سه شنبه 29 اسفند 1385
نوروزتان شاد
روزگارتان خرم و سبز
بهار تازه تان رنگین
و سال تازه میمون و مبارک باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 27 اسفند 1358
دعای هنگام تحویل سال 1386 خورشیدی*:
خداوندگارا! اگرچه در این شب عیدی شکم هامان خالی ست، حقوقی نمی گيريم، هزار آرزو در يک جيب و هزار تومان در جيب ديگر داريم، تو را شکر می گوييم که ما را از نعمت انرژی اتمی برخوردار کردی تا خاری شویم بر چشم دشمنان! فقط کاری بکن ما را از چشم در نياورند و به آشغال دانی بيندازند.
خدایا ده ها ملت متمدن آفريدی و ما را یکی از آنها قرار ندادی. تو را شکر می گوييم که قدر خوشی ناداشته را به ما فهماندی.
خداوندگارا ممالک دنيا را به "جلو" هل دادی و ما را به "عقب" فشار دادی. تو را شکر می گوييم که لذت زندگی در صدر اسلام و جاهليت را به ما چشاندی.
خداوندا اگر چه به ما آزادی عطا نکردی، تو را شکر می گوييم که طعم تلخ اسارت و غربت در سرزمین خود را به ما چشاندی تا هر محرم و عاشورا ياد حسین و اهل بیت را عزيزتر بداريم.
خداوندا تو را شکر می گوييم که در "سهام عدالت"ات، به عربستان ثروت بخشیدی و به ما "اسلام ناب".
خدایا شکرت که اگر آزادی نداريم و هر روز بر سرمان می کوبند، در عوض چندين مجلس و چندین دولت داريم و چوپانان، ما گوسفندان را هر سال به انتخابات تازه می خوانند و ما سر به زیر، لبیک می گوییم.
خداوندگارا شکر که ما را نجیب چون اسب، وفادار چون سگ، مطیع چون گوسپند و با هوش چون ماهی خلق کردی و اشرف مخلوقات نام نهادی.
خدایا! در حدیث است که اگر کسی در عمر خود به جهاد نرود و آرزوی آن را نيز نکند، کفر ورزيده. هزار بار شکر که برای ما صدها دشمن آفريدی و هر روز بر آنها می افزايی تا مرگ را پیش روی ببینیم و چاره ی دیگری جز جهاد نداشته باشیم.
خداوندگارا! سپاسگزاریم که این همه لطف بر ملت ما روا داشتی و هرچه "دانشمند هسته ای" بود، بر ما مسلط گردانیدی تا هر روز از شکم هایمان کم بگذارند و بر دانشمان بیافزایند.
خدایا سپاس که اگر نفت بر سر سفره مان نياوردی از نعمت "کارت هوشمند" بهره مندمان کردی تا از گناه اسراف بر حذر بمانیم.
پروردگارا، اگر چه در اين سی سال، در کارخانجات ما را يکسره بستی و ما را از "مادیات" محروم گرداندی، شکر می گوییم که در هر محله در یک مسجد گشودی و هر شب و هر روز و هر ساعت، از پایین و بالا با بلندگو "معنويت" به ما هديه کردی.
خدایا شکر که نعمت ديدن روز قيامت را هر روز به ما ارزانی داشتی.
خدايا! اگرچه امت پا برهنه و گرسنه ی توایم، شکر که دروازه های خیال بر ما گشودی تا خود را "قدرت اتمی" بدانیم. خدایا به حق این ساعت عزیز، همه ی مرضای اسلام شفا بده و از دنیا ببر!
خداوندگارا، چنان "شوکت"ی به ما عطا کردی که همه ی ممالک فرنگ بر ما شوريدند. خدایا، شعله ی این "شوکت" را کمی پایین بکش، تا تنها و بی کس از دنیا نرویم.
خدایا این "شوکت" را به هر کس دیگر که دوست داری، شوهر بده و به ما چیزی بده که برای "فاطمه" تنبان شود.
خداوندا، از لطف تو هر چه بگويیم، کم گفته ایم. بیا و امسال به الرحمن الرحیم خودت بیافزا و از اين همه نعمت که بر سر و روی ما باریده ای، کمی دریغ کن. "آبادگران" را سرزمینی ديگر عطا کن تا آباد کنند! به "اصلاح طلبان" یک دکان "سلمانی" ببخش تا دست از سر کچل ما بردارند. لذت جهاد بر امت عربستان سعودی بچشان و "حماس" و "حزب الله" را قيمی ديگر عطا فرما.
خداوندا! پول نفت مال تو، به ما قدری ميوه و گوجه ی ارزان مرحمت فرما. بمب اتم را به فرنگان ببخش و به ما یک اتم آرامش عنایت فرما.
خدایا، تمدن دو هزار و پانصد ساله نخواستیم، همین عمر بیست و پنج ساله با دود و تصادف و سقوط و "جسم سخت" و غیره کافی ست.
بارالها شاکریم که در همین عمر کوتاه، برایمان کلاس کنکور گذاشتی و با امثال "مرتضوی" و "شریعتمدار"، عذاب شب اول قبر و سوالات تست نکیر و منکر را بر ما آسان کردی.
پروردگارا، چوپان نخواستيم، گوسپندی ما را شفا عنایت فرما.
خداوندا از این همه معنويت که به ما بخشیده ای، ذره ای دریغ بدار تا از تعداد دزدان و چپاولگران چند تایی کم شود.
خداوندگارا! از این همه "نعمت" که یکی را هم نمی خواهیم، محروممان بدار و از آن همه آرزو که بر دل داریم، یکی را برآورده کن.
خدایا از این همه عقل و دانش که به رهبران ما داده ای، کمی هم برای خودت پس انداز کن.
خداوندا سال گذشته را بر تو می بخشیم. تو هم تلافی کن و سال گذشته را از صورتحساب عمر ما پاک کن.
اللهم الغفرلی ذنوبنا ..... سال بعد نگی؛ نگفتیم هااااا!
این قسمت آخر ویژه ی مجریان برنامه های ماهواره ای لوس آنجلس و به لهجه ی اصفهانی تنظیم شده:
السون و ولسون
به حقی شیر و پسون
احمدی را ور انداز
مستر بوشو برسون.
* مواد اولیه ی این "دعای مخصوص" را کسی فرستاده که آدرسش، ئی میل های منو استفراغ می کنه. اینه که متاسفانه نام تولید کننده ی اولیه را نمیدونم. خطای دوم این که در نهایت جسارت، مطلب را چنان به خیال خودم آرایش و کم و زیاد کرده ام که شاید صاحب اصلی، متن را نشناسه. امیدوارم هر که هست و هرکجا هست، عیدش مبارک باشه، از این دستکاری های من نرنجه، مرا ببخشه تا بی گناه به سال 1386 وارد بشوم. آمین!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 24 اسفند 1385
شادباش ...
عنوان های اخبار را که می خوانم، می گویم؛ نه! امروز نه! هوا محشر است، حالم خوب است... و بهتر آن که گرد مشکلات نگردم. لیست آدرس ها را بر می دارم و بی خیال، می زنم به کوچه. هوا مثل اسفند آن سال ها، صاف و آفتابی ست. طراوت نمداری با عطر خوش سبزی فضا را پر کرده. با اولین قطار، از هر طرف که بیاید، به هر طرف که برود...
نیم ساعتی در "السینور"(هلسینگور)، شهر "هاملت" در شمال این جزیره، در قهوه خانه ای کنار ساحل می نشینم. کارت های خوشگلی خریده ام و از روی فهرست الفبایی، برای دوستان شادباش نوروزی می نویسم. از متن هفت هشت کارتی که تا اینجا نوشته ام، معلوم می شود اخبار دست از سرم برنداشته. باز احکام اعدام، دستگیری معلمان، زنان و مردانی که این نوروز را هم در زندان می گذرانند،... فکر می کنم شاید تا پایان این ماه که آفریقای جنوبی رییس دوره ای شورای امنیت است، اتفاق مهمی نیفتد. اما در دو ماه آینده، انگلیس و آمریکا به ترتیب روسای دوره ای شورای امنیت اند... راستی از "شهرام جون جزایری" چه خبر؟ بالاخره این معاون سابق آقای شمعخوانی "ناپدید" شده، یا "رفته" یا چه؟ ... کار "دیپلمات" های دستگیر شده در عراق که ماه پیش، جمهوری برای آزادی شان "اولتیماتوم" داده بود، به کجا کشید؟ .. یادت هست پارسال گفتم روسیه باز هم جر خواهد زد؟ ...
نه! از اینجا به بعد تنها آرزوی نوروزی خوش و سالی بهتر و زیباتر، و دیگر هیچ! هر سال کارت ها پر است از تکرار همین آرزوها... و سال بعد؟ ...
در بخشی از ساحل پیرزن ها و پیرمردها و بچه ها نان های مانده را از خانه با خود آورده اند و برای پرندگان تکه تکه می کنند و ... از قوها و مرغابی ها در آب، پرنده های دریایی و گنجشکان در زمین و هوا غوغایی ست. بچه ها که همراه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها به گردش آمده اند، دنبال پرندگان در شوق و شادی و فریاد اند. سوئدی ها را می بینم که مست و سرخوش از کشتی پیاده می شوند. در فاصله ی بیست دقیقه از شهر ساحلی سوئد در آن طرف آب، تا اینجا خورده اند و نوشیده اند و گفته اند و خندیده اند. چرا نه؟ تقریبن هیچ کس لباس زمستانی بر تن ندارد. شادی جمعیت مغازه ها و خیابان ها و کافه رستوران های شهر را اشغال کرده. بهار لای در را باز کرده و چهره نشان داده است. کسی از این همه، حتی یک نفر، یک لحظه به آنچه در آن جزیره می گذرد فکر می کند؟ چرا باید به چنین مساله ای فکر کند؟
از اداره ی پست، یک راست به ایستگاه می روم تا به خانه بازگردم.

از عکسی که لیزا فرستاده، خنده ام می گیرد. این کوتاه ترین تعریف از یک سرزمین و از یک حکومت است!
سلام به همه! همراه با شادباش های نوروزی و آرزوی سالی بهتر از پار و پیرار ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 21 اسفند 1385
بخشی از سخن رانی دانشمند محترم دکتر مصدق نژاد، معروف به "هاله" در جلسه ی آینده ی شورای امنیت. چون ویدئو را همه دیده اند، ما فقط متن را آورده ایم همراه برخی از سوالات احتمالی نمایندگان شورای امنیت(در پرانتز):
"... الان جوانان ما به نقطه ی اوج فن آوری پزشکی رسیده اند. سلول های بنیادین را کشف کرده اند. سلول بنیادین میدونین چیه؟(نه به علی) یعنی سلول پایه ی بدن هر فرد. اگر شما اینو پیدا کنید،(کدومو آقا؟یک بار دیگه نشون بدین) توسط این(اجازه بدین عینکمون را بزنیم!) میتونید تمام اندام اون فرد را بسازید(آقا اجازه؟ "اندام" مرد یا زن؟). چشمش را بسازید، قلب بسازید، کبد بسازید، کلیه بسازید، نصب کنید،(کجا نصب کنیم آقا؟ روی دیفال؟)عین اولش کار می کنه.(یعنی عین سلول بنیادین؟) دشمن میخواهد به ما بگوید؛ "نمی توانید".(حتمن اشکال از دشمنه. ما که "میتونیم"، شوما چطور؟) ما باید فریاد بزنیم، جوانان، ملت ایران، ما می توانیم. (با فریاد کسی باور نمی کنه، دکترجون!) یه خانم دبیری چند وقت پیش با من تماس گرفت.(از کدوم طرف؟) که آقای فلانی ما در مدرسه مون یک دختر بچه ی سیزده ساله، شونزده ساله(بالاخره چند ساله؟) کلاس سوم دبیرستان داریم، رشته ی ریاضی فیزیک، اومده میگه خانم دبیر، من تو خونه مون انرژی هسته ای را کشف کرده ام. اینو یه کاریش بکن. گفتم تو مدرسه جلسه بگذارین، یه مقدار سوال کنید، ببینید چقدر جدیست.(به این میگن "راهنمایی مدبرانه") جلسه گذاشتند، پرسیدند، دیدند مثل این که جدیست.(مثل این که!) خبر دادند، من زنگ زدم به رییس سازمان انرژی هسته ای. گفتم آقای عزیز(پس "آقازاده" عوض شده، باباش اومده؟) یک دختر خانم دبیرستانی یه همچین حرفی میزنه، شما بررسی کنید، اگر صحت داره، حمایتش کنید. دعوت کردند دانشمندان هسته ای ما که متوسط سنشون کمتر از بیست و پنج سال است. نشستند جلسه گذاشتند، این دختر خانم را دعوت کردند(اول جلسه گذاشتند، یا اول دعوت کردند؟)، پرس و جو کردند، دیدند درست میگه. گفتند خب، بیایم توی خونه ت، ببینیم چکار داری می کنی؟(کار داره به جاهای باریک می کشه) اومدند در منزل، دیدند این دختر بچه ی سوم دبیرستان با کمک برادر بزرگترش، رفته یه سری قطعاتی را از بازار گرفته،(کدوم بازار؟ زرگرها یا کفاش ها؟) به هم دیگه نصب کرده،(حتمن باز "عین اولش کار کرده"؟) و واقعن انرژی هسته ای تولید کرده. که خوب حالا برداشتند بردند اونجا(انرژی را یا دختره را؟ کجا برده اند؟ "اونجا" کجاست؟) و بالاخره یه دانشمند هسته ای شده دیگه،(طرز تهیه ی "دانشمند هسته ای": اول میری بازار، قطعات را میخری، بهم "نصب"(وصل نه!) می کنی، بعد خانم دبیر به "هاله" زنگ میزنه، میگه "فلانی، اینو یه کاریش بکن"، بعد "هاله" به "آقای عزیز" جانشین "آقازاده" زنگ میزنه، جلسه میذارن، میان خونه ت، می برندت "اونجا"... میشی دانشمند هسته ای!) براش اسکورت گذاشته اند، برو و بیا، ماشین و راننده ... (نتیجه ی اخلاقی حکایت ما: تمام کسانی که با اسکورت میرن و میان و راننده و دم و دستگاه و...دارند، دانشمند هسته ای اند!)... این خود باوری ست! خود باوری ست که یک جوان بیست و سه ساله... (بابا بالاخره این دختره چند سالش بوده؟)...
دکتر جون، ما سه چهار تا دانشمند هسته ای داریم که در خانه شان انرژی هسته ای تولید کرده اند. متوسط سنشان هم زیر بیست و سه سال است. یکی شان بهاییه، یکی کلیمیه، یکی ارمنیه، یکی زردشتیه، یکی سنیه، ... خیر از جوونیت ببینی "اینو یه کاریش بکن"!
***
اگرچه فکر شب چهارشنبه سوری سال گذشته و آنچه در خیابون های تهرون دیدم و شنیدم، هنوزم تنم را می لرزونه، اما دلم همه جای ایران و هرجای دیگه ی دنیا که شعله ای هست، همراه شادی های شماست.
هنگام پریدن از روی آتش، جای من هم بخوانید؛ زردی من از تو، سرخی تو از من!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 18 اسفند 1385
نامه ی صد و هفتادم
پگاه در آزمون سراسری، در رشته علوم اقتصادی دانشگاه شيراز پذيرفته می شود. روز اول درس، مديريت آموزشی دانشگاه، طی نامه ای او را "منصرف" از تحصيل اعلام می کند. پگاه نامه را قبول ندارد و نيمسال اول سر کلاس ها حاضر می شود، امتحان ها را می دهد اما در نيمسال دوم، دانشگاه حاضر به ثبت نام او نمی شود. حتی کارنامه ی نيمسال اول را هم به او نمی دهند. در جستجوی علت به مسئولان دانشگاه شيراز و سازمان سنجش و وزارت علوم مراجعه می کند. همه به مصوبه ی شورای عالی "انقلاب فرهنگی" استناد می کنند که طبق آن، پگاه از آموزش عالی محروم است! این ها را خود پگاه تعریف می کند.
پرهام در آزمون سراسری دانشگاه ها در رشته ی فيزيک دانشگاه بوعلی سينا در همدان پذيرفته می شود. چند هفته پس از آغاز سال تحصيلی، "حراست" او را به ملاقات فرا می خواند. سؤالاتی می کنند اما اخراج مطرح نیست. ماه بعد دوباره او را به حراست می خوانند. رئيس حراست می گويد؛ بر اساس مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، پرهام از تحصيل در دانشگاه محروم است. پرهام می گوید؛ هيچ مدرک رسمی به من ندادند، مرا شفاهی اخراج کردند. دو ماه در همدان و تهران به مراجع سازمان سنجش و وزارت علوم و شورای عالی انقلاب فرهنگی مراجعه می کند. بر اثر پيگيری مستمر، کپی مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی را به او نشان می دهند که نامه ی اخراجش به آن ضميمه شده، اما اجازه ی ديدن نامه را به او نمی دهند. این ها را خود پرهام تعریف می کند.
بند سوم مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، صادره در اسفند 1369، می گوید؛ از ثبت نام "بهائيان" در دانشگاه ها جلوگيری به عمل آيد. پرهام می گويد؛ مسئولان به او گفتند اگر کتبن اعلام کند که تعلقی به دين بهائی ندارد و مسلمان است، امکان ادامه ی تحصيل خواهد داشت. اما در مذهب بهائی تقيه(پنهان کردن دين) جايز نيست، پس پرهام و 191 نفر جوان دیگر بهایی، امسال(تا امروز) از تحصیل در دانشگاه ها محروم شده اند.
این تنها به دانشگاه ها و مؤسسات دولتی محدود نمی شود. انوشه از پذيرفته شدگان رشته ی روانشناسی در مؤسسه ی آموزش عالی غيرانتفاعی طبرستان، در شهر چالوس است. می گوید؛ او و چهار جوان بهائی ديگر برای تحصيل در اين دانشگاه پذيرفته شده بودند. يکی را در همان آغاز سال تحصيلی ثبت نام نکردند و بقيه، در برگه ی ثبت نام، جایی که بايد مذهب خود را ذکر کنند، خط تيره می کشند. اواسط نيمسال تحصيلی از آنها خواسته می شود به جای خط تيره، مشخصن دين خود را بنويسند. انوشه می گوید: "سر جلسه ی امتحان آخر ترم، سراغ ما آمدند و گفتند مسئول امتحانات از تهران آمده و می خواهد با شما صحبت کند. مسوول به آنها می گوید؛ اگر ترم بعد در قسمت مذهب بنویسید "بهائی"، نمی توانيم از شما ثبت نام کنيم. انوشه می گوید؛ ما امتحانات را داديم، برای ثبت نام ترم دوم هم رفتيم، ثبت نام کرديم، پول هم واريز کرديم اما برگه ی انتخاب واحد به من ندادند. گفتند؛ "حق انتخاب واحد نداريد".
این حکایت را در سایت بی بی سی می خوانم. نامه ی محرمانه ی "حراست"! مصوبه ی "شورای عالی انقلاب فرهنگی"! دستور "وزارت اطلاعات"! دو دوره ی مختلف، به دلیل "تفاوت عقیده" از دو دانشکده اخراج شدم. بار اول از دفتر دانشکده که بیرون آمدم احساس یتیمی داشتم. دور از چشم هم کلاسی ها، از لای شمشادها به پشت میله ها رفتم. بعد از دو سال، انگاری همه چیز را برای اولین بار می دیدم. بچه ها را، ساختمان دانشکده و محوطه ی دانشگاه را، و کسانی که اجازه داشتند، بروند، بیایند، درس بخوانند یا نخوانند، همه را به چشم حسرت نگاه می کردم. از پشت میله ها دل نمی کندم. انگار حق زندگی را از من گرفته باشند. انگار از خانه بیرونم کرده باشند، انگار دوست دخترم با پسر دیگری، دست در دست و خندان قدم می زند، گویی هرگز مرا ندیده و نمی شناسد. کجا را داشتم، بروم؟
به صندلی تکیه می دهم. می گویم؛ خوب، من که بهایی نیستم. جوان های دانشجوی فامیلم هم بهایی نیستند، و هیچ کدام از آن جوان های دانشجویی که می شناسم. چه می شود کرد؟ این هم روی یازده میلیون آدم در آن جزیره که زیر خط فقر زندگی می کنند. روی ده ها کارتون خواب که در این زمستان سرد، در خیابان ها می میرند. روی پنج میلیون جوان بیکار، روی میلیون ها جوان بیست و چند ساله ی دیگر که در آن سرزمین سرخورده و مایوس و افسرده در کنجی نشسته اند، روی دانشجویانی که "ستاره" گرفته اند، روی کارمندانی که حقوق ماهیانه شان کفاف یک هفته خرج زندگی شان را هم نمی دهد، روی ... تو نه پگاه را می شناسی، نه پرهام را و نه انوشه را و ... بهتر است نان و ماستت را بخوری ...
صندلی را می چرخانم تا از پیش روی این "صفحه" که هر روز، ده ها افسوس به صورتم تف می کند، برخیزم. روی کاناپه ی پشت سرم، سه جوان، لبخند به لب نشسته اند، آشناتر از هر آشنا، نزدیک تر از هر فامیل! می پرسم کی آمدید؟ چطور آمدید؟ سراغ پدر و مادرهاشان را می گیرم. پسر عمه ام؟ دختر دایی ام؟ پسر دوست دوران مدرسه ام؟ دختر همکار سابقم؟... با همان لبخند، خودشان را معرفی می کنند؛ پگاه! پرهام! انوشه!
خود را در آشپزخانه سرگرم می کنم. فکر می کنم؛ "حراست"، "شورای عالی انقلاب فرهنگی"، "وزارت اطلاعات"،... باید فارسی را فراموش کرده باشم! انگار حراست، حفاظت معنی می داد، همان حسی که مادر در مورد فرزندش دارد، نه؟ تا یادم هست، "فرهنگ" یا "انقلاب"، بوی شعف می دادند، بوی رهایی، بوی مریم و سنبل. با این کلمات می شکفتیم.."مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید". "وزارت اطلاعات"! انگار برای حفظ "فرهنگ" و "انقلاب" و تامین امنیت شهروندان از دسیسه ی بیگانگان بود، نه؟ یعنی پگاه و پرهام و انوشه مثل من یا هرکس دیگر ایرانی نیستند؟ نبوده اند؟
همانجا در آشپزخانه می مانم. از این که چشمم دوباره به چشم این بچه ها بیافتد، شرم دارم. آینده ی پگاه و پرهام و انوشه ووو ...؟ سرم را از پنجره، در خنکای هوای بیرون فرو می کنم و اجازه می دهم باران، صورتم را بشوید. در محوطه ی چمن کسی نیست. دلم هست فریاد بکشم. فریاد می کشم؛ آی ی ی شمایان! حقیران تنگ نظر! در خانه ی مردم، صاحبخانه را از آنچه متعلق به اوست، محروم کرده اید. آی ی ی شریعتمداران! این خانه غصبی ست، نماز ندارد. شما خناسان! که نه با چپ مدارا کرده اید، نه با راست. نه دشمن از شما ایمن است و نه دوست آرام دارد. چه انتظاری از شما داشته باشم که با برادران تنی تان که تا همین دیروز، یاور جنایت های شما بودند، همین که جدا شدند، همان کردید که با عراقی ها و صدام! با این آیینی که شما "برتر" می شمارید، جز ویرانی و مرگ و عزا، نفرت و ترس و بیزاری، چه تحفه ای برای جهان آورده اید؟ شما "مهرورزان"! دروازه بانان جهنم! که حاضرید جهان را برای وجود آلوده تان به آتش بکشید؛
"ای درختان عقیمِ ریشه تان در خاک های هرزگی مستور!
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود،
یادگار خشک سالی های گردآلود،
هیچ بارانی شما را شست نتواند."(م. امید)
مونا از خودش می پرسه؛ اگر بهائیان در ایران حق تحصیل ندارند، چرا رژیم به فرانسه برای محروم شدن دختران روسری بسر از تحصیل، اعتراض می کند؟
مونا جان، دزدها و خلاف کارها، دولا دولا راه می روند، برای همین هم با "دستور محرمانه" حکم قتل و تبعیض و شکنجه می دهند. و معمولن هم اگر چیز کوچکی ازشون گم بشه، هوار می کشند و دنیا را روی سرشون می گذارند، تا "ایز به گربه گم کنند"!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 16 اسفند 1385
بازنده
هر روز در واقعیت زندگی تجربه می کنیم که هرکس زیبایی ها و خوبی هایی خودش را دارد. با این وصف، همیشه به دنبال آن یکه ی تنها می گردیم که همه ی خوبی ها را یکجا داشته باشد!
گاه حتی برای بحق نشان دادن آرزوهامان، خوبی های نبوده و نداشته را با اصرار به کسی یا کسانی که دوستشان داریم، نسبت می دهیم.
تراژدی آنجاست که وقتی با واقعیت روبرو می شویم، خوبی های بخشیده را یکی یکی از آن عزیز سابق پس می گیریم و به خود می بخشیم، بابت آنچه او نخواسته منت بر گردنش می گذاریم تا سرخوردگی مان را تسکین دهیم.
این همه در ما می گذرد. آدم ها می آیند و می روند بی آن که به آن خوبی باشند که پیش از این می گفتیم و می خواستیم، یا به این بدی باشند که امروز وصفشان می کنیم.
انگار بازنده ی اصلی مائیم، که هر بار عزیزی را در ذهنمان به ذلت می کشیم، نسبت به دیگران سخت و بی اعتماد می شویم، خود را بخاطر آنچه خود کرده ایم در پوسته ی سخت محافظت می پیچیم و پیوسته تنها و تنهاتر می شویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 14 اسفند 1385
نامه ی صد و شصت و نهم
"هرگز ندیده ام کشیش ها اینقدر در مورد سیاست و فرهنگ حرف بزنند و سیاستمداران این همه به مذهب بپردازند. روزنامه ها پر است از وراجی کشیشان. در برنامه های گفتگو و بحث رادیو و تلویزیون هم حضور دارند... انواع کتاب در مورد نگرش های مذهبی – سیاسی منتشر می شود... من نمی فهمم، چه خبر است؟ وقتی کار را شروع کردم، هرگز فکر نمی کردم به این بزرگی بشود. کتاب دارد به یازدهمین فصل می رسد و انگاری هنوز کلی مانده تا تمام شود. وحشت می کنی اگر بگویم چقدر سایت مذهبی از هر نوع و با چه موضع گیری های عجیب و غریبی در اطراف و اکناف دنیا درست کرده اند. غرق شده ام. گیجم کرده اند. داریم کجا می رویم؟ قرار نبوده مذهب در زمینه هایی که اصلن به آن مربوط نیست، این همه جسورانه نظر بدهد. کاری که اینها می کنند، جعل تاریخ و جعل علم و قوانین طبیعت است. چه معنی دارد شما تعیین کنید چه کسی بچه اش را سقط کند یا نکند، هم جنس باز باشد یا نباشد؟ مدام هم از مردم نظرخواهی می کنند و آنها هم ناچارند چیزی را که سال ها در پس کله شان بوده، پیش چشمشان بیاورند و موضع بگیرند و له یا علیه موضوع نظر بدهند و ... این همان تفتیش عقاید نیست؟ لابد تا چند سال دیگر کشیش ها مثل کشورهای خاورمیانه، می خواهند برای ما روش زندگی، لباس پوشیدن، حرف زدن، خوردن و خوابیدن هم تعیین کنند ..."
نهار را خورده ایم و با قهوه و کیک نشسته ایم و کوهی از روزنامه که سر راه خریده ایم، روی میز است. "پرنیله" که تا بناگوش سرخ شده، تند و تند و با هیجان حرف می زند. او که نویسنده ای ست نه مشهور و نه گمنام، با وجودی که هرگز به هیچ مذهبی تمایل نداشته، سال هاست با شوهر کاتولیکش که یک پزشک است، در شهر زادگاه "هانس کریستین اندرسن" زندگی می کند. گاه که این طرف ها سری به پدرش می زند، نهاری با هم می خوریم و از این سو و آنسو گپ و گفتگویی داریم. این روزها سرگرم نوشتن کتابی ست تحقیقی در مورد "مذهب، سیاست و جامعه". می گویم، برای سالیان دراز، شما همه مسیحی بوده اید اما انگار به تازگی خداهایتان دارند از هم فاصله می گیرند. به مصاحبه ی "چاد ریمر"، در روزنامه ای اشاره می کنم. "چاد" سه ماه پیش به دانمارک آمده تا در "کلیسای بین المللی" برای کشیش شدن، تحصیل کند. "خدا آن بالا تلاش می کند تا ما با یکدیگر رفتار معقولی داشته باشیم. او از جنگ، تجاوز و ماتریالیسم شدیدن متاسف است."
پرنیله می خندد. طبق آمار ماه گذشته ی مجله ی "تایم"، یک سوم آمریکایی ها به آنچه چاد ریمر می گوید، معتقدند. آنها می گویند؛ خدا از گناهان ما خشمگین است و "بی خدایان" را مجازات خواهد کرد. "یورگن کارلسن" کشیش مشهور دانمارکی در یک مصاحبه گفته است؛ خدای دانمارکی ها نه خشمگین می شود و نه مجازات می کند. مدت هاست که "او" دیگر یک مرد هم نیست. او نیروی "عشق" و "مهر" است. در آماری که چند وقت پیش، رادیو تلویزیون دانمارک در پرسش از هزاران دانمارکی به دست آورده، نیمی از پرسش شوندگان گفته اند؛ خدا قدرتی ناظر در فضاست که نه مجازات و عقوبت می شناسد و نه دچار احساسات انسانی نظیر خشم و کین می شود. می گویم؛ همیشه فکر می کردم خدای شما، از جامعه جدا نگهداشته شده و تقدسی شخصی پیدا کرده. با کشیدن خدا به کوچه و خیابان سیاست و کسب و بازار، قداست او را به کثافتکاری های روزمره آلوده نمی کنید؟
"دیوید گرس" تاریخدان، متخصص آمریکایی و مدرس دانشگاه "آرهوس"(دومین شهر بزرگ دانمارک) در روزنامه ای گفته است؛ در آمریکا از هر دو خانواده، یکی پیش از خوردن غذا "شکر نعمت"(دعای سر میز) بجا می آورد و چهل در صد آمریکایی ها به کلیسا می روند. بسیاری از آمریکایی ها معتقدند هرچه اتفاق می افتد، خواست خداست و او را برای آنچه دارند، شکر می کنند. وقتی فساد و تقلب می کنند، یا می نوشند و خیانت می کنند، می پندارند که به خدا توهین کرده اند و "او" از این بابت دل چرکین است. پرنیله دستی روی هوا می چرخاند و می گوید؛ اوه، ولم کن مرد! ما خدا را بیشتر با عشق در آمیخته ایم و به یاد می آوریم. آنچه کشیشان و سیاستمداران این روزها انجام می دهند، خراب کردن سابقه ی خداست. آنها با دخالت دادن خدا در کثافتکاری هایشان می خواهند خود را تطهیر کنند، در حالی که دارند خدا را تقبیح می کنند.
هر بار بعد از به زبان آوردن کلمه ی"خدا"، پرنیله لبخندی می زند و می گوید؛ "خوب، همان که آنها باور دارند"! می گوید؛ می بینی؟ من هم که چهل و اندی سال بی "او" زندگی کرده ام، این روزها مدام این "نهاد" یا "خاطره ی ازلی" را به نام، بر زبان می آورم و بعد، با توجیه کردن خود، به باور دیگران توهین می کنم. این نتیجه ای ست که دارد به دست می آید. توهین به عقاید دیگران و رو در رو قرار دادن انسان ها بخاطر باورهایی که حق خصوصی شان است. مثل این که دوست پسر یا دختر کسی را دوست نداشته باشی. این حق من نیست که در عشق دیگران دخالت کنم. آنها با خدای خود، خوش و راضی اند. کشیشان و سیاست مداران مرا وا می دارند تا در چیزی که مربوط به دیگران است، موضع بگیرم. چرا نسبت به عشق دیگران، در من نفرت می کارند؟ یا بعکس، دیگران را علیه من می شورانند؟ "یورن کارلسن" گفته؛ ما باید خوشحال و راضی زندگی کنیم، چون خدا "رضایت" است. پرلینه می گوید؛ البته! روابط آزاد اروپاییان با خدا، اصلن آن نیست که آمریکایی ها معتقدند. "دیوید گرس" گفته؛ واقعیت این است که آمریکایی ها معتقدند خدا بالاخره اروپاییان را به غضب خود گرفتار خواهد کرد! آنها می گویند؛ شما "غیر مسوول" و "نا شکر" هستید و باید قبول کنید این شما هستید که "عجیب و غریب"اید. بسیاری از مردم دنیا با آمریکایی ها هم عقیده اند. مثلن مسلمانان، چینی ها و ژاپنی ها هم با ازدواج هم جنس گرایان که در برخی از کشورهای اروپا آزاد است، مخالف اند. آنها می گویند این کفر است، گناه است.
پرنیله می گوید؛ من با اختلاف عقیده در مورد خدا، مشکلی ندارم. مشکل من تجاوز به حریم اعتقاد دیگران است. این که بخواهیم خدای خودمان یا هر چیز دیگرمان را بر دیگران تحمیل کنیم. قوانین آمریکا، از جمله به زندان فرستادن طولانی مردم در آن کشور، ناشی از همین اعتقاد به جزا و مجازات است که دولت بصورت غیر مستقیم خود را نماینده ی اخلاق "خدا فرموده" بر روی زمین تلقی می کند. "دیوید گرس" می گوید؛ ده فرمان باید رعایت شود، و خطاکار باید مجازات گردد. به همین سادگی! "یورن کارلسن" می گوید؛ من هم مثل شما اعتقاد دارم که خدا با مسیح است. اما تصور نکنم خدا بخواهد در سرزمینی مانند ایالات متحده زندگی کند، جایی که مسیحیت به قوانین و مقررات روزمره و سیاست آلوده شده. بهر رو من میان خدای آزاد و خدای نظامی، اولی را ترجیح می دهم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 13 اسفند 1385
یک خبر خوش!
خوب! با این خبرهای خوب خوب، روز جهانی زن را به زنان میهن مقدس تبریک می گوییم!
خبر خوش امروز صبح را اینجا بخوانید و این هم خلاصه شده ی خبر میمون از سایت "ایران امروز".
از ساعت ٣٠/٨ صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عدهای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند. همزمان با اين تجمع، نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی همراه با وکلای خود در داخل ساختمان دادگاه انقلاب بودند تا جلسه رسیدگی به اتهامات آنها برگزار شود.
بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند، تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده (که) زود محل را ترک کنید، ماشین های ماموران در راه هستند. یک افسر نیروی انتظامی كه در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده بود، آنان را با جملاتی همچون "همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید میكرد.
"روزنا"، سايت خبری روزنامهی اعتماد ملی از بازداشت بيش از ٤٠ تن خبر داده است.
طبق آخرین اخبار رسیده، حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان که جلو دادگاه انقلاب تجمع كرده بودند بازداشت شدهاند. در میان بازداشت شده گان اشخاصی چون آسیه امینی، جلوه جواهری، زارا امجدیان، مریم حسین خواه، شادی صدر، محبوبه عباسقلی زاده، مینو مرتاضی لنگرودی، فاطمه فرهنگ خواه، زینب پیغمبرزاده، سمیه فرید، خدیجه مقدم، نیلوفر گلکار، ناهید کشاورز، ناهید جعفری، محبوبه حسین زاده، پرستو دوکوهکی، نسرین افضلی به چشم می خوردند.
ماموران سر ناهید جعفری را به در مینی بوس کوبیدهاند که در نتیجه این ضرب و شتم، دندانهای ناهید جعفری شکسته و ماموران از بردن وی به اوژانس امتناع میکنند.
سايت ادوانيوز اسامی برخی از بازداشتشدگان را چنين اعلام كرده است: آسيه امینی، ژیلا بنی یعقوب، محبوبه عباسقلیزاده، محبوبه حسینزاده، سارا لقمانی، زارا امجدیان، مریم حسینخواه، جلوه جواهری، نیلوفر گلکار، پرستو دوکوهکی، زینب پیغمبرزاده، مریم میرزا، ساغر لقایی، خدیجه مقدم، ساقی لقایی، ناهید کشاورز، مهناز محمدی، نسرین افضلی، طلعت تقی نیا، فخری شادفر، مریم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارایی، آزاده فرقانی، سمیه فرید، مینو مرتاضی، سارا ایمانیان.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 11 اسفند 1385
"روزی"نامه ی کیهان
هر بار "ستون ویژه"ی روزی نامه ی "کیهان" را می خوانم، دندان هایم به هم فشرده می شوند و حسی زشت و غیرانسانی از ستون فقراتم بالا می رود و ... گاه تلاش کرده ام در مورد حقارت "لمپنیسم" نهفته در پس پشت این ستون، چیزی بگویم. اما در همان جملات اول متوقف می شوم چرا که پرم از حس زشت نفرت و زبانم چیزی بهتر از زبان نویسنده ی "ستون ویژه"ی کیهان نیست! پس رها می کنم و پس می نشینم. با این همه انگاری فضای حاکم بر این ستون، ویژگی بارز جماعتی ست در جمهوری، که هر بار برای شناختش، به خواندن این ستون، یا بهتر بگویم به این "شکنجه" کشیده می شوم و باز ...
امروز اما بسیار اتفاقی به دو مطلب در زمینه ی "کیهان" برخوردم. یکی در وبلاگ نازنین "علی اصغر سیدآبادی"(هنوز)
و دقیقن در باره ی همین ستون، و دیگری در سایت "ایران امروز".
اولی را بخوانید که با کلماتی بسیار متین، تمامی آن حس زشتی را که اشاره کردم، بیان کرده و مرا از این خفقان که "می خواستم اما نمی توانستم" عاری از نفرت و خشم، چیزی بنویسم، رهانیده است. باید سپاسگزارش باشم که آنقدر متانت و بردباری داشته و دارد که حرف های مرا در قالبی بسیار متفاوت از "ستون"نویسان کیهان، زده (کاری که من از عهده اش بر نمی آمدم). نمی دانم چرا "سیدآبادی" بخش "نظرات" را بسته، یا شاید من قادر به باز کردنش نیستم! دوست داشتم این سپاس و تشکر را به گوشش برسانم.
مطلب دوم از سایت "ایران امروز" را به دلیل آن که می دانم بسیاری در ایران قادر به مشاهده اش نیستند، بصورت خلاصه در اینجا می آورم:
کیهان: محلی که در آن کسانی هر چی دلشان خواست در مورد دیگران می گویند.
کیهان: نام یک روزنامه که زمانی پر خواننده بود. مهم ترین روزنامه ایرانی که از گذشته باقی مانده، تا هر چه از گذشته باقی مانده است را از بین ببرد.
وسیلهای برای جلوگیری از هرنوع بازتاب وقایع و انتخاب خوانندگان و اعتماد به مطبوعات. دارای قدرت پیشبینی بالا. این روزنامه خبرهای حوادثی را که بعدا باید به وجود بیاید منتشر می کند و اسامی کسانی را که بعدا دچار حادثه خواهند شد، می نویسد.
ستون های مهم: "خبرهای ویژه"، که در آن افرادی که بعدا دچار حادثه خواهند شد، معرفی می شوند. "سرمقاله"، که در آن نظر روزنامه شلیک می شود. "الو، خوانندگان"، در این ستون نظرات اعضای تحریریه با اسامی دلخواه به چاپ می رسد و از نظرات روزنامه دفاع میشود. "نیمه پنهان"، بخش مورد علاقه دوستداران روابط جنسی و غیر اخلاقی ...
جملات مورد علاقه: "آمریکا بزودی سقوط میکند."، "شکست مجدد دشمنان"، "غرب بار دیگر نابود شد."، "پشت دشمن شکست."، "جهان علیه آمریکا برمیخیزد."
کلمات مورد علاقه: "معلوم الحال"، "مشکوک"، "توطئه جدید"، "دشمن"، "زنجیرهای"، "انتقام"، "اشرار و اراذل و اوباش"، "مسالهدار"، "مجهول الهویه"، "گروهک اطلاعاتی"، "غیرتمند"، "افزایش توانمندیها"، "ملت هوشیار"، "دشمن احمق"، "کج روی"، "بلوف"، "ارزشهای انقلابی"، "شهد شیرین عدالت"، "خودفروخته"، "هجمه"، "تهاجم"، "اعتراف"، "اقرار"، "مستهجن"، "غیراخلاقی".
کلمات مورد علاقه در طنز: "بیشعور"، "گاو"، "احمق"، "آروغ"، "لیچار"، "اخلاق".
توضیح: این "کلمات مورد علاقه" همیشه توجه مرا جلب می کرد، چرا که معمولن بیان یک مفهوم کلی ست و بسیار مورد علاقه ی متکلمین وحده، همان ها که دوست دارند خودشان حرف بزنند و بقیه بشنوند. کلماتی در حد همان "به دور و بر هدف زدن"، چیزی که هم حرفی باشد دهن پر کن و در عین حال "چیزی" هم نباشد. حالا که اینجا می خوانمش، فکر می کنم بسیاری از این کلمات، به راستی وصف خود نویسندگان این ستون است. دلم می خواست از این آقای"شوماخر" که قهرمان اتومبیل رانی بود، بپرسم؛ اگر یک "دیرک" به عرض جاده ی مسابقه روی اتومبیل شما نصب کنند، تا کسی نتواند سبقت بگیرد، و شما بتوانید با ده کیلومتر سرعت در ساعت، آرام و بی دغدغه برانید، باز هم از اول شدن و قهرمان شدن لذت می برید؟ یعنی اصلن لذتی هم دارد؟ فحاشی کردن با این خباثت به کسانی که اگر سرفه کنند، روزگارشان با کرام الکاتبین است، چه لذتی دارد(البته از آدم های سالم می پرسم؟). می گویند حبیبی قهرمان کشتی آن سال ها، در مسابقات تورنتو به مقام چهارمی جهان رسیده بود. در شرفیابی هیات کشتی به خدمت شاهنشاه عاری از مهر، اعلیحضرت با مسرت خاطر از حبیبی پرسیده بودند، در وزن شما چند نفر شرکت داشتند. گفته بود، چهار نفر قربان. شاه گفته بود؛ خوب، من هم اگر بودم چهارم می شدم. حبیبی جواب داده بود، نه قربان. شما اگر بودید، پنجم می شدید!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 10 اسفند 1385
چند روز به عید مانده؟
دستت را سر زانویت می گذاشتی و پله پله بالا می آمدی. از همان بیرون درگاهی لبخندت را داشتی و گفتی؛ "گفتم این دوباره غیبش زد، لابد یه گوشه نشسته و داره چیز میخونه". پرده ها را کنار زدی. نیمی از "پنجدری" از آفتاب پر شد. بالش را بالای پتو گذاشتی و دستت را روی زمین تکیه دادی و نشستی. سرت را آرام بر بالش گذاشتی، پاهایت را دراز کردی و گفتی؛ "یه کم تو آفتاب دراز بکشیم، خستگیمون در ره.... چقدر به ظهر مونده؟"
چند لحظه ای ساکت شدی. پرسیدی؛ "امروز دهمه؟ یازدهمه؟" با خودت انگار، اما کمی بلند گفتی؛ " ... بیست روز مونده به عید! ..." و باز یک سالی ساکت ماندی تا گفتی؛ " ... خب شد که تموم شد. سال خوبی نبود.... بذار بره!". پاهایت را کش دادی و گفتی؛ "چه آفتاب خوبی".
مدتی گذشت تا بپرسی؛ ".. حالا خونه ت بزرگ و آفتابگیر هست؟" چشمت روی درخت و گل قالی بود و فکرت انگار به باغی دور. مثل این که یادت رفت، بگویی؛ هوا که گرم بشود، چند روزی با بابات می آییم تهرون، خانه ات را ببینیم. گفتی؛ "هوا که بهتر شد، یه چند روز با بابات میاییم تهرون. دلم میخواد خونه ت را ببینم". رخوت گرمای آفتاب پشت پنجره، تنت را سست می کرد و پلک هایت نیم بسته بود. آرام روی پهلو غلتیدی. دستت را بین بالش و صورتت گذاشتی و گفتی؛ "ما هم باید این خونه ی دنگال را عوض کنیم. دیگه پس بر نمیام. پله ها هم زیاد اند..." پاهایت را توی شکمت جمع کردی و زیر لب غریدی؛ "سال کوفتی بود. خب شد که تموم شد...
دلم بود بگویم؛ بابا پانزده سال است که مرده. چشم هایت دیگر بسته بودند و نفست آرام شده بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
صریح بگویم باز هم در اسکار حق کشی کردند! همه ی اسکارها را باید به یک فیلم می دادند. "روزی، روزگاری شهرام جزایری"! فیلمی که در همه ی "ژانر"ها یک سر و گردن بالاتر ایستاده. به قد و بالا و سن و سال این جوان نابغه نگاه کن! به همین سادگی؛"در آستانه ی صدور رأی نهائی دادگاه، از دست مأموران گريخت"! پیدا کنید پرتقال فروش را! این یکی از فیلم قبلی هم شاهکارتر است که گفتند؛ در اثر برخورد با "جسم سخت" مرد. خودمانیم این "جسم سخت" عجب وقاحتی دارد که با این همه دروغ ابلهانه هنوز هم بر خر مراد سوار است. آقای "عليرضا جمشيدی" سخنگوی قوه قضائيه گفته؛ "هنگامی که مأموران او را همراه خود می برده اند، اظهار ناراحتی روحی می کند(آخیش) و از مأموران می خواهد اجازه دهند به خانه اش برود(دلم کباب شد، به علی) و سپس در محل هيات کارشناسی به آنها بپيوندد"(تا اینجا که نپیوسته است!) این "مامورین دلرحم" چرا یکی شان به تور گنجی و زرافشان و باطبی نخوردند؟ تفاوتش البته چند میلیارده! آقای جمشیدی چند لحظه بعد گفت؛ "فرار شهرام جزايری از پيش برنامه ريزی شده بوده، چراکه پدر و مادر و همسر و فرزند او از چند روز پيش از ايران خارج شده بودند("اطلاعات" را داری؟ از خونه ی یارو با خبرند، از خودش، نه!) افرادی نيز برای فرار او حدود يک ميليارد تومان پول در اختيارش گذاشته بودند".(این هم علت "دلرحمی" ماموران! والله خمس این پول را به شمر ذی الجوشن داده بودند، دیگر مجبور نبودیم این همه سال به سر و سینه مان بکوبیم). بعد هم گفتند این ماموران دوره دیده بودند.(دوره ی چی؟ که "شهرام جون" را فراری بدهند؟ خوب حالا یک مدرک کارشناسی ارشد هم بهشان بدین!)
جلسات دادگاه را از صدا و سیمای لاریجانی پنج سال پیش یادت هست؟ البته برخی ها اظهارات را "بکلی" تکذیب کردند. بعضی ها هم گفتند هدیه گرفتن جرم نیست، ما پول را صرف "امور خیریه" کردیم. "بهلول" سنی بود. یک روز در جلسه ی درس امام صادق شرکت کرد. بعد که آمد بیرون، خرما می دزدید و به فقرا می داد. پرسیدند این چه کاریه، بهلول؟ گفت؛ فقه شیعه می گوید؛ برای دزدی یک گناه به حسابت می نویسند و برای بخشش، ده ثواب. یکی ش به یکی در، ۹ ثواب به حساب من! حالا حکایت ماست. انشاء الله این یک میلیارد هم روی اون چهارتای قبلی، صرف امور خیریه بشود! آقای "کیهان" نوشته؛ "فرار کرد يا فراری اش دادند"؟ فرمانده کل نيروی انتظامی اعلام کرد؛ "مأمورانی که شهرام جزايری از دست آنها گريخته، پليس نبوده اند"(پس کارتون خواب بودند؟) سرتيپ محمدرضا عليپور، رئيس پليس اطلاعات و امنيت تهران گفته؛ "شهرام جزایری در اختيار سازمان زندان ها بوده و پليس اطلاعات و امنيت تهران تا کنون وارد عمل نشده"(دم در واساده بوده. ببین اگر "وارد" می شد، چی می شد!) دادستان تهران(همون آقاهه!) گفته؛ دادسرای تهران در مراحل رسيدگی به پرونده شهرام جزایری هيچ نقشی نداشته". به احتمالی پشت دوربین بوده و فقط "کارگردانی" می کرده! پس تکلیف اسکار برای بهترین کارگردانی معلوم شد! رئيس قوه قضائيه هم هياتی سه نفره را مأمور کرده تا اگر کسی در این ارتباط مرتکب قصوری شده "به طور قاطع، سريع، بدون اغماض، در کمال عدالت و به دور از هرگونه جوسازی" تا ۱۵ روز به او اعلام کنند(کوتاه بیا بابا. آقای خاتمی هم شونصدتا از این "هیات"ها تشکیل داد، نتیجه اش را هم دادند به خود متهم ببره خونه، بذاره دم کوزه). ظریفی در مورد "قتل های زنجیره ای" گفته بود، پیگیری این پرونده ها به خود خدا میرسه! سخنگوی قوه قضائيه هم گفته؛ "سرنخ" هايی برای يافتن آقای جزائری به دست آمده.(خیر است انشاء الله! فقط حواستون باشه این "نخ"ها را بی هوا نکشین که "بیضه" ی حضرات ظریفه، ممکنه "اونجای" نظام هم زخمی بشه!). اما مقامات پليس گفته اند؛ "هيچ سرنخی از شهرام جزائری وجود ندارد". این به اون در!
این شهرام جون پنج سال پیش به اتهام اخلال در نظام اقتصادی کشور، اخلال در نظام صادراتی، پرداخت رشوه، جعل اسناد و حيف و ميل اموال دولتی مجرم شناخته شد(یهو بگین "رهبر"بوده دیگه) و به ۲۷ سال زندان محکوم شد. اما با اعتراض او، ديوان عالی کشور پرونده را برای"بررسی مجدد" به دادگاه ديگری فرستاد. این "بررسی مجدد" ۲۶ دی ماه امسال تمام شد و قرار وثيقه ای به ارزش يکصد ميليارد تومان صادر شد(رقم را داری؟ این همون رقمی نیست که تهیه کرده بودند که شهرام جون را "در"ش بدن؟). اما قاضی اين قرار را موکول به مشخص شدن ميزان دارايی های شهرام جون کرد.(یعنی "وثیقه" داشته پرداخت می شده، قاضی جر زده، گفته اول باید ببینیم این آقا اینقدر مال و منال دارد که اگه در رفت، ضبط کنیم؟ پریروز هم آقا را می برده اند که اموالش را در حضور خودش تخمین بزنند! لابد گفته اند اگه قیمت استکان نعلبکی ها و منقل و انبر کمی پایین تخمین زده شد، طرف حضور داشته باشه تا چونه بزنه، بلکه به سقف یکصد میلیارد تومان برسه!) گره ی فیلم اینجاست!
می بینی؟ طرف میتونسته در امور صادرات و واردات اخلال کنه! اونم جایی که آدم ها را وقتی در اتاق خوابشان به آمریکا و اسراییل "فکر" می کنند، به جرم جاسوسی می گیرند! بعد معلوم شد ۴ ميليارد تومان(معادل یکصدم فروش نفت سالانه) از بانک ها پول گرفته و رشوه داده. مشاور کمیسیون اقتصادی مجلس هم که بوده. بیش از یک میلیارد دلار از شبکه بانكی کشور تسهيلات ارزی دريافت کرده(یک چهلم فروش نفت سالیانه!) اینها همه در طول پنج سال فعاليت تجاری!(بزرگ میشد، چی میشد!) اونم کسی که تا سال ۱۳۷۵ وضعيت اقتصادی خوبی نداشته و دندانپزشکی می خونده.(دندانپزشکان وطنی بهتره خجالت بکشند و بروند یه کار آبرومند پیدا کنند!).
شهرام جون گفت این مبالغ را به عنوان "کمک" به برخی نمايندگان مجلس داده. اینم گفت که؛ "در کارهای اقتصادی و تجاری شركت هايی كه تحت كنترل من بوده، اگر هم اشتباهی صورت گرفته، با نيت و قصد اخلال نبوده"(باز هم بخیر گذشت که نیت بدی نداشته بیچاره) بعد هم گفت؛ "مبالغی كه به مسوولین داده ام بدون هيچ چشمداشت، صرفن بر مبنای رابطه ی دوستی و آشنايی"بوده(آنقدر دلم سوخت که هوس کردم باهاش "دوست و آشنا" بشم. ولله ما هم بد به "امور خیریه" نمی رسیم ها). بعد هم گفت؛ "من خودم را خادم موثق نظام می دانم"(بر منکرش لعنت! بقیه ی "دوستان و آشنایان" هم خودشون را"خادم صادق نظام" میدونند) بعد هم بی دریغ اسامی را ردیف کرد، از نماینده و رییس مجلس گرفته تا برادر رهبر و فرزند حجت الاسلام دری نجف آبادی و فرزند آیت الله مقتدایی و خلاصه، از موبایل و تلویزیون گرفته تا نیم میلیارد، همین طور داده و رفته(بیچاره چه دردی کشیده!). جالب تر از همه تکذيب مدير روزنامه انتخاب بود که هرگونه ارتباط با شهرام جون را تکذيب کرد و گفت؛ "اگر با آقای جزايری سابقه ی دوستی داشتم، مردانه از ایشان دفاع می کردم".(حالا فهمیدی به کی میگن مرد؟ نه اون خاک بر سرها که رابطه را "زنانه" تکذیب کردند) بعد هم گفت؛ مبلغی هم خدمت آيت الله محمد گلپايگانی(مسوول دفتر رهبر)فرستادم(در اینجا شهرام جون به گریه افتاد) من آقا را دوست دارم ولی ايشان ما را قابل ندانستند، چك من را پس فرستادند و دو هفته بعد هم من دستگير شدم."(این هم اسکار برای بهترین فیلم نامه!) در همان ایام مقام رهبری از مردم و مسوولان خواستند در مقابل برخی جنجال آفرينی ها هوشيار باشند!(بدبختی مردم همینه که همیشه هوشیارند، مسوولان بدبخت را بگو) بعد هم گفتند؛ "از نظر علمی ثابت شده که گسترش فساد در يک کشور با سرمايه گذاری نسبت عکس دارد"(معلومات علمی را داری؟ منظورشون این بوده که "عکسش" را در روزنامه می نویسند!)
"دیوار کوتاه" هم که پیدا شد. شخصی به اسم حسین کربلایی مدير عامل صندوق ضمانت صادرات ايران! متهم رديف دوم(این هم اسکار بهترین بازیگر نقش دوم که در رقابت تنگاتنگ با "آقای کیهان"بود) آقای کربلایی گفت؛ آقای جزايری در تصويب برخی قوانين مرتبط با امور بازرگانی در مجلس نقش داشته و حتی با استفاده از رابطه با يکی از حقوقدان های عضو شورای نگهبان، توانسته تاييديه شورای نگهبان را هم بگيرد! در مورد ۴۰۰ میلیونی هم که از شهرام جون گرفته گفت؛ "برای امور خيريه گرفتم."(بابا در این جمهوری چقدر "کار خیر" صورت میگیره و ما بی خبریم). همون روزها شیخ کروبی هم که از شهرام جون پول گرفته بود(برای مصارف خیریه البته) گفت؛ "شهرام جزايری "سرريز" پول خود را به نمايندگان مجلس می داده و بايد اسامی افرادی که بيشترين مبالغ را از ایشون دريافت کرده اند، معرفی شوند".(بابا رحمت به اون "جیب" که دویست سیصد میلیون "سرریز" داشته!)
اما برای این که تکلیف اسکار "بهترین فیلم" را هم روشن کرده باشیم، به فرمایشات عزت الله یوسفیان نایب رییس کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس توجه کن: فرار شهرام جزایری به این سادگیها در حد یک سرباز و مامور نیروی انتظامی نیست. من این را نمیتوانم بپذیریم که متهم پشت چراغ قرمز فرار کند، به خانه برود، لباس عوض کند و بعد مثل یک قطره آب شود". بعد هم اضافه کرد؛ "جالب است که یک خبرنگار دو هفته قبل از آقای جزایری می پرسد؛ ممکن است شما فرار کنید؟ و ایشان پاسخ می دهد؛ مسروق فرار نمیکند، این سارق است که فرار میکند! مثل اینکه به همه الهام شده بود که شهرام جزایری فرار می کند".(می بینی؟ داستان به سبک "رئالیسم جادوییه!)
اين شهرام جون هنگام دستگیری، ۲۹ سالش بود. پنج سال هم بوده که "بازرگان" و "مشاور" بوده. یعنی از ۲۴ سالگی شروع کرده(چیو؟). حالا هم باید ۳۴ سالش باشد. اگر البته در این مدت "صغر سن" نگرفته باشد و اینجا اونجاشو مثل "مادونا"عمل نکرده باشه!(اینم اسکار بهترین بازیگر نقش اول) اگر دستگیر نشده بود تا حالا نصف پول نفت را صرف "امور خیریه" کرده بود، و شاید هم رییس جمهور بود. مگر شهردار سابق تهران در کمال "مهرورزی" سه میلیارد بی زبون را، بدون یک سند خرج نکرد؟ دستگیر هم نشد، فرار هم نکرد، مثل بچه ی آدم رفت رییس جمهور شد. حالام که ترمزش بریده، داره گرد و خاک می کنه! از قدیم گفته اند؛ "دزد نگرفته، پادشاس".( این هم اسکار بهترین فیلم!)
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 4 اسفند 1385
نامه ی صد و شصت و هفتم
"گوستاو فون آسنباخ"(آشنباخ؟) نویسنده ی ساکن مونیخ، به توصیه ی پزشک به ونیز سفر می کند. روز اول، در سالن پذیرایی هتل متوجه ی پسری زیبا به نام "تادزیو" می شود که با خانواده ی لهستانی اش در همان هتل اقامت دارند. گوستاو که مسحور زیبایی "تادزیو" شده، از آن پس برای تماشای او، خانواده را همه جا در گردش های شهری و کنار ساحل دنبال می کند. ونیز گرفتار بیماری وبا می شود و مسوولین شهر، مساله را از مردم مخفی نگهمیدارند مبادا نظم شهر بهم بریزد و گردشگران بگریزند. گوستاو تصمیم به ترک ونیز می گیرد اما تاخیر کشتی و اشکالی در انتقال اثاثیه اش را بهانه می کند تا بماند. روز بعد به سلمانی می رود و اجازه می دهد آرایشگر موهای سفیدش را رنگ کند، صورتش را پودر سفید بزند و لبهایش را رنگین کند. آرایشگر می گوید؛ "حالا عالیجناب برای عاشق شدن آماده اند"!
علاقه ی گوستاو به تادزیو هر لحظه بیشتر می شود. با وجودی که پسر جوان تقریبن متوجه ی حس مرد شده و اغلب با نگاه و لبخندی دلبرانه از کنار او می گذرد، گوستاو اما شهامت آن را ندارد که از تماشای ساکت پسرک زیبا پا را فراتر بگذارد. او تمام روز در ساحل می نشیند و تادزیو را عاشقانه تماشا می کند. گوستاو که سخت نگران سلامتی تادزیوست، خود وبا می گیرد و روز به روز حالش وخیم تر می شود. روزی که خود را به سختی به ساحل رسانده و روی صندلی راحتی نشسته، می بیند که همبازی تادزیو، او را به شوخی روی شن ها دراز می کند و کتک می زند. تادزیو، دلخور بازی را رها می کند و به آب می زند. گوستاو می خواهد خود را به تادزیو برساند و از او دلجویی کند اما توان برخاستن از روی صندلی را ندارد. شدت اندوه و تلاش برای برخاستن، باعث سکته ی قلبی می شود و لحظه ای بعد، همان گونه که نگاهش به جهتی ست که تادزیو به آب زده، می میرد. مسولین ساحل و هتل، فورن جسد گوستاو را از پیش چشم مردم دور می کنند و پسر جوان هرگز نمی فهمد بر سر آن مرد چه آمد!
"توماس مان" این داستان بلند را دوازده سال پیش از رمان مشهورش "کوه جادو" (The magic mountain, 1924) نوشته اما حتی 21 سال بعد(1933) که برنده ی نوبل ادبیات شد، کسی از این داستان خبر نداشت. رمان کوتاه "مرگ در ونیز" در 1964، نه سال پس از مرگ "توماس مان" کشف شد، سال بعد چاپ و منتشر شد و در 1971 "لوچینو ویسکونتی" کارگردان ایتالیایی بر مبنای آن فیلمی ساخت که "دیرک بوگارد"، هنرپیشه ی انگلیسی در آن نقش گوستاو فون آسنباخ را بازی می کند. "لارنس جی کوئرک" منتقد فیلم می نویسد؛ "برخی از تصاویر "بیورن آندرسن"(بازیگر نقش تادزیو در فیلم) می تواند روی دیوارهای "لوور" یا موزه ی واتیکان در رم، آویخته شود چرا که این زیبایی، یک "ابژه" نیست- توماس مان و ویسکونتی هم چنین قصدی نداشته اند- این یک نماد زیبایی ست، درست با همان نظری که "میکل آنژ" در ساختن "دیوید" و داوینچی در خلق "مونالیزا" داشتند، همان گونه که "دانته" زیبایی "بئاتریس" را سروده است".
گوستاو فون آسنباخ در فیلم ویسکونتی یک موسیقی دان است. گفته می شود توماس مان نام "گوستاو فون آسنباخ" را از روی نام شاعری آلمانی و نام "گوستاو مالر" گرفته که هر دو تمایلات هم جنس گرایانه داشتند. موسیقی فیلم نیز بیشتر از آثار "مالر" به ویژه آداجیو، از سمفونی شماره ی پنج اوست که در صحنه ی شروع و پایان فیلم تکرار می شود. جز صحنه ای که در آن آسنباخ و دوست موسیقی دانش در باره ی زیباشناختی موسیقی مالر بحث می کنند، ویسکونتی همه جا به رمان وفادار مانده است.
"کاتیا" همسر "توماس مان" می گوید؛ "فکر داستان در طول سفر تعطیلات در ونیز، در بهار 1911 به فکر توماس آمد و همه ی جزئیات آن از همان تجربه گرفته شده. در اولین روز، در سالن عذاخوری هتل، آن خانواده ی لهستانی را دیدیم که دقیقن شبیه همان است که توماس در داستان شرح داده؛...آن پسر زیبا که حدودن سیزده ساله بنظر می رسید، لباس ملوانی به تن داشت. زیبایی او نظر توماس را جلب کرد و در تمام مدت در هتل و در ساحل، او را زیر نظر داشت و اغلب به او فکر می کرد". آن پسر جوان که از خانواده ای وابسته به دربار لهستان بود، از انتشار کتاب توماس مان بی خبر ماند اما شصت سال پس از آن سفر ونیز، وقتی در 74 سالگی فیلم ویسکونتی را تماشا کرد، گفت؛ آن مرد و نگاه عاشقانه اش را به خوبی بیاد دارد!
"مرگ در ونیز" شعری بلند و غمگینانه در ستایش زیبایی ست و زیبایی کار توماس مان در این ستایش نامه، پرداختن جسورانه به عشقی ست غیر متعارف، در زمانه ای که این گونه خواستن به یک تابو می مانست. "مان" در ژوئیه 1875 در لوبک(آلمان) به دنیا آمد. مادر توماس بر خلاف شوهرش که پای بند ایده آل های اخلاقی بود و آرمانگرایی اش به شدت بر فرزندان تحمیل می شد، هنرمندی ساده با ایده آل هایی زمینی بود. توماس برای سال های بسیار، بین دو دنیای متفاوت پدر و مادر سرگردان بود. در 1891 پدر فوت کرد و خانواده به مونیخ مهاجرت کردند اما توماس 17 ساله در لوبک ماند تا مدرسه را تمام کند. او ضمن اداره ی شرکت پدر، بیشتر وقت ها به عشقش، ادبیات می پرداخت. پس از پایان مدرسه به خانواده در مونیخ پیوست و از طریق محفل ادبی مادر و رابطه با برادرش "هاینریش مان" که دیگر نویسنده ای به نام بود، با نویسندگان و شاعران بسیاری آشنا شد. در سال 1896 همراه برادرش به ایتالیا رفتند. در اینجا بود که توماس مان به نوشتن اولین رمانش "بودنبروکس" (Buddenbrooks) پرداخت. پس از بازگشت به مونیخ، در 1903 با "کاتیا پرینگسهایم"، دختر یک استاد ریاضی کلیمی آشنا شد و علیرغم تمایلات هم جنسگرایانه، دو سال بعد با او ازدواج کرد. کاتیا در بیش از نیم قرن زندگی مشترک، در همه ی زمینه ها شوهرش را حمایت می کرد.
توماس مان در ابتدای جنگ اول طرفدار خانواده ی سلطنتی آلمان بود در حالی که برادرش هاینریش، فرانسه و دموکراسی را ستایش می کرد. به تدریج و با ظهور آثار شکست آلمان، توماس به دموکراسی گرایید. در 1933 برنده ی نوبل شد و برای ایراد سخن رانی به یک تور اروپایی رفت. اما پیش از آن که به آلمان باز گردد، خانواده اش او را از رشد سریع نازیسم در المان هشدار دادند. مان پیش از آن که در 1938 به آمریکا برود، مدتی در سواحل "ریویه را" در فرانسه و سپس در زوریخ زندگی کرد. پس از آن دو سال در دانشگاه پرینستون(آمریکا) تدریس کرد و در 1940 به لوس آنجلس، جایی که بسیاری از روشنفکران آلمانی در تبعید بودند، رفت و ضمن تدریس در دانشگاه، با هالیوود کار کرد. مان در آن سال ها با جمع "آرنولد شوئنبرگ"، "برتولد برشت"، "فرانتز ورفل" و برادرش هاینرش مان بود. همان جا بود که باز نویسی اسطوره ی "دکتر فاووست" را آغاز کرد که هنگام انتشار(1948) اشتباه فهمی هایی در مورد او به وجود آورد.
رشد کمونیست ستیزی و "مک کارتیزم" در آمریکا، باعث شد تا مان در 1952 به اروپا بازگشت و جایی در خارج از شهر زوریخ در سوئیس اقامت گزید و تا پایان عمر همانجا بماند. هنگامی که پسرش خودکشی کرد، تنها یک تلگرام تسلیت برای خانواده فرستاد و در مراسم خاکسپاری نیز حضور نیافت. توماس مان در 12 اوت 1955 در زوریخ درگذشت.
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 3 اسفند 1385
در دیزی باز است، حیای گربه کجاست؟
این درست که در جزیره ی ما "کپی رایت" وجود ندارد و "حق مولف" هم مثل سایر حقوق به سادگی "سگ خور" می شود. اما چیزی هم به اسم "شرافت" باید جایی باشد، نه؟ جدای از این که بسیار شنیده و خوانده ام که حرف ها و نوشته های افراد را چطوری برده اند و به اسم خود "چاپیده اند"، خود حقیر نحیف هم بارها مورد این نوازش قرار گرفته ام. و مثلن یک مورد خیلی آشکارش چند سال پیش رخ داد که مسوول مجله ای در ایران که فعلن تعطیل شده، با واسطه ی دوستی مطلبی خواست و من پیش کش کردم. به خیال خام این که چون خودشان طلب کرده اند، چاپ می کنند، پس مطلب را دنبال نکردم. در این دیار کفر هم که دسترسی به آن مجله نبود، پس قضیه فراموش شد. شبی در "کلن" آلمان منزل دوستی بحثی درگرفت و من چیزی گفتم که صاحب خانه با تعجب گفت؛ عین این مطلب را فلانی در مجله ی فلان نوشته! مطمئن بودم که اشتباهی رخ داده. وقتی "عین جنس" را آورد، شاخ "پیچ داری" وسط پیشانی ام سبز شد. چون مطلب، به عینه همان مقاله ی حقیر بود، تقریبن بدون هیچ تغییر، حتی در عنوان! اما نام نویسنده هیچ شباهتی با نام من نداشت، بلکه از صاحب نامان مشهور در زمینه ی شاهنامه شناسی بود! از تاریخ آن شماره ی مجله، هفت هشت ماهی می گذشت. خواهش کردم شماره ی بعدی را بیاورد، شاید با یک پوزش، رفع اشتباه کرده باشند. ولی تا سه شماره ی بعدی هم اثری از تصحیح چنین "اشتباهی" نبود. همانجا نامه ای برای سردبیر و نامه ای هم برای نویسنده ی محقق نوشتم و در کمال احترام توضیح خواستم. همان قدر که شما جواب گرفته اید، بنده هم جوابی از این دو سرور گرامی دریافت کردم.
وقتی بر سر بی نام و نشانی چون من چنین بلایی بیاید، آن هم به این آشکاری، می شود حدس زد که "در آن دیار که طوطی کم از زغن" است، چه شیر تو شیری ست! در این سال های اخیر، دیده ام که این روش مرضیه در وبلاگ ها هم جاری ست. مطلب را به راحتی بر می دارند و گاه مثله شده به نام خود می چاپند. در یک صفحه ی وبلاگ، چندان جای توضیح اسامی و مراجع و ماخذ نیست. به همین دلیل هم خود من هر جا کلامی یا جمله ای از کسی نقل می کنم به این صورت "داخل گیومه" می گذارم. گاه آنقدر عیان است که حاجت به بیان نیست و گاه هم البته به اقتضای موقعیت، توضیحی می دهم. اما ظاهرن بنا بر این است که ما همگی از شکم مادر دانشمند به دنیا آمده ایم و گویا زورمان می آید بگوییم که داشته هایمان را از چه کسی یا کسانی گرفته ایم. تردیدی نیست که هرچه من می دانم، بالاخره از کتابی و نویسنده ای و صاحب اندیشه ای فرا گرفته ام، حالا یا معلم سال اول دبستانم بوده، یا شاگرد کلاس خودم یا نویسنده و محقیق صاحب نامی از جایی در این کره ی خاکی. گاهی همین دانشمندان مادرزاد که مطالب این و آن را بدون ذکر ماخذ به نام خود چپاول می کنند، خود از این که گفته ها یا نوشته هایشان توسط دیگران چاپیده شده، گلایه هم دارند! "ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند / بانک و فریاد برآری که مسلمانی نیست"!
گویا این شیوه ی مبارک در بین هم وطنان خارج از کشور هم رایج است. برای خود من در این سال ها چندین بار اتفاق افتاده که مطلبی را که در جایی چاپ کرده ام، بعد از مدتی در جایی یا جاهای دیگری دیده ام. این درست که در این دنیای بی در و پیکر، خر صاحبش را نمی شناسد، اما همیشه هم اتفاق می افتد که این شکل دزدی ها بالاخره جایی بر ملا بشود. و شده است. از این دست خود رضایتی ها داستان های بسیاری دارم. اما این یکی که اخیرن اتفاق افتاده، به راستی نوبر است.
هفته نامه ی به شکل روزنامه و به اسم "نیمروز" در لندن چاپ می شود که در همه ی این سال ها، دو سه باری در این یا آن کتابفروشی دیده ام. چند سال پیش دوستی از سوئد تلفن کرد که داری با "نیمروز" کار می کنی؟ کجا، کی، چطور؟ گفت مطلبی به اسم تو در این شماره هست. نام و عنوان مطلب را که گفت، معلوم شد از جای دیگری برداشته اند. نویسنده که البته داخل آدم نیست تا از او اجازه بگیرند. لابد همین قدر که نامش را بالای مطلب گذاشته اند، باید افتخار هم بکند! نامه ای به مسوول روزنامه نوشتم که بعد از مدتی پاسخ آمد که؛ آقای دکتر فلانی این مطلب را به ما دادند، ما هم خیال کردیم ایشان با شما مشورت کرده اند. من البته مطمئنم که آقای دکتر فلانی چنین کاری نمی کند، و نکرده است.
دو هفته پیش، دوستی از فرانکفورت تلفنی گفت که مطلبت را در "نیمروز" خواندم. گفتم خدا پدرت را بیامرزد، این که مال هشت نه سال پیش است. گفت؛ نه! همین شماره ی هفته ی پیش! عجب! مطمئنی؟ البته که مطمئن بود. عنوان مطلب را که خواند، هوش از کله ام پرید. فوری سایت روزنامه را پیدا کردم و دیدم بله، در صفحه ی دوازده شماره 918، اولین بخش ترجمه شده ی گزارش دو خبرنگار دانمارکی آمده است. بدون هیچ نام و نشانی از نویسندگان و مترجم! حتی تصویری را که من بالای مطلب(در وبلاگ) می گذاشتم، به عینه گراور کرده بودند! تلفن مدیر مربوطه را در سایت پیدا کردم و زنگ زدم که آقا، شما دیگر چرا که ساکن اروپایید و از قوانین کپی رایت با خبرید؟ این مطلب ترجمه است. اگر نویسندگان این گزارش و روزنامه ی معتبر دانمارکی که به من برای ترجمه و انتشارش در وبلاگ اجازه داده اند، موضوع را بفهمند که "چوب در آستین من می کنند"! آقای مدیر البته معذرت خواستند و یک عذر بدتر از گناه هم آوردند که این مطلب را آقای بهنود که همکار ما هستند، به ما داده اند و ما خیال کردیم که ایشان با شما صحبت کرده اند. من البته خیال نمی کنم اقای بهنود چنین کاری بکند و در صورتی هم که ایشان این مطلب را پیشنهاد کرده باشد، منظورش این نبوده که شما بدون اجازه از نویسنده و مترجم و بدون نام آنها مطلب را در روزنامه تان بچاپید. گفتند؛ می بخشید، در شماره ی بعدی جبران می کنیم و توضیح می دهیم.
سه شب پیش یکی از همان ژورنالیست های صاحب مقاله تلفن زد. همین قدر که سلام گفت، بند دلم پاره شد. خوشبختانه معلوم شد برای کار دیگری تلفن کرده و ظاهرن یا مطلب را ندیده و یا با بزرگواری به روی مبارک نیاورده و گفته بابا، اینها چه کارشان روی حساب و کتاب است، که این یکی باشد. بعد از تلفن، فوری به سراغ سایت مربوطه رفتم. در شماره ی 919 روزنامه، بخش دوم و سوم را چاپیده بودند و البته هیچ توضیح و پوزشی هم نبود، سهل است، نام مبارک بنده را هم بالای مطلب گذاشته بودند. یعنی از رسوایی اولی هم بدتر. دست کم قبلن می شد گفت، اسامی جا افتاده. ولی حالا نه فقط من به عنوان نویسنده ی مطلب قلمداد می شوم و دزد آشکار مطلب دیگران، بلکه دوستان و آشنایان هم چنین استنباط می کنند که بنده به جمع همکاران "نیمروز" پیوسته ام!
ئی میلی به حضرت مدیر زدم و محترمانه به مذاکرات تلفنی و قول ایشان در مورد پوزش و تصحیح، اشاره کردم و نوشتم لطفن ترتیبی بدهید که حق نویسندگان مطلب ادا شود و بنده به دزدی متهم نشوم. تا امروز که پنج روز می گذرد، پاسخی از مدیر محترم "نیمروز" نرسیده. با این حال پریشانی من سر جایش هست. باعث تاسف است! وقتی ما دنبال فرصتیم تا کسی رویش را بگرداند و تکه ای از بیسکوئیتش را برداریم، حق داریم به دیگران و مثلن به رژیم جمهوری ایراد بگیریم؟ شاید برای یک بار هم شده باید شرم و حیا را کنار بگذارم و به دو نویسنده ی گزارش خبر بدهم تا از طریق قانونی اقدام کنیم! نظر شما چیست آقای مدیر؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|