تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

دادن یا ندادن، دعوای حیثیت بر سر این است!

"محمد خاتمی، ننگ ملت ایران"، خلع لباس محمد خاتمی ..."، "دست دادن با زنان..."

حالا "ملت ایران" همین چند نفراند؟ اینجا کجا هست؟ باغ خصوصی، حیاط یک اداره یا سازمان دولتی، خانه ی شخصی یا چه؟

بالا غیرتن، خداوکیلی، چند زن در جهان حاضرند با 9 نفر از این ده نفر، دست بدهند؟

خوب، با این "حیثیتی" که از یک دست دادن از بین می رود، چه کنیم؟ لابد این جماعت به قول محسن آقا طرفدار "پا دادن" اند؟

بابا "یک دست" دادن که این همه جنجال لازم ندارد! ما خودمان خیلی ها را می شناسیم که روزی "چندین دست" می دهند، کسی هم اعتراض نمی کند! پس یعنی آنها نامسلمان اند؟

ببینم! ماچمالی و در آغوش کشیدن آقایان!، از فیلتر "حیثیت" رد می شود؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهره به چهره!

به دنبال اخطار مجلس پاکستان به ملکه الیزابت، مشارالیها برای سلمان رشدی پیغام داده که تا کار بیخ پیدا نکرده، "اونی" که پریروز بهت دادم وردار بیار باکینگهام، و الا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. "سر سلمان رشدی" هم از دیروز تا حالا بکلی غیبش زده و با وجودی که پلیس تمام زیرزمین ها را بازجویی کرده، هیچ نشانی از سلمان رشدی و نشانِ سلمان رشدی به دست نیامده. ظاهرن سلمان هندی (با نوع فارسی ش اشتباه نشه) از مخفی گاه بیرون اومد که "سر" بشه و برگرده. حالا خدا کنه مجلس پاکستان کوتاه بیاد و اخطارش را پس بگیره و الا معلوم نیست این پیر زن بیچاره بعداز یک عمر ملکگی (بر وزن عملگی) چه خاکی بسرش بریزه.

اما خبر مهم دیگه ای که امروز ناگهان تمام مراکز خبری را تکون داد و مفسران سیاسی و اجتماعی و آموزشی جهان را انگشت به فلان کرد، متن چند پهلو و نمادگرای و پست مدرن سخن رانی حجة الاسلام و المسلمین قرائتی، رییس جهاد سواد آموزی کشور در "کونگره ی کاهش زندان" است. (نپرسید معنی نام این همایش چیه! این عین همون چیزیه که روی تلکس خبرگزاری ها اومده، بنده هم مسوولش نیستم) مهم اینه که پیش از آغاز جلسه، یه هم وطن قزوینی را که می خواسته به زور وارد محل کونگره بشه، دستگیر کرده اند و با توجه به این که هیچ سلاح و بمب یا وسیله ی خطرناک دیگه ای نداشته، بدون شکنجه، اونقدر بازجویی "کرده اند" تا بالاخره نزدیکی های ظهر اعتراف کرده که نظر سوئی نداشته و تابلو را که خونده، در نهایت حسن نیت می خواسته برود داخل، "گره" اش را باز کنه و برگرده، و لاغیر.

اما در اثنائی که هم وطن قزوینی ما را بازجویی می کرده اند، جلسه ی همایش به کار خود ادامه داده و از جمله ی سخن رانان، یکی هم حجة الاسلام قرائتی بوده که طی بیاناتی، راه حل هایی برای کاهش زندان ها ارائه داده که تا این لحظه هنوز کسی کلید رمزش را پیدا نکرده. آقای قرائتی، ضمن انتقاد از دادگستری گفته؛ ما چهار نوع جوان داریم!(انگار که درس جانور شناسی میده) یکی "گردویی" ترشرو که پشت درخت پنهان میشه و به دست آوردنش آسون نیس. عده ای هم هستند که تلخ اند. هنوز روشن نیست که آقای قرائتی برای چی می خواسته جوان های "گردویی" را "به دست بیاره"! بعدشم، ما با خود جهاد "سواد آموزی" تماس گرفتیم که بابا این عدد ۴ ، دوتاش می لنگه. اونها هم نتونستن ما را در بخش دو دو تا، میشه چارتا، سواد آموزی کنند. اما در آخر وقت، از قول خود آقای قرائتی چند "نوع" جوان دیگه هم اعلام شد به این ترتیب؛ جوانان "تربچه نقلی" که تُرد و گَس هستند، جوانان فندقی که "گرد و قنبلی" هستند و بالاخره نوع پنجمی هم اضافه شده به نام جوانان "هلو هسته جدا" که سرخ و سیفید و شیرین اند!

اما مطلب از این هم پیچیده تر میشه وقتی رئیس جهاد سوادآموزی می فرمایند؛ اگر دادگستری میخواد به اهدافش برسه، باید راه و روش خودش را عوض کنه و از روش تریاکی ها، یعنی "چهره به چهره" استفاده کنه. جل الخالق! اولش همه خیال کردن غرض رییس سواد آموزی اون شعر معروف "چون به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو" بوده. ولی از اونجایی که در این شعر، کلی حرکت هست، با مرام تریاکی ها جور در نمیاد و مفسران به زودی از این گزینه صرف نظر کردند. ولی هنوز معلوم نشده "اهداف" دادگستری از نظر آقای قرائتی چیه که قراره عوض بشه و به روش "چهره به چهره" در بیاد. آقای قرائتی در توضیح این روش چهره به چهره، اضافه کرده اند که؛ تریاکی ها اول راه می افتند میرن خونه ی حسن آقا و از آنجا با حسن آقا میرن خونه ی احمدآقا!

از اینجا ببعد، قضیه چند پهلو میشه و سخت نمادگرا بنظر میرسه. چون اولن معلوم نیست چطور میشه از این روش چهره به چهره و رفتن به خونه ی حسن اقا و همراه حسن آقا رفتن به خونه ی احمدآقا، انواع و اقسام جوانان از قبیل گردویی و فندقی و تربچه ای و هلویی را از پشت درخت ها بیرون کشید و "به دست آورد". از یک تریاکی متخصص در این مورد سوال کردیم و ایشان گفتند که این راه حل، نکته ی انحرافی داره، داداش. چون اولندش هیچ تریاکی عمرن به خودش زحمت نمیده بلند شه، لباس بپوشه، راه بیفته، بره بیرون و بره خونه ی حسن آقا. دومندش گیریم که خونه ی حسن آقا همین بغل باشه، که نیست و تریاکی چنین خبطی بکنه، که نمی کنه، و بلند شه بره خونه ی حسن آقا، که نه "بلند میشه" و نه "میره"، و گیریم که برسه به خونه ی حسن آقا، که نمیرسه، اون تریاکی بعد از این که رسید به خونه ی حسن آقا، گه بخوره دوباره بلند شه با حسن آقا بره خونه ی احمدآقا. مگه جهانگرده؟ یا خدای نکرده چیزش خله؟

اما نکته ی مبهم دیگر سخنان گهربار رییس سواد آموزی در قسمت پایانی ست که گفته؛ "خدا کنه بعد از این سخن رانی مرا به زندان نیاندازند". مفسرین خبره می گویند ایشون حتمن یه چیزی گفته که چنین واهمه ای داشته. لابد فردا پس فردا هم یک ستاد برای انتشار بیانات رییس جهاد سواد آموزی تشکیل می دهند. آقای قرائتی در این زمینه از رییس جمهور هم فقیرتره. چون اون آقا دست کم در عمرش سه تا نامه به بوش و مرکل و مردم آمریکا و ایتالیا نوشته، یعنی تالیفاتی داره. ولی آقای قرائتی بیست و هشت ساله که ظاهرن به روش "چهره به چهره" عمل کرده.

باری، احتمال می دهند که شاید منظور ایشان از "حسن آقا" و "احمدآقا" و تمثیل پر بار "چهره به چهره" و راه حل "تریاکی" و اینا و اینا، شخص یا اشخاص مشخصی بوده و به این وسیله ناخواسته راز نظام را بر ملا کرده و باعث تشویش اذهان عمومی و اخلال در امنیت کشور شده که حالا از دستگیری و زندان واهمه داره. اینه که همه بلافاصله به سراغ فهرست اسامی دست اندرکاران نظام، از بدو تاسیس تا امروز رفتند و تا اینجا نزدیک به چهار هزار احمدآقا و حسن آقا استخراج کرده اند تا بعدن بنشینند و بفهمند اون حسن آقا و احمدآقایی که منظور رییس جهاد سوادآموزی بوده، کدوم یکی از ایناس. یکی از همین پژوهشگران در حین پژوهش، پی برده که آقای قرائتی با وجودی که از بدو تشکیل جهاد سواد آموزی از روش "چهره به چهره" استفاده می کرده اما هنوز بعداز بیست و هشت سال، به خونه ی حسن آقا هم نرسیده، چه برسه به احمدآقا. تازه "حسن آقا" که خودش ساکن کاناداست، هرگونه ارتباط با رییس جهاد سواد آموزی را به شدت تکذیب کرده.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و ششم

اولین بار که "غزل" را خواندم، تصویر ببری را دیدم که درازای قفسی را می رفت و می آمد، با خشمی خفته، بی گرد و خاک و غرش های بیهوده. بعد این زمان ها، "غزل" هنوز همان ببر است، در همان قفس، که می رود و می آید، با چشمانی تیز، نگاهش اما به تنگی قفس آشناست، و اگاهانه بی اعتناست. بی آن که به تنگی جا و میله های سترگی که دنیای بزرگش را تحدید کرده، عادت کرده باشد، می رود و می آید، بی رها شدن از فکر رهایی. او حضور میله ها و دیوار و سقف را به تن تجربه کرده، بی آن که پذیرفته باشد اما، سر و تن به آن نمی کوبد. این ببر مانده در پس میله ها می داند که ما "رها پنداران" در این مثلن جهان رهایی، بیرون از آن قفس هم، از بی سقفی و بی دیواری هراسمندیم. هم از این روست که از عادت ها و روپوشیدن ها و تظاهر کردن به نفهمیدن و روی گرداندن از فاجعه، بر سر خود سقفی، و گرد خود دیواری تنیده ایم، و در زیر لحافی از برف پندار، در انتظار "آن سواریم که ..."

گاه، یک خط در میان، که "غزل" لب باز می کند تا چیزی بگوید، غرشی ست با یکی دو کلام، همین! ببرها با وجود اندرونی تلنبار شده از درد، پر حرفی نمی کنند. "غزل" به اعتبار تجربه ای شهودی، از تصویر رهایی و پرواز، در سفره اش به پهنای قفس، شرابی به اندازه ی جامی و عشقی به حجم کاسه ای دارد، و آنقدر آزادگی، که در بشقابی چینی جا بگیرد و همانجا گرد این سفره می رود و می آید. این ببر درون آن قفس، تجلی کره ای کوچک است، در کف دست های بی کفایت آن جزیره، مثل هزاران کره ی کوچک دیگر در گوشه و کنار آن کویر، نماد و نشانه ای از زنی، زنانی که خوب می دانند سهمی که به آنها می رسد، چیزکی ست از بسیارها شایستگی که در آنها انبار شده. با این همه صبورانه، با لبخندی تلخ بر لب، می روند و می آیند. ببرها در قفس، سختی میله ها را می فهمند و آزادی را یک خط در میان و راه راه، تنفس می کنند.

"غزل" را هرگز ندیده ام، اما خوانده ام، گهگاه، بسیار بار، و حس کرده ام، ببری ست که اندیشمندانه می بیند، ظریف و زنانه، بی هیاهو. در همان قفس هم از کناره ها نمی رود و بر کناره ها نمی ماند. در بند نام و ننگ "باید" و "نباید"ها نیست. از عشقش هرجا به زمزمه می سراید. در سطر سطر زمزمه های کوتاه "غزل"، دو چشم درشت و تیز هست، و دو گوش بزرگ، زبانی کوچک اما پخته، و لبانی به خنده نیم باز.

غزل از قبیله ی آن ببرهاست که اگر از قفس رها شوند، نمی درند، حتی قفس بان و قفس ساز و قفس نگهدار را. او در جهانی بزرگ تر، آنقدر که جانش در آن جا بگیرد، باز هم می رود و می آید.

در "غزل"، زنی ستم را خرده خرده، مزه مزه کرده است و درد، بر لایه لایه ی چین های دامنش، مثل گرد نشسته است، "غزل" اما از این همه، "مظلومیت" نمی سازد، شهید نمایی نمی کند، او شاهد ساکت شهادت ببرها در قفس هاست. ببرهایی که حجمشان چندین و چند برابر وسعت قفس است. غزل اما فریاد نمی کشد، شعار نمی دهد و گاه که خشمی انبوه در او تلنبار می شود، بی آن که تلاش کند تا جهان او را تماشا کند، خود را در همان قفس بر سر قله ای می کشاند و با دست هایش که کف ظرفشویی بر آن مانده و جابجا تاولی از داغی تاوه و قابلمه ای غنچه کرده، ماه را از آسمان به زیر می کشد. "غزل" ببری ست متورم از فریاد، دختری ست که مادر خویش را آبستن است و مادری ست که دختر خویش را نزاییده.

وقتی "غزل" عاشق می شود باک ندارد که آن که را دوست می دارد، گزمه ای ست تپانچه بر کمر یا عیاری ست شمشیر به کف. این ببر در قفس خوب می داند که بی قداره گان قداره کش و تپانچه ناداران تپانچه زن بسیارتر اند و ترسناک تر، که چون پرده بر افتد پنجه می کشند به قلب و سینه ات.

"غزل" ببری ست در اندازه ی یک گربه ی خانگی که از گربه بودنش عار و ننگ ندارد، سهل است، به میو میو کردنش می بالد. هم از این روست که در پوست شیر نمی رود، نرفته است، و به گربه گی خویش می نازد و از های هوی سگان نمی هراسد، دهانش به وسعت کتاب هایی که خوانده، باز می شود، از سیاست هم می گوید، همان وقت ها که بوی عطر تاس کباب و قورمه و کشک و بادمجان می دهد. به یک دست باده و به یک دست زلف یار، از جام و بوس و کنار می گوید، به اطواری روشنفکرانه به آنچه نمی داند، اف نمی گوید و تف نمی کند. ببری ست بی نیاز از تظاهر. پرواز "غزل" در ابعاد قناری ست. ببری ست که گربه ها را می فهمد و در اندازه های قناری تا مرز سیمرغ می پرد.

جاناتانی که سوار بر ابری می رفت، پرسید؛ در خواب کدام سرزمینی؟ گفتم در خواب آن جزیره ی خشک که ساکنانش در قفس هاشان "غزل" نگهمیدارند، و "اقاقیاهای کبود". ابر، بارانش گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و پنجم

در زمان شاه سابق، وزیر ارشاد گفته بود؛ اینها که از دولت انتقاد می کنند، چشم هایشان را باز کنند. اگر دولت اینقدر بد کار می کند که آنها می گویند، پس چرا مردم روز به روز این دولت را بیشتر دوست می دارند و طرفدار دولت می شوند؟ والله خدایی ش، اگر چشم های ما هم بسته بود، با خواندن این فرمایشات، همآهنگ با همه جای دیگرمان، باز شد. 

اینطوری معلوم می شود که ما در آن زمان ها، در آن جزیره، از هر چیزی دوتایش را داشته ایم، و از چیزهایی که خود به خود دوتا بوده اند، چهارتا داشته ایم. مثلن معلوم می شود دو جور "انسان" داشته ایم که هر کدامشان چهار چشم و چهار گوش و چهارده سوراخ داشته اند. از همین "چشم" و "گوش" و دیگر اعضاء بگیر و برو بالا، تا برسی به خود مملکت، انگار از "آن" هم دو تا داشته ایم. چون حالا که نگاه می کنیم (یادتان باشد که قبل از "نگاه"، دوتا چشم داشتیم که حالا شده "چهارتا"!) از برخی اظهار نظرها اینجوری معلوم می شود که انگاری همه ی ما از یک "چشم" و یک "گوش" و یک "اوضاع" و یک "مملکت" حرف نمی زنیم، نه؟

مثلن این "مردم"ی که این "وزیر ارشاد" گفته بوده، به نظر شما همان "مردم"ی ست که ما می شناسیم؟ یعنی این "مردم" خود خودمانیم و حالیمان نیست؟ از روی همین قیاس که پیش برویم، کم کم به نتایجی از این دست می رسیم که مثلن منظور آن وزیر ارشاد از این که گفته؛ "چشمشان را باز کنند" واقعن منظورش "چشم" بوده؟ یا به سوراخ های دیگر هم فکر می کرده؟ 

در آن زمان ها که تومن، تومن بود( و دلار نبود) در یکی از این عیدهای نوروز، عمو حسن ما (یادش بخیر) یک سکه ی پنج ریالی به ما عیدی داد. چیزی حدود پانزده هزار تومان امروز خودمان! سکه سوراخ بود. ما که تا آن وقت سکه ی سوراخ ندیده بودیم، پشت و روی پنج ریالی را با دقت نگاه کردیم که این دیگر چه صیغه ای ست؟ بابای ما که مرد ولنگاری بود، به عمو حسنمان گفت؛ یه وخ مشغول الذمه نباشی، خیال کونی پنزار عیدی داده ی یا. این "چاره زار و دهشاهی س"(چهار ریال و نیم). چون به اندازه ی دهشاهی سولاخه س! عموحسن هم که بالاخره برادر همین بابای ما بود و از یک سفره نان و نمک خورده بودند، گفت؛ اشتباد همین جاس. این پنزار و دهشاهی س (پنج ریال و نیم) چون دهشای هم مُزی سولاخ کردنش س!

حالا حکایت ماست. از هر طرف که نگاه کنیم، همه چیز "سولاخ" دارد، اما آخر کار، دهشاهی هم بدهکاریم!

خواجه نظام الملک، وزیر مشهور دو پادشاه سلجوقی، کتابی دارد بسیار مشهور به نام "سیاست نامه" یا "سیرالملوک"، در پند و اندرز و قضایا، در پنجاه فصل، یکی از یکی زیباتر و فصیح تر! خداوند موهبت این "حرف"زدن و "پند و اندرز" دادن به جهان را از ما ملت بزرگ دریغ نفرماید. ادبیات هیچ کشور پیش رفته ای هم به اندازه ی مال ما، اینقدر پند و اندرز "به دیگران" ندارد. (اینجا هم جهان دهشاهی به ما بدهکار است!) این دانشمند بزرگ (آخه خواجه خیلی چاق بوده) در جایی از "سیرالملوک" می فرماید؛

"بندگان را نرسد که در کار خداوندان ملک و اولی الامر چون و چرا کنند. و آن که بندگی بندگان خواهد، به زبان و دل، رسم سیاست کردن عاصیان و قهر دشمنان ببایست دانست تا هیبت و حشمت او در چشم و دل های خلایق بگسترد، چه حکماء گفته اند: بنیاد ملکداری به قهر و لطف باز بسته اند؛ چرا که هیچ بنده بندگی نکند مگر آن که به همه حالی بر جان و مال و ناموس خویش ایمن نباشد. اما اگر بنده ای طریق چاکری بداند و همه آن کند یا اندیشد که خداوند (ارباب) فرمان فرموده، به لطف، بایست (او را) نواخت و از حطام این جهان بی نیازی داد، چه خدایگان خدای را، عزوجل، به منزله ی ظل است".

ترجمه اش خیلی خلاصه این می شود که ارباب و امیر و حاکم، سایه ی خدا هستند، و هر غلطی که بخواهند، می تواند بکنند. بنده نباید در کار ملکداری فضولی نماید و باید پیوسته بر جان و مال و ناموس خود نا مطمئن باشد، یعنی پیوسته هراسان و پریشان باشد تا رسم اطاعت و بندگی بجای آورد. بر بزرگان واجب است که در "قهر" و خشم و زجر، چنان مهارت بخرج بدهند که دل "بنده" شبانه روز، چون بید بلرزد. بعد هم البته فرموده اند (خواجه را عرض می کنم) که به آن بنده که از خدایگان خود اطاعت محض کند،(یعنی چون گوسفند بع بع کند)، باید پاداش داد تا از مال دنیا بی نیاز شود، و لابد بجای بع بع، واغ واغ نکند! بد فکری هم نیست البته. روی حساب سیاست نامه، خاله عمقزی ما هم می توانست امیر و حاکم باشد، نه؟

یکی از لقب های معمول برای وزراء و روسا در زمان شاه سابق، "مدیر لایق" بود. این عنوان به هیچ شکلی در کت ما فرو نمی رفت، یعنی حالیمان نمی شد. چون فکر می کردیم اگر یک روز "ساواک" را تعطیل کنند، ملت "سر به زیر و فرمانبر" تمام این "مدیران لایق" را گل شاخه به شاخه ی درخت های خیابان پهلوی(ولی عصر!) از تخم آویزان می کنند و به عنوان اولین "نمایشگاه جهانی کله پاچه از مدیران لایق" به جهان عرضه می دارند. اما آن "مدیران لایق" در دنیای دیگری سیر می کردند. چون هر روز از میزان علاقه و عشق مردم نسبت به ذات اقدس ملوکانه سخن ها می گفتند. لابد آنها هم مثل وزیر ارشاد دوره ی سلجوقیان، یک ایران دیگری برای خودشان در نظر داشتند. ما هم بالاخره باید یک جورایی نشان بدهیم که تخم و ترکه ی همان اجداد سر به زیر و مطیع و فرمانبردار هستیم دیگر، مگر نه؟ باید "احسنت! حق با شماست" را فراموش نکنیم تا از "خودی"ها محسوب شویم!!

احمد از بچگی عادت نداشت در خانه کاری بکند یا به قول مادر، دست به سیاه و سفید بزند. می خورد و می خوابید، اصلن یک پا مهمان بود و لج همه را در می آورد. یک روز مادر از پنجره ی اتاق، پارچ آب را دراز کرد و به احمد که دم دستش، توی حیاط وول می خورد، گفت؛ خیر بیبینی، اینو از شیر آبش کون، بده به من! احمد هم که انگار بکل خاصیت "احمدیت" خودش را فراموش کرده بود، در میان بهت و حیرت ما، پارچ آب را گرفت و رفت دم شیر آب، پر کرد و آورد داد دست مادر. مادر که خودش هم از این اتفاق، چارچشمی حیران مانده بود، می خواست از این اطاعت تشکر کند و در عین حال آن همه سرکشی را هم بی مزد نگذاشته باشد، گفت؛ باریک الله! همچی پسری خوبی، فقط تو کونی خر پیدا میشد! پدر که سر تخت نشسته بود و زیر چشمی اوضاع را می پایید، گفت؛ پس عرعر کونیم از خودمون بیرون نرد!

حالا حکایت ماست و وزیر ارشاد زمان سلجوقیان که در خواب هم نمی دید "وزیر" بشود و حرف های شاخدار بزند. ظاهرن آشنایان به او هم سفارش کرده بودند که در پست وزارت، حرف های گنده گنده بزند. خوب، در مثل که مناقشه نیست. می گویند لری به خواستگاری دختری می رفت. به او سفارش کردند که در خانه ی دختر "سنگین" باش، بالا بالاها بنشین و حرف های گنده گنده بزن. بیچاره لر هم هاونی با خود برداشت و با هن و هن به خانه ی دختر رفت. آنجا هم با مکافاتی خود و هاون را به شاخه ی بالایی درخت رسانید و همانجا نشست و گفت؛ "فیل"، "کرگدن"، و لابد بعدش هم کلمات "سنگین" و "گنده"ی دیگری به یادش نیامد، ادامه داد "انرژی هسته ای"، "مردمسالاری دینی"، "الله کرم"، "حاجی بخشی"، "ده نمکی"، ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

فردا!

۱۲۱ مورد بازداشت و زندانی شدن، صدور نزدیک به یک میلیارد تومان قرار وثیقه و کفالت، مجموعن ۱۴ سال حبس تعلیقی و نزدیک به ۹ سال حبس قطعی، از نتایجی که جنبش زنان در طول یک سال گذشته به دست آورده است.

طبق آمار دولتی از ابتدای اردی بهشت، در جریان باصطلاح مبارزه با بدحجابی تعداد ۱۴۶٣۵ نفر در مناطق مختلف کشور بازداشت و ۶۷ هزار نفر به خاطر پوشش خود تذکر دریافت کرده اند. برای چه؟ ایجاد ارعاب و خانه نشین کردن زنان؟

فردا بیست و دوم خرداد ماه است!

"قاتلان خودسر که مردم را به جرم واهی مهدورالدم بودن به قتل رسانده اند، تبرئه می شوند، اما با ولگردان بخت برگشته که خود معلول فساد و فقر اقتصادی و فرهنگی جامعه اند، به جای برخوردهای فرهنگی و آموزشی، با خشونت عجیب و غریب در ملاء عام برخورد می شود. این یعنی نهادینه کردن خشونت."

(برگرفته از بیانیه ی جنبش زنان)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

رساله ی شطحیات*

سخنگوی دولت فراعنه ی مصر گفت فرمایشات وزیر کشور (در زمینه ی صیغه ی موقت) جزو "تخصص شرعی" ایشان است و از وظایف دولت نیست. پس "شرعیات" از وظایف دولت نیست! پس بالا یا پایین بودن روسری، کوتاه یا بلند بودن مانتو که جزو مسایل شرعی ست، به دولت ربطی ندارد. پس این مسایل به پلیس و وزارت کشور و وزیر کشور که "دولت" اند، ربطی ندارد. اما چون مقام وزارت کشور وظایف شرعی دارند، پس این مسایل به ایشان مربوط می شود. و چون وزیر کشور جزو دولت است، پس این مسایل به دولت مربوط است! پس سخنگوی دولت فراعنه ی مصر، بیخود گفته که فرمایشات وزیر کشور در زمینه ی صیغه ی موقت جزو وظایف دولت نیست. پس هست. بالاخره روسری و مانتو و مد لباس و طهارت و غسل جنابت و اینها وظیفه ی دولت هست یا نیست؟ مملکت داری وظیفه ی کیست؟ دولت؟ وزیر کشور؟ یا هر سه تا؟ بالاخره مسایل مربوط به صیغه یعنی "اسباب کشی" جزو وظایف کیست؟ (افغان ها به "اسباب کشی" چیز دیگری می گویند که ما در این مکان مقدس از گفتنش معذوریم!)

اما راوی ابوالمجد وراق معروف به شیخ ابوالهوشنگ، از ابناء گلشیر از توابع صفاهان، در رساله ی "الگوسفند المفقوده من الراعی" فرماید:

" ... و هرکه حکمت آفرینش بشناسد، وی را هیچ شک نماند که تناسل، محبوب حق تعالاست. و ایزد تعالا که رحم بیافرید و آلت مباشرت بیافرید، تخم فرزند در پشت مردان و سینه ی زنان بیافرید و شهوت بر مرد و زن موکل کرد بر هیچ عاقل پوشیده نماند که مقصود از آن چیست .."

(آق اجزه؟ اولن اونی که اون بالا گفتین، "در سینه ی زن" نیست و دو پرده پایین تره. بعدشم، این از وظایف دولته یا حق تعالا؟ یعنی اگه حق تعالا "آلت مباشرت" آفرید و "رحم آفرید" و "شهوت بر مرد و زن موکل کرد"، پس چرا "دولت" در این "آلت"، "دخالت" می کنه؟ یعنی حق تعالی به اندازه ی وزیر کشور تخصص شرعی ندارد؟)

"... و نگاه کردن بر عورت زن مکروه است. و چون با زن طیبه ی خویش جماع کنند (احکام مربوط به جماع با زنان "غریبه"، در رساله ی بعدی خواهد آمد)، نباید که زنی دیگر را صورت کنند، به وهم یا خیال. (از اول مرداد ماه سال جاری، عکس های "جنیفر لوپز" و امثالهم از روی دیوار اتاق خواب ها جمع آوری می شود. "اطلاعیه ی وزارت کشور مصر") و در وقت جماع، سنت است که مرد روی از قبله بگرداند، و در ابتدا به حدیث و بازی و معانقت، دل زن خوش کند،(برای دریافت سهمیه ی "جوک"، "یک قل دو قل"، "عطر گوجی"، پر مرغ برای قلقلک کف پا، "بهار آزادی" و دیگر لوازمات "دلخوشی" به وزارت کشور مراجعه کنید.) که در خبر است که مرد نباید بر زن افتد چون ستور. باید در پیش صحبت، رسولی باشد..."(یعنی قبلن آقارسول را بفرستید منزل، تا زوجه را از آمدن متخصص شرع وزارت کشور، با خبر کند!).

حکایت

مردی پای راست در رکاب کرد و بر پشت خر نشست، رویش به کون خر شد، گفتند باژگونه نشسته ای. گفت؛ خر باژگونه ایستاده است. (مولانا عبید)

بیت (به لهجه ی فارسی ترکی)

گویند مرا چو زاد مادرم

پستانش در آورد، گذاشت دهان پدرم

پدرم گفت؛ بارک الله پسرم، بارک الله پسرم.

(حق اظهار نظر تخصصی در مورد این شعر برای "پستان شناسان"، "پستان داران" و "قابله" ها محفوظ است. از دولت مصر تقاضا می شود در حشفیات و شطحیات و شهویات دخالت نکند! از قاطبه ی اهالی هم خواهش می کنیم بجای دخالت در امور خانوادگی نویسنده، به بازار بروند و پیش از آن که مدل و اندازه ی آفتابه و اماله از "بالا" تعیین شود، چندتایی به دلخواه بخرند.)

* مزخرفات و جفنگیات هر شاعری را "شطحیات" گویند.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

"لاله ایرانی" در "کویر ذهنی ما"

می گوید اسمش لاله نیست، فامیلش هم ایرانی نیست. سنش هم از این عکسی که زده، بیشتر است...

می پرسم؛ از شعرش خوشت می آید؟

می گوید؛ در این که حرفی نیست...

می گویم؛ خوب! فکر می کنم همین کافی باشد، نه؟ گیرم همه ی این حدسیات تو درست هم باشد، که چه؟ اصلن برای چه نشسته ای این همه خیال بافته ای؟ فرض کنیم اینطور باشد. خوب، او خواسته که "لاله ایرانی" باشد و ... من هم او را "لاله ی ایرانی" می بینم. مهم این است که شعرش دلنشین است و پر قدرت. یعنی شاعر است، نه ماعر. برای من هم همین کافی ست که هرجا شعری از او می خوانم، بی هیچ مبالغه ای لذت می برم؛ هم از قدرت و استحکام شعر و هم از ظرافت زنانه ی متن.

شعری هم دارد با عنوان "نامه" که با کار و بار من همخوانی دارد. از لج تو هم شده، می گذارم اینجا با این امید که صفحه اش در ایران فیلتر نشده باشد و همه بتوانند شعرهای دیگرش را هم بخوانند. ایمان دارم که اگر نه بیشتر از من، بهر حال به اندازه ی من لذت می برند. در همین شعر نامه، بعد از دو بیتی که "ظهور" را موجز و شیرین تصویر و تعریف می کند انگار که پاسخ فروغ را داده باشد ("کسی می آید ... که مثل هیچ کس نیست ...")، یک بند دارد که به مجموعه ی اشعار خیلی ها می ارزد؛

کوير ذهنی ما پای آب را بسته ست
وگرنه چشمه، هوادار خشکسالی نيست

نامه

نوشته است: " چه پُرسی؟ که حال، حالی نيست
برای به شدنش نیز احتمالی نيست"

 نوشته است: " چه حالی، چه احتمالی، آه،
هوای بال کشيدن در اين حوالی نيست

اجازه سخنی، نکته ای، نوشتاری
بغير گفت و نوشتار ارتحالی نيست

زمين، زمان، همه گنديده است در اينجا
و سالهاست که تقويم ما جلالی نيست

حراميان به حريم ترانه تاخته اند
برای ساختن شعر ِ تر مجالی نيست

کسی نيامد و بی آنکه پرده بازشود
همه نيامده دريافتند مالی نيست

قرار بود بيايد ولی به چاه افتاد
به فال نيک بگيريم، گرچه فالی نيست

کوير ذهنی ما پای آب را بسته ست
وگرنه چشمه، هوادار خشکسالی نيست"

....

و بعد، طبق روالی هميشگی، يک خط

نوشته است: "بحز دوری ات ملالی نيست"

از سرکار خانم "لاله ایرانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

مصاحبه ی یک مقام مسوول!

این سیل که میگن مناطق جنوب شرقی ایران را گرفته، چقدر تخریب کرده؟ خسارت جانی هم داشته؟

در چند روز اخیر به دلیل باران های زیاد، آب آمده بود بالا، که بحمدالله رفته پایین.

گفته میشه که مثلن در چاه بهار و مناطق اطراف، آب خونه های مردم را گرفته؟

در چاه بهار که نخیر، ولی در برخی مناطق آب به خونه ها رخنه کرده بود که مامورین بخشی از آن را تخلیه کردند و در حال تخلیه ی بقیه هم هستند.

مردم چی؟ گفته میشه هزاران نفر از شهرها و روستاها فرار کرده اند؟

نخیر، تقریبن نود در صد مردم برگشته اند، اون ده در صد هم در حال برگشتن هستند.

الان وضع آب و هوا در مناطق مذکور چطوره؟

تا چند ساعت پیش باران شدیدی می آمد، که بحمدالله الان داره متوقف میشه.

یعنی خسارتی وارد نکرده؟

خسارت که خوب، سیله دیگه، آب تا سه متر بالا اومده بود، که حالا دوباره داره به سطح قبلی بر می گرده.

شما خودتون الان در کدوم محل هستید و میزان خسارت در اونجا چقدر است؟

من خودم الان در بندرعباس هستم که میزان خسارت چندان زیاد نبوده و ماموران دارند جبران می کنند.

یعنی دارند خونه ها را دوباره می سازند؟

(می خنده) نخیر، به زودی شروع می کنند.

پس بنظر شما باد و طوفان و سیل، از منطقه دور شده؟

بله، فعلن در بندرعباس کم شده و به زودی در مناطق دیگر تا چاه بهار هم به تدریج وضع به صورت عادی بر می گرده.

گفته میشه میزان تخریب طوری بوده که بسیاری از جاده ها در منطقه بسته شده و امکان کمک رسانی را غیر ممکن کرده.

نخیر، وسایل کمک رسانی در راهند و به زودی می رسند.

پس مامورین الان چه کمک هایی به مردم شهر و روستا می دهند و چگونه؟

بله؟

عرض کردم وقتی وسایل کمک رسانی هنوز نرسیده، مامورین چگونه به مردم شهرها و روستاها کمک می کنند؟

بله، خوب مامورین که منتظر وسایل نمی مانند، اونها همه جا به مردم کمک می کنند تا وسایل برسند.

ممنون!

خواهش می کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

آگاهی نامانوس

"این امر که در طی انقلاب ایران، طبقات پیشرفته ی جامعه به طور گسترده اقدام به مهاجرت کردند، صرفن ناشی از دلایل سیاسی نیست، زیرا در نظام پیشین نیز آزادی های سیاسی وجود نداشت. این مهاجرت به دلایل دیگری روی داد. استقرار یک رژیم دینی اقتدارطلب ...، ساختار احساسی و عاطفی خاصی ایجاد کرد، ...،(این سیستم) به دلیل آن که جامعه را به سوی سطوح آگاهی نامانوس می کشاند، در انسانی که خود را به عصر حاضر متعلق می دانست، نوعی احساس غربت تحمل ناپذیر ایجاد کرد. در عرض چند ماه شیوه های زندگی قبیله ای حاکم شدند: اعدام های صحرایی، سنگسار زناکاران متاهل، شلاق زنی به خاطیان و مصادره ی اموال امری معمول شد و آن چنان جو وحشت ایجاد کرد که بسیاری احساس می کردند در دنیایی غیر واقعی می زیند که در آن همه چیز بی دلیل است و ممکن. با مشاهده ی زنده شدن باورهایی که در عهد عتیق به خاک سپرده شده بودند و احیای عاداتی که قرن ها بود منسوخ گشته بودند، احساس می کردیم در زمان به عقب می رویم".

(داریوش شایگان، "یک انقلاب مذهبی چگونه چیزی ست؟"، پاریس ۱۹۹۱، ص ۲۴۱ و ۲۴۲.

برگرفته از: داریوش شایگان، "افسون زدگی جدید، هویت چهل تکه و تفکر سیار"، ترجمه ی: فاطمه ولیانی، تهران، چاپ سوم، ۱۳۸۱، ص ۱۲۱

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

مثل بچه های آلبرت و مریلین

(در مورد نامه ی صد و هشتاد و چهارم)

شنبه، 12 خرداد 1386، ساعت 15:22

نويسنده: لاله

خيلی آدم را پژمرده می کند اين فکرهای فرسايشی.

بله زیتا خانم و لاله خانم. غمگین است، آزار دهنده است، و ... ممنون از این که می نویسید، تذکر می دهید. حتی وقتی اندوهگین نیست و آزار دهنده نیست هم، این زیتا چنان می نویسد که آدم از خودش راضی تر می شود. این تذکرها و تلنگرها واقعن جای تشکر دارد که آدم بداند در کجای جهان ایستاده، مبادا خیال کند جایش راحت است در حالی که دارد پای دیگری را لگد می کند.

ولی نوشتن، نوشتن است. چه می شود کرد؟ یک جورایی به اختیار نیست. آدم حال زن آبستن پا به ماه را دارد. شماها بهتر از من می دانید و می فهمید. وقتی درد گرفت، دیگر شب و نصف شب سرش نمی شود، این که کجایی و در چه وضعیتی هستی، فرقی نمی کند، باید بنشینی سر طاس. وگرنه بچه سر زا می رود، سقط می شود، افلیج و علیل به دنیا می آید، یا اصلن به دنیا نمی آید. خلاصه آن بچه نیست که بود. نوشتن هم همین جورهاست. دیگر نمی شود گفت؛ یک بچه ی زاغ و بور و با نمک و تو دل برو می خواهم. بستگی به حال و هوای آن لحظه دارد.

نشسته ای و کتاب های "ایناتسیو سیلونه" را ورق می زنی و کنارش صفحاتی از "افسون زدایی" داریوش شایگان را می خوانی و بعد هم یک نامه از دوستی دور، در انسر دنیا می رسد که ایرادهایی به کار و فکرت گرفته. ناگهان همه چیز در این فکر وامانده به یک مخرج مشترک می رسد و درد شروع می شود. آن وقت بجای آن که بچه را تکه تکه در حاشیه ی کتاب ها وارد کنی، تصمیم می گیری سر طاس وبلاگ بنشینی و این تخم دو زرده را آنجا بگذاری. غاقل از این که اندوه آن لحظه در همه جای تن و بدن این بچه ی نورسیده تتق می زند. و از اتفاق روزگار، زیتا خانم که در طرف دیگر دنیا، در رشت، خسته از سر کار به خانه آمده و شیرین کاری بچه ها سر ذوقش آورده، خندان و سر حال می آید پای قامپیوتر و گردشی می کند و می گوید؛ بگذار ببینیم این "یارو" چی نوشته. و پاک می خورد توی ذوقش. خوب، چه کسی را باید نفرین کرد؟ خورشید را که در این لحظه بر بالای بام زیتا خانم می درخشد و غیبتش در این سوی دنیا، اتاق مرا تاریک کرده؟ یا "بیل گیت" را که با این "فن آوری" پیشرفته اش "شب" مرا به "روز" زیتا خانم وصل کرده است؟

این است که وقتی می نویسی یا می زایی، به این فکر نمی کنی که اندوهبار است، یا شادی آور. یک چیزی آمده است و باید نوشت، وگرنه آن نمی شود که هست. می پرد. می رود وردست آن همه که به موقع ننوشته ای. بعدهم اگر گرد و خاک و غم و اندوهش را پاک و پوک کنی، "آن"ش از دست می رود. مثل برخی ترانه های خوانندگان وطنی می شود که کلی ورجه وورجه می کنند و پشتک و وارو می زنند تا بگویند یارشان قهر کرده و بی وفایی کرده. حیرت زده می مانی که مگر می شود بی وفایی را با ضرب شیش و هشت تعریف کرد؟ لابد آنجا می شود، اینجا نمی شود! یک حرفه ای کارکشته می خواهد که اندوهانش را با لبخند تعریف کند و به دل هم بنشیند که نه من آنم و نه این که می نویسم اندوهان بزرگی ست. این جوری می شود که بچه بعکس آنچه فکر کرده ای و خواسته ای، زردنبو و بیمار بنظر می رسد.

می گویند "مریلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت اینشتن" که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم، بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو، چه محشری می شوند. آقای اینشتن هم نوشت؛ ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم. واقعن هم که چه غوغایی می شود. ولی این یک روی سکه است. فکر این را هم بکنید که اگر قضیه بعکس بشود، چه رسوایی بزرگی بپا می شود. حالا حکایت من است. عادت کرده ام از پیش سفارش ندهم. می ترسم زیبایی اش به آلبرت برود و هوشش به مریلین.

بهرحال اگر گاه غمگینم و آزار دهنده، مرا خواهید بخشید. امیدوارم همیشه هم اینطوری ها نباشم. حالا که به اینجا رسیدم، فکر کردم از این ببعد، پیش از این که مطلب را به وبلاگ بچسبانم، نگاهی بیاندازم و ببینم اگر خاکستری ست، همان ابتدا به همه هشدار بدهم. اینجوری شاید همه وقتی غمگین اند، بجای خواندن این نوشته ها، بروند چراغ ها را خاموش کنند و شعر حافظ بخوانند و سر تکان بدهند، یا آهنگ معین و هایده بگذارند و زار زار اشک بریزند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و چهارم

می خواهم چیزی نگویم، نه در محالفت با آنچه گفته ای و نه در موافقت. تجربه ی این سال ها مرا ترسانده. دیگر از گفتگو و بحث، لذتی عایدم نمی شود. تنها نتیجه ای که می گیرم این است که باز هم دوست و آشنایی را از دست بدهم. انگار برخی ها تا جایی که صدایشان را از گلوی تو می شنوند، خشنودند. اگر اما حوصله اش را داری "افسون زدگی جدید" داریوش شایگان را بخوان. شاید در برخی از فصول این کتاب، من و تو به هم نزدیک شویم، شاید هم نه. مثلن در بخش هایی که برای خودم یادداشت کرده ام، مثل این؛

" ... این  شبح سازی از امور معنوی، علاوه بر آن که حاکی از میل اصیل انسان به سیر و سلوک است، شکنندگی آشوب برانگیز اسطوره های جدید را نیز آشکار می سازد، اسطوره هایی که چون معانی استوار ندارند و بی شکل هستند، قادرند همه ی عناصر ناهمگون و پراکنده در جان را جذب کنند. این اسطوره ها فقط در قالب باورها و اعتقادات ظاهر نمی شوند، بلکه در حیطه ی سیاست و مبارزات اجتماعی نیز تجلی می یابند و فلان ایدئولوژی و بهمان فرقه ی مبلغ یک کیش من در آوردی، به آسانی می تواند آنها را تصاحب کند. این اسطوره ها می توانند مبارز سیاسی و رجل مذهبی را در ترکیبی انقلابی پیوند دهند و از این ازدواج به ظاهر مقدس، کیشی بیافرینند که مدعی تجلی کمال معنوی باشد.

ظاهرن انسان مدرن ... مجذوب طالع بینی و تناسخ و اموری از این قبیل است و از زندگی های گذشته ی خود طوری سخن می گوید که گویی درباره ی آشنایان قدیمی اش حرف می زند. به قول اتین باریلیه، انسان دیگر به عقل خود اعتماد ندارد. آنچه در درون او می گذرد "دیگر معنویت نیست، بازگشت قهرآمیز خرافات است"..."(ص ۳۱۸ و ۳۱۹)

فکر می کنم داریم شبیه شخصیت های رمان های "ایناتسیو سیلونه" می شویم؛ ("فونتامارا"، "نان و شراب"، "دانه ی زیر برف" و اینها). یکی چون خیال می کند کمونیست است، شب ها راه می افتد دور شهر، و روی پوسترهای تبلیغاتی فاشیست ها، علامت سوال می گذارد! پیشنهاد می کند آرم فاشیست ها، یک بشقاب اسپاگتی بر روی یک صلیب باشد، مثلن نشانه ی سوء استفاده ی مادی و شکمی از مذهب! یک گرسنه از مجسمه ی مسیح در کلیسا می خواهد که کمی از خارهای تاجش را به او بدهد، و تمام عمر دچار سردردهای عجیب می شود، گاهی حتی فرو رفتن خارها را در سرش حس می کند! یکی در تمامی یک رمان به دلیل ضد فاشیست بودن تحت تعقیب است و در انبارها و کاهدانی ها و اینجور جاها پنهان می شود و در انتهای داستان، به دلیل آن که دوستش مرتکب قتلی شده، خودش را به جای قاتل به پلیس معرفی می کند! در "یک مشت تمشک"، دهقانی شیپوری را که برای گرد همآیی دهقانان بکار می رفته، در صومعه ای پنهان می کند تا به دست فاشیست ها نیفتد! (گاهی از تشابه وحشت انگیزی که با این آدم ها داریم، می ترسم!) سال ها بعد، مثلن بعد از جنگ، چوپانی مژده می دهد که روزی کسی با این شیپور باز خواهد گشت و دهقانان را دوباره زیر یک پرچم گرد خواهد آورد. آن وقت یک دختر کمونیستی که بین جماعت است(هیچ کس دیگر هم نه و یک کمونیست!)، می پرسد؛ چه وقت می آید؟ چوپان می گوید؛ نمی دانم! شاید یک ساعت دیگر، شاید پنج سال دیگر، شاید هم پانصد سال دیگر! (گریه نکن خواهرم، در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت ..."سووشون" سیمین دانشور!). جالب تر از همه در نمایش نامه ی "یک مسیحی فقیر"، کاردینال ها یک زاهد پیر را که در کوهی زندگی می کند، به پاپی بر می گزینند. زاهد ساده دل به گمان این که می تواند کلیسا و مسیحیت را نجات دهد، با همان لباس ساده، سوار بر خر به ناپل می آید و تاج پاپی بر سر می گذارد. پاپ تازه از این که اطرافیان انتظار دارند به آنها امتیاز بیشتری بدهد، خشمگین می شود. از این که کلیسا بر فاحشه خانه ها مالیات بسته، مشمئز می شود، از این که ... تا این که کاردینال ها بالاخره او را متقاعد می کنند که کلیسا ناچار است برای بقای خود، بظاهر از قواعد دنیوی پیروی کند. زاهد پیر، کم کم از اوضاع سر در می آورد و تن به برخی مسایل می دهد، اما این کافی نیست. کاردینال ها او را متقاعد می کنند که کناره گیری کند. زاهد پیر برای کناره گیری خودش دلیل می آورد که در این اوضاع، افراد مقصر نیستند بلکه بدنه ی کلیسا و مذهب از بیخ و بن تخریب شده و فساد ریشه ای ست. اما در بیرون اعلام می شود که پاپ به علت بیماری و رنجوری و تمایل به بازگشت به زندگی زاهدانه ی قبلی، از مقام خود کناره می گیرد!  

می بینی؟ همه چیز دو رویه دارد. اعتقاداتی که بیان می شوند، بی آن که در جایی ریشه داشته باشند. تصور من این است که در این یک ساله خیلی بیشتر از آدم ها با شور و احساسات، از آقای رئیس جمهور و حرف ها و کارهایش دفاع می کنند. همین ها در دوره ی پیش که قرار بود همه "عقلایی" رفتار کنند و مثلن مطابق اصول "جامعه ی مدنی" عمل کنند، منتقد و ناراضی بودند. بی تاب و ناآرام بودند. انگاری حالا به یک آرامش رسیده اند. با حرف؟ با شور؟ این مردم با چه تحریک شده اند؟ با آوازهای سوزناکی که هر روز و هر ساعت ملودی اش عوض می شود؟ این "شبح سازی" و "صنم پروری" برای اذهانی که معنویت را گم کرده اند، یا جا گذاشته اند، با همه ی ظواهر رنگارنگش، فریبنده است. چیزی ما را خسته کرده و برای گریز یا رهایی از این خستگی و بی حوصلگی، به هر رنگ و ریایی تن می دهیم. چطوری بگویم! این روزها دیگر به حرف هایی که از دهان ها بیرون می آید، چندان نمی شود اعتماد کرد. خیلی ها بی آن که قصد و غرضی داشته باشند، چیزی می گویند، اما کاری دیگر می کنند. انگار انسان در آن جزیره دچار یک استحاله ی عجیب و در عین حال معمولی شده است. شاید هم عیب از چشم ها و عینک من باشد. می بینی؟ انگار از گفتن آنچه فکر می کنم، دچار نوعی واهمه و ملاحظه هستم. لابد عیب از من است که مثلن می بینم دانش آموز و دانشجو بنا بر حس و درک انسانی شان در کوچه و خیابان و صبح تا شام زندگی، واقعیت مذهب و سیاست و اخلاق و جامعه و چه و چه را مشاهده می کنند. روی ورقه ی امتحانی اما چیزهای دیگری می نویسند، چون باید "نمره" بگیرند. این دوگانگی در همه مزمن و جا افتاده شده. یک جور ریای تایید شده و رسمی که همه را در همه جا، حتی در خانواده به یک شیزوفرنی ماندگار در اخلاق و رفتار، مبتلا کرده. این که هرجا مطابق با خوش آیند موقعیت و فضا، رنگ عوض کنند، بی آن که بخواهند یا غرض و مرضی در کارشان باشد. درست مثل وقتی که هوا سرد می شود و همه پالتو به تن می کنند، چون در سرمای زمستان، لباس ضخیم پوشیدن، عار و ننگ نیست...

انگار دوباره به حرف افتادم ... بگذار صمیمانه بگویم؛ دلم خیلی می خواهد حق با تو باشد و من سخت در اشتباه باشم...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نهنگ های دست ساز، در حال انقراض

بیست سال پیش وقتی بالاخره دیگر ساکن جمهوری اسلامی وایکینگ ها شدیم، با قطار، اتوبوس، اتومبیل شخصی، دوچرخه، گاری یا پیاده، با هر وسیله ای که سفر می کردی، خیلی جاها به انتهای یک جزیره که می رسیدی باید یک راست به شکم یک کشتی وارد می شدی، کشتی هم تا آن طرف آب می رفت و باز از شکم کشتی، با همان وسیله ی سفر بیرون می آمدی و راهت را ادامه می دادی تا دوباره به آب برسی. در طول این بیست سال، آنقدر پل بزرگ و کوچک و تونل زیر ابی زدند که حالا آن کشتی ها تنها دو سه جای دیگر باقی مانده اند و دیگر نه به آن بزرگی و هیولایی، اگرچه هنوز هم همه چیز را می بلعند و آن طرف آب قی می کنند. نسل این نهنگ های دست ساز در این دور و بر ها در حال انقراض است.

یادش بخیر، همان اوایل یک بار حاج خانم برای دیدار به این طرف ها آمد. یک روز صلات ظهر وارد یکی از این کشتی ها شدیم که به شهر دیگری برویم. سه ساعتی راه بود. حاج خانم پرسید؛ ننه اینجا کوجا میشد نماز کرد؟ گفتم؛ هر جا "کردی" عیب نیست. گفت؛ نه ننه! جلو چشی مردوم خب نیس! گفتم؛ نماز که عیب نیست، مادر! اینها رختخوابشان را هم جلوی چشم مردم می اندازند. بناچار یک اتاق در طبقه ی منهای چهار اجاره کردیم تا حاج خانوم نمازش را "بوکوند". وقتی با آسانسور رفتیم پایین و وارد اتاق شدیم، پرسید؛ حالا قبله از کودوم طرفس؟ گفتم؛ اینجا قبله شون می چرخد، شومام باید بچرخین. خیال کرد شوخی می کنم! گفتم حاج خانوم! این کشتی یس. هر دقه سرش به یه طرفی یس. پنجره ی کوچک را که پشتش همه آب بود، نشانش دادم و گفتم؛ اینجا چار متر زیری دریاس، خودی "مم باقری مجلسی" هم بیاد، نیمیتوند بوگد قبله از کدوم طرفس! حاج خانوم مات، به آب پشت پنجره نگاهی کرد و وقتی سرش را دوباره بطرفم چرخاند، اشک در چشم هایش بود و لبخند بر لبش. گفت؛ خدا به حقی حضرتی یونس، حاجاتت را برآورده کوند، ننه!

عکس هایی از داخل و خارج یکی از این "بچه نهنگ"های باقی مانده را اینجا گذاشته ام تا پیش از آن که نسلشان مثل پلنگ های زرد ایران، منقرض شود، تماشا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

رابطه ی مذاکرات ایران و آمریکا با بز سیاه و لیگ برتر

در فروردین ماه امسال، پلیس جمهوری اعلام کرد که از روز اول اردی بهشت، مبارزه با "بد حجابی" را شروع می کنه. مونده بودم که چطور میشه برای مبارزه، تاریخ تعیین کرد؟ یادش بخیر عمو حسن! خونه ش توی منیریه بود. یه همسایه ی دکتر داشت که روی تابلوی سر درش نوشته بود؛ "پزشک امراض داخلی، با تعیین وقت قبلی". عمو تابلو را به همه نشون میداد، دستش را میگذاشت در گوشش و می گفت؛ الو! آقای دکتر! دل من قراره هفته ی آینده درد بگیره، میشه یه وقت به من بدین؟ گفتیم شاید جمهوری میخواد حواس زنها را از انتخابات فرانسه منحرف کنه! آخه انتخابات دور اول ریاست جمهوری فرانسه روز دوم اردی بهشت بود. خانم "رویال" هم که روسری سرش نمی کنه و در ضمن از اسم فامیلش هم پیداست که سلطنت طلبه؟ حالا گیرم بگه من سوسیالیستم. ما از این سوسیالیستای "بدحجاب" کم ندیده ایم. یکیش هم مرحوم میتران! این از این.

دیروز، همزمان با مذاکرات "مهم" و "بی نظیر" و "تاریخی" و "جغرافیایی" و "روانی" میان آمریکا و ایران (در سطح دو سفیر در بغداد، البته!) در حالی که نوری مالکی نخست وزیر عراق "داور" بود، ناگهان اعلام شد که تمام قلیون ها از قهوه خانه های سراسر کشور جمع می شود! بوی توطئه وقتی بیشتر به مشام میرسه که تیم "سایپا" به سرداری علی دایی (با دایی علی اشتباه نشود) در میان حیرت و سکوت و پذیرش مرموز طرفداران "پرسپولیس" و "استقلال"، برنده جام لیگ برتر میشه و هم زمان در فرانسه (رویال و بد حجابی که یادتونه؟)، فیلم "پرسپولیس" خانم "ساتراپی"، برنده جایزه ی ویژه ی هیات داوران (نوری مالکی، "داور" مذاکرات در بغداد که یادتونه؟) قرار میگیره! تا اینجا را داشته باش!

اقای ا. ن. هاله در یک سخن رانی در یک شهرستان گفته بود؛ هیچ احدی در این مملکت نباید راجع به "غنی سازی" حرف بزنه. دکتر قاسم غنی چه شانسی آورد که سال ها پیش مرد! وگرنه حالا هیچ کس باهاش حرف نمیزد. دکتر "هاله" همین دیروز گفته؛ آمریکا چهل بار (نه یکی کم نه یکی زیاد) از ما تقاضای مذاکره کرده و من رد کرده ام. (دوبارش را که ما  خوب یادمونه! یکی در نامه ای که بوش به احمدی نژاد نوشت و او را به اسلام ناب محمدی دعوت کرد، یکی هم وقتی بوش گفت حاضره در صدا و سیمای جمهوری با احمدی نژاد مناظره کنه!).

در پایان اولین دور مذاکرات عظیم ایران و آمریکا در عراق، سفیر آمریکا گفت که ایران باید کمک تسلیحاتی به شورشیان در عراق را متوقف کنه.(مذاکرات تاریخی را داری؟) آما اقای کاظمی گفت که مذاکرات "ثمربخش" بوده و ما باز هم مذاکره می کنیم (این شد چهل و یک بار) اما درست در وسط مصاحبه کسی با آقای کاظمی پشت تریبون، درگوشی صحبت کرد و بعد، آقای کاظمی اضافه کرد؛ علت مذاکره ی ما با آمریکا تنها مساله ی "استقلال" عراق است! گفتم شاید "استقلال" تو عراق هم شعبه وا کرده! و الا جمهوری و استقلال عراق؟ یه خانمی سرفه می کرد، یه لاتی از فرصت استفاده کرد، یه انگشت رسوند به خانمه. شوهرش دید، گفت؛ چرا همچین می کنی، مردکه؟ لاته گفت؛ میخوام بادش در بره، راه گلوش باز بشه! حالا حکایت ماست و "استقلال" عراق!

گیج و ویج مونده بودم که خوب، یه کاره، آمریکا همین حرف ها را قبلن هم می زد، چه نیازی به "مذاکرات تاریخی" داشت؟ بدتر از همه این که در رابطه ی میون قلیون و مذاکرات تاریخی، بدحجابی و انتخابات فرانسه و رابطه ی همه ی اینها با تیم های صدر جدول در لیگ برتر فوتبال ایران، پاک قال مونده بودیم! تا این که امروز صبح "امید"، یک داستان کارتونی از اصفهان برام فرستاد، مشکل را حل کرد. داستان از این قراره که در یک قبیله ی آفریقایی، یک بچه ی سفید به دنیا می اید. پدر بچه فوری پیش کشیش میره و میگه؛ پدر! من ده تا بچه ی سیاه دارم، چرا این یازدهمی سفید از آب در اومده؟ در شعاع دویست کیلومتری اینجا یه سفیدپوست هست، اونم تویی. زودباش توضیح بده! پدر مقدس گفت؛ ببین! هیچ لازم نیست هیجان زده بشی. خیلی چیزها هست که باید همین طوری قبول کنیم و در موردش سوال نکنیم. بعد اشاره به بزهایی که اون دور و بر می چریدند، کرد و ادامه داد؛ ببین! همه ی بزها سفید اند الا یکی. کسی نمیدونه چرا این یکی سیاه در اومده. خیلی کارهای طبیعت را باید پذیرفت و حرفی نزد. مرد سیاه فکری کرد و گفت؛ پدر! من موضوع را فهمیدم. در مورد بچه م که سفید به دنیا آمده، دیگه حرفی نمی زنم. امیدوارم تو هم در مورد اون بز سیاه، حرفی نزنی.

حالا معلوم شد چرا نباید راجع به "غنی سازی" و مبارزه با "بدحجابی" و قلیون و اینا و اینا حرف زد. آخه یه مامور ساده لوح نیروی انتظامی(ناجا)، همین که فهمیده بود مبارزه با اوباش و دزدها و قاچاقچی ها و دروغکوها و شارلاتان ها و اینا و اینا، از روز اول خرداد شروع میشه، صبح زود روز اول خرداد، یک راست رفته بود جلو در کاخ ریاست جمهوری تیمور لنگ (هنوز کسی نگفته راجع به تیمور هم حرف نزنیم) آره، مامور ناجا رفته بود اونجا وایستاده بود به این خیال که زودتر از بقیه ی همکاراش سر ماموریت حاضر بشه!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و سوم

اینجوری بگویم برایت که هرچه از من می شنوی یا از کسی وام گرفته ام یا به جایی مدیونم. اشکال کار آنجاست که تا همین سال های اخیر، یادداشت نمی کردم، این است که معمولن نام شخص یا اثرش به یادم نمانده. چندین نفر اما از این معلمین زندگی من به درشتی هیمالایا، همه جا و همیشه پیش رویم بوده اند. یکی هم دکتر امیرحسین آریانپور است. این مرد کاری نمی کرد و حرفی نمی زد که خیلی از ما دانشجویان را به فکر نیاندازد. در دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی، نثر به "منشات قائم مقام" و شعر به "ملک الشعراء بهار" ختم می شد. به ریش دانشجویی که از جمالزاده و نیما به این طرف حرفی می زد می خندیدند. یا در رشته ی جامعه شناسی مثلن همه چیز به "اوگوست کنت" و "امیل دورکهایم" ختم می شد و دانشجو جرات نداشت از مارکس یا "وبر" یا "گورویچ" به این طرف کلامی بگوید. به همین دلیل آریانپور، اساتید دانشکده را "فسلا" (جمع فسیل) می خواند و به جزوه های بیست سی سال کهنه شان ایراد می گرفت. این بود که از تدریس در جایی که دکتر ولی الله نصر رییسش بود، محروم شد. جمعی از ما به کلاس هایش در دانشکده ی هنرهای زیبا می رفتیم. سال بعد از تدریس در دانشکده ی مهندس سیحون هم محروم شد. روزهای دوشنبه و چهارشنبه در کلاس هایش در دانشکده علوم تربیتی در میدان کندی(توحید؟) شرکت می کردیم. یکی دو سال بعد از تدریس در دانشکده ی دکتر علیمحمد کاردان هم محروم شد. مانده بود کلاس های درسش در دانشکده ی معقول و منقول که ما به آن "شنگول و منگول" می گفتیم، شاید هم به همین دلیل بعدها نامش را به "دانشکده ی الاهیات" تغییر دادند، در کوچه ای در میدان بهارستان، روبروی مسجد سپهسالار بود. کلاس هایش گاه به دویست نفر هم می رسید. بعد هم که خانه نشین شد.

آریانپور کم دانشی و لاشعوری را تا وقتی به "قضل" آلوده نبود، به سادگی تحمل می کرد. وای بر احوال آن کم دانشی که می خواست برای خود نشان دادن، "فضله"ای از سر تفنن بیاندازد. آریانپور به کوچک و بزرگی و ضعیف و قوی و زن یا مرد بودنش رحم نمی کرد. می گفت؛ ما از بس از روی بخار معده حرف زده ایم و فضله انداخته ایم، خیال می کنیم همه مثل خودمان عادت به مزخرف گویی دارند. این است که اغلب بی هیچ احترامی برای دیگران، حرف هایی از سر تفنن و بی دقتی به هوا پرت می کنیم تا اگر تصادفی جایی خوش نشست، به حساب فضلمان بگذارند. چون خودش همیشه مستدل و مستند و توام با تردید حرف می زد و بر سر هیچ حرفش ادعایی نداشت، بر آدم پرت و پلا گو نمی بخشید و آنقدر از زمین و زمان استدلال و سند می آورد تا بگوید غلط کردم. همیشه انگشتش لای صفحات کتابی بود که به یکی از زبان هایی که می دانست، همان روزها داشت مطالعه می کرد و کلاس را با "بچه ها، یک چیز تازه پیدا کرده ام" شروع می کرد و مطالب را فی المجلس ترجمه می کرد و ... درسش همین ها بود، از کتاب هایی که همان روزها به دستش رسیده بود. می گفت؛ وقتی در علوم تجربی مثل فیزیک و ریاضی هر روز هزاران کتاب منتشر می شود، در علوم انسانی مثل جامعه شناسی و مردم شناسی "دیروز" دیگر خیلی کهنه شده...

باری، عباس اقبال آشتیانی را که پژوهشگری ارزشمند بود و تالیفات سودمندی در زمینه ی تاریخ و فرهنگ ایران دارد، به عنوان رییس "انجمن نشر آثار ایرانی" و مدیر مجله ی "یادگار" می شناختند. "عبدالحسین نوایی" در مقدمه ی کتاب "شرح حال عباس میرزا ملک آراء" می نویسد که در حقیقت چنین انجمنی وجود نداشت و عباس اقبال "با پشتکاری خستگی ناپذییر... دمی از تکاپو باز نمی ایستاد" و نه گرمای تابستان و نه سرمای زمستان، مانع کارش نمی شد. "پنج سال تمام از ساعت هفت و نیم صبح تا یک بعداز ظهر و از سه بعداز ظهر تا هفت شب، در اتاقکی به نام دفتر مجله ی یادگار (یا محل انجمن نشر آثار ایرانی) در ساختمان روزنامه ی اطلاعات، به کار طاقت فرسای تحریر و تنظیم و طبع و توزیع مجله ی یادگار" مشغول بود. "آنها هم که نامشان به عنوان اعضاء انجمن در مجله قید شده بود، همگی دوستان عباس اقبال بودند که برای کمک به عشقی که داشت، با نام خود و گاه با پرداختن وجوهی او را یاری می کردند". عبدالحسین نوایی اضافه می کند:

"خوب بیاد دارم که مرحوم شیخ احمد سیگاری که از رندان هوشمند و فرسوده ی روزگار بود، وجهی را طی چکی برای عباس اقبال فرستاد" و در یادداشت کوچکی همراه چک، "به شیوه ی همیشگی خود به شوخی و ریشخند نوشت"؛ "این پول را برای شخص خودت فرستادم نه به عنوان انجمن یا برای نشر کتاب. پرداختن به کتاب عاقبت ندارد. هیچ کس در این کشور از طریق پرداختن به کتاب، به جایی نرسیده. کتاب آدمی را از تلاش برای زندگی باز می دارد. کما این که کسانی که به مقاماتی درین مملکت رسیده اند، همه کسانی هستند که رابطه ای با کتاب نداشته اند. خلاصه اگر این پول را صرف کتاب کنی، راضی نیستم".

لابد پدر من هم مثل خیلی های دیگر از توصیه ی این شیخ احمد سیگاری به عباس اقبال، با خبر بوده که ماهی یک بار، به صندوق خانه ی کوچکی که در اتاق ما بچه ها بود، بی خبر یورش می برد و هرچه کتاب غیر درسی می دید، همان جا پاره می کرد و پاره ها را در دستمالی می بست و سر راه بازار، در خرابه ای که آشغالدونی محل بود، خالی می کرد. ما که داخل آدم نبودیم که بپرسیم چرا و جوابی بگیریم، اما یک روز آقای "دایی جواد" که معلم بود و از دوستان پدر، او را در حال خالی کردن دستمال "پاره کتاب ها" در خرابه دید و پرسید؛ چرا نمی گذاری بچه ها کتاب بخوانند؟ پدر گفت؛ "کتاب غم می آورد". این حرف آنقدر مسخره بنظر می رسید که در ذهن من ماند تا سال ها بعد که روزی با چند نفر از هم کلاسی های دانشکده به دیدار دکتر امیر حسین آریانپور، به خانه اش رفته بودیم. یادم نیست چه پیش آمد که یاد این رفتار و گفتار پدر افتادم و در مذمت او و لابد برای خودشیرینی در مقابل جمع، مطلب را با آب و تاب تعریف کردم. آریانپور گفت؛ اگر تو هم به اندازه ی پدرت می فهمیدی، حالا اینجا ننشسته بودی. منظورش این بوده که "هر دانستنی با خود اندوه می آورد"!

خوب، بعضی وقت ها لازم است آنچه می شنوی را نشینده بگیری، رویت را بگردانی و برخیزی و بروی کنار آب. "شرح زندگانی عباس میرزا ملک آراء" را کناری می گذارم و همین کار را می کنم. انگار نه انگار!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و دوم

با رخوتی از گرمای ملایم و هوای نمناک این روزها، روی بالکن در صندلی فرو رفته ام. موسیقی گوش نواز و نوستالژیک هندی که "ربرتا" از آمریکا سوقات آورده، اتاق و بخشی از بالکن را پر کرده. چندان به این مساله فکر نمی کنم که این دختر بلند و زیبا، قهرمان سابق تیم ملی والیبال برزیل، با یک سال سابقه ی بازی در تیم میلان و دو سال در تیم بارسلونا، که حالا عروس خواهر من است، از کجا دریافته عاشق فرهنگ و موسیقی هندم! این ملودی ها مرا به آسمان می برد اگرچه آسمان پر از بخار آب این روزها چندان مطلوب نیست. "غزل"، "قوالی" و موسیقی فولکلور هند، مرا به تجربه ای می کشاند که سال ها پیش، یک روز در جنگلی در مرزی سیام (تایلند) و کامبوج داشتم. جایی که درخت های ستبر چندین صد ساله تا خود ابرها سر بر کشیده اند و در سایه سار عمیق و نمناک، در هوم جنگل انبوه که سمفونی آرام و مبهمی از زمزمه ی وحش و پرنده و باد همراهی اش می کردند، زیر چتر آرام برگ و شاخه، هر بار سر بالا می کردم خود خدا را میان شاخه ها می دیدم، با وهمی که جان را در تن می جنباند. اولین و آخرین ملاقات من با خدا در توهم سبزی که هزار سال از ازدحام تمدن به دور بود. بعد از آن سال ها همیشه برای هند دلتنگ بوده ام. این پسرعموهای قدیمی که در کوچه های فقر و کناره های معابد کهنه، با لبخندهای قهوه ای، مرگ را و زندگی را به بازی گرفته اند. ملتی سزاوار گذشته و آینده که بی غروری بیجا، آرام و خونسرد، پارو به بشنه ی تاریخ کشیده اند و آهسته و همیشه رانده اند. هرجا به یاد هند افتاده ام با خود گفته ام؛ کاش هرگز از این پسرعموها جدا نشده بودیم.  

حالا اما اگرچه در نمناکی ولرم تابستان، اما دور از ان معابد وهمناک آسیایی، در بالکن ساکتی نشسته ام، انگار چله ی تابستان در تراس هتل رامسر، تنبل و رخوتناک. "سنگ"، یک نشریه ی فارسی زبان خارج از کشور را ورق می زنم که پنج شش سالی قدیمی ست. آقایی به نام حسین منصوری به عنوان مترجم در سمیناری در دانشگاه لندن، درست شش سال پیش در همین روزها صحبتی داشته با عنوان "سخنرانی برای صندلی های خالی"! نگاهی به ابتدای مطلب می اندازم تا ورق بزنم. با خواندن یکی دو سطر اولیه اما، انگشت هایم صفحه ی بعدی را رها می کنند. در همین صفحه می مانم و ارام آرام گرم این اختلاط می شوم. دوباره به عنوان و نام گوینده نگاه می کنم. این نام را پیش از این اصلن نشنیده ام اما عجب آدم اندیشمندی ست این آقای منصوری. چه وصف زیبایی از "آرش" بیضایی و ...

جایی این گفته ی "یوزف برودسکی" را وام می گیرد که؛ "تمدن عبارت است از مجموعه ی چندین و چند فرهنگ مختلف که مخرج مشترک معنوی به همه ی آنها جان بخشیده است..." و ادامه می دهد؛ جهان دارای یک هویت غیر ملی ست، دارای ماهیتی ست که جغرافیای قابل تقسیم به مرزهای خط کشی شده و اختیاری را تاب نمی آورد. ما در روزگاری زندگی می کنیم که جهان می رود تا شخصیت واحد خود را که همیشه جهانی بوده ولی تنها به خاطر نابخردی آدمی مرزبندی یافته، دوباره بازیابد. ... ما امروز شاهدان یک رنسانس جهانی هستیم، همایشی از ... این رنسانس را باید با تلسکوب "هابل" قابل تصور کرد. با چشمی که چندان صیقل خورده که پایه های مطلق دیدگاه های هابیلی و قابیلی ما را متزلزل کرده است.... این صدای مهیبی که از ورای درهای نامرئی این همایش به گوش می رسد، صدای خروش کسانی که به دور بنیادهای پوسیده همهمه می کنند، نیست، ... این صدای فروریختن بنیادهاست، صدای درد زایمان روزگار ماست ....

همین قدر که سرم را از روی صفحات بر می دارم تا ضمن مزه مزه کردن این کلام و تصویر قشنگ آقای منصوری، به عمق آنچه می گوید، فکر کنم، می بینم هیچ توضیحی اضافه تر از آنچه او گفته، بر این یادداشت لازم نیست. کاش آنها که تمام نیروی بدوی و اندیشه های در پستو مانده و کپک زده شان را بکار انداخته اند تا با تمام توان، ملتی را در این مقطع زمانی به قهقرای عزلت کهنه ی تاریخ برگردانند، این صحبت های آقای منصوری را می شنیدند، یا می خواندند.

در چشمه ی چشم هایت

تورهای ماهیگیران آب های سرگشته می زیند

در چشمه ی چشم هایت

دریا به عهد خود پایدار می ماند.

من

قلبی مقام گرفته در میان آدمیانم

جامه ها را از تن دور می کنم

و تلالو را از سوگند:

در سیاهی سیاه تر، من برهنه ترم

من آن زمان به عهد خود پایدارم

که پیمان شکسته باشم.

من

تو هستم

آن زمان که من

من هستم.

در چشمه ی چشم هایت جاری می شوم

و خواب تاراج می بینم.

توری

به روی توری افتاد.

ما

هماغوش گسسته می شویم.

در چشمه ی چشم هایت

به دار آویخته ای

طناب دار را خفه می کند.

(از "پاول سلان" شاعر آلمانی. ترجمه ی حسین منصوری)
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و هشتاد و یکم

کرد آن چه خواست، آدم خاکی بهانه بود

سلام

... حس چندان خوبی نیست که ده روز در سفر باشی و خوش به احوال، اما هرچه خبر می شنوی یا می خوانی دردناک باشد و گاه چندش آور.

... در معماری سده های گذشته ی اروپا، در میدان بزرگ هر شهر، یکسو کلیسای بزرگی سر به آسمان فرو برده و در ان طرف ساختمان شهرداری ست. همه جا نشانه های دو قدرت کنار هم حضور دارند. در معماری سه کشور بالتیک (لتونی، لیتوانی، استونی) که دو دهه بیشتر نیست که از سلطه ی نظام شوروی بیرون آمده اند هم، با کمی دقت، این نشانه را می بینی. کلیسا و شهرداری، یکی نماینده ی آسمان و دیگری نماینده ی زمین، کنار هم، همه جا و بهر شکل، بشر را در منگنه ی قدرت خود فشرده اند.

... در "تالین" (مرکز استونی)، وقتی میان کلیسا و شهرداری به تماشای نمادهای قدرت ایستاده ام، افکار مختلفی در مغزم رژه می روند.

... در تاریخ فرهنگ ما که همه جا قدرت و مذهب دست در دست هم بر سر مردم تاخته اند، و گاه یکی شده اند و سخت در هم فرو رفته اند، کم نیستند شاعران و نویسندگانی که به مضمون خدا و شیطان پرداخته اند و گاه از زبان شیطان، خدا را نکوهش کرده اند. به روایت شفیعی کدکنی با عنوان "ابلیس در روایات و ادب فارسی" گویا "سنایی" اولین کسی ست که در قرن ششم هجری به این مضمون پرداخته. در این روایت ابلیس از مکر خدا شکوه می کند که طاعت هفتصد هزار ساله اش را در مقابل یک بی اطاعتی به حساب نیاورده؛

با او دلم به مهر و مودت یگانه بود

سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود

بر درگهم ز خیل فرشته سپاه بود

عرش مجید، جاه مرا آستانه بود

در راه من نهاد، نهان، دام مکر خویش

آدم میان حلقه ی آن دام، دانه بود

می خواست تا نشانه ی لعنت کند مرا

کرد آن چه خواست، آدم خاکی بهانه بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |