خانم پیرزاد ما را درست دیده، مریم خانم. من و تو هم در وجود شخصیت های قصه اش خود را در آینه می بینیم. پس گلایه مان از چیست؟ در نوشته ها و گفته هامان از "دریدا" و "فوکو" و "پیر بوردیو" نقل قول می آوریم تا بگوییم به عصر "مدرنیته" تعلق داریم؟ گفتن از فوکو همانقدر نشان از "مدرنیته" دارد که با کت و شلوار دو میلیونی پشت بنز کوپه نشستن و پشت چراغ قرمز، راننده جلویی را که دو ثانیه دیر تکان خورده، با یک کرور فحش های چارواداری نواختن! نوشتن از دریدا همانقدر نشان از مدرنیته دارد که روی سنگ های مرمر کف سالن خانه ی یک میلیاردی مان در ولنجک، سفره ی "ام البنین" انداختن و "بدبختان" را "اطعام مساکین" کردن!(سهراب و آرزو هم از مستمندان "دستگیری" می کنند!) یعنی "سهم امام"! یعنی "زکوة"! آن وقت همه مان به هزار و یک حقه بازی از دادن مالیات به دولت سر باز می زنیم! زکی سعادت ما و "جامعه ی مدنی" مان!
ما نشسته ایم تا یک نفر شهامتش را پیدا کند و چراغ اول را روشن کند، پا به میدان بگذارد و یخ "عادت های کهنه" را بشکند و زخم زبان ها را بجان بخرد، و بعد یکی دیگر و سومی و چهارمی و ... تا کم کم به "امروز" و فردا "عادت کنیم". وقتی در پیله ی "سنت" نشسته باشی، تغییر و "دگرگونی" ترس و توهم می آفریند، مریم خانم! "بچه که بودم از دریا می ترسیدم .... هنوز هم می ترسم. زیادی گنده است، نه؟ هی در حال عوض شدن. هیچ وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلی شده، نه؟"(عادت می کنیم، ص ۷۸). خواستن آنچه نداریم، سرآغاز تشویش است و تلاش برای به دست آوردنش ابتدای هراس. نخواستن اما و پذیرش، عین دراز کشیدن در گرمای آفتاب پشت پنجره ی زمستان است، رخوتناک و خواب آور. سنت ها سر جای خود چون قلعه ای محکم و امن، پابرجا ایستاده اند. امان از این دست ها، امتداد آغوش گرم مرغ، حلقه شده به محبت بر گرد تن جوجه ها. اینها ما را از سوز سرما و تف گرمای زندگی در امان می دارد! ما جوجه ها میان این "بسته ی مهربانی"، پریشانی های پست و بلند راه رفتن بر پاهای خود را تنها از زبان مادر "می شنویم"، مثل قصه ی "گربه ای که دم علم کرده" و در همان محدوده ی بسته می بالیم و بزرگ می شویم و همانجا هم می میریم، با کله هایی بزرگ و دست و پاهایی لاغر!
کندن از این سنت دیرپا که از اسطوره و حماسه تا اینجا همخانه ی ما بوده، دلی به وسعت اقیانوس می خواهد، مریم خانم. هرگز از خود پرسیده ای چرا "تهمینه"ی سمنگانی(تورانی، غریبه!) وقتی در تاریکی شب وارد خوابگاه رستم(ایرانی، خودی) می شود و "بفرما" می زند که "تو رایم کنون، گر بخواهی مرا"، زنی ست "پاک و بی باک"؟ چرا رودابه ی کابلی(نواده ی ضحاک، غریبه) وقتی گیسو می اندازد و "زال"(ایرانی، خودی) را به اتاق خود می کشد، زنی ست "پاک و مقدس"؟ یا ... چرا وقتی "سودابه" ی هاماورانی(غریبه) برای خاطر کاووس(شاه ایرانی، خودی) در مقابل پدر می ایستد و کاووس را از بند و جادو می رهاند، "دلیره"ی پاک و بی نظیری ست، اما همین سودابه وقتی عاشق سیاوش می شود، به یک فاحشه ی بی ناموس سودا زده ی فاسد استحاله پیدا می کند؟(لابد از وقتی زن کاووس شده، "مال" ماست، "ایرانی" شده و باید دست از "جنده بازی" فرنگی اش بردارد، نه؟). چرا تمام این زنان "شجاع" و "مقدس"، مادر تمامی قهرمانان ما، "غیر ایرانی"اند؟ و یک زن ایرانی هم که مثل "گردآفرید" پیدا می شود، چند لحظه ای در لباس مردانه و در میدان جنگ می درخشد و بعد، گم و گور می شود؟ (لابد کلاه خود که از سرش افتاد و مویش پیش چشم نامحرم آشکار شد، باید برود گم شود که اشعه ی موهایش "مرد"ها را تحریک نکند، نه؟) یعنی "زن ایرانی" نه هرگز عاشق شده نه معشوقه! مگر از دور، بی وصال معشوق، بی لمس و بوس و کنار! "لیلی" شده به افسانه، "شیرین" مانده در خواب فرهاد، اما "ویس"؟ استغفرلله! تو که زن ایرانی هستی، حتی اسم این "بی حیا" و فاسقش "رامین" را شنیده ای؟
این تمامیتی که ما می طلبیم، چیزی شبیه "سهراب زرجو"ست، تنها یک "رویا"، یک "ارزو"! تن ما انباشته از وهم ترسناک جدا شدن از مادر "سنت" است. این است که مانند کلاریس باز هم با همین "آرتوش" می سازیم و به این دلخوشیم که تنها در فاصله ی اندک میان خواب بچه ها و خاموشی چراغ ها، با آرزوهامان خلوت کنیم. امیل می آید. ملخ ها هجوم می آورند. ملخ ها می روند. امیل می رود و کلاریس دوباره روی تاب می نشیند و "آسمان صاف، بی لکه ای ابر" را تماشا می کند.(آقای منتقدی نوشته بود؛ "کلاریس با تقوا"! لابد تمام مدت که قصه را می خوانده نذر و نیاز هم کرده که؛ مبادا کلاریس "بی تقوا" شود و به امیل بگوید؛ "دوستت دارم"!) تو هم می توانی مثل "کلاریس پرهیزگار" دلخوش باشی که قدت بلند است و بخاطر قد شوهرت مجبور نیستی کفش پاشنه بلند بپوشی! همین کافی نیست؟
ولی همه چیز آنقدر ها هم ناامید کننده و سرد نیست، مریم خانم، هست؟ اگر کلاریس ها و آرزوها جزایر کوچک تنهایی اند، می شود اما روی نیمکت که نشسته اند و به آسمان بی ابر نگاه می کنند، به این فکر کنند که فردا با خانم نوراللهی تماس بگیرند و به شکلی این "تن – ها" را به "جمع" برسانند. جزایر کوچک به هم بپیوندند. شاید باعث شد که "دیگران" هم بپذیرند تا یک شب در میان "چراغ ها را خاموش کنند" و کم کم از "عادت قدیم" بیافتند و به روشی تازه "عادت کنند". (البته اگر در میانه ی کار دعوا نشود و "درد مشترک" در دعوای "افراد" گم نشود و تشکل خانم نوراللهی به بن بست نرسد!)
جایی(در خاطره) آرزو به پدرش می گوید؛ "چقدر از ماه منیر می ترسی؟"! پدر می گوید؛ "نمی ترسم، دوستش دارم. شاید هم می ترسم. فرقش کجاست؟". راستی فرق "دوست داشتن" با "ملاحظه از روی ترس" چیست؟ این "قاب"های روی دیوار اتاق ما، از روی "عشق" است یا از ملاحظه و ترس؟ کلاهمان را برای خانم پیرزاد از سر برداریم که به این گستردگی و در عین ظرافت ما را نقاشی کرده است. از "شازده احتجاب"(۱۳۴۸) تا "زویا پیرزاد"، هیچ داستان ایرانی را دوبار نخوانده بودم! هنگام خواندن برخی جاها(مثل قسمت هایی از وبلاگ "آیه") وجودم از خنده ی هراسناکی پر می شد؛ "... در ضمن فکر نکنید بابام بعد از ازدواج خیلی عوض میشه ها. نه! فقط یک کمی عوض میشه. فقط در مورد مامانم. والا برای خانم های دیگه هنوز هم در باز می کنه و پالتو میگیره و همچین قشنگ درباره ی ستم تاریخی به زن حرف میزنه که من هم که میدونم داره خالی می بنده، اشک توی چشمام جمع میشه".جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵
نامه ی صد و شصت و ششم
چقدر به این "فرنگ رفته"ها ایراد می گیری، مریم خانم؟ وقتی اتاق من در "فرنگ" پر است از سفره ی قلمکار و قاب خاتم و گلدان نقره و گلیم بختیاری و...، از "سوپر ایران" سر خیابان آبلیموی یک و یک و آجیل مشکل گشا و لواشک آلو می خرم و میرزا قاسمی و کشگ و بادمجون را در رستوران "حافظ" می خورم و در خانه به "معین" و "شهرام شب پره" گوش می دهم و از تلویزیون ماهواره، فردین و بیک ایمانوردی تماشا می کنم و... بیرون هم نمی روم مگر برای مراسم شب یلدا در "سالن میهن" یا کنسرت گوگوش در "کاباره ی تهران" یا... و سالی یکی دوبار هم یک بلیت رفت و برگشت از آژانس مسافرتی "وطن" می خرم و یکی دو ماهی در ولایت سر می کنم و ... ، بیست سال که سهل است، تو بگو چهل سال! این خانه ی "همان سال ها"ی من است که بعینه به جایی در اروپا و آمریکا منتقل کرده ام. در "همان سال ها" هم "فریز" شده ام. آن بنده خدایی که در خانی آباد "امروز" تهران زندگی می کند از بسیاری جهات از من "متجدد"تر است! گیرم که پزشک جراح هم به وطن برگردم، یکی هستم مثل دکتر محمودی(بدون دخترم، هرگز!).
آنچه تو در طلبش می سوزی و می گدازی، هنوز هم بصورت یک "نیاز"، در نیامده. گرسنگی که آمد، از هر سوراخ سمبه ای هم شده تکه نانی گیر می آوریم تا به سق بکشیم. جایی که خانواده، همسایه و همه ی شهر در ارزش های گذشته سیر می کنند، فکر به افق های تازه در حد یک آرزو باقی می ماند. آرزو در نفس خود البته چیز بدی نیست، به شرطی که روی زمین ببالد، نه در آسمان!
من و تو در تمام این صد ساله ی اخیر، پیوسته خواسته ایم میان "مدرنیته" و "سنت" پل بزنیم، "محمد" را به "مارکس" وصل کنیم و علی را به سوسیالیسم و به قول پیشروانمان "خوبی" های "مدرنیته" را سوا کنیم و "بدی" هایش را در سطل آشغال بریزیم! به فکرمان هم نرسیده که ما "خوبی" و "بدی" مدرنیته را هم با ترازوی خودمان(سنت) سوا می کنیم. وگرنه در ترازوی "مدرنیته" این مفاهیم به گونه ی دیگری تاویل و تفسیر می شوند. تو که می خواهی با مرد "غریبه" برقصی، اول باید سنگ ها را با خودت وا بکنی که در آغوش یارو، ذهنت پریشان "خیانت" به شوهرت نشود. کسی که این رقاصی را علم کرده، "خیانت" را جور دیگری ترجمه می کند. کله معلق زدن در آب، با مایوی دو تکه در حضور تماشاگران مرد و زن(غریبه) در جهانی که این پدیده را خلق کرده، "فاحشگی" محسوب نمی شود. به آب زدن با چادر و چاقچور و روبنده هم به قول افغان ها "آب بازی"ست، نازنین، نه شنا! سنت و مدرنیته دو خیابان موازی ست که هرگز به هم نمی رسند.
"فمینیسم" اگر ناسزا گفتن به مردها و قربان صدقه ی زن ها رفتن باشد که خوب، خیلی از ما "مرد"ها از پر قنداق "فمینیست" هستیم. دیده ام بسیاری از خانم های "فمینیست وطنی" در خانه ی مردشان به عینه مادر من رفتار می کنند. منتها گاه قری می زنند و متلکی به آقا می پرانند تا "حقوق پایمال شده" از یادشان نرود. با قر و لند و نفرین و بد و بیراه، چیزی به دست نمی آید، حتی "انرژی هسته ای"! فریدون داشت به "کندی" و آمریکایی ها فحش میداد که؛ ببین این حیوانات ماقبل تاریخ، با سیاهان چه رفتاری دارند! قاسم گفت؛ "فکر کن اگر امشب آبجی خوشگله ات با "سیدنی پواتیه"* به خانه بیاید، چه خواهی کرد"!
ما تخته بند این فرهنگیم. حتی وقتی تمام روز چون "کلاریس"(چراغ ها را من خاموش می کنم**) در خیال و "آرزو"ی رهایی سیر می کنیم، شب از ترس گرگ "بی عفتی" و اژدهای "گناه"، به دامان مادر(سنت) پناه می بریم. "آرزو"(عادت می کنیم**) هم مثل من، تو و همه ی دیگر، با همه الدرم بلدرم هایش، عاشقانه به سنت وفادار است. ماشین را بهتر از آن "ریش بزی" پارک می کند، دیوار اوسای گردن کلفت را با کلنگ ویران می کند(دیوار را اینجا بساز که "من" می گویم!)و... اما در همان معاملات ملکی "پدر" کار می کند و تزیین دیوار دفترش، قاب عکس پدر است(گیرم شاه و رهبر نباشد، "مرد" که هست!). "شیرین مساوات" هم با همه ی نفرتی که از مردان بروز می دهد، وقتی اسفندیار گمشده اش، دوباره پیدا می شود، "گناه"ش را می بخشد و از شادمانی اشک می ریزد!
"کلاریس" از زندگی یک نواخت با "آرتوش" خوشنود نیست، "پنهانی" به "امیل" دل می بندد و از این حس زیبا مثل گربه ای که سبیلش را زده باشند(در آشپزخانه) دستش می سوزد، قهوه اش سر می رود، لیوانش می شکند... ولی تنها در لحظات کوتاه خوابیدن بچه ها و شوهرش تا خاموش کردن "چراغ ها" به خود اذن "اندیشیدن" به "گناه" را می دهد و در انتها در همین آشپزخانه نزد آرتوش می ماند! ("نیاز" کو تا "بند"ها را بگسلیم؟) سینه هامان از ارزش های گذشته انباشته است، مریم خانم. افتخارمان هم از بد حادثه به همین ارزش هاست. آرزو "کجی" و "نظر قربونی" به شیرین می دهد تا برای دفع بلا به "پژو"یش بیاویزد! در ۴۱ سالگی جرات نمی کند به مادر و دخترش بگوید برای شام با مردی قرار دارد! این شیرین نیست که برای اتومبیل "پژو"یش (سمبل مدرنیزم)"نظر قربونی"(نشانه ی عهد بوق) طلب می کند و این مادر و دختر "آرزو" نیستند که مانع او می شوند تا از رابطه اش بگوید. این حجاب درونی آرزوست که بر حضورش سایه انداخته. این "زن امروزی" که "کار مردان" می کند و شرق و غرب تهران را به هم می دوزد و از محسن مفنگی، کارمندش تا "اوسا بنا"ی گردن کلفت، جلویش لنگ می اندازند، از درون به جایی در همان زیر زمین ها و طاق ضربی های گچ بری شده و اشیاء قدیمی و یادگارهای در جعبه مانده و عکس های در قاب و... که شیفته وار تماشایشان می کند، تعلق دارد.
آن که از صمیم قلب آرزوی "آبگوشت" دارد، در نزدیک ترین رستوران به جوجه کباب راضی نمی شود. کمبود انگیزه ناشی از نیاز باعث می شود که کلاریس و آرزو خسته و بی حوصله، در اولین کوچه ی فرعی بپیچند و بروند وردست مادرها و مادر بزرگ هاشان. سهراب اگرچه ساکن خیابان سپه "امروز" است، جاگوار سوار می شود و برای هر دری "دستگیره" ای مناسب و همخوان دارد و...، اما درشکه ی "یادگار اولین سفر جدش به فرنگ" را در حیاط پشتی مغازه اش نگه می دارد.(جدم اولین کسی بود که از خارج "دستگیره و قفل" وارد کرد. بعد پدر بزرگم، بعد پدرم، حالا هم من!). تضاد فاحش را می بینی؟ جد من رفته فرنگ و از آنجا "قفل و دستگیره" وارد کرده، و من هم از آن "سفر به فرنگ"، یک "درشکه" یادگار دارم. و پژوی شیرین بجای "بیمه"، نظرقربونی (یا بیمه ی حضرت عباس!) دارد!
همه ی ما سرایداران افتخارات سنتیم. این صوفی قرن بیست و یکم که پس از سال ها زندگی در فرنگ را رها کرده و به ایران بازگشته تا "قفل و دستگیره" فروشی پدر را اداره کند، دیزی و استیک، هر دو را می فهمد و "دستگیره" هایش روی همه ی درها هست ووو، به ده قرن پیش، به دوران یعقوب لیث صفار و عهد عیاران "نان و پیاز" خور تعلق دارد. "نه فضولی می کند، نه سوال بیجا، نه بازپرسی"، ..."دهنی که همیشه برای لبخند آماده است". مردی "اثیری" که دانشکده ی پزشکی را در اروپا رها می کند چون نمی خواهد "از بیماری دیگران ارتزاق کند"(خداوندگارا! این مرد "آرزو" آنقدر نازنین است که مرا هم به هوس شوهر می اندازد. فکر کنم دیگه وقتشه!). عجیب تر آن که این "مرد ایرونی" با وجود عشق و علاقه به آرزو، حتی هوس بوس و بغل هم نمی کند.(همین مانده که زنی در "رمان" خانم پیرزاد، تن به بوسه ی مردی نامحرم بدهد! الله اکبر! "درهای بهشت بسته می شد/ مردم همه می جهنمیدند")!
ناتمام
***
*سیدنی پواتیه، هنرپیشه ی سیاهپوست هالیوود در فیلم "حدس بزن چه کسی برای شام می آید".
**"چراغ ها را من خاموش می کنم" و "عادت می کنیم"، دو رمان خانم "زویا پیرزاد".پتج شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
عمر!
گاه در یک لحظه کاری می کنیم که یک عمر عواقبش را پس می دهیم. تجربه؟ هاه! یک عمر طول می کشد تا به آنچه می خواهی باشی، نزدیک شوی، آن وقت ...
نع ع ع ع ع!
سفر، نه مقصد!
بهتر که ندانی که گفته اند: "قهرمان کسی ست که در لحظه ای که لازم است کاری صورت گیرد، دست به عمل می زند، بی آن که به عواقبش فکر کند". اغلب خیال می کنی این "آن لحظه" است، و لحظه ای بعد می فهمی "آن لحظه" نبوده!
عکس العمل نشان دادن بسیار ساده تر از فکر کردن است!
یک چیز اما روشن است! مرز میان قهرمانی و باخت، به قطر یک تار موست. هرچقدر هم که نازک ببری، باز دو طرف دارد!
منا: شما عصبانی هستید؟ ... نوشته تان لحن عجیبی دارد...
- ابدن! / لذت به راه است / نه به "رسیدن"! / دفعه ی دیگه که به دنیا اومدم / میخوام از اولش قدم بزنم!
منا: فکر نمی کنید اگر نمی دویدید، تصمیم می گرفتید دفعه ی بعد، تمام راه را بدوید؟
- نوچ ! / در هر قدم می نشستم / با فنجانی قهوه / زندگی را از پای انسان تا سر درخت / تماشا می کردم / لذت هر لحظه را جرعه جرعه سر می کشیدم / تا قدم به لحظه ی بعد بگذارم. / یادت باشه: "آوازه خوان،... نه آواز"!دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵
نامه ی صد و شصت و پنجم
با چند ئی میل و تلفن اتفاقی که این روزها با قزوین رد و بدل کردم، باز یاد "جزی جون" افتادم. رواابط نزدیک قزوین با اصفهان به دوران صفویه باز می گردد. این که قزوینی ها چه بر سر شاه اسماعیل آوردند که پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کرد، باید از خود قزوینی ها پرسید. شاید هم دلبری اصفهانی ها باعث انتقال پایتخت شد. با وجودی که قزوینی ها و اصفهانی ها یک خصلت مشترک تاریخی دارند که هر کجای دنیا بود، می توانست باعث یک دشمنی دیرینه شود، اما در تاریخ پانصد ساله ی اخیر ما جایی دیده نشده که یک قزوینی از اصفهانی ها خاطره ی ناخوش آیندی داشته باشد، و بالعکس! که گفته اند؛ "چاقو دسته اش را نمی برد"!
این که ریشه ی تاریخی آن خصلت شیرین مشترک، در کجاست، چندان روشن نیست اما به حساب تاریخی می شود اینطور استنباط کرد که وقتی شاه اسماعیل به فکر انتقال پایتخت افتاد، جمعی از اولیاء امور دربار را که قزوینی و "مورد اعتماد" بودند، با خود به اصفهان برد. بقیه اش را کم و بیش می شود حدس زد! اما چرا در فرهنگ عامه، قزوینی به این خصلت بارز مشهور شده و کمتر از اصفهانی سخن به میان آمده، شاید نظریه ی "جزی جون" همدوره ی مدرسه ی ما درست باشد.
جزی زاده، که هر کجا هست، به سلامت باشد، رفیق بسیار ساده دلی بود و در عین حال طنزی داشت، عجیب گزا و موجز. او می توانست با یک کلمه معلم و کلاس را از خنده تعطیل کند و در عین حال با لبخند ساده دلانه ای به همه که از خنده کف کلاس افتاده بودند، با تعجب نگاه کند و مدام بپرسد؛ "مگه راست نیمیگم؟". جزی زاده را "جزی جون" صدا می کردیم. از ساده دلی اش همین بس که به دنبال شنیدن جوک های مشهور، یک بار هم بار سفر بست که یک هفته ای می روم رشت! دو روز نشد با سر و روی باندپیچی شده برگشت! داستان این سفر کوتاه و پر ماجرا را باید از زبان ساده دلانه ی خودش می شنیدی. هنوز هم هر گاه یاد "جزی جون" می افتم، بی اختیار از خنده می ترکم. اگرچه بخاطر آن ساده دلی بر حال "جزی جون" بایستی گریه می کردیم. از همان زمان اصطلاحی درست کرده بودیم که می گفتیم؛ "رفت رشت، زخمی برگشت".
عبید داستانی دارد از یک طلبه که داشت رساله ای می خواند. آنجا نوشته بود؛ ریش مرد اگر بلندتر از یک قبضه باشد، دلیل حماقت است(یک قبضه، به اندازه ی چهار انگشت بسته). طلبه ریشش را از زیر چانه مشت کرد، دید خیلی بلند تر است. دنبال قیچی گشت، نیافت. ریش اضافی را روی شعله ی "لامپا"(چراغ های نفت سوز آن زمان) گرفت. آتش به ریش افتاد و بسرعت بالا رفت و صورت طلبه را هم سوزاند. حجت الاسلام در حاشیه ی رساله نوشت؛ "به تجربه ثابت شد". حالا حکایت جزی جون ماست!
باری، "جزی جون" در پاسخ این معما که چرا قزوینی ها به آن خصلت مبارک مشهور شده اند و حق اصفهانی ها پایمال شده، می گفت؛ "آخه قزوینیا دستی بده ندارند. اما اصفانیا اهلی بده و بسون اند"! بعد هم که همه می خندیدند، زیر لب اضافه می کرد؛ "اونوخت به ما میگن، خسیس"!
اما پرسشی که باعث این همه توضیحات شد، هنوز هم سر جایش مانده. می دانیم که ایل و تبار صفوی، جد اندر جد سنی بودند اما شاه اسماعیل مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران کرد. بعد هم انتقال پایتخت از "قزوین" به "اصفهان" با وصفی که در بالا گذشت، بعد هم که سر و کله ی انگلیس ها (که خود در "قزوینیت" در اروپا شهره ی شهر اند) برای اولین بار در تاریخ ما پیدا شد، "برادران شرلی" و بقیه ی قضایا. به راستی کدام یک از این عوامل باعث شد تا ما از دوران صفویه به بعد، در همه ی زمینه ها رو به "عقب" داشته باشیم؟ قزوینی ها؟ اصفهانی ها؟ انگلیس ها؟ یا هر چهار تا؟جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵
به بهانه ی سالگشت بهمن (بخش آخر)
رابرت لباس آلیس را تکه پاره، در سطل آشغال پیدا می کند. آن را به دفتر راکی می برد. - آره، خودشه! - خوب، کاری براش نمی کنی؟ میشه همه را خواست و مقصر را پیدا کرد. - اونا این کار را نکرده اند! - از کجا میدونی؟ - چون خود من کردم! – چرا؟ - برای ایجاد هیچان! - ولی این یه رقابته، اینطور نیست؟ - شاید برای تو باشه، ولی نه برای تماشاچیا. فکر می کنی مردم بلیت میخرن تا رقص تو را در دو قطره آفتاب تماشا کنن؟ یا آلیس را در یه لباس شب، شبیه ملکه "آن"؟ آنها تخمشون هم نیس که برنده تویی یا جیمز یا رابی یا... اونها میخوان رنج و بدبختی تماشا کنن تا حس کنن زندگی خودشون یه کم بهتره. - ولی ماها غرق کثافتیم، کنترل پاهامون را نداریم، اینا فاجعه نیست؟ - چرا هست، فقط کمی نمک میخواد. تراژدی! مصیبت! وقتی آلیس مث کسی که به مجلس رقص کاخ بوکینگهام رفته، لباس بپوشه، کسی مصیبت را باور نمی کنه!
رابرت از دفتر راکی خارج می شود. آلیس منتظر اوست. دست رابرت را می گیرد و به انبار لباس می برد. - با من مهربون باش. حرف بزن. منو بغل کن، رابرت. شرطم را در بیار، منو ببوس. حرف بزن. - در مورد چی؟ - خودت. کجا به دنیا آمده ای؟ - شیکاگو. - من هیچ وقت آنجا نبوده ام. منو ببوس. در مورد پدرت بگو. - اون مرده، دارو ساز بود. - چرا تحریک نمیشی، راستش کن. منو ببوس، بغلم کن. - ممکنه سر برسن. - مهم نیست، نگام کن، رابرت. خواهر و برادرم داری؟ - نه. - من یه برادر داشتم، مرد. حدس بزن اسمش چی بود. – نمیدونم. جورج؟ رابرت؟ - نه! ... صدای آژیر. رابرت فورن از جا بر می خیزد. آلیس روی زمین نشسته، مایوس نگاهش می کند. گلوریا می بیند که آلیس و بعد رابرت از انباری بیرون می آیند. در استراحت بعدی، گلوریا به اتاق راکی می رود و با او می خوابد. بیرون می آید، دست جوئل، زوج آلیس را می گیرد. به الیس اشاره می کند و به رابرت می گوید؛ زوج تازه ات را بردار و برو برقص!
طی ۴۲ روز، ۱۰۰۰ ساعت رقصیده اند. هنوز ۲۱ زوج باقی مانده اند. همه مثل گرگ گرسنه ای در انتظار افتادن شیر، مراقب کوچک ترین حرکات یکدیگرند. این بار نوبت کیست تا از خستگی زانویش خم شود، قامتش روی پاها فرو غلتد و بقیه افتادنش را تماشا کنند. همه به هذیان گویی افتاده اند. - یه کم بخواب. – نمیتونم. - چیزی لازم داری، منظورم برای پاهات؟ - آره، شاید یک اره! در وقت استراحت جوئل چمدانش را می بندد. گلوریا - مثلن داری چیکار می کنی؟ - همونی که می بینی و فکر می کنی. لباس عوض کرده ام، وسایلم را جمع کرده ام، چمدونم را می بندم و میخوام برم. - برای چی؟ - کار پیدا کرده ام. ده روز کار در یک وسترن! - ولی تو نمی تونی اینطوری منو تنها بگذاری. - راستی؟ پس وایستا و تماشا کن. گلوریا را کنار می زند و با چمدانش از در خارج می شود. گلوریای بدون زوج، می تواند ۲۴ ساعت تنها برقصد. در این فرصت باید زنی به زمین بیافتد تا گلوریا جایش را پر کند. چشمش به پا و صورت و حرکات و احوال یکایک زنان است. در وقت استراحت به دفتر راکی می رود؛ اگه کسی را پیدا نکنم چی میشه؟ - هنوز ۱۱ ساعت وقت داری. - ساعت را بلدم بخونم. اگر زوج پیدا نکنم چی؟ - تو مقررات را می دانی. - ولی تو میتونی عوضش کنی. – نه! مردم باید به چیزی باور داشته باشند تا بیایند. تا ادامه بدهند. هرچیز دیگه ای میتونی بخوای، ولی تغییر قوانین، نه!
دور بعد، زانوهای زن ملوان کم کم سست می شود. چشم ها همه به اوست. گلوریا مراقب است. با وجودی که ملوان زتش را محکم بغل کرده، زن می لغزد و روی پای خود مچاله می شود. او را از صحنه بیرون می برند. گلوریا به سراغ ملوان می رود. دست یکدیگر را می گیرند و رقص ادامه دارد. بعد از استراحتی کوتاه، باز نوبت ده دقیقه راه رفتن دور صحنه است. سه زوجی که آخر به خط برسند، از بازی خارج اند. در دقیقه ی هشت، گلوریا ناچار می شود ملوان را روی شانه ی خود بکشد تا عقب نمانند. - راه برو لامصب. از باختن خسته شدم. اما چیزی میان سینه ی ملوان به شدت تیر می کشد. به جان کندن خود را سر پا نگه می دارد. گلوریا او را بر دوش، به آخر خط می کشاند. آنها جزو بازنده ها نیستند اما ملوان دیگر نمی تواند ادامه دهد. خداحافظ دریانورد! گلوریا دوباره تنها می شود! آلیس ملوان را که روی دست، از صحنه بیرون می برند، تماشا می کند. نگاه رابرت و گلوریا با هم تلاقی می کند. وحشت این که رابرت رهایش کند و به گلوریا بپیوندد، آلیس را می لرزاند. توان روحی اش از دست می رود. می شکند. با لباس، زیر دوش می ایستد و به پیراهنش صابون می کشد. راکی با آرامش آلیس را از زیر دوش بیرون می آورد.
همه به صحنه باز می گردند. آلیس هم از بازی خارج شده. گلوریا و رابرت دوباره به همدیگر می رسند. در وقت استراحت بعدی، راکی هر دو را به دفتر خود دعوت می کند. - من یک فکر عالی دارم که هم به نفع شماست و هم به نفع ما. در عین حال تماشاگران را هم به هیجان می آورد... - میخوای بذاریمان تو قفس؟ - شوخی نمی کنم. – کی شوخی کرد؟ - میخوام شما دو تا با هم ازدواج کنین. همین جا، کف صحنه. یه عروسی عمومی. میتونین بلافاصله بعد از برنامه از هم جدا شین. من به اثرش روی تماشاگران فکر می کنم. تماشاگر بیشتر، هیجان و پول بیشتر. خوب، چی میگی رابرت؟ - نمیدونم! گلوریا: میگه نه! راکی به رابرت نگاه می کند؛ همیشه اون جای تو تصمیم میگیره؟ گلوریا فریاد می زند: آره، همیشه. راکی به رابرت می گوید؛ شاید بهتر باشه من با گلوریا تنها صحبت کنم. تو با فکر من موافقی، اینطور نیست رابرت؟ - من چنین چیزی نگفتم. رابرت بیرون می رود. راکی و گلوریا تنها می مانند. - مشکل تو چیه؟ می ترسی ازدواج کنی؟ - من ازدواج نمی کنم، حالیت شد؟ - این یه معامله س، لعنتی! به نفع تو هم هست. لباس های تازه، هدیه های مجانی ...لباس سفید عروسی ... - و با این آشغال ها باید چکار کنم؟ - بفروششون ابله! من میتونم کمکتون کنم. شاید دویست، سیصد دلاری در بیارین. دست کم میتونی از اینجا با سکه هایی که براتون می اندازند، بیرون بروی. - آره؟ میتونیم برنده بشیم! - گوش کن عزیزم! من سال هاست در این شغلم. شاید شکل و شمایل یه برنده چندان یادم نیاد. ولی خوب میدونم یه بازنده چه شکلیه. - تو یه حرومزاده ای! زوج برنده هر کدوم ۷۵۰ دلار می گیرن، اینطور نیست؟ - چرا، منهای مخارج و صورتحساب ها. - صورتحساب ها؟ کدوم صورتحساب ها؟ - برنامه خرج داره، عزیزم. شستن لباس ها، تلفن، برق، پزشک، پرستار، مخارجی که برای هرکدوم از شما شده، از این پول کم میشه. گلوریا به صورتحساب ها نگاه می کند. - ما باید اینها را بپردازیم؟ - اگر برنده بشین. بازنده ها پولی نمی پردازن. ما اینجا کلاه سر کسی نمیذاریم! گلوریا مات، دور و بر را نگاه می کند؛ - خدای من! چه نتیجه ای! چه شاهکاری! در را باز می کند و صورتحساب ها را به دست رابرت می دهد.
گلوریا هم چمدانش را می بندد. جوراب های ابریشمی اش را پیدا نمی کند. به رابرت که ایستاده و تماشا می کند، می گوید؛ چرا واسادی زل زدی؟ کمک کن پیداش کنم. من بدون اون جوراب ها از این سوراخ بیرون نمیرم. این آخرین جفتی یه که دارم. رابرت جستجو می کند و جوراب ها را در چمدان دیگری می یابد. هنگام بیرون کشیدن، جوراب پاره می شود. گلوریا لحظه ای می ماند و در هق هق گریه می شکند. سر جایش می نشیند. رابرت تلاش می کند او را تسکین دهد؛ واقعن متاسفم. شاید بشه دوختش. کیفش را در می آورد؛ نگا! من هنوز ۷۲ سنت دارم. - خفه شو! لحظه ای بعد، گلوریا سرش را بالا می گیرد و می گوید؛ فراموش کن! این واقعن برای جوراب ها نیست!
گلوریا و رابرت از سالن بیرون می ایند. در هوای آزاد می ایستند. دور و بر را تماشا می کنند. بعد از دو ماه سر کردن زیر یک سقف، حالا به هوای آزاد رسیده اند. اما واقعیت زندگی همین بیرون، در هوای آزاد است. اینجا دیگر از غذای مجانی خبری نیست. نه کاری هست و نه در آمدی! خیابان، ساحل،... پیرمردی شندره پندره و مست از کنارشان می گذرد. این واقعیت زندگی در هوای آزاد است! رابرت به نرده های کنار آب تکیه می دهد. گلوریا ساکت کنارش می ایستد. رابرت دریا را تماشا می کند. موج را؛ - روزگاری عاشق تماشای دریا بودم. که ساعت ها در کناره قدم بزنم. بنشینم و به موج ها گوش بدهم. گلوریا نگاهش می کند؛ - دیگه چه فرقی می کنه؟ رابرت می پرسد؛ میخوای دوباره برگردی هنرپیشگی کنی؟ - نه! دیگه تحملش را ندارم. شاید اگه برم هم فرقی نکنه. این دنیای کثافت خودش هنرپیشه ها را اننخاب میکنه. - پس میخوای چکار کنی؟ - میخوام از چرخ بپرم پایین! از این لعنتی بوگندو خسته شده ام. - کدوم؟ - زندگی... رابرت مات نگاهش می کند. - چرا اینطوری به من زل زدی؟ - دلم میخواد صورتت را تماشا کنم. - تماشا کن. آخرش را هم ببین! دست در کیفش می کند. هفت تیری بیرون می آورد. لوله اش را رو به خود می گیرد ... و می ماند. به رابرت می گوید؛ - کمکم کن! خواهش می کنم! رابرت مبهوت، هفت تیر را از دستش می گیرد. نگاهش می کند؛ بگو کی؟ - من حاضرم. رابرت لوله ی هفت تیر را روی شقیقه ی گلوریا می گذارد. ضامن را آزاد می کند. حالا؟ - حالا. رابرت ماشه را می کشد. سر گلوریا مثل سر اسب، به عقب بر می گردد و بعد، با تمامی تن روی علف ها می افتد. وقتی پلیس به رابرت دستبند می زند، می پرسد؛ چرا اینکار را کردی بچه؟ - خودش خواست. – همینو داری بگی؟ رابرت سر تکان می دهد؛ "به اسب ها تیر خلاص می زنند، مگر نه؟"*
آنها بیست و هشت سال است اسب های مانده و خسته از این زندگی لعنتی را با تیر می زنند!
* "به اسب ها شلیک می کنند". کارگردان: سیدنی پولاک. ۱۹۶۹. بازیگران: جین فوندا، مایکل سالازین، سوزانا یورک،...پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
به بهانه ی سالگشت بهمن (بخش اول)
اسبی کهر و بسیار زیبا، سرتاسر مرغزاری را به تاخت، طی می کند. کودکی شادمانه از پی اسب می دود. پای اسب به بوته یا سنگی می پیچد، معلق می شود و دست یا پایش می شکند. سر و گردن می کشد و تلاش می کند سر پا بایستد. به زنده ماندن اسب، دیگر امیدی نیست. پدر یا پدر بزرگ کودک پیش چشم او، با تفنگ به سر اسب شلیک می کند تا حیوان را از درد جانکاه برهاند!
در دهه های ۲۰ و ۳۰ قرن گذشته، آمریکا دچار یک دوران "رکود اقتصادی" شد که به دوران "Depression" معروف است. بیکاری و فقر و اعتیاد، بیداد می کند. قاچاقچیان و کلاهبرداران همه جا از فرصت استفاده می کنند. انواع مسابقات لاتاری و بخت ازمایی و قمار و فالگیری و ... رواج دارد. مردم به هر کاری متوسل می شوند تا چند دلاری به دست آورند. از جمله مسابقاتی به نام "ماراتن رقص" معمول می شود. هرکس زوجی پیدا می کند و ساعت ها در صف می ایستند تا به یک ماراتن رقص راه یابند و چند روزی از غذای مجانی و جای خواب بهره مند شوند، شاید هم با برنده شدن، چند دلاری به دست آورند. پذیرفته شدگان باید شبانه روز برقصند تا یکی یکی از پای در آیند. آخرین زوج، برنده ی جایزه است. ماراتن رقص، گاه چند هفته طول می کشد. مخارج از راه فروش بلیت به آنهایی که پولی در بساط دارند، تامین می شود. ماراتن رقص، شکل مدرن "نبرد گلادیاتورها"ست. اینجا هم عده ای کف گود، تا آخرین توان با جان خویش بازی می کنند تا تماشاگران به هیجان و لذت برسند.
"راکی" اداره کننده ی برنامه مقررات را توضیح می دهد: اسپرین مجانی ست. ما مسوول شکستگی دست و پای شما نیستیم. هر دو ساعت، یک استراحت ده دقیقه ای داریم. با صدای آژیر، تنها ۳۰ ثانیه وقت دارید خودتان را به کف صحنه برسانید، در غیر این صورت از بازی خارج خواهید شد. هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نمی شود. اگر همراهتان به دلایلی از بازی خارج شد، ۲۴ ساعت فرصت دارید تنها برقصید. اگر در این مدت زوجی نیافتید، از دور خارجید. این یک قانون است. در مورد غذا، هر روز چهار وعده ی اصلی و سه وعده ی فرعی داریم. یک پزشک و دو پرستار همیشه دور و بر صحنه آماده اند تا در صورت لزوم به شما کمک پزشکی بدهند. خوب! دو ساعت دیگر وقت داریم. فورم ها را پر کنید، به صف بایستید و نمره تا ن را بگیرید.
همه به صف می شوند. پزشک آنها را معاینه می کند. جوانی ناراحتی معده دارد و دارو مصرف می کند. – مجاز نیست. - ولی این برای معده است. - قانونی نیست. - من وکیل می گیرم. - کار خوبی می کنی، نفر بعدی! یک نفر سرفه می کند. – مشکلت چیه؟ "گلوریا"، دختر همراهش می گوید؛ - چیزیش نیست. دکتر او را معاینه می کند: ویروس داره، گلوش هم چرکیه. ممکنه دیگران را آلوده کنه. گلوریا به زنی حامله به نام "رابی" اشاره می کند و می گوید؛ - پس اینو چی میگی؟ حامله ست! - حامله گی نشانه ی سلامته! - حالا من چکار کنم؟ - برای خودت یه شریک تازه پیدا کن. -از کجا؟ - راکی، جوانی را که در گوشه ای تنها ایستاده، صدا می کند؛ - هی کابوی، بیا اینجا! گلوریا به کفش های "رابرت" اشاره می کند؛ - ولی با این کفشا چطور میتونه برقصه؟ - یا انتخابش کن، یا برو بیرون و منتظر "شاهزاده ی ولز" باش!
مسابقه آغاز می شود. راکی:- خانم ها، اقایان! یادتون باشه که ۱۵۰۰ دلار نقره جایزه ی آخرین زوجه. مراقب پاهاتون باشین. بجنبین، بچرخین و برای "رکود اقتصادی" شیشکی ببندین. ارکستر می نوازد، همه می رقصند، گاه کسی چند لحظه ای پیش روی صحنه، به نمایش فردی می پردازد و تماشاگران چند سکه برایش پرتاب می کنند. راکی پشت میکروقون بازار گرمی می کند؛ ۶۲ زوج قهرمان برای پیروزی مبارزه می کنند! "جیمز" از "رابی" زن حامله اش می پرسد؛ - حالت خوبه عزیزم؟ - آره، امیدوارم به جایی نرسه که روی تو سنگینی کنم. - تو هیچ وقت روی من سنگینی نکرده ای. به هفت نوبت غذا فکر کن. حسابی خودت را ببند. در ده دقیقه استراحت، گلوریا از رابی می پرسد؛ - بچه ت قراره کی به دنیا بیاد؟ - نمیدونم. - دکتر نگفته؟ - دکتر نرفته ام. من و جیمی در وانت زندگی می کنیم. گلوریا مبهوت نگاهش می کند؛ خدای من! لازم بود با این وضعیت بچه دار بشی؟ - خوب، آدم چون پول نداره، نمیتونه از سر بچه دار شدن بگذره، میتونه؟
جیمی به رابرت می گوید؛ - این هشتمین ماراتون رقص ماست. من و رابی در اوکلاهما برنده شدیم. ۱۲۵۳ ساعت پشت سر هم رقصیدیم. برای زنده بودن، باید جنگید، نه برای مردن! اولین باره در ماراتن شرکت می کنی؟ - آره. - مشکله! - بهرحال کار دیگه ای نداشتم بکنم. صدای آژیر، رقص دوباره شروع می شود. - ملوانه میگه ممکنه تا ۱۲۰۰ ساعت برقصیم. میگه آدم میتونه ایستاده بخوابه. تو خسته ای. چرا روی شونه ی من نمیخوابی. مطمئن باش نمیذارم بیفتی. راکی در پشت میکروفون؛ - خوب بخورید و به رقص ادامه بدهید. رابرت؛- فکر کن ما ببریم. می خوای با پولا چه کنی؟ گلوریا؛- نمیدونم. شاید باهاش مرگ موش بخرم!
بعد از ۴۳۴ ساعت رقص، ۴۱ زوج باقی مانده اند. گاه مردان روی شانه ی زنان آویزان اند و گاه زنان، خود را میان بازوان مردان رها کرده اند. در ده دقیقه ی استراحت، رابرت به پشت استراحتگاه می رود، لای در را باز می کند تا هوایی بخورد. دو هفته است زیر این سقف و با نور چراغ زندگی کرده اند. غروب خورشید را با شوق تماشا می کند. این خلاف مقررات است! نگهبانی او را به سالن باز می گرداند. لباس های آلیس گم شده، فریاد می زند؛ لباس صورتی ام، دستبندم، خدای من، یکی آنها را دزدیده. دو زن را متهم می کند؛ - اینها لباس های مرا دزدیده اند. نگهبان می گوید؛ لباس بپوش و کونت را هم بکش، باید الان کف صحنه باشی. – ولی من فقط دو دست لباس داشتم!
کف سالن را خط کشی می کنند. زوج ها باید ده دقیقه دور صحنه راه بروند. سه زوجی که آخر از همه به خط پایان برسند، از بازی اخراج می شوند. به همه لباس های متحد الشکل می دهند. - نمره ها را بزنید به پشتتون. اگه لباس خراب بشه، باید تاوانش را بدین. نیازی نیست کسی اول بشه. فقط جزو آخری ها نباشین. زنها دست هایشان را در کمربند مردها فرو می کنند. مردها دستشان را پشت زنها حلقه می کنند. راه رفتن آغاز می شود. تماشاچیان هورا می کشند، تشویق می کنند. موزیک تند می نوازد. – اگه زمین بخورین، ده ثانیه وقت دارین تا سر پا بشین. در غیر این صورت، اخراج! همه برنده اند، مگر سه زوج آخر! پای یک نفر به پای دیگری می پیچد. هر دو زمین می خورند و گروه، یکی پس از دیگری کف صحنه ولو می شوند. تماشاچیان هورا می کشند. رقصندگان سر پا می شوند و مثل شتر عصاری گرد صحنه می چرخند. زوج ۸۷ نقش زمین می شوند. شماره ی معکوس آغاز می شود. زن فریاد می کشد؛ صبر کن، نشمار. داور به شمارش ادامه می دهد، ۸/۷/۶.. مرد قادر به برخاستن نیست. زن به سر و روی داور چنگ می زند؛ - بس کن حرومزاده. الان بلند میشه. ۴/۳/۲..، زن از زدن داور خسته می شود و می افتد. دست و پای زوج ۸۷ را می گیرند و مثل گوسفند از صحنه خارج می کنند. راکی؛- برای این دو قهرمان که تا اینجا دوام آوردند، دست بزنید. موزیک می نوازد، تماشاگران دست می زنند و هورا می کشند. دو دقیقه باقی مانده. عضله ی پای رابرت می گیرد. گلوریا سعی دارد او را بکشد. چند قدم بعد، رابرت نقش زمین می شود. داور می شمارد،۹/۸/..، رابرت بر می خیزد ولی باز می افتد،۵/۴/۳..، در آخرین لحظه، دو تایی سر پا می شوند. ۴۰ ثانیه مانده، زوج ها به جان کندن، تن خود را می کشند و مراقب پس و پیش اند تا جزو سه زوج آخری نباشند. پاهای رابی روی زمین کشیده می شود. یکی یکی به آخر خط می رسند. سه زوج آخر کف صحنه می افتند. چشم هایشان پر اشک است.
ده دقیقه استراحت، و رقص دوباره ادامه می یابد. ۲۵ روز و ۶۰۲ ساعت رقص! دکتر، رابی(حامله) را معاینه می کند. -هنوز میتونه ادامه بده. فقط کمی سر درد دارد. گلوریا؛ - سر درد! این مقدمه ی مرگه. رابرت؛ – نه! اگر اینطور بود، دیدش را کم کم از دست میداد. -از کجا میدونی؟ - در یه فیلم دیده ام. کم کم بینایی ش را از دست داد، طوری که نمی تونست ببیند مردش برای آخرین بار او را می بوسه! هنگام استراحت، همه به خواب می روند. برخی ها را با دارو بیدار می کنند. دور بعدی رقص، رابرت در یک تکه افتاب که از پنجره به سالن می تابد، ایستاده و صورتش را زیر نور گرفته است. ۳۳ روز است همه زیر این سقف ۸۱۲ ساعت رقصیده اند. ۲۵ زوج کف صحنه باقی مانده اند. حتی آنها که بدنی قوی دارند، اعصابشان در هم ریخته، چشم ها گود افتاده است.
(ناتمام)نصفه نیمه ی غزل مئوچهر محجوبی به لهجه ی اصفهانی(نامه ی صد و شصت و سوم)، برخی از دوستان را سر شوق آورد، چند نفری را هم تشویق کرد تا اشعار اصفهانی برایم بفرستند. "سمیرا" یک شعر با صدا فرستاده (اشتباه لپی نشود! منظور "فایلی" ست با صدای شاعر؟ یا کسی دیگر؟)!
غزل به لهجه ی غلیظ "نصف جهانی" سروده شده، به همین دلیل "ترجمه" و "تفسیر"ش را هم می آورم تا برای بر و بچه های "تهرونی" هم شیرفهم باشد!
خودی غزل
تو دری مچد، دلی من دسد نه میشد کندد، نه میشد بسد
روزی عاشورا، عرقی جلفای* نه میشد خوردد، نه میشد نسد
تو گلی غمزه ی جلو چشمی دل نه میشد بود کرد، نه میشد دس زد
دلی من گربه س، سنبلتیفم** شنیده س بودا، آ شده س مسد
نیمیگم اصی نبودم عاشق ولی عشقی تو همه را پس زد
برا من بسس که تو آلو شی تا به ما بلکی برسد هسد
برا من بسس که گزی آرتی بخوری من شم آرتی لا لثد
کی می ای؟ نوروز؟ دو هزار و پنج؟ یا نیمه ی شعبون؟ چی چی س قصد؟
آ دلی سرتق مگه باور کرد؟ نه میشد کندد، نه میشد بسد
ترجمه و تفسیر:
تو در مسجدی، دل من دسته ی توست(یا شاید؛ دل من در دست توست!). نه می شود کندت، نه می شود بست تو را.
چون عرق "جلفا"* در روز عاشورایی، نه می شود تو را خورد، نه می شود نگرفت (رد کرد).
پیش چشم دل چون گل غمزه ای، نه می شود بویت کرد، نه می شود دستت زد
دل من چون گربه است، ای "سنبل الطیب"** من، بوی تو را شنیده و مست تو شده.
نمی گویم اصلن عاشق نبودم، اما عشق تو همه ی آنها را عقب راند (بی رنگ کرد)
برای من همین بس که تو آلو بشوی تا مگر هسته ات به ما برسد
برای من همین بس که گز آردی بخوری تا من ارد لای لثه ات بشوم
کی می آیی؟ نوروز؟ سال 2005؟ یا نیمه ی شعبان؟ قصدت چیست؟ (چه فکر و نیتی داری؟)
و دل سرتق (لجباز) مگر باور کرده (این همه را)، نه می شود کندت، نه می شود بست تو را
* جلفا محله ی ارامنه ی اصفهان است(بود!) که معمولن مسلمان ها مشروبات الکلی شان را پنهانی در آن محله می خوردند! (خدا کوند این سنتی شیرین هنوزم سری جاش باشد!)
** "سنبل الطیب" گیاهی ست طبی که جوشانده ی ریشه ی آن را برای رفع سرفه و سینه درد بکار می بردند و در عین حال "ادرار آور" و "معرق" است. همان طور که می دانید گربه ها عاشق "سنبل الطیب" اند و چون می خورند، راه رفتن و نگاه و رفتارشان مثل آدم های مست می شود، به راستی تماشایی و شیرین! یاد کودکی بخیر که سنبل الطیب های مادر را می دزدیدیم و در کوچه گرد گربه های مست، به تماشا و خنده می گذراندیم. البته هنوز خیلی مانده بود تا طرفدار حیوانات بشویم. آن زمان "بریژیت باردو" هم که بعدها طرفدار سرسخت حیوانات شد، هنوز سرگرم بازی در فیلم های سکسی شوهرش "روژه وادیم" بود. نام "انجمن حمایت حیوانات" هم چندان به گوش کسی نخورده بود، یعنی مثل "اخوند"، وجود داشت، اما دیده نمی شد!
می گویند جماعتی از گردشگران وطنی که به دیدار اصفهان آمده بودند، در خیابان دور "یوزباشی"(یک اصفهانی بسیار حاضر جواب در ایام کودکی ما) را گرفتند و سر بسرش گذاشتند. یکی شان پرسید؛ آقای یوزباشی! در اصفهان "دیوث" هم پیدا می شود؟ یوزباشی گفت؛ اره. تک و توک، نه اینطور دسته جمعی! بابل
"بابل" روایت سفر یک اسلحه است، سفری خونین از توکیو تا دهکده ای دور افتاده در مراکش، روایت زندگی دو زن که یکی در توکیو دانسته کشته می شود و دیگری در مراکش، کاملن اتفاقی زخمی می شود و تا مرز مرگ می رود.
بابل روایت سفر خشونت خفته و جامد در یک اسلحه است که توکیو را به روستایی دور در مراکش، به شهر "سان دیه گو" در ایالات متحده و به دهکده ای در مرز مکزیک پیوند می زند.
بابل روایت نسلی ست که خشونت و نامهربانی را عاشقانه به نسل معصوم بعد از خود تحمیل کرده است. روایت کودکان و جوانانی که بازیچه ی "خلاف" و "خشونت" جامعه ای هستند که به دست "پدران"شان الوده شده؛ نسلی گرفتار نا مهربانی نسل پیش از خود.
بابل روایت نکبت "مهاجرت" و برتری به دنیا آمدن در یک منقطه، و سرشکستگی تولد در منقطه ای دیگر از این جهان است. میراث "تفاوت" و "تبعیض" از نسل پدران، برای نسل فرزندان. این که چگونه هلیکوپتر امداد، تا قلب روستایی در مراکش می رود تا زن زخمی آمریکایی را به بیمارستان برساند و در همان حوالی اما، خانواده ای بومی در نهایت بی کسی در سرزمین خود از هم می گسلد، کودکی کام ناگرفته از زندگی، به خاک می افتد و زندگی کودک دیگر در منتهای معصومیت، قربانی خشونت می شود. بابل روایت نسلی ست که چه در ژاپن و چه در مراکش، محروم از برآوردن طبیعی ترین خواسته های طبیعی و جنسی شان، به "انحراف" کشیده می شوند.
بابل حکایت عطوفت آنهاست که به "خشونت" و "ترور" متهم اند، در مقابل سردی و نامهربانی آنان که خود را متعلق به "دنیای متمدن" می دانند. روایت سیر دراز "توحش"، از "تمدن" به دنیای "عقب نگهداشته شده"! روایت "بز طلیعه" در "بابل"، جایی که مردمان "تقصیرات"شان را بر گردن بزی می بستند و از "شهر" بیرون می راندند تا "گناه" را از خود برانند.
بابل روایت تنهایی پدری ست در توکیو که پس از کشتن همسرش، ناخواسته دختر لال بی مادرش را به بازار "خلاف" و "جرم" هدیه می کند. دختری که با وجود داشتن مدرن ترین امکانات "ارتباطی" در کیف دستی اش، از ساده ترین رابطه، عاجز است، و سرخورده. بابل روایت تراژیک چهار خانواده است که دو تای آنها، در توکیو و ساندیه گو به ساحل سلامت می رسند و دو تای دیگر، در مکزیک و مراکش در مصیبت غرق می شوند.
بابل سوگنامه ی نسل امروز است که در هر کجای جهان، زندگی اش در بازی خشونت نسل پیش از خود به بازی گرفته شده. روایت کودکان و جوانانی که پرده ی عصمت معصومیتشان در هر کجای این زمین، توسط نسل پدران دریده می شود.
"بابل" روایت بابل است، روایت در هم ریختن مرزهای گناه و معصومیت! روایت اقلیتی دلخوش و اکثریتی که به "بهانه های ساده ی خوشبختی" دلمشغول اند.به طرفداران حفظ سلامت محیط زیست
امشب، پنج شنبه، اول فوریه ۲۰۰۷ مطابق با ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ و ۱۲ محرم ۱۴۲۸
از ساعت ۱۹:۵۵ تا ساعت ۲۰:۰۰به وقت اروپای مرکزی،
از ۱۰:۵۵ تا ۱۱:۰۰ صبح به وقت کالیفرنیای آمریکا،
از ۲۲:۲۵ تا ۲۲:۳۰ به وقت تهران(هر جای دیگر هستید، خودتان وقت را محاسبه کنید)،
به مدت پنج دقیقه تمامی چراغ ها را خاموش نگهمیدارند، اگر بیرون از خانه هستند، اتومبیلشان را خاموش می کنند، تمام شوفاژها (منطقه ی شمالی زمین) و کولرها (منطقه ی جنوبی زمین) و آنچه که زمین و طبیعت را آلوده می کند، به مدت پنج دقیقه بی حرکت خواهد بود به شرطی که به کار و زندگی دیگران و طبیعت لطمه نزند.
به عنوان مثال رانندگان وسایل نقلیه ی عمومی و ناخدایان کشتی های مسافربری که مایل به شرکت در این تظاهرات هستند، موظفند به مسافران خود پیش از سوار شدن اطلاع بدهند. لکوموتیو رانان و خلبانان تلاش می کنند تا در این ساعت در مرخصی باشند ووو.
این تظاهرات برای آگاهی دادن به ملت ها و دولت ها در زمینه خطر بالا رفتن گرمای زمین، تولیدات عظیم گازهای گلخانه ای و آلوده شدن محیط زیست انسان، حیوان و گیاه است.
طرفداران حفظ سلامت محیط زیست به ویژه از شهروندان چند کشور مانند آمریکا و چین که بالاترین گازهای گلخانه ای را در جهان تولید می کنند، خواسته اند تا حتی الامکان در این تظاهرات شرکت کنند و امیدوارند تا هرکس به سلامت محیط زیست خود علاقمند است، پنج دقیقه همراه کسانی باشد که با او هم عقیده اند.
***
نیم ساعت بعد از واقعه:
لعنت بر مردم آزار! این اسکاندیناویایی ها (فنلاند، سوئد، نروژ، دانمارک، ایسلند) همراه با هلند در حفظ سلامت محیط زیست در جهان رتبه های اول را دارند. یک هفته است با قیافه های آن چنانی در و همسایه را به شرکت در "خاموشی مطلق" امشب دعوت کرده ام و همه هم با روی باز استقبال کردند. گاه در اختلاط همسایه ها در محوطه می شنیدم که مثل دعای "شب قدر" ورد "علی، علی" گرفته اند و کلی باد به غبغب انداخته ام... در آشپزخانه ایستاده ام و در فکر چه زهرماری غرقم که زنگ می زنند. یکی از همسایه هاست. لبخند به لب می پرسد؛ چراغت را خاموش نمی کنی؟ به ساعت نگاه کردم، تف! دو دقیقه گذشته بود! دو بامبی کوبیدم توی ملاجم، چراغ ها را خاموش کردم و از شدت شرم، در را بستم و به محوطه رفتم. همه جا تاریک بود. حتی شهرداری کوفتی هم چراغ های محوطه را خاموش کرده بود. نیم ساعت در سرما و تاریکی قدم زدم، به خودم و "مبارزاتم" فحش دادم و مشت به دیوارها کوبیدم،... و حالا یواشکی، مثل دزدها به خانه آمده ام، نشسته ام و عزا گرفته ام از فردا چطوری در چشم این همسایه های فضول مردم آزار نگاه کنم؟ اگر روزی بخواهم در تظاهرات علیه جنگ یا هر کوفت دیگری شرکت کنند، به ریشم خواهند خندید.