تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

مناجات اخرا

الاهی تو دوستان را به دشمنان می نمایی، درویشان را غم و اندوه دهی، بیمار کنی و خود بیمارستان کنی، در مانده کنی و خود درمان کنی، از خاک، آدم کنی و با وی چندان احسان کنی، سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی، مجلسش روضه ی رضوان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی، آن گاه او را زندان کنی و سال ها گریان کنی، جباری تو کار جباران کنی...

الاهی اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.

الاهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده ی دوخته را ...

الاهی گوهر اصطفا (برگزیده شدن) در دامن آدم تو ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو بیختی، و این دو جنس مخالف را با هم تو آمیختی، از روی ادب اگر بد کردیم بر ما مگیر که گرد فتنه تو انگیختی.

الاهی تو آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان، بیامرز ما را رایگان که تو خدایی و نه بازارگان.

الاهی گاه می گویی فرود آی، گاه می گویی بگریز، گاه فرمایی بیا، گاه گویی پرهیز، خدایا این نشان قربت است یا محض رستاخیز، که هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز.

الاهی فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز، می نمایی که بخواه و می گویی پرهیز.

الاهی ... ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی                         آن بیع بود، لطف و عطای تو کجاست؟ 

 

(مشغول الذمه باشم این فرمایشات از من نیست، بی یک حرف کم و زیاد، از خواجه عبدالله انصاری ست. بختش یار بود که هزار سال پیش از ما می زیست.)
+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی شصت و یکم

به محمد خان افراسیابی

با سلام

یادداشت تازه ات را خوندم. خواستم نظرم را بنویسم، آنقدر دراز شد که فکر کردم بصورت یک نامه برایت قلمی کنم.

موضوع این است که با بسیاری از حرف های تو موافقم. این که می گویی وبلاگ "چاردیواری" هر آدمی ست و "اختیارش" هم دست خودش است، حرف متینی است. این که وبلاگ نویس چه بنویسد، چطور بنویسد، چقدر بنویسد، در مورد چه و برای که بنویسد، و خیلی از این حرف ها مربوط است به "صاحبخونه". اما این که دوستمان اسد می خواهد دویست وبلاگ در روز بخواند، ضمن این که مرا سخت به وحشت می اندازد و فکر می کنم این هم خودش یک جور "سوپرمنی"ست، با این همه تصور می کنم مشکل اوست. سوای این که نمی فهمم چرا کسی باید دویست وبلاگ در روز بخواند؟ و چطور می شود به فهم مطالب این همه وبلاگ در یک روز، رسید؟ و خیلی سوالات دیگر که به من مربوط نمی شود. من اما اگر در نهایت برسم روزی یکی دو وبلاگ را که دوست دارم، یعنی هفته ای ده پانزده وبلاگ مورد علاقه ام را دنبال کنم، خوب، کلاهم را به هوا می اندازم. گاهی هم البته سری به وبلاگ تازه ای می زنم تا ببینم مطالبش تا کجا مورد علاقه ی من است، و آیا باید پیگیری کنم یا نه! و همین!

با این همه آنطور که نوشته ای، بحث تو با دوستمان اسد هنوز هم در حد معقولی باقی مانده. چون دیده ام برخی ها از این هم فراتر رفته اند و خود را به شکلی "متولی" وبلاگ نویسی می دانند و در حد "رهبر"، گاه فتوا هم صادر می کنند. و مثلن می نویسند چندین در صد وبلاگ ها "مزخرف" می نویسند یا "مهمل" می گویند و چند در صدشان حرف های "به درد بخور" دارند و از این گونه "مسوولیت" هایی که گاه برخی ها "سرخود" بر دوش می گیرند و "فتوا" می دهند که چطور "باید" نوشت و چه کلماتی "باید" بکار برد و چه مسایلی را "نباید" نوشت و از این گونه فرمان صادر کردن ها برای انشاء و املاء و دستور زبان و غیره و غیره.

دیده ام که این شکل برخورد در برخی ها ایجاد سرخوردگی کرده و گاه از نوشتن وبلاگ باز مانده اند. خسته و کسل شده اند. و این به گمان من کار قشنگی نیست. کسی اگر چیزی برای گفتن یا نوشتن دارد، خوب، می گوید یا می نویسد. چه لزومی دارد که ما (شاید به دلیل نداشتن مطلب) بنشینیم و در جلد این و آن برویم و ... اصلن با کدام ارزش ها و معیارها؟ چه کسی و در کجا گفته است دفتر یادداشت های روزانه هر شخص "باید" اینطور و آنطور باشد؟

این است که اگر به زعم تو صحبت از "ازادی بیان" و نمی دانم "دموکراسی" و این حرف هاست، بهتر نیست سرمان به کار خودمان باشد؟ بگذاریم هرکس هر طور دوست دارد و عشقش می کشد، بنویسد. فکر نمی کنی زیبایی مساله به همین "تفاوت" ها و "تنوع" هاست؟ اصلن چه کسی گفته من "باید" از همه ی وبلاگ ها خوشم بیاید؟ یا چه لزومی دارد همه از وبلاگ من خوششان بیاید؟ نهایتش این است که شخص، یک نظری در مورد نوشته ای دارد و نظرش را برای وبلاگ نویس مربوطه می نویسد. این که وبلاگ نویس بپسندد و عمل کند یا نه، این دیگر به خودش مربوط است، چون هیچ کجا مشخص نشده که حق با نظر دهنده است یا وبلاگ نویس. چه بسا که وبلاگ نویس به حرف من عمل کند و خوانندگانش را از دست بدهد، هان؟ پس چرا "باید" به نظر من گوش بدهد؟ مگر می شود به کسی گفت چطوری زندگی کن، چه لباسی بپوش، چه غذایی بخور، چگونه آرایش کن و چه شکلی بخند یا حرف بزن؟ دست کم در سطح وبلاگ ها که می توانیم این به قول تو "دموکراسی" و "آزادی بیان" را مراعات کنیم! یا نه؟ یعنی اینجا هم نمی شود؟

و در این زمینه سفارش می کنم این مطلب طولانی را هم بخوانی که به گمان من از خیلی مطالب کوتاه، با ارزش تر است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و شصتم

بخش هشتم (پایانی) گزارش سفر دو ژورنالیست دانمارکی به ایران. بهتر است از "بخش اول" بخوانید.

از آخرین کسانی که در آن آپارتمان کذا به دیدارمان آمد، کارگردان سینما و قهرمان وزنه برداری ایران، "آقا"* بهمنی و دوستش سعید بودند. سعید در نهایت پنجاه کلمه ی انگلیسی می داند، پس نقش مترجم را به عهده می گیرد! "آقا بهمنی" پس از خواندن نامه ی ما به رییس جمهور،سخت به هیچان می آید. فورن برایمان دو قرار مصاحبه با دو روزنامه می گذارد و به زودی با دختر خمینی هم دیدار خواهیم داشت. صبح روز بعد به شمال تهران به "آکادمی ایرانیان هوشمند" می رویم که قبلن نامش "آکادمی نخبگان ایرانی" بوده. "آقا بهمنی" مصمم است شعبه ای از "ابتکار اروپایی" در آنجا باز کند و حتی یک نمونه از پرچم ما برای روی میز، سفارش می دهد. در فرصتی که منتظر "دیدار با دختر خمینی" هستیم، که بعد به "دیدار با مشاور دختر خمینی" تبدیل می شود، "آقا بهمنی" از زمان استفاده می کند و برای رییسش، دکتر محسن صادقی که مدیر آکادمی ست، تماشاچی تدارک می بیند. دکتر صادقی ضمنن نماینده ی افتخاری "دانشگاه فنی آذربایجان"، "دانشگاه علوم پزشکی آذربایجان" و "آکادمی موسیقی باکو"ست که با "دانشگاه ایالتی جورجیا" در آمریکا و "دانشگاه سیگن"(؟) در آلمان توافق نامه امضاء کرده اند. این "مرد جهانی" که با مقادیری از "دانشگاه های ناشناخته"ی جهان مرتبط است، پشت میز عظیمی نشسته. روی میز مبالغی پرچم های کوچک مختلف در دو طرف پرچم ایران قرار دارد که با باد کولر در اهتزاز اند. پشت سر دکتر یک پرچم ایران در ابعاد بزرگ هم هست، همین طور چندین پرتره از "شهداء" و "ملاها" و یک گالری وسیع از انواع و اقسام مدارک و دیپلم های افتخار، روی دیوارها! دکتر محسن که گفته شده زبان های انگلیسی و فرانسه را "پرفکت" صحبت می کند، یک "گفتگوی یک طرفه"(مونولوگ) به مدت دو ساعت به فارسی، در مورد حملات خصمانه ای که در طول هزاره های گذشته از خارج به جمهوری اسلامی و مردم ایران وارد شده، برگزار می کند و در طی آن به یک رودخانه از نام دانشمندان و اندیشمندان ایرانی در طول هزاره ها اشاره می کند و همین طور به "مغزهای ایرانی" که در سال های اخیر، از اروپا و آمریکا به خانه باز می گردند تا در آکادمی او تدریس یا مطالعه یا تحقیق کنند.

وقتی بالاخره "مونولوگ" دکتر تمام می شود، می گویند "ده دقیقه" صبر کنیم که بعدن معلوم می شود در تدارک هدیه بوده اند. می دانید که ایران در "منطقه زمانی" متفاوتی از ما قرار دارد. آنچه ایرانیان "ده دقیقه" می نامند، در اصل همان "نیم ساعت" خودمان است. وقتی این "ده دقیقه" گذشت، ما قربانی یک مراسم کشدار می شویم که با "بوسه روی گونه" از سوی "مدیر" و سپس یکی یکی کارمندان، شروع می شود. در میان کف زدن بی پایان "آقا بهمنی"، یک دیپلم افتخار قاب شده به ما اعطاء می شود:

به نام خدای مهربان و بخشنده

آقای باب نیلسن عزیز

مایلیم در نهایت خلوص از شما تشکر کنیم که از "آکادمی نخبگان ایرانی" دیدار کردید. امیدواریم دعوت و دوستی پایدار ما برای صلح جهانی از سوی شما پذیرفته شود. سپاسگزار خواهیم شد اگر مراتب دوستی و همکاری این "آکادمی" را به دوستانتان در سراسر جهان ابلاغ فرمایید. (تا اینجا خیال می کردیم "آقا بهمنی" طرف ماست)!

این طور بنظر می رسد که اوضاع بسیار شبیه "کره ی شمالی" و "رهبر عالیقدر ما، کیم جونگ دوم" است. اگرچه ایران و کره ی شمالی (به زعم رییس جمهور بوش) روی "یک محور" قرار دارند، اما بگذارید بگوییم یک تفاوت کلی به چشم می خورد. اینجا، دفتر دکتر محسن یکی از فضاهایی ست که "زیر کنترل" رژیم است. اما "واقعیت ایران" چیزی ست بسیار دورتر از آنچه به نظر "تحت کنترل" می آید. واقعیت این است که مردم ایران و دولت با "دستگاه امنیتی" اش، تقریبن در دو "دنیای موازی" زندگی می کنند. آن "مغزشویی" که در کره ی شمالی عمل می کند در ایران بکل خارج از تصور است. اجازه بدهید مثالی بزنیم:

رژیم ایران به "تظاهرات عظیم دانشجویی"اش با افتخار اشاره می کند که توسط خود دستگاه اداره می شود. دانشجویان و دانش آموزانی از هر مدرسه یا دانشگاه در این تظاهرات شرکت داده می شوند. "رهبر و اداره کننده"ی تظاهرات در اتومبیلی پیش روی صف حرکت می کند و در حالی که بلندگویی به یک دست و یادداشتی در دست دیگر دارد (که مطمئنن از سوی رژیم تایید شده)، شعارها را در بلندگو فریاد می زند مثلن؛ "مرگ بر آمریکا" (یا هر جای دیگر) و تظاهر کنندگان دانشجو(یا دانشجویان تظاهر کننده) فریاد می زنند؛ "مرگ بر آمریکا" (یا هر جای دیگر)، در حالی که به اطراف نگاه می کنند، همین طور به "آن دو آمریکایی" که با کت و شلوار و کراوات در پیاده رو ایستاده اند، لبخند می زنند و می گویند؛ Hello Mister, How are you mister!  

از اینجا ببعد گوش دادن موقوف! از این لحظه ماییم که تصمیم می گیریم. در تنگنای وقت، روز ما قبل آخر یک قرار ملاقات با صدها دانشجو و یک استاد "پیشامترجم" از "آکادمی فیلم و موسیقی" در مرکز تهران داریم. نامه به رییس جمهور را به آنها می دهیم و در مورد "ماموریت"مان برایشان صحبت می کنیم. "شما دقیقن چه می خواهید؟". همه همین سوال را می کنند و ما تکرار می کنیم: ما می خواهیم "چیزی" را به راه بیاندازیم. می خواهیم ایران را عوض کنیم، جهان را، یا دست کم زندگی خودمان را. ما مثل آمریکایی ها"مردان معامله"ایم. برای همین هم از "روش آمریکایی" استفاده می کنیم؛ اول به وسط جهان پریده ایم تا به فکرمان جامه ی عمل بپوشانیم. "در بین راه" دنیا را بشناسیم و بفهمیم "فکر"مان دقیقن چیست و "چه" باید کنیم! حاضریم هر لحظه برنامه و نقشه مان را عوض کنیم. در این صورت روشن است که "چیز تازه ای" پیش خواهد آمد، شاید بهتر از آنچه هست، شاید هم بدتر!  

نامه ی ما برای همه جالب است. از پرچم خوششان آمده است و برای ما متاسفند که از "سینمای ایران" چیزی نمی دانیم. یک بچه پولدار دانشجو با هیجان بر می خیزد و فکر ما را تحسین می کند. یک کارگردان سینما (باز هم یکی دیگر!) می خواهد که ما حرفمان را از اول تکرار کنیم و آن جوان دوباره با همان هیجان برخیزد و حرف هایش را بزند تا او فیلم بگیرد!

بعد از جلسه ما دو دوربین به دو فیلمبردار(دانشجو) می دهیم و بطرف "میدان انقلاب" راه می افتیم در حالی که گله ای از دانشجویان به دنبال ما می آیند. در هجومی ترافیک زده، "درخشان"، زنده و پر سر و صدا، "مرکز تاریخی انقلاب ایران" را در عصر یکی از روزهای اوایل زمستان ۲۰۰۶ به صحنه ی یک تحول تازه ی اروپایی ... جوانان ایرانی، دور و بر میله های اطراف میدان جمع شده اند. دو دوربین چی، یکی روی پل عابر پیاده و دیگری در وسط شلوغی خیابان جا گرفته اند. بر اساس فیلم-نوشته، در این صحنه ی نهایی، علیرغم "منع پلیس جهانگردی"، آن "جعبه ی ممنوعه" را از میان جمعیت بگذرانیم و به "بنای یادبود" که با وقار وسط میدان قرار گرفته، برسانیم و در آنجا، در پرتو "نور مقدس سبز اسلامی"، پرچم ممنوعه را بالا ببریم. اما در آخرین لحظات پیش از "عمل"، دوربین چی ها دستپاچه می شوند؛

 "This flag is veeery veery dangerous, Bob!

این را سعید می گوید. به حساب "پارانویا"ی او، تعداد بی شماری پلیس در اطراف میدان و در میان مردم هستند. باشد! اروپایی ها قول می دهند تا پرچم را به جعبه بازگردانند. در عوض ایرانی ها قول می دهند که در صورتی که آنها دستگیر شدند، بمانند و فیلم را به آخر برسانند، تا جایی که دیگر چیزی/ کسی برای دیدن نمانده باشد.

در ساعت ۱۹:۳۰ به وقت ایران، در این پنج شنبه ی آخر سال ۲۰۰۶ دو "غربی" کت و شلوار پوش و کراواتی، با جعبه ای که عبارتی چینی روی آن نوشته شده، از میان جمعیت بطرف مرکز میدان انقلاب می روند. در دایره ی وسط میدان، قدم در محوطه ی نورانی سبز می گذارند و بطرف بنای یاد بود می روند و پشت به بنا، و رو به جهان می ایستند. آن وقت یکی از اروپایی ها به دیگری می گوید؛ پرچم را در نیاوریم؟ سکوتی طولانی! چرا! آن دیگری جواب می دهد!

در ویدئوی گرفته شده از این واقعه ی تاریخی، صدای دوربین چی را به وضوح می توان شنید که در مورد این "خیانت" می گوید؛ (ترجمه اش به انگلیسی می شود)؛

آه ه ه ... نه ... بهش گفتم! او دارد پرچم را در می آورد. لعنتی! بهش گفتم: اون پرچم را بیرون نیار، خطرناکه. حرومزاده!

***

* نویسندگان گزارش از ترکیب دو واژه ی"آقا" در زبان انگلیس و "قهرمان" در زبان دانمارکی واژه ی سومی درست کرده اند که ترجمه اش به فارسی ("هیولا")، بار منفی دارد حال آن که منظور نظر نویسندگان "درشت" بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شادباش بزرگ

به گمان من آخرین نتیجه ی دادگاه "نازنین فاتحی"، شادباشی ست بزرگ تر از شادباش عید غدیر به زن ایرانی.

اگرچه رای بر برائت نازنین فاتحی، نتیجه ی فعالیت گروه های مختلف برون مرزی و درون مرزی، ایرانی و خارجی ست، و از آن جمله باید از خانم "نازنین افشین جم" نیز تشکر کرد که در این زمینه بسیار کوشید (و البته خانم شادی صدر که یکی از وکلای نازنین است)، با این همه چند نتیجه ی مشابه در این سال ها کافی نیست تا نگوییم و نخواهیم که قانون اساسی و قانون قضا در ایران باید از بنیاد عوض شود. نتایجی از این دست که با فرمان این یا آن شخص حاصل شود، کافی نیست و نمی تواند تلاش کنندگان برای یک تغییر بنیادی در جامعه ی ایران را راضی نگهدارد.

مواد قرون وسطایی مانند "قصاص" و "سنگسار" ووو در قوانین ایران باید از اساس تغییر کند تا "نازنین" ها نیاز نداشته باشند برای هر دفاع ساده از طبیعی ترین حقوق فردی و انسانی خود، پیوسته از زمین و آسمان تقاضای کمک و یاری کنند.

شاید نام زنانی چون "نازنین" در تاریخ آینده ی سرزمین ما همچون نام "رزا پارک" در تاریخ ایالات متحده ی آمریکا افتخار بزرگی باشد. در دوم دسامبر ۱۹۵۵، روزی که رزا پارک (سیاه پوست) از روی صندلی اش در اتوبوس برنخاست تا جایش را به سفید پوستی که ایستاده بود، بدهد، هیچ کس فکر نمی کرد که عمل رزا و عواقب دردناک آن در سال های بعد، مبنای تغییر بسیاری از مواد شرم آور قانون ایالات متحده شود. شکنجه ی روزان و شبانی که نازنین فاتحی و دیگر زنان در این سال ها و در انتظار چوبه ی دار کشیده اند، هیچ چیز از سرنوشت دردناک رزا پارک در سال های زندان و محاکمه کمتر نبوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و هشتم

بخش هفتم (سفارش می کنم این گزارش را از "بخش اول" بخوانید)

ایران به عبارتی یک دموکراسی ست! پرزیدنت ایران و دولتش و "آنها که به او رای می دهند"، همه با انتخابات عمومی روی کار آمده اند! همین طور اعضاء مجلس! اما "سیاست" یک "موضوع عمومی" نیست. روز بعد به یک مصاحبه در روزنامه ی "بانی فیلم"(در مورد فیلم و سینما) دعوت شدیم. سردبیر از ما خواهش کرد فقط در مورد فیلم و ویدئو صحبت کنیم و نه در مورد سیاست! پرسیدیم چطور چنین جیزی ممکن است؟ فیلم ما در مورد دو مرد است که دور ایران سفر می کنند تا یک نامه را به دست رییس جمهور ایران برسانند. در حالی که "رهبران معنوی" با آن نگاه "سیاسی" شان از توی قاب های روی دیوار، ما را زیر نظر داشتند، تمامی وقت مصاحبه صرف پیدا کردن یک جواب به این سوال گذشت، که البته پیدا هم نشد، و نمی شود!

چرا؟ برای این که جوابی وجود ندارد: بنظر "اروپایی" ما که آمده ایم تا در زمینه ی "همکاری مشترک" "دیالوگ" ایجاد کنیم، مساله سیاسی ست، چه در مورد "فرهنگ ها" باشد، چه در مورد "هنر" یا "اشکال زیستن" یا "جامعه" یا "تاریخ" یا "آینده" و غیره و غیره. گفتگو در باره ی سفر ما و فیلم ما هم لزومن سیاسی ست. البته می توانیم تلاش کنیم از "سیاست" بپرهیزیم اما نتیجه "زدن به اطراف هدف"* می شود. ایرانی ها البته، کم و بیش، ناخودآگاه و بدتر از آن، ناهوشیار(بصورت عادت روزانه)، قهرمان حرفه ای این کار اند. هر صحبتی در ملاء عام، به نوعی "زدن به اطراف هدف" است. برای "زدن به اطراف هدف" هم اشکال مختلفی وجود دارد. بهترین و خطرناک ترینش "کلی گویی" در مورد "زدن به اطراف هدف"است که جوانان بخصوص، وقتی موضوع به "مقررات جمهوری" مربوط می شود، از این روش استفاده می کنند. بدترینش هم "زدن به اطراف هدف" حرفه ای ست، که روزنامه نگاران و هنرمندان از آن استفاده می کنند. یعنی سعی دارند(خیلی هم توام با احساسات) در مورد چیزهایی که ما هم نسبت به آنها حساسیت داریم، مثل هنر و غیره، چیزهایی کلی بگویند. اغلب هم خیال می کنند دارند در مورد خود موضوع صحبت می کنند در حالی که در واقع کارشان "زدن به اطراف هدف" است. چیزی مثل گردش در "ناکجاآباد". همه "سوراخی" ساخته اند که خودشان را در آن پنهان کنند و به زندگی شان برسند، انگار که ایران واقعی (همان که می بینیم و تجربه می کنیم)، وجود خارجی ندارد. 

در نهایت می شود گفت: جدا از "یک انقلاب اصیل" که باید شکل بگیرد، برای ما هیچ آینده ای در ایران نیست. "زندگی ایرانی" هم نداریم تا بشود به شکلی با آن بازی کرد. آن "پارانویا"ی فیلمساز ایکس(که پیش از این داستانش را گفتیم) همه جا حضور دارد و خودش را به سالن اجتماعات ما هم کشاند. این شد که موقتن همه ی فعالیت های "انقلابی" مان را تعطیل کردیم و به رختخواب رفتیم. مثل دو تا توریست الکی خوش. روز بعد هم کاملن از تاریخ بیرون افتادیم. رفتیم بالای کوه عظیم و کاملن "غیر سیاسی" در شمال تهران که پنج کیلومتری بلندی دارد. در حالی که ما مثل فیلسوف خشکیده های اروپای مرکزی(بلوک شرق سابق) با کت و شلوار و کراوات، سعی می کردیم به بالای کوه صعود کنیم و در مورد موضوعاتی کاملن متفاوت حرف بزنیم، دو تن از کادرهای هسته ی مرکزی جنبش ما، وحید و مجید، از این دانشگاه به آن دانشگاه می رفتند تا اعلامیه هایی را که دیروز پخش کرده بودند، جمع کنند!

وقتی همراه دوربین چی مان از کوه پایین می آمدیم، هیچ "لوح سنگی" با خود نداشتیم. چون اولن ما خدایی نداشتیم که در مورد مسایل برایمان "فرمان" صادر کند! در ثانی تصمیم گرفته بودیم از این لحظه به بعد، تمام مراحل برنامه های خطرناکمان را تا رسیدن به "آن واقعه ی قاطع و نهایی"، شخصن و به دست خودمان دو تایی پیش ببریم. The people of Iran need leadres! (مردم ایران به "رهبران" نیاز دارند) این را وقتی یزد بودیم، رییس انتخابی مان، آن انقلابی ترین جوانی که ملاقات کردیم، آن دانشجوی آنارشیست؛ بیژن می گفت. گفتیم بسیار خوب! از اینجا به بعد مثل "اروپایی های اصیل"، تنها خودمان دوتایی پیش می افتیم.

تاریخ واقعی را می شود به روایت های بی شماری تعریف کرد که گاه با هم متضاد هم باشند و در عین حال مطابق با واقعیت هم باشند. این هم یکی از آن روایت هاست: "انقلاب" دیگر آن "وجه مشترک" ایرانی-اروپایی را نداشت. حالا دیگر کاملن یک پروژه ی دو نفره شده بود که گاه، اینجا و آنجا، کمک های اتفاقی از سوی کسی یا کسانی دریافت می کرد. دو روز بعد، وحید و مجید خودشان را از پروژه بیرون کشیدند و به یزد بازگشتند. یک روز یک شنبه هم، ما علیه دوربین چی ایرانی مان "انقلاب" کردیم و عذرش را خواستیم. با میثم از روز اول اشکال داشتیم و در زمینه ی صحنه هایی که لازم داشتیم، به توافق نمی رسیدیم. هر بار فکر می کردیم صحنه ای جالب است، میثم دوربین را می بست که این به درد نمی خورد. عجبا! میثم از ملاها و رژیم متنفر بود ولی با این حال فیلم گرفتن از "نمادهای انقلابی" را "کار بیخودی" می دانست. مثلن به هیچ روی مایل نبود از تصاویر شهدا یا گرافیتی روی دیوارها علیه ملاها و رژیم، فیلم بگیرد. هر بار وارد اتاقی شدیم و خواستیم که از عکس "آن دو پیرمرد ریش دار" که با "نگاه خشک" انقلابی شان ما را می پاییدند، فیلم بگیرد، میثم سر ناسازگاری داشت. در نهایت وقتی هم نظر "اروپایی ها" را می پذیرفت، فیلم هایی از صحنه می گرفت که با واقعیت جور نبود. موقع بازبینی فیلم، می دیدیم مثلن جلوی کادر ترافیک و دود شهر، یک گلدان گذاشته است. سعی می کرد صحنه ها را یک جورایی شیک و خوشگل نشان بدهد. یا چیزی که بهرحال "انی" نبود که ما دیده بودیم. نمی فهمیدیم میثم برای ما کار می کند یا ما برای میثم. روز آخر هم سر پول، مشکل پیدا کردیم. ما سه برابر یک دبیر دبیرستان به او پول دادیم و او گفت تلویزیون بیشتر می دهد. این بود که آخرین دلارهایمان را هم به میثم دادیم و گفتیم خوش آمدی. تمام.

بعله، ما تنها شدیم. تمام پل ها پشت و پیش رویمان سوختند و خاکستر شدند. اما تلفن را نگهداشتیم مبادا کسی با ما کاری داشته باشد. ناگهان زنگ می زدند و تا می گفتم: نیلسن! می گفت؛ الو. الو! صدای یک مرد بود که پشت سر هم می گفت؛ الو! الو! اصفهان که بودیم، همیشه مردانی با لباس خاکستری – قهوه ای و کفش های مشکی مات، در اطلاعات هتل بودند. صبح، ظهر، عصر، شب، نصف شب، هر وقت ما آنجا بودیم، آنها هم بودند. کاری هم نداشتند، فقط بودند، انگار که باشند. حالا در تهران هم که در هتل نبودیم، این صداهای ناشناس در تلفن بود؛ الو! الو! و آخرش هم یک آلوی کشدار. Aloooo

* نه در ذهنم و نه در فرهنگ لغت، معادل فارسی این واژه ی دانمارکی udenomsnak که انگلیسی اش Wide of the mark می شود را نیافتم. همان طور که دریافته اید، غرض "حول و حوش چیزی صحبت کردن، بدون پرداختن به موضوع اصلی"ست. "دور و بر هدف را نشانه رفتن" بجای "خود هدف".

بخش هشتم (پایان) در شماره ی بعد 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و هشتم

بخش ششم (سفارش می کنم این گزارش را از "بخش اول" بخوانید)

نخ قرمز: سازمان "ابتکار اروپایی" به نیابت از سوی شهروندان اروپا، نامه ای به رییس جمهور احمدی نژاد نوشته که در آن اروپاییان در مورد "برقراری یک دیالوگ در باره ی تناقضات موجود در جهان" به شهروندان ایرانی جواب مثبت داده اند. و اکنون ما، باب نیلسن و توماس آلتایمر، در راه تهرانیم، به این امید که شخصن نامه را به دست رییس جمهور ایران برسانیم. اما همان گونه که آمریکایی ها می گویند؛ تلاش ما برای همکاری با مردم ایران در جهت یک "انقلاب" است. در جعبه ی ما "ماموریت ایران"، ما "موضوعات خطرناک منفجره" ای با خود آورده ایم تا آنها را در جهت "هدف خود" آزاد سازیم: توپ فوتبال، الکل، موزیک، رقص، تراکت، یک پرچم وووو. ما اخیرن در شهر یزد، بی هیچ شکست و لرزشی (در فیلم ویدئویی "دوربین مخفی" از بازپرسی چهارساعته از ما قابل مشاهده است) زنده، آزاد شدیم. به همین جهت می پنداریم که توان آن را داریم تا به "غیرممکن" ها بپردازیم. در راه تهران، جایی که آن "انقلاب واقعی" در نهایت باید "آزاد گردد"، در توقفی کوتاه در شهر قم، مکه ی ایرانی ملاها، در میدان بزرگ شهر، پیش روی مرقد مقدس، یک نمایش "بازی فوتبال" برپا کردیم که در کمتر از دو دقیقه چند صد مرد و پسر را وادار کرد تا خدایشان را رها کنند و در عوض توپ فوتبال را تعقیب کنند. البته به حد و مرزی که اسلام را "سکولاریزه" کنیم، نرسیدیم. گروهی از ماموران امنیتی(مخفی) خواستند ما را دستگیر و دوربینمان را توقیف کنند. از آنجا که ناگهان شایعه ای در "صفوف" مردم رخنه کرد که توماس آلتایمر، بازیگر حرفه ای "رئال مادرید" است، اوضاع دگرگون شد و روسای محلی رژیم ترجیح دادند بجای "یک اعتراف"، "یک امضاء" بگیرند!

ما با رسیدن به تهران، لبالب از "شهامت انقلابی" بودیم. در یک آپارتمان در ساحل سوم، شماره ی ۹۰، در شمال غرب تهران مستقر شدیم. یک "دوربین کنترل" خریدیم و در سالن آپارتمان نصب کردیم و یک آگهی دستی و اینترنتی(ویروسی) تهیه کردیم که در آن شهروندان تهرانی را به دیدار در آپارتمان، تشویق کردیم تا برای یک همکاری "ایرانی – اروپایی"، برای "رخداد نهایی"، واقعه ای که ما را به یک "انقلاب تازه" رهنمون باشد، علامتی برای شروع "فضایی تازه"، برای ظهور "نو" و "جدید"، برنامه ریزی کنیم! در این اعلامیه متذکر شدیم که واقعه ی مزبور در یکی از روزهای آینده در تهران رخ خواهد داد. زمان و مکان هنوز معلوم نیست. به این وسیله همه ی ایرانیان برای این همکاری در برنامه ریزی به آپارتمان ما دعوت می شوند.

مکان: بلوار مطهری شمالی، شهرک غرب، بلوار دریا، نرسیده به پل مدیریت، ساحل سوم، شماره ی ۹۰، آپارتمان۴

برای تنظیم وقت ملاقات، لطفن با شماره ۰۹۱۲۳۱۳۰۹۵۹ و یا ئی میل: euinit@bluebottle.com تماس بگیرید.

با امید بزرگ برای آینده ی مشترکمان

توماس آلتایمر و باب نیلسن

آگهی دستی توسط وحید، یکی از روسای شعبه ی تازه تاسیس سازمان "ابتکار" در یزد، که در تهران به ما پیوسته بود، و دوستش مجید، با آرایش تازه شان(آنها با سشوار دستی آرایش تازه ای برای خود ترتیب دادند) بین دوستانشان در چندین دانشگاه تهران پخش شد. یک طراح محلی پذیرفت تا آگهی را در نت پخش کند.

اولین ملاقات کننده، عصر روز بعد به دیدار ما آمد. در بهترین(یا بدترین؟) شکل "سنت انقلابی"، مهمانان به محض ورود به اتاق، تحت پوشش ویدئویی (از روی دیوار) قرار می گرفتند تا به این وسیله "توطئه گران علیه انقلاب" را به "میل خود" تشخیص بدهیم. ما، "آن دو اروپایی" معتقدیم که این سنت نیکویی ست!

اما در این مرحله از کار، "قاره" ها از هم فاصله گرفتند: نامه ی ما به رییس جمهور ایران-از نظر خودمان یک نامه ی روشن و قاطع، شامل نظریه ی ده خطی در مورد "نقش آتی اروپا در صحنه ی جهانی " ست(البته باضافه ی یک جمله بندی دراز جانبی برای تشویق پرزیدنت به دیالوگ) این نامه اما از جانب بسیاری از ایرانیان، از هنرمند گرفته تا "دانشجویان برپا خاسته" و "ملا فاضل"، آخوند مشهور و "مردان ناشناس رژیم" در ایستگاه پلیس یزد، به عنوان یک پیشنهاد مشعشع، نشانه ای شکیل در مورد خواست خالصانه و صادقانه ی "اروپاییان" برای صلح و "گفتگو میان تمدن ها"، پذیرفته شد. اما آگهی دستی به شکلی کاملن مخالف عمل کرد و تنها نظر کنجکاوان را برانگیخت. به مجردی که خود را باز می یافتند، کلمه ی "انقلاب" آنها را نیش می زد("جیز" می کرد!). اگرچه ما در "ورشن فارسی" مطلب، این کلمه را بصورتی ملایم تر، با واژه ای تقریبن نامشخص، چیزی در حد و حدود "تعویض" یا "تغییر" مطرح کرده بودیم اما مهمانان ایرانی، بهرحال خود را ناگهان در "منطقه ی ممنوعه" می یافتند چرا که "انقلاب"، ملک طلق رژیم است! همه می پرسیدند؛ "حادثه ی مشخص" یعنی چی؟ منظورتان از "آن اتفاق تعیین شده" چیست؟ ما پاسخ می دادیم که این به شما و ما بستگی دارد که در همکاری به کجا برسیم. بیایید با هم یک برنامه برای آینده ی مشترک دنیای خودمان بریزیم. اما نه! این هم زیاد بود.

خلاصه این که ما با آگهی دستی، به واقع از "خطوط قرمز" عبور کرده بودیم. حتی عاصی ترین و انقلابی ترین ایرانی ها، کم و بیش غیر داوطلبانه، ناخواسته یا ناآگاهانه "تعادل" خودشان را بر لب "این خطوط" نگه می دارند(یک عادت سنتی). بدون کلاه ایمنی نباید سوار "امواج جهانی شدن"، در نحوه ی زندگی، فرهنگ، رسانه ها، مصرف و حتی خود واقع گرایی و "کاریر" شد. مرز "گفتگو" درباره ی هنر، "ازادی" و خیلی چیزها در فضای بسته ی شخصی، پشت درها می ماند. یک "دگرگونی از پیش تعیین شده" یا برنامه ریزی برای جامعه ی نوین، "همیاری" ووو چیزهایی نیستند که به راحتی بشود در باره اش حرف زد.(افکار، در درون آدم های ساکت، مطمئن تر و سالم تر می مانند).

"من وقتی نامه ی شما به رییس جمهور را خواندم، فکر کردم "ما" می رویم تا درباره ی هنر و فیلم و ادبیات صحبت کنیم". این را مهمان شماره ی 4 گفت؛ یک فیلمساز مستند، بگذارید او را "ایکس" بنامیم. "ما نمی خواهیم در مورد سیاست صحبت کنیم". او روی "ما" چنان فشار می آورد که انگار نماینده ی قاطبه ی اهالی ایران است. بعد هم مودبانه خواهش کرد تا "ورود او" را از نوار ویدئو پاک کنیم(طرف اصلن اینجا نیامده و نبوده است!) بعد هم خواست که "C.V."(کوریکولوم ویتا)ی خودش را که روز قبل به ما داده بود، بسوزانیم(او هرگز ما را ندیده است!)، و رفت! یکی دو روز بعد به او تلفن کردیم و خواهش کردیم که در صحنه ای که تنها ما "دو اروپایی" دیده می شویم، "همان حرف" ها را از پشت دوربین(تنها صدا) از ما بپرسد؛ مثلن این که؛ شما (ما) اروپایی ها به چه منظور از "مرزها" گذشته اید(ایم) و چطور و چطور. اول در مورد یک جشنواره ی فیلم مستند و این که می خواهد ما را به آن دعوت کند، صحبت کرد و بعد هم یک جمله ی دیگر گفت، چیزی در این حدود که؛ شاید "آنها" دارند به ما گوش می دهند،... و قطع کرد!

بخش هفتم، تهران 2، در شماره ی بعد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و هفتم

بخش پنجم (سفارش می کنم این گزارش را از ابتدای "بخش اول" بخوانید)

نزدیکی های نیمه شب، جایی از اتومبیل پیاده می شویم و به زیرزمین یک ساختمان غیر مسکونی فرو می شویم. اینجا وحید، در دوسال گذشته شرکت یک نفره ی ارتباطی خود را اداره کرده است؛ دو اتاق لخت، بدون پنجره، فقط و فقط بتون، یک فرش و البته چراغ های چشمک زن که به دو میله ی آهنی، چپ و راست به سقف آویزان است. یک سلوی کلاسیک RAF. روی زمین، دور سه فنجان چای می نشینیم (نیلسن نمی نوشد) یک گیلاس از مربای دست ساخت مادر بزرگ و یک قوطی آبی شیر، با محتوای "ودکای آلمانی"! به سلامتی! و برنامه ی اصلی رو می شود: بیژن و وحید می خواهند با ما دور ایران بچرخند؛ "ما یک اتوبوس می خریم"! این را وحید می گوید و البته منظورش از ما، "شما"ست! ما، اروپایی ها یک اتوبوس می خریم و همراه جوان ها(انقلابیون)، بطرف شمال (تهران) می رانیم! و بعد ...، و غیره و غیره. به اندازه ی کافی جالب است، و البته وحشی(هیجانی)! "ما" پیش از آخرین فنجان ودکا می پرسیم؛ واقعن "شما" وقت و امکانش را دارید؟ تحصیلتان چه می شود؟(و شاید آینده تان!). وحید بی تفاوت است. برای او بهرحال امکانی نیست. هیچ واقعیتی بدون "نت" وجود ندارد. همین که کامپیوترش را داشته باشد، راضی ست. او "گروپ – یاهو"ی خودش را تشکیل داده، و "اتاق انقلاب" مناسب خودش را دارد، و نت غیر دولتی و آزاد که در همه ی ایران گسترده است. پس آماده است تا همین فردا حرکت کند. بیژن اما چند امتحان دیگر دارد، یکی دو پروژه که باید قبول شود، آن وقت در کنار ما خواهد بود. خوب! غیراز این چه می شد گفت؟ این ما بودیم که همه چیز را شروع کردیم، که می خواستیم دنیا را دگرگون کنیم، و "نو" را آزاد کنیم!

روز بعد، طبق قرار، راس ساعت ۱۲ در محوطه ی هتل ملاقات می کنیم. شب پیش یا صبح زود، وحید یک اثر "کلاسیک آوانگارد" خلق کرده: یک ساعت دیواری قدیمی را با پرچم "ابتکار اروپایی" رنگ آمیزی کرده! معنی اش چیست؟ شاید نماد شمارش معکوس برای انقلاب! مثل ساعت میدان تایمز که قرن را شمارش معکوس می کرد! ولی این ساعت کار نمی کند! بهر حال نه فعلن. ما هم که هنرمند نیستیم. پس بهتر است از فرصت استفاده کنم و کمی بخوابیم. اعلام کردیم که خرید اتوبوس را چند روزی عقب می اندازیم. ما برای رفتن هنوز کاملن آماده نشده ایم. این سه ایرانی هوشیار و آماده برای هرچه، تنها یکی دو کار انجام نداده دارند. در حالی که "اروپایی ها" با عجله آخرین تکه نانشان را می بلعند، سه "کادر" سازما ما در شهر گم می شوند. هنوز بیست دقیقه نگذشته که به محوطه باز می گردند. سلام می کنیم و دست تکان می دهیم اما آنها سری کوتاه تکان می دهند و پشت "اطلاعات" هتل گم می شوند! دو سه مرد هم آن دور و بر می پلکند. ولی نباید خبر ناجوری باشد. بهرحال اینجا هتل است و آدم ها "می روند و می آیند". صدا می زنیم؛ وحید! مجتبی! بیژن! عادت کرده ایم که "دستور اروپاییان" یک قانون محرز است. چند دقیقه بعد مترجم سر میز ما ظاهر می شود و می گوید دوستان ما در "اطلاعات"، پشت درهای بسته، تحت بازپرسی پلیس جهانگردی هستند! "و آن آقایان .." بدون اشاره یا نگاهی به سه مرد معمولی که در محوطه، چای می نوشند و به جایی خالی در فضا نگاه می کنند،".. هم پلیس جهانگردی هستند"!

از جا بر می خیزیم و بطرف اتومبیل می رویم. آن سه مرد هم "اتفاقی" به دنبال ما می آیند. ده دقیقه بعد، تحت محافظت "اتفاقی" آقایان در راه "دفتر مرکزی" هستیم. آن سه مرد (نمایندگان ساده ی حکومتی)، مهربان بنظر می رسند. لباس شخصی پوشیده اند و میانه سال اند. تنها چیز غیر معمول در آنها این است که برخلاف بقیه ی ایرانی ها به ما سلام نمی کنند. اسمی هم که ندارند. (توضیح: در دانمارک، هرکس و در هر موقعیتی، حتی اگر جلاد شما باشد، اول سلام می کند، دست می دهد، نامش را می گوید! و بعد هم حتمن توضیح می دهد که کارش چیست و چگونه انجام می دهد. مثلن چگونه قرار است سر شما را ببرد. و طبق قانون حقوق شما را هم گوشزد می کند که اگر اعتراضی دارید، می توانید به کجا و کجا مراجعه کنید!).

اتومبیل ها (اتفاقی) در یک کوچه ی بن بست نگهمیدارند. ما پیاده می شویم و "برده" می شویم (شاید هم ماییم که آنها را می بریم؟) داخل ساختمان کوتاهی که دست کم سی و هفت سال است تعمیر به خود ندیده. وارد یک دفتر می شویم که شبیه دفتر نیست. تنها یک اتاق با کمی مبل و اثاثیه، اجناسی که در یک شپش بازار (بازار دست دوم فروشی) هم قابل فروش نیستند: یک کاناپه ی چرمی سوراخ دار، با دو صندلی و دو میز زهوار در رفته و یک میز تحریر هرگز جلا داده نشده، یک ماشین تحریر برقی، یک ساعت (که قرن هاست خوابیده) و... یک گرامافون؟(این دیگر برای چه) روی دیوار چند پلاکات از تخت جمشید، آرامگاه مقدس در یزد و (ناسلامتی ما در دفتر "پلیس جهانگردی" هستیم، نه؟) و off course دو عکس اجباری هم از دو پیر مرد ریشو روی دیوار!

پشت میز، رییس (البته با ته ریش)، مثل یک مسلمان انقلابی، نشسته، دست ها را به هم گره زده و به سقف نگاه می کند. سلام می کنیم و می نشینیم و منتظر می مانیم. منتظر چه؟ رییس؟ مرد پشت میز، رییس اصلی نیست! لابد این یکی وظیقه اش "همنشینی" با جلب شدگان است تا رییس بیاید. برای اطلاع، یا شاید وقت گذرانی، نامه به رییس جمهور ایران را به او می دهیم. می خواند و سر تکان می دهد. لابد خوشش آمده! خوب، بعد؟ دوباره دست ها را به هم گره می زند و به سقف نگاه می کند. یک مرد جوان در لباس تمرین(ورزشی) چای می آورد. چای سرد می شود. بر می خیزیم و تازه درمی یابیم که می توانیم آزادانه دور و بر بچرخیم. بیرون، زیر یک نیم سقف، در حیاط "زندان موقت"، یک میز پینگ پنگ هست. چرا نه؟ راکت ها را بر می داریم و شروع می کنیم به بازی. انگار هیچ کدامشان تا به حال به "این مساله" فکر نکرده بودند. با اولین ضربه ی توپ، تمام مقررات "مرکز" از حیز انتفاع می افتد و تمام "آمرین" پیش می آیند و می خواهند بازی کنند. آن "نه رییس" از جایش بر می خیزد و نابردبارانه در اطراف می چرخد. در میانه ی این اوضاع، "رییس اصلی" سر می رسد. با قیافه ای کاملن "پسا انقلابی"! لباس پشمی، ریش پروفسوری نا متوازن و کفش معمولی بی صدا، طوری که "آن دو اروپایی" متوجه ی آمدنش نمی شوند. آنها اول با معاون، بعد با معاون معاون و بالاخره با قهوه چی بازی می کنند. وقتی دوباره وارد دفتر می شوند، رییس(رییس الروسا) در حال دیدن ویدئوهای گرفته شده ی "ماموریت" ما بر روی مونیتور کوچک دوربین است.

بازپرسی وحشتناک: رییس یک سخن رانی یک ساعته، "مشابه محلی" سخن رانی های فیدل کاسترو، انجام می دهد. حتی فرصت به ترجمه هم نمی دهد و مترجم به تکان دادن سر اکتفا می کند. برای "رییس" چندان مهم نیست که "اروپایی ها" بدانند او چه می گوید. مهم این است که او "گفته" باشد. نیلسن با آن بینی برآمده و صدای زیرش سعی می کند به "نماینده ی رژیم" چیزی بگوید اما هیچ "ارتباطی" میان "دو قاره" برقرار نمی شود. نیلسن از کوره در می رود و از ترس این که وقت و حق "آزادی بیان"اش از دست برود، و احتمالن زندگی اش، فریاد می زند؛ "اما ...". ولی هیچ راه و روزنی نیست. ناگهان باطری رییس تمام می شود و با معاونین روی "مونیتور دوربین" خم می شوند. نیم ساعت دیگر فیلم "تدارکات انقلاب ما" را تماشا می کنند. "آنها" دقیق می شوند، توجه دارند، عمیق! بعد از سفر دور دنیا، بعد از گذشتن از گالری های دانمارکی و غیر دانمارکی، تیاترها و سینماها و رسانه ها، کم کم باور می کنیم که بالاخره اینجا "پوبلیکوم ایده آل" خود را یافته ایم.(نمایندگان رژیم ایران در جهانگردی یزد، کناره ی کویر، در جنوب ایران، با دقت و علاقه فیلم های ما را دنبال می کنند!)

در پایان، مترجم ژاله و دوربین چی میثم موظف می شوند سندی را امضاء کنند که در آن قسم می خورند(انشاء الله) که دیگر در جمهوری اسلامی ایران هرگز از جعبه ی فلزی یا "آن پرچم سپید با سوراخی در وسط" فیلم نگیرند. بعداز انتظاری طولانی و چهار ساعت بازداشت، بالاخره اجازه می یابیم که برویم.(شاید هم امشب، شب "اتیش بازی"* ست و رییس باید زود به خانه برود!) دوربینمان را بر می داریم و سعی می کنیم اسم رییس را بفهمیم، اما انگاری ندارد! بیرون می آییم و در "بن بست بی ناف" رها می شویم. خود را داخل اتومبیل می کشانیم و از یزد به سوی "آزادی" می رانیم.

و آن سه جوان دوستمان؟ هیات مدیره ی شعبه ی "ابتکار" در یزد؟ چه بر سر آنها خواهد آمد؟ آنها می توانستند نقش های اصلی این داستان باشند. آنها بودند که بخاطر "ابتکار" ما از طرف هم وطنانشان دستگیر شدند و بازجویی شدند. بر خلاف ما، آنها به واقع چیزی داشتند- جایی در دانشگاه، آینده ای در ایران، و شاید یک زندگی- که از دست بدهند. چرا آنها به "مرکز" نیامدند؟ کجا رفتند؟ چه شدند؟ سعی کردیم زنگ بزنیم اما تلفن مجتبا که همیشه زنگ می زد، ناگهان "بسته" بود. و وحید: خانه نیست! و بیژن را در راه خروج از شهر، می بینیم. می گوید؛ حالش خوب است. می خندد. می گوید؛ جدی نبود! "See you in Tehran". اما حقیقت ندارد چون ما دیگر هرگز بیژن را نمی بینیم.

پایان بدی نبود، نه! سه جوان ایرانی قربانی "رمانس انقلاب اروپایی"ها شدند و ناپدید گشتند. حقیقت، واقعیت همیشه جایی آن وسط هاست، یا اصلن نیست. آن سه "کادر"، بی تردید ترسیده بودند. از آن "مردان بی ناف"، از رژیم! امتحانات بیژن هم بود، و پولش البته. شاید توانش را نداشت، یا زمانش را که با ما به تهران بیاید. شاید اصلن مایل به آمدن نبود. چه اهمیتی دارد؟ اروپایی ها همیشه می آیند، انقلاب هم راه دوری نمی رود. و وحید؟ او واقعن در تهران پیدایش شد. خوب، این دیگر حکایت دیگری ست.

---

*در اصطلاح روزمره ی دانمارکی ها "آتیش بازی" در خانه، معادل "شب جمعه" ی خودمان است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و ششم

ببین قاسم جون! نگو نشسته م سر منقل و خیالات افیونی می بافم. بوهای ناخوش می آید، عزیز. چشمم از اوضاع آب نمیخوره. سخن رانی جورج بوش پسر را که شنیدی، ببم؟ صبح علی الطلوع هم زدند قنسولگری جمهوری را در "اربیل" فشل کردند. 

هفته ی پیش چندتا ایرونی را در عراق دستگیر کردند. ایران گفت اینها دیپلوماتند و به دعوت عراق به این کشور رفته اند. اونام گفتند دو نفر از دستیگر شدگان گذرنامه ی سیاسی داشته اند که به دولت عراق تحویلشون داده ایم. سه نفرشون هم اسلحه و مهمات و غیره داشته اند و در بازداشت نیروهای آمریکایی در عراق اند. وزارت خارجه هم اعتراض کرد و از عراق خواست که "دیپلمات"هایش را آزاد کند. توپ و تشر هم آمدند. اما زعمای قوم یک کلوم حرف نزدند. هارت و پورت ها در حد سخنگویان وزارت خارجه و دولت باقی موند. بعدش هم آمریکایی ها اعلام کردند که یک نفرشون گذرنامه ی سیاسی داشته و دو نفر دیگر تحت بازجویی اند. بعد هم جمهوری اعلام کرد دو "دیپلمات" ایرانی ازاد شدند. و تمام. دیگر هیچ جا صحبتی از این ماجرا نشد. "آن دیگران" چند نفر بودند؟ کی بودند؟ چی به سرشون آمد؟ چرا دستگیر شدند؟ اون "وسایل" و اسلحه و مهمات و چه و چه ی دیگر چه شد؟ این از این.

روسیه که تا دیروز به طرفداری از ایران شاخ و شونه می کشید و به اصطلاح رو در روی آمریکا وایستاده بود، قطع نامه ی شورای امنیت را امضاء کرد و نشست کنار. یادته پارسال همین موقع ها چی بهت گفتم؟ گفتی اینا حرفای پای منقله. حالا دیدی هم چین امضاء کرد، هم روسیه؟ دو سال آزگار است، تحویل سوخت و راه انداختن نیروگاه بوشهر را عقب می اندازه. حالا هم که قول داده تا مهر سال آینده حویل میده، باز داره گربه رقصونی می کنه. جمهوری هم بعد از فرانسوی ها و آلمان ها و ژاپنی ها و چینی ها، دستش به تخم روسا بنده. این آخرین تیر ترکش جمهوریه. روسیه هم که ریش ملاها را گرفته و میگه؛ "سیب منو خوردی، ابریشم بده". هفته ی پیش هم رییس جمهور چین، آب پاکی را ریخت روی دست علی آقا لاریجانی. گفت؛ "ایران باید به قطع نامه ی شورای امنیت عمل کند". این هم از این.

پریروز صبح "روزنامه ی جمهوری اسلامی" در سرمقاله اش محترمانه به رییس جمهور احمدی نژاد پیشنهاد کرد که در کار مسایل هسته ای دخالت نکن. حرف های بی ربط نزن. اوضاع را خراب تر نکن. نوشت؛ بهتره رییس جمهور سرش به کار خودش باشه (راستی کار آقای رییس جمهور چیه؟) تا شورای امنیت ملی و رهبر بتونند مسایل هسته ای را حل و فصل کنند. اینم از این!

یک ماه از ارائه ی گزارش "بیکر-هامیلتون" میگذره. آقای بوش قول داد مواد پیشنهادی آنها را در مورد سیاست های تازه اش در عراق، مد نظر میگیره. گزارش "بیکر – هامیلتون" برای رفع بحران در عراق، روی همکاری آمریکا با ایران و سوریه تاکید داشت. همه هم امید داشتند که با اکثریت یافتن دموکرات ها در مجلس سنا و کنگره در آمریکا، دست و بال آقای بوش تو پوست گردوه. قرار شد آقای بوش به زودی سیاست تازه اش در عراق را اعلام کند. گفتند برید عقب، بیاین جلو، کوه میخواد بزاد، کوه می خواد بزاد، هفته ی آینده، پس فردا، فردا، امروز و... دیشب بالاخره کوه زایید، اما موش زایید! آقای بوش نه تنها برای سفارشات "بیکر-هامیلتون" تره خورد نکرد، بلکه از ایران و سوریه به عنوان دشمنان شماره ی یک عراق و بانیان تخریب در روند صلح و دموکراتیزه شدن عراق اسم برد. بعد هم گفت میخواد نیروهای تازه بفرستد. بعد از چند ساعت هم وزیر امور خارجه اش خط و نشون کشید که می زنیم، می کشیم. حالا هی تو امید بده که دموکرات ها نمیذارند. جنگ ویتنام یادت نیست؟ اینها که از کندی دموکرات تر نیستند که، هستند؟ حالا می بینی که سی هزار تا که هیچ، چهل هزار تای دیگر هم روش میگذارند و می فرستند.

امروز صبح هم برای کشتن گربه دم حجله، زدند "قنسولگری ایران در اربیل" کردستان عراق را فشل کردند. تا اینجا گفته اند پنج نفر را برده اند و تمام اسناد و مدارک و کامپیوتر و ..! ایران گفته این کنسولگری جهت تسهیل رفت و آمد کردهای ایرانی و عراقی تاسیس شده. ساده ای داش قاسم؟ کردهای دو طرف یک عمره بی کنسولگری، از سلیمانیه و اربیل تا سنندج و سقز و بانه می روند و می آیند. به همون سادگی که من و تو می رفتیم خیابان بغلی، خونه ی فریدون خان. اینم از این. 

هفته ی پیش هم شایعات تمرین ارتش اسراییل برای حمله به سایت های اتمی ایران در اصفهان و اراک و نطنز بود. اسراییل هم تکذیب کرد. به قول روزنامه ی "ایندیپندنت" انگلیسا، تایید و تکذیب خبر، هر دو از منبع خود اسراییلی هاست تا چراغ چهار راه جهان را در مورد ایران، هم چنان قرمز نگهدارند. نخست وزیر اسراییل هم پشت سر علی آقا لاریجانی رفت چین، راضی هم بر گشت. گفت؛ چین با اتمی شدن ایران مخالفه.

حالا ناغافلی این شیئی نورانی" چی بود که طرفای کرمون نازل شد؟ گفتند "سنگ آسمانی" بوده! بعد گندش در اومد که منطقه را دود گرفته. لابد در آشپزخانه ی "سنگ آسمونی" واز بوده، دود زده بیرون. بعد گفتند هواپیما سقوط کرده. اما هیچ شرکت ایرونی و خارجی از گم شدن هواپیماهاش خبر نداد. پس این احتمال هم مالید. رودخونه ای چیزی هم که اون طرفا نیست که مثل پارسال بگویند صدای "انفجار سد سازی" بوده. از امروز هم که هیچ جا هیچ خبری نیست که بالاخره این چی بوده که خورده به کوه؟ شاید هم کوه خورده به چیز؟ پارسال هم در مورد صدای انفجار در اطراف نیروگاه بوشهر، اول گفتند؛ مخزن بنزین همواپیما در حال پرواز، افتاده و منفجر شده. الله اکبر! مگه مخزن بنزین هواپیما، بواسیر کلاغه که باد بزنه بندازتش؟ اینم از این.

با شروع استفاده از مواد و تبصره های قطع نامه ی اخیر شورای امنیت، معلوم میشه اونقدرها هم که فکر می کردیم، قطع نامه آبکی نبوده. پارسال بانک سوییس و بعدش هم فرانسه و بعدش هم انگلیس و از آخر این ماه هم بانک آلمان مراوده های دلاری ش را با جمهوری تعطیل می کنه. داش قاسم، یادته نفت مصدق را هم نخریدند تا به زانو در آمد؟ اعتصاب اتحادیه ی کامیون داران شیلی یادته؟ یادته از ۱۹۹۱ صدام را تحریم کردند و تا ۲۰۰۳ یواش یواش حلقه را تنگ کردند تا وقتی که ارتش آوردند، سه هفته ای قال "قهرمان قادسیه" کندند. رییس جمهور قهرمان رفت تو سوراخ. "فاتح قادسیه" اعدام شد، رفت. ولی روزگار مردم عراق سیاهه. یادت باشه که سر رسید مهلت دو ماهه شورای امنیت هم، اواسط مارس است. وقتی که هوا در نیمکره ی غربی رو به گرمی میره و مصرف نفت و گاز و سوخت، پایین میاد. ذخیره ی همیشگی غرب، حدود دو ماهه. این روزها با افت قیمت نفت و زمستانی نه چندان سرد، بعید نیست که ذخیره سوخت چهارماهه بشه. یعنی تا وسط تابستون. می بینی که مهلت بعدی ایران در شورای امنیت، تاریخ کارساز و سرنوشت سازیه. تا زمستون بعدی هم سیب هزار چرخ میخوره. اینم از این.

سخن رانی "سید" را روز عید غدیر شنیدی؟ گفت؛ آمریکا میخواد دعوای شیعه و سنی راه بیندازه. بابا مصبتو شکر! خود شما با عید غدیر اختلاف را شروع کردین. حالا شد آمریکا؟ خود علی هم با همه بیعت کرد. شما میگین اشتباه کرده، حالیش نبوده؟ روز بعد از عید هم فهمیدند چه شیکری خورده اند، متن سخن رانی را از همه ی سایت ها برداشتند. آدم از این جماعت مات میمونه، به علی.

قاسم جون! هوا پسه. چشمم از اوضاع آب نمیخوره. هی بهت میگم با این فولکس قراضه با این کامیون های هیژده چرخ، شاخ به شاخ نشو. راه با توست؟ حق با توست؟ بزن کنار، پیاده شو، مثل بچه ی آدم با راننده ی کامیون حرف بزن، حقتو بگیر. اینجوری جوونمرگ میشی، به علی. دیگه دوره ی "شاه شهید" نیست که حکم بدی "تنباکو حرومه، نکشین". حالا هی بشین روی حرف روزنومه ها حساب کن که مردم آمریکا و انگلیس با سیاست های بوش و بللر مخالف اند. هی بگو دموکرات ها نمیذارند. اونا میذارن، به علی. من و تو حالیمون نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و پنجم

بخش چهارم (سفارش می کنم این گزارش را از ابتدای "بخش اول" بخوانید)

ما صریح و شفاف می گوییم: ما توریست نیستیم. ما آمده ایم تا در همیاری با شما مردم ایران کاری بکنیم، "تغییر"ی در جهت خلق چیزی کاملن نو. این محور اصلی، "ریسمان سرخ" دور سفر ما به دور دنیا و تا اینجا، ایران است. نامه ی ما به رییس جمهور احمدی نژاد، نشان امیدواری ماست که رییس جمهور را در این سفر شخصن ملاقات کنیم. هدف ما آن است که هرچه بیشتر با ایرانی ها دیدار داشته باشیم تا برای جهش، تجربیات کافی به دست آوریم: در ماموریت قبلی ما در عراق، اردن و آمریکا – زبان؛ آن "گفتگوی باز اروپایی" سلاح ما بود، که در یک جعبه ی فلزی خاکستری همراه داشتیم. این بار ورای زبان، از مدیوم های دیگر بهره بردیم: توپ فوتبال، الکل، رقص(یک رادیوی دستی) که تا اینجا در جعبه گذاشته ایم. ضمن این که منتظر "زنان" هم هستیم. خوب بله! شاید بالاخره از طریق "عشق" یا "ازدواج سهل و ممتنع" پیش ببریم. ورای مساله ی مرزها، باید زمین را به سوی تازه ای بچرخانیم. اما با ورود به یزد- یک شهر کوچک میلیونی در مرز کویر- تصمیم گرفتیم که به زبان، دیالوگ و همین طور "نامه" فرصت دیگری بدهیم.

"کراوات ها را محکم می کنیم" و می پریم به مرکز شهری که به گفته ی جوانان، مذهبی ترین شهر ایران است. در ازدحام پنج شنبه شب شهر، از موتور سیکلت ها و مردم، پیش روی جایی به نام "Coffee-Net"، التایمر هدف یک عشوه ی آشکار قرار می گیرد. دخترک، که البته لاینقطع روسری غیر قابل کنترلش را راست و ریست می کند و تلاش دارد تا در این "بی بادی"، باد بیافریند، می خواهد نام او را بداند، و این که از کجا می آید وو ... لبخند می زند، هرهر و کرکر می کند و مثل اکثر دختران خطرناک ایرانی، هیچ چیز مانع خواسته اش نمی شود. بلافاصله یک بسیجی در گوشه ی تصویر پدیدار می شود و سعی می کند از بچه پولداری که اتفاقن دور و بر ما می پلکد، از ته و توی کار "اون خارجی کت و شلواری" سر در بیاورد: "اون آمریکاییه" در کدام هتل زندگی می کند؟ و از این قبیل پرسش ها. برای دخترک اما اصلن مهم نیست. او تمایل به عشوه گری و دلبری دارد، و کارش را ادامه می دهد.

شب بعد، یک "شب جمعه ی مقدس" بعد از نماز جمعه، پیش روی یک مرکز خرید کوچک در محله ی نوثروتمندان شهر، صفائیه جمع می شویم. یک دسته "کپی تازه" از نامه مان به رییس جمهور احمدی نژاد از جعبه بیرون می کشیم و در پوشش دوربین (از آن طرف خیابان)، نامه را به جوانانی می دهیم که بیرون آمده اند تا در ترافیک سنگین پیاده رو، لباس های تازه ی مارک دار، "نوکیا"های نو، و البته "سونی –اریکسن"هاشان را با موزیک- زنگ های متنوع نمایش بدهند. پشت سرشان خیابان مملو از اتومبیل، "چراغ های رنگی چشمک زن" و صدای مهیب موتور سیکلت هاست که لبالب از مردان پیر و جوان، پیروزی پرسپولیس بر رقیبش در صدر جدول "لیگ برتر" را جشن گرفته اند. پلیسان/ پلیسی ها (خدایا، آخر این همه پلیس را چطوری باید "جمع" بست؟)* و ماموران امنیتی، "همه ی مردان" روی خط شب می روند و می آیند. یک اتومبیل پلیس، هر نیم دقیقه یک بار رد می شود. ماموری که در صندلی عقب نشسته به ما که باعث "بی نظمی در پیاده رو" شده ایم، و به جعبه، و به کراوات هایمان نگاه می کند. ویراژ می دهد، دور می زند و دوباره بر می گردد. و باز... و باز.

دور و بر ما "نخبگان نرینه"ی جوان یزد، دانشجویان دانشگاه(در مدیریت بازار، حقوق، علوم کامپیوتری و غیره و غیره) تنها یک نفر بچه کارگر هست که با فریاد، خود را از گله جدا نشان می دهد. دو سه نفری چیزی شبیه به انگلیسی می دانند و با وجودی که ما (رسمن) یک مترجم داریم، اما موقعیت "محدود" است! در خیابان چگونه می شود "گفتگوی های انقلابی" را فریاد زد؟ به همین جهت تلاش می کنیم یک دیدار حساب شده ترتیب بدهیم: روز بعد، ساعت دوازده در "کافه ژیگولو"، درست بیرون دیوار چسبیده به دانشگاه. "این یک قرار است" جوان ها با تاکید می پرسند و سر تکان می دهند و هم زمان چشم هایشان در دور و بر به دنبال جاسوسی، پلیس مخفی، چیزی می گردد.

"Oh, Yes, off course* they are here, somewhere".

(باز خوب است این "ژاله ی همیشه پنهان" در بدترین شرایط، وقتی چیزی دارد اتفاق می افتد، وقتی واقعن به او نیاز هست، سر و کله اش پیدا می شود!) لحظه ای بعد دم در ورودی یک آژانس مسافرتی ظاهر می شود و ما را به داخل می کشد که هرطور شده باید با آقای مدیر آژانس یک چای بخوریم! زکی!.. در بیست ثانیه "جلسه پایان می یابد"! جوان ها در نور و صدا گم می شوند!

ما سربازگیری می کنیم. نه (ببخشید)، تلاش می کنیم تا یک شعبه ی محلی از "گارد انقلاب"ی مان به وجود آوریم، یک "تشکل" در یزد! در یک جلسه ی آرام با حضور هشت چشم(چهار اروپایی و چهار ایرانی) و البته دوربین، در حیاطی در پشت یک قهوه خانه در یک روستای کوهستانی پشت یزد، مجتبی دانشجوی حقوق را به عنوان رییس "ابتکار" در یزد انتخاب می کنیم. و بطرف دانشگاه می رانیم. اما "کافه ژیگولو" بسته است (چه کسی بسته و چرا؟) "دیدار بزرگ" به یک ساندویچ فروشی تنگ منتقل می شود. ما دو اروپایی در کت و شلوار و کراوات و ده جوان ایرانی که عین غربی ها، کمی مدرن تر لباس پوشیده اند و به ما همچون "رهبران" نگاه می کنند. چند دختر، ساکت و سر به زیر، ساندویچ های داغ "آیدا"شان را کل می زنند. پس از دریافت حال و هوا، به توافق می رسیم که نام سازمان را از "ابتکار اروپا" به "Global Iran" تغییر دهیم: بله، ما در یک دنیای "جهانی شده" زندگی می کنیم. همه ی ما در یک تمدن، و همان "یک تمدن". اینجا کسی "اوریژینال" نیست، بعکس، هرکس از هر جا خود را "ایرانی" می خواند.

و جاسوس ها؟  پلیس مخفی؟ آنها اینجا هستند؟ off course! اما کدام یک از ما، از آنهاست؟ هنوز معلوم نیست. امید که تنها یکی از ما باشد، یا شاید بیشتر، همه ی ما؟ کسی هنوز نمی داند، ولی خیالتان راحت، آنها می آیند، اگر نیستند، "آففففف کورس". یک جفت از مردان جوان که آن طرف تر نشسته اند، بیشتر حساس اند؛ "آففففف کورس". نگران اند که عواقب این میتینگ چه خواهد بود. آنها به آینده فکر می کنند، آففففف کورس، بی اعتمادی و نامطمئن بودن شخصی در ایران، و آینده ی زخم پذیرشان: چه می شود اگر از دانشگاه اخراج شوند؟ وووو؟ اما یک "حس بزرگ" وجود دارد؛ جمع کاملن به "تغییر" می اندیشد. همه می خواهند یکی از آن سنجاق های ریز با خود داشته باشند! از آن پرچم "با معنا"، نماد ما (خودمان هم هنوز نمی دانیم!) که طرف راست سینه شان بزنند.

بعد از "عملیات موفقیت آمیز"، به داخل حصار بازار قدیمی عقب می کشیم، اما جوانان روی "نایکی"هاشان لق می خورند! بنابراین ما می توانیم در اتاق هتل "تاریخی"مان که قفلی بزرگی روی درش هست، تنها باشیم. بنا بر "فردیت" مصرف شده ی اروپایی مان (اساسن غیر اجتماعی هستیم)، گاه بین "تمرینات انقلابی" نیاز به تنهایی خودمان داریم. اینجا در یزد در یک رکورد زمانی (زمانی کوتاه) جنبش را روی غلتک انداختیم. رییس ما مجتبی با موبایلش که پیوسته می زنگد، ما را تا هتل همراهی می کند. همین که به حیاط تاریک هتل می رسیم، موبایل زنگ می زند و دو جوان از ملاقات بزرگ، برنامه ریز کامپیوتر وحید و دانشجوی مدیریت بیژن، می خواهند که دیداری "هشت چشمی"(چهارنفره) داشته باشیم. همین که تاریکی فرو می افتد- و در ایران به راستی مثل یک فرش روی زمین "فرو می افتد"(رژیم؟)، دو جوان خود را به هتل می رسانند. نقشه ای دارند، نه خدایا، نقشه هایی! نگاهی به دور و بر می کنند؛ "اینجا جایش نیست. اینجا چشم و گوش زیاد است". پیشنهاد می کنند به خارج شهر برویم و شب را بالای کوه، در یک کلبه بسر آوریم. این دیگر "خارج از سناریو"ی ماست. طرح دوم را انتخاب می کنیم؛ با "جعبه ی قلقلی" بیژن با نام مستعار "پژو" در پیچاپیچ شب یزد می رانیم. کجا می رویم؟ هدف چیست؟ چم! در انتهای شهر، پیش دروازه ای کنار دیوار محله ی زردشتیان شهر، مدتی متوقف می شویم. کسی پیاده نمی شود. چه خوب، چرا که "وسیله"، خود "هدف" است؛ اتومبیل! چهار مرد در یک قوطی کنسرو! اینجا هیچ چیز، حتی مقررات رژیم هم اعبتار ندارد. اتومبیل، فضای آزاد شماره ی یک ایرانیان است. اینجا می توانی هرچه دلت می خواهد بگویی، هر چه میلت بکشد؛ بیژن جیغ می کشد؛ I wand to show myself و شکمش را به فرمان می چسباند، و اتومبیل، حتی اتومبیل هم می رقصد! I want to jump up and down, and fuck them

---

* برخی جاها واقعن بی توضیح نمی شود گذشت چون عصاره ی نمکین مطلب مخفی می ماند. مثلن در مورد "جمع بستن" کلمه ی "پلیس"؛ در دانمارک بسیار به ندرت پلیسی در خیابان مشاهده می کنید، و در نهایت یکی دو نفر با هم قدم می زنند. در زبان دانمارکی یک پلیس را "مامور پلیس" می گویند و در مواقع نادری که بیست، سی پلیس در یک تظاهرات جمع اند (یکی دو بار در سال) گفته می شود؛ "پلیس" آمد، یا "پلیس" چنین و چنان کرد. بنابراین کلمه ی "پلیس"، جمع ندارد. به این جهت نویسنده متحیر است که به راستی چطور باید "پلیس" را جمع بست؟ چون این همه، دیگر "پلیس" نیست!

 

* ما ایرانیان وقتی زبانی را در ایران و با معلم ایرانی فرا می گیریم، معمولن آن زبان را با آهنگ و تاکیدهای زبان فارسی بکار می بریم. مثلن چون "البته" را هنگام تاکید؛ "الللبته" می گوییم، of course مترجم هم به گوش خارجی ها off course می نشیند. در جای دیگر خواهیم دید که جوانی می خواهد هشدار بدهد که موقعیت خطرناک است و در گزارش نوشته شده It is veeery veeery dangerous

 

در اینجا ژاله ماموران امنیتی را دیده و دو دانمارکی را به زور به داخل آژانس مسافرتی می کشد و دانمارکی ها با حیرت مشاهده می کنند که در طول بیست ثانیه همه ی دور و بری ها (در پیاده رو) اب می شوند و به زمین فرو می روند!

 

بخش پنجم (ادامه ی یزد)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و چهارم

بخش سوم

اینجا پرچم لازم داریم. یک پرچم سفید با یک سوراخ دایره ای در وسط، از دانمارک تا عراق و اردن و آمریکا و هنگ کنگ و دوبی، همراه ماست. ولی هیچ وقت نقش اصلی را بازی نکرده. حالا در شیراز وقتش رسیده که نقش خودش را بازی کند. قرار است "عملیات" راس ساعت ۱۸ در اوایل دودآلود شب، در "فضای سبز" ارامگاه حافظ، آغاز شود. اما چوب پرچم از "اروپا"نیاورده ایم. در گرگ و میش صبحگاهی، نیلسن مامور می شود برای یافتن یک چوب پرچم به محله های اطراف برود. توماس آلتایمر در یک دست لباس مشکی و پیراهنی سفید، در حالی که مرتب سیگار می کشد، در پیاده روی پیش روی هتل "اریو"(هتل"آریا"ها) قدم می زند. پس از ملاقات با یک شیشه بر، یک فروشنده ی مواد مخدر، یک آهنگر و یک خیاط، نیلسن بالاخره یک کارگاه نجاری پیدا می کند که در آن "استاد"، با تکه چوب های دم دستش چوب پرچمی برای او می تراشد. وقتی نیلسن به آلتایمر که حالا عین دودکش دود می دهد، می رسد، مترجم ژاله و دوربین چی میثم هنوز پیدایشان نشده. دیروز عصر تمام وقت را در نوعی بازپرسی در ارتباط با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و در یک سازمان جوانان محلی بسر آورده اند تا به سوالاتی در مورد "این دو اروپایی" پاسخ بدهند. کمی پیش از ساعت هفت، بالاخره سرو کله ی آنها، سخت زهوار در رفته و خسته، پیدا می شود اما نه در مینی بوس گروه، بلکه در یک پیکان قراضه ی قدیمی و مرد ناشناسی پشت فرمان!

"آن دو اروپایی" پرچم را می پیچند، در جعبه می گذارند و همراه مترجم و گروه فیلمبرداری(میثم) در پوشش کامل "رسانه ای" سوار مینی بوس می شوند و راه می افتند در حالی که "آن مرد" در پیکان قراضه تعقیبشان می کند(آره واقعن! این مردک کیه؟) در یک تلاش تحقیقی در حافظیه، یک کاراته باز و یک معلم انگلیسی به نام "جهان" پیدا می کنیم که وظیفه ی جمع اوری انقلابیون بالقوه(تریاکی ها، پرورش اندامی ها وو) را از سطح شهر به عهده گرفتند. ساعت ۱۹ و بیست دقیقه "آن دو اروپایی" با لباس رسمی کامل و کراوات و جعبه ی فلزی، از میان مبالغ هنگفتی زمزمه های اسرار آمیز، مانند زیارت کنندگان ارامگاه، از پله های محوطه بالا رفتند و در نقطه ای متوقف شدند، جعبه را باز کردند و پرچم را بیرون آوردند. میثم دوربین چی در فاصله ای مناسب، این عملیات را تعقیب می کرد و مترجم و راننده که وظیفه ی حمل چوب پرچم یک متر و نیمی را بعهده داشت، در حیاط آرامگاه ایستاده بودند. دم در ورودی دو گارد(پلیس جهانگردی) راننده را نگه می دارند و به شکل اسرار آمیزی در مورد چوب پرچم از او بازپرسی می کنند.

پرچم بر قرار می شود و نیلسن و آلتایمر به طرف حاضرین، نمایندگان خلق ایران ("جهان" و دوستانش؛ چند ولگرد، دو تریاکی با چشم های مخمور، یک مهندس بوشهری و خانمش که رهگذری و اتفاقی به جمع پیوستند) شروع به صحبت می کنند. نوعی سخن رانی که علیرغم کوتاه بودنش آنچنان آماتورگونه بود که هیچ اروپایی هرگز بر روی هیچ صحنه ای از جهان به یاد ندارد. حاصل کار، بسرعت اما نه چندان آشکار، مشاهده می شود. از آنجا که ایرانیان حاضر در باغ، قادر به فهم انگلیسی اروپاییان نبودند، و مترجم به دلایلی نا روشن (اما به اندازه ی کافی قابل درک) ترجیح داده بود خودش را با فاصله از ما نگهدارد، "دیالوگ" در مورد "آینده ی مشترک" چندان جاری نمی شود. در عوض میان جمعیت حاضر بر روی پله ها یک ناآرامی رشد می کند. خلق در مورد جعبه و موضوع میتینگ و به ویژه پرچم مربوطه، پیشنهاد مشخص و روشن می طلبد؛ "اینها چه معنی می دهد"؟ ناگهان گروه کوچکی از مردانی شبه یونیفورمی به داخل جمعیت هجوم می آورند و پرچم را می ربایند. نفر اول تفحصی می کند و به نفر دوم تحویل می دهد. او پرچم را لوله می کند. نفر سوم پرچم لوله شده را از دومی می گیرد و دوباره آن را باز می کند، در حالی که نفر اولی، بی آن که در چشم اروپایی ها نگاه کند، از آنها که اطرافش ایستاده اند می پرسد؛ "آنچه در اینجا می گذرد، اجازه دارد؟". جهان و دوستانش شروع می کنند به بحث با آن سه مرد. نیلسن دست "اقایان" را فشار می دهد و خندان، سلام و علیک گرمی می کند. بیرون از این تصویر، آلتایمر یک سیگار دیگر روشن کرده و از دوربین چی گروه علامتی دریافت می کند مبنی براین که؛ "باید فلنگ را ببندیم، الان"! آلتایمر سری تکان می دهد، پکی به سیگار می زند و تکان نمی خورد.

مشکل چه بود؟ ما نبودیم، جعبه هم نبود، حتی خود پرچم هم نبود، بلکه آن "سوراخ درون پرچم" بود. آن سوراخ ارامش به هم زن، با آن گشادگی بی پروا، صراحت و روشنی یک سوراخ به مثابه تهدیدی علیه مقررات محلی اسلامی تلقی می شد. "هلال ماه" یا "داس و چکش" یا ... این چیزها در جمهوری اسلامی مجاز نیست. اما در قبال این مساله چه موضعی باید گرفت؟ آن سه یونیفورم پوش برای تصمیم گیری مشکل داشتند. بخش بزرگی از قانون در ایران نوشته شده نیست، بلکه هر لحظه نوشته می شود، آن هم توسط هرکس که در آن لحظه افسار قدرت را در دست دارد. بستگی به آن سه یونیفورم پوش داشت که در مورد پرچم و سوراخ مربوطه چه تصمیمی بگیرند، این که چه خلافی صورت گرفته؟ جرم چیست و مجازات آن چه باید باشد؟ آیا پرچم باید ضبط و توقیف شود؟ کسی باید دستگیر شود؟ یا چه..؟ در طول زمانی که آن سه نفر بر سر تصمیم این پا آن پا می شدند، پرچم را باز می کردند و دوباره می بستند و باز،... در یک لحظه نگاهشان با "آن دو خارجی" قلاب می شود. هر چقدر خونسردتر و آرام تر باشید، ابهت قدرت سریعتر بخار می شود. این پدیده ی به دست نیامدنی که "قدرت" نام دارد و در بسیاری از جوامع - نه تنها در جامعه ی ایران که در هر جامعه ی سکولاریزه و دموکرات هم- بر "امکان عمل" استوار است، چیزی که به "قدرت خشونت" معروف است.

"جهان" دستش را به آرامی و مسالمت جویانه بر شانه ی رهبر آن گروه سه نفره که در حال صحبت با "آن دو خارجی"ست، می گذارد... و ناگهان،... در یک لحظه چیزی در هوا برق می زند؛ پدیده ای که در این ده ساله ی اخیر شدیدن مورد توجه مردم دنیا قرار گرفته: "انقلاب دموکراتیک"! یا "انقلاب بی خشونت"! آنجا که قدرت کر حکومتی ناگهان خلع سلاح می شود؛ ناتوان از بکار بردن خشونت لازم برای اعمال قدرت. همان لحظه که قدرت در چشم خلق به شکل مسخره ای در می آید. همان چیزی که در اوکراین به "انقلاب نارنجی"، در لبنان به "انقلاب درخت سرو"، در گرجستان به "انقلاب گل سرخ" و غیره و غیره مشهور است. وجه مشترک در همه ی قیام کنندگان و انقلابیون؛ بی آن که خشونت بکار ببری، "قدرت خشونت" را خلع سلاح کن. این دقیقن همان کاری بود که "جهان" کرد؛ گذاشتن آرام دست بر سر شانه ی "آن مرد"! چیزی که آمریکایی ها و برخی از ایرانی ها هم آرزو می کنند پیش بیاید. حالا دیگر آمریکایی ها هم به "انقلاب دموکراتیک" عقیده مند شده اند، البته بعد از "اشغال نظامی عراق" با قدرت و خشونت! پدیده ای که در انقلاب ۷۹-۱۹۷۸ ایران هم رخ داد. جنبش جمعی که هیچ رهبر و برنامه ریزی نداشت، روز از پی روز رشد کرد و شهرهای بیشتری به آن پیوستند. مردم در روزهای خاص بیرون می آمدند. خبر می آمد که در جایی چند نفر کشته شده اند. هفت روز بعد شهری دیگر در مراسم سوگواری بر پا می خاست، و هفت روز بعداز آن شهری و شهرهای دیگری،... آنقدر سوگواران زیاد شدند که قدرت خلع سلاح شد. شاه و تمامی ارتش و پلیس و سازمان مخفی وووو دیگر کاری از دستشان ساخته نبود. یک روز سربازان از صف بیرون جستند و به صف مقابل پیوستند. این همان لحظه ی خنده دار است. خلع لباس از قدرت. این همه در "ابعادی بزرگ" رخ داد. بر گردیم به "بعد کوچک" خودمان در باغ حافظیه در شیراز، ایران، یک عصر نوامبر ۲۰۰۶

تردید و پچ پچ و عدم تصمیم گیری "آن سه مرد"، و از سوی دیگر؛ عدم حرمت از سوی شهروندان حاضر، باعث شد تا آن سه نماینده ی قدرت رژیم، کم کم به سه جوان معمولی، اما با لباس های متحدالشکل تبدیل شوند. در آخر یکی شان زمزمه ی خفیفی از لای ریش های اسلامی اش کرد، چیزی که "جهان" اینطور ترجمه کرد؛ حمل و به اهتزاز در آوردن این پرچم با این سوراخ، در وسط باغ حافظیه، نیاز به یک اجازه ی کتبی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دارد"! آن دو اروپایی فوری گفتند؛ "Yes, of course!" و بعد نفس راحتی کشیدند. پرچم را از دست "قدرت حکومتی" تقریبن قاپیدند، به هم پیچیدند و فوری در جعبه گذاشتند؛

"Well, then we just stand here and talk a bit"

(پس ما چند دقیقه اینجا می ایستیم و کمی اختلاط می کنیم). آن سه نماینده ی "قبلی" قدرت چند دقیقه ای ایستادند و چون کسی توجهی به آنها نداشت، ناپدید شدند.

در طول این همه سال، حاکمیت اسلامی ایران قدرت خودش را به کمک نوعی پلیس مخفی حفظ کرده است. انواع مختلف ماموران "قدرت خشن" در شکل های مختلف و تقریبن بی هیچ وابستگی به یکدیگر. برخی از آنها تنها عامل نیستند، بلکه قانون گذار و قاضی و مجازات کننده هم هستند. برخی مانند "گارد انقلاب"(سپاه پاسداران) دارای یونیفورم مشخصی هستند، بقیه اما گاه با یک باتوم که به پشتشان آویزان است یا وجه مشخصه ی دیگری شناخته می شوند که تنها برای خود ایرانیان قابل تشخیص اند. اینها درست مثل مردم عادی همه جا پلاس اند. نتیجه و اثرش البته نوعی عدم امنیت خاطر برای "مردم" است. کسی از پیش نمی داند در مقابل کدام قانون، چه خلافی کرده. اغلب "در موقعیت" و در لحظه ی گرفتار شدن، و با دیدن مامور مربوطه، در می یابند که او کیست، به کدام باند تعلق دارد، عضو است یا فقط "طرفدار"، و بر مبنای همین "شناخت در موقعیت"، هر کسی در هر وضعیتی، به روش خودش مساله اش را رفع و رجوع می کند.

آن گروهی که بیش از همه در اروپا به نام "باند" شناخته شده ی حکومتی مشهور است، همان "بسیجی" ها هستند که بازمانده ی قهرمانان جنگ ایران و عراق اند و حالا طرفداران جوانشان کم کم جانشین آنها شده اند. در رسانه های غرب، بسیجی یک کلیشه است: "مردانی جوان، نچسب، عبوس و اخمو"! که از روستاهای دور "وارد" کرده اند و ناگهان بی خبر، دو به دو سوار بر موتور سیکلت های پر سر و صداشان وارد دسته ی شادی در خیابان یا محل های عمومی می شوند. اینها همان طور که گفته شد پلیس نیستند اما داوطلبان حفظ "قانون شریعت" اند. برای همین هم یونیفورم خاصی ندارند. وقتی یک بسیجی ناگهان کراوات مردی (یک ایرانی) را می کشد، معنی اش این است که "یک ایرانی نباید کراوات بزند". این تصمیم شخصی آن لحظه ی آن بسیجی ست و در هیچ جا هم نوشته نشده. بسیجی می تواند همکلاسی مدرسه یا دانشگاهت باشد. برای همین نقشی مرکزی در "دایره ی قدرت" دارند. از طرف دیگر همین "همه جا بودن"شان باعث شده تا ابهتشان در بین نسل جوان از دست برود. حالا دیگر جوان ها به روشنی در خیابان با یکدیگر "عشوه گری" می کنند. روسری دخترها پیوسته رو به پایین، تا گردن و گاه تا شانه ها می لغزد. وای! وقتی آن "موهای تحریک کننده" بیرون می افتد!

یک چیز کاملن روشن است؛ در منظر خیابانی، "نیروی جوان" همه جا مسلط است،(بسیجی، خوش به احوال، تریاکی یا "زیبا اندام"وو) و قانون شریعت همه جا "نامرئی" ست، در پیاده روها یا آبراهه ها، گوشه ی "بازار" یا "وسط میدان" منتظر فرصت است، و فرصت ها هر روز کم و کم تر می شوند. "تکنوموزیک" از اتومبیل ها و مغازه ها و پنجره ها فضا را "می آلاید"، چشم ها زیر عینک های آفتابی "می بینند"، مارک های مشهور حتی "زیر روسری ها و مانتوها" به چشم می خورد و "حافظان شریعت" خود در دکه های فروشنده ی "fastfood" و "Kentucky Fried Chicken" در حالی که "مرغ سوخاری" و "پیتزا" می خورند، علیه "مظاهر غرب" مبارزه می کنند!

"اروپایی ها" گروه "انقلابیون" را به چای در باغ روبروی حافظیه دعوت می کنند. وقتی همراه یک تریاکی، یک زیبایی اندام،(بعله، دیگر از هر گروه یکی بیشتر نمانده) مهندس و بانو از وسط تاکسی و موتور و گل و شل و دود خیابان عبور می کنیم، تازه متوجه گروه "پوشش رسانه ای" مان می افتیم که جایی در تاریکی، زیر درختی نشسته اند؛ میثم و ژاله! میثم دیگر مایل نیست در "شادی های انقلابی" ما شرکت کند. او بیست و پنج ساله است و امید کار در تلویزیون دولتی در پیش دارد. چنین است! آنها نمی توانند تا "بی مرزی انقلاب" با اروپاییان بمانند. هرچقدر "بازار آزاد" گسترده تر شود، "افراد" در برنامه های شخصی شان زندانی تر می شوند. چرا دوربین چی میثم باید آزادی اش(بهرحال در اتاق خودش) را برای یک انقلاب شاید ناموفق مسخره به خطر بیاندازد، وقتی او بهرحال در همین نظم بی نظمِی یک اتاق برای بازی دارد تا در آن به روزی بیاندیشد که یک "لپ تاپ"، یک "موبایل" و یک "اتومبیل" دارد و می تواند به راحتی "مصرف" کند؟ و اگر در این سو، ما "دو اروپایی" به "ماموریت" یا "انقلاب" خود می اندیشیم، برای آن نیست که بهرحال بخشی از "پروژه"ی خود ماست، بخشی از "تاریخ زندگی" ماست، و نه از آن میثم یا ژاله؟

در انتهای یک روز پر تلاش برای "انقلاب"، گروه ما در اتاق کوچک هتل جمع می شود. جایی که ما در یک فیلم کوتاه از این دو ایرانی می شنویم که رابطه شان با رژیم چگونه است؟ و چه نقشی در داستان ما دارند؟ مترجم ژاله می گوید؛ در وزارت فرهنگ و ارشاد از او پرسیده اند که "هدف سفر این اروپایی ها" چیست؟ و نماینده ی رژیم فیلم تدارکات ما برای انقلاب و "میتینگ" انقلابی مان در آراماگاه حافظ، با آن جعبه و پرچم و "جمعیت خواهان انقلاب" را تمامن دیده است! آیا رژیم می تواند ما را دستگیر کند؟ به زندان بیاندازد؟ فیلم و وسایل ما را ضبط و مصادره کند؟ شاید! چه کسی می داند؟ ما بهرحال ادامه می دهیم. صبح فردا معلوم می شود فیلم ما از "میتینگ انقلابی در حافظیه" پاک شده! فیلمبردارمان می گوید؛ از این ببعد در یک نقطه ی کور و دور و امن خواهد ایستاد. بعله، انگار تنها ما در صحنه مانده ایم. اینطور معلوم می شود که فیلم، تدارکات، "ماموریت" و "انقلاب"، همه و همه حکایتی ست مربوط به همان "دو اروپایی" که در انتها روی صحنه مانده اند!

بخش چهارم، یزد
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و سوم

بخش دوم (گزارش دو ژورنالیست دانمارکی از ایران و ایرانی)

بعداز توقفی کوتاه در هنگ کنگ، به دوبی می رسیم. دومین جامعه ی بزرگ ایرانیان مهاجر در دوبی زندگی می کنند، جایی که هم مرکز خرید است و هم مقصدی برای مسافرت های آخر هفته ی ایرانیان تازه ثروتمند شده و ملاهای حاکم. جایی که خانم های تازه ثروتمند شده ی ایرانی، عطر فرانسوی شان را می خرند و ملاهای رده بالای حکومتی در تهران، ویلاهای بزرگ و با شکوه و حساب های بانکی کلان دارند. انتظار داشتیم در دوبی با اپوزیسیونی جوان و برخلاف لوس آنجلس، کمتر شیک و موزه ای، دیدار کنیم. در عوض آنچه می بینیم، جامعه ای ست تقریبن بی تاریخ، کاریکاتوری از "دهکده ی جهانی".

در "نمایشگاه" اروپایی ما، لوس آنجلس، هنگ کنگ و دوبی، سه نمونه ی جامعه ی متفاوت جهانی اند. یکی نمونه ای از ازادی و دمکراسی به سبک آمریکایی، دیگری با حاکمت یک حزبی چینی و سومی حکومت استبدادی یک نفره ی شیخ. اما در نهایت این سه شهر، سه مثال برای یک "بازار جهانی شده"ی اقتصادی اند. به عنوان یک اروپایی سکولار می توانی در هر سه شهر، ادامه ی چیزی متفاوت به اسم "همزیستی با دیگران" را مشاهده کنی. اینجا البته "معنویت" عمیق تر و "آگاهی تاریخی" نسبت به ارزش ها بیشتر است، همان عناصری که منتهی به انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ در ایران شد!

دوبی یک نمونه ی کارتونی از "دهکده ی جهانی" آینده است. جایی که (سوای بومیان محلی که همانجا به دنیا آمده اند) همه "کوچی" هایی در میانه ی راه اند. زندگی همه، به شمول ایرانی ها، تابع شرایط بازار است. همه چیز بر اساس تجارت اجناس، پول، معامله و مصرف بنا شده است. در دفاتر رسمی جهانی، دوبی به نام یک "شیخ نشین اسلامی" ثبت شده اما در عمل زبان مشترک نه عربی قرآنی، که نوعی انگلیسی عجیب و غریب است. به عبارتی دوبی تقریبن زبان رسمی ندارد و پایه های زندگی اجتماعی بر روی بیست تا بیست و پنج واژه بنا نهاده شده است. ایرانی ها البته فارسی صحبت می کنند و یا فرش فروش اند یا رستوران دار و یا صاحب مغازه، و البته اکثریت آنها وارد/ صادر کننده ی اجناس مارک دار و "کپی" های چینی آن از بازار جهانی و از فراز تنگه ی هرمز به داخل جمهوری اسلامی ایران اند! آن اپوزیسیون "ایرانیان دموکرات" در دوبی که ملاهای حاکم در تهران را می ترساند و واشنگتن نسبت به آن امیدوار است، همان است که "قدرت بازار" در دوبی را در دست دارد!

ایرانیانی که ما ملاقات کردیم، معمولن بی تاب و از "مفردات مرفه" اند که روزها کار می کنند و شب ها تا نیمی از شب گذشته با اتومبیل هایشان در طول "جغرافیای ضدعفونی" شده ی دوبی و "بولوارهای سکس"، فرمان به یک دست و موبایل در دست دیگر، در شکار شامپاین و فاحشه های اروپای شرقی از یک کلوب شبانه به کلوبی دیگر می رانند. هیج کدامشان منظر یا رویایی در مورد "ایران تازه" یا "ایران فردا" ندارند. هرکس در پی خوش به احوالی و ماشین و زندگی در حال و لحظه است. ملخص کلام این که اگر ماموریت ما پیدا کردن کسی برای یک "انقلاب تازه" در ایران بود، نه در لوس آنجلس می بایست دنبالش می گشتیم و نه در دوبی. آنطرف اما، در آن سوی خلیج فارس/عربی، در خود ایران؟ شاید!

در نبود "ناو هواپیمابر" و "زیر دریایی"، از تنگه ی هرمز با یک کشتی زنگ زده ی زپرتی از شرکت "Valfaraj Shipping" گذشتیم و نزدیکی بندر عباس، قدم به ساحل گذاشتیم. و ناگهان ...، بالاخره! ... ما در "دنیای دیگر" هستیم، یا به زودی خواهیم بود. جایی "خارج از زمان"، آن سوی "جهانی شدن"، محلی فراموش شده در "موزه ی اروپا": بگو صوفیه، تیرانا یا یک بندر رمی در سایه ی "پرده ی آهنین"، زمانی در اوایل دهه ی هفتاد قرن گذشته؛ ویرانه، کثیف، بتون هایی خاکستری، دو یا سه طبقه روی هم، با جاده هایی سوراخ سوراخ، جدا افتاده از میدانی با راه آب های رو باز که روی آنها پل های بتونی کوچک گذاشته اند، ترافیکی آلوده و درهم از پیکان های عهد دقیانوس ("اسکودا" یا "لادا"ی ایرانی) و پژوهای کوچک (البته! فرانسوی ها همیشه شم معامله با رژیم های توتالیتر را داشته اند!)، پر از کشاورزانی با قالیچه های روی دوش، ولو در خیابان اصلی طویل و پر گرد و خاک، یا با توده ای گوجه فرنگی، تخمه های آفتاب گردان، موز یا خربزه پیش رویشان. و عصرها همه ی خانواده سوار بر یک موتورسیکلت؛ پدر به عنوان راننده فرزند بزرگتر را در بغل گرفته، پشت او فرزند دوم نشسته و بعد، زن که معمولن یک "تازه به دنیا آمده" هم محکم در بغل گرفته است، با سرعت بالا و بدون کلاه ایمنی می رانند. گاه زنان و دختران بزرگ تر به شکلی علیه مرگ مجهز شده اند، البته با روسری و لباس کلفتی که دولت تجویز کرده.

هم چون "پشت پرده ی آهنین" در آن زمان ها، اینجا هم "پپسی" یافت می شود، و غیر از آن، دیگر تقریبن هیچ نشانی از "بازار غرب" نیست. آنچه می بینی، اگر چیزی باشد، "ساخت ایران" است. اینجا و آنجا، یک جایگاه بزرگ بتونی هست و درونش یک مرکز خرید، خیس و آب و جارو کشیده با "ایرکاندیشن"، پر از بوتیک های کوچک با کالای های "مارک دار" که کم و بیش به شکلی مخفی از روی تنگه ی هرمز گذشته اند. به کلامی دیگر؛ حتی در اینجا، در انتهایی ترین بخش ایران اسلامی، "بازار نیاز" پهن است. بله "بازار" اما نه آن بخش "جهانی شده" اش، چرا که هیچ کس انگلیسی صحبت نمی کند و بسیار اندک اند آنها که زبانی و رفتاری برای ارتباط با جهان اطراف خود داشته باشند. و خوب، در این "جهان دیگر" چطور می شود یک "انقلابی" به تور زد؟

رییس جمهور قبلی ایران، آن که دل جوانان و تحصیلکرده ها برایش تنگ شده؛ خاتمی، در جستجوی آن "دموکراسی از دست رفته" اش به دست "رییس احمدی نژاد"، پسر عموی ایرانی جورج بوش، حالا سرپرست "مرکز بین المللی گفتگوی تمدن ها" ست. اما به زعم رییس متفکر ما، "توماس آلتمایر"، امروز تنها یک "تمدن" وجود دارد: آن "تمدن جهانی" که همه ی ما به آن پرتاب شده ایم. رسالت "مرکز ابتکار اروپایی" جستجوی یک زبان مشترک است که همه به آن تکلم کنیم. زبانی که بتواند مدیومی برای "دیالوگ" باشد، برای انفجار انرژی، تا بتواند همه ی ما را زیر چتر یک "جنبش جهانی" گرد آورد!

در ماموریت قبلی ما در عراق و آمریکا، آن مدیوم، جعبه ای از نوشته ها و پیشنهادات در مورد "The Democracy" بود! و آن سوال بزرگ در مورد آینده ی جهان، آن چادر همه گیر؛ "پارلمان متحرک" در آن جعبه بود. ما به "دموکراسی" باور داشتیم، "گفتگو"یی که منازعات بین المللی را پایان دهد. اما ناگهان آقایان بوش و احمدی نژاد انحصار مارک "دموکراسی" را در دست گرفتند و یکباره همه چیز "بی معنا" شد. ما در "ماموریت ایران" یک بار دیگر آن جعبه را همراه آورده ایم اما در ابتدای این سفر عنوان اصلی (از روی جعبه) بکلی پاک شد. در هنگ کنگ یک چینی-آمریکایی گفت؛ اکنون با ماست تا "عنوان" آینده را بنویسیم. بنظر آلتایمر تنها دو چیز، دو "مدیوم" وجود دارد که می تواند "زبان مشترک" بشریت اکنون باشد و همه را یک پارچه کند تا مشکلات جهان را از میان برداریم؛ فوتبال و الکل! نیلسن معتقد است "موزیک" از "الکل" موثرتر است. باید این نظریه را در عمل آزمایش می کردیم. از "بازار بندرعباس" یک توپ فوتبال خریدیم(مارک "آدیداس"اروپایی و البته "ساخت پاکستان"). توپ را در آن جعبه ی خالی گذاشتیم و در آن عصر پنج شنبه(عصر شنبه ی مسلمین) به طرف ساحل راندیم، جایی که پر بود از ازدحام نشستگان و روندگان و موتورسیکلت سواران ایرانی. ما یک گروه ایرانی همراه هم داشتیم؛ میثم؛ دوربین چی ما و ژاله؛ مترجم! ماموریت ما این است که "تاریخ جهان آینده" را بنویسیم. حرکت ما می باید "پوشش کامل رسانه ای" داشته باشد. پس جعبه را وسط میدان خالی گذاشتیم. میثم آماده ی ضبط شد؛ سه، دو، یک، ما جعبه را باز کردیم و توپ آزاد شد و ...؛ در فاصله ی سی ثانیه، گله ای از پسران و مردان جوان، دایره ای گرد ما تشکیل دادند. فوری دو تیم مرتب تشکیل دادیم و "انقلاب" به راه افتاد!

محشر کبراست! فوتبال به مثابه یک "زبان جهانی"! حیرتا! ایرانی ها دیوانه ی فوتبال اند. چه در یک خرابه، چه در میان ویرانه های تخت جمشید، یا در کنار جاده ای دور در حاشیه ی کویر، یا در میدان دهکده ای چنان دور افتاده که گویی در آن سوی جهان، یا در میدان بزرگ مذهبی ترین شهر ایران، قم، هرجا، هر جا سر راهمان جعبه را باز کردیم و توپ "آزاد" شد، ناگهان جهان اطراف ما از ساق پای پسران و جوانان سیاه می شد. بازی شروع می شد و چند لحظه نمی گذشت، بعله، تنها چند لحظه که سر و کله ی پلیس ها با یکی از ده ها نوع لباس (اونیفورم) سبز می شدند(پلیس معمولی، پلیس مخفی، بسیجی، پلیس جهانگردی، غیره و غیره و غیره) همیشه هستند، همه جا، نزدیک شما. می آمدند و پیش از آن که بازی به جای جالبش برسد، آن را متوقف می کردند.

پیش از آن اما، باری، بهررو، نوعی "همکاری اروپایی – ایرانی" به وجود آمده بود. چیزی که شاید می شد در آینده به آن امیدوار بود. به گمان آلتایمر، فوتبال انرژی جمعی را متحد می کند و در راستای یک هدف و راه حل منفجر می کند و "انقلاب" می آفریند. حاکمیت ملاها کاملن بر این امر آگاهی دارد. آنها یک بار تلاش کردند تا به این انرژی رها شده میدان بدهند، و البته خرابی هایی به بار آورد. تنها جایی که ایرانی ها بر مبنای "سوراخ هایی" در" قانون شریعت" اجازه دارند تا سرخوردگی هاشان را بصورت جمعی فریاد بزنند، یک پنج شنبه عصر است، وقتی یکی از تیم های مشهور ایرانی، "پرسپولیس" یا "استقلال" در میدان باشند. در تمام ایران نه تنها جوانان که همه از این "سوراخ قانونی در شریعت اسلامی" استفاده می کنند. نتیجه مهم نیست، چه بازی مساوی شود چه یکی از تیم ها برنده شود، اصلن مهم نیست کدامشان، کی ببازد، کی ببرد، ایرانی ها همه در شهرهای بزرگ به جنون می رسند. از اتومبیل هاشان بالا می روند یا روی موتور سیکلت ها می ایستند، و تمام شب(حتی در شهرهای کاملن مذهبی مانند قم) در خیابان های شهر می جوشند و می لولند و بالا و پایین می روند و در جشنی بی هدف می رقصند، می خوانند(رقص و خواندن در شریعت، بخصوص برای زنها ممنوع است). پس از فوتبال، خیابان ها، اتومبیل ها، موتورها و.. مکانی ست برای هر اتفاق ممکن و ناممکن. رژیم البته امیدوار است که "جشن فوتبال" مثل یک مراسم ربانی در خیابان ها شروع شود و همانجا تمام شود تا قابل کنترل باشد. امید ما، دیگران، ایرانی ها، اروپایی ها، بعله، حتی بی سوادان فوتبالیست در آمریکای جنوبی البته به چیزی کاملن متفاوت است؛ این که در یک روز زیبا، بعد از یک بازی خوب، ملت از خود بیخود شود، و... برخیزد!

نتیجه: روز اول: ما یک "زبان مشترک" یافتیم! یک مدیوم ارتباطی که بتواند آن انرژی کنترل شده را به جهتی براند، به سوی یک "جنبش توده ای" که "هسته ی یک انقلاب" باشد. چیزی که در انقلاب 1979 ایران هم بود. ما زمان و مکان را یافتیم: یک پنج شنبه عصر در خیابان های ایران باید آن روش "نو و بهتر" انقلاب بشکفد. اما هنوز "یک هدف"کم داریم. چیزی بیشتر از "یک بازی". و جمع ما البته، هنوز هم مرکب از تعداد زیادی "مرد" و "پسر" است! هنوز چیزهایی برای رسیدن به "یک جهان نو و بهتر" کم داریم تا این انرژی بی تاب و بی هدف را که هر پنج شنبه عصر به هدر می رود، به سویی بکشانیم. ملخص کلام، ما باید "عمیق تر" در واقعیت امروز ایران پیش برویم. توپ را در جعبه می گذاریم، از بازیگران تشکر می کنیم و به طرف "شمال" می رانیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاه و دوم 

توضیحاتی از روی ناچاری.

اول قرار نبود توضیحی در مورد این سلسله گزارش بدهم چون فکر کردم توهین به ذهن خواننده است. ولی من از اشتباه فهمی سخت هراسناکم، این است که گفتم دو نکته را پیش از ادامه ی این گزارش، یادآوری کنم، همراه با پوزش.

اول این که در برگردان و تلخیص این گزارش بلند، تلاش کرده ام تا طنز معمول در زبان و فرهنگ دانمارکی و به ویژه بخش "ژورنالیستی" آن به فارسی منتقل شود. این امر به هزار و یک دلیل تقریبن غیر ممکن است. چرا که اولن هر فرهنگی طنز خاص خود را دارد که در فرهنگ های دیگر کمتر جا می افتد. دومن هر ملیتی بسته به علقه های فرهنگی اش، "عنوان" ها و برداشت های خاص خود را از خبرها دارد و طنز ژورنالیستی هر منطقه مطابق سلایق خودشان است. به عنوان مثال در تمامی این نوشته، آنچه من داخل "گیومه" گذاشته ام، در اصل گزارش، بصورت معمولی آمده است. من تنها خواسته ام این کلمات و مفاهیم را که در رسانه های اینجا برجسته شده و درک طنزش برای خواننده ی غیر اسکاندیناویایی کمی مشکل بنظر می رسد، در انتقال به فارسی درشت نمایی کرده باشم. مثلن مفاهیم "دموکراسی" و "آزادی" در گفته های نومحافظه کاران آمریکایی، با آنچه این مفاهیم در اروپا تداعی می کند، متفاوت است، به ویژه جاه طلبی های آمریکایی در پشت این مفاهیم، در رسانه های شمال اروپا، بصورت طنز بکار برده می شود.

یک مثال ساده برای این مطلب، همان سخن رانی آقای احمدی نژاد است که طی آن برای اولین بار به "محو شدن" اسراییل از روی نقشه اشاره کرد. اگر این اظهار نظر بنا بر مصلحت سیاست فرنگان درشت نمایی نشده بود، شاید هیچ ایرانی به آن توجهی نمی کرد چرا که گوش ما پر است از این گونه ادعا ها. همین پریروز آقای احمدی نژاد در نطقی گفته بود که (نقل به مضمون) "اگر همان گونه که در جنگ ایران و عراق رخ داد و غرب پشت صدام ایستاد، تمامی ابرقدرت ها جمع شوند، چنان سیلی محکمی به آنها خواهیم زد که هرگز از یادشان نرود". به احتمالی برای مطبوعات ایران مسایلی دیگر از این سخن رانی مورد نظر بوده و از این جمله به سادگی گذشتند. اما همین جمله عنوان درشت برخی از روزنامه های روز بعد اروپا شد و از دیروز هر روزنامه ای که از "سیلی جانانه" صحبت کند، همه می دانند منظورش ارجاع به همین گفته است. این گزارش بلند(ماموریت ایران) هم که بخش اول آن را خواندید، پر است از این گونه مفاهیم طنز گونه و ترجمه ی هر کدامش به فارسی، نیاز به یک توضیح مفصل در پاورقی دارد. 

باری، غرض این بود که بگویم این دو ژورنالیست اروپایی در سرتاسر این گزارش سفر، تلاش داشته اند مفاهیمی از قبیل "دموکراسی صادراتی"، "نظم نوین جهانی" و "گلوبالیزه شدن"(جهانی شدن) را از نگاه آمریکایی ها بصورت طنز مطرح کنند. بازی با این کلمات، آنچنان که نو محافظه کاران آمریکایی بکار می برند، و "نظم بهتر" یا "معنویات" و "انقلاب" که آقای احمدی نژاد در نامه هایش بکار برده، و همین طور واژه هایی نظیر "مافیای رسانه ای" و "انقلاب الکترونیکی"، "اشغال عراق" یا افغانستان، آن چنان که در رسانه های غرب مطرح می شود، و اطلاق "اشغال ایران توسط دو خبرنگار اروپایی" ووو... همه از مواردی ست که به دلیل تفاوت نگرش ما به مسایل جهان، ترجمه اش به فارسی چندان مناسب و خوب از آب در نمی آید.

مساله ی دوم و مهم این است که جماعتی کثیر از نخبگان اروپایی با این موج تازه ای که در دو دهه ی اخیر در جهت "جهانی کردن" (گلوبالیزاسیون) به وجود آمده، مخالف اند. آنها معتقدند که چنین امری جز در زمینه ی "مصرف" و "بازار"، تقریبن غیر ممکن است. در حالی که آمریکاییان به دلیل نداشتن یک فرهنگ ریشه دار، اعتقاد دارند که وقتی جهان به یک بازار مصرف تبدیل شود، فرهنگ های جزیی، خود به خود مصرف خانگی پیدا می کنند. این استدلال به هیچ روی مورد پذیرش نخبگان اروپایی نیست. آنها می گویند؛ گیریم چنین بشود، اولن از بین بردن تدریجی این همه رنگارنگی فرهنگ ها که خود بزرگ ترین وجه زیبای زندگی در جهان است، در جهت صادرات بیشتر به جهان و درآمد بیشتر برای کشورهای عمده ی صادر کننده، چه لزومی دارد؟ در ثانی چه وجه مشترکی بین ملت ها وجود دارد؟ اگر ما "نیاز" به مصرف تولیدات خود را در کشورهای جهان به وجود نیاوریم، چگونه می توانیم این تولیدات را صادر کنیم و بفروشیم؟ خلق نیاز به مصرف تولیدات ما نیز، به معنی از بین بردن رنگارنگی زندگی در جهان است و این قیمت سنگین، سوای آن که با جنگ ها و بحران ها و نا امنی های بسیار به دست می آید، در صورتی هم که پس از یکی دو قرن به دست آید، حاصلش به هیچ روی ارزش این همه هزینه را ندارد. در پشت حرف آنها این نکته نهفته است که؛ بگذارید تلاش برای "بازار آزاد" بصورتی آزاد از سوی همه صورت گیرد و در صورتی که ملتی از ورود به این رقابت عاجز است، بهتر آن که او را یاری کنیم تا این رقابت بصورت سالم و در عین حال با حفظ فرهنگ های منطقه ای، صورت گیرد.

باری، این دو ژورنالیست اروپایی و گروهشان بیشتر در جهت استهزاء همین مفهوم "جهانی شدن" و صادر کردن "دموکراسی" و "آزادی" غرب پندار، به جهان است که دست به چنین سفری زده اند. به گمان من به هیچ روی غرض و توطئه ی سیاسی به مفهومی که ما می پنداریم، در پشت این گزارش نیست. گزارش پر است از طنز و کنایه. به همین دلیل هم آنها مفاهیم "صادر کردن دموکراسی و آزادی" و "جهانی شدن" را در جعبه ای گذاشته اند و به دنبال یک "انقلاب" از نوع نارنجی یا سرخ یا سبز یا قهوه ای، راهی سفر ایران شده اند، تا در انتها صدور دموکراسی و آزادی به جهان و انقلاب در جوامعی که خوش آیند ما نیستند را، آن چنان که نو محافظه کاران آمریکایی معتقدند، به سخره بگیرند و در عمل به خوانندگان ثابت کنند که چقدر تصویری که ما از "ایران" و "ایرانی" یا هر جای دیگر دنیا داریم، نسبت به واقعیت موجود، مسخره و دور از ذهن است. خواهیم دید که در این زمینه تن به چه خطراتی هم داده اند! بنابراین فکر می کنم برای دریافت روشن تر و آسان تر مطلب، بهتر است صبورانه و بدون پیشداوری تا آخر برویم. همیشه برای قضاوت وقت هست. اجازه بدهید برای لحظاتی تعصب "ایراانی" بودنمان را در کشو بگذاریم و به عنوان "شخص سوم" به حرف ها و رفتار این دو انسان توجه کنیم. با خشم و فحش و ناسزا و تهمت، نمی شود واقعیت ها را پوشاند. نیازی هم نیست تا از اولین کلمات، نویسندگان را محاکمه کنیم، رای به محکومیت آنان بدهیم و در جا اعدامشان کنیم. در این صورت لذت احتمالی خواندن مطلب را هم از دست داده ایم.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

بخش اول

در ۱۹۹۷ نسل تازه ای از آرمان گرایان آمریکایی طرحی به نام "پروژه برای یک قرن تازه ی آمریکایی" (PNAC) ارائه کردند که در آن آمریکا نه تنها به عنوان یک امپراطوری و تنها ابرقدرت جهان، که به عنوان مسوول جهانی ارزش های امریکایی چون "آزادی" و "دموکراسی" می تواند و باید برای گسترش این ارزش ها در همه ی سرزمین ها و نزد همه ی ملت ها، تلاش کند. هم زمان با این طرح، در سوی دیگر آتلانتیک، "کلاوس بک نیلسن" نمایش نامه نویس دانمارکی(اکنون فوت کرده) نمایش نامه ی "پارلمان" را نوشت که در آن معماری مشهور در اندیشه ی طرح و ساختمان پارلمانی ست جهانی که به روی همه ی ابناء بشر باز باشد.

از ابتدای سال ۲۰۰۳، آمریکایی ها ما اروپاییان را با خود همراه کردند تا بر ایده ی بزرگ "نظم نوین جهانی" جامه ی عمل بپوشانند. اولین گام، عراق بود. آمریکایی ها ما را متقاعد کردند که در آنجا به عملیات آزاد سازی می پردازند. طی این عملیات صدام حسین برکنار و ملت عراق آزاد شد. در این عملیات، آمریکایی ها انتقال آنچه ما "سخت افزار" می نامیم را بعهده داشتند. در ژانویه ی ۲۰۰۴ دو اروپایی با نام های "نیلسن" و "راسموسن"، نرم افزار دموکراسی را که عبارت از یک جعبه ی ساده پر از پیشنهاد مدل جهانی برای دموکراسی بود، با خود از اروپا به منطقه بردند و در دیدارهایی در شهرهای مختلف عراق، در باره ی دموکراسی با مردم به مذاکره پرداختند.

بعد از مشاجره ی بزرگ بهار ۲۰۰۴ بر سر مسایلی که در زندان ابوغریب رخ داد، لازم شد تا "دموکراسی" برای یک تعمیر اساسی به سرزمین مادری اش، ایالات متحده برگردانده شود. در هفته هایی که آمریکائیان سرگرم تدارکات انتخاباتی ریاست جمهوری در نوامبر ۲۰۰۴  بودند، ما در اردن، یک سری دیدار با مردم خاورمیانه داشتیم که طی آن دریافتیم "دموکراسی" باید به ایالات متحده بازپس فرستاده شود تا روایت (ورشن) تازه ای از آن که بیشتر به کار صادر کردن به بازار جهانی بیاید، تهیه شود.

اکنون در ۲۰۰۶، ما به نقطه ای که می شود آن را سومین فاز "تاریخ معاصر جهان" نامید، رسیده ایم. این بار قرار است اروپاییان پیشرو این روند باشند و امیدواریم که بهتر از گذشته عمل کنند. منزلگاه بعدی درست روی "محور شرارت"، ایران است. "این وظیفه ی اخلاقی ماست که مردم ایران را در سرنگونی ملاها یاری دهیم". این چیزی ست که "فرانک گافنی" در ابتدای سال جاری در واشنگتن اظهار داشت. چطور؟

آرمانگرایان در واشنگتن و دوستانشان در اسراییل، طبق معمول به یک حمله ی فوری و فوتی می اندیشیدند اما این بار نسبت به سه سال پیش که بدون تعمق و بدون شناخت از فرهنگ و موقعیت منطقه و محل، در عراق وارد عمل شدند، کمی ملاحظه کارانه تر بنظر می رسیدند. در همین زمان بود که ایرانی ها خود کبریت را زدند و در ماه مه، رییس جمهور احمدی نژاد نامه ای سرگشاده به همکار خود، جورج بوش نوشت و او را به "گفتگو" در مورد اختلافات و تضادهای موجود در دنیای مشترکمان دعوت کرد. اما از سوی جورج بوش جوابی رسمی داده نشد و در سکوت میان بنیادگرایان اسلامی در تهران و بنیادگرایان مسیحی در واشنگتن، ما موقعیت را برای اروپا مناسب دیدیم. ما، "باب نیلسن" و "توماس آلتایمر" در تابستان امسال سازمان "ابتکار اروپایی" (The European Initiative) را با اعضائی از نه کشور اروپا تشکیل دادیم و به مثابه "اروپا" قدم در فضای خالی موجود گذاشتیم. ابتدا نامه ای سرگشاده به رییس جمهور ایران نوشتیم. در این نامه  که می توانید آن را به صورت کامل در www.LettertoIran.com بخوانید، با اشاره به نقش تازه ی اروپا در صحنه ی جهانی، گفتیم که هم چون بسیاری دیگر در جهان، ما اروپاییان در عمل غیر مذهبی هستیم و به پشتوانه ی تمدنی که بر ارزش های جهان اطلاعاتی بنا نهاده شده، قصد داریم در این جنگ مذهبی که میان بنیادگرایان اسلامی در ایران از یک طرف و بنیادگرایان مسیحی در آمریکا و بنیادگرایان کلیمی در اسراییل، از طرف دیگر آغاز شده، بصورت یک واسطه عمل کنیم. در پایان متذکر شدیم که در اواخر سال جاری ۲۰۰۶ به ایران سفر خواهیم کرد تا گفتگویی نتیجه بخش و نهایی در باره ی "نظم بهتر و نوین جهان" با مردم ایران و رییس جمهورشان داشته باشیم.

یک صبح زود اکتبر، اروپا را به قصد سفری ترک می کنیم که ما را به "ایران واقعی" که عملن در رسانه های جهان دیده نمی شود، می برد. نیت پنهان ما؛ رسیدن به "انقلاب تازه" و "نظم بهتر" در جهان است. اولین منزل لوس آنجلس است که با نزدیک به نیم میلیون ایرانی مهاجر به "تهرانجلس" معروف شده. در همین تهرانجلس است که پایگاه 14 فرستنده ی تلویزیون ماهواره ای به زبان فارسی قرار دارد. همین جاست که سانسور حکومت تهران را می شکنند و از این به اصطلاح "جهان آزاد" برای بسیاری از ایرانیان برنامه می فرستند. مردمی که علیرغم ممنوعیت آنتن های ماهواره ای توسط ملاها، آنها را بر سقف خانه هایشان کاشته اند. رسانه های جهان از این چهارده فرستنده ی تلویزیونی به عنوان "قوای چریکی" نام برده اند که همراه اینترنت می تواند مردم ایران را بیدار کند تا در مقابل ملاها بپا خیزند. در واقع بسیاری انتظار داشتند بخش بزرگی از 75 میلیون دلاری که کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه ی آمریکا در ابتدای تابستان برای تشویق "انقلاب دموکراتیک" در ایران تعیین کرد، به این ایستگاه های فرستنده ی تلویزیونی پرداخت شود. اما در عمل چنین نشد و بخش بزرگی از این بودجه به کیسه ی برنامه ای به نام "صدای آمریکا" که از سوی واشنگتن کنترل می شود، ریخته شد. چرا؟ پایین تر خواهیم فهمید!

خود را به بلوار "وست وود" در قلب تهرانجلس می رسانیم و به محوطه ی "مافیای رسانه ای ایرانی" وارد می شویم. به سرعت در می یابیم که پشت اسامی جاه طلبانه ای چون "کانال یک"، "تلویزیون آریا"، "رنگارنگ"، "تلویزیون ایران"، و... چیزی بیش از یک اتاقک کوچک یا یکی دو استودیوی چند متری در محل های اجاره ای در قلب "استودیو سیتی" نیست. گاه موضوع از این هم لاغرتر است و تنها به یک مرد که گاه همراه همسرش در یک زیرزمین جای گرفته اند، محدود می شود. زوج مربوطه فرستنده ی تلویزیونی را مانند یک بقالی کوچک اداره می کنند. جایی که قفسه ها پر است از ساعت ها فیلم مستند از شاه و خانواده اش و در کل از "روزهای خوش قدیمی" پیش از انقلاب ۱۹۷۹. مجری در مقابل دوربین می نشیند و پشت او پوستری رمانتیک از کوهپایه های ایران به دیوار آویخته است. در برخی از این کانال ها، "نوستالژی آن روزها" با ویدئوهای موزیک غیر قانونی، حتی از "ام تی وی" و کپی برنامه های مختلف از تلویزیون جمهوری اسلامی( در واقع کپی از فرستنده ی دشمن) ارائه می شود. تبلیغ های بلند و کشدار، مثلن در باره ی فروشگاه فرش صاحب تلویزیون، بخش بزرگی از برنامه های شش کانال از این چهارده کانال را تشکیل می دهد.

برای بیشتر ایرانیان مقیم تهرانجلس، ایران، به خیالی در دور می ماند، همان گونه که در ذهن به اصطلاح کارشناسان مسایل ایران در واشنگتن. چرا که بسیاری از ایرانیان مقیم تهرانجلس مانند کارشناسان آمریکایی مسایل ایران در واشنگتن، سال هاست رنگ ایران را ندیده اند. آنها اغلب از بخش بورژوانشین شمال تهران و اگر نه در طول ناآرامی های حول و حوش انقلاب، بهرحال در سال اول بعد از انقلاب، ایران را پشت سر گذاشته اند و به آمریکا آمده اند و هنوز هم در گذشته زندگی می کنند. استودیوی کوچک برخی از این فرستنده ها با انواع و اقسام تصاویر شاهی که سالهاست مرده، پوشیده شده اند. بسیاری از این پسران پیر شده، در انتظار بازگشت دوره ی شاه، توسط فرزندش هستند که او هم در کالیفرنیا زندگی می کند.

تنها واقع گرایی که ما ملاقات کردیم، زوج مشهور به "لیمونادی" هستند که تلویزیون "جمهوری ایران" را اداره می کنند. آنها روزانه با "اپوزیسیون داخل کشور" در ارتباط اند و عکس هایی که توسط موبایل از وقایع و "زد و خوردها" و "جنبش" ها و "تظاهرات" در خیابان های تهران گرفته شده را دریافت می کند. اما "آی.آر. تی وی"، چنان که نامیده می شود، یک تلویزیون محلی است و تنها برای اهالی تهرانجلس پخش می شود.

پشت علاقه ی ما به فضای "رسانه های انقلابی" در تهرانجلس، همان علاقه ای نهفته است که آمریکایی ها به دموکراسی در ایران دارند! در واقعیت امر دستور جلسه ی ما آمدن پشت این تلویزیون ها و تبلیغ موضوع سفرمان به ایران، برای ایرانیان بود! در آخرین روز اقامت در لوس آنجلس، بالاخره موفق شدیم. در یک گفتگوی میز گرد با روسای "پارس تی. وی." و "کانال یک" در استودیوی "جام جم" موفق شدیم تا در مورد ورود "اشغالگران اروپاییان" به ایران، در آینده ی نزدیک، تبلیغ کنیم!
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنجشنبه 14 دیماه 1385

نامه ی صد و پنجاه و یکم

بنظر می رسد که طرح ساماندهی وبلاگ ها و سایت ها از سوی دولت جلیله، از طرف اهالی وبلاگ نویس، چندان جدی گرفته نشده. عده ی بسیار کمی مثل یرقان نویس اول، تصمیم گرفته اند که اصلن وبلاگ نویسی را کنار بگذارند. اکثریتی هم مثل همیشه بر این عقیده اند که "ول کن بابا، جدی نگیر قضیه را" یا "صبرکن ببینیم چی میشه، هر کاری بقیه کردند، ما هم می کنیم". در برخی جاها از جمله سایت بازتاب هم مساله را از نظر فنی و عملی بررسی کرده اند و گفته اند که این کار هم مثل بقیه ی کارهای دولت فخیمه، از قبیل تغییر ندادن ساعات شبانه روز و ساعات کار بانک ها و غیره، بدون نظر کارشناسی ارائه شده و یک شبه اعلام شده و به عواقب امنیتی و فنی آن فکر نشده وووو. خوب، شاید این یکی هم مثل طرح ممنوعیت ماهواره ها، تصویب بشود و به مرحله ی اجرا هم در بیاید، اما مردم هم به روش خودشان، کارشان را بکنند. گیرم در تنگنا و با مشکلات بی شمار تازه.

پیش بینی این که بالاخره چه خواهد شد و کاربرها برای این کار هم به انواع و اقسام فیلتر شکن و برنامه های دیگر متوسل می شوند، یا اصلن در وبلاگ ها بسته خواهد شد، یا ... کاری ست مشکل. اگرچه من در این خیال خام بودم که حتمن نهضتی از وبلاگ نویسان تشکیل می شود و به این کار دولت فخیمه اعتراض می کنند و غیره و غیره، ولی گویا این هم مثل خواب های دیگر، چپ از آب در آمد و امت همیشه در صحنه اصلن دولت مهرورز را آنقدر جدی نمی گیرند که با این حرف ها از رختخواب بیرون بیایند! آنچه که مسلم است، کشتی گرفتن در بیرون تشک قبول نیست و هرچقدر هم که ما بازو و سینه نشان بدهیم و فن کشتی بدانیم، تا روی تشک با حریف رو در رو نایستیم، انتظار مدال و امتیاز گرفتن، کار بیهوده ای ست.

می ماند این که وضع خودمان به کجا می کشد. بهرحال در این تردیدی نیست که اگر چنین طرحی جامه ی عمل بپوشد، در دکان ما در پرسین بلاگ، دست کم برای خوانندگان مقیم وطن تخته خواهد شد. به همین جهت "نامه های ایرونی" را که از سابق در بلاگفا داشتم، از هم اکنون فعال کرده ام و دارم اسباب و اثاثیه را منتقل می کنم تا هر بار، هم زمان با اینجا، آنجا را هم "به روز" کنم. از آنجا که بلاگفا هم همان وضعیت را دارد، پس یحتمل در آن یکی را هم تخته خواهند کرد. یعنی روزی خواهد رسید که همین پنج تا و نصفی خواننده ی "نامه های ایرونی" در داخل را هم از دست خواهیم داد. برای این هم فکری کرده ام. این که اگر کسی هست که اینقدر علاقمند باشد که یادداشت های این حقیر را "به روز" بخواند، می تواند ئی میل خودش را به ئی میل من ارسال کند، تا هر بار که یادداشت تازه ای بود، با کمال میل برایش پست کنم. 

این پیش بینی هایی ست که تا اینجا به مغز معیوب ما رسیده. این که کسی یا کسانی پیدا شوند و برای این مشکل راه حل قابل قبول تری پیدا کنند، منتظر می مانیم. فعلن هنوز یکی دو ماهی فرصت هست. ضمن این که تصور من این است که اساتید از هم اکنون کار را شروع کرده اند و بعید نیست که به تدریج در برخی دکان ها را تخته کنند و این کورسوی رابطه با چند خواننده را هم از ما دریغ کنند.

باری، آمدم که بگویم می خواهم از این فرصت نا معلوم، حداکثر استفاده را بکنم. در این ولایت ما هر جمعه روزنامه ای منتشر می شود به نام "اخبار آخرهفته" (Weekendavisen) که مجموعه ای ست از مقالات مفصل حرفه ای در مورد مسایل روز داخلی و خارجی، و البته ادبیات و هنر و غیره و غیره. در شماره های پنج آخر هفته ی آخر سال گذشته (نوامبر و دسامبر) سلسله گزارشاتی در مورد ایران در "اخبار آخر هفته" به چاپ رسیده که دوستی دانمارکی همه را یکجا برای من فرستاده است. با خواندن اولین گزارش، فکر کردم این مطلب برای دوستان ایرانی در هرکجا که هستند جالب خواهد بود. نه به این دلیل که گزارش دهندگان حرف های عجیب و غریب و نابی زده اند و عقاید بسیار ارزنده ای مطرح کرده اند. بلکه به این جهت که نگاه دو روزنامه نگار اروپایی به مسایل روزانه ی ایرانیان در خارج و داخل ایران است و این که مسایل ایرانیان را در سفری که از لوس آنجلس آغاز شده و از طریق دوبی و بندر عباس، به تهران رسیده، چگونه دیده اند.

تلاش خواهم کرد تا ترجمه ی تمامی این گزارش را تا آنجا که ممکن است فشرده و خلاصه در طی روزهای آینده، پی در پی در اینجا بیاورم و البته هرجا توضیحی لازم باشد در داخل پرانتز خواهم آورد.

پی نوشت: از بس در این سال ها، زمستان و تابستان، همه سرما خوردند و گرفتار ویروس گریپ و زکام و آنفلوآنزا شدند و ... و هی گفتند؛ "چطور می شود تو در این همه سال، یک بار هم سرما نخورده باشی"، بالاخره چشم شور این جماعت کار خودش را کرد و دشمنتان روز بد نبیند، سه روز است عین مجسمه های وسط میادین، از هر سوراخم اب می آید و چشم هایم که کوچک بودند، حالا شده اند عین کون خروس، با سر درد وحشتناک و صورت متورم و بینی قرمز، خوشگل که بودم، حالا شدم "نیکلاس کیج". همین چند کلمه را هم هشتاد بار نشسته ام و برخاسته ام تا به اینجا رسانده ام.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 12 دیماه 1385

دستخوش

صبحی چند کلمه در مورد اولین روزهای خاکستری سال نوی میلادی نوشتم و گذاشتم اینجا. نیم ساعت بعد، هوا آفتابی شد. رفتم بیرون و برگشتم. دوستی در یک ئی میل نوشته؛ چرا سفید پینگ می کنی؟ اولش حالیم نشد. آمدم اینجا، دیدم یادداشت خود به خود محو شده! خوب، حتمن سال گراز، سال معجزاته! مطلب هم اصلن چیزی نبود که طبق تئوری توطئه فکر کنم، دست اجانب در کار بوده! گفتم لابد سیستم "بهینه سازی" پرشین بلاگ دیده هوا خوب شده، گفته این یادداشت دیگه "به روز" نیست! گفتم خدا پدر و مادرشون را بیامرزه که به فکر همه چیز هستند! با شرمندگی رفتم سراغ بلاگ رولینگ، شاید بشه "پینگ" شدنم را پس بگیرم. آخه صفحه ی سفید مایه آبرو ریزیه. اونجا چشمم به امیر و "تلخ مثل عسل" افتاد.

راجع به بهنیه سازی دیروز پرشین بلاگ نوشته و در ضمن دعوت کرده که همه، مطلبی به اعتراض به این بی اعتنایی و بی خبری بنویسند. از آنجا که امیر آدم بسیار خوش قلب و خوش بینی ست، فکر کردم از بدبینی های خودم براش مایه بگذارم. نوشتم؛

نازنین امیر / با وجود خوش بینی هات / فکر می کنم نظر دوستانت درست باشه / چون میشه فهمید که دارند کم کم تمامی وبلاگ ها را می برند زیر کنترل / یکی از دلایلش هم این که بعداز هر پینک / اولین بازدید کننده ی وبلاگ، "پرشین بلاگ" هست که خودکار میاد بالا / اگر تو هنوز نمی بینی / لابد هنوز شامل "بهینه سازی" نشده ای. / ناراحت نباش، شب درازه / تازه شم، در جمهوری کجا و چه کسی برای مخاطب و مشتری و مردم احترام قایله که پرشین بلاگ باشه؟ / من از سه ماه پیش که این تغییرات شروع شد / چند باری در یادداشت ها نوشتم / این را هم نوشتم که سیاست دولت تازه / بی خبر گذاشتن مردم در همه ی زمینه هاست / چون در دولت اصلاحات، برخی خبرهای کوچیک را به گوش مردم می رساندند / و صدای مردم در می آمد / اینها معتقدند که مردم نمی فهمند / چرا حرف بزنیم که یادشون بیاد و قر بزنند و برای ما مشکل تولید کنند؟ / اگر فشار هم نبود، سخنگوی دولت و غیره هم معرفی نمی کردند / یک بار هم اشاره کردم که دوستان انگار گوششان بدهکار نیست که چطوری داره به خلوتشان تجاوز میشه / ولی حتی یک نفر نشان نداد که مطلب مرا خونده و پیغام را گرفته / این بود که فکر کردم قضیه را رها کنم و باعث خنده ی بیشتر دوستان نشوم.

وقتی خواستم مطلب را در بخش نظرها ارسال کنم، "کد تصویر" نداشت. دوباره زدم، سه باره زدم. دیدم چهار پنج نفر قبل از من کامنت گذاشته اند. آخه چرا فقط به من کد تصویر نمیده؟ این بود که مطمئن شدم سال گراز، تنها برای من معجزه داره. تازه حالا روز دومشه! نظرم را برای امیر ئی میل کردم. بعد هم گفتم بجای یادداشت محو شده، طبق نظر امیر، چیزی در مورد پرشین بلاگ بنویسم که از سه چهار ماه پیش تا به حال، هر چند روز یک بار مشکلی ایجاد کرده، بی آن که از قبل اخطار بده و یا بعدش معذرت خواهی کند. خوب، در جمهوری همه از مردم طلبکارند. پرشین بلاگ هم خیال میکنه همین قدر که سرویسش مجانیه، اجازه داره هر کاری دلش میخواد بکنه. چون لابد کسی نمیدونه که درآمدشون از محل تبلیغاته و این را مدیون کاربرها هستند. تازه شم، وقتی کسی اعلام می کنه خدمتی را ارائه میده، حتی اگر مجانی هم باشه، باید نسبت به مشتری ها و استفاده کنندگان مسوولانه رفتار کند و به حقوقشان احترام بگذاره. اما از آنجا که در آن جزیره مصرف کنندگان که قاطبه ی اهالی مملکت باشند، جزو قازوراتند و همیشه در ته صف "حقوق" قرار دارند، معمولن چیزی که به آنها نمیرسه، سهله، مسوولان و دست اندرکاران چیزی هم از آنها طلبکار اند.

حکایت هم شهری ماست که در زمون شاه سابق، آمده بود تهرون. دید پاسبانی سر چهار راه ایستاده، باطوم هم داره، ولی اعتنای سگ به او نمی کنه. رفت جلو، سلام کرد و گفت؛ سرکار، این پنش تومان مالی شوما. پاسبانه نگاهی کرد و پرسید برای چی؟ گفت؛ شوما بیگیرین، کاریدون نباشد، دستخوشه س. پاسبانه پرسید؛ دستخوش برای چی؟ خلاصه از پاسبانه اصرار که چرا، و از همشهری ما ابرام که نپرسین چرا. بالاخره اصفهانیه از خشم سرکار ترسید و گفت؛ میدونین سرکار؟ همینقدر که شوما این لباس تنه دونس، آ یه باطومم به پری شالدونس، آ میتونین این باطوما سه دور شمسی قمری تو فلانی اول و آخری من بچرخونین، آ نیمی چرخونین، خودش پنش تومن دستخوش دارد!

قبول ندارید؟ پس حتمن این خبر دیروز را نخوانده اید، چون "آن که می خندد هنوز خبر را نشنیده است"!

خلاصه شده از سایت بی بی سی:

بر اساس طرحی که با نام "ساماندهی پايگاه های اينترنتی ايرانی" از آن ياد شده، همه گردانندگان سايت ها بايد در يک فرم اينترنتی نام و نام خانوادگی، شماره شناسانامه، آدرس سکونت و کار، تلفن، سال ايجاد وب سايت، زبان برنامه نويسی سايت، تعداد تقريبی بازديدهای روزانه از سايت، نام سايت ميزبان و کشور ميزبان سايت را وارد کنند.

با اجرای مصوبه تازه دولت که از روز دوشنبه اول ژانويه ۲۰۰۷ (يازدهم دی ماه) آغاز شده، وزارت فرهنگ و ارشاد موظف می شود با فعاليت های غير مجاز برخورد کرده و از طريق کميته تعيين مصاديق پايگاه های غير مجاز اينترنتی نسبت به مسدود کردن سايت ها و وبلاگ ها اقدام کند.

کميته تعيين مصاديق پايگاه های غير مجاز اينترنتی پنج سال پيش از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی تشکيل شده و در آن وزيران فرهنگ و ارشاد اسلامی، اطلاعات، ارتباطات و فناوری اطلاعات و دادگستری حضور دارند.

برخی از مواردی که در آئين نامه دولت، با آنها می توان جلوی فعاليت سايت ها و وبلاگ را گرفت و مديران آنها را به دادگاه معرفی کرد، عبارتند از: انتشار مطالب الحادی و کفر آميز، ترويج اعمال مغاير امنيت ملی، اشاعه منکرات و ترويج مطالب مغاير با عفت و اخلاقی عمومی، توهين به اقوام و مليت های مذهبی، و آموزش مقابله با فيلترينگ.

بر اساس طرح تازه ی دولت، دارندگان سايت ها و وبلاگ ها دو ماه مهلت دارند تا به سايت رسمی "ستاد ساماندهی پايگاه های اينترنتی ايرانی" که زير نظر معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد قرار دارد، مراجعه و مشخصات کامل خود را در اختيار آن قرار دهند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 12 دیماه 1385

در روزی چنین!

در این هوای خاکستری نمدار، با آن همه بخور و بنوش و هیاهو در هفته ای که گذشت، سکوت چقدر لذت بخش است. بیرون پنجره هیچ چیز تماشایی نیست، هیچ چیزی نیست که تماشایی باشد. همه نیمی از روز نیمه تاریک را در رختخواب افتاده اند. گهگاه شبحی همراه سگش در باریکه راه های محوطه، سست و کم حوصله می گذرد. همین قدر که در جواب "سال نو مبارک" تو زیر لب بغرد؛ "از تو هم"! همان بهتر که فنجان قهوه ای بردارم، گوشه ای بنشینم، پلک ها را بر هم بگذارم، پاها را دراز کنم و چهل و پنج دقیقه ی تمام به "On a day like this" گوش بدهم.

اولین توضیح 2007: متاسفم که این نوع موسیقی "آرامبخش" روی نت نیست تا لینک بدهم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 9 دیماه 1385

نامه ی صد و پنجاهم

کمتر از ۴۸ ساعت به پایان سال ۲۰۰۶ میلادی و در اولین ساعات صبح عید اضحی (قربان) در کشورهای مسلمان، صدام حسین اعدام شد و به این ترتیب تکه استخوان دیگری به پیشگاه فرشته ی عدالت هدیه می شود تا جمعی خوش خیال به عبث تسکین یابند که دژخیمی رفت و گربه هایی چون بوش پدر و پسر و دیک چینی و اصحابشان با پاشیدن خاک بر کثافتی که کرده اند، نفس راحتی بکشند که یک بار دیگر عیبشان از چشم خلق پنهان ماند.

محاکمه و اعدام شتابزده ی دیکتاتور عراق، سرپوشی بود بر جنایات بی شماری که در طول بیست و هشت سال به فرمان او انجام شد. با جسد صدام، بار دیگر در تاریخ معاصر جهان، پرونده ای به خاک می رود که اگر به درستی باز می شد، چشم بسیاری از جهانیان را به آنچه در این سال ها بر این بخش از جهان رفت، باز می کرد و در عین حال نشان می داد که در بقیه ی جهان و در پس پنهان بسیاری از وقایع دیگر در نیم قرن گذشته، چه واقعیت های هولناکی نهفته است.

مشکل بتوان بر مرگ صدام اشک ریخت یا افسوس خورد، حتی اگر از صمیم قلب با کشتن و اعدام مخالف باشی. آنچه افسوس و دریغ مرا در این صبح خاکستری دسامبر بر می انگیزد، پنهان کردن جنایتکاران اصلی در پس پشت لاشه ی خودکامه ای از این دست است. به راستی مسبب اصلی مرگ هزاران مردم عراق به ویژه کودکانی که به دلیل کمبود غذا و دارو در سال های بین ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۳ جان سپردند، صدام بود؟

اگر خوش بینانه به تاریخ نگاه کنیم، می توان تصور کرد، تنها تصور کرد که صدام حسین هم مانند بسیاری از دیکتاتورهای دیگر در تاریخ معاصر جهان، می توانست آدم دیگری باشد و اگر نه برای کشورهای همسایه و مردم منطقه، برای مردم کشورش اما بانی خیر گردد. پیشرفت های چشمگیر جامعه ی عراق در سال های دهه ی هفتاد میلادی برای این ادعا کافی ست. در طول همین دهه عراق عراق از یک کشور عقب افتاده به سرعت به جرگه ی کشورهای در حال توسعه پیوست. در آن سال ها مردم هیچ کشوری در منطقه به اندازه ی عراقی ها از رفاه اقتصادی و اجتماعی بهره مند نبودند، اگرچه در همان سال ها هم صدام همچون شاه و دیگر سردمداران منطقه، دیکتاتوری بیش نبود. دیکتاتوری با جنایاتی بسیار کم تر از آنچه در دو دهه ی بعد مرتکب شد.

به راستی چه شد که هوس کدخدایی بر سر صدام افتاد و از یک دیکتاتور محلی به یکی از کریه ترین چهره های تاریخ معاصر تبدیل شد؟ اگر قرار باشد عدالتی در جهان حاکم شود، چند رژیم دیگر و چند دیکتاتور دیگر با پرونده ای سیاه تر از صدام، همین امروز و پس از مرگ او بر جان و مال مردم بخشی از جهان حاکم اند و اگر "پرده بر افتد" صدها بار اعدامی تر از صدام حسین اند؟ کسی هست نام "سرهنگ نوریه گا" دیکتاتور پاناما را بخاطر داشته باشد؟ مردی که به کمک سیا بر پاناما حاکم شد و در سیر وقایعی کم و بیش شبیه آنچه بر سر صدام آمد، ناگهان یک شبه از قهرمان ملی به هیولا بدل گشت و پس از اشغال پاناما توسط ارتش آمریکا دستگیر شد و به زندان افتاد و امروز سال هاست کسی نمی داند "نوریه گا" کجاست و چه بر سر او آمد. آیا هنوز هم در زندانی در تکزاس آمریکاست؟ قرار است محاکمه شود؟ به چه جرمی؟ به جرم یک عمر همکاری با سیا؟

بر سر "سوهارتو" چه آمد؟ کسی که به کمک آمریکایی ها علیه "سوکارنو" کودتا کرد و در هفته های پس از رسیدن به قدرت، دویست هزار (نه، در عدد اشتباه نکرده ام) اندونزیایی را به جرم کمونیست بودن، سر برید. و چون در جنبشی در دهه ی پایانی قرن بیستم از کار بر کنار شد، چه دست هایی او را تا هنگام مرگ، از کشیده شدن به پای میز محاکمه بازداشتند؟ همان دست ها که مانع شدند تا "آگوستینو پینوشه" به جرم نابود کردن سه هزار شلیلیایی به محاکمه کشیده شود و جهانخواران را رسوا کند؟ همان دست ها که "مارکوس" دیکتاتور فیلی پین را پس از سقوط، به ایالات متحده بردند و امنیت دادند تا هرگز به محاکمه کشیده نشود؟ همان ها که "ژنرال وان تیو" را پس از شکست در ویتنام، در آمریکا پناه دادند تا بر جنایات هژده سال جنگ و کشتار در هندوچین سرپوش بگذارند؟ همان ها که به مدت نیم قرن از "خونتا"های نظامی در سرتاسر آمریکای لاتین پشتیبانی کردند و پدیده ای به نام "ژنرالیسمو" را به جهان معاصر هدیه کردند؟ همان ها که پشت فاجعه ی هولناک جنگ کره بودند؟ همان ها که ... خداوندگارا! این قصه را پایانی نیست، انگار!

این "دست های آلوده" که در تمامی شش دهه ی گذشته سعی داشته اند به هر قیمتی چهره ی کثیف خود را پشت عروسکانی چون صدام حسین، پینوشه، محمدرضا پهلوی، مارکوس، سوموزا، ملک فیصل، حسنی مبارک، سوهارتو، وان تیو، ضیاء الحق، و بالاتر از همه، پشت جنایات شصت ساله ی اسرائیل علیه فلسطینی ها پنهان کنند، متعلق به چه کسانی ست؟ کدام قدرتی کم و بیش بانی تمام جنگ ها، جنایات و فجایع این شصت ساله ی اخیر تاریخ جهان است؟ چه کسانی بیش تر از صدام حسین ها شایسته ی اعدام اند؟ مقصر اصلی جنگ ها و چپاول ها و ناامنی جهان در همه ی این سال ها، کیان اند؟ آیا این همه آتش از گور نظامی بر نمی خیزد که تا جنگ جهانی دوم در صحنه ی سیاسی جهان حضور نداشت؟ بر ملتی که تا جنگ جهانی دوم در گوشه ای از جهان به صلح می زیست و سر به کار خویش داشت و برای جهانیان نماد آزادی بود، چه گذشت که ناگهان در اندیشه ی تسلط بر جهان افتاد؟

واقعیت آن است که هفت تیر بندان و مافیای دنیای نو، وقتی از سال های رکود اقتصادی (دهه های بیست و سی قرن گذشته) عبور کردند و جنگ های خیابانی فدرت و پول و قاچاق و باند بازی در محدوده ی ایالات متحده، دیگر برایشان جذابیتی نداشت، پا از مرزها فراتر گذاشتند تا در زمینی به مراتب فراخ تر با منابع و منافعی نجومی، جهان را به دست کوچک ابدال های محلی خود همچون صدام حسین به آتش بکشند و خود بر انبوه دلارهایی که به خون همه ی نژادها و ملیت ها آلوده است، تکیه بزنند. هیولای واقعی دنیای معاصر همان است که در آخرین روزهای جنگ دوم جهانی با مهیب ترین کشتار در هیروشیما و ناکازاکی به دنیا سلام کرد و از آن روز تا همین امروز، جهان لحظه ای از هول و وحشت این هیولا نیاسوده است. هیچ سرزمینی در تاریخی به این کوتاهی این همه ننگ و خون در کیسه ی نیانباشته است.

من با این حرف خمینی موافقم که "هرچه فریاد دارید، بر سر آمریکا بکشید"، حتی از خود خمینیسم! چرا که اگر کودتای بیست و هشت مرداد سی و دو و بیست و پنج سال پشتیبانی آمریکا از دیکتاتوری شاه، از ژنرال دوایت آیزنهاور تا جیمی کارتر نبود، شاید مردم سرزمین من از راهی دیگر به جهان نو رسیده بودند، دست کم هرچه که بودند، در جهنمی چنین در چنگال مار غاشیه گرفتار نبودند. 

نه! با به دار آویختن صدام هیچ بهانه ای برای شادی ندارم. و نه گمانم که آن فرشته ی کور ترازو به دست هم به این تکه استخوان های پوسیده که امروز صبح پیش پایش انداختند، راضی شود!
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 7 دیماه 1385

قلب این آقاهه کجاشه؟

لیزا که این عکس را فرستاده، پرسیده؛ قلب این اقاهه، کجاشه؟

والله، بنظر نمیرسه دستش را زیاد پایین گذاشته باشه. اتفاقن فکر می کنم یکی دو پرده هم بالا گرفته!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 6 دیماه 1385

در آستانه ی ظهور، چه نیازی به برنامه ریزی!

سوای نخوت و کبری که این آقای عباس عبدی دارد و خیال می کند در علوم اقتصاد و جامعه شناسی و سیاست، نابغه ی دهر است (با کمی بالا و پایین، انگار همه مان همینیم!)، گهگاه اما در مورد حال و احوال "جمهوری" حرف ها و نظرات جالبی دارد. مهم تر این که برخلاف بسیاری از به اصطلاح "اصلاح طلبان"، خوب می خواند و دست به تحقیق و تفحصش خوب است.

در یک گردش نگاه در سایت "آینده" به مطلبی رسیدم که آقای عبدی دو سه ماه پیش در مورد "بی برنامگی" در جمهوری نوشته است. سال گذشته در یکی از نامه ها به مقاله ای ارزنده تحت عنوان "مملکت بی برنامه و هدف" اشاره کرده ام که زنده یاد دکتر "کاویانی" در سال ۱۳۲۴ شمسی! نوشته و مضمونش حول و حوش همین مطلب می چرخد.

باری، آقای عباس عبدی می نویسد؛ "اگر تا امروز كتاب خاطرات عبدالمجيد مجيدی رييس سازمان برنامه و بودجه سال‌های ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۶ (وزیر مشاور در کابینه های عباس هویدا و دکتر آموزگار، پیش از انقلاب) را نخوانده‌ايد، توصيه می ‌كنم حتماً آن را بخوانيد." آقای عبدی می نویسد؛

"برنامه ريزی با اين هدف انجام می ‌شود تا در يك نظام عقلانی كه منابع موجود آن هم محدود است، آن منابع در جاهايی سرمايه ‌گذاري و هزينه شود كه حداكثر بهره ‌وری و رشد را داشته باشد. خوب! حالا اگر دو عنصر مذكور يعنی "نظام عقلانی" و "منابع محدود" كنار رفت، يعنی از يك سو محدوديت منابع برداشته شد، و از سوی ديگر عقلانيت هم ضعيف گرديد، در اين صورت برنامه ‌ريزی امری زايد می‌ شود.

در شرايط كنونی نيز افزايش درآمدهای نفتی موجب سر دادن شعارهايی شد كه لازمه ی تحقق آن شعارها حذف سازمان مديريت و برنامه ‌ريزی ست. اگر كسی بپذيرد كه مردم به شعارها و برنامه‌های پيروز انتخابات(ریاست جمهوری) رأی داده‌اند، بايد بپذيرد كه مردم در واقع به انحلال سازمان هم رأی داده‌اند، زيرا تحقق اين شعارها جز از راه كنار زدن برنامه‌ريزی و باز گذاشتن دست حكومت در خرج كردن بی ‌حد و حصر منابع موجود، امكان‌پذير نيست. خوب اگر افرادی فكر كنند كه فرصت زيادي به ظهور امام زمان نمانده و بايد آب و جارو كرد تا ايشان وارد شوند، بنابراين چه معنايی برای برنامه ‌ريزی می ‌توان منظور داشت؟"

آقای عبدی تکه هایی از خاطرات مجید مجیدی را آورده و ...

بهتر است اگر علاقمندید، خودتان مطلب را بخوانید. امیدوارم سایت آقای عبدی فیلتر نشده باشد!

عبارات داخل پرانتز و خط کشی زیر جملات، از من است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 2 دیماه 1385

نامه ی صد و چهل و نهم

چهار سرباز از گردان دویست نفره ی ویژه ی فرانسه که در ارتش "ناتو" تحت فرماندهی آمریکا در افغانستان خدمت می کنند، در یک فیلم مستند کوتاه اظهار داشته اند که یک بار در سال ۲۰۰۳ و بار دیگر در سال ۲۰۰۴، رد "اسامه بن لادن" را یافته اند و او را در تیررس خود، تحت نظر داشته اند و به فرماندهی عالی گزارش کرده اند و اجازه ی شلیک خواسته اند. اما هر دو بار هیچ پاسخی از سوی فرماندهی عالی آمریکایی دریافت نکرده اند. این چهار سرباز که در چهار زمان مختلف در چهار مکان فیلمبرداری و مصاحبه شده اند، واقعه را بی کم و زیاد، یکسان تعریف کرده اند. این خبر بسیار کوتاه در گوشه ی برخی از روزنامه های دیروز به چشم می خورد. در ادامه ی خبر آمده که وزیر دفاع فرانسه در مورد این واقعه سکوت کرده و مایل به توضیح نیست. با این همه گفته شده که این فیلم مستند در یکی از همین شب ها از کانال فرانسوی پلانت "Planet" پخش خواهد شد.

دیروز در آخرین روز پیش از تعطیلی کریسمس سه ساعتی در کتابخانه به دنبال مقاله ای از "ادواردو گالیانو" (Eduardo Galeano) می گشتم که در سال ۲۰۰۰، یک سال بیش از واقعه ی یازده سپتامبر و فروریختن برج های دو قلو در نیویورک، نوشته بود. گالیانو از آن معدود انسان هاست که نام و حضورشان برای چند نسل، حکم تسلی و آرامبخش را داشته است. شش سالی از آخرین روزهای قرن بیستم می گذرد. قرنی که یادآور بزرگ ترین شگفتی های تاریخ بشر، و در عین حال وحشیانه ترین جنایات، در ابعاد بی نظیر تاریخی بوده است. قرنی که "سرمایه" میلیون ها بشر را به خاک و خون کشید و میلیاردها بشر را چنان در فقر و فلاکت غرقه کرد که تصور رهایی شان تا قرنی دیگر هم ناممکن بنظر می رسد. قرنی که دو جنگ جهانی و میلیون ها کشتار به تاریخ بشر هدیه داد. قرنی که یادآور ننگ های بزرگی چون جنگ داخلی اسپانیا، جنگ فلسطین و تاسیس دولت اسراییل، جنگ کره، دوران حکومت استالین، هیتلر، موسولینی، فرانکو، سالازار، و دیکتاتورهای ریز و درشت دیگر در آمریکای جنوبی، آسیا و آفریقا بود. قرن ننگ جنگ ویتنام، جنگ خلیج خوک ها، جنگ های استقلال و رهایی هند، الجزایر، کنگو، کوبا و اغلب کشورهای آسیا، آمریکای جنوبی و آفریقا. قرن فاشیسم و نازیسم. قرن کودتاهای خونینی نظیر آنچه در فیلیپین، عراق، سوریه، ایران، کنگو، اندونزی، پاکستان، بنگلادش، سراسر آفریقا و آمریکای لاتین رخ داد. قرن آشوب ها و تنش های بزرگ، قرن قتل هایی شگفت، نظیر قتل "داک هامر شولد"، "لومومبا"، دکتر"مارتین لوتر کینگ"، ووو و قرن توطئه ی مردانی کوتاه قامت چون "پینوشه، "زاهدی"، "سوهارتو"، "موسی چومبه" ووو علیه مردانی بلند و آزاده چون "آلینده"، "مصدق"، "سوکارنو"، "لومومبا" ووو بود. قرن بیستم میلادی، قرن شگفتی و آشوب، قرن پیشرفت و جنایت، قرنی که انسان را در همه ی زمینه ها به اندازه ی تمامی تاریخ به پیش برد و در عین حال به اندازه ی مجموع تاریخ بشر کشت، نابود کرد و جنگ و مصیبت و فاجعه آفرید. در چنین قرنی، به ویژه در نیمه ی دوم آن نام هایی چون "نوام چومسکی" و اداواردو گالیانو می توانست تسکینی هرچند ناچیز برای شهروندان زمین باشد. تسکینی از این لحاظ که هنوز بسیار هستند کسانی که از هر بی عدالتی و ستم فریاد برآورند و صدایشان در چهار سوی کره ی زمین شنیده شود.

ادواردو گالیانو که در طول جنگ دوم جهانی در "اروگوئه" به دنیا آمد و در اوان سی سالگی شهره ی آمریکای جنوبی بود، در اوایل دهه ی هفتاد میلادی، روزنامه اش توسط "خونتا"ی نظامی کشورش که از سوی ایالات متحده پشتیبانی می شد، تعطیل گردید، مدتی در بوینس آیرس(ارژانتین) مجله ی دیگری را اداره کرد و در سال های وحشت خونتاها در آمریکای جنوبی، از ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۵ در اسپانیا زندگی می کرد و برای مجلات پیشرو آن زمان مقاله می نوشت و کتاب های متعددی به چاپ رساند تا بالاخره با فروپاشی دیکتاتوری در اوروگوئه، در سال ۱۹۸۵ به کشورش بازگشت. این نظریه پرداز جامعه گرا از عاشقان فوتبال است و از کودکی مانند هر کودک دیگر در آمریکای لاتین با رویای این که روزی قهرمان فوتبال شود، بزرگ شد. رویایی که در بسیاری از آثارش جلوه دارد و یکی از زیباترین کارهایش، "فوتبال در سایه و آفتاب" به بررسی این پدیده در ارورگوئه و دیگر جوامع آمریکای لاتین می پردازد.

گالیانو در سکوت سال های بعد از فروپاشی دیوار برلین نوشت؛ "آیا جهان بدون دشمن دوام می آورد؟". سوالی که برای خوش بینان بسیاری در دهه ی آخر قرن بیستم به یک شوخی شبیه بود. با آغاز قرن تازه اما معلوم شد که حق با گالیانو بوده است. در اولین سال گردش قرن، گالیانو باز هم به این سکوت وهمناک اشاره کرد و در مقاله ای نوشت؛ (نقل به مضمون) "کارخانه جات مرگ به تدریج عصبی می شوند. انبارهای اسلحه سرریز شده اند. تولید کنندگان اسلحه بی تاب اند. در سال های آینده چه کسی باید نقش شیطان را بر عهده بگیرد؟ نگران کننده است که بدانیم تنها یک کشور وجود دارد که از پیش شرط های لازم برای بمباران شدن، برخوردار است! کشوری که تهدید کننده ی اصلی دموکراسی در جهان است چرا که طراح اغلب کودتاها و پشتیبان اکثر دیکتاتورهاست. کشوری که بیشترین سلاح های مرگبار شیمیایی، میکربی، هسته ای را تولید می کند، ذخیره می کند، می فروشد و بکار می گیرد. کشوری که گسترده ترین بازار مواد مخدر در جهان و بزرگ ترین عامل توزیع آن است. کشوری که تاریخ نه چندان بلندش از نابود کردن بومیان آن سرزمین شروع شده و با کشتار و لینچ کردن سیاهان همان سرزمین ادامه یافت و با ستیز با تمام بشریت غیر سفید و بلعیدن ذخایر جهان و تولید کردن بالاترین آلودگی ها ادامه یافت... خدا کند در این دنیای بی دشمن، آمریکایی ها هرگز به فکر بمباران کردن خودشان نیافتند. این برای کشوری که هرگز بمباران نشده، و برای جهان یک فاجعه است.

دشمن اما به زودی یافته شد. پس از سال ها جنگ سرد و در غیاب "کمونیزم" (آن دشمن بزرگ)، قرع و انبیق آزمایشگاه جهان "ناتو" در کار بودند، تا ناگهان اسامی تازه ای چون "اسامه بن لادن"، "صدام حسین" و "اسلام" با صدای بلند از بلندگوهای غربی به جهان اعلام شد. نورافکن ها روی دشمن تازه افتاد. حمله ی حسابشده و در عین حال حیرت برانگیز روز یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، به مرکز تجارت جهانی در نیویورک، هم چنان این پرسش را بی پاسخ می گذارد که به راستی این عملیات تروریستی بدون دخالت سازمان های جاسوسی ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی و از جمله سازمان امنیت اسراییل(موساد) و تنها توسط بن لادن و گروهش از غاری در افغانستان امکان پذیر بود؟

ادواردو گالیانو بعد از سپتامبر ۲۰۰۱ نوشت؛ ما دیده ایم که چگونه قهرمانان یک شبه تبدیل به هیولا، و هیولاها تبدیل به قهرمان می شوند. وقتی آلمان V2 را علیه انگلستان بکار برد، کاشف آن "ورتر فون براون" که در خدمت هیتلر بود، فردی شرور قلمداد شد. مدتی بعد که او ایده هایش را در اختیار ایالات متحده گذاشت، به انسانی خیرخواه بشریت تبدیل گشت. "جان اشتاین بک" در سال های جنگ سرد، نوشت؛ تمام جهان به روس ها (به عنوان دشمن) نیاز دارد. حتی خود روس ها هم به "روس"ها نیازمندند! با این تفاوت که در شوروی اسم "روس" ها "ایالات متحده" است! صدام حسین هنگامی که سلاح شیمیایی تولید شده به کمک غرب را بر سر ایرانی ها و کردها می ریخت، انسان خوبی بود و هیچ کشور غربی علیه جنایت های هولناک او سخنی نگفت. اما وقتی به تحریک آمریکایی ها به کویت حمله کرد، در حالی که آمریکا هنوز از تجاوز مستقیم به پاناما خلاص نشده بود، صدام حسین را شیطان حسین نامید، هزاران عراقی در بمباران عراق توسط ناتو کشته شدند و شیطان حسین، همان گونه که بود، بر سر قدرت باقی ماند. اینک او به عنوان دشمن بشریت به سکوی شماره ی دو تنزل کرده و جای او را اسامه بن لادن گرفته است. کسی که در زمان اشغال افغانستان توسط شوروی، از سوی آمریکا و با پول عربستان سعودی و کمک های بی دریغ پاکستان، متحدان آمریکا، ساخته و پرداخته شد و جورج بوش پدر که آن زمان معاون ریگان رییس جمهور وقت آمریکا بود، در باره اش گفت؛ "قهرمانانی از این دست، تنها با بنیانگذاران آمریکا قابل مقایسه اند"! در فیلم "رامبو" هم مسلمانان افغانی (که علیه اشغال شوروی می جنگند) قهرمانان نیکی اند. همان ها اما در ۱۳ سال بعد، در هیات طالبان به ضد قهرمان تبدیل شدند.

"الله در جنایتی نظیر حمله به برج های دوقلو و نابودی بیش از سه هزار انسان بی گناه است. خدا نیز دستور کوره های آدم سوزی علیه معتقدین به یهوه را صادر نکرده بود، همان گونه که یهوه دستور قتل عام صبرا و شتیلا را نداده و خواستار راندن فلسطینی ها از سرزمینشان نشده است". هنری کیسینجر در واکنش به حمله ی تروریستی سپتامبر ۲۰۰۱ گفت؛ "کسانی که به تروریست ها کمک می کنند، به اندازه ی آنها گناهکارند". گالیانو می گوید؛ اگر این حرف را بپذیریم، باید اول خود آقای کیسینجر را بمباران کرد چرا که هیچ کس به اندازه ی او به تبهکاران تروریست در عراق، ایران، اندونزی، کامبوج، قبرس، پاناما، آفریقای جنوبی، کشورهای جنوب آمریکا و بسیاری نقاط دیگر جهان یاری نرسانده و کمک تسلیحاتی نکرده است. آقای کسیسنجر کسی ست که در فردای انتخاب آزاد و دموکراتیک سالوادر آلینده در شیلی گفت؛ "ما نمی توانیم بپذیریم که کشوری به دلیل بی مسوولیتی شهروندانش، کمونیست شود"!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 2 دیماه 1385

شورای امنیت

اولین قطع نامه ی ملایم شورای امنیت سازمان ملل در مورد "فن آوری هسته ای" علیه ایران تصویب شد.

با وجودی که اقای حداد عادل یک بار دیگر از روی بی خبری محض از بازی سیاست، صبح امروز تهدید کرد که اگر در شورای امنیت قطع نامه ای علیه ایران تصویب شود، ما (ایران) در روابط خود با سازمان انرژی اتمی تجدید نظر خواهیم کرد، ظاهرن اعضاء شورای امنیت گوششان بدهکار این گونه خط و نشان کشیدن ها از سوی سردمداران جمهوری نیست و نبوده است.

دیروز هم آقای رییس جمهور اظهار داشتند که در صورت هر نوع تحریم علیه ایران، در مورد روابطمان با کشورهای رای دهنده و تحریم کننده، تجدید نظر خواهیم کرد. این گونه اظهار نظرها ناشی از این خود بزرگ بینی بی اساسی ست که مثلن تصور می کند جهان بیش از آن به نفت و روابط اقتصادی با ایران (بخوان فروش گران اجناس و خرید ارزان نفت) نیازمند است که تن به تحریم بدهد. این اشتباه محاسبه از سوی هوچیان نامداری چون حسین شریعتمداری به مثابه قدرت ایران در محاسبات بین المللی قلمداد می شود.

با تصویب به اتفاق آراء این قطعنامه، بار دیگر روشن شد که روسیه و چین هم تنها در شعاع منافع خودشان حاضرند بر دیگر اعضاء شورای امنیت فشار وارد کنند. شعاع منافع روسیه و چین با غرب، از هر سو که بنگری بسی دیر و دورتر می رود و بسیار قابل اطمینان تر از روابط اقتصادی با جمهوری اسلامی است. به عبارت دیگر چین و روسیه برای حفظ ارتباط با ایران نیست که چانه زنی می کنند. هدف نهایی آنها گرفتن امتیازات بیشتر از غرب، به ویژه آمریکا، در زمینه ی مناسبات اقتصادی و بازار بین المللی ست.

این اولین اقدام جامعه ی بین المللی علیه برنامه ی هسته ای ایران است که در نهایت، مردم ایران از آن رنج خواهند برد. کسانی که از اولین امکانات زندگی محروم اند و ثروتشان صرف کسب قدرت نامشروعی می شود که ذره ای در زندگی روزانه شان تاثیر مثبتی نخواهد گذاشت. بعکس، قدرت گرفتن اقلیت حاکم بر ایران، دایره ی ازادی های اجتماعی مردم را باز هم تنگ تر می کند و گشاد بازی های اقتصادی و بی برنامگی، کشور را باز هم بیشتر به عقب می برد. نگهداشتن این قدرت تو خالی در منطقه، هزینه ی سنگینی دارد که جیب مردم را باز هم خالی تر و اقتصاد کشور را باز هم بیمارتر می کند. این اساتید که از نفت، مست شده اند از یاد برده اند که نه چندان دور از زمان ما، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و همگنانش بخاطر پنجاه سال پرداخت هزینه ی سنگین قدرتی که بنیاد اقتصادی درستی نداشت، از درون فاسد شد و یک شبه چون فیلی پلاستیکی از باد تهی گشت. اگر عوارض قدرت پوشالی در همین حد بماند، البته مایه ی شادی ست. اما دود این فروپاشی بیش از هرجی دیگر، در چشم مردمی می رود که این مستان کف به دهان آورده بر گرده شان سوارند.

شاید این حرف ها برای آنان که در چند شهر بزرگ ایران زندگی می کنند و کمتر فرصت دیدار از بقیه ی ایران را داشته اند، کمی نا صحیح و بی بنیاد جلوه کند. اما برای آنها که حتی بصورتی گذرا از شهرها و روستاها در مناطق کردستان، آذربایجان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، سرتاسر جنوب از خرمشهر تا چاه بهار و تمامی شرق از ایرانشهر تا سرخس و حتی شمال و مرکز ایران عبور کرده باشند، منظره ی فقر اکثریت مردمی که بر روی منابع سرشار زیرزمینی شان، برهنه و گرسنه و پریشان می خوابند، منظره ی ناآشنایی نیست.

نمی توانم باور کنم که اکثریت این مردم برنامه های جاه طلبانه ی هسته ای را بر مایحتاج اولیه ی خود و خانواده شان ترجیح می دهند. بستگی به این دارد که مساله را چگونه برای آنها توجیه کرده باشیم. مردمی که برای یک مراسم ساده ی عروسی باید از دولت اجازه بگیرند، چگونه ناگهان صاحب "حق مسلم انرژی هسته ای" شده اند و همین دولت در این یک مورد ناگهان "حافظ منافع" این ملت شده است و قصد ندارد "یک قدم" عقب بنشیند.

ملت مستاصل است که مصالحش وجه المعامله و وجه المصالحه ی دو طرف شارلاتان و دروغگو و پشت هم انداز شده است. وه که این سه بیت شیخ اجل چه چاقوی دو لبه ی تیزی دارد. از یک سو سخت با کار و بار و قول و عمل دولت علیه در مورد ملت همخوانی دارد و از سوی دیگر کنایه ی شیرینی ست به پستان به تنور زدن های دول دموکرات جهان برای ملت ایران؛

شنیدم گوسفندی را بزرگی                                     رهانید از دهان و چنگ گرگی

شبانگه کارد بر حلقش بمالید                             روان گوسفند از وی بنالید

که از چنگال گرگم در ربودی                                چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه دوم دیماه 1385

اعترافات یلدایی!

من همین امروز صبح "به روز" کردم. در مورد "ادواردو گالیانو". بلافاصله فهمیدم که "مهتاب" و "آیینه"(و "آزاده") مرا کاندید اعترافات یلدا کرده اند. خداوند اگر هستند، از سر تقصیرات این دو نفر نگذرد. من حتی قوانینش را هم بلد نیستم. چه بگویم، از کجا شروع کنم؟

1- اولین زن زندگی من، زن همسایه مان بود، وقتی شانزده ساله بودم. و تا امروز تنها یک زن به جسارت و شهامت او دیده ام، آن هم در فیلم "مردی که زنها را دوست می داشت" از "فرانسوا تروفو"!

2- از چند چیز به حد مرگ بیزارم. ریش زدن صبح و مسواک زدن شب. گاه شده ساعتی به هر بهانه دور خودم می چرخم تا شاید از این دو کار معاف شوم و همیشه هم با فحش و عصبانیت هر دو را انجام داده ام. (تنها در این مورد به "رییس شورای مصلحت" حسودی می کنم!). سومی اش هم وقت هایی ست که با تمام تلاش، نیم ساعت جلوی خودم را می گیرم که به حرف طرف مقابلم، حتی اگر مزخرف هم هست، گوش بدهم تا بعد سر فرصت و با خیال راحت حرف خودم را بزنم. ولی با اولین جمله ی من، حرفم را قطع می کند! این وقت ها آرزو می کنم نه سنگی دم دستم باشه، و نه سر طرف!

3- از طفولیت از هر مردی که گوشش مو داشت، بدم می آمد. روزی که متوجه شدم گوش های خودم مو در آورده، نزدیک بود سکته کنم. برای اولین و آخرین بار در زندگی به کلینیک زیبایی مراجعه کردم. نصیب دشمنتان نشود، در چند جلسه ای که مراجعه کردم تا آن دختر متخصص، موهای گوشم را بسوزاند، هر بار از خجالت شش من عرق ریختم و چون به خانه رسیدم، سه کیلو لاغر کرده بودم!

4- اولین باری که تدریس کردم، سال چهارم دبیرستان بودم. معلم انگلیسی مان بیمار بود و از من خواهش کرد بجای او دو کلاسش در یک مدرسه ی دخترانه را اداره کنم. آن دو روز از جهنمی ترین روزهای زندگی من بود. هرگز از جنس مخالف این همه متلک رکیک جنسی نشنیده بودم که نتوانم یکیش را جواب بدهم!

5- در مورد رفتار با زن هایی که در زندگی ام بوده اند، تنها در سه مورد در مقابل مهربانی و عشقی که دریافت داشته ام، کوتاهی کرده ام. سال های متمادی تلاش کرده ام ردی از این سه زن، هرجای دنیا که هستند پیدا کنم و خواهش کنم فقط یک ساعت روبرویم بنشینند تا روزگار رفته را در چشم هایشان تماشا کنم و در انتها از صمیم قلب بگویم؛ معذرت می خواهم، نازنین!

بگذارید یک بند هم از خودم به این پنج تا اضافه کنم. و آن این که فکر نمی کردم حتی در حضور نکیر و منکر هم حاضر به این گونه اعترافات می بودم. برای همین هم از کسی چنین تقاضایی ندارم. ضمن این که آنهایی که ممکن بود خواهش کنم به جمع بپیوندند، یا تا به حال اعتراف کرده اند، و یا کسان دیگری از آنها خواهش کرده اند که این کار را بکنند.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 1 دیماه 1385

شاهد از غیب

دیروز از "باکره"گی و مریم نوشتم، و دیشب خواندم که یک باکره ی دیگر خبرساز شده!

در یکی از جزایر اندونزی به نام "کومودو" موجوداتی زندگی می کنند که گفته می شود از قدیمی ترین سکنه ی کره ی زمین باشند. این موجودات که ظاهری شبیه سوسمارهای بزرگ دارند، در دنیا به "اژدهای کومودو" معروف اند اما برخلاف سوسمارها و کروکودیل ها، بسیار سریع اند.

قیافه ی ظاهر فریبشان باعث شد که سیزده چهارده سال پیش، یک عکاس هلندی که خیال کرده بود کمی زرنگ و باهوش است، خواسته بود از ده دوازده متری این اساتید، عکس های بکری بگیرد (می بینی که همه در اندیشه ی باکره گی هستند). اما حتی دوستانش که در اتومبیل شاهد بودند، نتوانستند ثانیه هایی را بشمارند که طی آن عکاس هلندی، دریده و خورده شد. از آن ببعد گردشگران را با اتوبوس هایی با پنجره ی بسته به محل می برند.

در برخی از باغ وحش های دنیا مانند باغ وحش سیاتل و پیتسبورگ در آمریکا و باغ وحش لندن، نمونه ای از این اژدها نگهداری می شود. خبرساز این هفته دختر خانم کمودویی ست که در باغ وحش لندن، بی آن که با هم جنس مذکر خود تماس یا نزدیکی داشته باشد، حامله است و به زودی دارای هشت فرزند پسر می شود. ظاهرن ماه دسامبر، ماه حامله شدن باکره هاست!

گفته می شود که شاید این خصلت خودکفایی جنسی و ژنتیکی در اژدهای کمودو، یکی از علل ماندگاری چند میلیون ساله ی این موجود باشد. البته دوشیزه "فلورا"، همین دختر خانم کمودویی ساکن باغ وحش لندن، بعدن با پسران خود همخوابه می شود و نسل آنان ادامه می یابد.

عکس ها همه از اینترنت گرفته شده چون عکس هایی که خودم در سال 1996 از این اساتید گرفته بودم، در بازگشت از سفر، در فرودگاه مسکو همراه با دوربین و ساک دستی ام دزدیده شد!
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |