تفسیر ملوکانه از "آزادی"!
"اندر" دیدار سلطان صاحبقران از امپراطوری پروس:
"آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم بعد آمد پایین می نشستیم، بر می خاستیم، حرف می زدیم، صاحب منصب ها همه راه می رفتند، می نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده سیگار می کشید، یکی نشسته بود و کونش به امپراطور سیگار می کشید. یکی کونش را به ما کرده بود. هر کدام یک حالت آزادی داشتند"
پانوشت یک: ملاحظات ملوکانه در سفر به امپراطوری "پروس" که بعدها آلمان و چند کشور دیگر از تویش درآمد.
پانوشت دو: به "زاویه ی دید" ملوکانه دقت بفرمایید! متمایل به پایین است! نگاه از زاویه ی ماتحت به آزادی!
پانوشت سه: آن زمان هنوز برق و گاز و چه می دانم "هسته" و "هاله" و اینها به ایران وارد نشده بود. یعنی "هاله" به دنیا آمده بود، ولی به ایران نیامده بود.
نتیجه ی اخلاقی: هرکس کونش به شما یا به امپراطور باشد، "حالت آزادی" دارد!
هشدار جغرافیایی: در شهر قزوین هرگز به "حالت آزادی" قرار نگیرید.
شعار انقلابی: ای آزادی! چه جنایت ها که به نام تو نمی کنند!"اصلام" و پدیدار شناسی!
در بحر "اصلام"ی که این دکتر "اسموسیس جون"ز، ملقب به "برادر بسیجی" اختراع کرده، فرو رفته بودم که ناگهان "هوسرل" و "سارتر" و "فوکو" و "بودریار" هر کدام بر سر قله ای فریاد کشیدند که "هان برخیز، ای خفته در خواب! اقرء!(بخوان).
منم که بی سوات خدایی، از کوه سرازیر شدم و فرهنگ ها را ردیف کردم و دنبال "اصلام" و "صلم" و "اصلم"، حالا ورق نزن، کی ورق بزن.
این دکتر اسموسیس جونز را دست کم نگیرید. نابغه ای ست خاموش، سرگردان وادی عشق. در هر کلامش حکمتی ست، به ویژه این تبدیل و تداخلی که در واژه ها می کند، هر کدام دریایی ست از حکمت، به علی.
عرض کنم که معین می فرماید؛ صلم، یعنی بریدگی از نوع گوش و بینی. به زبان کودکشی خودمون میشه، گوش بریده، بینی بریده.
اما المعجم می فرماید؛ چون از مفعولات خیزد، آنرا "اصلم" خوانند! والله نمیدونم به زبان کودکشی چی میشه ولی من اینجوری فهمیدم که "اصلام"، که هیچ گونه خویشاوندی نسبی و سببی با اسلام تاریخی ندارد و از عمرش بیست و هفت هشت سالی بیشتر نمی گذرد، عبارت ست از "چیزی که از مفعولات برخیزد و بینی و گوشش بریده باشد"!
به من هم هیچ ربطی نداره. یک دانشمندی به اسم دکتر اسموسیس جونز، واژه ای بکار برده که در فرهنگ های معتبر، آن را به این شکل معنی کرده اند.
اما برای این که این نظریه را بصورت تجربی هم آزمایش کرده باشید، "اصلام" را با همین املاء، روی تکه کاغذی درشت بنویسید و بگذارید درست روی نقطه ی مرکزی یک میز گرد. بعد یک صندلی مطمئن انتخاب کنید، یک جفت چکمه ی ساقه بلند بپوشید که تا زیر زانویتان را بگیرد(از نظر ترشحات بعدی که احتیاط دارد). بالای صندلی بروید و از آن بالا، به کروکی کلمه ی "اصلام" نگاه کنید. زاویه ی نگاهتان باید طوری باشد که هیچ طرف واژه، سایه نیفته. اینطور؛
اصلام
حالا سعی کنید نگاهتان را روی کلمه "زوم" کنید و همونجا "فیکس" کنید. حالا در حین نگاهیدن، سعی کنید ذهنتان را روی معانی و ریشه ی لغت متمرکز کنید. بعد از چند لحظه، آرام آرام شروع کنید مشتقاتی از این وآژه بسازید یا واژه را بصورت فعل در بیاورید و صرف کنید. با هر واژه یا هر چیز دیگری که در آن لحظه به فکرتان رسید. مثلن ترکیبی از "حجت" و "اصلام"، یا "جمهوری" و "اصلام"، یا "انقلاب" و "اصلام"، معنی این ترکیب تازه را با توجه به معنی "اصلام" در فرهنگ معین و المعجم، بسازید و خوب بهش فکر کنید. بعد بروید سر ترکیب دیگر و... یا فعلی بسازید، مثلن "اصلامیدن" و در معنی آن غور کنید. یا اسم مصدر بسازید مثلن "اصلامخواهی"، و در بحر معنی فرو شوید. و ... همین طور بروید جلو تا بخورید به دیوار (منظور در دنیای اندیشه و زبان شناختی و پدیدارشناسی در مکتب "هوسرل" هست. خدا لعنت کند این آلمانی ها را.).
هیچ لازم نیست برای من توضیج بدهید به کجا رسیدید و چی دیدید! فقط مشاهداتتان را برای عبرت آیندگان، در یکی دو سطر، همین پایین بنویسید و هرچه دعا دارید، به جان دکتر اسموسیس جونز، ملقب به برادر بسیجی، بکنید.
خدایا تو خودت میدونی که ما فقط واسطه ی آمرزش روح بندگان توایم. ولاغیر! راه حل ملوکانه!
"دختر چرکس که از اسلامبول خواسته بودیم، معین الممالک فرستاده ... دختر جوان سیزده چهارده ساله است. نه خوشگل و نه بدگل ... چون می بایست به گار (ایستگاه قطار) برود(برویم)، این طور نمی شد. گفتیم حاج حیدر زلف های او را کوتاه کند، شکل مردانه باشد ... لباس مردانه هم برای او حاضر کردند که بپوشد، اول قبول نمی کرد، آخر پوشید ..."
روزنامه ی خاطرات ناصرالدین شاه از سفر سوم به فرنگ، ص 205
پانوشت یک: در سفر ملوکانه زنان حرم همراه نبودند، چون اولن دست و پاگیر بودند و مایه ی "دردسر"، در ثانی بعد از دو سفر، سلطان آنقدر تجربه اندوخته بودند که می دانستند با پول قرضی از بانک استقراضی روس و البته از جیب ملت، زن را می شود در فرنگ "تهیه" کرد، پس به "اسباب کشی" نیازی نیست. چون بهرحال شب سلطان که بی زن روز نمی شود. اشکال اینجا بوده که در راه و در ایستگاه قطار نباید دختر یا زنی در میان خیل عظیم همراهان مرد سلطان صاحبقران دیده می شد. ظاهرن وجود یک "بچه پسر" در میان همراهان اشکالی نداشته!
پانوشت دو: به لحن ملوکانه در بیان مشاهدات سفر دقت شود؛ - دختر چرکس که از اسلامبول "خواسته بودیم"، ... "گفتیم ... کوتاه کند"،... نیما ۱۳۳۴
من دلم سخت گرفته ست از این
میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم، نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار
۵۲=۱۳۸۶-۱۳۳۴
از سر بالکن که رد میشه، میگم؛ انگار چیزی فرق نکرده، کرده؟
سر جاش میخکوب میشه، با نگاه زردش نگام می کنه. دمش را آروم تکون میده. سرش را کمی کج می کنه. انگار که بگه؛ خوب، منظور؟ این روزها حوصله ی درست و حسابی ندارم. الانم کار دارم، باید برم. چون هیچی نمیگم، راهش را میگیره و میره. دم دمای سر پیچ بالکن همسایه، یه لحظه بر میگرده نگام می کنه. انگار که دلدارانه بگه؛ یکی از همین روزا که حوصله م سر جاش بود، میام سراغت. پشت دیوار گم میشه.
در اتاق، قوامی (فاخته ای) هم چنان می خواند؛
تو را من چشم در راهم شباهنگام ... نامه ی صد و هشتادم(بخش دوم)
(توصیه می کنم از بخش اول بخوانید)
حالا شما فکر می کنید باید حرمت و شخصیت امروزمان را از بیم زور قلدرمابان و قداره به دستان فراموش کنیم و به دفاع از خشایارشا و رستم بپردازیم؟ یعنی فکر می کنید با این "کور شوید، دور شوید"ها راه به جایی می بریم؟ یعنی شما حاضر نیستید کسی بگوید بالای چشم رستم ابروست اما حاضرید "زورمداری" بر سر چادر و روسری و همه ی مسایل زندگی، شما را بشکند و به حرمت انسانی تان توهین کند اما به رستم کمتر از "امام" نگوید؟ عجبا! طیبه خانم! خوانده اید چرا رستم، رستم شد؟ مثلن می دانید، "مردانه" تا دم مرگ رفت (اگرچه در حماسه و نه در واقعیت) و حاضر نشد بر دستش بند بگذارند؟ هیچ فکر کرده اید شاید رستم نه یک واقعیت، بلکه نمادی ست از یک نحله ی تفکر، و شاید پیامی از آن نحله ی تفکر مردانه به نسل های بعدی که تن به حرف مفت مده، حتی اگر از اسفندیار خودی باشد؟ یا این پیام ها و نمادها برای شما مهم نیستند؟ شاید برای شما این مهم است که از نماد "مذکر"ی که نمونه های امروزی اش چادر بر سر اندیشه ی شما می کشد، زنانه دفاع کنید، هان؟ فکر نمی کنید با گفتن این که توهین به "استوره" زشت تر از "زورمداری برسر برداشت و گذاشت چادر" است، دارید پیام می دهید "من زنده و اندیشمند را بشکن اما اوهام مرا در هم مریز"؟ فکر نمی کنید دارید فریاد می زنید؛ "تحقیرم کن، مرد"؟
بنظر شما احترام به خودی خود با انسان به دنیا نمی آید؟ شما هم فکر می کنید احترام هر انسانی به مسلمانی و اعتقاد و نژاد اوست؟ شاید هم باید به مسجد محل رفت و احترام را از پیش نماز مسجد خرید؟ در این صورت چه انتظاری داریم دیگران به ما احترام بگذارند؟ یعنی می شود به جهان گفت مرا آن گونه ببین که "من" می گویم، نه آن گونه که هستم؟ می شود طی یک ابلاغ اداری یا فتوا یا حکم حکومتی به آینه اخطار داد که از این ببعد مرا آنطور که خودم می خواهم نشان بده؟
گیریم کلام من به قول شما "تحریف" بوده است! یعنی این چند کلمه ی من اثرگذارتر از بیست و هشت سال تلاش جمهوری در ویران کردن آن فرهنگ بود؟ این طیبه خانم ما در آن ویران کردن گذشته و حال یک ملت هم "وافرهنگا" و "واحرمتا" سر داده است؟ گیرم همان گونه که شما پنداشته اید، من در کار ویرانی "مفاهیم و ذهنیات" ایرانی هستم. به گمان شما بهتر است "چوب برسرمان بکوبند و تحقیرمان کنند اما "مفاهیم و ذهنیات"مان(بخوان علقه های متعصبانه به تخیلات افسانه ای مان) را از ما نگیرند؟ یعنی می گویید این هزار و نمی دانم چند سال، من بوده ام که رستم و تهمینه(یا به قول شما "مفاهیم و ذهنیات ایرانی") را "تحریف" می کرده ام؟ و شما بوده اید که از آن دفاع می کرده اید؟ پس اوایل انقلاب که همین حضرات شاهنامه را از قفسه ها بیرون می ریختند و مرا که یکی از مدرسین همین شاهنامه بودم از کلاس و پیش چشم دانشجویان، مثل یک تکه آشغال گرفتند و یک راست خدمت آقای لاجوردی بردند، شما کجا بودید؟ یعنی آنجا هم امثال من بودیم که "تحریف" می کردم و شما بودید که از "مفاهیم و ذهنیات ایرانی" در مقابل "طالبان" دفاع می کردید؟ من بودم که شاهنامه را از کتاب های درسی جارو کردم؟ من بودم که تمام تاریخ مدرسه و دانشگاه را از هخامنشی تا ساسانی روفتم؟ من بودم که یک میلیون دروغ به نام "تاریخ انبیاء و اولیاء" و "تاریخ انقلاب" در مواد درسی مدرسه و دانشگاه چپاندم؟ که بود طیبه خانم که "مفاهیم و ذهنیات ایرانی" را "تحریف" می کرد؟ آنجا هم از این "مفاهیم و ذهنیات" دفاع کرده اید؟ امیدوارم داستان را خوانده باشید تا دست کم بدانید دارید از چیزی دفاع می کنید که هزار سال بی منت من و شما از طوقان های سترگی چون مغول و تیمور و صفویه و "طالبان" عبور کرده و تا اینجا نه گردی به دامان فردوسی نشسته و نه رستم و تهمینه اش به چاه ذلت افتاده اند. مغول ها وتیموریان اما مردند و پوسیدند، طیبه خانم! "طالبان" هم روزی به همان نکبت می پیوندند.
از روی همین چند سطری که نوشته اید، می شود تا اندازه ای حدس زد که در این زمینه، یعنی "استوره"شناسی تخصص بالایی دارید چرا که می بینم اولن قاطعانه حکم صادر کرده اید که آنها که چه چه و به به کرده اند، از نوشته ی من "درک درستی نکرده اند". به به و چه چه به شما که "کرده اید"! بعد هم از قوانینی صحبت کرده اید که برایم ناشناخته است؛ مثلن گفته اید؛ "توهین به شخصیت استوره ای ایرانی، شایسته ی ایرانی و حتی فارسی زبان غیر ایرانی نیست"! راستش این بیشتر به یک فتوا شبیه است. شاید این یکی را هم اخیرن آقای سعید مرتضوی صادر کرده که حتی "فارسی زبان غیر ایرانی" را هم شامل می شود؟ یعنی افغان ها و تاجیک ها و... اینها هم نباید، به شخصیت "استوره"ی ایرانی، توهین کنند؟ از نشانه های تخصص بالای شما یکی هم همین که اسطوره را "استوره" نوشته اید. این شکل کتابت اسطوره هم حتمن باید از طرف "فرهنگستان دفاع از استوره جات مقدس جمهوری" وضع شده باشد که در حد ما غیر متخصصان و "فارسی زبان(ان) غیر ایرانی" نیست! چون تنها در پیشگاه قدسی مرتبت دانش آن علماء اعلام و مَرَدِه و ابواب جمعی شان است که اسطوره در حد "ستور" تنزل می کند. و البته بنا به نرخ روز و بر مبنای فلسفه ی "جهان مرا ببین که چقدر می دانم و می فهمم"، گاهی هم از همین "ستور"، بر لب بام جهان دفاع هم می کنند.
اما شهامت بی پایان و اعتماد به نفس شما از این هم اعجاب برانگیزتر می شود وقتی فرمان حکومتی صادر می کنید که "نوشته خود را ویرایش کنید"! ای بچشم! ولی بنظر می رسد خود شما هم از همان "فارسی زبان(ان) غیر ایرانی" باشید، چرا که در فارسی شیرین ایرانی پیش از چنین جمله ای معمولن یک "لطفن" یا "خواهش می کنم" هم اضافه می کنند، نه؟
اوه، طیبه خانم نازنین! مرا ببخش! در همه ی زندگی من یک چوبدست یا اسلحه یا رویای یک پاره آجر ناقابل هم پیدا نمی کنی! برای همین هم گرده ام زخمی چوبدست چماقداران "ستمشاهی" و "ستمرهبری"ست. در کوچه پس کوچه و بن بست های جاه طلبی های همه ی عمر من هیچ نشانی از تمایل به وزارت یا وکالت یا حتی یک ریاست کوفتی هم نمی بینی. پس دروغ و تزویری هم اگر داشته ام و به زعم شما"هتک حرمت"ی هم اگر کرده ام (که معصوم نیستم) به طمع چاپیدن و تحمیق خلایق نبوده. از مرده ریگ پدر تنها همین زبان الکن سرخ به من رسیده و این قلم بند زده، و دیگر هیچ! هم از اینروست که اینجا دور از فرهنگ و سرزمینم با کوله باری از دوستان و دشمنان رنجیده، در آوارگی نشسته ام. گیرم که شما از طنز من، یا حرف من یا اصلن مزخرفات من خوشت نیامده باشد. دخترم! اینجا خانه ی من است. اگر بوی گند می دهد، "لطفن" بینی حساست را بگیر و به اتاق خوشبو و گوشه ی عطرآلود خودت پناه ببر تا "دماغ"ت از این بوی تعفن تهی شود و آزار نبیند. اگر این اتاق خصوصی من "درش باز است" تا هرکس خواست بیاید و حرف ها و نظرات مرا بشنود، و نظرات خودش را هم آزادانه بگوید، معنی اش این نیست که "حیا" را کنار بگذارد و در خانه ی من "حکم حکومتی" صادر کند که "مطلبتان را ویرایش کنید"! این هم البته از شیوه های مرضیه ی "جمهوری مرتضوی – شریعتمداری"ست که هرکس به خود اجازه بدهد تا توی اتاق خواب مردم برود و برایشان تعیین تکلیف کند. طیبه خانم! من سال هاست از خیابان هفصد و چند هجری قمری اسباب کشی کرده ام و مدت هاست آواره و در بدر دنبال یک اتاق پیزری در خیابان ۲۰۰۷ میلادی می گردم. می بینی که با شما حتی همسایه و هم محله ای هم نیستم. آن بیرون به اندازه ی کافی قداره بند و چوب به دست و عربده کش و رهبر و دستگاه های "ارشادی" برای خفه کردن خلق الله هست. لطفن چوبت را از روی سر من بردار و اجازه بده در گوشه ی خودم و برای خودم دل ای دل ای کنم تا بمیرم.
پی نوشت: ناگهان به این فکر افتادم که نکند "طیبه" یعنی "طاهره" و "پاک" هم نوعی اسم مستعار بوده از انواع "مقدس"ش؟ خدا کند در این سطور، توهین تازه ای به "مقدسات" نکرده باشم. مرا می بخشی اگر جایی زبان لقم لغزیده است.
نظر طیبه خانم را بهانه کرده بودم تا در مورد "طیبه ایسم"ی که دارد رایج می شود، حرفم را بزنم. اما انگار زبانم الکن بوده و برخی پنداشته اند که خطابم به خود "طیبه" خانم است. این بود که چند جا چراغ انداختم تا مطلبم کمی روشن تر شود، اما درازتر شد، و به ناچار دو نیمه اش کردم.علی آقا
دوستان که چَه چَه و بَه بَهٍ نوشته شما را کرده اند درک درستی از نوشته شما نکرده اند. توهین به شخصیت استوره ای ایرانی، شایسته ایرانی و حتی فارسی زبان غیر ایرانی نیست. زشت تر از زورمداری در برداشت و گذاشت چادر يا روسری، تحریف مفاهیم و ذهنیات ایرانیان است. نوشته خود را ویرایش کنید. "طیبه"
نامه ی صد و هشتادم(بخش اول)
سلام طیبه خانم
با تشکر از نظرتان در مورد نامه ی صد و هفتاد و هشتم، و سپاسگزار که مثل خیلی های دیگر بی اسم و رسم نیامدید فحشی بدهید و بروید، بلکه دست کم یک ئی میل گذاشتید که خودش نشانه ای از شهامت است. اگرچه بسیاری از این ئی میل ها هم جعلی بوده و جوابم برگشت خورده. با این همه همین که اسمی هست، تقدیس باید کرد. فکر کردم مثل همیشه جواب را خصوصی و به ئی میل مربوطه ارسال کنم. اما دیدم وقتی شما نظرتان را گفته اید و من هم در کمال خوشنودی آن را به نظر دیگران رسانده ام، بد نیست پاسخ مرا هم همه بخوانند و نظری یا نظراتی بدهند، شاید بیشتر باعث شرمندگی ام بشود و "فرمان" شما را اجرا کنم و بروم مطلبم را ویرایش کنم. فراموش هم نکنم که بابت "توهینی" که به "مقدسات" کرده ام، از ملت ایران معذرت بخواهم!
اما پیش از آن که وارد سخن بشوم به فکرم رسید محترمانه چند سوال از شما کرده باشم. خوب، شما یک ایرانی هستید و من هم یک ایرانی و هر کدام ما به اندازه ی یک هفتاد میلیونیم، از آن تاریخ و اسطوره و آن سرزمین و مخلفاتش ارث می بریم، جز این است؟ می بینید که من به قوانین ارث اسلامی اعتقادی ندارم و سهم شما را هم مثل خودم، یکی حساب کردم. پرسشم این است که من اگر بخواهم با رستم خودم شوخی کنم یا دست تهمینه ی خودم را بگیرم و به پارک ببرم، یا با فردوسی خودم شبی کنار آب بنشینم و جامی بزنم، یا اصلن این سهم یک هفتاد میلیونیم خودم از ارثیه را قاب طلا بگیرم و بالای سرم بیاویزم، یا بکل در سطل آشغال بیندازم یا هر کار دیگری با آن بکنم، اختیار دارم؟ یا در استفاده از ارثیه شخصی ام هم باید از دیگران اجازه بگیرم که چطور و کجا و چگونه مصرف کنم؟
پرسش بعدی ام این است که شما با نظرات و اعتقادات من، دست کم در این صفحات آشنا هستید؟ مثلن می دانید در مورد اسطوره و حماسه و تاریخ و مردم و سرزمینم چطور فکر می کنم؟ یا این که مثل خیلی ها چند کلمه خواندید، که چه عرض کنم، از روی کلمات رد شدید و تصور کردید من هم یک لاشعوری هستم مثل شصت و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر دیگر؟(با اجازه، شما را از جماعت نادانان کسر کردم) و به اعتبار این لاشعوری، فوری "حکم حکومتی" صادر کردید و اعدامم کردید و بسلامتی رفتید منزل؟
پرسش بعدی این است که شما با طنز و هزل و خوشمزگی و شوخی و این حرف ها آشنا هستید؟ (همان گونه که "استوره" را می شناسید؟)، یا به نظر شما اینها همه کفر است، مگر آن که مجوزی از "شریعتمدار"ی در کیهان داشته باشد؟ من این مثل را بارها به مناسبت های مختلف در این صفحات آورده ام که شخصی دستش را روی لبوی داغ لبو فروشی گذاشت و گفت؛ عجب اناری! لبو فروش نگاهی کرد و گفت؛ برادر، معلوم می شود "انار" را هم نمی شناسی!
خوب، ... چه بگویم؟ چه روزگاری شده، طیبه خانم. کار به جایی رسیده که دختر فهمیده ای چون شما باید وقت عزیزش را صرف خواندن خزعبلات بی دانشی مثل من بکند. باری، تصور من این است که اسطوره و حماسه و بخش هایی از تاریخی که ملت ها دارند، یک سری اوهام ملی ست. یعنی تصورات و رویاها و تخیلات و "خاطراتی ازلی" در راستای نحوه ی تفکر و اندیشه ی یک ملت، بیشتر آن چیزها که "آرزو داشته است، باشد" نه آن چیزها که "واقعن بوده است"! و نه لزومن یک واقعیت اتفاق افتاده. من و شما اما دو انسانیم (اگر البته شما مرا به این صفت مبارک قبول داشته باشید)، انسان هایی زنده با گوشت و پوست و خون، حی و حاضر، اندیشه ای داریم و حرف و نقلی. فکر نکنم خوش آیند باشد که دو انسان زنده، آن هم در جهان امروز، بخاطر اوهام و تخیلات هرچند زیبای گذشته، رگ هایشان ورم کند و بخواهند گردن یک دیگر را لب تیغ بگذارند. این حتی از دعوا و کتک کاری دو راننده برای یک "سایش" ساده ی اتومبیلشان نازیباتر بنظر می رسد. چون دست کم اتومبیل یک وسیله ی شخصی ست. اما تا آنجا که من می دانم حماسه و اسطوره و تاریخ متولی و "ولی" و"قیم" و وکیل تسخیری ندارند، دارند؟ تصور می کنم اینها ملک شخصی و اتومبیل کسی نیستند که هیچ کس حق نداشته باشد شیشه اش را پاک کند یا رویش خط بیاندازد. ضمن این که به خیال من رستم و فردوسی و اینها آنقدر درشت و "زورمند" و صاحب کرامات هستند که خودشان بتوانند از ناموسشان دفاع کنند، شما اینطور فکر نمی کنید؟
البته می دانم که این شیوه ی مرضیه را هم آن جمهوری کذا بنا نهاده و خودش را پشت خدا و کتاب و رسول و امام و رهبر و حالا هم کورش و خشایارشا و رستم و تهمینه و .... اینها پنهان کرده و مدام از هر چیزی یا چیزکی "مقدسات" ساخته تا در دنیایی که نمی شود و اجازه نیست اندیشه را زنجیر کرد و دهن مردم را دوخت، به این صورت همه چیز را در "هاله" ای مقدس میان ضریحی بگذارد و بگوید؛"دور شوید، کور شوید"، دست به ترکیب این نزنید، حرف از آن نگویید، اشاره به فلان نکنید، از دولت انتقاد نکنید، سلمان رشدی ننویسد، هالیوود دیگر فیلم نسازد، کتاب دیگر چاپ نشود، موها بیرون نباشد، لباس ها رنگی نباشد، کسی نخندد، دست هم را نگیرید، چه بخورید، کی بخورید، کی نخورید، و ...یعنی هر پلک زدنی را در جهان، به نام "توهین به مقدسات" متوقف کند و بگوید تنها اجازه دارید، از لحظه ی به دنیا آمدن همین طور گریه کنان و توی سر زنان بروید تا قبر و تا آخرت. دنیا را هم به عهده ی ما بگذارید و به کار "بزرگان" کاری نداشته باشید. فکر نمی کنید باید میان من و شما و "شریعتمداری" یک تفاوت هایی باشد؟
تصور من این است که دیکتاتوری از همین جاها و همین طوری ها شروع می شود و ادامه پیدا می کند. اولش خدا و رسول است و کم کم دایره ی مقدسات وسیع و وسیع تر می شود تا همه ی ارکان زندگی را می گیرد. همین طوری هاست که می رسیم به آینجا که وسط خیابان شما را می گیرند و به زشت ترین شکلی به شخصیت و انسانیت و حرمت شما توهین می کنند و شما به اعتبار؛ "دستت چو نمی رسد به بی بی/ دریاب کنیز مطبخی را"، چون نمی شود به درگاه "مقدس" حضرات، خدای ناکرده اعتراضی کرد، پس بهتر که از خشایارشا و رستم و تهمینه و عتیقه جات دیگر، آن هم در مقابل من گردن شکسته دفاع کنید. طیبه خانم! من اما در جمهوری اسلامی بزرگ نشده ام و مثل شما تربیت درست و حسابی ندارم. به اشتباه فراگرفته ام تا تنها به "بی بی" بیاویزم و یقه ی بانی اصلی را بچسبم و با آدرس اشتباه حضرات، به کوچه پس کوچه ها نروم. وقتی مرا، امروز، اینجا به هزار توهین در ملاء عام تحقیر می کنند، پیش خودم می گویم گور پدر خشایارشا و رستم و تهیمنه هم کرده، من اگر هوای شخصیت و احترام و زندگی خودم را نداشته باشم و اجازه دهم هر بی سر و پایی با زندگی من بازی کند و تحقیرم کند، دیگر چه از من می ماند که به خشایارشا و رستم و فردوسی افتخار کند؟ یعنی قاچ زین را بچسبم و فعلن از اسب سواری بگذرم. آخر می دانید؟ در عین حالی که فکر کرده ام با بد و بیراه من نه تهمینه خراب می شود و نه از ششصد سالگی رستم چند ساعتی کم می شود. رستم بعد از حرف های من، هم چنان رستم مانده، با همان یال و کوپال و گرزه ی گاوسر در دست. من فقط برخلاف بعضی ها بیخودی "بادش" نکرده ام. چون با همین وزنی هم که تا اینجا برایش درست کرده ایم، از هیبت و درشتی و زور که "تا زانو در زمین فرو می رود"...، خوب، وزن اضافه برای پهلوان چندان خوش آیند نیست. چون اگر بیشتر از این بادش کنیم و سنگین تر شود و در زمین فروتر رود، کافی ست اسفندیار بینی اش را بگیرد تا همانجا خفه شود و آن جنگ و آن حرف ها و آن سوگنامه ی "رستم و اسفندیار" و داستان ها همه به مفت از دست ما برود و آن وقت شما هم بهانه ای برای چوب بر سر امثال من زدن نخواهید داشت. این است که من به عبارتی ملاحظه ی رستم را هم کرده ام تا از این گنده تر نشود. یعنی بزرگ تر از این اگر شد، تهمینه هم می ترسد شب به سراغش برود، پس سهرابی هم زاده نخواهد شد و فاتحه ی "استوره" به قول شما و حماسه به قول من خوانده می شود. این است که به گمان من باید سخت مراقب بود که بی جهت در اسطوره و حماسه و تاریخ مان ندمیم که اینقدر چاق بشوند که نتوانند از جایشان تکان بخورند. همین حالا هم سر چهار راه های زندگی ما آنقدر امام و امام زاده و گنبد و بارگاه تقدس چیده اند که جای عبور و مرور و نفس کشیدن "انسان زنده" نیست.
ناتمامنامه ی صد و هفتاد و نهم
... گروهی دویست، سیصد نفره از ترکمانان چادر نشین که ابوالفضل بیهقی در وصفشان می نویسد؛ "بیابان ایشان را پدر و مادر است، چنان که ما را شهرها" به نیشابور می آیند و قصد ورود و غارت دارند. سرکرده شان "ابراهیم ینال" رسولی می فرستد و به بزرگان شهر پیغام می دهد که شهر باز است یا که به جنگ آییم؟ ابوالفضل بیهقی می نویسد:
"رسول ابراهیم را بخواندند و جواب دادند که ما رعیتیم و رعیت جنگ نکند. اما بباید دانست که مردمان از شما ترسیده شده اند بدانچه رفته است از غارت و مثله و کشتن و گردن زدن، باید که عادتی دیگر گیرید که بیرون این جهان، جهانی دیگر است"!
پس مردم به استقبال سواران می روند تا مگر آنها به شرم و حیا از ازار و چپاول شهر بپرهیزند. سواری دویست سیصد با "تجملی دریده و فسرده" به شهر می آیند. ابوالفضل بیهقی می نویسد:
"خلق بی اندازه به نظاره رفته بودند و پیران کهن تر دزدیده می گریستند".
پس ابوالفضل بیهقی در وصف خراسان در عهد مسعود غزنوی می نویسد:
"و حال خراسان چنین، و از هر جانب خللی، و خداوند جهان شادی دوست و خودرای، و وزیر متهم و ترسان، و سالاران بزرگ که بودند، همه به رایگان برافتادند. ندانم که آخر کار چون بود، و من باری خون جگر می خورم، و کاشکی زنده نیستمی که این خلل ها نمی توانم دید"!
امروز، روز سوم ما مه(13 اردی بهشت)، روز جهانی آزادی رسانه ها و وضعیت خبر رسانی، همه جای جهان در رسانه ها سخن از خطری ست که ازادی بیان را تهدید می کند. در حالی که در تقویم جمهوری بیش از دویست روز از سیصد و شصت و پنج روز سال به مناسبت چیزی نامگذاری شده، و اغلب روز شهیدی ست و مرگی و زاری و عزاست بر گذشته ای افسانه ای تا خلق از یاد ببرند که کسی به جهان نمی آید تا بگرید تا بمیرد، در این تقویم یادبودهای مرگ، برای امروز که بخشی از زندگی ست، هیچ نامی نیست. روز جهانی آزادی رسانه ها و وضعیت خبر رسانی در جمهوری رسمیت ندارد. در سرزمینی که هزار سال پیش ابوالفضل بیهقی منشی دربار متعصب غزنوی وصف تاریخ زمانه اش را چنان نوشته بود که رفت؛
هم اکنون بین هشت تا ده ژورنالیست در زندان بسر می برند، حدود پنجاه نفر دیگر به جرم ها و اتهام های واهی از سوی مشتی "دریده و فسرده" به احکام تعلیقی محکوم شده اند، میان مکان هایی به نام "دادگاه" و خانه در رفت و آمدند، بیکارند، امنیت شغلی و آینده ای ندارند و خود و خانواده شان در اضطراب دائمی بسر می برند و در سال گذشته از رسانه هایی که از هزار گونه صافی حکومتی عبور کرده اند و تقریبن هیچ رسانه ی مستقلی باقی نمانده، باز هم دوازده نشریه ی روزانه و هفتگی دیگر تعطیل شدند.
و برای به تعطیل کشیدن نشریات داخلی دانشگاه ها، سلسله اعتراضات "رژیم ساخته" هم چنان ادامه دارد. در دانشگاه امیرکبیر، جایی که دانشجویان سال گذشته به اعتراض به رییس جمهور، تصویر او را پاره کردند، حکومت با تنگ چشمی و کوته نظری هم چنان ایستاده تا بنیاد انجمن های دانشجویی را از ریشه بر کند و همین تک صداها را هم خفه کند. تا فقط بمانند این به اصطلاح دانشجویان به اصطلاح بسیجی که برای هر مساله که به ذائقه ی حکومتیان خوش نمی آید، علم و کتل هوا کنند و وااسلاما سر بدهند که "توهین شد"، "معذرت بخواهید"، "تعطیل کنید"، "اخراج کنید"، "اعدام کنید" و ...
هزار سال پس از مسعود عزنوی، هنوز هم قداره بندان در سرزمین بیهقی به نام خدا و خلیفه ی خدا بر روی زمین، مال مردم می خورند و حق و زندگی را از آنان گرفته اند.
... خلق بی اندازه به نظاره رفته بودند و پیران کهن تر دزدیده می گریستند...نمایشگاه آب
میگه؛ "نمایشگاه آب" بالاخره افتتاح شد. میگم؛ نمایشگاه چی؟ میگه، نمایشگاه آب. میگم؛ این دیگه چه جور نمایشگاهیه؟ میگه؛ این بزرگ ترین اتفاق فرهنگی سال در جمهوریه، خنگه! میگم؛ نمایشگاه آب؟ پس چرا من تا حالا نشنیده بودم؟ میگه؛ آخه امسال جاش عوض شد، اینه که اسمش هم عوض شد. میگم؛ جل الخالق! داری چیستان مطرح می کنی؟ میگه؛ نه دایی! این همون نمایشگاه کتابه که امروز در جای جدیدش در مصلی افتتاح شد. میگم؛ پس چرا میگی آب؟ میگه؛ آخه در این اسباب کشی، کلی ناشران داخلی شرکت نکردند، به کلی ناشران خارجی هم ویزا ندادند. کاف کتاب هم در این "اسباب کشی" افتاد. میگم؛ کم مسخرگی کن. شما هم انگار دیواری کوتاه تر از دیوار این جمهوری چی ها گیر نیاوردینا. میگه، نه به علی! راست میگم. در آستانه ی افتضاح نمایشگاه، باران های غیبی تمام محوطه ی مصلی را غرق آب کرد. لابد امروز همه با پاچه های بالا زده و کفش به دست، از نمایشگاه دیدن کردند. حتمن نیروی انتظامی هم "اونور آب" وایستاده بوده و خانم هایی را که با پای لخت و پاچه های بالازده "از آب گذشته بودند"، به جرم "بدحجابی" دستگیر می کرده! میگم؛ دست بردار! اینا را میگی، همه باور می کنند، بعد می فهمند دروغ بوده، دیگه حرف حسابی مون را هم قبول نمی کنند. میگه؛ اولن که "آب گرفتگی" عین حقیقته. افتتاح یا افتضاح نمایشگاه در روز اول ماه مه هم عین حقیقته. می ماند این که با وجود آب گرفتگی، بازدیدکنندگان چطوری از غرفه ها دیدن می کنند؟ خوب این مشکلو چطور باید حل کرد؟ با کفش و جوراب که نمیشه به آب زد، میشه؟ بی کفش و جوراب و پاچه ی بالا زده هم که فقط برای آقایون آزاده. پس خانم ها چی؟ یا باید مبارزه با بدحجابی را در "نمایشگاه آب"، ندیده بگیرند، که در این صورت همه ی دخترها هر روز میرن "نمایشگاه آب"، آقایون پر و پاچه ندیده هم بی خیال کتاب، میرن تماشا و "جهنمیدن"! یا این که مبارزه با بدحجابی در نمایشگاه آب هم باید رعایت بشه، پس در این صورت خانم ها مثل میمونند "اینور آب"، مثل همیشه، غیر از اینه؟ فقط یک راه حل میمونه؛ این که بازدیدکنندگان را با قایق از یک غرفه به غرفه ی دیگه ببرند. البته اگه کتاب ها را آب نبرده باشه! و اگه هم برده باشه، که پس میشه "نمایشگاه آب". حالا این کجاش دروغه؟ دو شنبه 10 اردی بهشت 1386
وجه تشابه شلوار، کراوات و پوست هندوانه با اصلاحات!
طبق یک ابلاغ رسمی از سوی وزیر محترم ارشاد به کلیه ی آرایشگاه های سراسر کشور، از آرایشگران امت اسلامی خواسته شده است که از "اصلاح" کردن کسانی که کراوات زده اند، خودداری شود. با موارد تخلف شدیدن برخورد خواهد شد و ممکن است آرایشگاه برای مدتی تعطیل گردد.
این تصمیم به دنبال تظاهرات عظیمی که پس از نماز جمعه این هفته در سراسر ام القراء اسلامی برگزار شد، گرفته شده است. جمعیت کثیری در شهرهای مختلف در مقابل آرایشگاه ها به تظاهرات پرداختند و با فریادهای "مرگ بر آمریکا"، "مرگ بر اسرائیل"، "تف به ریش بوش"، خواستار اخراج سفیر "کروات" شدند.
یکی از تظاهر کنندگان به نام "حاجی بخشی" در گفتگو با خبرنگار ما گفت؛ این "کروات"ها از اولش هم دشمن اسلام بودند. در جریان جنگ های یوگسلاوی سابق هم کلی مسلمان ها را کشتند. یکی دیگر از تظاهر کنندگان به نام "حسین الله کرم" در مورد رابطه ی کراوات با "اصلاح" گفت؛ اولن اشکال کراوات اینه که سر تیزش که شبیه برخی از علائم راهنمایی و رانندگی ست، "جهت دار" است و اگر توجه کرده باشید، اشاره اش به طرف مواضع "هسته"ای ست. "کراواتی"ها عوامل دشمن صهیونیستی هستند که با "خارج" ارتباط دارند و به این وسیله به استکبار جهانی علامت می دهند که مواضع "هسته" ای را بمباران کند. یکی دیگر از تظاهر کنندگان به نام "عشرت" که شایق نبود نام فامیلش ذکر بشود، به خبرنگار ما گفت؛ که سر علامت انتهایی کراوات، اشاره به "مواضعی" دارد که باعث "تشویش اذهان عمومی" نزد برخی از بانوان می شود.
تظاهرکنندگان فریاد می زدند؛ سلمانی جاسوسی، این "هسته"ی "اصلاح"ات، نابود باید گردد. اغلب تظاهر کنندگان معتقد بودند که بهرحال در جمهوری، کراوات هم مثل خیلی چیزهای دیگر به شقیقه ربطی دارد. ولی اگر کسی مرض ندارد، چرا با کراوات به سلمانی می رود؟ بوش هم با کراوات به سلمانی می رود. اینها همه در جهت دشمن قسم خورده ی اسلام عمل می کنند.
شخصی که شلوارش پایین افتاده بود و ماتحت لختش باعث "تشویش اذهان عمومی" شده بود، پوست هندوانه ای را بر سر چوبی کرده بود و بالای سرش می چرخانید. گفتند؛ برادر، شلوارت را بالا بکش مایه ی آبروریزی ست. همان طور که پوست هندوانه را می چرخانید، گفت؛ وقت ندارم؛ فعلن باید به "اولویت"ها بپردازم.
در راستای دستورالعمل های وزارت جلیله ی ارشاد، این عکس هم هیچ ربطی به شقیقه ی "موضوع" ندارد. همین طوری دم دستمان، یعنی پیش چشممان بود، دیدیم نقاش از بوم طبیعی استفاده کرده، گفتیم شاید مورد توجه طرفداران محیط زیست قرار بگیرد. البته پشم و پیلی شیر مربوطه، نیاز به "اصلاح دارد و چون کراوات نزده، اصلاحش بلامانع است.
***
خلاصه ی آخرین خبرها
عمر خیام که سه سال پیش در ارتباط با یک شبکه ی تروریستی دستگیر شده بود، در جریان بازپرسی اعتراف کرد که با شبکه ی "القاعده" در ارتباط بوده است.
سالیان دراز، عده ای از ایرانیان تصور می کردند "عمر خیام" یک شاعر، فیلسوف و ریاضی دان ایرانی ست که پدیده های "شراب" و "میکده" و "نوش" و غیره را به کمک "دشمنان اسلام" در فرهنگ فارسی وارد کرده و زنان و مردان را به عیش و "عشرت" (هرگونه شباهت اسمی با یک نماینده ی مجلس به شدت تکذیب می شود) شاعر و فیلسوفی "لائیک" بوده است. عمر خیام پس از دستگیری گفت که یک مسلمان واقعی ست و برای تبرئه ی خود از چند قرن تهمت ایرانیان، تصمیم داشته به کمک دوستانش در یک "دیسکوتک"(میکده ای که در آن لهو و لعب و شراب و خمر جاری ست و توسط استکبار جهانی در جهت تخریب "میکده"ی ایرانی، اختراع شده است) بزرگ در لندن بمب گذاری کند. یک دادگاه انگلیسی امروز پس از سه سال، حکم نهایی در مورد عمر خیام و یارانش را صادر و آنها را به جرم تروریست بودن، به حبس ابد محکوم کرد.
یک گروه از ایرانیان پارسی نژاد مقیم بلاد فرنگ، که این دسیسه را در راستای فیلم 300 و موارد مشابه توطئه های دشمن و استکبار جهانی تلقی کرده اند، سایتی به نام "عمر خیام همیشه فارس" طراحی کرده و از کلیه ی کاربران ایرانی داخل و خارج از ایران خواستند تا با لینک دادن به سایت "عمر خیام همیشه فارس" یک "بمب گوگلی" تدارک ببینند تا در دیسکوتک بار "اینترنت" منفجر کنند.
این در حالی ست که جمعی از دانشجویان بسیجی امروز در مقابل دادگاه مزبور تجمع کردند و در حالی که فریاد می زدند؛ "این خیام بدلی، قاضی انگلیسی، اعدام باید گردند"، از تونی بللر خواستند تا سفیر پاکستان را از آفریقای جنوبی اخراج کند.
جمعه 7 اردی بهشت 1386
نامه ی صد و هفتاد و هشتم
بیا و تماشا کن که سر و صدای بگیر و ببند "عفت" و "عصمت" ما به چه گسترده گی رسانه های عالم را پر کرده. با وجود در و دربندان جمهوری، چه فیلم ها و خبرها و مصاحبه ها که از مبارزه با "تهاجم فرهنگی" و "فساد گسترده ی بانوان" در کوچه و خیابان آن جزیره، به سراسر جهان "کفر" درز کرده و چهار رکن "کاخ شیطان" را می لرزاند!
کنار میدانی در قهوه خانه ای روباز، نشسته ایم و انواع "فساد متحرک" پیش چشممان در آیند و روند اند. "ماریا" و "تد" و "آناس" درباره ی چه حرف می زنند؟ نمی دانم، "من در میان جمع و دلم جای دیگر است". حاج شیخ متدینی همراه "ثریا" خانم، همسر بسیار جوان و خوش بر و رویش و چهار فرزند قد و نیم قد، در همسایگی ما زندگی می کردند. مادر می گفت؛ "نیمیفهمم این ثریا کی به پخت و پز و بچه داری و شوور داریش میرسد! از صبی سیاسحر چادور را میندازد سرش و گل خونه ی در و همسایه س". ثریا خانم با یک لب و هزار خنده، می گفت؛ حاج خانوم! خدا بزرگس. جوش نزنین! به همه کارم میرسم. و می رسید! حتی به اصغرجون، پسر لحافدوز محله که بر و رویی داشت و گاهی روزها همین که حاج شیخ از سر پیچ کوچه به خیابان می پیچید، از پشت درخت های کنار نهر، بیرون می آمد و از لای در خانه ی حاج شیخ، تو می رفت و میان تاریکی های هشتی گم می شد! تنها شاهد این صحنه پسر بچه ی هفت هشت ساله ای بود که ثریا خانم خوب می شناخت و وارد بود که تا در را به رویش باز می کنم، ماچ سفت و سختی از من بگیرد و تمام مدتی هم که پیش مادر نشسته بود، دست به گل و گوش و سر و کله ی من بکشد و حس کند که چگونه پوستم زیر سر انگشتان مهرش از هم می شکافد و می شکوفد. ثریا خانم ایمان داشت که این رشوه های لذت، قفل بند دهان من اند. گیرم که نمی دانست سکوت من بیشتر به این خاطر بود که اگر جرات هم می کردم و از مشاهداتم چیزی به مادر می گفتم، جز کتک و بد و بیراه، مزدی نمی گرفتم. از حاج شیخ بداخلاق هم دل خوشی نداشتم، بخصوص که همه ش به ما که در کوچه ولو بودیم، امر و نهی می کرد که برویم خانه بنشینیم قران بخوانیم و برای "آن دنیا"مان ثواب ذخیره کنیم. از روزی که گفت مرتضی را بخاطر دزدیدن یک آلوچه ی سبز، وسط کوچه دراز کنند و پیش روی پدر و مادرش و بچه ها چوب بزنند، دیگر هیچ بچه ای در آن گذر، گوشش به صندوق پس انداز حساب ذخیره ی آخرت بدهکار نبود. دل من با اصغرجون و ثریا خانم بود و به انتقام از حاج شیخ، در پس پشت تاریکی آن هشتی داستان ها می ساختم!
اصغرجون از ان محله رفت و ثریا خانم حاجیه شد و نماز و روزه اش محکم تر شد. من هم به تهران رفتم و شنیدم که "حاجیه ثریا" به "حاجیه بیگم" تغییر نام داده و دامادی و .. بچه هایی که از آب و گل در آمدند و هر کدام به جایی رسیدند. سال ها بعد، در یکی از سفرهای کوتاه و معمول دو روزه برای دیدار پدر و مادر، گلوله ای پارچه پیچ، وسط کوچه مرا به اسم صدا کرد. وقتی برگشتم، از میان بیست سی متر پارچه ی سیاه، صدایی گفت؛ شناختین؟ من ثریا خانومم! و غش غش خندید. گفت؛ ماشاء لله دیگه اونقد بزرگ شدین و آقا شدین که روم نیمیشد ماچدون کونم! تا پشت در خانه به ثریا خانم فکر می کردم و بچه ها که زیبایی و خوش اخلاقی شان بیشتر به اصغر جون رفته بود تا حاج شیخ! استغفرلله ربی واتوب الیه! خدایا از سر تقصیرات ما بگذر!
زنی در غیاب شوهرش با کسی بود و چون شوهر به خانه می آمد، زن از "خروس" خانه هم رو می گرفت! نه گمانم که این داستان از مولانا عبید بوده باشد. باید در کتاب مستطاب "اسرار مگو" خوانده باشم که در آن روزگار یواشکی پدر و مادرها و معلمین، دست به دست ما محصلین می گشت و خدا می داند که هر تکه اش را کجا و با چه ترسی می خواندیم. چیز دیگری هم بود که تا سال ها با اسم "حاجیه بیگم"(ثریا خانم سابق) به فکر من می رسید. برخی از دست نویس های با "غیرت" و متعصب شاهنامه، وقتی به این بخش داستان رستم و سهراب رسیده بودند که تهمینه نصف شب به بالای سر رستم می آید و می گوید؛ "تورایم کنون گر بخواهی مرا" و رستم هم دست دختر شاه سمنگان را پس نمی زند، چند بیت الحاقی اضافه کرده اند که شبانه "عاقدی" خبر کردند و دختر شاه سمنگان را برای رستم عقد کردند! الله اکبر! دست نویس متعصب دیگر اینجا را نخوانده بود که آن وقت شب و "عاقد"؟ آن هم در زمان رستم و تهمینه؟ برخی از دست نویسان که کمی با هوش تر بودند، جای "عاقد" را با "موبدی پاکدل" عوض کرده اند و به خیال خود شاهنامه را از لکه ی "معصیت" رهانیده اند. تصورش را بکن که بعد از آن مجلس شراب و عیش و نوش و ساز و نقاره، رستم به خیمه و خرگاهی که برایش آماده کرده اند، رفته و تخت خوابیده، بقیه هم نعش افتاده اند، و حالا در دل شب، تهمینه بالای سر رستم آمده و... پهلوان حشری، رفته شاه سمنگان را بیدار کرده و گفته .... واقعن چی گفته؟ گفته شاها من ناگهان به دختر شما عاشق شدم؟ لابد شاه سمنگان هم نپرسیده؛ آخه مردیکه قرمدنگ! این وقت شب از کجا فهمیدی که من دختر دارم؟ در ثانی، نمی شد خبر مرگت تا صبح دندان سر جیگر بگذاری؟ شاید هم رستم چون پهلوان بوده، رک و راست گفته؛ ببین منو! دخترت نصف شبی می خواسته به زور وارد رختخواب من بشه. ولی چون من خیلی آدم حسابی ام(مثلن) و اهل فسق و فجور نیستم، میخوام عقدش کنم. شاه "بی غیرت" سمنگان هم لابد جرات نداشته بگوید؛ گور بابای تو و دختر من، مردیکه ی حشری. برو بگیر بخواب تا صبح حرفشو می زنیم.
الو، سینیور، هی کجایی؟ می گویم؛ در دالان تاریک خانه ی حاج شیخ در سمنگان! داستان تهمینه و رودابه و سودابه و.. را که تعریف می کنم، "ماری" می گوید؛ چرا شما در فرهنگتان با زن این همه مساله دارید؟ می گویم؛ از آن بپرس که از اول این خشت را کج گذاشت و برای فریب "آدم"، در جلد مار به سراغ "حوا" رفت. ضرب المثلی داریم که می گوید؛ برای رسوخ در مردان از دو راه وارد شو؛ شکم و زیر شکم. از نظر "علما" و دانشمندان و "سیاستمداران" ما، یک حوا و یک سیب کافی ست تا هر قلدری را از بهشت بیرون بیاندازد. زن ها هم بعد از یک تاریخ دراز، درس "استاد" را خوب فرا گرفته اند. به "ژوزفین" نگاه کن، یا به "اوا براون" یا "کلئوپاترا" یا خانم هیلاری... مردها دلشان به "موشک"هایشان خوش است و هارت و پورتشان هم به همان اسلحه شان است. زن ها اما همیشه اهل "دیالوگ" و "دیسکورس" بوده اند. در عین حال که بطور نسبی موجودات با گذشتی هم هستند. وقتی می شود با دو کلام "عزیزم، دوستت دارم" یا "دلم برایت تنگ شده" فیل را به زانو در آورد، چه نیازی هست که با "شاخ گاو" در بیفتی؟ این است که به شکلی که "غرور" و "غیرت" آقا را نجنبانند، در دیوار سنگی قلعه ای که در اطرافشان بنا شده، سوراخ هایی برای هواخوری تعبیه می کنند. لابد می گویند؛ چه حاصل از مرد "غرور شکسته"! بگذار خیال کند ضعیف و نادانم. "شاهی" چادرها را برچید و "شاهی" دوباره برپا می کند. اما شعور و آگاهی انسان به چادر نیست، حجت الاسلام والمسلمین! می بینی که میان زن دوران "رضاشاهی" تا زن زمان "آیت اللهی"، "تفاوت از زمین تا آسمان است"! "با" یا "بی" چادر!
