و نماینده و کاندیدایی ندارم. 

 

در این هم با تو هم عقیده ام که چرا باید حرفی را باور کنم که تنها یک رسانه ی تحت کنترل اجازه ی گفتنش را دارد؟ آن هم بصورت تکه های وصله پینه شده ی مضحکی از چند زمان متفاوت و چند مطلب ناهمرنگ، از یک زاویه ی تنگ؟ و هیچ رسانه ی مستقلی حق نداشته باشد سوالی در این مورد مطرح کند؟ ظاهرن برای همه روشن است که این "اعتراف"ها برای رهانیدن جان از چنگال یک مشت دایناسور صورت گرفته. آخر نه این که خود ما در عراق و افغانستان و فلسطین و الجزیره و سودان و حتی آرژانتین دست به هزار کثافت کاری نمی زنیم، انتظار هم نداریم دیگران برای پیشبرد مقاصدشان، برنامه ریزی کنند! گیرم همه ی اینها می خواسته اند انقلابی پارچه ای بوجود آورند، با کی؟ خانم هاله ی اسفندیاری و آقای جهانبگلو و آقای تاجبخش که تا ده سال پیش فارسی هم نمی دانسته، در آمریکا جلسه می گذاشته اند و در مجله ی "دموکراسی" مقاله می نوشته اند تا "یقین علی" و خانواده ی گرسنه اش در روستای علی آباد را به انقلاب پارچه ای تشویق کنند؟ یا نکند قرار بوده "نخبگان" با منقل هاشان به خیابان بریزند؟ اصلن این همه آشوب و ترس و بیم برای چه؟ اگر ریگی به کفش کسی نیست، این همه افراد امنیتی و بگیر و ببند و مصاحبه و... برای چیست؟ گیرم دنیا دشمن شما باشد. وقتی شما نایب خدا روی زمین هستید و بر حقید و دلسوز مردم و چه و چه، مردم که "اهل کوفه" نیستند که شما را به هر سگ و خر آمریکایی بفروشند!

 

حسنش این است که همه این نمایش ها را تقبیح می کنیم. اما یک مساله ی کوچک لعنتی هم هست که گوشه ی فکر من چمباتمه زده و قصد بیرون رفتن هم ندارد. این که انگار زهر این برنامه های "تکراری خنک نخ نما" در طول چند هفته، آرام آرام در جان ما می نشیند! و بعد از همه ی بد و بیراه ها به صدا و سیما و جمهوری و... آن رسوب مانده در ذهن ما، کم کم سر بر می کشد و به شکل یک جور دلزدگی از زنی به نام هاله ی اسفندیاری، نوعی سرخوردگی از مردی به نام رامین جهانبگلو بروز می کند. کم کم "دموکراسی" هم یک واژه ی دستمالی شده ی باروت دار می شود، یک بمب دستی کار نکرده که برای به زبان آوردنش اول این طرف و آن طرف را نگاه می کنیم. آنجا، آن بیرون، تیراژ کتاب های آقای جهانبگلو هم که تا دیروز، خریدن و خواندنش نشانه ی روشنفکری بود، افت می کند. کم کم به آنجا می رسیم که هرکس از تحول و آزادی بیان و دموکراسی حرف بزند، به یاد مخمل و "ابربشم" و پارچه های دیگر می افتیم، یاد انقلابی که در چند جزوه، در یک کیسه، در دست کسی دور می چرخد! و اگر در جایی، کسی، به هر عنوان نامی از رامین جهانبگلو ببرد، با حرارت می گوییم؛ من به این مرد و دانشش احترام می گذارم. آدم فهمیده و با مطالعه ای ست. از خواندن مقالات و کتاب هایش واقعن چیزها یاد گرفته ام ووو... ولی خودمانیم، انتظار نداشتم مزدور آمریکایی ها بشود! حتی دوستان نخبه و روشنفکر آقای جهانبگلو هم سعی می کنند از این ببعد کم تر با او دیده شوند. اقای جهانبگلو هم بالاخره آدم است. وقتی همه، نه صد در صد، ولی چند درصدی جاسوسش بدانند، اعتماد به نفسش را از دست می دهد و کمتر از دموکراسی و آزادی و اینها حرف می زند. بلایی که بر سر خیلی های دیگر هم آمده، و می آید. مثلن همان دختر جوان هنرپیشه! بالاخره چهارمیلیون نسخه ی قاچاق سی دی "آن فیلم کثیف" را که آن پسرک "هرزه ی پست آشغال و ..(خیلی لقب های دیگر که به او دادیم)" پخش کرده بود، موسسه ی "جورج سوروس" که نخریده، هان؟ همه مان هم البته کلی از معصومیت آن دختر دفاع کردیم. ولی ... فکر نمی کنی این همان نتیجه ای ست که "آقایان" از این "نمایش مسخره ی تکراری مضحک" در نظر دارند؟ تخریب کسانی که ما خود تخریبشان نکرده ایم؟

بد نیست بخاطر بازی درخشان "ایو مونتان" و "سیمون سینیوره" هم که شده، فیلم "اعتراف"، ساخته ی "گوستاو گاوراس" را از جایی گیر بیاوری و تماشا کنی. شرح زندگی "بوریس پاسترناک"، مایاکوفسکی، آنا اخماتوا، بولگاکف، زاخارف، "سولژنیتسن"، "مه یر هولد" و خیلی های دیگر را هم اگر بخوانی، بد نیست. شاید به هویت اصلی نویسنده و کارگردان این نمایش نامه های تکراری و حال به هم زن پی ببری.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

نامه ی صد و نود و یکم

قضاوت کار سهل و ممتنعی ست، اصلن قضاوت و وکالت با هیچ اصول اخلاقی جور در نمی آید. چگونه می شود دزد یا قاتلی را تبرئه کرد و گفت عدالت اجرا شده؟ حتی اگر مجرمی به جرمش آشکارا اعتراف کند، چگونه می توان حکم کرد تا بخشی یا تمامی زندگی یک انسان گرفته شود و گفت عدالت اجرا شده؟ با این همه هر جا که قانون هست و  قاضیان طبق قوانین حکم می دهند، می شود بطور نسبی گفت؛ عدالت بر مبنای قانون موجود، اجرا شده است. اما کدام قانون؟ قانونی که امروزی و مطابق با عرف بین المللی ست و جمعی از انسان های مطلع به نمایندگی از یک جامعه آن را وضع کرده اند! قانونی انسان مدار، و نه آسمان پسند! این است که قضاوت و حکم صادر کردن در بسیاری جاها که این مبانی وجود ندارد، کار وحشتناکی ست و به گمان من یک جرم است. گفته می شود که جوامع شمال اروپا بهترین قوانین جزایی جهان را دارند. با این همه در همین جوامع و در همین سال های اخیر، خوب است چند بار در اخبار خوانده باشیم که انسانی به اشتباه، به جرمی محکوم شده و سال هایی از عمرش تباه شده است؟ گیرم که دولت یا سازمانی خسارتی کلان به زندگی باخته ای پرداخته باشند، چه چیزی را جبران کرده اند؟ انسانی که در بیست و چند سالگی به زندان رفته و در سی و چند سالگی آزاد شده، با چند میلیونی که به او پرداخت می شود، حتی وقتی خودش هم راضی باشد، کدام یک از آن میلیون ها ثانیه ی بر باد رفته از بهترین سال های زندگی اش را با این میلیون ها می تواند بازخرید کند؟

با این وجود، وقتی قضاوت و قوانین همین جوامع را با آنچه در آن جزیره می گذرد، مقایسه می کنیم، گاه ستون فقرات آدم آشکارا تیر می کشد! چطور می شود با قانونی که روز روزش هم پا در هوا بوده، امروز کسی را به اشکالی که می شنویم و برای اتهام هایی که نسبت داده می شود، به احکامی این چنین غیر انسانی محکوم کرد؟ اعدام یک جوان؟ سنگسار؟ دار زدن یک دختر که اختلال روانی دارد؟ زندانی کردن دراز مدت دهها جوان و گرفتن دقایق ارزشمند زندگی شان؟ و... کسانی که به لباس قضا بر این کرسی های قضاوت نشسته اند و چنین احکامی صادر می کنند، از کدام نوع موجودات زمین اند؟ هر روزه هزاران سوال از این گونه به ذهن میلیون ها انسان می آید، و بسیاری مان شاید به لحظه ای و ثانیه ای از آن می گذریم. چرا که درد، تا از آن من نباشد، دردناک نیست، و شاید اصلن درد نیست و گاه، به آهی و افسوسی از بالای سر ما می گذرد. ساده تر از این حکایت که این روزها شنیده ایم، نمی شود که اصانلو را با کتک و فحاشی از پشت فرمان بیرون می کشند و فریاد می زنند؛ مردم این دزد است! اصانلو فریاد می زند، مردم کمکم کنید، من اصانلو هستم، راننده ی شرکت واحد... بعد چه می شود؟ از زبان همسرش بشنویم. از زبان مادرش. حکایت درد سنگسار را از زبان کودکان مردی بشنویم که یکی دو هفته پیش، در دو کلام؛ "سنگسار شد"!. در فاصله ی زمانی اولین سنگ تا مرگ، این فاصله ی دراز و هولناک، بر این انسان چه رفته است؟

حکایت قوانین "شرع" را از ساده ترین بخش آن بخوانیم. طبق دستور قرآن اگر کسی وامی از کسی بگیرد، باید نویسنده ای باشد و مبلغ وام را بنویسد و دو گواه هم باشند تا زیر سند را امضاء کنند تا اگر در بازپس دادن وام، مشکلی رخ داد، وام دهنده شاهد داشته باشد. همین قانون ساده اما هنوز صد سالی از عمرش نگذشته، در جامعه ی بزرگ شام یا بغداد مشکل می آفریند. دهها وام دهنده هنگام اقامه ی دعوا به شاهدان خود دسترسی پیدا نمی کردند. چه بسا که شاهدی مرده بود، به شهر دیگری کوچیده بود، به زیارت رفته بود یا به بلایی دیگر گم و گور شده بودند. از طرف دیگر کمتر کسی حاضر می شد "گواه" باشد، چرا که زندگی گواهان همیشه در خطر بود و گاه برای آن که شاهدی بر واقعه نماند، تهدید به قتل می شدند یا جانشان را بر سر این شهادت می گذاشتند. در دوران عباسی عده ای را برگزیدند تا در لباس "عادل" در همه ی وام گرفتن ها و وام پس دادن ها حضور داشته باشند و در جایی مثل دفتر، بنشینند که در مواقع لزوم، به آسانی قابل دسترس باشند. به اینها "عدول" می گفتند. اما چه شد؟

یکی از خواست های مردم در انقلاب مشروطه، عدالتخانه (دادگستری) بود، چرا که مردم از قضاوت بر مبنای قوانین شرعی به تنگ آمده بودند. به همین جهت "عدالتخانه" و "قانون" می خواستند. مشیرالدوله (یکی از رجال دوره ی قاجار)  قانون فرانسه را ترجمه کرد و برای تصویب به مجلس داد. سید حسن مدرس که نماینده ی "علماء" بود، با این قانون مخالفت کرد چرا که می گفتند با قانون، محاکم شرع بکلی از دور خارج می شوند، یعنی "علماء" دستشان از یک درآمد هنگفت، کوتاه می شد. گفتند این قانون "ضد اسلام" است، ضد شریعت است! برای جلب نظر "علماء"، تبصره ای به این قانون اضافه کردند که اگر یکی از طرفین دعوا از حکم عدالتخانه ناراضی بود، می تواند به محکمه ی شرع مراجعه کند و حکم قاضی شرع را بخواهد. خوب، در این صورت کافی بود یکی از طرفین دعوا تن به حکم قضا ندهد، چون محاکم شرع را همیشه می شد با پول، به عنوان خمس و زکات و سهم امام و غیره، به بهانه ی تعمیر مسجد و اداره ی مستحقین و غیره و غیره، خرید. قانون و انقلابی که قانون می خواست و ان همه کشته داد، با یک تبصره، یکسر به زباله دانی رفت. یعنی دادگستری، بی دادگستری. به قول کسروی یک عده پول بگیرند و دم و دستگاهی به اسم عدلیه باشد، اما حکم نهایی را ملاها بدهند تا به این وسیله قدرت از شریعت جعفری گرفته نشود.

 کسروی در مورد نحوه ی عمل "عدول" تا پیش از کودتای 1299 داستان ها دارد. یکی هم این که می نویسد؛ روزی در تبریز، بازرگانی سوار شد که به سفر برود. یکی از نیرنگبازان جلوش را گرفت که؛ حالا که به سفر می روی، پس آن وام خود را بپرداز و برو. بازرگان یکه می خورد و می گوید من اصلن شما را نمی شناسم، چه وامی به شما بدهکارم؟ کار به قیل و قال می کشد و مردم آنها را به محکمه ی شرع می برند. همین که از در وارد می شوند، یکی از شاگردان آن محکمه که بجای وکلای امروزی بوده، خود را به بازرگان می رساند و می گوید؛ می خواهی وکیل شما باشم و از شما دفاع کنم؟ بازرگان می گوید؛ می خواهم. شاگرد محکمه می گوید؛ شرطش آن است که خودت حرفی نزنی. نزد مجتهد می روند. مدعی طرح دعوا می کند که این حاجی فلان مبلغ پول به من بدهکار است. امروز دیدم می خواهد وام را نداده، به سفر برود. جلویش را گرفتم و به اینجا آمدیم. مجتهد از بازرگان می پرسد؛ چه جوابی داری؟ بازرگان می گوید؛ من وکیل دارم. آن شاگرد محکمه می گوید؛ بله آقا! موکل من به این آقا وامدار بوده ولی وامش را پرداخته و شاهد هم دارد. این را می گوید و می رود که گواهانی بیاورد. بازرگان که مرد ساده ای بوده، در شگفت می شود که این چه بازی ست؟ من کی به این وامدار بودم؟ کی پرداخته ام؟ گواه کیست؟ حتمن اینها همدست اند و مرا به دام انداخته اند. در همین فکر بوده که محکمه شاگرد با چهار تن عمامه بسر و ریش پهن، لب جنبان و تسبیح گردان وارد می شود و می گوید؛ شهود حاضرند. گواهان یکی یکی شهادت می دهند که بعله، ما بودیم و دیدیم که این حاجی فلان مبلغ از بابت دین شرعی خود به این آقا تادیه کرد. مجتهد هم حکم به رد دعوی مدعی می دهد و غائله ختم می شود!

همین که بیرون می آیند، شاگرد محکمه به بازرگان می گوید؛ چهار "پناباد" به من بده. بازرگان هم چهار دهشاهی نقره به او می دهد. شاگرد محکمه هم یکی یک دهشاهی نقره به هرکدام از آن "عدول" می دهد. بازرگان متعجب به شاگرد محکمه می گوید؛ من از کار شما راضی ام، ولی آخر شما چرا وامدار بودن مرا پذیرفتید، تا مجبور شوید ثابت کنید که وام را پس داده ام؟ در حالی که اصلن وامی در کار نبوده! شاگرد محکمه می گوید؛ البته حرف شما درست است. اینها را که گرد حیاط ایستاده اند، می بینید؟ با ریش های شانه کرده و عمامه و تسبیح گردان و ذکر گویان؟ کار اینها همین است که گواهی بدهند و بسته به کوچکی و بزرگی دعوا، مزدی هم بگیرند. سخن اینجاست که اگر من دعوی مدعی را نپذیرفته بودم، او کار مرا می کرد. می آمد چهارتا از آقایان را به محکمه می آورد و شهادت می دادند که شما وامدارید و نپرداخته اید. من دعوی را پذیرفتم تا آوردن گواه به گردن ما باشد، و دیدید که بردیم.

بازرگان می گوید؛ آخر این کسان در اینجا چرا هستند؟ چرا آقای مجتهد اینها را بیرون نمی راند؟ محکمه شاگرد سری تکان می دهد و می گوید؛ خدا پدرت را بیامرزد. اینها پیرامونیان آقا هستند. آقا اگر خواست جایی برود، اینها باید در جلو و در پشت سر آقا راه بروند و افزار شکوه و بزرگی آقا باشند. چون پولی از آقا نمی گیرند، ناچار باید از این راه روزی خود را در آورند. من هم یکی از ایشانم. چیزی که هست من همیشه می کوشم به کسان گیر افتاده و خامی چون شما، کمک کنم و روزی خود را از راه "حلال" به دست آورم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و نودم

دوستی از اتریش، دو شماره از مجله ی "هفت هنر" از اوایل دهه ی پنجاه(خورشیدی) را همراه نامه ای طنز گونه برایم فرستاده. دیروز از همان اداره ی پست، یک راست به قهوه خانه ای رفتم، نامه را خواندم و مجله ها را با لبخندی تلخ، ورق زدم. چه شوق ها و امیدهایی در گوشه و کنار این صفحات ماسیده و در خاک شده. گفتم دو مطلب کوتاه از این مجله ها را برایت بفرستم. یکی در مورد "پروین" و دومی در باره ی "فروغ"! انگار کسی همنام من این حرف ها را زده باشد. هرگز شنیده ای در مورد شعر، حرفی بزنم یا نظری داده باشم؟ با خودم می گویم؛ جوانی چه شهامتی می دهد، به علی!

کم خواب می بینم و کمتر به یاد می آورم. دیشب اما خواب پروین را دیدم، یا شاید بهتر باشد بگویم خواب عکسش را دیدم. و حالا که خواب، کم و بیش به یادم مانده، فکر کردم مطلب "فروغ" را اول بفرستم، تا فرصتی باشد تا در باره ی پروین فکر کنم:

پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد، دو چهره ی شاخص و گرانمند شعر معاصر فارسی، هر دو عمری کوتاه اما پر بار داشتند لیکن نسبت به زمان و مکان شاعر، شعر پروین در محدوده ی "گفتنی های مجاز" باقی می ماند، حال آن که شعر فروغ، در بیکران "ناگفته های ممنوع" سیر می کند. به عبارت دیگر پروین از آنچه می بایست گفته شود، می گوید و فروغ از آنچه نمی بایست، می گفت. پروین "اسیر" "دیوار" سنت دیرپای جامعه ی مردسالار باقی ماند و با همه ی توانی که داشت، "عصیان" نکرد و ذهن پویای او در چهارچوب سنت مهار شد، هم از این رو به "عصیان" نرسید. فروغ اما "اسیر"ی بی تاب بود، چون به "دیوار" رسید، دانایی اش او را به "عصیان" کشاند و از پس این سرکشی و گسستن و ویران کردن دیوارها، "تولدی دیگر" یافت. در جامعه ای که زن در پس پشت سایه ها گم می شود، سرکشی و گسستن قید و بندها سبب شد تا کلام فروغ را "دریده" توصیف کنند و بگویند از جسم و جنس سروده است. این اما ویژگی شعر فروغ است که اسرار هویدا می کند. جسارتی که در جامعه ی فروغ، هنوز هم بر هیچ زنی نمی پسندند و نمی بخشایند، هم چندان که کمتر از یک قرن پیش از فروغ، بر قرة العین نبخشیدند.

وصف تحول شعر فروغ در 13-14 سال میان "اسیر" تا "تولدی دیگر"، در چند کلام می گنجد؛ اسیر، تلاشی ست برای رهایی از  اسارتی از پیش تعیین و تحمیل شده، به یاری عشق. فروغ در میانه ی ستیزه ی شیطان و خدا، گناه و تقوا درگیر است.

آن آرزوی گم شده می رقصد                                  در پرده های مبهم پندارم

از عنوان های اشعار او در این مجموعه می شود به کشاکش درونی اش پی برد؛ شب، هوس، حسرت، پاییز، وداع، افسانه، تلخ، گریز، درد، اسیر، و...

در "دیوار"، بی آن که قاعده ی همیشگی شورش بر خدا را کنار بگذارد، بر شیطان نیز می اشوبد، در گناه می آمیزد و با آن می ستیزد و در این ستیزه، نوآوری و جسارتی بهت آور دارد. اما  شورش علیه شیطان به اعتبار سنت اجتماعی مردسالار، بر سنایی و عطار و خیام و مولانا و... بخشوده شد، و می شود. به حساب فروغ اما در ستون "گناه" نوشته می شود.

هم چنان شب کور

می گریزم روز و شب از نور

تا نتابد سایه ام بر خاک

در اتاق تیره ام با پنجه ی لرزان

راه می بندم به روزن ها

یا:

پیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانی

پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

عنوان اشعار فروغ در "دیوار"، گویای این تحول است؛ گناه، رویا، بر گور لیلی، اعتراف، شکست نیاز، ستیزه، تشنه، دیوار،...

و بالاخره در "عصیان"، همه جا ستایش از آزادی اراده و اختیار است. ستیز با خدا، و جستجو برای هویتی تازه؛

آه ای زندگی، منم که هنوز  با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم                 نه بر آنم که از تو بگریزم

عنوان های غالب بر اشعار این مجموعه عبارت اند از؛ عصیان بندگی، عصیان خدایی، گره، بازگشت، سرود زیبایی، جنون، بعدها، زندگی، ...

اگر سنت بوگرفته و مانده ی اجتماعی، شورش فروغ بر خدا را، تکفیر کرد، فرواغ اما از "باید"ها و "نباید"ها فراتر رفت، چنان که شاملو بر مرگ او سرود؛

جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد

پس به هیات گنجی درآمدی

بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک و دیاران را

از اینسان

دلپذیر کرده است.

در "تولدی دیگر"، فروغ از مرز قید و بندها و از خط باید و نباید تحمیلی عبور می کند و از یک جنس محکوم تا یک انسان – شاعره صعود می کند، و از نو به دنیا می آید. این جسارت در سرودن آزادی و رهایی ست که علی رغم استحکام شعری و انسجام کلامی که اینک بدان دست یافته، هنوز هم از او پذیرفته نیست. عنوان اشعار این مجموعه نشانه ای ست درشت از زایش دوباره؛ غزل، دریافت، ای مرز پر گهر، در آب های سبز تابستان، آفتاب می شود، به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد، تولدی دیگر، ...

تاثیر فروغ بر دوره ای از شعر معاصر ایران تا هنوز هم پوشیده نیست چرا که فروغ در تنگنای بسته ی تقدیری که برای همه ی ما نوشته اند، نماند، پوسته ها را شکافت و به آفتاب رسید، و اگرچه دوره ای کوتاه مطرود ماند، اما چنان شکفت که چشم کوته بینان را از دیدن، و زبان کوته اندیشان را از گفتن باز داشت.

"هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد"!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

برای خالی نبودن عریضه

 

هم زمان با تعطیل شدن روزنامه ی "هم میهن"، استعفای مدیر عامل "ایلنا" و معلق ماندن فعالیت این خبرگزاری، همایشی در شهرستان گچساران در استان یاسوج تشکیل شده تا درباره ی آنچه "تبلیغات علیه دولت احمدی نژاد و راههای مقابله با آنها" نامیده شده، بحث و گفتگو شود. (مگه چیزی هم مونده که باهاش "مقابله" بشه؟) سخن رانان، بعضی روزنامه ها را به راه انداختن جنگ روانی علیه دولت متهم کردند. آقای کلبعلی، از پژوهشکده "باقرالعلوم"(پژوهشگر و پژوهشکده را داری؟) با اشاره به روزنامه‌‏های شرق، اعتماد، اعتماد ملی و هم‌‏میهن، آنها را به اعمال جنگ روانی علیه دولت متهم کرد. (لابد در "پژوهشکده ی باقرالعلوم" ثابت شده که "جنگ روانی" علیه "آدم های روانی" خلاف شرعه.)

دیگر سخنران این همایش، خانم فاطمه رجبی، همسر وزیر دادگستری گفت(با دقت بخونین، فرمایشات سطح بالاس!): احمدی ‌‏نژاد با حذف "مصلحت‌‏گرایی" ۱۶ ساله، امروز شعار "آرمانگرایی" را که همان حکومت موعود است، سر می‌‏دهد و در "رنسانس" احمدی‌ ‏نژاد، شکافی که بین حاکمان و مردم ایجاد شده بود، پر شد. (خوب، الحمدلله نگرانی مون از "شکاف" برطرف شد. کاش می گفتند با چی پر شده که بوش داره خفه مون می کنه! غرض رییس جمهور آمریکاست!)

ابراهیم متقی، دانشیار دانشگاه تهران، از دیگر سخنرانان این همایش نیز متهم سازی، نومیدسازی و سانسور اطلاعات را از جمله تاکتیک ها، اهداف و برنامه های "دشمنان" برای ایجاد عملیات روانی علیه دولت دانست. (
با توجه به حوزه ی عمل سه مفهوم "متهم سازی"، "نومید سازی" و "سانسور اطلاعات"، معلوم میشه قوه ی قضاییه، وزارت کشور، وزارت ارشاد و صدا و سیما هم علیه دولت "جنگ روانی" راه انداخته ن! پس پرتقال فروشه کجاست؟
)

قاسم روانبخش، از هفته نامه ی پرتو(
تکرار می کنم؛ "روان بخش" از "پرتو"!) سخنران دیگر این همایش گفت: "کسانی که سیاست تنش زدایی و گفتگوی تمدن ها داشتند، آیا توانستند به یک سفر امارات بروند؟ (نه به علی! سوال مام همینه که کسی که نتونه بره امارات، از گفتگو با کدوم "تمدن" حرف میزنه؟) این درحالی ست که وقتی احمدی نژاد به آنجا رفت("آنجا" کجاست؟ چرا شفاف صحبت نمی کنید آقا؟)، نخست وزیر همان کشور گفت اجازه بدهید که من راننده ی شما بشوم.

 نتیجه ی اخلاقی: کسانی که سیاست تنش زدایی و گفتگوی تمدن ها داشتند، راننده نداشتند. یا راننده ی نخست وزیر نداشتند.

سوال از روی نادانی: امارات نخست وزیر داره؟
وی در ادامه گفت: "کاپشن احمدی نژاد را در بازارهای مکه روی دست می برند. (ببین، اگه خودش بود، رو چی می بردند!) و می گویند هر چه از این ها دارید، بفرستید."(نپرسیدین در گرمای مکه، کاپشن برای چیشونه؟)
آقای روانبخش (همانی که در "پرتو" بود!) هم چنین به محبوبیت رئیس جمهور ایران در بین مردم کشورهای عربی اشاره کرد. (خواهش می کنم آقا! محبوبیت در کشورهای عربی، همچین صورت خوشی نداره که آدم همه جا جار بزنه!) اشاره کرد و افزود که نفوذ اسلام در آمریکای جنوبی نیز افزایش قابل توجهی یافته (طبق آمار دقیق، دو برابر شده. چون بعد از "چاوز"، "ارته گا" هم مسلمون شد!) به گونه ای که چاوز تا الان "سه بار" به ایران آمده است.(میزان محبوبیت را داری؟)
در حاشیه این همایش بسته‌‏هایی حاوی کتاب "احمدی‌‏ نژاد، معجزه ی هزاره ی سوم" نوشته ی فاطمه رجبی (خانوم اجزه؟ چرا عنوان کتاب به تاریخ استکبار جهانی ست؟) و سی دی تصویری هشت سفر استانی احمدی‌ ‏نژاد بین شرکت‌‏کنندگان توزیع ‌‏شد.(بدم نیست. از یک طرف سی دی های خلاف عفت را جمع می کنند، از طرف دیگر خودشان توزیع می کنند!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و نهم

"گیله لایه"(Gilleleje) بندر ماهی گیری کوچکی ست که دو سه هزار تایی جمعیت دارد. گیله لایه در شمال غربی همین جزیره قرار دارد که کپنهاگ در جنوب شرقی آن است. هر ساله در بندر گیله لایه نمایشگاهی از نقاشی و هنرهای تجسمی هنرمندان محلی برگزار می شود. این هنرمندان نه نام آورند و نه حرفه ای، اما هرکدام در حد خودشان هنری دارند. هر ساله عده ی زیادی برای دیدار از این نمایشگاه، به گیله لایه می آیند. از چند ماه قبل از نمایشگاه، در مهلتی معین، هرکس می تواند آثار خود را برای هیات انتخاب کننده ارسال کند. در پایان مهلت، نام انتخاب شدگان برای شرکت در نمایشگاه سال، اعلام می شود.

آن که انتخاب شده، خوشحال است و آن که انتخاب نشده، غمگین است اما نمی گوید پارتی بازی شد، رفیق بازی شد، زن ها را به مردها ترجیح دادند، یا بالعکس... چون اتفاقن، هیچ کدام از این اتفاقات در نمایشگاه گیله لایه نمی افتد. انتخاب شدگان ممکن است برای اولین بار نقاشی کرده باشند، یا مجسمه ای ساخته باشند. رد شدگان ممکن است استاد برخی از انتخاب شدگان باشند. هر انتخاب شده امیدوار است تا از نمایشگاه گیله لایه به شهرت کشوری و جهانی برسد.

از شهر ما تا گیله لایه یک ساعت و نیم راه است. اول پیاده روی تا ایستگاه قطار، بعد یک قطار تا "هلسینگور"(شهر هاملت)، و از آنجا قطاری دیگر. از ایستگاه گیله لایه تا محل نمایشگاه هم باید پیاده رفت. "گرت"(Gert) چند سالی ست در این نمایشگاه انتخاب می شود. گرت دوست من است. برای همین هم هر سال به مراسم روز افتتاح این نمایشگاه دعوت می شوم. گرت پنج گربه دارد و یک دوست دختر تازه. گربه های گرت در خانه ی او زندگی می کنند. دوست دختر گرت در خانه ی خودش، در شهرک همسایه زندگی می کند. "گرت" سال ها پیش سخت معتاد بوده و مشکلات بسیاری داشته است. به کمک مشاورش در شهرداری، اعتیاد را ترک کرده است. از آنجا که گرت از کودکی به نقاشی علاقه داشته، پس از ترک اعتیاد، مشاورش او را به یکی دو دوره کلاس نقاشی می فرستد. حالا "گرت" سال هاست نقاشی می کند، سیگار می کشد و با گربه هایش بازی می کند. گاه که حوصله ی گربه ها را ندارد، نت گردی می کند یا به دوست دخترش تلفن می زند تا اگر وقت دارد، به دیدار او برود.

گرت بسیار شوخ است و زبان مخصوص به خود دارد. خیلی از دانمارکی ها هم اگر او را نشناسند، از اصطلاحاتی که بکار می برد، سر در نمی آورند. می گوید؛ دیشب نرسیدم تلفن بزنم چون "بیم بام بالا" داشتیم. یعنی دوست دخترش مهمان او بوده است! به میز اشاره می کند و می پرسد؛ از این "جیم جروم"ها نمی خوری؟ می گویم؛ چرا، بدم نمی آید. می گوید؛ "رنگ پریده"، "عصبانی" یا "بی خاصیت"؟ یعنی شراب سفید، قرمز یا آب میوه؟ من یک گیلاس "عصبانی" انتخاب می کنم، گرت هم یک گیلاس "بی خاصیت" بر می دارد و به دیدار تابلوها و مجسمه ها می رویم. گرت امسال تصمیم گرفته برای نمایشگاه، تنها پرتره ی گربه هایش را بکشد. من از همان سال ها که گرت ترک اعتیاد کرده بود، با او آشنا شدم. اوایلی که با هم آشنا شده بودیم، یک شب وقتی مرا به دوست دخترش که حالا دیگر دوست دخترش نیست، معرفی می کرد، آنقدر از من تعریف کرد که حوصله ام را سر برد. پرسیدم؛ با این همه طرفداری، فکر می کنی می توانم نخست وزیر دانمارک بشوم؟ این جمله از ان شب ورد زبان گرت شده است.

ساعتی پیش به گرت تلفن زدم و گفتم؛ خودت را در نت تماشا کن. حسابی مشهور شده ای. حالا پنجاه ایرانی هم تو را می شناسند. می گوید؛ پنجاه و دوتا. تو و ممود (محمود) هم هستین. می گوید؛ فکر می کنی حالا می توانم رییس جمهور ایران بشوم؟ می گویم سر علی این آرزو را از کله ات بیرون کن. چون نه فقط آن پنجاه و دو نفر را هم از دست می دهی، بلکه باید خواهر و مادر و ناموست را هم با سی و پنج میلیون نفر شریک شوی(آن "نیمه ی دیگر" معمولن به این کارها نمی رسد چون اولن قانون او را منع کرده، در ثانی فرصت سر خاراندن ندارد چون بیست و چهار ساعته بی آن که خبر داشته باشد توسط آن سی و پنج میلیون اولی به لنگ و پاچه ی دیگران حواله داده می شود)!

بقیه ی عکس ها را هم اینجا تماشا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 8 تیرماه 1386

نامه ی صد و هشتاد و هشتم

نوشته؛ "مردی که آبستن بود"! می خندم. داستانش چه بود؟ زیرش نوشته؛ "جمهوری آبستن حوادثی ست. بعد از خانم مرکل و آقای سارکوزی، حالا هم که بللر رفت و گوردون براون آمد"! و خط بعدی؛ "اتحادیه ی اروپا دیگر جای امنی نیست. برای همین جمهوری دستپاچه ی مذاکرات با سولاناست"! گوشه ی صفحه هم نوشته؛ "این بار شورای امنیت چه هدیه ای دارد"؟

ورق می زنم. نوشته؛ نمایشگاه کارهای "گرت"(Gert) و بندر "گیله لایه"(Gilleleje)! نه، این یکی را حتمن باید به جایی برسانم. شاید همین فردا. سرم را از روی دفترچه بر می دارم. بیرون زن جوان بیست و چند ساله ای، از قطار پیاده شده، یک بلوز رکابی و یک شرط گشاد به تن دارد، خم شده و چتر روی کالسکه ی بچه اش را پس و پیش می کند تا تک دانه های باران دلبندش را آزار ندهد. باران را متوقف می کنم، ابرها را پس و پیش می کنم. آفتاب گرمی به زمین ایستگاه می تابد. یک روسری، یک مانتوی بلند، یک شلوار و یک جفت جوراب ضخیم به تن دختر می کنم و... انگار فهمید! رویش را به طرف پنجره می چرخاند. نگاهش که به من می افتد، لبخند می زند. دست تکان می دهم. پایم را روی پایم می اندازم و در لذت خنکای تهویه ی قطار، می نویسم؛ گرمای این روزها در تهران، اصفهان و... آفتاب تند و آلودگی هوا و ترافیک و... قطار از ایستگاه بیرون می رود. 

"آن خوش به احوالان که قدرت هسته ای می خواستند، حالا با روزی سه لیتر بنزین چه می کنند"؟ سطر بعدی؛ "این هم نفت بر سر سفره ها..."! پایین تر هم نوشته؛ "نگو به شقیقه ربطی ندارد، اینها همه از نتایج قطع نامه هاست، باش تا صبح دولتت .."، و چند جمله هم در پرانتز هست؛ "حالا باز هم بگویند محاصره اقتصادی برکت است" همانطور که می گفتند؛ "جنگ برکت است"، "می گویند؛ ما بیست و هشت سال است محاصره ایم"! یک جمله هم با قلم رنگ دیگر گوشه ی صفحه نوشته؛ "هنوز هم عده ای هستند که این جنقولک بازی ها را باور می کنند"!.. ورق می زنم...

"با روزی سه لیتر بنزین، محمد هم نمی تواند از اختیاریه به شهرک غرب بیاید و سری به من بزند"! جمله ی بعدی را در گیومه گذاشته؛ "گوش به فرمانیم سرور من. ما وقتی خوشیم که تسلیمیم"(مکبث، اوژن یونسکو، ص ۱۰۳)! گوشه ی صفحه، آن بالا درشت نوشته؛ "مهستی"! اول دو جداره به خط نسخ نوشته و بعد تویش را هاشور زده و پر کرده. مهستی!...

شبامون وه که چه تاریکو چه سرده

دلامون جای غمه لونه ی درده

تو رو بی من، منو دور از تو گذاشته

چی بگم با منو تو دنیا چه کرده

آسمون با منو تو قهره دیگه

هرکدوم از ما تو یه شهره دیگه ...

جوانی که روی صندلی جلویی نشسته، بر می گردد تا ببیند کیست زمزمه می کند. می گویم؛ آهنگ تازه ی "استینگ" است، شنیده ای؟ لبخند می زند. ورق می زنم. قطار وارد ایستگاه بعدی می شود. چقدر به خانه مانده؟ تابلو را می خوانم. سه ایستگاه! نوشته؛ "بعد از دو دوره ی کوتاه آزادی، دو کودتا ..." زیرش هم نوشته؛ "خدا به داد بعدی برسد ...".

سال هاست دفترچه ای با من است، همه جا. چند خطی در مورد موضوعی می نویسم تا بعدن (کی؟) مثلن بشود مقاله ای، حکایتی، چیزی از آن بسازم...هه! هر آخر سال نگاهی به دفترچه ها می اندازم، "چندخطی" ها را مرور می کنم، تاریخ مصرف کلی شان گذشته، خط می زنم، دور می ریزم، و "هنوز به درد بخور"ها را در دفتر پاکنویس یا در پرونده ای هفت هشت ساله در کامپیوتر، وارد می کنم تا بعدن (کی؟). این "بعدن"ها هیچ وقت نرسیده، نیامده، نمی رسد، نمی آید. فقط چهار پنج تایی دفترچه ی پاکنویس و یک پرونده ی صد و چند مگابایتی روی دستم مانده!

این که نمی شود، باید برای این دفترچه ها یک فکر اساسی کرد. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. هم خنک است، هم راحت، مثل ننو حرکت می کند، انگار در خانه ی خودت، روی کاناپه نشسته باشی ... پاها را دراز می کنم. این "پرشین بلاگ" کند است، سرویسش افتضاح است. همیشه یک گرفتاری دارند، هروقت هم که به قول خودشان "بهینه سازی" می کنند، همه چیز تعطیل می شود، بی هیچ توضیحی برای کاربران، بی معذرت، بی هیچ ... دلت خوش است، دولت در روز روشن از جیب ملت کش می رود و توضیحی که نمی دهد، هیچ، معذرت که نمی خواهد، سهل است، تازه دو قورت و نیمش هم باقی ست. اما این یکی مثلن موسسه ی خصوصی ست و باید به کاربران احترام بگذارد ... اینجا باران نمی آید. دو ایستگاه دیگر مانده. پس شهر ما هم بارانی نیست. می شود رفت کنار آب...

امروز سه سال شد که اینجا می نویسم. فکرش را بکن، اگر همین پرشین بلاگ هم نبود، این نزدیک به پانصد یادداشت الکی هم در این سه ساله یا دور ریخته شده بود، یا در حد یک بچه ی گورزا، در یکی از همین کتابچه های پاکنویس یا پرونده ی کامپیوتری باقی مانده بود و هرگز تا پنج شش سطر هم رشد نکرده بود. باز هم گلی به جمال پرشین بلاگ. بهر دلیل و بهر طریق، این امکان رایگان را داده تا من این خزعبلات را پر و پخش کنم و عده ای هم در نهایت مهربانی بخوانند و هر بار،(بگو هزار بار) تصمیم گرفته ام دست از این جنقولک بازی بردارم، یکی شان برای دلگرمی چیزی نوشته یا گفته ... و من، انگار نه انگار، باز هم ادامه داده ام. خدا از سر تقصیرشان نگذرد که مرا سر شاخ می اندازند...

کسی شانه ام را تکان می دهد، چیزهایی هم می گوید. لابد باز مستی هوس خوشمزگی کرده. حرف ها در گوشم می مانند... ناگهان از جا می پرم و کیفم را بر می دارم و ... قطار خلوت است. آه نه! باز هم آخر خط. همیشه باید یکی دو ایستگاه مانده، خوابم ببرد. حرف هایی در گوشم مانده؛ "هی، آقای استینگ. بیدار شو. آخر خطه". اوهوم! همان جوانک بوده که روی صندلی جلویی نشسته بود. داشته پیاده می شده، دیده خوابم، صدایم کرده... کنترلچی دارد قطار را وارسی می کند، ببیند کسی چیزی جا نگذاشته. همان خانم خوشگله است. حالا باز خوشمزگی می کند و متلکی می گوید. خوبی اش این است که روزی پنجاه هزار مسافر می بینند و چند صدتایی که خواب مانده اند و... یادشان نیست کی بوده و کی بوده. مرا که می بیند، می خندد. دست پیش را می گیرم، می گویم؛ از بس که نرم می رانید، آدم خوابش می برد. دستش را روی هوا تکان می دهد. می گوید؛ آره، این را دو هفته پیش هم گفتی!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

بدون شرح

اولین رئیس بانک ملی ایران بعد از انقلاب، قصد داشت بهر شکل ممکن از همان روز اول به کارمندان بانک حالی کند که روسای تازه، برخلاف تصور همگان، چقدر مردمی و هوشمندند. همان طور که برای معرفی خود در بخش های مختلف گردش می کرد، دید همه جا پر آشغال سیگار است. پرسید؛ چرا اینجا زیر سیگاری نمی گذارید؟ یکی از معاونین گفت؛ قربان، هرچه تا به حال گذاشته ایم، دزدیده اند. رئیس گفت؛ خوب، جایی نصب کنید که دست مردم نرسد!

بانک 1

بانک 2

 

(با اجازه از عکاس، و تشکر از لیزا)
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و هفتم

"... اگر در ایران تبلیغات کمونیستی بشود مسلمانان به عنوان آن که مسلمان می باشند، از گرویدن به آن خودداری نخواهند کرد. ولی با این عقاید درهمی که در مغزهای خود آکنده اند، اگر مبادی کمونیستی را هم فراگیرند، اینها را با آنها درهم آمیخته یک معجون مهوعی پدید خواهند آورد، چنان که همین رفتار را با مشروطه کردند. آن را گرفتند و به حال مهوعی انداختند. .. تمسک به اسلام در کشاکش های سیاسی جز توهین به آن دین نیست و به هیچ نیتجه سودمندی از این راه امیدوار نتوان بود..." (احمد کسروی)

از آنجا که عقاید احمد کسروی برای متعصبین به هر عقیده، قابل تحمل نبوده، تصور می کنم نسل تازه جز "تاریخ مشروطه ایران" که آن هم دست و پا بریده در اختیار خوانندگان قرار گرفته، اثر دیگری از کسروی را نشناسد یا ندیده باشد. برای آنان که قرن ها از بی خبری توده ی مردم بهره ها برده بودند و می برند، گفته ها و نوشته های انتقادی و روشنگرانه ی کسروی از زخم خنجری به زهر آلوده، کشنده تر بوده است. به همین دلیل او را بهایی خواندند، بابی گفتند، مزدور و مرتد و خائن و هرچه ی دیگر که به خیال خودشان ویران و خراب بود، به او نسبت دادند، بجز آن که بگویند؛ کسروی یک آذربایجانی دانشمند، پژوهشگر، پاک، دلسوز مردم و فرهنگ، و سخت علاقمند به ایران بود. کسروی دشمن شماره ی یک خرافه و خرافه پرستی بود. مهم نیست که توافق با برخی عقاید کسروی در زمانه ی خود او هم چندان آسان بنظر نمی رسید. مهم این است که او در ابراز این عقاید صریح و مومن بود. بدزبانی نمی کرد و دشمنانه و کینه ورزانه به مخالفان نمی تاخت.

پدر بزرگ و جد کسروی آخوند و پیشنماز بودند و در محله ی "حکم آور"(حکم آباد) تبریز، مسجدی داشتند. کسروی می نویسد؛ چاووشان در پاییز سوار بر اسب، نیزه ی بلندی با پرچم سبز یا سرخ به دست و دستار بزرگی به سر، با آواز بلندی می خوانند؛ "بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا". پدرش اما به زیارت مشهد و کربلا نرفت و به گفته هایی نظیر؛ "هرکس گناهی دارد چون به زیارت رود، گناهانش آمرزیده گردد"، باور نداشت. حاضر نشد پیشنماز و روضه خوان مسجد باشد، به بازار رفت و فرش فروشی کرد. می گفت؛ "نان ملایی، نان شرک است".

میراحمد که نام جدش را بر او گذاشتند، ابتدا نزد مکتب داری (ملابخشعلی) سواد قرانی آموخت. خودش می نویسد که ملابخشعلی نه فارسی می دانست و نه عربی و چون دندان هایش افتاده بود، گفته هایش به دشواری فهمیده می شد. خطش را هم جز خودش، کسی نمی توانست بخواند. احمد کسروی قرآن، گلستان، جامع عباسی، نصاب و ترسل و ابواب الجنان و منشات مهدی خان(قائم مقام)، تاریخ معجم و تاریخ وصاف و .. همه را در همین مکتب خواند؛ "من که نه فارسی می دانستم نه عربی، کارم با این کتاب ها افتاده بود و چون آخوند نیز فارسی نمی دانست، می بایست اینها را در خانه از پدرم یا از خویشانم یاد گیرم". مرگ پدر باعث شد تا درس و مکتب را کنار بگذارد و به بازار برود. پس از چندی مغازه و کارگاه پدر را بست و طلبه ی علوم دینی شود. اما در لباس طلبگی هم نتوانست عقل را کنار بگذارد و به شهود و روایت و حدیث بسنده کند.

کسری می نویسد؛ شاهد مجالسی بوده که شیعه را علیه سنی تحریک می کردند و دیده بوده که شیعیان متعصب، پستان زنان سنی را می بریدند و این زنان در کوچه های آذربایجان برای برانگیختن ترحم مردم، با نشان دادن سینه ی بریده ی خود، به گدایی مشغول بودند. کسروی پس از ملا شدن، در مسجد خانوادگی پیشنماز شد و در ایام محرم به منبر می رفت؛ "خیلی شرمنده می شدم و گاهی بالای منبر خود را می باختم". به نظر روضه خوانان؛ "من به دستگاه سیدالشهداء لطمه می زدم".

می نویسد؛ "سیاحتنامه ی ابراهیم بیک(احمد طالبوف) تکان سختی در من پدید آورد و باد به آتش درون من زد". کسروی به مشروطه خواهان می پیوندد. با مردی به نام "حداد" که درس طلبگی خوانده بود و بعدن مشروطه خواه و بهایی شده بود، دوست بود. پدرش نیز با بهاییان و ازلیان(بابیان) رفت و آمد داشت. از همانجا با این عقیده و مذهب آشنا بود. دوستی با حداد باعث شد تا برخی کتب بهائیان از جمله "فراید" را بخواند؛ "تاریخ باب و بهاء و ازل را نیک شناخته ولی در میان دو چیز سازش نیافته بودم. از یکسو جانفشانی های بسیار مردانه ی .. ملاحسین بشرویه ای، حاجی ملامحمدعلی بارفروش، ملا محمدعلی زنجانی، قرةالعین، حاجی سلیمانخان و دیگران ... و از یکسو نوشته های "باب" که هیچ معنایی نداشت و روی هم رفته به آشفته گویی مانندتر می بود.."

کتاب "بهاییگری" کسروی که در رد بهائیت است، پس از انتشار، مورد توجه عموم قرار گرفت. کسروی بارها گفت که مرا با بهائیان غرض و مرضی نیست و از کشتار و آزار آنان سخت بیزار بود. از آنجا که او بهاییگری را ناشی از بابی گری، و این یکی را ریشه گرفته از شیخی گری و شیخی گری را برخاسته از شیعی گری می دانست، لذا هیچ کدام از این گروه ها از او دل خوشی نداشتند. با انتشار "شیعی گری" و سپس "صوفی گری"، عرصه ی زندگی بر کسروی تنگ تر شد. حتی در محله ی خودش هم به او سنگ می انداختند. کسروی می نویسد که مادرش از این مساله بسیار رنج می برد.

با این همه کسروی باکی نداشت که طرف صحبتش ملک الشعراء بهار است، یا علامه محمد قزوینی، یا عباس اقبال، حرفش را می زد و همه جا انتقادش را بی پروا مطرح می کرد. از آنجا که لبه ی تیز انتقادات او متوجه ی خرافات و عقب ماندگی مردم و جامعه بود، سیاستمداران هم از او بیزار بودند. کسروی از اولین کسانی ست که به عقاید خورده می گرفت، نه به افراد، و در این زمینه پروای دوست و غریبه نداشت. او را طرد کردند و کسی اجازه نداشت با او سخن بگوید و نوشته هایش را بخواند. با این همه کسروی همه جا از خدا و رسول و ائمه با احترام بسیار یاد می کرد. او "پاکدیتی" بود که مجموعه ای از عقاید گذشته ی ایرانی داشت.

احمد کسروی سرانجام لباس آخوندی را کنار گذاشت، درس وکالت خواند و لباس قضاوت پوشید، اما دادگستری را هم بعدن رها کرد. در "ده سال در دادگستری" و "زندگانی من" علت این ترک خدمت را توضیح می دهد. با وجودی که وکیل مدافع یکی از ۵۳ نفر بود، و با برخی کمونیست های آن زمان دوستی و رفت و آمد داشت، از انتقاد به کمونیست ها و حزب توده نیز، پرهیزی نداشت و از این که آنها از آخوندها در مقابل رضا شاه دفاع می کردند، خشمگین بود؛

".. از یکسو از دست ارتجاع ناله می کنید و از یکسو به ارتجاع کمک می کنید. آن حاج آقا حسین بروجردی که شما آنهمه تجلیل کرده اید، در بروجرد کسی از ترس او به حمام نمره نمی تواند رفت... سید حسن(مدرس) مخالف رضا شاه بود، ... آشکار با "خزعل" حمایت نشان می داد،.. شما رضا شاه را آلت سیاست انگلیس ها می شمارید ولی مدرس را یکی از قهرمانان ملت حساب می آورید.."

حیرتا که تمامی آنها که مدعی رهبری و رستگاری بشر اند، حتی آنقدر به حرف و عقیده ی خود باور ندارند که کلام مخالف را تحمل کنند. تمامی دیکتاتورها مدعی رسالت خود برای رستگاری بشر بوده اند، و تمام قتل ها و جنایاتی که کرده اند، به این بهانه بوده که محکومان، مانع رستگاری بشر اند. یعنی انسان ها را کشته اند، تا انسان را رستگار کنند. کسی هم از آنان نپرسیده که نظام و آیینی که قرار است بشر را رستگار کند، چرا باید چنین سست باشد که اساسش با هر حرف و عقیده ای بلرزد؟ ایین و اعتقادی که با چند کلام و عقیده ی ساده می تواند زیر سوال برود، چگونه می تواند بشر را رستگار کند؟ باری، آیت الله ها حکم به ارتداد و قتل احمد کسروی دادند و "فدائیان اسلام" او را در کاخ "دادگستری" کشتند. در دهان احمد کسروی گلوله زدند چرا که اندیشه و زبانش می توانست کاخ پوشالی "نظام رستگاری بشر" را درهم ریزد.

احمد کسروی نمونه ی یک اندیشمند دلسوز مردم و ایران بود؛ "در این کشور اساس بدبختی دو چیز است؛ یکی روشن نبودن اندیشه ها و دیگری چیره بودن هوس ها و کینه ها..."!(احمد کسروی)
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |