تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

پنج شنبه 30 فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و ششم

سلام آذرجان!

مرا می بخشی که با عکس آن طفل عشایری، بسته بر ننو، خاطرت را آزردم. خیال می کنم تو هم زیادی حساس و زودرنجی. درست که در جامعه ی من و تو این رفتارهای ناهنجار و زشت، بسیار استثنایی ست و چنین اتفاقات "هولناک" و "موحشی" کمتر در آن سرزمین رخ می دهد، اما بهتر نیست در این گونه موارد به سرزمین های دیگر فکر کنی و فجایعی که در آنجاها رخ می دهد، تا این "استثناء"ها کمتر آزارت بدهد؟ خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!

ممکن است پدر و مادر این طفل در آن روز بخصوص، گرفتار هزار بدبختی بوده باشند و فرصت رسیدن به طفلشان را نداشته بوده باشند. خوب، عشایر است دیگر. مرد دنبال کار است و رفتن به شهر یا روستای نزدیک و خرید و این سو و آنسو گشتن برای کاری روزمزد، تا پول و پله ای حلال یا حرام، برای زن و فرزندش فراهم کند. زن هم در خانه گرم بز و گوسفند و مرغ و جوجه و شستن و روفتن و دوشیدن و پختن و هزار درد بیدرمان دیگر. بالاخره یک روز که هزار روز نمی شود. نگران نباش. این طفل هم دو سه سال دیگر بزرگ می شود و فراموش می کند روزگاری به دلیل گرفتاری پدر و مادر، روی ننو تخته بندش کرده بوده اند. بزرگ می شود و به جاهایی می رسد، می شود "حسین الله کرم" یا "حاجی بخشی" یا "سعید مرتضوی"، یا اصلن می شود "ده نمکی" کارگردان سینما و هنرمند، یا شاید هم پرزیدنت خاتمی بشود، یا چه می دانم حداد "عادل"! شاید هم قبل از بیست و سه چهار سالگی عقلش برسد برود "دانشمند اتمی" بشود، شاید هم که نه، از کوچه ی بغلی برود و "دیناروند" بشود یا "گنجی" یا "زرافشان"، چه می دانم، بهر حال به شکلی به ملت و وطنش خدمت کند. خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!

باری، "حسن خوبی"اش این است که در سرزمین ما طفل بهررو بزرگ می شود، "با" یا "بی" شکنجه! در سرزمین های دیگر اما، این شانس برای همه ی اطفال نیست. جزیره ای را می شناسم که ۶۵ میلیون از هفتاد میلیون جمعیتش کم و بیش با همین شکنجه ها بزرگ شده اند(اگر بزرگ بشوند!) آنجا از هر صد طفل، بیست تایشان به سنین شش و هفت سالگی هم نمی رسند. تازه همان ها که می رسند، مدرسه ندارند یا اگر فرصت و شانس و هزار کوفت و ماشرای دیگر یاری شان کند که به مدرسه بروند، همان سال اول یا سقف مدرسه روی سرشان خراب می شود، یا بخاری لکنته اش آتش می گیرد و همه شان جزغاله می شوند، یا سیل همه را با معلم و مدرسه می برد و به "گاوخونی" می ریزد، یا زیر لگد و شلاق و چماق و شکنجه ی پدر یا مادر، زن پدر یا شوهر مادر، جان می دهند و عاقبت بخیر می شوند. اگر کمی هم خوش شانس تر باشند، توسط پدر و مادر بی پول گرسنه، فروخته می شوند؛ پسر به بازار کار قاچاق و دختر، در نه یا ده سالگی به صیغه به مرد پنجاه شصت ساله ای فروخته می شوند تا "عاقبت بخیر" شوند و چند روزی نان و پنیر و سبزی سفره ی والدینشان به راه باشد. خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!

خلاصه این که چند درصدی هم در این سنین نفله می شوند. از آنها که به سنین بالاتر تا بیست سالگی و بالاتر می رسند، اگر معتاد و دزد و قاچاقچی و فاحشه و کلاهبردار و سیاستمدار نشوند، در دام هزار بلای دیگر گرفتار می شوند. در همان جزیره که خوشبختانه دور، بسیار دور از سرزمین من و توست، عده ای از همین جوان ها، زن و مرد، در زندان اند. برخی هاشان مثل یکی که نامش "محمدی" بود، در زندان مرد، یعنی مردانده شد. یکی دیگر که نامش "باطبی"ست، دارد عمر تلف می کند تا شاید روزی سکته ی قلبی یا تنگی نفس یا نمی دانم تصلب شرایین یا چیزی شبیه به اینها سراغش بیاید و از رنج این زندگی خلاصش کند. از اینها بسیارند، بسیار. بالای کوهی در آن جزیره، دیوی هست آدمخوار، با چند اژدها بر شانه هایش که خوراکشان "مغز انسان" است. همین الان روزی چند زن و چند معلم و راننده ی شرکت واحد و نمی دانم که و کدام بدبخت دیگر در آن جزیره، در چنگال این دژخیم گرفتار می شوند و معلوم نیست سرنوشتشان به کجا می کشد. خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!

خوب، می بینی که باز هم درصدی در این میان حیف و "میل" می شوند و همین طور در راه رسیدن مرگ، یکی یکی مثل برگ درختان پاییزی زرد می شوند و بر خاک می افتند و زیر دست و پا له می شوند. چند تایی هم البته هستند، بوده اند، مثل سعیدی سیرجانی نامی، یا احمد میرعلایی و غیره و غیره که به هزار دنگ و فنگ، خود را به سنین شصت و چند رسانده اند تا یکی با آمپول هوا و دیگری با فرو کردن قرص پتاسیم به ماتحتش، تبدیل به "حر ریاحی" بشوند و میرانده گردند تا "آمرزیده" باشند. خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!  

دردسرت ندهم، خواستم بگویم وقتی وضع خودمان را با دیگران در سرزمین های دیگر مقایسه کنی، باید روزی هزار بار شکر کنیم که گرفتاری هایمان در حد و حدود همین طفل معصوم است که به ننو تخته بندش کرده اند و (به قول شراگیم) چومبولش را تا سانتریفیوژ حلبی، لوله کشی کرده اند. بالاخره زندگی که جز خوردن و پس دادن نیست. مادر این طفل هم حواسش هست که به موقع به او بخوراند و برای پس دادنش هم که "فن آوری" های لازم را بکار برده. بقیه اش هم بی خیال. بهتر است خودت را عذاب ندهی. این شراگیم نازنین برای رها شدن از شر "صدا"های مزاحم و ندیدن صحنه های دلخراش، یک دستورالعمل جالب پیدا کرده؛ این که در اتاق را ببندیم و بنشینیم "موتسارت" گوش کنیم. من هم امروز حال و حوصله ی موتسارت نداشتم، این است که از صبح بجای موتسارت، "مازیار" گوش می کنم. این دوست نازنین من ممدجان "خط خطی"، به زبان بی زبانی حرف ها و اشارات با معنایی دارد. مثلن برای عیدی امسال برایم سی دی مازیار را هدیه فرستاده. از صبح تا حالا نشسته ام و همان آهنگ اولش را به تکرار گوش می کنم. "ماهیگیر"! شعرش عجیب با مسماست و همخوان روزگار ما! سر علی اگر این سی دی را داری بنشین با هم گوش کنیم:

این همه اون دستاتو، بالا و پایین نکن

لب بچه ماهی رو، با قلاب خونین نکن، ماهیگیر،

اشک این بچه ماهی، توی آبها ناپیداست

فریاد اون توی آب، یه فریاد بی صداست

بذار تا بچگی را، بذاره اون پشت سر

بتونه عاشق بشه، وقتی میشه بزرگ تر، ماهیگیر،

ببین بازی کردنش، پر از شوق موندنه

زندگی را خواستنو، مرگو از خود روندنه

خونه ی او رودخونه س، دریا براش یه رویاست

بزرگ ترین آرزوش، رسیدن به دریاست

تابیدن آفتابو، تو پولکاش دوست داره

دنیا براش قشنگه، وقتی بارون میباره، ماهیگیر،

 

هی! هی! غم این طفل تخته بند شده را رها کن، نازنین! در و پنجره را ببند، و بنشین با هم به "مازیار" گوش کنیم و در اندوه "بچه ماهی"ها باشیم و دنیا را به "دنیادار"ها بسپاریم! خدا خودش همه ی کارها را درست کند، بحق پنج تن آل ابا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 26 فروردین 1386

اوج فن آوری "فوق هسته" ای در نزد عشایر

منا:

فكر كنم ميانگين سن پدر و مادر اين هسته از ۲۳ سال هم كمتر باشه. يه افتخار كه از چشم حضرات به دور مانده. فقط فكر كنم فن‌آوري هسته‌ايش يه خورده ت...مي‌ باشه اينم كه اشكال نداره تازه انرژيش بيشتر هم مي‌شه. فقط من موندم والدين براي جمع كردن اورانيم غني نشده‌اي كه از پشت اين هسته ساتع مي‌شه چه فكري كرده‌اند؟

عمو اروند:

و این لوله مشت محکمی است بر دهان صاحبان کارخانه‌های تولید پوشک. حق مسلم ماست که خودکفا باشیم.

اوسموسیس جونز:

اول اينکه اگه ممکنه پرس و جو کنيد که آيا مدل دخترونه‌ش هم موجود هست يا نه. چون من از همين حالا بازاريابيش رو در بلاد کفر شروع کردم. دوم اينکه «هسته خرما»

زیتا:

اوه نميدونيد اين عکس من را به کجا برد، مانند همين گهواره را در شمال ايران استفاده ميکردند، البته تکنيک بسیار پيشرفته تری داشت (رشتی هميشه و در همه چيز مدرن تر بوده، مردم از ناسيوناليست بودن خودم).
از طرف من به اوسموسيس جونز(اين اسم هم منو کشته) بگيد، البته که مدل دخترانه اش هم هست، شايد هنوز هم در روستا های گيلان مصرف داشته باشد، هر کاری ميکنم اسم اون لوله سانتريفوژ
 را بياد بيارم/ نميشود. ولی بايد پيشه، یا چيزی شبيه اون باشد. اون سطل ساتريفوژ هم در زير گهواره نصب ميشد. برم به مامانم زنگ بزنم و اسم قطعات مختلف اين فن آوری هسته ای را بپرسم.

علی:

ببین منو، "اوسموسیس جون"ز / ظاهرن زنانه اش هم هست / زیتا خانم وقتی "شانزده" سالش بوده / با "برادر بزرگترش" در رشت / رفته اند "بازار" وسایلش را تهیه کرده اند / ولی شما اگر عجله داری / فعلن تا زیتا خانم خبر بده / همین نمونه را بگیر دستت / برو "بازاریابی" کن تا زنانه اش هم از راه برسه! / به مشتری ها هم بگو که هنوز به مرحله ی "تولید انبوه" نرسیده!

شراگیم:

:))) عجب...يک ساعته دارم فکر ميکنم اين چه جور فناوری هستش و چه کاربردی داره...اول فکر کردم اون چوبه رو گذاشتن که چومبول بچه سربالا رشد کنه...بعد ديدم نه..انگار ناودونه...

علی:

شراگیم جان / ظاهرن خیلی نکات حساس در این سند معتبر از چشم دوستان دیگر هم مخفی مانده / مثلن فکرش را بکن در عشایر و روستا / و حتی در شهرها / جیش کردن در حیاط و کوچه و خیابان مانعی ندارد / پس فلسفه ی آویزان کردن آن سطل حلبی در انتهای لوله ی مربوطه چیست؟

یا مثلن هیچ فکر کردی به قول شما "چومبول بچه" چرا اینقدر بالا / جای ناف بچه قرار گرفته؟ / غیر طبیعی بنظر نمی رسد؟ / وجود دست های دشمن، به ویژه "انگلیس ها" را فراموش نکن / این دست های خود طفل است که دامن پیراهنش را بالا گرفته تا "چومبولش" و "پروسه"ی غنی سازی را به جهان نشان بدهد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه ۲۳ فروردین ماه 1386

چگونه چیزی که به چشم نیاید، به چشم رود و...

هشت ماه پیش، در یک بعداز ظهر گرم ماه اوت، پشه ای از ویرانه اش در هوای دم کرده ی جنگل بیرون آمد و حس کرد دلش می خواهد خودی نشان بدهد و تا دورتر ها پرواز کند و از لذات "پشه"گانه ی بیشتری برخوردار شود. با وجود هزاران سوراخ آماده و پذیرا بر سر راهش، پشه ی مربوطه که ظاهرن نه "ترمز" داشت، نه "دنده ی عقب" و تمام هیکلش با چشم غیر مسلح به سختی دیده می شد، یک راست به چشم من رفت. جسد گور به گور شده ی این موجود ریز که پر از عفونت و سم بود، تا همین امروز، هشت ماه تمام است زندگی مرا به هم ریخته، از میزان مطالعه ام به شدت کاسته، کلی وقت و روزگارم را برای به دکتر رفتن و دوا و درمان گرفته، کلی ضرر اقتصادی زده، مرا از مناسبات اجتماعی ام به نحو چشمگیری دور نگهداشته و وادارم کرده تا سوای هشت نوبت استفاده ی روزانه از قطره ی چشم، شب ها پیش از خواب هم کرمی را مثل سورمه به چشم ها بکشم ووو .... با وجود بهبودی نسبی، هنوز هم به حد توان چشمی هشت ماه پیش باز نگشته ام و ناچارم هم چنان قطره بچکانم و سورمه بکشم و هر یک ساعت یک بار دست از خواندن بکشم و ندانم چه کنم! ... و هزار مکافات دیگر. آخر در حق پشه ای که خود هشت ماه پیش در چشم مبارک من به درک واصل شده، چه نفرینی می توان کرد؟

در جهانی که پشه ای که "به چشم نمی آید"، می تواند "به چشم برود" و توانایی های انسانی را در طول هشت ماه، به یک چهارم تا یک پنجم تقلیل بدهد، می توان در فاصله ای که چشم ها استراحت می کنند، در آفتاب بالکن نشست، از وقتی که بی مطالعه به هدر می رود افسوس خورد و در عین حال پشه را با موجودی از "نژاد"ی دیگر قیاس کرد که میلیون ها برابر جثه ی پشه وزن دارد و صدها هزار برابر حجم آن پشه، فضا را اشغال کرده، و حالا دو سال است به چشم ملتی و جهانی رفته و چه مکافات ها که نیافریده.

خدایا تو آنی که آنی توانی جهانی تپانی ته استکانی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 18 فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و پنجم*

قرقر به سبک ایرونی

تعطیلات عید پاک است و بعد از ور رفتن به گل ها در بالکن، کاری نیست تا سرم را گرم کنم. می نشینم مثلن به مرور اخبار. هر سایت و وبلاگ و نمی دانم چه و کجا، عکس های این ملوانان سابقن متجاوز، در اندازه ها و شکل های متفاوت و "پوزیسیون"های مختلف. قهوه را جرعه جرعه سر می کشم و "محیط زیست" را با ابری از دود، آلوده می کنم، به خانه ی یکی از این ملوانان سابقن متجاوز می روم. مثلن این یکی، کوتوله هه، که کت و شلوار به تنش می خندد. ملوان سابقن متجاوز با مامان و بابا و اهل منزل نشسته و چای بی مزه ی انگلیسی با شیر و از آن شکلات های خنک "after8" می خورند. اینجا البته نیروی دریایی سلطنتی نیست و از بازپرسی های "صفوی"وار هم خبری نیست. سراپا گوش و هوشم ببینم این ملوان سابقن متجاوز، در حالی که انگشت هایش را میان موهای دوست دخترش می چرخاند، برای خانواده چه تعریف می کند؟ بی فایده است. حتی فانتزی و تخیل هم امروز "عروج" کرده است. لابد از ساعات اولیه ی بازداشت می گوید که ملوانان سلطنتی شلوارها را خیس کرده بودند و هر لحظه منتظر بودند چند نفر با صورت های پوشیده و شمشیر و دوربین ویدئو سر برسند و حضرات را پیش روی دوربین سر ببرند،...!

یک جرعه ی دیگر قهوه، یک پک دیگر دود و... به کت و شلوارها نگاه می کنم... به موزها و پرتقال ها و ... تو یادت می آید فیلمی از اکبر گنجی یا زرافشان یا باطبی یا... در حال خوردن چلو خورش و ماهی و چای و اینها دیده باشی؟ یا مثلن این خانم ها که داشته اند امضاء جمع می کرده اند، مثلن خانم "ناهید کشاورز" را دیده ای جلوی دوربین نشسته باشد و سیگار بکشد؟ دلم هست از سردار "فی ترنی"(ملوان سابقن متجاوز) بپرسم او را از کدام طرف بردند و در کدام بند زندانی بود که با "جسم سخت" برخورد نکرد؟

یک نفر کنار گوشم می گوید؛ آنها که جلوی دوربین به عمل خود اعتراف نکردند! یک جرعه ی دیگر قهوه، یک پک دیگر ... می گویم؛ مگر وبلاگ نویس ها جلوی دوربین "اعتراف" نکردند که در وبلاگشان به "دشمن" نخ می داده اند؟ کسی به آنها کت و شلوار داد؟ فکر می کنی خانواده ی خانم "عباسقلی زاده" مثلن حسرت نداشتند دنیا ببیند دخترشان قرمه سبزی و ترشی لیته می خورد؟ و یک آقای نامحرم با لباس مرتب قهوه و چای به ایشان تعارف می کند؟ یعنی تنها به کسانی که اعتراف به تجاوز کرده اند، غذا و کت و شلوار و هدیه می دهند و... نه جانم. گره ی کار باید در جای دیگری باشد.

آن دومی دوباره کنار گوشم می گوید؛ اتاق پذیرایی خانه تان، با تمام گز و سئون و آجیل و خوردنی ها و بهترین فرش و متکای خانه و تزئینات اتاق پذیرایی(مهمان)، یادت هست؟ بالاخره مهمان "غریبه" است، باید آبروداری کرد. می گویم؛ مگر "زهرا کاظمی" مهمان نبود؟ یا همین محقق فرانسوی که پاسپورتش را گرفته اند و از تهران "ممنوع الخروجش" کرده اند؟ تو هیچ وقت مهمان را در اتاق پذیرایی زندانی می کنی؟ بعد هم، خیلی ها مثلن "اعتراف" کردند. فاصله ی دستگیری خانم کاظمی تا "جسم سخت" هم فقط 48 ساعت بود، نه سیزده روز. چه بسا اگر سیزده روز مانده بود، با روسری و سیگار و ماهی پلو در تلویزیون "العالم" ظاهر می شد. اعتراف هم می کرد که اصلن قاچاقی زنده است. در ثانی، مگر هر کس اعتراف کند که "تجاوز" کرده، از او پذیرایی می کنند؟ این طوری باشد که "عشق به تجاوز" در دل همه شعله می کشد. نه جانم! به این عکس نگاه کن! ببین دور و بری های آقای رییس جمهور چطوری شاد و خندان، در حالی که آب از لب و لوچه هایشان آویزان است، به دهان خانم "فی ترنی" نگاه می کنند. آقای متکی را ببین! کم مانده است خانم "فرنی" را عین فرنی سر بکشد. نه عزیز! اگر اشتباه نکنم و قصد و نیت اختلال در امنیت کشور نداشته باشم و مرض و خیال به جانم نیفتاده باشد، پشت سر زرافشان و باطبی و زن هایی که فعلن در بندند و غیره و غیره، آقایی به اسم "تونی بللر" نایستاده. آن بیچاره ها بی کس و کارند. شورای امنیت و اتحادیه ی اروپا هم برایشان بیانیه صادر نکرده. ملت خودمان هم که قربانشان بروم. بالاخره هرچه باشد ما "مهمان نوازیم". مهمان حبیب خداست، بخصوص که "جوان" و "بور" و "چشم آبی" و "متجاوز" هم باشد.

این به کنار که ما "در بیرون دل می بریم و در درون زهره"، و خانم فی ترنی کافر که منکر "هالوکاست" هم نیست، "شپشش منیژه خانم است" اما خانم ناهید کشاورز، حمام رفته اش هم، نوکر اجنبی ست. این را هم فراموش می کنیم که با این همه عید قمری و شمسی که ما داریم، چرا یکی از این خودمانی ها شامل "رافت" و "مهرورزی" ملت نمی شود؟ مشکل من این است که چرا مهمان دوستی و "مهرورزی" ما جماعت در خوراک و "خوراندن" و هدیه و... خلاصه شده؟ یعنی مهماندوستی و "مهرورزی" ما در "خرج کردن" خلاصه شده؟ با هیچ چیز دیگر نمی شود به جهان بفهمانیم که ما مهربانیم؟ اهل بمب و ممب و اتم و متم نیستیم و ... 

کم کم قهوه به آخر می رسد و ریه از دود سیر می شود و ... می گویم؛ حالا این که بریتانیا تعهد نداد که دیگر "تجاوز" نمی کنم و "معذرت" نخواست و تشکر نکرد، به درک! این همه جنجال برای این "تجاوز" و تظاهرات و تقاضای محاکمه و اعدام و بدتر از همه بیانیه ی "دانشجویان بسیجی" که مژده دادند "انقلاب سوم" در راه است و ... اصلن ببین! در تمام این نمایش و شبیه خوانی و تعزیه گردانی و چه و چه، یک نکته ی "باریک تر ز مو" هست که من و تو از آن غافل ماندیم. و آن این که اعوان جمهوری مربوطه هم خوب می دانند که آنچه از خشونت و رفتار مخالف حقوق بشری و خفقان و نمی دانم چه و چه ی دیگر که به آنها نسبت می دهند، حقیقت محض است. وگرنه خوش رفتاری چه ربطی به موز و پرتقال و چای و کت و شلوار دارد؟ بالاخره این ملوان های سابقن متجاوز که یابو نیستند، بر می گشتند ولایت و بالاتفاق می گفتند؛ با ما بدرفتاری نشد. این همه فیلم از موز و چای و غذا و پذیرایی و کت و شلوار و هدیه و ... برای آن است که گفته شود، ما آن که شما می گویید(و می دانیم، هستیم)، نیستیم. ما آنیم که نشان می دهیم! آن دومی کنار گوشم می گوید؛ "تقیه"! یعنی پنهان کردن آنچه هستیم و تظاهر به آنچه نیستیم! وگرنه آن که در تنبانش خرابی نکرده، چه نیاز به غسل و طهارت دارد؟ آن هم در ملاء عام؟

زنده یاد هوشنگ گلشیری داستان کوتاهی دارد در مجموعه ی "جبه خانه"، به نام "بخدا من فاحشه نیستم"! با این تفاوت که زن داستان گلشیری حرف هایی از فشار زمانه و جامعه و بی وفایی یار و روزگار می زند که آدم می پذیرد که در "آنکاره" شدنش "آگاهانه" مقصر نبوده!

* اگر به دنبال متنی که آقای بهنود به آن اشاره کرده، هستید، چند یادداشت پایین تر(ایرانی های مهربون) را بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه  16 فروردین 1386

ببخشید، میون کلومتون ....!

...

یک نمونه از پهنای "سرمایه گذاری صنعتی" و تسهیلات مربوط به آن در جمهوری مربوطه!

بر قاطبه ی اهالی پوشیده نیست که "آفتابه"، بعد از چهار انگشت دست چپ، نزدیک ترین وسیله به ادوات "تجاوز" است.

خوب، بی دلیل نیست که "دشمن" از آب و هوا و اشرق و مغرب، مراقب است و مترصد "تجاوز"، و پیوسته می خواهد در کار ما "موش"بدواند!

فکرش را بکنید اگر وزارت اطلاعات مراقب نباشد، و دشمن در این "آفتابه"ها "موش" بدواند، سی هزار کون برهنه در حال فرار و فریاد در خیابان ها، چه خطر مهلکی ست برای "امنیت ملی"!

یا اگر کمی از آن "انرژی هسته ای کشف شده" توسط "دانشمندان زیر بیست و سه سال" و "برادر بزرگتر"شان در خانه، در این "آفتابه"ها "غنی" بشوند، سی هزار کون برهنه ی ویلان و سرگردان در آسمان ایران را مجسم کنید! و "امنیت" منطقه را!

به راستی از کجا معلوم که "آفتابه" یک استعاره یا کلمه ی "پوششی" برای "سانتریفیوژ" نباشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 16 فروردین 1386

گفته می شود ...

هزار چیز گفته می شود:

گفته می شود تمام این برنامه ها صحنه سازی بود تا معلوم نشود ایران پیش از انقضای مهلت ۴۸ ساعته ای که "بللر" داده بود، ملوان ها را آزاد کند ...

گفته می شود مدال دادن به فرمانده ی عملیات دستگیری ملوان ها، نمایشی برای بازگرداندن اعتبار از دست رفته ی سپاه بوده ...

گفته می شود در پس پشت قضایا بده و بستان هایی بوده و چنان نیست که احمدی نژاد و بللر و دیک چنی گفته اند ...

گفته می شود نگهداری ملوان ها بیش از این می توانست عواقب بدتری برای ایران داشته باشد ...

گفته می شود که بعد از دو سال اشتباه کاری و امتیازات منفی، رژیم خواسته از این نمد کلاهی برای تصویر منفور رییس جمهورش در داخل و خارج بسازد و به این وسیله یک امتیاز مثبت به او بدهد ...

و گفته می شود ...

تصور من این است که هر کدام اینها باشد، یا همه ی اینها، بهررو کاری که صورت گرفت، بهترین از نوع خود بود. چه خوب که بخاطر یک هیجان کاذب برای "حفظ حیثیت" یا "پایداری در ادعا" یا هرچه ی دیگر، تن به مخاطرات بی دلیل و بی بنیاد ندادیم.

سخت امیدوارم تا به خاطر مسیح یا محمد، رافت ایرانی ها یا بخشندگی و گذشت ملت ایران یا هر بهانه و نام دیگر، هدیه ی بزرگ تری به خودمان بدهیم و در مورد "انرژی هسته ای" و مسایل مبتلابه آن نیز، به همین صورت رفتار کنیم.

هرگز از یاد نمی برم که این مسایل حیثیتی در مورد گروگان های آمرکایی، کار را به کجا کشاند که ملت هنوز هم از عواقب آن عمل بی نتیجه و بی ثمر، تاوان پس می دهد.

هرگز از یاد نمی برم که حتی اگر ۲۴ ساعت زودتر قطع نامه ی شورای امنیت در مورد پایان جنگ ایران و عراق را پذیرفته بودیم، دست کم جان مسافرین هواپیمای مسافربری ایرباس را نجات می دادیم و جان باختگان آن جنگ بیهوده و بی ثمر را چند تایی کمتر می کردیم.

حتی اگر رژیم بخاطر تنگناهای بسیار تن به این بازی یا نمایش یا هرچه ی دیگر که روزنامه ها نوشته اند و مفسرین گفته اند، داده است، باید یک امتیاز مثبت تلقی شود، چرا که ملتی از نگرانی بیهوده بیرون آمد و بهانه ای از گرازان برای حمله و دریدن دریغ شد. سیاست بهر حال گود زورخانه نیست. سیاست جای نخوت و بکار بردن اصطلاحات دم پا افتاده ی بازاری از قبیل "برد – برد" هم نیست. اینها را به همان تازه به دوران رسیده هایی شبیه آقای لاریجانی واگذاریم. سیاست یعنی همین؛ هرجا که منافع ملت حکم می کند، با گردنی برافراشته کوتاه بیاییم.

من شخصن با وجودی که در هیچ زمینه ای عددی به حساب نمی آیم، در گوشه ی همین اتاقکم و در کتابچه ی رژیم، این عمل را در ستون "بستانکار" وارد خواهم کرد. دست کم در سال ۱۳۸۶ و تا اینجا با رژیم، یک یک، مساوی کرده ایم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 12 فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و چهارم

سلام مهدی جان

... به احساست احترام می گذارم چرا که می دانم از روی عشق است که چنین می گویی و چنین می خواهی. با این همه ترسم این است که از این راه "به کعبه" نرسیم! تصور نمی کنم راهکارهای امروز ما از کوچه ی "شهادت" بگذرد. "سیاوش" و "ایرج" و "فرود" ووو... به اسطوره تعلق دارند و در واقعیت تاریخی ما "شهادت" همه جا با ویرانی و جسد و از دست رفتگی همراه بوده است. جنگ های ایران و روس در قرن نوزدهم یک نمونه اش که به فتوای جهاد و امر به "شهادت" سر گرفت و نتیجه اش دو قرارداد نکبت بار "ترکمان چای" و "گلستان" شد. در تاریخ ما هرجا "سردار" یا "امیر"، "شاه" یا "رهبر"ی به استیصال رسیده، انسان ها را به "خون دادن" تحریک و تهییج کرده. تاریخ "شهداء" را آنها نوشته اند که زر و زور را از خون دیگران کسب کرده اند. نمی دانم نشستن بر سر ویرانه ها و تماشای پشته های کشته و عبور معلولین از پس پرده های اشک، چه حس افتخاری می دهد؟

ایستادگی در مقابل چه؟ برای من مثل آفتاب روشن است که ما در هیچ جنگی پیروز نخواهیم بود. پس چرا سر به سنگ بکوبیم؟ چه افتخاری ست که گرازان را تحریک کنیم تا به مزرعه ی نیمه ویرانمان یورش برند و ویرانه ترش کنند، و ما تن هامان را به شاخ و دندان گرازان تکه تکه کنیم و بر سر چوب بیاویزیم، که واشهیدا؟ این تظلم و خودزنی برای چه؟ از این "شهادت" ها و "شهیدان" کدام "افتخار" نصیب مردم شده، جز فرزندانی پدر از دست داده و پدر و مادرانی فرزند گم کرده؟ تو این عکس ها و نام ها بر سر هر کوچه و خیابان را افتخار می نامی؟ گیرم که درصدی از نسل امروز می داند که "همت" که بوده، آنچه بیشتر بنظر می آید اما انزجاری ست که همه از دود و ترافیک "اتوبان همت" دارند. اگر داستانی که ساخته اند، افسانه نباشد، می پرسم، همت سیزده ساله برای یک اتوبان خود را زیر تانک تکه پاره کرد؟ چه افتخاری!  

امروز، روزگار گفتگو با روی خوش و چانه زدن بر سر هر چیز است، حتی اگر نیت نهایی قدرت و غارت باشد، از جنگ و کشتار حاصلی به دست نمی آید. به عراق و افغانستان کنار گوشمان نگاه کن! فردا روزی که اشغالگران زورگو این سرزمین ها را تخلیه کنند، جز نعش ها، چه افتخاری بر سینه ی ملت های این سرزمین ها می ماند؟ حتی اگر به تقلب، تاریخی از افتخار جعل کنیم و در گوش و چشم جهانیان فرو کنیم! فریب این فریادها و تحریک ها را از آن بلندگوها نخور برادر، که هیچ قدرتمندی در هیچ جای جهان اگر به زور قانون نباشد، در اندیشه ی مردم نیست، و نبوده است.

من و تو در هزار مورد هم عقیده ایم. در این که سیاستمداران، اینجا و آنجا و هرجا، در پی قدرت اند، گفتار و کردار و رفتارشان سرشار از دروغ و ریا و تقلب است و در سر جز سودای ماندن بر اریکه ی قدرت ندارند، بهر قیمت. در این که حکام همه جا میل به زورگویی دارند، خواه مستکبران جهانی باشند و خواه متکبران جمهوری، هیج اختلافی نداریم. اختلاف من و تو در هزار و یکمین مورد است، عزیز؛ در این که سیاستمداران در همه جای غربی که امروز "دشمن" می خوانیمش، ناچارند به حکم قانون عمومی، حافظ منافع ملت و سرزمینشان باشند. حتی غارت و چپاول ملت ها را به بهانه ی "منافع ملی" توجیه می کنند. حاکمان ما اما نه به قانونی عمومی و مردمی پای بندند و نه پروای مردم و سرزمین را دارند، که از هر جنجالی شبیه به همین که این روزها بر پا کرده اند، برای سر بریدن "امت" استفاده کرده اند. ببینیم از چهاردهم فروردین به بعد، روزگار معلمان چه خواهد شد؟ روزگار کارگران اعتصابی برای حقوق عقب افتاده شان، و روزگار هرکس در آن سرزمین که بخواهد حقی از حقوق پایمال شده اش را طلب کند. ببینیم چگونه مهر خیانت و اقدام علیه امنیت کشور و همان برچسب های معمول را بر پیشانی اش خواهند زد تا باز هم عرصه را برای مخالف خوانی تنگ تر کنند.  

از من نخواه که برای برخورد و جنگ هورا بکشم. جنگیدن برای خاک؟ کدام خاک؟ خاکی که میلیون ها کشته و بی دست و پا و معلول شیمیایی بی درمان و میلیون ها آواره و گرسنه و بیکار و... روی ویرانه هایش نشسته باشند، به چه درد من می خورد؟ حتی آن دو متری اش را هم برای خوابیدن نهایی طلب نمی کنم. این زندگی شاد مردم، بدون دغدغه های دم پا افتاده و روزمره است که خاک را عزیز می کند. بی شادی آن مردم، خاک را برای چه می خواهم؟ که از آن "تربت" بسازم و پیشانی بر آن بگذارم و آسمان را برای این همه نکبت که به من بخشیده، سجده کنم؟

کدام انرژی هسته ای؟ کدام حق مسلم؟ کدام دشمنی و کدام افتخار؟ چهل سال از روزی که وصله پینه ی اتومبیل در آن مملکت بنیاد گذاشته شد، می گذرد. کدام صنعت؟ وقتی هنوز برای ساختن اتومبیل هایی که جز نکبت و ترافیک و دود و آشغال، چیزی نصیب ملت نکرده، هر ساله کلی به کارخانجات مادر در همین غرب وحشی می پردازیم؟ از کجا؟ از ثروت همان هایی که هنوز هم از داشتن یک اتومبیل مونتاژ شده ی وطنی محروم اند(مگر گروهی اندک که وسیله ی کارشان است و با آن مسافرکشی می کنند). کدام فن آوری هسته ای؟ لابد تا چهل سال دیگر هم برای سوخت و تولید و هرچه ی دیگر، تا بینی به دیگران بدهکار خواهیم بود تا گردن نظامیان را به اعتبار این "فن آوری" کلفت تر کرده باشیم و مسلط بر خوان و مال ملت؟

آن "خلیج همیشه فارس" که امروز بخاطر "تجاوز به چند متر آبش" ملتی را، یک بار دیگر به مسلخ می برند، به کدام درد من و تو می خورد وقتی میلیون های انسان از خوزستان تا سیستان و بلوچستان، در کناره ی همان خلیج و آن بحر، از "آب آشامیدنی" محروم اند و زندگی شان از هر جهت در نکبت می گذرد؟ گیرم که قایقی با پانزده نفر پا از خطی فرضی و نامشخص فراتر گذاشته باشد، کدام منافع را در معرض خطر قرار داده؟ جان و روح و منافع مردم سی سال، بلکه یک تاریخ است که نه در آب، بلکه در تکه تکه ی آن خاک، هر روز در خطر است، نه توسط پانزده ملوان بریتانیای بیگانه، که توسط "برادران" و پسرعموها و پسرخاله های همین ملت. هرگز از خود پرسیده ای چرا سی سال است از بحران و جنگ و بگیر و ببند و سکوت و خفقان رهایی نداشته ایم؟ کدام دشمن؟ همه ی اینها که امروز "دشمن" می خوانیم، در هنگامه ی برپا خاستن مردم، با وجود از دست دادن منافع و علیرغم میل باطنی شان، سر بر آستان این ملت فرود آوردند و پوزه به خاک کشیدند و ماه ها پیش از مردن شاه، بر مرگش فاتحه خواندند. چه شد که این همه دشمن ما شدند؟ صدام را به جان ما انداختند وو... کارمان تا اینجا کشید؟

امروز هم مثل همه ی روزهای دیگر این بیست و چند سال، می بینم که باز عده ای تهییج شده اند و در سرازیری احساسات افتاده اند و هرکس را که کلامی خلاف این احساسات بر زبان بیاورد، خائن و سرسپرده و نوکر اجنبی می خوانند. دفاع می کنیم! جان می بازیم! شهید می شویم! با افتخار ... این مناظر را در تاریخ سال های صعود "رایش سوم" هم خوانده ایم که چگونه "جوانان هیتلری" برای "پیشوا" فریاد می کشیدند و بولدوزر "رهبر" را به پیش هل می دادند تا روزی خودشان را زیر چرخدنده ها خورد و خمیر کند. در ایتالیای موسولینی هم، در اتحاد شوروی استالین هم، در "انقلاب فرهنگی" مائو هم، ... آنجاها هم شاید خیلی ها می گفتند؛ "این فرق می کند" و می خواستند در راه وطن شهید شوند، و چه بسا شدند. گویا ما هم قصد داریم در این سراشیبی که افتاده ایم، تاریخ را به عمد فراموش کنیم. کی از انرژی و بمب هسته ای عاقبت بخیر شده است، که ما باشیم؟ هندوستان؟ پاکستان؟ اسرائیل؟ یا نکند کره ی شمالی؟ کدامشان بابت این "فن آوری" به زندگی خوش دست یافته اند؟

مساله آنقدرها هم پیچیده نیست، مهدی جان. یکی از فرماندهان سپاه قدس در بین دستگیر شدگان "اربیل" در اختیار آمریکایی هاست. یکی دیگر به میل خود در ترکیه ناپدید شد، حالا معلوم می شود از قبل با غرب همکاری داشته و حالا هم با نقشه ی قبلی به غرب پناهنده شده و فعلن در یکی از پایگاه های ناتو در المان است. به مفاد قطع نامه ی اخیر شورای امنیت نگاهی بیانداز و اسامی اشخاص و شرکت های وابسته به سپاه را که این افراد در ارتباط با "تاسیسات هسته ای" لو داده اند، در لیست تحریم ببین و بخوان. کافی ست بدانی که چند روز پیش از این جنجال، بانک مرکزی انگلیس که یکی از مهم ترین کانال های ارتباط پولی جمهوری با جهان بود و از زمان "استراو" وزیر خارجه ی سابق بریتانیا به صورتی فعال، واسطه ی نقل و انتقالات پولی جمهوری اسلامی و عمدتن سپاه بود، رابطه ی مالی اش با بانک ها و شرکت های ایرانی (بخوان دولتی و "سپاهی")را تحریم کرده. دلایل بیشتری لازم است تا توجیه شویم؟

کاش یاد می گرفتیم با افتخار "زندگی" کنیم، پیش از آن که با "افتخار" بمیریم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه یازدهم فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و سوم

حامد جان، از آنجا که من سخت می ترسم جانبداری من از "انگلیسی ها" توسط افراد هوشمندی مثل تو بر ملا شود، اخبار امروز کمی مرا گیج کرده، می ترسم نظر بدهم. گفتم از شما بپرسم تا لطف کنی مثل دیروز راهنمایی ام کنی!

ببین منو! یک روزنامه ی درجه ی دو اروپایی نوشته که بخشی از دو هزار کارشناس روسی که در راکتور اتمی بوشهر مشغول به کار اند، در اصل جاسوسان روسی هستند که برای زیر نظر گرفتن فعالیت های آمریکا و انگلیس در خلیج فارس و تنگه ی هرمز، زیر پوشش کارشناسان اتمی روسی کار می کنند. این روزنامه نوشته که بحران انرژی هسته ای ایران در اصل وجه المصالحه ی دعوای قدرت آمریکا و روسیه در منطقه شده است. یعنی منظورش این است که هارت و پورت های اخیر آقای پوتین و شرکا علیه آمریکا و شاید مساله ی ملوانان انگلیسی و غیره و غیره، اینها همه از پشت پرده توسط روس ها تشویق می شود؟ یعنی روس ها مساله ی تحویل سوخت و بکار اندازی راکتور اتمی را با توافق تهران انجام می دهند؟ پاک گیج شده ام، آقا حامد! یعنی قضیه را طوری نوشته که انگار روس ها دارند بابت دعوای بین آمریکا و ایران در مساله ی انرژی هسته ای، از ما "شیتیلی" و "باج سبیل" می گیرند!

بعد هم نوشته است که روس ها از نفوذ آمریکا در کشورهای آسیای میانه (همان آذربایجان و قرقیزستان و ترکمنستان و "ستان"های دیگر) و منطقه ی خاورمیانه و خلیج فارس و غیره، نگران اند و سعی دارند جای پایی برای خودشان پیدا کنند تا از قدرت نفوذ غرب در این مناطق بکاهند. یا للعجب! یعنی روس ها دارند این وسط بند بازی می کنند و ما را سر کار گذاشته اند؟ چطور می شود این حرف ها را باور کرد، آقا حامد؟

آن وقت ناگهان سفیر ایران در مسکو در مصاحبه ای می گوید؛ ملوانان انگلیسی ممکن است در ایران محاکمه بشوند! چرا سفیر ایران در مسکو این حرف را می زند؟ و مثلن نه سفیر ایران در لندن؟ یا نماینده ی ایران در سازمان ملل؟ البته دیشب این مصاحبه پخش شده و امروز(شنبه) ظهر سفارت ایران در مسکو اعلام کرده که ترجمه ی صحبت های من از فارسی به روسی اشتباه شده. من نگفته ام "محاکمه" می شوند و این خبر اول توسط "ایرنا" در ایران پخش شده. و در مجلس ایران هم این صحبت شده است! حالا این سوال پیش می آید که کی را می خواهند محاکمه کنند؟ سربازها را؟ یا فرمانده شان را؟ یا نخست وزیرشان را؟ سوال بعدی این است که چطوری می شود "تجاوز" را در آب، نشان داد و برایش سند رو کرد؟  چون شما گفتی که "سند" رو شده! 

از طرف دیگر ایران گفته است که مساله ی ملوان ها اصلن به شورای امنیت و سازمان ملل مربوط نمی شود و بیانیه ی شورای امنیت علیه ایران، خلاف قانون است. یعنی این پانزده عضو دائم و غیر دائم شورای امنیت و بقیه ی اعضاء سازمان ملل، مقررات و قوانین حالیشان نیست؟ چرا همه چیز را ما باید به اینها گوشزد کنیم که چه چیز "خلاف قانون" است و چه چیز نیست؟ پس عجب خرهایی هستند این جماعت شورای امنیت! یعنی نمی فهمند که اگر خلاف مقررات سازمان ملل عمل کنند، یکی مچشان را می گیرد و چوب تو آستینشان می کند؟

بعد هم ایران در مورد بیانیه ی وزرای خارجه ی اتحادیه ی اروپا گفته است؛ طرف های غیر ذینفع خودشان را درگیر این مساله نکنند و اتحادیه ی اروپا نباید در این کار دخالت کند. این مساله ای ست که باید میان دو کشور، یعنی ایران و انگلیس مذاکره و حل شود. عجبا! یعنی این اتحادیه ی اروپا قوانینی برای خودش ندارد که مثلن اگر یک عضو دچار مشکلی شد، بقیه ی اعضاء حق دارند مثل مساله ی خودشان با آن برخورد کنند؟ اصلن این اتحادیه ی اروپا برای چی درست شده، آقا حامد؟ چرا ما باید همه جا منتظر باشیم تا جمهوری اسلامی "خلاف"ها و "غیر قانونی" بودن کارهای این و آن را با سند و مدرک رو کند؟ جمهوری اسلامی هزار کار دارد آخر. چرا این سیاستمداران جهان کمی "تعقل" بخرج نمی دهند؟ اینها کارشناس و متخصص ندارند که این مسایل را به آنها گوشزد کند؟ عجب شیر تو شیری ست این شواری امنیت و سازمان ملل و اتحادیه ی اروپا و ... همه جا. انگار جز ما هیچ کس به وظایفش عمل نمی کند و قانون و مقررات حالیشان نیست!

این که جمهوری خواسته تا دولت بریتانیا از بابت تجاوز به آب های ایران، عذرخواهی کند، مرا گیج تر کرده. خواندم که یک "خود فروخته" گفته است؛ چرا ما مسایل را پیوسته پیچیده تر و ناممکن تر می کنیم؟ منظورش این بوده که این چه خواست غیر ممکنی ست که بعدن ناچار بشویم تکذیب کنیم؟ می دانی آقا حامد؟ آدم گاهی از این که تنها "خود فروخته"ی جهان نیست، کمی خوشحال می شود، نه؟ یک آقایی هم در واشنگتن پست نوشته بود که "این کار سپاه است. چون می خواهد همه ی کارها در اختیار بگیرد و می خواهد دست دولت را در پوست گردو بگذارد تا مبادا بر سر انرژی هسته ای توافقی چیزی صورت بگیرد، چون انرژی هسته ای و همه چیز درست سپاه است. بدتر از همه سخنگوی وزارت خارجه ی آمریکاست که مساله ی تبادل پنج ایرانی دستگیر شده در اربیل با ملوان های انگلیسی را رد کرده و گفته آنها دیپلمات نبوده اند و دلایل و اسناد روشنی از ارتباطشان با شورشگران عراقی در دست است و از این حرف های بیخودی که بارها شنیده ایم پشت سر "دیپلمات"های ایرانی می زنند. مثلن این ایرانی های ولنگار در سوئد مدت هاست یک دیپلمات شریف ایرانی را به جاسوسی علیه پناهندگان ایرانی متهم می کنند و هی نامه به این و آن وزیر می نویسند که چرا این آدم را بیرونش نمی کنید. خوب، اگر این "دیپلمات" واقعن جاسوس بود، چرا سوئد اخراجش نمی کند؟

خلاصه از امروز صبح پاک گیج شده ام که چی به چیست و کی با کیست. چون خودم را که می دانم، یعنی شما دیروز روشنم کردی که جانبدار انگلیسی ها هستم. ولی بقیه کجایی اند و چکاره اند و به کی وابسته اند، نمی دانم؟ می شود راهنمایی ام کنی؟
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 9 فروردین 1386

ایرانی های مهربان

مگر قرار نیست که این ۱۵ ملوان بریتانیایی در آب های ایران دستگیر شده باشند؟ و مگر قرار نیست این دستگیری هیچ ربطی به پرونده ی انرژی هسته ای و قطع نامه های شورای امنیت و اینها نداشته باشد؟ .. و مگر قرار نیست بپذیریم که انگلیس بر سر این خطا جنجال سیاسی راه انداخته و جمهوری اسلامی طبق قوانین بین المللی عمل می کند و "صلح طلب" است و "اهل مذاکره" است و دنبال "آرامش منطقه" است ووو(ای خدا، چقدر ما خوبیم!)

خوب، مگر نگفته بودیم که "فی ترنی"، ملوان زن بریتانیایی بازجویی شده و به زودی آزاد می گردد؟ پس چرا وقتی انگلیس های "متجاوز" و "بحران پرور" رابطه ی خود را با جمهوری به حال تعلیق در آوردند، آزادی ملوان زن انگلیسی به تعویق افتاد؟ چرا حالا می گوییم؛ اگر بریتانیا مثل بچه ی آدم "مذاکره" نکند و "صلح جویانه" مساله را حل نکند، آزادی "فی ترنی" به تعویق می افتد؟ مگر این خانم (با روسری) نگفته که ایرانی ها مهربان اند، خوش رفتار اند، آقا هستند، ووو... خیلی بهتر از ما انگلیس ها هستند؟ خوب، بهتر نیست برای این که ثابت کنیم حرف های خانم "فی ترنی" از روی قلب و مغزش بیرون آمده (و نه از روی کاغذ)، ازادش کنیم؟ تا "دشمن" نگوید که ما "خدای ناکرده" داریم بحران درست می کنیم و شیطنت می کنیم و زور می گوییم، حتی وقتی حرف از "مذاکره" می زنیم؟ بهتر نبود سوای همه ی حرف های مفت دیگران، ما این یکی را آزاد می کردیم تا یک مثقال سند برای ادعاهایمان ارائه کرده باشیم؟ ضمنن روی خانم "فی ترنی" را هم زمین نینداخته باشیم مبادا خدای ناکرده وقتی برگشت منزل، حرف های دیگری بزند!

بعدازظهر:

با وجودی که هنوز مرزهای آبی بین عراق و ایران نامشخص است و کارشناسان و رسانه های اروپایی معتقدند ایران از این مساله سوء استفاده کرده، طبق گفته ی کاپیتان هندی کشتی بازرسی شده، قایق ملوان های انگلیسی نزدیک سواحل عراق بوده. آنچه در یادداشت اعتراضیه ی اول ایران هم به انگلیس، طبق نقشه ادعا شده، باز هم آب های عراق است. اما ایران بعد از چند ساعت نقشه ی دیگری فرستاده و ادعای دیگری کرده، که البته آنگلیس ها دیگر قبول نکرده اند(خدا از روی زمین ورشون داره).

کارشناسان حقوق بین الملل می گویند حتی اگر ملوان ها در آب های ایران هم بوده اند، دستگیری آنان از نظر قوانین بین المللی خلاف است و تنها می بایستی به آنها اخطار داده می شد تا آب های ایران را ترک کنند ووو.... 

نشان دادن ملوان های بریتانیایی در تلویزیون العالم، در تمام مطبوعات و محافل سیاسی اروپا با نفرت محکوم شد. اتحادیه اروپا و پارلمان اروپا عمل ایران را غیر قانونی دانستند و از ایران خواستند تا هرچه زودتر ملوانان را آزاد کنند. شورای امنیت بیانیه ی ملایمی در این زمینه علیه ایران صادر کرده و....

ناگهان دیروز بعدازظهر: ایران طبق یادداشتی به سفارت بریتانیا در تهران خواست تا بریتانیا تعهد بدهد که دیگر به آب های ایران تجاوز نکند! آقای متکی هم گفته ی سخنگوی خود را تکذیب کرد و گفت؛ نگفته ملوان زن بریتانیایی آزاد می شود بلکه گفته آزادی اش مورد بررسی قرار می گیرد...

خداوندگارا! چقدر پرتیم! چقدر خنده داریم. چقدر زشتیم!

ما معمولن یک میلیون تومان که در جیبمان جمع می شود، ادای "بیل گیت" را در می آوریم، با یک پیکان دست دوم احساس "شوماخری" بهمان دست می دهد، یک کتاب که منتشر می کنیم، حرف های "مایاکوفسکی" را می زنیم، معاون شهردار "ابرقو" که می شویم، ژست های "بیل کلینتون" را تمرین می کنیم، کیف دستی مان که کمی سنگین شد، مثل رضازاده راه می رویم، و الخ ...

درست که گفته اند از موضع قدرت باید حرف زد، ولی با کارد ماست خوری که نمی شود سر گذر عربده کشید، می شود؟ می گوییم آمریکا کتبن و رسمن از ما تقاضای مذاکره کند تا ما آن را "بررسی" کنیم. حالا هم ادعا می کنیم که انگلیس "درشت گویی" می کند. بیاید سر میز مذاکره تا "مساله را حل کنیم". یا للعجب! کدام مساله را حل کنیم؟ بازپرسی تمام شد؟ ملوان ها را ول کنید بروند رد کار و زندگی شان! این آمریکا هشتاد سال است سر گردنه های جهان باج سبیل می گیرد. این بریتانیای کبیر، چهارصد سال است قداره کش چهار راه های جهان استعمار است. شما دیر آمده اید، زود هم می خواهید بار و بندیل را ببندید؟ آخر با پرتاب چار تا موشک در جنوب لبنان و انجام چند قتل در عراق، هنوز خیلی مانده تا با آمریکا و انگلیس از "موضع قدرت" حرف بزنید! آنها سال ها و دهه ها با "قاقا لی لی" دموکراسی و "آب نبات کشی" آزادی و زبان چرب و نرم دوستی، سراغ مردم جهان رفتند، بعد کم کم وارد خانه شان شدند و جل و پلاسشان را همانجا پهن کردند و بعد هم ماندنی شدند. دنیا آنقدرها هم هرتکی نیست که بشود با یک کارد ماست بری، یک شبه گردنه زن شد، آن هم با این زبان و رفتار.

لات بد ریخت و قباره ای جلو زن فاحشه ای را گرفت و گفت؛ زنیکه اگه زر زیادی بزنی، با اردنگی و دگنک می برمت وسط بیابون، ترتیبت را میدم، یک قران هم بیشتر بهت نمیدم، همونجا هم ولت می کنم تا مث سگ بمیری ها! زن بیچاره نگاهی به قد و بالای طرف کرد و گفت؛ آخه به قد و بالای قشنگت، به زبون خوشت، به راه نزدیکت، به پول زیادت، به چیت دلمو خوش کنم؟

یه سوال فقهی هم از آقای لاریجانی دارم. اگر به علت رفت و آمد در مجامع بین المللی، می شود در فقه اسلامی دست برد و بخشی از ریش را صاف و صوف کرد، آیا می شود بخاطر اسلام و ایران، بخشی از رفتارها و گفتارهای خودمان را هم "اصلاح" کنیم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 9 فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و دوم

ببین منو ملک جون! نگرانی های تو در مورد حال و روز ما بی مورد است، عزیزم. از اخبار و قضایای داخلی دور افتاده ای، روزنامه ها و صدا و سیمای دشمن هم زیادی در مورد اوضاع ما دروغ و دلنگ ردیف می کنند، همین ها باعث شده تا سر دلت فشار بیاید. عرض کنم به خدمتت که اینجا آب از آب تکان نخورده، همه چیز آرام است. در تمام سال گذشته یک مشکل داشتیم که "هسته"ای بود و تا خود جهنم هم "حق مسلم" ما می ماند. این یارو شورای امنیت هم خودش را جر و واجر می کند و هی "کاغذپاره" صادر می کند. ولی اینجا روسا به حول و قوه ی الهی این مسایل به "هسته"شان هم نیست، "هسته" را چسبیده اند و سنگر را خالی نمی گذارند. در راه "حق مسلم" خودمان خون خواهیم داد(پایش بیفتد چیزهای دیگر بر وزن خون هم می دهیم) و حماسه می آفرینیم! البته این مساله برای حکومت مشکلات جنبی هم داشته. مثلن الان دانشمند "هسته" ای از در و دیوار مملکت بالا می رود. قبلنا خانواده ها در زیرزمین قرع و انبیق داشتند و بر طبق "فن آوری شیمی آلی" به "تخمیر" و "تقطیر" و "تعریق" مشغول بودند. خوب، این گونه فعالیت ها "فضولاتی" هم داشت و دارد. "هسته"های انگور و خرما و چوب کشمش گوشه ی زیرزمین ها انبار می شد و دردسر داشت. تا این که بچه ها بزرگ شدند و کم کم "با برادر بزرگشان" انرژی هسته ای را کشف کردند. تا چند روز دیگر هر خانواده از بابت انرژی خودکفا می شود و همانجا در زیرزمین، کنار قرع و انبیق، یک "راکتور" سر پا می کند. مشکل بعدی حکومت این است که برای این دانشمندان هسته ای "اسکورت و ماشین و راننده و برو و بیا.." درست کند. یعنی ارام آرام داریم دچار کمبود نیروی کار می شویم. این است که طی یک "فرمان حکومتی" قرار شده "جوانان ما که در فن آوری پزشکی به اوج رسیده اند" و "سلول پایه" را کشف کرده اند، یکی دو میلیون کارگر تولید کنند. یعنی "چشمش را بسازند، کبد بسازند، و..." دل و روده و غیره "تا مثل اولش کار کند"! فعلن علما گفته اند دستگاه تولید مثل را طوری بسازند که "مثل اولش" کار نکند تا حوزه اول رساله ای در مورد احکام صیغه و طهارت وغیره در مورد "سلول پایه" را تدوین و در کند.

دشمن هم که می دانی، در سال گذشته هم چنان فعال بود. مدام "آخرین تیر ترکش"ش را می انداخت. انگار این دشمن بی پدر در ترکشش فقط چند هزارتایی "آخرین تیر" دارد. هی "آخرین تیر" را می اندازد و باز تمام نمی شود. آخرین "آخرین تیر ترکش دشمن" اختلاف بین مسلمان ها بود که رهبر گفتند؛ به حول و قوه ی الهی این یکی هم به سوراخ نمی خورد. ما تا به حال خیال می کردیم اختلاف مسلمان ها از روز "غدیر" شروع شده. اما رهبر در نطق روز عید غدیر گفتند، اصلن اختلافی بین مسلمان ها نیست! این شد که تازه فهمیدیم ما از ازل "سوراخ" نداشته ایم. برای همین هم هست که دشمن این همه "اخرین تیر ترکش" می زند و به سوراخ ما نمی خورد. داستان شطرنج بازی کردن اخوان ثالث را که خونده ای. تا صبح با "مرگ" شطرنج بازی می کرد. تازه صبح فهمید که طرف اصلن "شاه" ندارد. الحمدلله این مشکل هم در سال گذشته حل شد. بعد هم "دشمن" فهمید که از مردهای این مملکت کاری ساخته نیست، رفت سراغ زن ها و یک عده جاسوس و مامور "انقلاب نارنجی" در بین زن ها تربیت کرد که آنها را هم به حول و قوه ی الهی چند روز مانده به "روز زن" گرفتیم و این "آخرین تیر ترکش" دشمن هم به سوراخ نداشته مون اصابت نکرد. "شهرام جون" را هم که شنیدی، گرفتیم و به مام میهن برگرداندیم. البته ما می دانیم، خود حکومت هم می داند که شهرام در آخر صف دو سه هزار دزد میلیاردی ایستاده و در اصل عددی نیست. ولی خوب، این هم یک جور "پولی – تیک" است که حکومت معمولن کوچولوها را می گیرد تا بزرگ ترها خودشان را جمع و جور کنند. حالا هم که این تفنگداران دریایی انگلیسی را که می خواسته اند زیرآبی تا جماران بروند، به جرم ورود غیر قانونی به مرزهای آبی عراق، گرفتیم و در حالی که خانواده هایشان سر سفره ی هفت سین بودند، نوروز را زهرمارشان کردیم! آخر تو به این انگلیسی های جاسوس(با آن چشم های چپشان) بگو شما که از ماهواره و ناو و هواپیما، از زمین و آب و هوا، بالا و پایین ما جاسوسی می کنید، پایگاه ها و تعداد پاسداران و عملکرد سپاه قدس و روسا و سایت های هسته ای و تعداد آفتابه های ما را می دانید و از پیک و پوک ما خبر دارید، این کارهای عار و ننگ دیگر چیه، جاسوسی آن هم فقط با پانزده تفنگدار؟ که تازه یکیشون هم زنه! یعنی میکنه به چهارده تا و نصفی! 

اشکال تو ملک جان، این است که کارنامه ی یک ساله ی جمهوری را در روزنامه های آخر سال وطن نخوانده ای. در حالی که دشمن سر و مر و گنده دارد آرام آرام از هر طرف می تپاند، آن هم تا دسته، ما در روزنامه ها و صدا و سیمای وطنی روزی سه سه بار، به نه بار، خشتک دشمن را پشت و رو می کنیم و می اندازیم آفتاب، طوری که عوامل دشمن روی دیوار مستراح های عمومی نوشته بودند؛ "آهسته بگوزید، سقف ترک دارد".

این از حکومت. اما ما ملت هم بیکار نماندیم. آخر این دشمن در "الیزه" و شماره ی ۱۰ "داونینگ استریت" و "کاخ سفید" و همه جا دور هم نشسته اند و کارشان این است که از ما نقطه ضعف بگیرند و سر چوب کنند. سال گذشته هم هرچه در تاریخ این بیست و هفت هشت ساله ی ما گشتند، دست بزی به دستشان نیفتاد. دیدند از بلوچستان تا کردستان و خوزستان، "مهرورزی"های ما هر روز وسط معابر، بالای سر مردم به یک جرتقیل آویزان می شود، و رفتارمان با زن های وحشی مساوات طلب را دیدند و ریخت و پاش "سهام عدالت" را بین زنان و کارگران و معلمان و ... بعد هم دیدند زندان هایمان پر است از "فرهیختگان خودفروخته" و در عوض چاقو کش ها و قداره بندهامان یکی بعد از دیگری فیلمساز و هنرمند و نویسنده می شوند، نه سنگساری، نه اعدامی، نه دروغی، نه دلنگی، خلاصه مو لای درز کارمان نمی رود، این بود که رفتند عقب تر، سراغ "پهلوی"، آنجا هم همه چیز پاک و مرتب بود، رفتند عقب تر سراغ قاجار، دیدند عین کون ملا پاک و طهارت گرفته، هر چیز بجای خود است،...  خلاصه "عقب عقب" دنبال نقطه ضعف گشتند تا رسیدند به خشایارشا. این بود که دستور دادند فیلمی بسازند و مثلن ما را بی آبرو کنند. آن هم به روایت یک اجنبی که اسمش هرودت است. از خودمان که نپرسیدند تا مثل فیلم هایمان در مورد جنگ ایران و عراق، منصفانه همه چیز را نشانشان بدهیم، که!(بجان عزیزیت این بسیجی ها و سپاهی های ما عین خود امیرالمومنین، بخشنده، مهربان، بزرگوار، چی بگم برات، دلت کباب میشه. اونوقت این عراقی های شیره ای بدبخت خونخوار ...) هیچی، دستور از خود کاخ سفید صادر شد فیلمی بسازند و جیش کنند مثلن به تاریخ و تمدن درخشان ما،...

ما هم البته بیکار ننشستیم و در حالی که دشمن از داخل و خارج با "ناموس" ما مشغول بود، بیست و سه بار پایمان را از خط بیرون گذاشتیم و "فن آوران دانشمند" ایرانی در اقصا نقاط دنیا که "متوسط سنشان کمتر از 23 سال است" به فتوای دانشمندان تاریخ شناس در صدا و سیمای جمهوری اسلامی لوس آنجلس، سایت درست کردند و بمب گوگلی و دردسرت ندهم، یک روایت خودمانی از خشایارشا و جنگ ترموپیل در کردند، که نگو! چنان تصویری از خشایارشا نشان دادند که اگر "براد پیت" سواد فارسی داشت، زن و بچه را ول می کرد و می رفت دنبال همجنس بازی. آخر فکرش را بکن در حالی که خیمه و خرگاه خشایارشا پر از طراحان مد و لباس و غیره بوده، دشمن بی پدر در فیلمش شاه ما را کون لختی نشان داده. تو که تاریخ ما را فوت آبی، ملک جان؛ هرجا رفته ایم و سوزانده ایم و ویران کرده ایم و از کشته پشته ساخته ایم و چشم در آورده ایم و کله منار کرده ایم، قصدمان متمدن کردن وحشی ها بوده. آنوقت آن وحشی های پا برهنه و کون برهنه، در عوض محبت های ما امده اند تمام تمدن ما را به خاک و خون کشیده اند و ... دردسرت ندهم، بار دیگر مشت محکمی به دهان این آمریکای جهانخوار زدیم و گفتیم باید معذرت بخواهد. همه شان زرد کردند و حالا هم تهیه کننده و کارگردان فیلم در خرابه های پاسارگاد و استخر و سد سیوند دنبال خشایارشا می گردند که معذرت بخواهند.

در سال گذشته چند نفری هم که مست بودند یا خواب آلود، بعد از کلمه ی "خلیج" گفته بودند، "مکزیک" یا "بنگال" یا اصلن یادشان رفته بود چیزی بگویند. این بود که محققین دانشمند ما در صدا و سیمای جمهوری اسلامی لوس آنجلس باز دست به کار شدند و کتاب و سند رو کردند که در جهان یک خلیج هست، آنهم "خلیج همیشه فارس" است. خلاصه چنان خایه های جهان را جفت کردیم که همه تا زنده اند، روزی یک دور تسبیح بگویند؛ "خلیج همیشه فارس"! این هم از این.

خدا پدر و مادر این "ویلیام ناکس دارسی" را بیامرزد که این نفت را کشف کرد. پولی می رسد و به قول راه یافتگان به مجلس، "تنخواه گردانی" هست! هر کس به فراخور پست و مقامش، چیزی از این پول توی جیبش می آید و اینجا و اونجا صرف "بهبود اوضاع" و "مصارف خیریه" می کند. حالا طوری شده که طلبه های حوزه هم هر کدام یک کامپیوتر دارند و با ویندوز "ویستا" طهارت می گیرند. حاج آقا هم نشسته است پشت "دخل"، تسبیح می گرداند و امریه صادر می کند؛ دو میلیون بده آنجا، یک میلیارد بده اینجا، ووو تا وسط های سال که تنخواه گردان ته می کشد و می رویم سراغ "حساب ذخیره". سند مندی هم که نیست الحمدلله، برنامه و اقتصاد و این حرف ها هم که مال خر است. چند کیلو روغن و برنج و حبوبات بگیر و بیاور که مشتری دست خالی از دکان بیرون نرود، به گرانی و ارزانی اش هم فکر نکن. تا دشمن هست، هر کاسه کوزه ای را می شود سر دشمن شکست. برنج و گوجه و خیار هم نبود، مهم نیست، برای لواشک آلو یارانه می گذاریم تا مردم راضی باشند. اصلن مشتری غلط می کند از خودش چیزی بخواهد. ما تعیین می کنیم او چه بخواهد و چه بخورد و چه بپوشد. حالا گوجه هم نبود، به درک. دست کم از روی نطق ها و دستورها که در "سفرهای استانی" دولت در سال گذشته صادر شده می شود فهمید که پنج برابر در آمد مملکت خرج کارخانجات و کشاورزی و بهبود وضع معیشت مردم شده. گاهی هم یکی دو نفر مثل "شهرام جون" را دراز می کنیم، تا هم خرده حساب ها را با رقبا حل و فصل کرده باشیم و هم نشان بدهیم که دستگاه "داد" گستری مان عین "داد"گاه بلخ، مرتب و منظم است. به کوری دشمن گاز هم به هند و چین و ماچین صادر می کنیم. البته فعلن عوامل دشمن "الف" گاز را جایی در لوله ها گره زده اند، طوری که "واو" شده! خلاصه وضع روبراه است و جای هیچ نگرانی نیست. همه چیز توپ توپ. همین چند روز پیش رییس جمهور به سران دشمن گفت؛ ما تا ده سال دیگر در ردیف قدرت های بزرگ جهانیم. البته یکی از خودفروختگان وطنی گفته بود؛ "نونش نداره اشکنه، گوزش درختو میشکنه". یادت که هست، شاه سابق هم ما را تا دم "دروازه های تمدن" برد. آنجا بود که فهمیدیم عوامل دشمن دم گاریچی را دیده بودند تا ما را از جاده ی فرعی ببرد. وقتی سر حساب شدیم که دیر بود و به جای دروازه های تمدن، رسیده بودیم به "دروازه های توحش". 

خلاصه جای هیچ نگرانی نیست، ملک جان. اما شما این حرف ها را آنجا در ولایت غربت برای در و همسایه ها تعریف نکن. بگذار "سورپریزشان کنیم". دیگر این که اینجا همه سلامت اند، چون نه کار دیگری دارند و نه چاره ی دیگری!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه ششم فروردین ماه 1386

پس پشت آنسوتر!

گاه جایی می ایستی و می گویی؛ اوه، انگار خیلی تاخته ام، پیش تر نمی شود رفت. و بعد،... شب می شود و ... صبح سر بر می داری، چند تار سفید روی بالش مانده. آن وقت در می یابی تا کجاها می توانستی بروی!

گاه جایی می ایستی، دور و برت را نگاه می کنی و می گویی؛ اینجا کجاست؟ چطور به اینجا رسیدم؟ چه بهای سنگینی پرداخته ام! ..

همه ی زندگی به بهای یک "آه"، پیش از آن که آرزویی بر زبان بیاید...

شرایطی که در آن زندگی می کنیم، همه ی آن چیزی نیست که در اختیار ما قرار گرفته. بسیاری وقت ها شایستگی ها آنسوی یک بلندی، پس پشت دیوار یا سر اولین خم راه، بی حاصل افتاده اند...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 2 فروردین 1386

نامه ی صد و هفتاد و یکم

کتاب در این ولایت "عاریه ای" ما بسیار گرونه. مثلن یه کتاب 180 صفحه ای میتونه تا 180 کرون(هر کرون معادل 150 تومان) قیمت داشته باشه. غیر از این که حق مولف پرداخت میشه و جمعیت کم و تیراژ پایین ووو، علت عمده ش اینه که اینجا تنها کشوری در جهانه که به کتاب هم مالبات بسته اند، چه بنویسی، چه بخونی، چه بخری و چه بفروشی، یه جورایی باید مالیات بدی. حتی اگه از طریق پست چیزی بیش از سه چهار کتاب دریافت کنی، دیگه هدیه محسوب نمیشه و گمرگ میگیرن! با این همه کتابخونه در این سرزمین پدیده ی جالبیه. در هر شهرکی یه کتابخونه و در شهرهای بزرگ چندین کتابخونه هست. جایی که علاوه بر خوندن مجانی کتاب ها و شنیدن مجانی انواع موزیک و استفاده از کامپیوتر و نت وو، میتونی با ارائه ی کارت شناسایی، کتاب ها را تا مدت سی روز قرض بگیری. شاید خیال کنی که خوب، به این صورت همه بجای خرید کتاب، از کتابخونه استفاده می کنن و نویسنده و ناشر ورشکسته میشن. بسیاری از جمله دانشجویان همین کار را می کنن اما اولن اگه کسی توان خرید کتاب داشته باشه، میخره، حتی به عنوان هدیه، تا به این شکل به "فرهنگ" و نویسنده ی مورد علاقه ش کمک کرده باشه. برای جبران کم درآمدی نویسنده هم، قانونی هست که در پایان هر سال، به ازای دفعاتی که کتابت در کتابخانه های سراسر کشور قرض گرفته شده، مبلغی به تو پرداخت میشه. حتی اگه در یه کتاب مجموعه ی ده مقاله، یکیش به اسم تو باشه، به تعداد خوانندگان کتاب در سال، مبلغی به حسابت واریز میشه. البته اگه یکی دو کتاب منتشر کرده باشی، چندان خواننده ای هم نداشته باشی، درآمد چندانی نداری. اما یادت باشه نویسندگانی هستند که کاری جز نوشتن ندارن و به دلیل مورد توجه بودن، درآمد سالیانه شون از این راه، گاهی بیش از یک مدیر شرکت خصوصیه!

باری، اگه کتابی را از کتابخونه قرض می کنی، مراقب باش سی و یک روز نشه. کسی به سراغت نمیآد، دستگیرتم نمی کنن، پلیس قضایی و دادستان تهران هم حکم جلبت را صادر نمی کنه، اما روزی که کتاب را برای تحویل به کتابخونه می بری، معادل روزهای تاخیر، جریمه می پردازی. مثلن برای یک تا ده روز تاخیر، 20 کرون! و اگه طولانی تر بشه، بیشتر. دیرتر بشه، برات نامه میدن و اگر باز هم مراجعه نکردی، جریمه روی جریمه میآد و بالاخره پیش از پایان سه سال، وکیلی نامه ای برات میفرسته و کتاب را طلب می کنه، اونوقت نه تنها باید جریمه های انبار شده را بپردازی بلکه دستمزد وکیل را هم که چیزی معادل 600 کرونه باید بدی! خلاصه هرگز نباید خیال کنی چون ایرانی هستی، با هوشی و میتونی یه جورایی از زیر بار این جریمه در بری. هرگز! حتی اگر به سفری دراز رفته باشی، از پرداخت این جریمه رهایی نخواهی داشت.

با این همه کتاب ها در کتابخونه ها تا ابد نمی مونن. هر کتابخونه هر ساله مقداری از کتاب های کهنه شده را از رده خارج می کنه و بجاش یا چاپ تازه ای از کتاب مربوطه و یا از همون چاپ قبلی، اگه هنوز در بازار موجوده، چند نسخه میخره و جای کتاب کهنه میگذاره. کتاب های از رده خارج شده اگرچه در کتابخونه ها قابل استفاده نیستن، اما در خونه ی شخصی، ممکنه سال ها در قفسه بمونن و قابل استفاده باشن. فروش کتاب های از رده خارج شده اما غیر قانونیه. داستان ما هم از همین جا شروع میشه!

منبع در آمد یک کلسیای مشهور در کپهناگ، فروش همین کتاب هاست. برخی کتابخونه ها و حتی اشخاص معمولی، کتاب های کهنه شون را به عنوان هدیه به این کلیسا میدن. سال هاست این کلیسا در بیستم ماه مارچ، یکی از کم نظیرترین حراجی های جهان را برگزار میکنه. تمامی کتابخون های دانمارکی میدونن که هم زمان با حراج سراسری کتاب در کتاب فروشی های سراسر کشور، از روز بیستم مارچ (29/30 اسفند) در سالنی به وسعت دریا در کلیسایی در خیابان مرکزی کپنهاگ، حراجی بزرگ کتاب های دست دوم نیز آغاز میشه و تا سی و یکم مارچ، به مدت یازده روز ادامه داره. در این حراجی که شامل همه جور کتاب از همه ی نویسندگان جهان و به زبان های متعدد میشه، کتاب ها مرتب و رده بندی شده روی میزهای متعدد کنار هم قرار دارن، شاید چیزی حدود دویست تا سیصد هزار کتاب. روز بیستم مارچ قیمت هر کتاب به هر اندازه و هر شکلی که باشه، 60 کرونه، یعنی حدود نصف تا گاهی یک پنجم قیمت اصلی. اما روز دوم قیمت هر کتاب 50 کرون میشه و روز سوم 40 کرون، تا روز هشتم که میتونی هر کتاب را به قیمت 5 کرون بخری. اما هنوز سه روز باقیه. روز نهم برگزارکنندگان کیسه های یک اندازه یا سبدهای پلاستیکی دم در می گذارن که میتونی آن را پر از کتاب های دلخواهت بکنی و هنگام خروج، 20 کرون به صندوق بپردازی. روز دهم همین کیسه یا زنبیل، 10 کرون قیمت داره. و جالب ترین بخش این حراجی، روز یازدهمه که میتوانی کیسه ای به هر اندازه با خودت بیاری، آن را از کتاب های مورد علاقه ات که هنوز روی میزها مونده، پر کنی و دم صندوق 5 کرون ناقابل، یعنی کمتر از یه دلار بپردازی و خوشحال به خانه بری. شاید کسانی فکر کنن که خب، بهتر نیست تا روز آخر منتظر بمونیم؟ البته، خیلی ها اینطوری فکر می کنن. اما بسیاری هم هستند که روز اول را ترجیح میدن، چون کتاب های عجیب و غریب و گاه حرفه ای را که تنها یک نسخه اش در حراج موجوده و خواهان بسیار داره و 60 کرون چیزی حدود یک دهم قیمتشه، فقط همون روز اول میتونی پیدا کنی. بنابراین روز اول و دوم تقریبن شلوغ ترین روزهاست.

اما گردش در این سالن و دیدن کتاب ها و ورق زدنشون هم خود حکایتی ست شیرین، بخصوص که هوا هم خوب باشه و هر یکی دو ساعت بتونی در قهوه خونه ای که در فضای باز کنار این سالن قرار داره، قهوه ای بخوری، با دیگران صحبت کنی و دو سه کتاب خریده را ورق بزنی. زیر و رو کردن کتاب، بررسی این ثروت تازه به دست آمده و بررسی شناسنامه ی کتاب، دیدن اول و آخر و خواندن مقدمه ووو.. در اولین لحظه های بعد از خرید، اغلب در قطار یا در یک قهوه خونه، کیف عجیبی داره.

با چهار پنج کتابی که خریده ام، در حالی که خوشحالی زیر پوستم می دود، از سالن کلیسا بیرون میآیم. دو خانم جلوی در قهوه خونه ایستاده ن و به انگلیسی با هم اختلاط میکنن. نگاه یکی شون به من می افته و با صدای بلندتری مکالمه را ادامه میده. خندان و خوشحال جلو میرم و با شوق، به فارسی سلام می کنم و می پرسم؛ چطورین؟ وارفته و در نهایت تعجب نگام می کنن. یکیشون میگه؛ مرسی،... ممنون.... شما؟ می خندم. لبخندی شرمناک میزنه و میپرسه؛ جایی با هم آشنا شده ایم؟ میگم؛ نه، و می خواهم وارد قهوه خونه بشم. دوستش میپرسه؛ پس از کجا فهمیدین ما ایرونی هستیم؟ میگم؛ از لهجه ی انگلیسی تون. و این که تا مرا دیدین، سعی کردین نشون بدین ایرونی نیستین! وقتی بالاخره موفق میشم از وسطشون بگذرم و وارد قهوه خونه بشم، از پشت سر میشنوم که میگه؛ مرده شور ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت   توسط علی ابن عباس  |