تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵

نامه ی صد و شصت و ششم (بخش آخر)

خانم پیرزاد ما را درست دیده، مریم خانم. من و تو هم در وجود شخصیت های قصه اش خود را در آینه می بینیم. پس گلایه مان از چیست؟ در نوشته ها و گفته هامان از "دریدا" و "فوکو" و "پیر بوردیو" نقل قول می آوریم تا بگوییم به عصر "مدرنیته" تعلق داریم؟ گفتن از فوکو همانقدر نشان از "مدرنیته" دارد که با کت و شلوار دو میلیونی پشت بنز کوپه نشستن و پشت چراغ قرمز، راننده جلویی را که دو ثانیه دیر تکان خورده، با یک کرور فحش های چارواداری نواختن! نوشتن از دریدا همانقدر نشان از مدرنیته دارد که روی سنگ های مرمر کف سالن خانه ی یک میلیاردی مان در ولنجک، سفره ی "ام البنین" انداختن و "بدبختان" را "اطعام مساکین" کردن!(سهراب و آرزو هم از مستمندان "دستگیری" می کنند!) یعنی "سهم امام"! یعنی "زکوة"! آن وقت همه مان به هزار و یک حقه بازی از دادن مالیات به دولت سر باز می زنیم! زکی سعادت ما و "جامعه ی مدنی" مان!

ما نشسته ایم تا یک نفر شهامتش را پیدا کند و چراغ اول را روشن کند، پا به میدان بگذارد و یخ "عادت های کهنه" را بشکند و زخم زبان ها را بجان بخرد، و بعد یکی دیگر و سومی و چهارمی و ... تا کم کم به "امروز" و فردا "عادت کنیم". وقتی در پیله ی "سنت" نشسته باشی، تغییر و "دگرگونی" ترس و توهم می آفریند، مریم خانم! "بچه که بودم از دریا می ترسیدم .... هنوز هم می ترسم. زیادی گنده است، نه؟ هی در حال عوض شدن. هیچ وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلی شده، نه؟"(عادت می کنیم، ص ۷۸). خواستن آنچه نداریم، سرآغاز تشویش است و تلاش برای به دست آوردنش ابتدای هراس. نخواستن اما و پذیرش، عین دراز کشیدن در گرمای آفتاب پشت پنجره ی زمستان است، رخوتناک و خواب آور. سنت ها سر جای خود چون قلعه ای محکم و امن، پابرجا ایستاده اند. امان از این دست ها، امتداد آغوش گرم مرغ، حلقه شده به محبت بر گرد تن جوجه ها. اینها ما را از سوز سرما و تف گرمای زندگی در امان می دارد! ما جوجه ها میان این "بسته ی مهربانی"، پریشانی های پست و بلند راه رفتن بر پاهای خود را تنها از زبان مادر "می شنویم"، مثل قصه ی "گربه ای که دم علم کرده" و در همان محدوده ی بسته می بالیم و بزرگ می شویم و همانجا هم می میریم، با کله هایی بزرگ و دست و پاهایی لاغر!

کندن از این سنت دیرپا که از اسطوره و حماسه تا اینجا همخانه ی ما بوده، دلی به وسعت اقیانوس می خواهد، مریم خانم. هرگز از خود پرسیده ای چرا "تهمینه"ی سمنگانی(تورانی، غریبه!) وقتی در تاریکی شب وارد خوابگاه رستم(ایرانی، خودی) می شود و "بفرما" می زند که "تو رایم کنون، گر بخواهی مرا"، زنی ست "پاک و بی باک"؟ چرا رودابه ی کابلی(نواده ی ضحاک، غریبه) وقتی گیسو می اندازد و "زال"(ایرانی، خودی) را به اتاق خود می کشد، زنی ست "پاک و مقدس"؟ یا ... چرا وقتی "سودابه" ی هاماورانی(غریبه) برای خاطر کاووس(شاه ایرانی، خودی) در مقابل پدر می ایستد و کاووس را از بند و جادو می رهاند، "دلیره"ی پاک و بی نظیری ست، اما همین سودابه وقتی عاشق سیاوش می شود، به یک فاحشه ی بی ناموس سودا زده ی فاسد استحاله پیدا می کند؟(لابد از وقتی زن کاووس شده، "مال" ماست، "ایرانی" شده و باید دست از "جنده بازی" فرنگی اش بردارد، نه؟). چرا تمام این زنان "شجاع" و "مقدس"، مادر تمامی قهرمانان ما، "غیر ایرانی"اند؟ و یک زن ایرانی هم که مثل "گردآفرید" پیدا می شود، چند لحظه ای در لباس مردانه و در میدان جنگ می درخشد و بعد، گم و گور می شود؟ (لابد کلاه خود که از سرش افتاد و مویش پیش چشم نامحرم آشکار شد، باید برود گم شود که اشعه ی موهایش "مرد"ها را تحریک نکند، نه؟) یعنی "زن ایرانی" نه هرگز عاشق شده نه معشوقه! مگر از دور، بی وصال معشوق، بی لمس و بوس و کنار! "لیلی" شده به افسانه، "شیرین" مانده در خواب فرهاد، اما "ویس"؟ استغفرلله! تو که زن ایرانی هستی، حتی اسم این "بی حیا" و فاسقش "رامین" را شنیده ای؟

این تمامیتی که ما می طلبیم، چیزی شبیه "سهراب زرجو"ست، تنها یک "رویا"، یک "ارزو"! تن ما انباشته از وهم ترسناک جدا شدن از مادر "سنت" است. این است که مانند کلاریس باز هم با همین "آرتوش" می سازیم و به این دلخوشیم که تنها در فاصله ی اندک میان خواب بچه ها و خاموشی چراغ ها، با آرزوهامان خلوت کنیم. امیل می آید. ملخ ها هجوم می آورند. ملخ ها می روند. امیل می رود و کلاریس دوباره روی تاب می نشیند و "آسمان صاف، بی لکه ای ابر" را تماشا می کند.(آقای منتقدی نوشته بود؛ "کلاریس با تقوا"! لابد تمام مدت که قصه را می خوانده نذر و نیاز هم کرده که؛ مبادا کلاریس "بی تقوا" شود و به امیل بگوید؛ "دوستت دارم"!) تو هم می توانی مثل "کلاریس پرهیزگار" دلخوش باشی که قدت بلند است و بخاطر قد شوهرت مجبور نیستی کفش پاشنه بلند بپوشی! همین کافی نیست؟

ولی همه چیز آنقدر ها هم ناامید کننده و سرد نیست، مریم خانم، هست؟ اگر کلاریس ها و آرزوها جزایر کوچک تنهایی اند، می شود اما روی نیمکت که نشسته اند و به آسمان بی ابر نگاه می کنند، به این فکر کنند که فردا با خانم نوراللهی تماس بگیرند و به شکلی این "تن – ها" را به "جمع" برسانند. جزایر کوچک به هم بپیوندند. شاید باعث شد که "دیگران" هم بپذیرند تا یک شب در میان "چراغ ها را خاموش کنند" و کم کم از "عادت قدیم" بیافتند و به روشی تازه "عادت کنند". (البته اگر در میانه ی کار دعوا نشود و "درد مشترک" در دعوای "افراد" گم نشود و تشکل خانم نوراللهی به بن بست نرسد!)

جایی(در خاطره) آرزو به پدرش می گوید؛ "چقدر از ماه منیر می ترسی؟"! پدر می گوید؛ "نمی ترسم، دوستش دارم. شاید هم می ترسم. فرقش کجاست؟". راستی فرق "دوست داشتن" با "ملاحظه از روی ترس" چیست؟ این "قاب"های روی دیوار اتاق ما، از روی "عشق" است یا از ملاحظه و ترس؟ کلاهمان را برای خانم پیرزاد از سر برداریم که به این گستردگی و در عین ظرافت ما را نقاشی کرده است. از "شازده احتجاب"(۱۳۴۸) تا "زویا پیرزاد"، هیچ داستان ایرانی را دوبار نخوانده بودم! هنگام خواندن برخی جاها(مثل قسمت هایی از وبلاگ "آیه") وجودم از خنده ی هراسناکی پر می شد؛ "... در ضمن فکر نکنید بابام بعد از ازدواج خیلی عوض میشه ها. نه! فقط یک کمی عوض میشه. فقط در مورد مامانم. والا برای خانم های دیگه هنوز هم در باز می کنه و پالتو میگیره و همچین قشنگ درباره ی ستم تاریخی به زن حرف میزنه که من هم که میدونم داره خالی می بنده، اشک توی چشمام جمع میشه".
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵

نامه ی صد و شصت و ششم

چقدر به این "فرنگ رفته"ها ایراد می گیری، مریم خانم؟ وقتی اتاق من در "فرنگ" پر است از سفره ی قلمکار و قاب خاتم و گلدان نقره و گلیم بختیاری و...، از "سوپر ایران" سر خیابان آبلیموی یک و یک و آجیل مشکل گشا و لواشک آلو می خرم و میرزا قاسمی و کشگ و بادمجون را در رستوران "حافظ" می خورم و در خانه به "معین" و "شهرام شب پره" گوش می دهم و از تلویزیون ماهواره، فردین و بیک ایمانوردی تماشا می کنم و... بیرون هم نمی روم مگر برای مراسم شب یلدا در "سالن میهن" یا کنسرت گوگوش در "کاباره ی تهران" یا... و سالی یکی دوبار هم یک بلیت رفت و برگشت از آژانس مسافرتی "وطن" می خرم و یکی دو ماهی در ولایت سر می کنم و ... ، بیست سال که سهل است، تو بگو چهل سال! این خانه ی "همان سال ها"ی من است که بعینه به جایی در اروپا و آمریکا منتقل کرده ام. در "همان سال ها" هم "فریز" شده ام. آن بنده خدایی که در خانی آباد "امروز" تهران زندگی می کند از بسیاری جهات از من "متجدد"تر است! گیرم که پزشک جراح هم به وطن برگردم، یکی هستم مثل دکتر محمودی(بدون دخترم، هرگز!).

آنچه تو در طلبش می سوزی و می گدازی، هنوز هم بصورت یک "نیاز"، در نیامده. گرسنگی که آمد، از هر سوراخ سمبه ای هم شده تکه نانی گیر می آوریم تا به سق بکشیم. جایی که خانواده، همسایه و همه ی شهر در ارزش های گذشته سیر می کنند، فکر به افق های تازه در حد یک آرزو باقی می ماند. آرزو در نفس خود البته چیز بدی نیست، به شرطی که روی زمین ببالد، نه در آسمان!

من و تو در تمام این صد ساله ی اخیر، پیوسته خواسته ایم میان "مدرنیته" و "سنت" پل بزنیم، "محمد" را به "مارکس" وصل کنیم و علی را به سوسیالیسم و به قول پیشروانمان "خوبی" های "مدرنیته" را سوا کنیم و "بدی" هایش را در سطل آشغال بریزیم! به فکرمان هم نرسیده که ما "خوبی" و "بدی" مدرنیته را هم با ترازوی خودمان(سنت) سوا می کنیم. وگرنه در ترازوی "مدرنیته" این مفاهیم به گونه ی دیگری تاویل و تفسیر می شوند. تو که می خواهی با مرد "غریبه" برقصی، اول باید سنگ ها را با خودت وا بکنی که در آغوش یارو، ذهنت پریشان "خیانت" به شوهرت نشود. کسی که این رقاصی را علم کرده، "خیانت" را جور دیگری ترجمه می کند. کله معلق زدن در آب، با مایوی دو تکه در حضور تماشاگران مرد و زن(غریبه) در جهانی که این پدیده را خلق کرده، "فاحشگی" محسوب نمی شود. به آب زدن با چادر و چاقچور و روبنده هم به قول افغان ها "آب بازی"ست، نازنین، نه شنا! سنت و مدرنیته دو خیابان موازی ست که هرگز به هم نمی رسند. 

"فمینیسم" اگر ناسزا گفتن به مردها و قربان صدقه ی زن ها رفتن باشد که خوب، خیلی از ما "مرد"ها از پر قنداق "فمینیست" هستیم. دیده ام بسیاری از خانم های "فمینیست وطنی" در خانه ی مردشان به عینه مادر من رفتار می کنند. منتها گاه قری می زنند و متلکی به آقا می پرانند تا "حقوق پایمال شده" از یادشان نرود. با قر و لند و نفرین و بد و بیراه، چیزی به دست نمی آید، حتی "انرژی هسته ای"! فریدون داشت به "کندی" و آمریکایی ها فحش میداد که؛ ببین این حیوانات ماقبل تاریخ، با سیاهان چه رفتاری دارند! قاسم گفت؛ "فکر کن اگر امشب آبجی خوشگله ات با "سیدنی پواتیه"* به خانه بیاید، چه خواهی کرد"!

ما تخته بند این فرهنگیم. حتی وقتی تمام روز چون "کلاریس"(چراغ ها را من خاموش می کنم**) در خیال و "آرزو"ی رهایی سیر می کنیم، شب از ترس گرگ "بی عفتی" و اژدهای "گناه"، به دامان مادر(سنت) پناه می بریم. "آرزو"(عادت می کنیم**) هم مثل من، تو و همه ی دیگر، با همه الدرم بلدرم هایش، عاشقانه به سنت وفادار است. ماشین را بهتر از آن "ریش بزی" پارک می کند، دیوار اوسای گردن کلفت را با کلنگ ویران می کند(دیوار را اینجا بساز که "من" می گویم!)و... اما در همان معاملات ملکی "پدر" کار می کند و تزیین دیوار دفترش، قاب عکس پدر است(گیرم شاه و رهبر نباشد، "مرد" که هست!). "شیرین مساوات" هم با همه ی نفرتی که از مردان بروز می دهد، وقتی اسفندیار گمشده اش، دوباره پیدا می شود، "گناه"ش را می بخشد و از شادمانی اشک می ریزد!

"کلاریس" از زندگی یک نواخت با "آرتوش" خوشنود نیست، "پنهانی" به "امیل" دل می بندد و از این حس زیبا مثل گربه ای که سبیلش را زده باشند(در آشپزخانه) دستش می سوزد، قهوه اش سر می رود، لیوانش می شکند... ولی تنها در لحظات کوتاه خوابیدن بچه ها و شوهرش تا خاموش کردن "چراغ ها" به خود اذن "اندیشیدن" به "گناه" را می دهد و در انتها در همین آشپزخانه نزد آرتوش می ماند! ("نیاز" کو تا "بند"ها را بگسلیم؟) سینه هامان از ارزش های گذشته انباشته است، مریم خانم. افتخارمان هم از بد حادثه به همین ارزش هاست. آرزو "کجی" و "نظر قربونی" به شیرین می دهد تا برای دفع بلا به "پژو"یش بیاویزد! در ۴۱ سالگی جرات نمی کند به مادر و دخترش بگوید برای شام با مردی قرار دارد! این شیرین نیست که برای اتومبیل "پژو"یش (سمبل مدرنیزم)"نظر قربونی"(نشانه ی عهد بوق) طلب می کند و این مادر و دختر "آرزو" نیستند که مانع او می شوند تا از رابطه اش بگوید. این حجاب درونی آرزوست که بر حضورش سایه انداخته. این "زن امروزی" که "کار مردان" می کند و شرق و غرب تهران را به هم می دوزد و از محسن مفنگی، کارمندش تا "اوسا بنا"ی گردن کلفت، جلویش لنگ می اندازند، از درون به جایی در همان زیر زمین ها و طاق ضربی های گچ بری شده و اشیاء قدیمی و یادگارهای در جعبه مانده و عکس های در قاب و... که شیفته وار تماشایشان می کند، تعلق دارد.

آن که از صمیم قلب آرزوی "آبگوشت" دارد، در نزدیک ترین رستوران به جوجه کباب راضی نمی شود. کمبود انگیزه ناشی از نیاز باعث می شود که کلاریس و آرزو خسته و بی حوصله، در اولین کوچه ی فرعی بپیچند و بروند وردست مادرها و مادر بزرگ هاشان. سهراب اگرچه ساکن خیابان سپه "امروز" است، جاگوار سوار می شود و برای هر دری "دستگیره" ای مناسب و همخوان دارد و...، اما درشکه ی "یادگار اولین سفر جدش به فرنگ" را در حیاط پشتی مغازه اش نگه می دارد.(جدم اولین کسی بود که از خارج "دستگیره و قفل" وارد کرد. بعد پدر بزرگم، بعد پدرم، حالا هم من!). تضاد فاحش را می بینی؟ جد من رفته فرنگ و از آنجا "قفل و دستگیره" وارد کرده، و من هم از آن "سفر به فرنگ"، یک "درشکه" یادگار دارم. و پژوی شیرین بجای "بیمه"، نظرقربونی (یا بیمه ی حضرت عباس!) دارد! 

همه ی ما سرایداران افتخارات سنتیم. این صوفی قرن بیست و یکم که پس از سال ها زندگی در فرنگ را رها کرده و به ایران بازگشته تا "قفل و دستگیره" فروشی پدر را اداره کند، دیزی و استیک، هر دو را می فهمد و "دستگیره" هایش روی همه ی درها هست ووو، به ده قرن پیش، به دوران یعقوب لیث صفار و عهد عیاران "نان و پیاز" خور تعلق دارد. "نه فضولی می کند، نه سوال بیجا، نه بازپرسی"، ..."دهنی که همیشه برای لبخند آماده است". مردی "اثیری" که دانشکده ی پزشکی را در اروپا رها می کند چون نمی خواهد "از بیماری دیگران ارتزاق کند"(خداوندگارا! این مرد "آرزو" آنقدر نازنین است که مرا هم به هوس شوهر می اندازد. فکر کنم دیگه وقتشه!). عجیب تر آن که این "مرد ایرونی" با وجود عشق و علاقه به آرزو، حتی هوس بوس و بغل هم نمی کند.(همین مانده که زنی در "رمان" خانم پیرزاد، تن به بوسه ی مردی نامحرم بدهد! الله اکبر! "درهای بهشت بسته می شد/ مردم همه می جهنمیدند")!

ناتمام

*** 

*سیدنی پواتیه، هنرپیشه ی سیاهپوست هالیوود در فیلم "حدس بزن چه کسی برای شام می آید".

**"چراغ ها را من خاموش می کنم" و "عادت می کنیم"، دو رمان خانم "زویا پیرزاد".
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پتج شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵

عمر!

گاه در یک لحظه کاری می کنیم که یک عمر عواقبش را پس می دهیم. تجربه؟ هاه! یک عمر طول می کشد تا به آنچه می خواهی باشی، نزدیک شوی، آن وقت ...

نع ع ع ع ع!

سفر، نه مقصد!

بهتر که ندانی که گفته اند: "قهرمان کسی ست که در لحظه ای که لازم است کاری صورت گیرد، دست به عمل می زند، بی آن که به عواقبش فکر کند". اغلب خیال می کنی این "آن لحظه" است، و لحظه ای بعد می فهمی "آن لحظه" نبوده!

عکس العمل نشان دادن بسیار ساده تر از فکر کردن است!

یک چیز اما روشن است! مرز میان قهرمانی و باخت، به قطر یک تار موست. هرچقدر هم که نازک ببری، باز دو طرف دارد!

منا: شما عصبانی هستید؟ ... نوشته تان لحن عجیبی دارد...

- ابدن! /  لذت به راه است / نه به "رسیدن"! / دفعه ی دیگه که به دنیا اومدم / میخوام از اولش قدم بزنم!

منا: فکر نمی کنید اگر نمی دویدید، تصمیم می گرفتید دفعه ی بعد، تمام راه را بدوید؟

- نوچ ! / در هر قدم می نشستم / با فنجانی قهوه / زندگی را از پای انسان تا سر درخت / تماشا می کردم / لذت هر لحظه را جرعه جرعه سر می کشیدم / تا قدم به لحظه ی بعد بگذارم. / یادت باشه: "آوازه خوان،... نه آواز"!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵

نامه ی صد و شصت و پنجم

با چند ئی میل و تلفن اتفاقی که این روزها با قزوین رد و بدل کردم، باز یاد "جزی جون" افتادم. رواابط نزدیک قزوین با اصفهان به دوران صفویه باز می گردد. این که قزوینی ها چه بر سر شاه اسماعیل آوردند که پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کرد، باید از خود قزوینی ها پرسید. شاید هم دلبری اصفهانی ها باعث انتقال پایتخت شد. با وجودی که قزوینی ها و اصفهانی ها یک خصلت مشترک تاریخی دارند که هر کجای دنیا بود، می توانست باعث یک دشمنی دیرینه شود، اما در تاریخ پانصد ساله ی اخیر ما جایی دیده نشده که یک قزوینی از اصفهانی ها خاطره ی ناخوش آیندی داشته باشد، و بالعکس! که گفته اند؛ "چاقو دسته اش را نمی برد"!

این که ریشه ی تاریخی آن خصلت شیرین مشترک، در کجاست، چندان روشن نیست اما به حساب تاریخی می شود اینطور استنباط کرد که وقتی شاه اسماعیل به فکر انتقال پایتخت افتاد، جمعی از اولیاء امور دربار را که قزوینی و "مورد اعتماد" بودند، با خود به اصفهان برد. بقیه اش را کم و بیش می شود حدس زد! اما چرا در فرهنگ عامه، قزوینی به این خصلت بارز مشهور شده و کمتر از اصفهانی سخن به میان آمده، شاید نظریه ی "جزی جون" همدوره ی مدرسه ی ما درست باشد.

جزی زاده، که هر کجا هست، به سلامت باشد، رفیق بسیار ساده دلی بود و در عین حال طنزی داشت، عجیب گزا و موجز. او می توانست با یک کلمه معلم و کلاس را از خنده تعطیل کند و در عین حال با لبخند ساده دلانه ای به همه که از خنده کف کلاس افتاده بودند، با تعجب نگاه کند و مدام بپرسد؛ "مگه راست نیمیگم؟". جزی زاده را "جزی جون" صدا می کردیم. از ساده دلی اش همین بس که به دنبال شنیدن جوک های مشهور، یک بار هم بار سفر بست که یک هفته ای می روم رشت! دو روز نشد با سر و روی باندپیچی شده برگشت! داستان این سفر کوتاه و پر ماجرا را باید از زبان ساده دلانه ی خودش می شنیدی. هنوز هم هر گاه یاد "جزی جون" می افتم، بی اختیار از خنده می ترکم. اگرچه بخاطر آن ساده دلی بر حال "جزی جون" بایستی گریه می کردیم. از همان زمان اصطلاحی درست کرده بودیم که می گفتیم؛ "رفت رشت، زخمی برگشت".

عبید داستانی دارد از یک طلبه که داشت رساله ای می خواند. آنجا نوشته بود؛ ریش مرد اگر بلندتر از یک قبضه باشد، دلیل حماقت است(یک قبضه، به اندازه ی چهار انگشت بسته). طلبه ریشش را از زیر چانه مشت کرد، دید خیلی بلند تر است. دنبال قیچی گشت، نیافت. ریش اضافی را روی شعله ی "لامپا"(چراغ های نفت سوز آن زمان) گرفت. آتش به ریش افتاد و بسرعت بالا رفت و صورت طلبه را هم سوزاند. حجت الاسلام در حاشیه ی رساله نوشت؛ "به تجربه ثابت شد". حالا حکایت جزی جون ماست!

باری، "جزی جون" در پاسخ این معما که چرا قزوینی ها به آن خصلت مبارک مشهور شده اند و حق اصفهانی ها پایمال شده، می گفت؛ "آخه قزوینیا دستی بده ندارند. اما اصفانیا اهلی بده و بسون اند"! بعد هم که همه می خندیدند، زیر لب اضافه می کرد؛ "اونوخت به ما میگن، خسیس"!

اما پرسشی که باعث این همه توضیحات شد، هنوز هم سر جایش مانده. می دانیم که ایل و تبار صفوی، جد اندر جد سنی بودند اما شاه اسماعیل مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران کرد. بعد هم انتقال پایتخت از "قزوین" به "اصفهان" با وصفی که در بالا گذشت، بعد هم که سر و کله ی انگلیس ها (که خود در "قزوینیت" در اروپا شهره ی شهر اند) برای اولین بار در تاریخ ما پیدا شد، "برادران شرلی" و بقیه ی قضایا. به راستی کدام یک از این عوامل باعث شد تا ما از دوران صفویه به بعد، در همه ی زمینه ها رو به "عقب" داشته باشیم؟ قزوینی ها؟ اصفهانی ها؟ انگلیس ها؟ یا هر چهار تا؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵

به بهانه ی سالگشت بهمن (بخش آخر)

رابرت لباس آلیس را تکه پاره، در سطل آشغال پیدا می کند. آن را به دفتر راکی می برد. - آره، خودشه! - خوب، کاری براش نمی کنی؟ میشه همه را خواست و مقصر را پیدا کرد. - اونا این کار را نکرده اند! - از کجا میدونی؟ - چون خود من کردم! – چرا؟ - برای ایجاد هیچان! - ولی این یه رقابته، اینطور نیست؟ - شاید برای تو باشه، ولی نه برای تماشاچیا. فکر می کنی مردم بلیت میخرن تا رقص تو را در دو قطره آفتاب تماشا کنن؟ یا آلیس را در یه لباس شب، شبیه ملکه "آن"؟ آنها تخمشون هم نیس که برنده تویی یا جیمز یا رابی یا... اونها میخوان رنج و بدبختی تماشا کنن تا حس کنن زندگی خودشون یه کم بهتره. - ولی ماها غرق کثافتیم، کنترل پاهامون را نداریم، اینا فاجعه نیست؟ - چرا هست، فقط کمی نمک میخواد. تراژدی! مصیبت! وقتی آلیس مث کسی که به مجلس رقص کاخ بوکینگهام رفته، لباس بپوشه، کسی مصیبت را باور نمی کنه!

رابرت از دفتر راکی خارج می شود. آلیس منتظر اوست. دست رابرت را می گیرد و به انبار لباس می برد. - با من مهربون باش. حرف بزن. منو بغل کن، رابرت. شرطم را در بیار، منو ببوس. حرف بزن. - در مورد چی؟ - خودت. کجا به دنیا آمده ای؟ - شیکاگو. - من هیچ وقت آنجا نبوده ام. منو ببوس. در مورد پدرت بگو. - اون مرده، دارو ساز بود. - چرا تحریک نمیشی، راستش کن. منو ببوس، بغلم کن. - ممکنه سر برسن. - مهم نیست، نگام کن، رابرت. خواهر و برادرم داری؟ - نه. - من یه برادر داشتم، مرد. حدس بزن اسمش چی بود. – نمیدونم. جورج؟ رابرت؟ - نه! ... صدای آژیر. رابرت فورن از جا بر می خیزد. آلیس روی زمین نشسته، مایوس نگاهش می کند. گلوریا می بیند که آلیس و بعد رابرت از انباری بیرون می آیند. در استراحت بعدی، گلوریا به اتاق راکی می رود و با او می خوابد. بیرون می آید، دست جوئل، زوج آلیس را می گیرد. به الیس اشاره می کند و به رابرت می گوید؛ زوج تازه ات را بردار و برو برقص!

طی ۴۲ روز، ۱۰۰۰ ساعت رقصیده اند. هنوز ۲۱ زوج باقی مانده اند. همه مثل گرگ گرسنه ای در انتظار افتادن شیر، مراقب کوچک ترین حرکات یکدیگرند. این بار نوبت کیست تا از خستگی زانویش خم شود، قامتش روی پاها فرو غلتد و بقیه افتادنش را تماشا کنند. همه به هذیان گویی افتاده اند. - یه کم بخواب. – نمیتونم. - چیزی لازم داری، منظورم برای پاهات؟ - آره، شاید یک اره! در وقت استراحت جوئل چمدانش را می بندد. گلوریا - مثلن داری چیکار می کنی؟ - همونی که می بینی و فکر می کنی. لباس عوض کرده ام، وسایلم را جمع کرده ام، چمدونم را می بندم و میخوام برم. - برای چی؟ - کار پیدا کرده ام. ده روز کار در یک وسترن! - ولی تو نمی تونی اینطوری منو تنها بگذاری. - راستی؟ پس وایستا و تماشا کن. گلوریا را کنار می زند و با چمدانش از در خارج می شود. گلوریای بدون زوج، می تواند ۲۴ ساعت تنها برقصد. در این فرصت باید زنی به زمین بیافتد تا گلوریا جایش را پر کند. چشمش به پا و صورت و حرکات و احوال یکایک زنان است. در وقت استراحت به دفتر راکی می رود؛ اگه کسی را پیدا نکنم چی میشه؟ - هنوز ۱۱ ساعت وقت داری. - ساعت را بلدم بخونم. اگر زوج پیدا نکنم چی؟ - تو مقررات را می دانی. - ولی تو میتونی عوضش کنی. – نه! مردم باید به چیزی باور داشته باشند تا بیایند. تا ادامه بدهند. هرچیز دیگه ای میتونی بخوای، ولی تغییر قوانین، نه!

دور بعد، زانوهای زن ملوان کم کم سست می شود. چشم ها همه به اوست. گلوریا مراقب است. با وجودی که ملوان زتش را محکم بغل کرده، زن می لغزد و روی پای خود مچاله می شود. او را از صحنه بیرون می برند. گلوریا به سراغ ملوان می رود. دست یکدیگر را می گیرند و رقص ادامه دارد. بعد از استراحتی کوتاه، باز نوبت ده دقیقه راه رفتن دور صحنه است. سه زوجی که آخر به خط برسند، از بازی خارج اند. در دقیقه ی هشت، گلوریا ناچار می شود ملوان را روی شانه ی خود بکشد تا عقب نمانند. - راه برو لامصب. از باختن خسته شدم. اما چیزی میان سینه ی ملوان به شدت تیر می کشد. به جان کندن خود را سر پا نگه می دارد. گلوریا او را بر دوش، به آخر خط می کشاند. آنها جزو بازنده ها نیستند اما ملوان دیگر نمی تواند ادامه دهد. خداحافظ دریانورد! گلوریا دوباره تنها می شود! آلیس ملوان را که روی دست، از صحنه بیرون می برند، تماشا می کند. نگاه رابرت و گلوریا با هم تلاقی می کند. وحشت این که رابرت رهایش کند و به گلوریا بپیوندد، آلیس را می لرزاند. توان روحی اش از دست می رود. می شکند. با لباس، زیر دوش می ایستد و به پیراهنش صابون می کشد. راکی با آرامش آلیس را از زیر دوش بیرون می آورد.

همه به صحنه باز می گردند. آلیس هم از بازی خارج شده. گلوریا و رابرت دوباره به همدیگر می رسند. در وقت استراحت بعدی، راکی هر دو را به دفتر خود دعوت می کند. - من یک فکر عالی دارم که هم به نفع شماست و هم به نفع ما. در عین حال تماشاگران را هم به هیجان می آورد... - میخوای بذاریمان تو قفس؟ - شوخی نمی کنم. – کی شوخی کرد؟ - میخوام شما دو تا با هم ازدواج کنین. همین جا، کف صحنه. یه عروسی عمومی. میتونین بلافاصله بعد از برنامه از هم جدا شین. من به اثرش روی تماشاگران فکر می کنم. تماشاگر بیشتر، هیجان و پول بیشتر. خوب، چی میگی رابرت؟ - نمیدونم! گلوریا: میگه نه! راکی به رابرت نگاه می کند؛ همیشه اون جای تو تصمیم میگیره؟ گلوریا فریاد می زند: آره، همیشه. راکی به رابرت می گوید؛ شاید بهتر باشه من با گلوریا تنها صحبت کنم. تو با فکر من موافقی، اینطور نیست رابرت؟ - من چنین چیزی نگفتم. رابرت بیرون می رود. راکی و گلوریا تنها می مانند. - مشکل تو چیه؟ می ترسی ازدواج کنی؟ - من ازدواج نمی کنم، حالیت شد؟ - این یه معامله س، لعنتی! به نفع تو هم هست. لباس های تازه، هدیه های مجانی ...لباس سفید عروسی ... - و با این آشغال ها باید چکار کنم؟ - بفروششون ابله! من میتونم کمکتون کنم. شاید دویست، سیصد دلاری در بیارین. دست کم میتونی از اینجا با سکه هایی که براتون می اندازند، بیرون بروی. - آره؟ میتونیم برنده بشیم! - گوش کن عزیزم! من سال هاست در این شغلم. شاید شکل و شمایل یه برنده چندان یادم نیاد. ولی خوب میدونم یه بازنده چه شکلیه. - تو یه حرومزاده ای! زوج برنده هر کدوم ۷۵۰ دلار می گیرن، اینطور نیست؟ - چرا، منهای مخارج و صورتحساب ها. - صورتحساب ها؟ کدوم صورتحساب ها؟ - برنامه خرج داره، عزیزم. شستن لباس ها، تلفن، برق، پزشک، پرستار، مخارجی که برای هرکدوم از شما شده، از این پول کم میشه. گلوریا به صورتحساب ها نگاه می کند. - ما باید اینها را بپردازیم؟ - اگر برنده بشین. بازنده ها پولی نمی پردازن. ما اینجا کلاه سر کسی نمیذاریم! گلوریا مات، دور و بر را نگاه می کند؛ - خدای من! چه نتیجه ای! چه شاهکاری! در را باز می کند و صورتحساب ها را به دست رابرت می دهد.

گلوریا هم چمدانش را می بندد. جوراب های ابریشمی اش را پیدا نمی کند. به رابرت که ایستاده و تماشا می کند، می گوید؛ چرا واسادی زل زدی؟ کمک کن پیداش کنم. من بدون اون جوراب ها از این سوراخ بیرون نمیرم. این آخرین جفتی یه که دارم. رابرت جستجو می کند و جوراب ها را در چمدان دیگری می یابد. هنگام بیرون کشیدن، جوراب پاره می شود. گلوریا لحظه ای می ماند و در هق هق گریه می شکند. سر جایش می نشیند. رابرت تلاش می کند او را تسکین دهد؛ واقعن متاسفم. شاید بشه دوختش. کیفش را در می آورد؛ نگا! من هنوز ۷۲ سنت دارم. - خفه شو! لحظه ای بعد، گلوریا سرش را بالا می گیرد و می گوید؛ فراموش کن! این واقعن برای جوراب ها نیست!

گلوریا و رابرت از سالن بیرون می ایند. در هوای آزاد می ایستند. دور و بر را تماشا می کنند. بعد از  دو ماه سر کردن زیر یک سقف، حالا به هوای آزاد رسیده اند. اما واقعیت زندگی همین بیرون، در هوای آزاد است. اینجا دیگر از غذای مجانی خبری نیست. نه کاری هست و نه در آمدی! خیابان، ساحل،... پیرمردی شندره پندره و مست از کنارشان می گذرد. این واقعیت زندگی در هوای آزاد است! رابرت به نرده های کنار آب تکیه می دهد. گلوریا ساکت کنارش می ایستد. رابرت دریا را تماشا می کند. موج را؛ - روزگاری عاشق تماشای دریا بودم. که ساعت ها در کناره قدم بزنم. بنشینم و به موج ها گوش بدهم. گلوریا نگاهش می کند؛ - دیگه چه فرقی می کنه؟ رابرت می پرسد؛ میخوای دوباره برگردی هنرپیشگی کنی؟ - نه! دیگه تحملش را ندارم. شاید اگه برم هم فرقی نکنه. این دنیای کثافت خودش هنرپیشه ها را اننخاب میکنه. - پس میخوای چکار کنی؟ - میخوام از چرخ بپرم پایین! از این لعنتی بوگندو خسته شده ام. - کدوم؟ - زندگی... رابرت مات نگاهش می کند. - چرا اینطوری به من زل زدی؟ - دلم میخواد صورتت را تماشا کنم. - تماشا کن. آخرش را هم ببین! دست در کیفش می کند. هفت تیری بیرون می آورد. لوله اش را رو به خود می گیرد ... و می ماند. به رابرت می گوید؛ - کمکم کن! خواهش می کنم! رابرت مبهوت، هفت تیر را از دستش می گیرد. نگاهش می کند؛ بگو کی؟ - من حاضرم. رابرت لوله ی هفت تیر را روی شقیقه ی گلوریا می گذارد. ضامن را آزاد می کند. حالا؟ - حالا. رابرت ماشه را می کشد. سر گلوریا مثل سر اسب، به عقب بر می گردد و بعد، با تمامی تن روی علف ها می افتد. وقتی پلیس به رابرت دستبند می زند، می پرسد؛ چرا اینکار را کردی بچه؟ - خودش خواست. – همینو داری بگی؟ رابرت سر تکان می دهد؛ "به اسب ها تیر خلاص می زنند، مگر نه؟"*

آنها بیست و هشت سال است اسب های مانده و خسته از این زندگی لعنتی را با تیر می زنند!

* "به اسب ها شلیک می کنند". کارگردان: سیدنی پولاک. ۱۹۶۹. بازیگران: جین فوندا، مایکل سالازین، سوزانا یورک،...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵

به بهانه ی سالگشت بهمن (بخش اول)

اسبی کهر و بسیار زیبا، سرتاسر مرغزاری را به تاخت، طی می کند. کودکی شادمانه از پی اسب می دود. پای اسب به بوته یا سنگی می پیچد، معلق می شود و دست یا پایش می شکند. سر و گردن می کشد و تلاش می کند سر پا بایستد. به زنده ماندن اسب، دیگر امیدی نیست. پدر یا پدر بزرگ کودک پیش چشم او، با تفنگ به سر اسب شلیک می کند تا حیوان را از درد جانکاه برهاند!

در دهه های ۲۰ و ۳۰ قرن گذشته، آمریکا دچار یک دوران "رکود اقتصادی" شد که به دوران "Depression" معروف است. بیکاری و فقر و اعتیاد، بیداد می کند. قاچاقچیان و کلاهبرداران همه جا از فرصت استفاده می کنند. انواع مسابقات لاتاری و بخت ازمایی و قمار و فالگیری و ... رواج دارد. مردم به هر کاری متوسل می شوند تا چند دلاری به دست آورند. از جمله مسابقاتی به نام "ماراتن رقص" معمول می شود. هرکس زوجی پیدا می کند و ساعت ها در صف می ایستند تا به یک ماراتن رقص راه یابند و چند روزی از غذای مجانی و جای خواب بهره مند شوند، شاید هم با برنده شدن، چند دلاری به دست آورند. پذیرفته شدگان باید شبانه روز برقصند تا یکی یکی از پای در آیند. آخرین زوج، برنده ی جایزه است. ماراتن رقص، گاه چند هفته طول می کشد. مخارج از راه فروش بلیت به آنهایی که پولی در بساط دارند، تامین می شود. ماراتن رقص، شکل مدرن "نبرد گلادیاتورها"ست. اینجا هم عده ای کف گود، تا آخرین توان با جان خویش بازی می کنند تا تماشاگران به هیجان و لذت برسند.

"راکی" اداره کننده ی برنامه مقررات را توضیح می دهد: اسپرین مجانی ست. ما مسوول شکستگی دست و پای شما نیستیم. هر دو ساعت، یک استراحت ده دقیقه ای داریم. با صدای آژیر، تنها ۳۰ ثانیه وقت دارید خودتان را به کف صحنه برسانید، در غیر این صورت از بازی خارج خواهید شد. هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نمی شود. اگر همراهتان به دلایلی از بازی خارج شد، ۲۴ ساعت فرصت دارید تنها برقصید. اگر در این مدت زوجی نیافتید، از دور خارجید. این یک قانون است. در مورد غذا، هر روز چهار وعده ی اصلی و سه وعده ی فرعی داریم. یک پزشک و دو پرستار همیشه دور و بر صحنه آماده اند تا در صورت لزوم به شما کمک پزشکی بدهند. خوب! دو ساعت دیگر وقت داریم. فورم ها را پر کنید، به صف بایستید و نمره تا ن را بگیرید.

همه به صف می شوند. پزشک آنها را معاینه می کند. جوانی ناراحتی معده دارد و دارو مصرف می کند. – مجاز نیست. - ولی این برای معده است. - قانونی نیست. - من وکیل می گیرم. - کار خوبی می کنی، نفر بعدی! یک نفر سرفه می کند. – مشکلت چیه؟ "گلوریا"، دختر همراهش می گوید؛ - چیزیش نیست. دکتر او را معاینه می کند: ویروس داره، گلوش هم چرکیه. ممکنه دیگران را آلوده کنه. گلوریا به زنی حامله به نام "رابی" اشاره می کند و می گوید؛ - پس اینو چی میگی؟ حامله ست! - حامله گی نشانه ی سلامته! - حالا من چکار کنم؟ - برای خودت یه شریک تازه پیدا کن. -از کجا؟ - راکی، جوانی را که در گوشه ای تنها ایستاده، صدا می کند؛ - هی کابوی، بیا اینجا! گلوریا به کفش های "رابرت" اشاره می کند؛ - ولی با این کفشا چطور میتونه برقصه؟ - یا انتخابش کن، یا برو بیرون و منتظر "شاهزاده ی ولز" باش!

مسابقه آغاز می شود. راکی:- خانم ها، اقایان! یادتون باشه که ۱۵۰۰ دلار نقره جایزه ی آخرین زوجه. مراقب پاهاتون باشین. بجنبین، بچرخین و برای "رکود اقتصادی" شیشکی ببندین. ارکستر می نوازد، همه می رقصند، گاه کسی چند لحظه ای پیش روی صحنه، به نمایش فردی می پردازد و تماشاگران چند سکه برایش پرتاب می کنند. راکی پشت میکروقون بازار گرمی می کند؛ ۶۲ زوج قهرمان برای پیروزی مبارزه می کنند! "جیمز" از "رابی" زن حامله اش می پرسد؛ - حالت خوبه عزیزم؟ - آره، امیدوارم به جایی نرسه که روی تو سنگینی کنم. - تو هیچ وقت روی من سنگینی نکرده ای. به هفت نوبت غذا فکر کن. حسابی خودت را ببند. در ده دقیقه استراحت، گلوریا از رابی می پرسد؛ - بچه ت قراره کی به دنیا بیاد؟ - نمیدونم. - دکتر نگفته؟ - دکتر نرفته ام. من و جیمی در وانت زندگی می کنیم. گلوریا مبهوت نگاهش می کند؛ خدای من! لازم بود با این وضعیت بچه دار بشی؟ - خوب، آدم چون پول نداره، نمیتونه از سر بچه دار شدن بگذره، میتونه؟

جیمی به رابرت می گوید؛ - این هشتمین ماراتون رقص ماست. من و رابی در اوکلاهما برنده شدیم. ۱۲۵۳ ساعت پشت سر هم رقصیدیم. برای زنده بودن، باید جنگید، نه برای مردن! اولین باره در ماراتن شرکت می کنی؟ - آره. - مشکله! - بهرحال کار دیگه ای نداشتم بکنم. صدای آژیر، رقص دوباره شروع می شود. - ملوانه میگه ممکنه تا ۱۲۰۰ ساعت برقصیم. میگه آدم میتونه ایستاده بخوابه. تو خسته ای. چرا روی شونه ی من نمیخوابی. مطمئن باش نمیذارم بیفتی. راکی در پشت میکروفون؛ - خوب بخورید و به رقص ادامه بدهید. رابرت؛- فکر کن ما ببریم. می خوای با پولا چه کنی؟ گلوریا؛- نمیدونم. شاید باهاش مرگ موش بخرم!

بعد از ۴۳۴ ساعت رقص، ۴۱ زوج باقی مانده اند. گاه مردان روی شانه ی زنان آویزان اند و گاه زنان، خود را میان بازوان مردان رها کرده اند. در ده دقیقه ی استراحت، رابرت به پشت استراحتگاه می رود، لای در را باز می کند تا هوایی بخورد. دو هفته است زیر این سقف و با نور چراغ زندگی کرده اند. غروب خورشید را با شوق تماشا می کند. این خلاف مقررات است! نگهبانی او را به سالن باز می گرداند. لباس های آلیس گم شده، فریاد می زند؛ لباس صورتی ام، دستبندم، خدای من، یکی آنها را دزدیده. دو زن را متهم می کند؛ - اینها لباس های مرا دزدیده اند. نگهبان می گوید؛ لباس بپوش و کونت را هم بکش، باید الان کف صحنه باشی. – ولی من فقط دو دست لباس داشتم!

کف سالن را خط کشی می کنند. زوج ها باید ده دقیقه دور صحنه راه بروند. سه زوجی که آخر از همه به خط پایان برسند، از بازی اخراج می شوند. به همه لباس های متحد الشکل می دهند. - نمره ها را بزنید به پشتتون. اگه لباس خراب بشه، باید تاوانش را بدین. نیازی نیست کسی اول بشه. فقط جزو آخری ها نباشین. زنها دست هایشان را در کمربند مردها فرو می کنند. مردها دستشان را پشت زنها حلقه می کنند. راه رفتن آغاز می شود. تماشاچیان هورا می کشند، تشویق می کنند. موزیک تند می نوازد. – اگه زمین بخورین، ده ثانیه وقت دارین تا سر پا بشین. در غیر این صورت، اخراج! همه برنده اند، مگر سه زوج آخر! پای یک نفر به پای دیگری می پیچد. هر دو زمین می خورند و گروه، یکی پس از دیگری کف صحنه ولو می شوند. تماشاچیان هورا می کشند. رقصندگان سر پا می شوند و مثل شتر عصاری گرد صحنه می چرخند. زوج ۸۷ نقش زمین می شوند. شماره ی معکوس آغاز می شود. زن فریاد می کشد؛ صبر کن، نشمار. داور به شمارش ادامه می دهد، ۸/۷/۶.. مرد قادر به برخاستن نیست. زن به سر و روی داور چنگ می زند؛ - بس کن حرومزاده. الان بلند میشه. ۴/۳/۲..، زن از زدن داور خسته می شود و می افتد. دست و پای زوج ۸۷ را می گیرند و مثل گوسفند از صحنه خارج می کنند. راکی؛- برای این دو قهرمان که تا اینجا دوام آوردند، دست بزنید. موزیک می نوازد، تماشاگران دست می زنند و هورا می کشند. دو دقیقه باقی مانده. عضله ی پای رابرت می گیرد. گلوریا سعی دارد او را بکشد. چند قدم بعد، رابرت نقش زمین می شود. داور می شمارد،۹/۸/..، رابرت بر می خیزد ولی باز می افتد،۵/۴/۳..، در آخرین لحظه، دو تایی سر پا می شوند. ۴۰ ثانیه مانده، زوج ها به جان کندن، تن خود را می کشند و مراقب پس و پیش اند تا جزو سه زوج آخری نباشند. پاهای رابی روی زمین کشیده می شود. یکی یکی به آخر خط می رسند. سه زوج آخر کف صحنه می افتند. چشم هایشان پر اشک است.

ده دقیقه استراحت، و رقص دوباره ادامه می یابد. ۲۵ روز و ۶۰۲ ساعت رقص! دکتر، رابی(حامله) را معاینه می کند. -هنوز میتونه ادامه بده. فقط کمی سر درد دارد. گلوریا؛ - سر درد! این مقدمه ی مرگه. رابرت؛ – نه! اگر اینطور بود، دیدش را کم کم از دست میداد. -از کجا میدونی؟ - در یه فیلم دیده ام. کم کم بینایی ش را از دست داد، طوری که نمی تونست ببیند مردش برای آخرین بار او را می بوسه! هنگام استراحت، همه به خواب می روند. برخی ها را با دارو بیدار می کنند. دور بعدی رقص، رابرت در یک تکه افتاب که از پنجره به سالن می تابد، ایستاده و صورتش را زیر نور گرفته است. ۳۳ روز است همه زیر این سقف ۸۱۲ ساعت رقصیده اند. ۲۵ زوج کف صحنه باقی مانده اند. حتی آنها که بدنی قوی دارند، اعصابشان در هم ریخته، چشم ها گود افتاده است.

(ناتمام)
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نصفه نیمه ی غزل مئوچهر محجوبی به لهجه ی اصفهانی(نامه ی صد و شصت و سوم)، برخی از دوستان را سر شوق آورد، چند نفری را هم تشویق کرد تا اشعار اصفهانی برایم بفرستند. "سمیرا" یک شعر با صدا فرستاده (اشتباه لپی نشود! منظور "فایلی" ست با صدای شاعر؟ یا کسی دیگر؟)!

غزل به لهجه ی غلیظ "نصف جهانی" سروده شده، به همین دلیل "ترجمه" و "تفسیر"ش را هم می آورم تا برای بر و بچه های "تهرونی" هم شیرفهم باشد!

خودی غزل

تو دری مچد، دلی من دسد                      نه میشد کندد، نه میشد بسد

روزی عاشورا، عرقی جلفای*                نه میشد خوردد، نه میشد نسد

تو گلی غمزه ی جلو چشمی دل                نه میشد بود کرد، نه میشد دس زد

دلی من گربه س، سنبلتیفم**                 شنیده س بودا، آ شده س مسد

نیمیگم اصی نبودم عاشق                      ولی عشقی تو همه را پس زد

برا من بسس که تو آلو شی                    تا به ما بلکی برسد هسد

برا من بسس که گزی آرتی                     بخوری من شم آرتی لا لثد

کی می ای؟ نوروز؟ دو هزار و پنج؟    یا نیمه ی شعبون؟ چی چی س قصد؟

آ دلی سرتق مگه باور کرد؟                      نه میشد کندد، نه میشد بسد

 

ترجمه و تفسیر:

تو در مسجدی، دل من دسته ی توست(یا شاید؛ دل من در دست توست!). نه می شود کندت، نه می شود بست تو را.

چون عرق "جلفا"* در روز عاشورایی، نه می شود تو را خورد، نه می شود نگرفت (رد کرد).

پیش چشم دل چون گل غمزه ای، نه می شود بویت کرد، نه می شود دستت زد

دل من چون گربه است، ای "سنبل الطیب"** من، بوی تو را شنیده و مست تو شده.

نمی گویم اصلن عاشق نبودم، اما عشق تو همه ی آنها را عقب راند (بی رنگ کرد)

برای من همین بس که تو آلو بشوی  تا مگر هسته ات به ما برسد

برای من همین بس که گز آردی بخوری تا من ارد لای لثه ات بشوم

کی می آیی؟ نوروز؟ سال 2005؟       یا نیمه ی شعبان؟ قصدت چیست؟ (چه فکر و نیتی داری؟)

و دل سرتق (لجباز) مگر باور کرده (این همه را)، نه می شود کندت، نه می شود بست تو را

* جلفا محله ی ارامنه ی اصفهان است(بود!) که معمولن مسلمان ها مشروبات الکلی شان را پنهانی در آن محله می خوردند! (خدا کوند این سنتی شیرین هنوزم سری جاش باشد!)

** "سنبل الطیب" گیاهی ست طبی که جوشانده ی ریشه ی آن را برای رفع سرفه و سینه درد بکار می بردند و در عین حال "ادرار آور" و "معرق" است. همان طور که می دانید گربه ها عاشق "سنبل الطیب" اند و چون می خورند، راه رفتن و نگاه و رفتارشان مثل آدم های مست می شود، به راستی تماشایی و شیرین! یاد کودکی بخیر که سنبل الطیب های مادر را می دزدیدیم و در کوچه گرد گربه های مست، به تماشا و خنده می گذراندیم. البته هنوز خیلی مانده بود تا طرفدار حیوانات بشویم. آن زمان "بریژیت باردو" هم که بعدها طرفدار سرسخت حیوانات شد، هنوز سرگرم بازی در فیلم های سکسی شوهرش "روژه وادیم" بود. نام "انجمن حمایت حیوانات" هم چندان به گوش کسی نخورده بود، یعنی مثل "اخوند"، وجود داشت، اما دیده نمی شد!

می گویند جماعتی از گردشگران وطنی که به دیدار اصفهان آمده بودند، در خیابان دور "یوزباشی"(یک اصفهانی بسیار حاضر جواب در ایام کودکی ما) را گرفتند و سر بسرش گذاشتند. یکی شان پرسید؛ آقای یوزباشی! در اصفهان "دیوث" هم پیدا می شود؟ یوزباشی گفت؛ اره. تک و توک، نه اینطور دسته جمعی!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

بابل

"بابل" روایت سفر یک اسلحه است، سفری خونین از توکیو تا دهکده ای دور افتاده در مراکش، روایت زندگی دو زن که یکی در توکیو دانسته کشته می شود و دیگری در مراکش، کاملن اتفاقی زخمی می شود و تا مرز مرگ می رود.

بابل روایت سفر خشونت خفته و جامد در یک اسلحه است که توکیو را به روستایی دور در مراکش، به شهر "سان دیه گو" در ایالات متحده و به دهکده ای در مرز مکزیک پیوند می زند.

بابل روایت نسلی ست که خشونت و نامهربانی را عاشقانه به نسل معصوم بعد از خود تحمیل کرده است. روایت کودکان و جوانانی که بازیچه ی "خلاف" و "خشونت" جامعه ای هستند که به دست "پدران"شان الوده شده؛ نسلی گرفتار نا مهربانی نسل پیش از خود.

بابل روایت نکبت "مهاجرت" و برتری به دنیا آمدن در یک منقطه، و سرشکستگی تولد در منقطه ای دیگر از این جهان است. میراث "تفاوت" و "تبعیض" از نسل پدران، برای نسل فرزندان. این که چگونه هلیکوپتر امداد، تا قلب روستایی در مراکش می رود تا زن زخمی آمریکایی را به بیمارستان برساند و در همان حوالی اما، خانواده ای بومی در نهایت بی کسی در سرزمین خود از هم می گسلد، کودکی کام ناگرفته از زندگی، به خاک می افتد و زندگی کودک دیگر در منتهای معصومیت، قربانی خشونت می شود. بابل روایت نسلی ست که چه در ژاپن و چه در مراکش، محروم از برآوردن طبیعی ترین خواسته های طبیعی و جنسی شان، به "انحراف" کشیده می شوند. 

بابل حکایت عطوفت آنهاست که به "خشونت" و "ترور" متهم اند، در مقابل سردی و نامهربانی آنان که خود را متعلق به "دنیای متمدن" می دانند. روایت سیر دراز "توحش"، از "تمدن" به دنیای "عقب نگهداشته شده"! روایت "بز طلیعه" در "بابل"، جایی که مردمان "تقصیرات"شان را بر گردن بزی می بستند و از "شهر" بیرون می راندند تا "گناه" را از خود برانند.

بابل روایت تنهایی پدری ست در توکیو که پس از کشتن همسرش، ناخواسته دختر لال بی مادرش را به بازار "خلاف" و "جرم" هدیه می کند. دختری که با وجود داشتن مدرن ترین امکانات "ارتباطی" در کیف دستی اش، از ساده ترین رابطه، عاجز است، و سرخورده. بابل روایت تراژیک چهار خانواده است که دو تای آنها، در توکیو و ساندیه گو به ساحل سلامت می رسند و دو تای دیگر، در مکزیک و مراکش در مصیبت غرق می شوند.

بابل سوگنامه ی نسل امروز است که در هر کجای جهان، زندگی اش در بازی خشونت نسل پیش از خود به بازی گرفته شده. روایت کودکان و جوانانی که پرده ی عصمت معصومیتشان در هر کجای این زمین، توسط نسل پدران دریده می شود.

"بابل" روایت بابل است، روایت در هم ریختن مرزهای گناه و معصومیت! روایت اقلیتی دلخوش و اکثریتی که به "بهانه های ساده ی خوشبختی" دلمشغول اند.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

به طرفداران حفظ سلامت محیط زیست

امشب، پنج شنبه، اول فوریه ۲۰۰۷ مطابق با ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ و ۱۲ محرم ۱۴۲۸

از ساعت ۱۹:۵۵ تا ساعت ۲۰:۰۰به وقت اروپای مرکزی،

از ۱۰:۵۵ تا ۱۱:۰۰ صبح به وقت کالیفرنیای آمریکا،

از ۲۲:۲۵ تا ۲۲:۳۰ به وقت تهران(هر جای دیگر هستید، خودتان وقت را محاسبه کنید)،

به مدت پنج دقیقه تمامی چراغ ها را خاموش نگهمیدارند، اگر بیرون از خانه هستند، اتومبیلشان را خاموش می کنند، تمام شوفاژها (منطقه ی شمالی زمین) و کولرها (منطقه ی جنوبی زمین) و آنچه که زمین و طبیعت را آلوده می کند، به مدت پنج دقیقه بی حرکت خواهد بود به شرطی که به کار و زندگی دیگران و طبیعت لطمه نزند.

به عنوان مثال رانندگان وسایل نقلیه ی عمومی و ناخدایان کشتی های مسافربری که مایل به شرکت در این تظاهرات هستند، موظفند به مسافران خود پیش از سوار شدن اطلاع بدهند. لکوموتیو رانان و خلبانان تلاش می کنند تا در این ساعت در مرخصی باشند ووو.

این تظاهرات برای آگاهی دادن به ملت ها و دولت ها در زمینه خطر بالا رفتن گرمای زمین، تولیدات عظیم گازهای گلخانه ای و آلوده شدن محیط زیست انسان، حیوان و گیاه است.

طرفداران حفظ سلامت محیط زیست به ویژه از شهروندان چند کشور مانند آمریکا و چین که بالاترین گازهای گلخانه ای را در جهان تولید می کنند، خواسته اند تا حتی الامکان در این تظاهرات شرکت کنند و امیدوارند تا هرکس به سلامت محیط زیست خود علاقمند است، پنج دقیقه همراه کسانی باشد که با او هم عقیده اند.

***

نیم ساعت بعد از واقعه:

لعنت بر مردم آزار! این اسکاندیناویایی ها (فنلاند، سوئد، نروژ، دانمارک، ایسلند) همراه با هلند در حفظ سلامت محیط زیست در جهان رتبه های اول را دارند. یک هفته است با قیافه های آن چنانی در و همسایه را به شرکت در "خاموشی مطلق" امشب دعوت کرده ام و همه هم با روی باز استقبال کردند. گاه در اختلاط همسایه ها در محوطه می شنیدم که مثل دعای "شب قدر" ورد "علی، علی" گرفته اند و کلی باد به غبغب انداخته ام... در آشپزخانه ایستاده ام و در فکر چه زهرماری غرقم که زنگ می زنند. یکی از همسایه هاست. لبخند به لب می پرسد؛ چراغت را خاموش نمی کنی؟ به ساعت نگاه کردم، تف! دو دقیقه گذشته بود! دو بامبی کوبیدم توی ملاجم، چراغ ها را خاموش کردم و از شدت شرم، در را بستم و به محوطه رفتم. همه جا تاریک بود. حتی شهرداری کوفتی هم چراغ های محوطه را خاموش کرده بود. نیم ساعت در سرما و تاریکی قدم زدم، به خودم و "مبارزاتم" فحش دادم و مشت به دیوارها کوبیدم،... و حالا یواشکی، مثل دزدها به خانه آمده ام، نشسته ام و عزا گرفته ام از فردا چطوری در چشم این همسایه های فضول مردم آزار نگاه کنم؟ اگر روزی بخواهم در تظاهرات علیه جنگ یا هر کوفت دیگری شرکت کنند، به ریشم خواهند خندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و شصت و چهارم (بخش پایانی)

آقایان! به کارخانجات اسلحه سازی سپاه ننازید و به موشک هایی که هنوز امتحان پس نداده اند، که سلاح های دشمن اگر نه هیچ جا، در همین شش ساله ی اخیر، در دو سوی مرز شما بارها امتحان پس داده و تجربه اندوخته اند. گیرم در نهایت شش موشک بیشتر از صدام به حیاط اسرائیل انداختید، بعد چه؟ قصد بمباران واشنگتن را دارید یا لندن را؟ یا می خواهید خلیج را به آتش بکشید؟ یعنی گذشته و حال و آینده ی ملت و سرزمین را؟ گیرم بتوانید همچون عراق امروز، هر روز جایی را در مملکت منفجر کنید و چهار سرباز آمریکایی و چهار صد بدبخت بومی را تکه پاره کنید. می بینید که بر "دامن کبریای" استکبار جهانی گردی نمی نشیند، که دود این همه، تنها به چشم ملت می رود، و رفته است. "دشمن"(آن گونه که شما می نامید) هر روز از این که ما خود را نابودتر کنیم، مشعوف تر می شود. به سرنوشت ارتش جمهوریخواه ایرلند با تمام خواسته های به حقش نگاه کنید. یا به "اتا"(جدایی طلبان باسک در اسپانیا)، یا به الفتح و حماس در فلسطین، حزب الله در لبنان، تامیل ها در سریلانکا، چریک ها در ظفار، نپال، سوماترا، ووو. این روشی نیست که بتواند چند سال بیشتر دوام آورد و مقبول افکار عمومی جهان باشد. چریک های خسته و پیر، به تاریخ می پیوندند. اگر "منطقی" وجود داشته باشد، نیاز به "زور بازو" و اسلحه ی اتمی نیست. برای زورگویی "اسباب بزرگی" لازم است که آن "قلدران"تاریخ دارند. زور اروپا و آمریکا بر پایه های اعتبار اقتصادی بر جهان مسلط است. آنها با میلیاردها بدهکاری و کسری موازنه، بی نفت و اسلحه نمی مانند. پشتوانه ی شما چیست و کیست؟ "سیرالئون"، "ونزوئلا" یا "کوبا"؟ یک نگاه به امضاء های زیر قطع نامه ی شورای امنیت بیاندازید تا دریابید در کجای جهان ایستاده اید!

ما تا با این زبان با جهان گفتگو می کنیم، نه تنها همسایگانمان که جهان را به وحشت می اندازیم. هیچ کس حاضر نیست روی داوی شرط ببندد که از امروز به فردایش قابل پیش بینی نیست و هر واحد قدرتش حرفی می زند و راه و روشی دارد. برای رسیدن به شایستگی مان در جهان، و دریافت "حق مسلم"مان در منطقه باید به زبان سیاسی و پشتیبانی ملی مجهز باشیم، چیزی که در این بیست و هشت ساله بکلی از آن محروم بوده ایم. جایی که ابتدایی ترین خواسته های روزمره ی یک ملت برآورده نمی شود، برای همه روشن است که انرژی هسته ای در رده ی هزارم واجبات ما هم قرار ندارد. این همه پاقشاری بر این مساله ی غیر ضروری به درستی سوء ظن و بدگمانی جهان را بر انگیخته که انرژی هسته ای تنها و تنها یک اهرم قدرت برای شماست تا بحران را حفظ کنید و از این طریق، چند سالی دیگر بر سر قدرت بمانید.

غرب بدون نفتی که به زور پالایشگاه های کهنه و در حال ویران ایران، روزانه به سه و نیم میلیون بشکه در روز می رسد، چند سالی دوام خواهد آورد. آنگاه دولت پس از شما، همان گونه که دولت پس از کودتا در ۱۳۳۲، همان گونه که دولت "پینوشه" پس از آلنده، و همان گونه که دولت فعلی در عراق، به مفاد دیکته شده از سوی آمریکا و انگلیس و کمپانی های نفتی تن خواهد داد. قیمت این همه ندانم بکاری را چه کسی جز ملت ها می پردازد؟ بزرگ ترین خریدار نفت ونزوئلا هنوز هم کمپانی های نفتی آمریکایی اند، حتی وقتی آقای چاوزر، بوش را "الاغ" و احمق می خواند. تعیین قیمت نفت هم نه در دستان اعضاء اوپک، که در دست کمپانی هاست. همین اول زمستان قیمتی را که در طول دو سال، تا سقف هفتاد دلار رسیده بود، در یک هفته به پنجاه و چند دلار بازگرداندند. آنها هنوز هم بهتر می توانند معادلات را به هم بریزند برای آن که در این بازار، ارقه های چندین و چند ساله اند.

این نهایت خامی ست که به گفته های سیاستمداران و رسانه های غربی تکیه کنیم که حمله به ایران را کار عاقلانه ای نمی دانند و با آن موافق نیستند. بیش از هشتاد در صد این گفته ها مردم فریبی و برای خام کردن اذهان شما و جهان است، تا بگویند در آمریکا و اروپا هم بسیاری هستند که با جنگ مخالف اند. شاید خود آقای بوش به مراتب بیش از آنها که او را از حمله به ایران می ترسانند، از جنگ بیم دارد. اما این بازی سیاست است که کی باید چه بگوید و جهان را با کدام لالایی بخواب باید کرد، کاری که شما در ابعاد حقیرش در طول ۲۸ سال گذشته با مردم خود کرده اید. یعنی یکی به میخ و یکی به نعل زدن. از بیست درصد باقی مانده ی آنها که آمریکا و غرب را از جنگ بر حذر می دارند، عده ای جانبداری شان "از بغض معاویه، و نه از حب علی"ست. یکی هم همین ونزوئلا یا کوبا یا سوریه! آن در صد کوچکی هم که با ایمان در مخالفت با جنگ سخن می گویند، متاسفانه در معادلات سیاست، عددی نیستند. حتی "دموکرات"های آمریکایی مخالف با جنگ، نه بخاطر ایران، که بخاطر بسیاری مسایل داخلی و خارجی دیگر از جمله حفظ پرسیتژ آمریکا در جهان با جنگ مخالفت می کنند. آمریکاییان ۱۸ سال در مخالفت با جنگ در ویتنام، تظاهرات به راه انداختند و فریاد کشیدند وو، جنگ اما هم چنان شعله ور ماند و گسترده تر شد.     

بستن همه ی رسانه ها و ممنوع کردن اخبار خارجی و ارائه ی یک طرفه ی دروغ های شاخدار خودتان همراه با تفسیر و تعبیر شخصی از مطامع و گفته های "دشمن"، درست مثل رفراندوم بیست و هشت سال پیش است؛ جمهوری اسلامی؛ آری یا نه! مانند مبارزات انتخاباتی با یک کاندیدا! با نزدیک شدن هر انتخابات یا هر ماه بهمن، شما به یک "نمایش تعداد" محتاج می شوید. آنگاه تمام تلاشتان را می کنید و مهره هایی نظیر رییس مجمع تشخیص مصلحت یا رییس جمهور سابق را با حرف های دهن پر کن به میدان می فرستید و به مردم التماس می کنید تا "دشمن شکن" باشند! در حالی که زندان های شما پر از فرزندان نیکخواه آن سرزمین است که عمر عزیزشان به جرم های واهی "خیانت به وطن" و "مخل امنیت کشور" در دست های آلوده ی شما پرپر می شود، هیچ کس بیش از یکایک شما مخل امنیت آن سرزمین و خائن تر به وطن نبوده و نیست. به آرایش جنگی ایالات متحده در خلیج نگاه کنید! به مراتب بزرگ تر و سهمگین تر از روزهای پیش از حمله به عراق است! گزارشی که قرار است در همین هفته از "دخالت های مستقیم" شما در عراق و منطقه در واشنگتن منتشر شود، یادآور گزارش مشابهی ست که پیش از اشغال عراق در مارس ۲۰۰۳ در واشنگتن منتشر شد. پس لطفن روبروی آینه بایستید و دشمن را تماشا کنید. مردم ایران تنها یک دشمن دارند، آن هم رژیم است!

"شما تشنه ی ایده آل هائی هستید که بی مرز، در ورای زمین سرگردان اند. شما انسان ها را نمی بینید، مگر در هیات جاسوس، خرابکار، دشمن، خیانتکار. در پرتو اصول انقلابی تان، انقلاب را فراموش کرده اید. دیکتاتوری شما از دیکتاتوری پیشین، سنگ قلب تر و درنده خو تر است. می گویید خلق خون می خواهد، انقلاب خون می طلبد. دروغ می گویید؛ خون تشنگی را به مردم نسبت ندهید. مردم می خواهند در آرامش زندگی کنند. این شمایید که خون می طلبید."         (از دفاعیه "دانتون")

آقایان! انقلاب تمام شد. ۲۸ سال از آن واقعه می گذرد. در سه دهه ی گذشته نسلی دیگر در آن سرزمین سر برآورده و جهان هزار بار زیر و بالا شده است. تا کجا می شود با ایجاد بحران و دمیدن در شیپور انقلاب، شکم ملتی را گرسنه نگهداشت، دهانش را بست و ثروتش را چاپید؟ خدا هم از دروغ و ریای شما خسته شده. جهان امروز، دیگر جهان انقلابات نیست آقایان! برخلاف یک تاریخ حرف و موعظه، شما نشان دادید که نه به جهان امروز تعلق دارید و نه امانت داران امینی هستید. لطفن سرزمین را به صاحبان اصلی اش باز پس دهید، سایه تان را از سر ملت برگیرید و به غارهایتان باز گردید.

پایان
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و شصت و چهارم (بخش دوم)

ما در طول بیست و هشت سال گذشته تمام فرصت های سهل و ممکن را یکی پس از دیگری از دست داده ایم. وقتی به خوش خیالی کودکانه برای رسیدن به "قدس"، تابلوهای مسافت بر سر جاده های ویران نصب می کردیم، ترکیه ای که تا خرخره بدهکار بود، از قبل دلالی اسلحه و مهمات و غذا برای هشت سال جنگ بیهوده و دوران پس از آن، به ترکیه ی امروز رسید که در آستانه ی پیوستن به بازار مشترک اروپا ایستاده. دوبی با استفاده از فرصت هایی که ما یکی پس از دیگری هدر دادیم، از جمله با سرمایه های ایرانی، از صحرایی خشک، به عروس خلیج ارتقاء مقام یافت. تمامی جمهوری های آسیای میانه که پیوندهای عمیق تاریخی و شیفتگی دیرین با ما داشتند و همه جای تاریخ معاصر، از دوستان بالقوه ی ایران به حساب می آمدند، از فردای سقوط اتحاد شوروی یکی بعد از دیگری از ترس زبان و رفتار ما، در دامان آمریکا و ترکیه و اروپا افتادند و تبدیل به پایگاه های نظامی علیه ایران شدند. حتی در رابطه با افغانستان و تاجیکستان همزبان و هم تاریخ هم در رده ی آخر صف قرار گرفتیم. این فرصت های اسان سوخته را نمی شود با هیاهو و حنجال زنده کرد و به "قدرت منطقه" تبدیل شد. برای رسیدن به آنچه از دست وانهاده ایم، راه میان بری نیست. گیرم تمام پابرهنگان یک لاقبای منطقه(به زغم شما) یاورتان باشند. این پابرهنگان هر روز قهرمانی داشته اند، روزگاری عبدالناصر، زمانی عبدالکریم قاسم، دورانی حافظ اسد، مدتی معمر قذافی، دوره ای حبیب بورقیبه یا بن بلا یا بن خده و... زمانی دراز هم دل به یاسر عرفات یا جورج حبش دادند. با این همه و به ناچار، از ترس از دست دادن زندگی، دست شاهان و شاهزادگان سعودی و اردنی و مراکشی را می بوسیدند و کفش روسای جمهور مادام العمرشان را واکس می زدند. گیرم که شب ها در خانه شان به جان آقای احمدی نژاد دعا کنند، اینها برای فاطمه تنبان نمی شود.

در همین سال ها که ما سرگرم شعر و شعار بودیم، سه خط لوله ی گاز و نفت از کشورهای تازه تاسیس شمالی به اروپا کشیده شد، گاز و نفت روسیه، بازار مصرف اروپا را تسخیر کرد و خط لوله ی دیگری حامل نفت عربستان سعودی در اقیانوس هند، از طریق امارات و عمان، تا پایان ۲۰۰۸ به بهره برداری می رسد و چه بسا که چین و هند هم به زودی نیاز خود را از جایی دیگر تامین کردند. تا دو سال دیگر از اهمیت استراتژیک خلیج، چندان چیزی برجا نمانده است چرا که تنها حمل و نقل بخشی از نفت عراق و کویت و تمامی نفت ایران از ابراهه ی هرمز می گذرد. در آن زمان، یعنی درست پایان زمامداری آقای بوش، چه جنگی صورت گرفته باشد یا نه، باری، ایران دیگر آن اهمیت ژئوپلتیک را نخواهد داشت. در این ورطه ی حساس، گفتن این که در صورت جنگ یا تحریم های بزرگ، تنگه ی هرمز را می بندیم، نهایت پرت افتادگی از درک جغرافیای سیاسی جهان است. چنین تهدیدی همین امروز هم نه تنها اعلام جنگ به آمریکا و اروپا، که هشدار بزرگی ست به ژاپن، چین، هند، تمامی شرق آسیا، تمامی آفریقا و اقیانوسیه که نفتشان از این تنگه عبور می کند. نه گمانم نگرانی از رفتار پرخاشگرانه ی شما و بی اعتمادی به حرف های بی بنیادتان، "دوستی" باقی بگذارد. آنها که خواب و آرامشان از تهدید به انفجار بمب ساعتی "جمهوری اسلامی" آشوبیده، ترجیح می دهند به هر قیمت، چاشنی این بمب را از کار بیاندازند، همان گونه که در مورد صدام کردند. اگر سیاست خشم و فحاشی پنجاه سال پیش، عبدالناصر را در بحران سوئز تنها گذاشت، امروز چنین سیاستی به مراتب مطرود تر است.

توده های تحقیر شده ی منطقه شولای آرزوهاشان را هر روز بر دوش قهرمانی می اندازند و دل به دهانی گشاد، چون غار و دستانی کوتاه، به درازای چنگال یک گربه می بندند! این توده ها پس از صدام، سردار قادسیه هم دو قطره اشک افشاندند و بار دیگر، کینه مند تر، سر بر بالش خیس گذاشتند چون هرکدامشان خانه و خانواده و زن و فرزندی دارند و به نان شب محتاج اند. از دیگ "توده های محروم منطقه" آشی پخته نخواهد شد چرا که در انتهای روز، شما در چشم آنان رافضی(شیعه) هستید و به عرب و سنی اعتقاد ندارید. آنها دیده اند و می دانند که شما در سرزمین خودتان هم با آنان که از قبیله ی شما نیستند، چه رفتاری دارید. اجازه بدهید اتفاقات تلخ زیر گوشمان را همان گونه که هستند، ببینیم. اولین دهه ی قرن بیست و یکم میلادی هنوز تمام نشده که منطقه ی ما دو جنگ نابود کننده در کیسه ی خود دارد. با توهمات چهارده قرن پیش نمی توان زیست که مردمی پا برهنه و گرسنه دور پیامبر گرد آمدند و دو امپراطوری بزرگ بیزانس(رم شرقی) و ایران را به زانو در آوردند. به انتظار یاوری خدا و ظهور امام زمان و چشم انتظار "رستاخیز اسلام" نشستن هم، کمال ساده باوری ست. حتی اگر به چنین ایده آلی هم می اندیشیم، باید پاشنه ی گیوه هامان را "ورکشیم"، آستین ها را بالا بزنیم، کمربندها را ببندیم و به جای دعا و نذر و رمالی و زاری و انتظار، با جهان مهربان باشیم و به زبانی امروزی سخن گوییم.

از انگشت شمار محسنات وقایع پس از انقلاب بهمن، یکی هم این بود که انان که یک هزاره بر تشکی کنار گود نشسته بودند و از "راستی" و "درستی" و "اصول دین" آواز می خواندند، در کمتر از دو دهه تاریخ ایستادن در میانه ی گود، نقاب های یخین زهد و پرهیزشان آب شد و واقعیت وجودی شان به مثابه قهرمانان دروغ و ریا و چپاول عریان پیش چشم مردم قرار گرفت. همین دو هفته پیش، هنگامی که پنج مامورشان در اربیل دستگیر شد، به درشتی از جهان بخاطر "بی قانونی" آمریکا تظلم و دادخواهی کردند. اما این بار "واشنگتن بی قانون" هم فریب بلوف آقایان را نخورد و در سایه ی اتهام خلاف، مدارک ادعای خود را فاش کرد. امروز که دیگر برای جهان روشن شده که دستگیر شدگان نه "دیپلمات" که "ماموران امنیتی" بوده اند و دست کم یکی از آنان (شخصی به نام صحرارودی) در قتل دکتر قاسملو در "وین" دست داشته و تحت پیگرد دولت اتریش است، آقای کاظمی قمی سفیر جمهوری اسلامی در عراق، تقاضای قدیمی مصاحبه از سوی نیویورک تایمز را عجولانه پذیرفت و در آن اعتراف کرد که دستگیر شدگان مقامات امنیتی بوده اند! با این همه هنوز هم باید منتظر ماند چرا که واشنگتی قصد دارد اسناد دخالت های ایران در عراق را منتشر کند. 

سرهنگان خدا در تهران البته تاریخ واقعی را نمی خوانند تا بدانند که تاریخ معاصر منطقه ی ما در فاصله ی میان کودتاها و انقلاب ها نوشته شده. کودتاگران، همان ها که همه جا مسیر انقلاب توده ها را به نفغ خویش منحرف کرده اند، در اولین فرصت، تاریخ واقعی را مثل گربه زیر خاک کرده اند و برای خود و اعقاب و اسلافشان، تاریخ جعل کرده اند و در خوانش این تاریخ دروغین، شکم ها و غبغب هایشان از خودباوری و خودستایی چندان متورم شده که شعاع دیدشان را تنگ کرده، تا آنجا که دیگر قادر نبوده اند زجر و ستم "توده ها" را زیر چکمه ی شقاوت و شکنجه ببینند. این زورگویی تا آنجا بالا گرفته که "توده ها"ی به جان آمده، این بار در هیات نسلی تازه باز برخاسته اند و با پای برهنه سرهنگان خدا را از صحنه ی تاریخ بیرون انداخته اند. "توده ها" اما همیشه از روی ساده دلی، قیام را به دستان آلوده ی سرهنگان تازه سپرده اند و با یک بغل آرزو و به امید زندگی بهتر به انتظار نشسته اند، اما باز، و باز ... چه سود که "سرهنگان خدا" هرگز تاریخ واقعی را باور ندارند.

(ناتمام)
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و شصت و چهارم (بخش اول)

بیشتر از نیمی از مهلت دو ماهه ی شورای امنیت گذشت. "پنجاه رفت و در خوابی"م. مگر این پنج روزه دریابی"م! حتی از همین اتاق محقر من در دور افتاده ترین "ناکجاآباد" سیاست هم می شود دید که در دو ساله ی اخیر، گام به گام بر مشکلات خارجی و داخلی ما افزوده شده و بنظر می رسد شورای امنیت یا آژانس یا "غرب" یا آمریکا یا "دشمن"(به قول حضرات)، مرحله به مرحله به نتایج دلخواه خود نزدیک تر شده و حلقه ی طناب را گرد گردن ما تنگ و تنگ تر کرده است. ما کودکان پنجاه- شصت ساله اما هنوز هم بر این باوریم که می شود مملکتی را با یک ایدئولوژی قراضه که جز آلودن "هوا" کار بهتری از آن ساخته نیست، به مقصدی برسانیم که انگاری بر لب پرتگاه سقوط اقتصادی و ورشکستگی اجتماعی و انزوا قرار دارد. پس از ۲۸ سال، تازه یاد گرفته ایم مثل بازیگران درجه سه آماتور، پیش روی خبرنگاران قیافه ی حق به جانب بگیریم و "بازی" کنیم که "خونسردیم" و در دلمان "آب از آب تکان نمی خورد"، این مائیم که "طالب مذاکره ایم"، و این دشمن است که "جنگ روانی راه انداخته" و آمریکا بیش از آن در عراق و افغانستان درگیر است که به فکر حمله به ایران باشد و... مثلن تلاش کنیم تا پریشانی ملت را با این "بازی"های نخ نما شده، تسکین دهیم. این ها بازی روانی نیست؟

روزنامه ی رسالت می نویسد؛ "نیروی زمینی ما از ارتش زمینی آمریکا برتر است"! نمی دانم کسانی که خود را پشت این ادعاهای بی بنیاد پنهان کرده اند، با کدام متر و ترازو جهان را وزن می کنند. شاید درست تر این باشد که بگوییم آقایان سکوت تعجب زده ی ملت از این همه دروغ را حمل بر "بلاهت" مردم کرده اند. چرا که هرکس دو سه جنگ اخیر آمریکا در عراق و افغانستان را "به عمد" از یاد نبرده باشد، می داند آنها وقتی ارتش زمینی شان را وارد عمل می کنند که از هوا و زمین و دریا، با انبر و خاک انداز هم شده ارتش شما را به زانو در آورده باشند و مطمئن باشند که با حداقل تلفات به اهداف خود می رسند. "آنها" در طول ۱۶ سال اخیر، در سه جنگ، از کوه و دره و غار در افغانستان تا کوچه و خیابان در شهرهای عراق، تجربه دارند. این تیم کشتی آمریکا نیست که برای مسابقات دوستانه به "کیش" آمده باشد تا ما امتیاز زمین و تماشاچی را به حساب خود واریز کنیم. 

سخت مایلم هم چنان باور کنم که آمریکا دست به چنین کار ابلهانه ای نزند. اما با اخبار درز کرده از محافل جنگی ایالات متحده، چنین بر می آید که این حمله(بزرگ یا مقطعی، روشن نیست) تا کنون دو بار به تعویق افتاده و تا اینجا قرار بعدی در نیمه ی دوم فروردین و اوایل اردی بهشت ماه است. آیا این تاریخ بار دیگر به تعویق خواهد افتاد؟ این لابد به عکس العمل های بعدی تهران در دو ماه آینده بستگی دارد. با این همه تشویش را در سینه ی لجبازترین عاملان سیاست داخلی هم می توان مشاهده کرد. سفرهای شتاب زده ی آقای لاریجانی به کشورهای همسایه و چین و بازگشت با دست های خالی، صحبت های ریاست مجمع تشخیص مصلحت و دیگر دست اندر کاران هرم قدرت در تهران، نشان روشنی از این اضطراب است. از مطالب مندرج در رسانه های غربی چنین بر می آید که طرف ایرانی نه تنها حاضر به مذاکره است، بلکه حاضر است در جایی پیش از، یا در طول مذاکرات تن به تعلیق غنی سازی بدهد اما با این شرط که این راز، "سر به مهر" بماند. یعنی که همه به ویژه در داخل ایران تصور کنند که آقایان قدمی از مواضع خود عقب ننشسته اند. انتظار ساده دلانه ای ست چرا که عواقب آن برای طرف مقابل به این معنی ست که هرکس به حق یا ناحق بر سر حرف خود بماند، برنده خواهد بود. درسی که غرب هرگز مایل نیست به کشورهایی نظیر کره ی شمالی بدهد. واقعیت این است که "غرب" نیز به دنبال نظری کاملن خلاف این است. آنها نیز مایل اند به جهان بقبولانند که هر گردنکشی بالاخره در مقابل آنان تن به تسلیم می دهد.

اگر دو طرف، چنان که در یک سال گذشته، هم چنان بر مواضع خود پای بفشارند، هرگز به مرزهای مذاکره نمی رسند. "غربی" ها اینک مدتی ست پذیرفته اند تا با جملاتی نظیر "ملت ایران، ملت بزرگی ست" و ایرانیان چنین و چنان اند، "ایران قدرت بزرگ منطقه است" وو..، حس خودخواهی کودکانه ی حاکمان تهران و ناسیونالیسم ورم کرده ی برخی از ایرانیان را تا اندازه ای ماساژ بدهند. این که "غرب" سه چهار قرن بر منابع جهان سلطه داشته و با زورگویی و قلدری می خواهد نظرش را به جهان دیکته کند وو...، حرف های تازه ای نیست که کرسی نشینان تهران کشف کرده باشند. پرسش اینجاست که کدام "دن کیشوت" و به کدام "رسالت" و از جانب چه کسی مقاومت در مقابل این زورگویی چند صد ساله را به گردن گرفته و با کدام هزینه؟ رژیم تهران که خود تا خرخره آلوده ی هزاران خرده جرم و جنایت است؟ و با زبان و رفتار افراطی و خشنی که در این بیست و هشت ساله با مردم خود و با جهان سخن گفته؟ اگر قرار است دنیا در مقابل زورگویی غرب، پشت کسی نماز بخواند، سردمداران تهران تا کجا از این مقبولیت جهانی برخوردارند؟ بهتر نیست با این خوش پر و پایی لب خزینه ننشینیم؟ آن که خود سال ها "بی غسل" و "بی نماز" بوده، بر سر منبر احکام طهارت نمی گوید.

کرسی نشینان تهران، دست کم در گفتار، چند امتیاز بزرگ را در صورت بروز جنگ، در ستون خود منظور داشته اند. یکی هم این تصور است که "نیاز غرب به نفت و انرژی" می تواند مانع اقدام به جنگ شود. تا آنجا که من به یاد دارم غرب در همین شانزده ساله ی اخیر دو بحران انرژی از این بزرگ تر را از سر گذرانده است. یکی پس از اشغال کویت توسط صدام که جهان از نفت کویت و عراق هر دو محروم شد، و البته تمامی کشورهای اوپک از جمله جمهوری اسلامی "داوطلبانه" و "دم جنبان" این کمبود را تامین کردند. عربستان و کویت هنوز هم خود را مدیون آن آزاد سازی می دانند و در صورت بروز جنگ علیه ایران، خود را موظف می دانند که قیمت رفع نگرانی از حضور "رژیم شیعه" در همسایگی خود را با تولید نفت بیشتر به آسانی بپردازند. پس از آزاد سازی کویت، نفت عراق برای سه سال به قیمت اب از سوی کمپانی های نفتی غربی خریداری شد و پس از آن هم به مدت هشت سال تا سال ۲۰۰۳ مقدار کمی نفت در مقابل غذا و دارو(بخوان معاوضه با هیچ) از عراق خریداری شد. با این همه صدام نه بر قیمت و نه بر فروش آن کنترل و نظارتی تام نداشت تا جایی که اقتصادش ورشکست و در مدت سه هفته "بغداد"ش ویران شد. پس از ان هم بیش از یک سال طول کشید تا نفت عراق کم کم به بازار بین المللی برسد، و هنوز هم به سقف سهمیه ی تولیدش در اوپک نرسیده است. همین کمپانی ها هنگام ملی شدن نفت برای آن که مصدق را(که تمامی خاورمیانه او را قهرمان مبارزه با انگلستان می دانست و بسیار بیش از شما برایش هورا می کشید) به زانو در آورند، نفت ملی شده را بر روی آب اقیانوس ها توقیف کردند. بلایی که کارتل ها و تراست ها به دلیل ملی کردن کانال سوئز بر سر عبدالناصر و به دلیل ملی کردن کانال پاناما بر سر "نوریه گا" آوردند. همان بلایی که کمپانی آی تی تی به دلیل ملی کردن معادن مس شیلی بر سر "آلنده" آورد. کمپانی ها به پشتیبانی دولت ها و صنایع نظامی همین "پلان" را در کره، ویتنام، کوبا و هرجای دیگر، و علیرغم افکار عمومی جهان، پیاده کرده اند.

مساله ی دیگری که کرسی نشینان تهران بر روی آن به نفع خود حساب باز کرده اند، افکار عمومی جهان است. امیدوارم یادمان نرفته باشد که در یک روز شنبه ی اوایل مارچ ۲۰۰۳، بیش از صد و بیست ملیون مردم جهان در شهرهای بزرگ، از سیدنی تا ونکوور به خیابان ها ریختند و علیه جنگ در عراق، اعتراض کردند. با این وجود، دو هفته بعد، آمریکا و بریتانیا شورای امنیت را دور زدند و در شامگاه روز بیستم مارچ، بمباران و اشغال عراق آغاز شد. پس از گذشت نزدیک به چهار سال و بیش از ده هزار کشته (مجموع عراقی ها و اشغال کنندگان) و نابودی تقریبن کامل عراق از هر نگاه، امروز آقای بوش در هر کوچه و خیابان جهان از روی فرشی از نفرت عبور می کند. با این همه هنوز جوهر اخطار نمایندگان کنگره نخشکیده، اولین فوج سربازان تازه نفس آمریکایی در فرودگاه بغداد پیاده شدند. اگر جنون تفوق آمریکایی بار دیگر از خواب برخیزد و تصمیم به اشغال ایران بگیرد، از "چاوزر" دیوانه یا "ارتگا"ی اینک هوشیار یا "کاسترو"ی افتاده در بستر مرگ یا "بشار" اسدی که همین امروز هم در کار توافق پنهانی با اسراییل است، کاری بیش از چند قر و لند ضد جنگ ساخته نیست. پس به یاری چه کس دیگری امیدواریم؟ یادمان باشد که پیش از آغاز جنگ عراق، کشورهایی نظیر فرانسه و آلمان هم جزو مخالفین جنگ بودند! چین هم به آمریکا و بریتانیا اخطار داد و روسیه که از زمان اتحاد شوروی نزدیک ترین دوست صدام بود و منافع گسترده ای در عراق داشت، بظاهر خشمگین شد و غرید. این همه اگرچه امروز هم علیه جنگ با ایران اخطار می دهند، اما امضایشان پای قطع نامه ی شورای امنیت است!

(ناتمام)
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

لطفن بوق نزنید!

راستی از آقایان زرافشان، باطبی و بینا داراب زند و کیانوش سنجری و حشمت الله طبرزدی ووو  خبری نیست. البته می دانم فصل امتحانات است و "درس"ها هم زیاد اند. اما آن دو سه نفری هم که "امتحان" هایشان را سال ها پیش "قبول" شده اند، دیگر نه شعری می گویند، نه مرثیه ای می سرایند و نه اعلامیه ای صادر می کنند. نکند این آقایان و بانوان همگی از زندان ها آزاد شده اند؟ یا نکند زندان ها را بسته اند؟ شاید هم زمستان است و هوا سرد است و سرها در گریبان است و ... گوجه فرنگی گران است (البته نه در محله ی رییس جمهور) و ...! شاید هم حق با آقای رییس جمهور و شرکاء باشد که چیزی را در روزنامه ها ننویسید و به فکر ملت نیندازید کجا چه خبر است، چون ملت به یک فرصت چند ساعته، به اندازه ی صبح تا بعدازظهر روز ۲۸ مرداد ۳۲ نیاز دارد تا "موضوع" را فراموش کند و برود دنبال کار و بار و زندگی. نمی دانم! البته دیده ام عکس برخی از این آقایان و خانم ها در گوشه کنار برخی از وبلاگ ها چسبانده شده و زیرش نوشته اند؛ ما "فلانی" را فراموش نمی کنیم! انشاء الله! معمولن وقتی پیر می شویم، کارها و قرارهایمان را جایی یادداشت می کنیم که پیش چشممان باشد تا یادمان نرود، که اتفاقن "می رود".

شنیده ام آقای اکبر گنجی هم جایی در غربت، میان مدال ها و "عنوان"های افتخاری گم شده است. درست مثل من که سال هاست در این گوشه گم و گور شده ام! خدا خودش همه ی کارها را درست کند، مرا هم ببخشد و بیامرزد.

پشت یک کامیون حمل "جوجه" نوشته بود؛ بوق نزن جوجه ها خوابند!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و شصت و سوم

دو روزه نصفه نیمه ی یک غزل اصفهانی ذهنم را گرفته و رها نمیکنه. سه بیتش یادمه و بقیه ش پاک فراموشم شده. زمین و زمون را گشته م تا جایی بقیه اش را پیدا کنم. فکر کنم از زنده یاد "منوچهر محجوبی" باشه. اینها را برای داوود تعریف می کنم که دلش برای من سوخته که سال هاست تلویزیون ندارم، و کلی راه اومده که مرا ببره خونه ش، فیلم ایرونی تماشا کنم. میگه غزل کدومه؟ پاشو بریم، همه منتظر تو نشسته ن. منتظر من؟ ولی من یادم نمیاد قولی به کسی داده باشم! اونم برای تماشای فیلم ایرونی! میگه؛ نه، تو ندادی، ولی من فکرش را کرده بودم. 

دیدید آدمایی را که رو قران هفده من که سهله، رو قرآن هفتصد من هم ورجه وورجه کنید، آخر سر حرف خودشون را می زنند؟ باز میگه تو نمی فهمی، نون سنگک بهترین نون دنیاست. یه شب تا صبح میشینی و دلیل میاری که چرا نون تافتون را به سنگک ترجیح میدی. حرفت که تموم شد، انگار نه انگار، خنده ای می کنه و میگه؛ حالا تو یه بار امتحان کن! تا بفهمی چرا حق با منه! 

همیشه فکر می کردم اصفهانی ها اهل تعارف اند. خدا نکنه گیرشون بیفتی، از "دسی شوما را بوسیدم" و "خاکی کفی پادونم" و "قربوندون برم الهی" بگیر تا "چشمم به کفی پادون" و "بلادون به جونم" و ... اونقدر پشت سر هم ردیف می کنن که لال میشی. البته اغلب هم مثل همین "اعظم خانوم" خودمون، دو قدم اونطرف تر، میگه: "آکله بیگیرد الهی! این اقدس خانوم بود که باش اختلاط می کردم؟ مرده شور ریختشا ببرد، چرا اینقد فیسو چس میاد؟"!

دو سال پیش فهمیدم که یزدی ها دست و پای هرچه اصفهانیه، از پشت بسته اند. خدا به دور! گفتم می خواهم دو سه روزی برم یزد، سری هم به سرخس بزنم. فهیمه خانوم گفت؛ یه سرم به خونواده ی ما بزنین، خوشحال میشن. گفتم اگر رسیدم، بچشم. نرسیده به یزد، یک جوون مودب و مرتبی اومد هتل. گفت پسر خواهر فهمیه خانمم. تا اومدم حال و احوال کنم، معلوم شد تمام خونواده یک جا جمع اند و منتظر من که شام بروم خدمتشون! عین عنکبوت چسبیده بودم به دیوار. میگم چنین قراری نداشتیم، آقاممد. کی این برنامه را گذاشته؟ هنوز حرف من تموم نشده، ماشین آژانس وسط حیاط هتل بود و ممدآقا با کیف دستی من نشسته بود عقب ماشین، منتظر!

چای اول را که دادند، هل داشت. زبونم لال بشه، گفتم عجب بویی، عجب عطری! پنج دقیقه نکشید، دیدیم یه بسته ی نیم کیلویی هل گذاشتن روی میز، پیش روی من، که "اینو هدیه ببرین دانمارک"! مات مونده بودم که چی بگم! چای به نصفه نرسیده بود که یک پرتقال و یک نارنگی پوست کندند و گفتند، پرتقال بخورین. گفتم؛ چشم. اجازه بدین چای پایین بره. خواهر فهیمه خانم پرتقال پوست کنده را برداشت و تا نزدیکی های دهن من آورد بالا. ترسیدم پرتقال را درسته بچپونه تو دهنم. یه پر برداشتم، گذاشتم دهنم و بقیه را گذاشتم تو بشقاب. هنوز پایین نرفته، گفتند نارنگی ش خوبه، بخورین. گفتم ... یعنی پرتقالش هم خوب بود، ولی مگه دیگه جرات داشتم از چیزی تعریف کنم؟ گفتم حالاست که شیش کیلو پرتقال هم بدهند دستم، بگن هدیه ببرین دانمارک! ولی سکوت من مانع این نشد که نارنگی هم با همون تشریفات وارد معده ی من بشه. عجب نارنگی آبدار و خوش مزه ای ... ولی لب از لب ورنداشتم. چای دوم وارد شد و خواهر فهمیه خانم در قوطی باقلوا را باز کرد و با چنگال سه تا بریده ی باقلوا را با هم برداشت و تا دو سانتی متری دهن من آورد که با دست گرفتم و گفتم؛ می خورم، به چشم. خواستم بذارم تو بشقاب، برگشت که؛ د نه دیگه. نذارین زمین. با چای تون بخورین. خوب، من باقلوا خیلی دوست دارم، اما هنوز نارنگی و پرتقالم تموم نشده بود. عین میمون یکی یه گاز به همه زده بودم و نصفه نیمه تو بشقابم مونده بود. از ایشون اصرار که بخورین و از ما ابرام که چشم. دوباره از جاشون بلند شدند. گفتم پیش از این که کف اتاق درازم کنند و باقلواها را بذارند تو معده ام، یه باقلوا با یک قلپ چای خوردم. ولی عجب باقلوایی. دلم بود بپرسم از کجا گرفته اند، تا یه کم بخرم که دو روز بعد میرم اصفهان، برای خودم سوغات ببرم. ولی حرف تو گلوم موند و با باقلوا دادم پایین. 

دردسرتون ندهم. آن شب تا صبح صدای معده م را می شنیدم که خواهر و مادر ما را .... خواستگاری می کرد که مرد حسابی! کاه از خودت نیست، کاهدون که از خودته. حالا بیا هر خاکی هست، خودت بریز بسرت تا اینا که خوردی هضم بشن. روم نمیشد برم دکتر. یاد اون یارو افتاده بودم که به دکتر گفت؛ دلم درد می کنه. پرسید؛ چی خوردی؟ گفت لبو با بیسکویت. رویش هم دوغ آب علی. گفت؛ خوب همینه دیگه. اینا که با هم نمی سازند. گفت؛ آقای دکتر، فعلن که اون تو خوب با هم ساخته اند و خواهر و مادر ما را ...

داشتم چی می گفتم؟ حرف تو حرف میاد. آهان! غزل به لهجه ی اصفهانی. یاد منوچهر محجوبی بخیر. اینجوری شروع میشه... سر علی اگه لهجه ی اصفهانی بلد نیستین، از یه اصفهانی اصیل، خواهش کنین اینو براتون بخونه!

ای یاری من جفا و وفاید بجا خبس                         یعنی به ما وفا، برا مردوم جفا خبس

چند ماس که هی به بونه یی سرما تو خونه ای                      یخده بیا تو کوچه، نیمیچای، هوا خبس

گفتی نند میگد که با این مرده را نرو؟                      امروز برو بوگو به نند؛ این بابا خبس

هرچی به مغزم فشار میارم، بقیه ش یادم نمیاد ... چقدر هوس باقلوای یزد کرده ام. توی این برف و سرما، با قهوه ی داغ می چسبه. رسیده و نرسیده، همه را بلند کردم که فیلم ایرونی چیه؟ پاشین بریم "بابل" را ببینیم، نامزد شده! اگه از "رادیو زمانه" اومدین و دنبال "یک گزارش از ایران واقعی ..." می گردین، لطفن سر بخورین چند یادداشت پایین تر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی شصت و دوم

خانم باجی، معلم قرآن، پیر زن علیلی بود. چنان علیل که فکر می کردی همان گوشه ی اتاق که نشسته بود، به دنیا آمده است. پشت سرش، در سه گوش دیوار، چوب بلندی تا زیر سقف، به دیوار تکیه داده بود. هر کس نمی توانست درس روز را از رو بخواند، حتی شاگردی که در دورترین نقطه ی اتاق، در زاویه ی روبرو نشسته بود، در شعاع گردش آن چوب بود و مشمول محبت خانم باجی قرار می گرفت. برای چزاندن شاگردانی که نزدیکش نشسته بودند، زحمت برداشتن چوب را به خود نمی داد و از دست و زبانش که تنها اعضاء سالم تنش بودند، استفاده می کرد. در آن تابستان من شش ساله بودم و خواهرم ده سالش تمام می شد.

شاگردان خانم باجی اغلب دختر و پسر پولدارهای محله و دور و اطراف بودند و بقیه هم آنقدر دستشان به دهنشان می رسید که هر روز دستمالی از نان و پنیر و میوه همراه خود به مکتب بیاورند. من و خواهرم تنها شاگردانی بودیم که فقط روزهای پنج شنبه دستمالی از خوراکی داشتیم. مادرم البته می گفت؛ خانه ی ما به مکتب خانم باجی نزدیک است و نیازی به "چاشته بندی" نداریم. از همان صبح پنج شنبه هم بر سر این که دستمال خوراکی دست کداممان باشد، بگو مگو داشتیم و تمام روز پنج شنبه، هوش و حواس هر دوی ما به دستمال و خوراکی ها بود. به همین دلیل هم اکثر پنج شنبه ها از ضربه ی چوب خانوم باجی محروم نمی ماندیم. یک پنج شنبه ی استثنایی هم بود البته. همان پنج شنبه ای که سال ها بر وجدان من سنگینی می کرد.

دایی کوچکم، همان که مرا به اولین سینما و اولین تیاتر عمرم برد و اولین بار کتابخانه ی شهر را نشانم داد، و بعدها در رستورانی در "پاساژ همایون" به اولین استکان عرق با مزه کشک و بادمجان مهمانم کرد، آن هنگام مومن سر تراشیده بود و گاهی شب ها مرا به جلسات قرائت قرآن می برد. شب آن پنج شنبه ی کذا هم به یکی از همین جلسات رفته بودم و بخشی از "سوره ی نساء" که درس فردایمان بود را همانجا چند بار خوانده بودم. آن روز صبح، بی آن که بگذارم محتویات خوراکی دستمال، حواسم را پرت کند، درس دیروز را بی غلط خواندم. خواهرم اما با وجودی که در آن سه گوش اتاق، روبروی خانم باجی نشسته بود، از ضربه های چوب جان به در نبرد. با این همه زیر ضربه ها مرا صادقانه لو داد که وقتی نوبت خواندنش رسیده، کیسه ی میوه را به او نشان داده ام و باعث حواس پرتی اش شده بودم.

از این که تنها پنج شنبه ای هم که درس را بی غلط خوانده بودم، از چوب خانم باجی در امان نماندم، شدیدن به غیرت "مردانه" ام برخورده بود و نفرتم را نسبت به آن پیر زن علیل، دو چندان کرد. چون دستم به خانم باجی نمی رسید و در عین حال تحمل سرکشی های خواهرم را هم نداشتم، گریه کنان به خانه آمدم و شکایتش را کردم. گوشه ی"سه دری" بود که به چنگ مادر افتاد. تصویر کتک خوردن خواهرم در آن روز، از خانم باجی و از مادر، تنها برای آن که مثل من گرسنه بود، سال ها در ذهن من ماند، و مانده است تا شباهت خانه و مکتب و مدرسه و جامعه را در آن فرهنگ، هرگز از یاد نبرم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |