تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

نج شنبه 30 آذر 1385

آذر – دی، یلدا / دسامبر – کریسمس و...

این وقت سال، شب ها هوس شهرگردی در من بیدار میشه. خیابونا و مراکز خرید، همه جا نور بارونه. رنگ و شادی از در و دیوارای شهر می ریزه. پنجره ی مغازه ها و خانه ها با برف و نور و پاپانوئل تزیین شده. زیباترین یک شنبه های سال، در ماه دسامبره. مغازه ها تا کلی از شب رفته بازند و جماعت در سرمای سخت و سوزان، سرها در کلاه و شال و یقه های پشم و پوست، اما نه "در گریبان"، با لب های خندون و گویا، به همه طرف می چرخند. اگرچه "زمستان است" و هوا نه چندان "ناجوانمردانه" اما سخت "سرد و سوزان"، "سلامت را" اما همه به گرمی پاسخ می گویند. بچه ها همه جا پلاسند و اغلب یه اسباب بازی صدادار تو دستشونه. صدای دختر بچه ای را از پشت سر می شنوم که فریاد میزنه؛ "بابا، پاپا نوئل را از اینجا می بینم"! حتمن هم می دید! چون پدرش دومتری قد داشت و دختر، پنجاه سانتی متر بلند تر، روی شونه و گردن پدر، استوار نشسته بود.

اگرچه روزها کوتاهه و چهار بعداز ظهر، هوا کاملن تاریک شده، اما نورها هستند، عین روز، و اینجا و اونجا تا پاسی از شب رفته، هنوز نوازنده یا نوازندگانی با خنده ای شیرین بر لب، با شادی جاری در خیابون ها هم نوایی می کنند.

سر در و خیابون های داخلی "باغ تیولی"( Tivoli) گردشگاه معروف کپنهاگ، سرشار از نوره. رستوران هاش پر از خانواده ها و دوستانی ست که در ماه دسامبر، یک شام بیرون از خونه را فراموش نمی کنند.

امان از سری که در میون این هیابانگ زندگی، دلش با شادی گم شده ای در یک جزیره ی دور باشه، جایی که شادمانی گناهه و هر خنده با ترس یک گزمه به دنیا می آید.

کنار ساختمون شهرداری کپنهاگ، ستونی بلندی هست که بالاش دو سرباز، شیپورها بر لب، آماده ی نواختن اند. 

دانمارکی ها معتقدند که هرگاه دختر باکره ای، شانزده ساله به بالا، از زیر این برج بگذره، شیپورها بصدا در میان! با این وجود، در چند صد سالی که از ساختمون این برج میگذره، هرگز کسی صدای شیپورها را نشینده!

از این تاسف بارتر آن که در لحن کلام و حال هر دانمارکی که این داستان را برای شما تعریف میکنه، چکه ای درد و حمیت و غیرت نمی بینید! اوف بر این روزگار بی ناموسی! آن هم در بین جماعتی که پیغمبرشون از یک باکره به دنیا آمده. لابد آنقدر با "کره" مونده، تا حوصله ی خدا هم سر رفته و یه شب اومده پایین و بی "کره" اش کرده. به حاج خانوم میگم؛ اگه تو هم دندون سر جیگر گذاشته بودی، حالا منم واسه ی خودم یه پا پیغمبر بودم. 

شب یلدا و میلاد با سعادت حضرت مسیح بر همه ی ارامنه ی جهان، بریده و نبریده، به ویژه بر شیعیان اثنی عشری مبارک و میمون باد.

***

بقیه ی عکس های "دسامبر در کپنهاگ" را در تاریکخونه ببینید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 24 آذر 1385

نامه ی صد و چهل و هشتم

گفتم این بار به یاد "ملک"، قصه ی "شاهزاده و آهو" را می خوانم. بچه ها چنان همه تن گوش بودند که من به تمامی دهان شده بودم. می دیدم که گاه به چیزهایی دیگری غیر از قصه هم فکر می کنند؛ مثلن به این مرد سبیلو که یک لحظه یک جا بند نیست، دست هایش مدام به این سو و آن سو پرتاب می شوند، با قهرمانان قصه می خندد، با آنها غمگین یا خشمگین می شود و ...

"... حکیم و زن وزیر به مرگ محکوم شدند. اما خداداد و نجما از پادشاه خواستند تا زندگی را به انها ببخشد و فقط آن دو را از شهر بیرون کند. از آن روز به بعد همه به خوبی و خوشی زندگی کردند.

آسمون ها کبود کبود،

زمین پر از سبزه و رود،

قصه ی ما همینه که بود..."

لحظاتی سر جایشان ماندند. انگار با وجود خوشحالی از سرانجام مردم شهر، به حکیم و زن وزیر فکر می کردند که در این سرما، بیرون از شهر، کجا خواهند رفت و چه خواهند کرد! آن وقت مربی شروع به خواندن یک سرود کرد و بچه ها خوشحال و خندان ریتم و ملودی را با کلمات همراهی کردند. تا دقایقی بعد که همراه مدیر و مربی پرورشی در دفتر مدرسه نشسته بودم و قهوه ام را جرعه جرعه سر می کشیدم، صدای سرود خوانی بچه ها فضای مدرسه را پر کرده بود.

دور از فرهنگ و سرزمین مادری، چه مسافر باشی چه مهاجر، همه جا و همه چیز را با وضعیت مشابه در سرزمین خود مقایسه می کنی. در راه خانه فکر کردم اینها برای هر چیزی سرودی و ترانه ای دارند. وقتی در مدرسه یا جمع دوستان، در جشن یا گردهم آیی، هرجا، کسی سرودی می خواند، همه ریتم و ملودی و کلام را می شناسند و با او همخوانی می کنند. آن وقت چه غروری، چه شادی و آرامشی، سرشار از یکپارچگی و عرق ملی در چهره هاشان می بینی. و من تنها یاد یک سرود می افتم که "یکپارچگی" و "غرور ملی" را در همه بیدار می کرد؛ "ای ایران"! همیشه ی خدا هم از بندهایی که سرشار از ناسیونالیسم افراطی ست، دلگیر بوده ام؛ " در راه تو، کی ارزشی دارد این جان ما" یا "... جان من فدای خاک پاک میهنم." با این همه یک سرود است! و تنها یکی!

در این دو هفته ی اخیر، یکی دو بار اتفاقی بازی های قهرمانی آسیا را تماشا کرده ام. هنگامی که پرچم ایران با آن چنگک مضحک بالا می رفت، سرودی را می شنیدم که هیچ چیز در من بیدار نمی کرد. دیده ام بارها که قهرمانان کشورهای مختلف با شنیدن و خواندن سرود ملی شان، از شادی اشک می ریزند. من اما با این معجونی که به اسم سرود ملی پخش می شد، ذره ای همذات پنداری نداشتم. بدتر از همه این که به یاد آن همخوانی چندش آور پیش از اخبار می افتادم؛ "انجزع، انجزع ..." یا چیزی شبیه به این، که نه زبان من بود و نه از ملیت و هویت من چیزی داشت. بیشتر به سرودی برای یک شکنجه گاه یا کشتارگاه شبیه بود! آنچه به کودکان آن سرزمین یاد می دهند، چیزهایی جز این نیست، هست؟ بیشتر افسانه های شهادت قهرمانان خیالی – مذهبی، چیزی شبیه به روضه که نه به فرهنگ و ملیت آنها تعلق دارد و نه احساس غروری در آنها بیدار می کند. نه شادی می افریند، نه زندگی و نه بستگی به همسایه و هم شهری و هم میهنی. در عوض بچه ها با گریه و ماتم و شهادت و خشم و دشمنی و کینه می بالند، و مهربانی و شادی را جایی در رحم مادر فراموش می کنند. در سرزمین من شادی را و مهربانی را و هویت ملی را در سال های کودکی سنگسار می کنند.

از یک ماه پیش، این ویدئوکلیپ را بارها تماشا کرده ام. از دیدن این طفل، دردی سهمگین روی سینه ام می نشیند. طفلی شش هفت ساله شاید، که بجای بازی و فریاد و شادی با هم سالانش، با لباسی که هیچ چیز از فرهنگ او ندارد، و با این هق هق دردناک، از قصه ای می گوید که هیچ شاهد زنده ای نداشته و تنها برای سوختن ریشه ی شادی در روح انسان، جعل شده، و برای این که یک تاریخ، نفرت و کینه را در سینه ی انسان ها نگاه دارد؛ علیه چه کسی؟ هق هق معصومانه ی این طفل شش هفت ساله پریشانم می کند. از "آنها" می گوید که نه نامی دارند و نه نشانی، و به این شکل، مهربانی در تن او می میرد و نفرت و کینه و لاجرم تمایل به انتقام و کشت و کشتار، بارور می شود. اعدام مهربانی را به این هیات، در زمان ها و مکان های دیگر و در لباس های دیگری هم در تاریخ خوانده ایم! در آلمان نازی در هیات سازمان جوانان هیتلری، در شوروی استالین در هیبت کمیته ی جوانان حزب، در ایتالیای "دوچه" به شکل کمیته ی جوانان فاشیست، در چین مائو در طول انقلاب فرهنگی، در عراق صدام حسین تکریتی، ووو. چنین است که عشق را هر روز به مسلخ می برند.

چه حس انسانی - اگر انسانی باشد - کسی یا نظامی را وادار می کند تا روح حساس طفلی را این چنین پژمرده و خموده کند و رشته رشته تمنای زندگی را از جانش بگسلاند؟ و حاصل این قصابی روح، نسلی ست که تعداد بسیاری شان گرفتار بیماری ام اس و گرفتاری های جسمی و روحی دیگرند. نسلی که هر شب و هر روز، خواب و ارامشان با صدای زوزه ای می شکست و مرگ را و خون را پیش چشم های پاکشان تجربه می کردند. چگونه رادیو و تلویزیون و مدرسه و کتاب و در و دیوار زندگی هر روزه شان از خون و شهادت و مرگ و اشک و آه انباشته است. کودکانی کودکی نکرده که فرصت های خنده و شادی از زندگی شان دزدیده شد. بسیاری شان امروز در حسرت کودکی گمشده، هر کدام در جزیره ی سرگردانی زندگی گرفتار هزاران مالیخولیای ناخواسته اند، زود خشم، حساس، دچار افسردگی و اغلب گرفتار بیماری های جسمی و روحی.

باری، از سرود می گفتم. در فیلم "کازابلانکا" صحنه ای هست؛ در یک قهوه خانه. چند سرباز آلمانی مست، در حالی که با زنی فرانسوی لاس می زنند، شروع می کنند به خواندن سرودی آلمانی، لابد در مورد درخشندگی آلمان و قدرت پیشوا. ارکستر کافه هم سرودخوانی سربازان اشغالگر را همراهی می کند. فرانسویان حاضر، لحظاتی ناظر این صحنه ی تحقیرآمیز می مانند. آنوقت جوانی از نهضت مقاومت بطرف ارکستر می رود و از آنها می خواهد تا "مارسی یز"(سرود ملی فرانسه) را بنوازند. آنها تردید دارند اما صاحب کافه با اشاره ی سر موافقت می کند و ارکستر، مارسی یز را می نوازد و فرانسویان یکپارچه می خوانند. سربازان آلمانی صدایشان را بلند تر می کنند و این دوئل ملی چند لحظه میان دو گروه ادامه دارد، تا آن که فاحشه ی فرانسوی از گروه آلمانی ها جدا می شود و همراه فرانسویان، مارسی یز می خواند. سربازان آلمانی تن به شکست می دهند و ساکت می شوند. هنوز هم با تصور چهره ی آن فاحشه، موی بر تنم راست می شود و اشک پشت پلکم را می سوزاند.

سرودی هست؟ ... تا وقتی یک آذری، کرد یا بلوچ یا ترکمن، شمالی یا جنوبی، عرب یا عجم ... در هر گوشه ی جهان بخواند، از کینه و نفرت و دشمنی تهی شوم و با یاد مهربانی و عشق، پر شوم از غرور، و با او همنوا، بخوانم؛

... مهر تو چون، شد پیشه ام،

دور از تو نیست، اندیشه ام ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 23 آذرماه 1385

هر کی هر چی دستشه، بسشه!

امام خمینی در روز 12 بهمن سال 1357 در بهشت زهرا با همین عبارت فرمودند؛

اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رأی آنها برای آنها قابل عمل است. لکن اگر چنانچه یک ملّتی رأی دادند ولو تمامشان، به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقّی ملّت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملّت بعد را مشخص می کند؟ سرنوشت هر ملّتی به دست خودشه.

 

آخ چشمم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 20 آذر 1385

یاد آوری!

با وجودی که دکتر چشم که از بد شانسی من دو بلاک اونطرف تر زندگی می کنه، تاکید کرده که مدتی جلوی کامپیوتر ننشینم، و دیشب هم سرزده آمد و از این که کامپیوتر روشن بود، عین بابام در بچگی، کلی دعوام کرده، ولی وقتی اخبار را گوش کردم، این ذات فضول و دائم نگران باعث شد که با ترس و لرز بیام اینجا و چند نکته را یادآوری کنم. یادم نیست چند تا بود.

اولی ش یادآوری این نکته بود که انتخابات این ده ساله را مرور کنید که همه جا این بازی "عدم توافق" بین گروه های اصولگرا تکرار شده. اصل ماجرا این است که از دوم خرداد ده سال پیش به این طرف، که یک توافق کامل بر سر آقای ناطق نوری به اون افتضاحی شکست خورد، هرگز در هیچ انتخاباتی دست روی یک نفر نگذاشته و نخواهند گذاشت. چون فهمیده اند که همین کافی ست تا هیچ کس به طرف مورد توافق اصولگرایان رای نده. بنابراین روش این ده ساله این بوده که با چند انتخاب و شعارهای چپ گرایی، اکثریت مردم نا آشنا با چهره ها و کارکردها و روابط پشت صحنه را گول بزنند و آدرس اشتباه بدهند. به دو انتخابات گذشته فکر کنید و دقیقن ببینید که همون بازی "عدم توافق" داره تکرار میشه. یعنی دیگه نخش در آمده.

مساله ی دوم این بود که حواستون به کاندیداهایی که غیر مستقیم از سوی "احزاب ثبت نشده ی شبه نظامی" تقویت می شوند، باشه. در بسیاری موارد نوع حرف ها و موضع گیری ها، باعث می شود مردم خیال کنند این کاندیدا رای نمی آورد. باز هم همان مساله ی آدرس اشتباه دادن.

مساله ی سوم این که بالاترین برگ برنده ی "احزاب مخفی شبه نظامی" تعداد شرکت کننده ها نیست، بلکه بعکس تعداد کسانی ست که شرکت نمی کنند. شناسنامه ها داره حاضر میشه، برنامه ریزی حمل و نقل شبه نظامی و نظامی از این حوزه به حوزه ی دیگر ریخته شده و مهمتر از همه تبلیغات عقیدتی در این زمینه است که دشمنان اسلام می خواهند اصلاح طلب ها پیروز بشوند و تقلب در زمینه ی انتخابات نه تنها گناه نیست، بلکه یک واجب شرعی ست. این هم از این.

یک چیز دیگر هم بود که می خواستم یادآوری کنم، ولی ترس این که هر لحظه سر و کله ی دکتر پیدا بشه، باعث شده نظام فکری و حافظه ام بریزه بهم. ضمن این که چشمام هم شروع کرده به سوختن...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 19 آذرماه 1385

دروغه؟

این را بسیاری گفته و نوشته اند که ما ملت غیور، شعر را به دلیل وزن و آهنگش دوست داشته ایم و می داریم چون به دلیل همین وزن و آهنگ، یادگیری اش را نسبت به نثر آسان می کند. برخی ها هم توضیح داده اند که علت این که ملتی بی سواد از هزار سال پیش شعر را به نثر ترجیح می داده، همین بوده است. خیلی دلایل دیگر هم آورده اند که چرا ما خیلی زودتر از نثر، به شعر پرداخته ایم.

خوب، من در این سال ها به درشتی دیده ام که بسیاری ملت های دیگر هم همین طور هستند، و بوده اند.

من نمی دانم این آقای "بابک اسحاقی" کیست و کجا زندگی می کند. ولی شما هم این بریده ی ویدئویی را گوش کنید و ببیند چطور آن همه مقاله و مطلب که در باره ی این موضوع نوشته شده در مقابل کلمات ساده و آهنگین این بابک خان، رنگ می بازد. چقدر همین شعر ساده همراه با آن صدای دردمند، و البته تصاویر و آهنگ همراه، به یاد ماندنی تر است؛

 "کدام دروغه؟"    

باز هم ممنون لیزا جان.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 15 آذر 1385

نامه ی صد و چهل و هفتم

سوالت کاملن بجا و منطقی ست. چرا باید در انتخابات شرکت کرد؟ در مورد انتخابات مجلس به اصطلاح خبرگان حرفی ندارم البته. چون حتی فکر کردن به چنین نهادی مثل "نشستن بر سر شاخ و بن بریدن" است! در مورد شوراهای شهرها اما ...

تقریبن سر صندلی نشسته و با حرارت یکایک مسایل را می شمرد: وقتی بهر حال با تقلب و دروغ، نام همان ها که باید از صندوق بیرون می آید، چه من رای بدهم، چه ندهم، چه تغییری حاصل می شود جز این که خودم را مسخره کرده ام و به بازی "انتخابات آزاد" آلوده ام، و بعد از اعلام نتایج هم سرد تر و مایوس تر از گذشته نسبت به سیاست و جامعه و مسایل، در لاک خودم فروتر رفته ام؟ زمان خاتمی دست کم برخی مسایل را در روزنامه ها می نوشتند و مردم با خبر می شدند و تا اندازه ای عکس العمل نشان می دادند. این دولت از ابتدا با گفتن و مطرح کردن مسایل و مصاحبه های مطبوعاتی و دادن خبر به مردم بکل مخالفت کرده و همین مساله را هم مطرح نکرده مبادا مردم موضع بگیرند. کار خودشان را می کنند، روزنامه  ها را می بندند، اخبار را به شدت کنترل می کنند، کتاب و فیلم و هرچه ی دیگر را بدتر از هر دوره ی دیگر سانسور می کنند، به نام "شیطنت" و "تخریب" در انتخابات، حتی اس ام اس تلفن ها را می بندند، همان کاری را که خودشان در تلویزیون و کیهان می کنند، بر روزنامه ها و رسانه های دیگر نمی پسندند،، به تناوب سایت ها و حتی وبلاگ ها را چند روز می بندند و می گویند که کابل پاره شده، یکی دو روز یا چند ساعتی آزاد می گذارند و باز، فیلتر می کنند و می بندند. اغلب وبلاگ هایی که مطالب سیاسی و اجتماعی می نویسند، حتی وقتی فیلتر نشده اند و بظاهر مشکلی ندارند، به سختی باز می شوند و گاه آنقدر حوصله ات را سر می برند که از خیرش می گذری. به این شکل آرام ارام همه را خسته کرده اند. آن هم کار فیلتر کردن آدم ها که هر کاندیدایی از هزار و یک امتحان و آزمایش باید بگذرد تا بتواند کاندید بشود. خوب، دیگر رای دادن به این آدمی که اغلب هم نمی شناسی، چه فایده دارد؟ در بسیاری از حوزه ها تعداد کاندیداها برابر تعدادی ست که باید انتخاب شوند. این دیگر چه انتخاباتی ست؟ این مسخره کردن مردمه، از انتصاب هم بدتر است. گیرم یکی دو نفر بظاهر مخالف هم برای خالی نبودن عریضه از این همه فیلتر بگذرند و وارد شورای شهر یا مجلس یا هرجای دیگر بشوند، جز این که می گویند؛ بفرمایید، مردم نخواستند و انتخاب نکردند؟ غیر از وارد شدن در یک بازی مسخره، نتیجه ی دیگری هم دارد؟

اینها و هزاران دلیل دیگر که همه برای شرکت نکردن در انتخابات داریم، به ویژه در این سال ها که نتایج همه جا علیه خواست قشری از تحصیل کرده و متمایل به بهبود شرایط بوده، منطقی و در نگاه اول کاملن حق به جانب بنظر می رسد. گاه حتی هیچ جدل و دلیلی هم در مقابلش پیدا نمی کنی. ناچاری بنشینی و طرف را که از صمیم قلب و در نهایت علاقمندی به ایران و شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اش صحبت می کند، نگاه کنی و دلت به درد بیاید که چطور همه را نسبت به اوضاع زندگی شان دلزده و ناامید کرده اند؟ حرف تو هم اگر داغ تر و درست تر از حرف های مهدی نباشد، چیزی از حقانیت حرف های او کم تر ندارد. من اما، اگرچه دستم از انتخابات و رای دادن کوتاه است، در مقابل این همه دلیل روشن، یکی دو سوال هم چنان خرخره ام را می جود.

سوال اولم این است که؛ همه ی اینها و این که به قول تو روز به روز عرصه را تنگ تر می کنند، چه علتی دارد؟ وقتی مجلس و دولت و همه چیز در اختیار "آنها"ست، چه نیازی به این همه به قول تو تقلب و در و در بندان دارند؟ مگر شوراهای شهرها چه کاری از دستشان ساخته است، وقتی مجلس و دولت در بست در اختیار آقایان است؟ برای چه همین روزنامه های بی خاصیت را هم هر روز تهدید به تعطیل می کنند؟ یا سایت ها را می بندند؟ یا از این هم مضحک تر، گروه گروه وبلاگ ها را فیلتر می کنند؟ از چه می ترسند؟ هرگز فکر کرده ای این تنگ تر شدن هر روزه ی دایره ی سانسور و تهدید و فیلتر و غیره و غیره، گواه روشنی بر این امر است که آنها هم خود به خوبی می دانند که روز به روز مشروعیتشان را بیشتر از دست داده اند؟ بی آن که حزب مخالفی مانده باشد، بی آن که کاندیدای مخالفی اجازه ی ورود به بخشی از نهادهای قدرت را داشته باشد؟ وقتی برای نزدیک ترین نهاد وابسته به طرز تفکرشان، یعنی مجلس خبرگان، صدای خاتمی و روحانیون را هم در آورده اند و عملن در تمام ایران، کاندیداهای تایید شده، تنها دو برابر تعداد منتخبین است، معنی اش این نیست که بین معممین و ملایان هم بیش از 180 نفر طرفدار بی خطر ندارند؟ در حالی که نه روزنامه ای اجازه ی مخالف خوانی دارد و نه رسانه ای رخصت پیدا می کند چیزی علیه آقایان بگوید؟ همه ی رسانه های مهم مثل رادیو و تلویزیون هم که در بست در اختیارشان است. خوب، این خطری که این همه این آقایان را به تکاپو واداشته و از هر نظر در عالم رسوا کرده، از کجا می آید؟ در اتوبوس و تاکسی و اداره و اماکن عمومی و خیابان و هر جای دیگر، چند نفر را می بینی که حتی در صد ناچیزی از اوضاع راضی باشند و به اصطلاح "موافق خوانی" کنند؟ فکر نمی کنی همه ی این اطلاعات را خودشان هم دارند؟ این دایره ی محدودیت ها که هر روز تنگ تر هم می شود، نشان نگرانی و اضطراب روز افزون آقایان نیست؟ یعنی می گویی نمی بینند، نمی شنوند، نمی فهمند؟ پس این همه در و دربندان و سانسور وزندان و قلع و قمع و بگیر و ببند برای چیست؟ هرکس یک کلام بگوید، مخالفت با نظام کرده و علیه امنیت کشور اقدام کرده ووووو

سوال دومم این است؛ فکر نمی کنی همین یک رای تو و آن دیگری، باعث می شود که دایره ی تقلب تنگ تر و تنگ تر شود؟ یعنی در چند حوزه می توانند بیشتر از حائزین شرایط انتخابات، در صندوق ها رای بریزند؟ و مثلن اگر تمام چهل میلیون رای دهنده پای صندوق رای بروند، چندتا رای تقلبی می تواند شمرده شود؟ فکر نمی کنی ترس آقایان از همین تک تک رای های تو و آن دیگران است؟ از مخالفتی ارام که دیگر مخفی هم نیست؟ وقتی چشم و دهنت را بسته اند و دستت را باز گذاشته اند تا یک رای بدهی، با وجودی که همه ی چشم ها به همین دست توست، فکر نمی کنی از همین چند گرمی که حق تو را پذیرفته اند تا مثلن حقانیت خودشان را به دنیا نشان دهند، باید استفاده کرد؟ شاید بنظرت شوراها تاثیری در وضع آن مملکت نداشته باشند. ولی پیامی که با رای مخالف تو و امثال تو فرستاده می شود، چه؟ همین ها باعث نشده که محدودیت ها روز به روز گسترده تر بشود؟ همین باعث نگرانی بیشتر "آنها" نشده؟ همین خواب و آرامش قدرت را به هم نریخته؟ فکر نمی کنی غیبت هر رای دهنده، یک امتیاز به نفع مشروعیت نظام است؟ مگر مخالف نیستی؟ با کدام روش غرورت را بیشتر تسکین داده ای و آنطور که می خواهی به حساب آمده ای؟ با رفتن و یک رای مخالف نظر آنها در صندوق انداختن؟ یا در خانه نشستن و عمل نکردن؟ فکر نمی کنی اگر اکثریت خاموش رای بدهند، قدم بعدی آن است که رای دهندگان را هم باید "تایید صلاحیت" کنند؟ همان طور که حالا از ایت الله ها هم امتحان فقاهت می کنند! 

اگر آنها عرصه را بر همه تنگ کرده اند، خود نشان آن نیست که عرصه بر خودشان تنگ شده و از هر حرف و حرکتی وحشت دارند؟ حتی وقتی هیچ نهاد مخالفی بر صحنه باقی نگذاشته اند؟ هیچ شده خطایی کرده باشی و در جهنم نگاه ها حوصله ات از زندگی سر رفته باشد؟ حتی وقتی هیچ کس هیچ نمی گوید؟ این همان جهنم دیکتاتور نیست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 14 آذر 1385

بگو چرا؟

این را بخوانید

و

این را ببینید و بشنوید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 11 آذرماه 1385

نامه ی صد و چهل و ششم

... "شمن" Shamanمجموعه ای بود از پزشک و جادوگر و کشیش و ملا و دعا نویس که از جایی در تاریخ، ساکن قبیله شد. شمن یک سری آگاهی های کسبی نسبت به طبیعت بیرونی و درونی انسان داشت. او بصورت موروثی فراگرفته بود که بیماری ها ناشی از بهم ریختن تعادل طبیعی بیرون یا درون انسان است. پس توسط گیاهان و اوراد و رقص و آواز و حرکات دیگر، تلاش می کرد تا این توازن را دوباره به انسان یا قبیله و طبیعت بازگرداند. در برخی موارد اتفاقات سبب می شد تا درمان شمن به نتیجه برسد. اگر اما به نتیجه نمی رسید، هزار و یک توجیه و دلیل داشت که مثلن حضور فلان شخص یا فلان چیز در قبیله، مانع به نتیجه رسیدن مداوای او شده. بسته به این که صلاح و نفع شمن در چه بود، گاه باعث جنگ یا صلح بین دو قبیله هم می شد. باری، شمن مرکزیت انسجام قبیله و از بسیاری جهات، مسلط بر زندگی روزانه و شبانه ی قبیله بود. شمن خود قانون و تفسیر قانون و مقررات قبیله بود و از بسیاری جهات، قدرتی مافوق رییس قبیله داشت. انسان قبیله باور داشتند که شمن با ماورای آسمان و طبیعت در ارتباط است و به هر کاری تواناست.

با این همه بشر همیشه و همه جا میل به تحول به پیش داشته است. که اگر چنین نبود، همه ی ما امروز هم چنان در شکل قبیله ای و در غارها زندگی می کردیم. انسان قبیله هم از این تمایل به پیشرفت، مستثنا نبود، اگرچه نسبت به انسان امروزی بسیار کند پیش می رفت. این تحول خواهی باعث می شد که انسان قبیله، گاه پا را از محدوده ی مقررات دست و پا گیر فراتر بگذارد و علیه نظام سنتی قبیله عصیان کند و تن به "شمنیسم" ندهد. از آنجا که کار شمن ایجاد "تابو"ها و مراقبت از رعایت کامل آنها بود، و تمرد از قوانین قبیله، نظام و ساختار سنتی را مورد تهدید قرار می داد، شمن سرکشان را تنبیه می کرد تا هرگز خیال کسی گرد عصیان نگردد. نسل جدید قبیله باید به سهمگینی عقوبت عصیان پی می برد. از همین رو مجازات ها، گاه بسیار وحشتناک بودند؛ مثل سوزاندن یا پختن یا لینج کردن شخص عاصی.

بیم و وحشتی که مجازات ها در دل افراد قبیله می آفرید، باعث می شد تا بستگان نزدیک فرد عاصی از دور و اطراف او پراکنده شوند و او را در نفرین و مجازات شمن، تنها بگذارند. حضور درشت شمن در همه ی شئونات زندگی روزانه ی قبیله خود را به رخ می کشید و بیم و هراسی که از هر نگاه، بر تن فرد نفرین شده می ریخت، عصیان گر را هر روز و هر لحظه تنها و تنهاتر می کرد. این رنج، جانش را می تراشید و از جسمش می کاست و قدرت فکر و عمل را از او سلب می کرد. او زمان مرگ خود را هم چون ساعتی درون یک بمب ساعتی، با خود حمل می کرد، تا به لحظه ی انفجار می رسید. چه بسا که فکر به مرگ، پیش از مرگ، زندگی را از او گرفته بود. اگرچه او بصورت غریزی نسبت به تابوها عصیان کرده بود، اما آن جانشین قدرتمند را نداشت، یا نیافته بود تا با توسل به آن، خود را در مقابل نفرین و مجازات شمن حراست کند. از سوی دیگر توان روحی و جسمی گریز از قبیله را نداشت. وحشت از مرگ در تنهایی در دنیای ناشناخته ی بیرون از دایره ی قبیله، کمتر شجاعت کسی را تحریک می کرد تا خود را از حیطه ی قدرت شمن بیرون بکشد. 

فرد فرد قبیله مرگ سرکشان را، به دار و به زمین، دیده و یا از زبان بزرگ ترها شنیده بودند. آنها بی آن که بدانند شکستن قامت عصیانکر، ناشی از بیم هولناکی ست که در سینه اش خانه کرده، می دیدند که پوست فرد نفرین شده پیش چشمشان از هم می شکافد. ساده ترین بازتاب چنین مجازات سهمناکی، آن بود که هر انسان قبیله عصیان را در درون خود خفه کند. این سرپوش گذاشتن بر تمنای ذاتی اما، به اشکال دیگری در رفتار انسان قبیله جلوه می کرد و مثلن عصیانش را به صورت نفرت از دشمن بروز می داد. شمن در هدایت این خشم فروخفته موثر بود و قبایل همسایه را دشمن معتقدات و مقدسات قبیله نشان می داد. نیروی عظیم عصیان فروخفته در درون انسان قبیله، به شکل وحشیانه ای بر سر و روی دشمن می بارید. دشمنی که خود نیز در چنبره ی تابوهای شمنی دیگر، پر از عصیان و خشم بود. شمن با زنده نگاهداشتن هراس در دل افراد قبیله، نه تنها سبب می شد تا روزنه ای برای بیرون ریختن نیروی عصیان از زندگی قبیله و حیطه ی قدرت خود باشد، بلکه باعث تقویت همبستگی درونی افراد قبیله نیز می شد. افراد قبیله از تصویر سهمگینی که شمن از خطر بیرونی ارائه می کرد، بصورتی سخت عاطفی به هم وابسته می شدند. به این صورت حوزه ی اقتدار شمن از هر نظر یک پارچه محفوظ می ماند. شمن در تنور هراس از عواقب سرکشی و حضور دشمن هر روز می دمید و فشار عصیان فرو کوفته ی درون انسان قبیله را به سوی "همبستگی درونی" و "نفرت از دشمن" جهت می داد.

این دو خصیصه دو روی یک سکه بودند. هرچه انسان قبیله از تهدید دشمن بیشتر به هراس می افتاد، بر میزان درگیری عاطفی اش در درون قبیله افزوده می شد. نتیجه ی نهایی هم جز این نبود که احترام توام با هراس از شمن بر جای بماند و کم کم در طول زمان به یک باور پنهانی تبدیل شود. این احترام ناشی از ترس، اجازه نمی یافت بصورت نفرت از شمن بروز داده شود، چرا که همه جا اولویت با نابودی عامل خارجی بود و شمن بهرحال از افراد قبیله و "خودی" به حساب می آمد. چنین بود که انسان قبیله با وجود ترس و نفرت از شمن و شمنیزم حاکم، ناخواسته در حفظ تابوها و باورها، و حراست از مرزهای قدرت شمن، می کوشید و خود را هر روز، بیشتر و بیشتر گرفتار چنبره ی این قدرت می کرد، اگرچه در باطن میل داشت تا چهارچوب این نظام را بشکافد و رها شود.

شمار سرکشان و عصیان گران قبیله اما در همه ی سال از انگشتان یک دست هم تجاوز نمی کرد. واقعیت قبیله نه این استثناء ها که آن اکثریت قاعده بود. اکثریتی که هراسشان از ناشاخته های بیرونی بر ترسشان از شمن می چربید. بیابان و شب هول و بیم موج و گردابی چنان هایل، از دشمن و درنده و چرنده و تاریکی های بیرون از قوم، انسان قبیله را در دایره ی بسته ی قدرت خداگونه ی شمن، محصور می کرد. از این همه جز به دامن خدای قبیله، به که پناه برد؟ ذهن ساده ی انسان قبیله به این باور رسیده بود که شمن او را در مقابل دیو و دد و آتش و جهنم حراست می کند. او چه می دانست که این همه هول و گرداب، خود از پهلوی شمن به دنیا آمده و بر پهنای زمین گسترده شده و شمن، خود هم خدا و هم شیطان قبیله است. چنین بود که این دایره ی مقدس از شمن به شمن می رسید. او درد و ترس می آفرید و انسان قبیله برای درمان درد و ترسش، به شمن پناه می برد. ذهن ساده ی انسان قبیله حضور سنگین سنت و باور را در دایره ی بسته ی قبیله پایدار و مقاوم می کرد.    

این بود تا بشر، اینجا و آنجا، به تدریج با همسایگان، نزدیک و نزدیک تر شد، تا جهان انسان قبیله با دنیای معاصر همسایه گردید. عناصر تازه از سرزمین ها و فرهنگ های دور و نزدیک، برای سنت و تابوهای قبیله تهدیدی جدی به حساب می آمد و پذیرش آنها به مثابه پایان رونق شمنیزم بود. چنین بود که شمن ها در دوره ای دراز و با تمام قدرت علیه تمامی مظاهر دنیای تازه، به انواع وسایل و ترفندها جنگیدند تا مگر این دشمن تازه را از منطقه ی قدرت خود دور نگهدارند. این کشمکش تا زمانی که پای سیاحان و مسیونرهای مذهبی به دنیای قبیله باز نشده بود، ادامه داشت. اگرچه سیاحان و مسیونرها به نیتی دیگر به قبیله آمده بودند، اما حضورشان بهر رو، به مثابه جنگی اعلام نشده علیه شمن و بایدها و نبایدهای او به حساب می آمد. آگاهی آنها از قانون و طب و هرچه ی دیگر، وسیع تر از دانش شمن بود، لاجرم حضور و رفتارشان بر بدنه ی قدرت لایزال شمن، شکاف وارد می کرد. با این همه در تاریخ معاصر و حتی در ادبیات دو سه سده ی اخیر جهان، شواهد بسیاری هست که برخی از همین سیاحان و مسیونرهای اولیه، با وجودی که به اعتقادات و کار و بار شمن باور نداشتند، گاه در تار و پود باور قدرتمند شمنیسم در قبیله گرفتار آمدند!

یادم هست که در دوران دانشکده از قول مردم شناسی، شرح حال یکی دو تن از این سیاحان و میسیونرها را می خواندیم. شمن که قادر به سوزاندن و پختن مرد فرنگی نبود، در جشن شبانه ی قبیله او را هشدار داد که به دلیل بی احترامی به سنت قبیله، تا 5 هفته ی دیگر خواهد مرد. "مرد سفید" به این نفرین خندید. در روزهای بعد در نهایت خونسردی به زندگی هر روزه ی خود ادامه داد و سعی داشت به افراد قبیله بفهماند که شمن حقه بازی بیش نیست و او قصد ندارد نه تا 5 هفته دیگر، که تا 5 سال دیگر هم از این دنیا برود. اما نگاه و انتظار افراد قبیله و درشتی باور آنان به نفرین شمن، سایه ی مرگ را آرام آرام به کلبه ی "مرد سفید" کشانید. مرگ وعده داده شده، فضا را مسموم می کرد و حضورش هر روز و هر ساعت بر شانه های "مرد سفید" سنگین تر می شد. مبارزه با باور عمیق و سنگینی که در اطراف "مرد سفید" گسترده بود و مقاومت در مقابل هراسی که در سینه اش خانه می کرد، جسم و جان او را تحلیل می برد و در خود می کشید. دشمن "مرد سفید" نه شمن، که تنش درونی و جدالی بود که میان درون ناباور او و فضای باورمند پیرامونش جاری بود. به نظر می رسید که افراد قبیله سخت سرگرم شمارش معکوس روزها هستند. "مرد سفید" کوچک و کوچک تر شد و بالاخره در روز و تاریخی که شمن گفته بود، سر جایش فرو می مرد!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 9 آذر ماه 1385

نامه ی صد و چهل و پنجم

گناه من چیه که خبرها یک در میون کمدی تراژیکه و اولین بازتاب هر ادم معمولی در قبال این خبرها یا گریه س یا خنده؟

گناه من چیه که عمق کمیک یا تراژیک بودن خبرها اونقد زیاده که خنده یا گریه بی اختیار، مث آتش فشانی از سینه بیرون می ریزه؟

این هم گناه من نیس که مجبورم تو یک آپارتمان فسقلی این خبرها را بخونم که یه دیوارش به اتاق نشیمن این همسایه و دیوار دیگه ش به نشیمن اون همسایه و سقفش به اتاق خواب همسایه ی بالایی چسبیده!

بالاتر از همه، گناه من چیه که اتاق خواب بابا و ننه م در نود و بوقی سال پیش، در اصفهان، شهری در ایران بوده و اونها هم یه ذره عقل تو کله شون نبوده که اون شب بروند پاریس یا لندن یا کپنهاگ خاک بر سری شون را انجام بدن تا حالا اسم من بجای علی، "میشل" یا "مایکل" یا "میکل" باشه؟

از درد ناچاری "علی" بودن، باید برای هر شلیک خنده یا ترکیدن گریه م کلی وقت صرف کنم تا به همسایه ی دست راستی و دست چپی و بالایی ثابت کنم که بابا من دیوانه نیستم، به علی. هیچ آشنایی و فامیلی و رفاقتی هم با نژاد "احمد" ندارم و زادگاه من، اصفهان فرسنگ ها با "خامنه" یا "رفسنجان" فاصله داره، ووووو حالا هی قهوه درست می کنم و هی توضیح میدم که پدرجان! این خبرها انسان متمدن فهمیده ی خاک بر سر را هم به همین شدت، اول به خنده و بعد به گریه میندازه!

دیشب هم باز، همسایه ی دست راستی برای هزارمین بار بعد از شنیدن صدای قاه قاه من، نگران به سراغم اومد که مبادا در تنهایی به سرم زده باشه. دعوتش کردم به قهوه و گفتم ببین منو! عنوان خبر را برات می خونم. اگر ارکان وجودت از خنده نلرزید، سگ خور، همین فردا میرم شهرداری و اسم و ملیتم را عوض می کنم! عنوان خبر را خوندم؛

"مقررات منع عبور و مرور در بهشت زهرا"! (از هفت بعد از ظهر به بعد)

پرسید؛ بهشت زهرا چیه؟ گفتم یک قبرستون بزرگ در جنوب تهران! چند ثانیه ای بر و بر نگام کرد، مثل این که داشت خبر را هضم می کرد! و بعد، به جان عزیزی تون قسم، این هیکل نود کیلویی چنان تکان می خورد که ترسیدم دوتایی مان با فنجان های قهوه، یه راست بریم پایین وسط اتاق نشیمن همسایه ی زیری. چنان تموم ارکان آپارتمان به لرزه افتاده بود که گفتم الانه که سرو کله ی رییس شورای ساختمون و مامور موسسه ی زلزله نگاری هم پیدا بشه! خنده ش تموم نشده بود که همسایه ی دست چپی با وحشت به در کوبید که؛ علی، حالت خوبه؟ یک قهوه ی دیگر! یک توضیح دیگر! یک خنده ی دیگر!، ووو

میدونی؟ مشکل اینه که خجالت می کشیدم عمق فاجعه را برای این بی خبران متمدن توضیح بدم که در فرهنگی که عزا و زاری، به جای شادی و زندگی نشسته، ظاهرن در شهرها "عبور و مروری" نیست! بیشترین اتفاقات در گورستان می افته. اسامی شادی بخش، "بهشت" زهرا و "روضه ی رضوان" و "باغ رضوان" و پارک و ... حاج خانوم گفت؛ "اونقد با صفا درستش کردن که آدم دلش وا میشه"! پرسیدم؛ تو قبرستون، مادر؟

مهم نیست که مرده ها همدیگر را می خورده اند، یا زنده ها مرده خوری می کرده اند، یا گرسنه ها برای خرما و حلوا به گورستان هجوم می برده اند، یا مرده می دزدیده اند، یا اپوزیسیون در قبرستان جلسه تشکیل می داده! یا .... نه، مساله اینجاست که از هر طرف که نگاه کنی، "مقررات منع عبور و مرور" در گورستان در تمامی کره ی ارض، تنها در یک سرزمین ممکن است وضع شود!

"گریه کن، سرزمین محبوب"!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 6 اذر 1385

 

پيامي به زهرا اميرابراهيمي

 

دختر جان!
قرباني نامردي شدن سرشکستگي ندارد.
تو چون دختر من و خواهر مني.
و مثل آنان مصلوب زن بودنت ميشوي
در دنيائي که مرد، خدعه در بستر عشق مخفي ميکند.

زهراجان
عشقبازي زيباست. زن با مرد، يا مرد با مرد، يا زن با زن.
زشتي در استفاده رذيلانه از تکنولوِژي است.
اگر آن دوربين هيز آنجا نبود هيچ اتفاقي نيفتاده بود.
چرا افتاده بود؛
مثل هزاران هزاران اتفاقي که هر لحظه در هر خلوتي ميافتد.
«وقتي درختي در جنگلي ميافتد،
اگر کسي نبيند يا نشنود؛
هيچ اتفاقي نيفتاده است.»

بگذار اتفاق افتاده باشد
زهراخانم عزيز
دخترم!
نجابت اگر معنائي داشته باشد
(که من آن را مربوط به عشق و سکس نميدانم)
تو همچنان نجيبي.
مثل همه مردان و زنان ديگر
که به خلوت ديگران تجاوز نميکنند.
که عروس عشق را به حجله ي دنائت نميبرند.

دخترجان!
کاش آن فيلم حقيقي باشد،
کاش بگوئي که تمام فريم هاي فيلم حقيقي است.
براي ما هيچ چيز عوض نميشود
تو در رژيمي ضد زن
قرباني عشق ورزيدن شده اي
اما صيغه ي رهگذران نيستي
در روزگاري که
فقري پراکنده روي درياي نفت
خواهران کوچکتر ترا
به عرب هاي جنوب ميفروشد.

خواهرجان
زمان ميگذرد
و اين ماجرا فراموش ميشود
آنچه در يادها خواهند ماند
و در قصه ها خواهند گفت
اين است که روزگاري
زني هنرمند
در ديار صيغه گران و بچه بازان مذهب زده
سنگسار لنز شد.

اما آن مرد،
آن نامرد، آن نانجيب
با اين ننگ چگونه خواهد زيست؟
و آن ننگ
اين مرد را
چگونه تحمل خواهد کرد؟

 

هادی خرسندی

برگرفته از سایت "اصغرآقا"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |