نامه ی صد و نود و دوم
راست می گویی، عزیز! با این بازی خر رنگ کن، باز هم ما را در حد خنده آوری احمق فرض کرده اند. هزار جای این نمایش سوراخ دارد. مو که سهل است، منار لای درزش می رود. همه هم نوشته اند؛ به رژیمی که شهروندانش را به دلیل اعتقادشان تخمیر می کند، مردم را تشویق می کند به تظاهر و دروغ و ریا و چاپلوسی متوسل شوند تا از مزایای خاص برخوردار شوند، کارت بازرگانی بگیرند، شغل داشته باشند، سهام بخرند، کارخانه دار شوند و... و آن که تن ندهد، هر که باشد، حتی معمم و شیعه ی اثناعشری، از زندان و خلع لباس و اخراج از تدریس و ... چه اعتمادی به حرف و نمایش این رژیم می توان داشت که خودش علنن می گوید؛ کسانی که به نظام اعتقاد ندارند و "دلشان با دیگران است"(بخوان به اطاعت از ما گردن نمی گذارند) راه به هیچ دهی نخواهند برد. ("دیکته"ی غلامحسین ساعدی را خوانده ای؟)
دیده ام برخی از مسلمان نماها هم به دفاع از زشت کاری هایی مثل سنگسار و اعدام نوشته اند؛ اعدام در آمریکا هم هست، بی قانونی در انگلیس و فرانسه هم وجود دارد و ... فکر نمی کنم کسی به این شکل مقابله و مقایسه ی کودکانه که رژیم رواج داده، اعتقاد عمیقی داشته باشد. من یکی هیچ فرهنگ و کشور و ملتی را الگو قرار نداده ام. قرار هم نیست به دلیل مخالفتم با سیاست های آمریکا و اروپا با مردم منطقه، کثافتکاری های هم قبیله ای هایم را توجیه کنم یا از ترس "دشمن"، از زشت کاری های دیگران برای رفتارهای غیرانسانی رژیم، سرپوش بسازم... حرف من هم به سادگی حرف های توست؛ احترام به ابتدایی ترین حقوق مردمی که صاحب اصلی ثروت و خاک و آب آن سرزمین اند، همین! مهم نیست کدام احمقی بر کرسی ریاست یا رهبری نشسته باشد، آخوند یا شاه، چپ یا راست، اینها را همان مردم باید انتخاب کنند. من هیچ الگو و نماینده و کاندیدایی ندارم.
در این هم با تو هم عقیده ام که چرا باید حرفی را باور کنم که تنها یک رسانه ی تحت کنترل اجازه ی گفتنش را دارد؟ آن هم بصورت تکه های وصله پینه شده ی مضحکی از چند زمان متفاوت و چند مطلب ناهمرنگ، از یک زاویه ی تنگ؟ و هیچ رسانه ی مستقلی حق نداشته باشد سوالی در این مورد مطرح کند؟ ظاهرن برای همه روشن است که این "اعتراف"ها برای رهانیدن جان از چنگال یک مشت دایناسور صورت گرفته. آخر نه این که خود ما در عراق و افغانستان و فلسطین و الجزیره و سودان و حتی آرژانتین دست به هزار کثافت کاری نمی زنیم، انتظار هم نداریم دیگران برای پیشبرد مقاصدشان، برنامه ریزی کنند! گیرم همه ی اینها می خواسته اند انقلابی پارچه ای بوجود آورند، با کی؟ خانم هاله ی اسفندیاری و آقای جهانبگلو و آقای تاجبخش که تا ده سال پیش فارسی هم نمی دانسته، در آمریکا جلسه می گذاشته اند و در مجله ی "دموکراسی" مقاله می نوشته اند تا "یقین علی" و خانواده ی گرسنه اش در روستای علی آباد را به انقلاب پارچه ای تشویق کنند؟ یا نکند قرار بوده "نخبگان" با منقل هاشان به خیابان بریزند؟ اصلن این همه آشوب و ترس و بیم برای چه؟ اگر ریگی به کفش کسی نیست، این همه افراد امنیتی و بگیر و ببند و مصاحبه و... برای چیست؟ گیرم دنیا دشمن شما باشد. وقتی شما نایب خدا روی زمین هستید و بر حقید و دلسوز مردم و چه و چه، مردم که "اهل کوفه" نیستند که شما را به هر سگ و خر آمریکایی بفروشند!
حسنش این است که همه این نمایش ها را تقبیح می کنیم. اما یک مساله ی کوچک لعنتی هم هست که گوشه ی فکر من چمباتمه زده و قصد بیرون رفتن هم ندارد. این که انگار زهر این برنامه های "تکراری خنک نخ نما" در طول چند هفته، آرام آرام در جان ما می نشیند! و بعد از همه ی بد و بیراه ها به صدا و سیما و جمهوری و... آن رسوب مانده در ذهن ما، کم کم سر بر می کشد و به شکل یک جور دلزدگی از زنی به نام هاله ی اسفندیاری، نوعی سرخوردگی از مردی به نام رامین جهانبگلو بروز می کند. کم کم "دموکراسی" هم یک واژه ی دستمالی شده ی باروت دار می شود، یک بمب دستی کار نکرده که برای به زبان آوردنش اول این طرف و آن طرف را نگاه می کنیم. آنجا، آن بیرون، تیراژ کتاب های آقای جهانبگلو هم که تا دیروز، خریدن و خواندنش نشانه ی روشنفکری بود، افت می کند. کم کم به آنجا می رسیم که هرکس از تحول و آزادی بیان و دموکراسی حرف بزند، به یاد مخمل و "ابربشم" و پارچه های دیگر می افتیم، یاد انقلابی که در چند جزوه، در یک کیسه، در دست کسی دور می چرخد! و اگر در جایی، کسی، به هر عنوان نامی از رامین جهانبگلو ببرد، با حرارت می گوییم؛ من به این مرد و دانشش احترام می گذارم. آدم فهمیده و با مطالعه ای ست. از خواندن مقالات و کتاب هایش واقعن چیزها یاد گرفته ام ووو... ولی خودمانیم، انتظار نداشتم مزدور آمریکایی ها بشود! حتی دوستان نخبه و روشنفکر آقای جهانبگلو هم سعی می کنند از این ببعد کم تر با او دیده شوند. اقای جهانبگلو هم بالاخره آدم است. وقتی همه، نه صد در صد، ولی چند درصدی جاسوسش بدانند، اعتماد به نفسش را از دست می دهد و کمتر از دموکراسی و آزادی و اینها حرف می زند. بلایی که بر سر خیلی های دیگر هم آمده، و می آید. مثلن همان دختر جوان هنرپیشه! بالاخره چهارمیلیون نسخه ی قاچاق سی دی "آن فیلم کثیف" را که آن پسرک "هرزه ی پست آشغال و ..(خیلی لقب های دیگر که به او دادیم)" پخش کرده بود، موسسه ی "جورج سوروس" که نخریده، هان؟ همه مان هم البته کلی از معصومیت آن دختر دفاع کردیم. ولی ... فکر نمی کنی این همان نتیجه ای ست که "آقایان" از این "نمایش مسخره ی تکراری مضحک" در نظر دارند؟ تخریب کسانی که ما خود تخریبشان نکرده ایم؟
بد نیست بخاطر بازی درخشان "ایو مونتان" و "سیمون سینیوره" هم که شده، فیلم "اعتراف"، ساخته ی "گوستاو گاوراس" را از جایی گیر بیاوری و تماشا کنی. شرح زندگی "بوریس پاسترناک"، مایاکوفسکی، آنا اخماتوا، بولگاکف، زاخارف، "سولژنیتسن"، "مه یر هولد" و خیلی های دیگر را هم اگر بخوانی، بد نیست. شاید به هویت اصلی نویسنده و کارگردان این نمایش نامه های تکراری و حال به هم زن پی ببری.







