تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

شنبه 27 آبان 1385

نامه ی صد و چهل و سوم

در یه فاصله ی چند سانتی متری، درست وسط کابل، میره و بر میگرده. چقدر باید احمق باشه! کابل از رگبار چند دقیقه ی پیش، خیس خیسه. هر لحظه ممکنه بلغزه و بیفته روی سنگفرش خیابون و زیر چرخ ماشین ها له بشه. ولی هیچ حالیش نیست. از این پنجره هم دست کم سه متری فاصله داره. هیچ کاری از دست من ساخته نیست. پنجره ها را تنها متصدی بخش اجازه داره باز کنه. می پرسم؛ یه چوب بلند ندارین که به وسط اون کابل برسه؟ از پشت میزش میاد پشت این پنجره، اول بیرون را و بعد سرتاپای مرا ورانداز می کنه و میگه؛ بله، حق با شماست! وضعیت خطرناکیه! میگم؛ اونم با این همه پرنده که این دور و ور ولو هستند. میگه؛ بله! ولی پنجره قفله، منم الان خیلی کار دارم. متاسفم، نمیتونم کمکتون کنم. روی اون یکی صندلی، پشت به پنجره بنشینین که چشمتون به اون کابل نیفته!

نه "ژوانا کاردا"، نه "ژواکیم ساسا" و نه "پدرو اورسه" نمیتونن منو روی این یکی صندلی نگه دارند. مدام بر می گردم و از پنجره نگاه می کنم. اون الاغ هنوز هم همونجا، یا یه کم اونورترش داره میره و میاد. مثل همین آفتاب پاییزی که تازه بیرون زده، برام روشنه که افتادنش مساوی با مرگه. حالا اگر نه زیر چرخ ماشین ها، زیر دست و پای عابرین خورد و خاکشیر میشه. اگه یک مرغ دریایی مثل اجل معلق نیاد و لقمه ی چپش نکنه!

اشکال بزرگ خوندن این نوبلیست ها اینه که همه ش فکر می کنی این چی نوشته که شایسته ی نوبل بوده؟ مثلن این "بلم سنگی" یا هرچه که اسمش هست! خوب که چه؟ شبه جزیره ی "ایبری" از جایش در کنار جنوب غربی اروپا جدا میشه و میره وسط اقیانوس، جایی میون آمریکا و اروپا وامیسه! بعد چی؟ یعنی آقای ساراماگو میخواد بگه اسپانیا و پرتقال دیگه جزو اروپا نیست؟ یا واسطه ی بین اروپا و آمریکاست؟ اونوقت چی میشه؟ و بعد، گردش این سه نفر، یا بهتره بگم پنج نفر در جاده ها و شهرک های مرزی اسپانیا و پرتقال، با اون وقایع آبکی، که چی؟

این روزا سیاستمدارها هم حال منو بهم می زنن. این دیگه سیاست هم نیست، نه آنطور که گزنفون گفته، نه اونطوری که ماکیاول معتقد بوده. یک ملغمه ی مضحکی ست از تزویر و دروغ های تهوع آور. یه مشت آدم جلنبر بی ریشه، رشته ی امور را گرفته اند توی مشتشون و هر روز هم یه مشت لجن از اون دهن های گاله شون میریزن روی زمین ما. آدم دلش برای مردمی که به اینها رای میدن یا نمیدن، گوش میدن یا نمیدن، می سوزه. بشر محترم تر از اینه که اینطوری مضحکه ی یه مشت بی پدر و مادر بشه. که حالا شده! باید از سیاست بیام بیرون. مدتیه دوباره هوس کرده ام وارد تاریخ بشم. فکر کنم تاریخ بهرحال جذاب تر از همه ی اینهاست. دلم برای نسل های بعدی میگیره که میخوان تاریخ امروز را بخونن! باید یه لگن بذارن کنار دستشون!

اون حشره ی احمق که نمیدونم عنکبوته یا خرچسونه، هنوز روی اون کابل خیس سرگردونه. یعنی واقعن توی اون کله ی بی خاصیتش یه مثقال مغز نیست که یک طرف را بگیره و بره تا به تنه ی یکی از دیرک ها برسه و خودش را از این مخمصه ی معلق بودن در هوا نجات بده؟ با یک حساب ساده ی سر انگشتی، چیزی حدود سه متر از دیرک های دو طرف فاصله داره. اگه در این دو ساعتی که من اینجا نشسته ام، به جای رفت و برگشت در چند سانتی متر، یک طرف را گرفته بود و رفته بود، حالا صد باره به امنیت یکی از دیرک ها رسیده بود و داشت کیف زندگی را می کرد. گیرم که پنجره هم باز می شد و من میتونستم با فریاد بهش بگم؛ الاغ! یا هرچه که هستی، یک طرف را بگیر و برو و اینقدر دور خودت نچرخ. مطمئنن این عنکبوت یا خرچسونه یا هرچه که هست، زبون آدمیزاد حالیش نیست. شاید هم مثل هر احمق دیگه ای بگه، به تو چه؟ زندگی خودمه! از کجا معلوم که قصد خودکشی نداره!

نه "کوری" نه "دخمه" و نه این "بلم سنگی"، هیچ حسی را در من بیدار نمی کنند. تکلیفم با این "ساراماگو" روشن نیست. به گمانم اشکال سر این نوبله که انتظار آدم را می بره بالا. مثلن "نادیا گوردیمر"! از معمولی هم کمتره. یا از اون بدتر، "نجیب محفوظ". خیال می کنم در ادبیات معاصر خودمون چهل تا نجیب محفوظ داریم. از اینش خوشم میاد که خواننده باید دقت کنه ببینه کدوم جمله، مال کدوم شخصیته. همه را پشت سر هم می نویسه و میره. حواست جمع نباشه، نمی فهمی کی به کیه. همین! ترفند ساراماگو همین درهم کردن گفتگوهاست. تازه، با این دقت میخونی، و آخرش میگی، خوب، که چی؟ ادبیات را باید به همون زبونی که نوشته شده، خوند. سال ها پیش هم که "بالتازار و بلموندا" را به زبان دیگه ای خوندم، چیزی ته دستم نموند.

یه مرد میونه سال ژوریده گوریده، با ریش چند روزه، میشینه روی صندلی قبلی من، کنار پنجره. چهار تا کیسه ی پلاستیکی دستشه که میذاره کنار صندلی ش، روی زمین. بوی گند دو ماه حموم نکردنش بینی آدمو از دو متری می سوزونه. نگاهش را روی صورت و شونه هام حس می کنم. سرم را بالا می کنم و نگاهمون به هم قلاب میشه. میگه؛ اون خرچسونه نیست، یه عنکبوته. اینا میلیون ها ساله به دنیا میان و میمیرن. تو کدوم گوری بودی که نجاتشون بدی؟ هنوز هم خیلی بهتر از تو زندگی می کنن. گورتو توی اون سیاست و تاریخت گم کن، مردیکه ی قرمدنگ! خیلی هنرمندی؟ خشتک خودت را بکش بالا که تا مچ پات آویزونه! از یه طرفی برو تا به یه درکی یا دیرکی برسی. چقدر خوبه که احمقی مثل تو جزو داورهای نوبل نیست...

این از کجا پیداش شد؟ از کجا میدونه تمام مدتی که با ساراماگو اینجا نشسته ام، در چه فکرهایی بوده ام؟ فکر کنم ده ها از اون عنکبوت ها میون چربی هزار ساله ی موهای گره گوره خورده اش، خونه کرده اند. میگه؛ اینم به تو مربوط نیست! از جام بلند میشم، ساراماگو را توی کیفم میگذارم و سر راه، به خانم متصدی بخش کتابخونه میگم؛ اون آقا مزاحم مطالعه ی مردم میشه! می پرسه؛ کدوم؟ به میزی که پشتش نشسته بودم، اشاره می کنم. نگاهی به دور و بر می کنه. انگار که اون یارو را نمی بینه، با حیرت نگام می کنه و میگه؛ شما بهتره برین یه جای آروم. کتابخونه معمولن روزای شنبه شلوغه!

بیرون آفتاب زرد بعدازظهر پاییزی، گرمای ملایمی روی شهر کشیده. کف آجرفرش خیابون پر حلزون و عنکبوت له شده است. میگم؛ همین خیابون را بگیرم و برم. از درون می لرزم. از همه چیز دل گرفته ام. نه گرسنه ام، نه تشنه! هیچی نمیخوام. نه حتی یک سلام. نه حتی یک آشنا. از حرف زدن متنفرم. فقط میخوام به یه طرفی بروم. بی این که برگردم! وسط اقیانوس شاید. مثل شبه جزیره ی "ایبری". مثل "بلم سنگی"! مثل اون مرد ژوریده گوریده ای که هیچ کس نمی دیدش!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 26 آبان 1385

پاییزانه ها!

پاییزانه ی یک: گفتم!

خب، تقصیر خودشه! من که هر کاری از دستم بر میومد "گفتم"! "گفتم" که دوستش دارم، "گفتم" که عاشقشم. مهم تر از همه این که "گفتم" اگه همین دور و برا، تو همین محله باشه تا گاه گداری که دلم می گیره و تنها هستم و حوصله اش را دارم، دستمو که دراز می کنم، بهش برسه، یا صداش که می کنم، بیاد پیشم، قربون صدقه م بره، نازم کنه، لوسم کنه، اونوقت ...

میدونی چی جوابمو داد؟ گفت؛ نه دیگه! اینقدرا هم راضی به زحمتت نیستم!

خب، بنظر تو بیش از این دیگه چی باید می "گفتم"؟

***

پاییزانه ی دو: نگفتم!

تمام مدت تلاش می کردم که نگویم؛ "دوستت دارم". می ترسیدم بگویم و دلم را بشکند.

این را نمی دانستم که چون "نگفتم"، دل او را شکستم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 25 آبان 1385

نامه ی صد و چهل و سوم

... داستان آن دختر جوان که سال گذشته در هلند، وقتی مادرش قران می خوانده، داشته موسیقی گوش می کرده و تبدیل به میمون شده بود که یادت هست؟ بعد هم معلوم شد آن عکس از آثار تجسمی "پاتریشیا پیچی نی نی" بوده؟ ... داستان آن سگ گریان در حرم امام رضا هم که حتمن یادت نرفته که بعدن معلوم شد دو نفر از خدام حضرت هم در وارد کردنش به حرم دخالت داشته اند؟ ... داستان شیشه ی نصب شده در محراب مسجد جمکران را هم که حتمن خوانده ای که بالاخره حضرت آیت الله مکارم فرمان پایین کشیدنش را صادر فرمودند؟ ... این را هم که لابد شنیده ای که انجمن حجتیه اخیرن در جزواتی پیشنهاد یک روز مخصوص کرده به نام "روز تحریک امام زمان"؟ با این جملات؛

"... يك روز خاص به عنوان انقلاب و اجتماع قلوب و دعای كل مردم ايران و ساير شيعيان در كشورهای مختلف تعيين و... سوگند به خدايی كه جان ما در اختيار اوست، اگر اين روز مشخص شود و تمامی منتظران و شيعيان در اماكن مقدس جمع شوند و فرج را طلب نمايند و اگر اين روز معين، روز جمعه‌ای باشد، يقينا مولايمان روز شنبه (فردايش) ظهور خواهند فرمود". بعد هم تاکید شده که:

"دعا جهت تعجيل در فرج، مثل نمازهای واجب روزانه بر هر زن و مرد مسلمان و مؤمن واجب است و ترك آن مثل ترك نمازهای واجب، گناه كبيره و موجب كفر است"!

... از گوسفند مقدس شهر کوچک شیبان در نزدیکی اهواز هم که خبردار هستی لابد، که روی شاخ چپش شمشیر امام علی نقش بسته بود؟ ملت راه افتادند برای زیارت گوسفند مربوطه و گفته می شد که هیچ چاقویی گلوی حضرت گوسفند را نمی برد! بعد هم گفته شد که با برخی ها بطور خصوصی صحبت هم کرده (گوسفنده) و کم مانده بود که پشگلش را هم در داروخانه ها برای شفا بفروشند.

... سال گذشته هم که در روستایی نزدیک قم، هنگام سمنو پزان، جای پايی ظاهر شد كه دسته دسته برای زیارتش به روستا رفتند و حتی هيأت‌های مذهبی در كنار محل به اجرای مراسم پرداختند و مبلغ هنگفتی هم برای ساخت جايگاهی ويژه برای آن (کدام؟ سمنو؟) جمع آوری شد! "زن ببر نما"ی قم هم که باید یادت باشد، که توسط فتوشاپ در کرمانشاه ساخته شده بود؟ بعد هم گفتند که زن به مقدسات اهانت کرده و این شکلی شده. یک عده ای هم هجوم آوردند به پاسگاه شیخ آباد که زن ببر نما را ببینند. بعد هم قرار بود روز جمعه اعدام بشود که اهالی رفتند به میدان "نبوت" و حتی یک جرثقیل هم آنجا بوده، ولی چون خبری از اعدام زن ببر نما نشد، جماعت جوش آوردند و شیشه ی بانک ها را در منطقه شکستند و عده ای هم دستگیر شدند، به امید حق!

... داستان نامه ی منسوب به امام زمان که اسکن شده بود و در چند روزنامه و سایت اینترنتی هم ارائه کردند، که این را خادم مسجد جمکران پیدا کرده. البته کسی نپرسید حضرت فارسی را از کجا یاد گرفته. بعد هم نوشتند خادم، نامه را در صندوق نذورات پیدا کرده، همراه دو شکلات بزرگ! که امکان نداشته از سوراخ صندوق تو برود. کار به روزنامه ی جمهوری اسلامی و برخورد تند آیت الله فاضل لنکرانی هم رسید. کسی هم نپرسید این علاقه ی حضرت به شکلات از کجا پیدا شده و اگر قرار است چیزی باشد که از لای درز صندوق تو نرود، چرا شکلات که نشانه ی غربزدگی ست؟ یعنی چیز دیگری در دنیا پیدا نمی شد که از صندوق نذورات تو نرود؟

چندی قبل هم آيت الله بهجت در حين وضو گرفتن بيهوش می شود. بعد از به هوش آمدنشان اطرافيان علت را جويا می شوند و ايشان توضيح می دهند که "در همين لحظه قاتل امام زمان در اصفهان متولد شده است! (هر آتشی هست، از گور این اصفهانی ها بلند می شود!) بعد هم به قول آقای محسن آرمین "وقتي بخشي از حاکميت در صدد تهيه نقشه راه امام زمان است و يا مي گويد امام زمان تا دوسال آينده ظهور مي کند ... وقتي در جلسه ی کابينه به مناسبت نيمه ی شعبان پرداخت ۱۰ ميليارد تومان به مسجد جمکران تصويب مي شود ..."

پشت اتومبيل‌ها، روی شيشه ی تاكسی‌ها، كنار نمره عقب برخی اتومبيل‌های دولتی و حتی اتومبيل وزرا و معاونان و مشاوران دولتی را هم که دیده ای لابد! با جملاتی به راستی شگفت آور! آگهی های متعددی هم که در روزنامه ها هست، می خوانی: دعانويسی، گشايش كار، بخت‌گشايی، باطل السحر، ووو!

این تنها بخش کوچکی از کارنامه ی فرهنگی دستگاهی ست که دولت فعلی ش با امام زمان "میثاق" بسته و میلیاردها خرج جمکران کرده (دولتی با آن همه شگفتی در سازمان ملل و در سفر عربستان سعودی ووو). کارنامه ی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی ش پیشکش. اشک آور نیست؟ این ملتی ست که "فن آوری هسته ای حق مسلمش هست؟ این آن جامعه ی اسلامی ست که دنیا را به غبطه و حسرت و حسادت واداشته و هر روز خدا در کارش تخریب و فتنه و دشمنی می کنند؟ مولانا عبید داستانکی دارد به این مضمون که درویشی به در خانه ای رفت و پاره نانی بخواست. دخترکی در خانه بود، گفت نداریم. گفت چوبی، هیمه ای بهر آتش؟ گفت نداریم. گفت پاره ای نمک؟ گفت نداریم. گفت کوزه ای آب؟ گفت نداریم. گفت مادرت کجاست؟ گفت به تعزیت خویشاوندی رفته است. درویش گفت؛ چنین که حال خانه ی شما می بینم، ده خویشاوند دیگر باید که به تعزیت شما آیند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

"می گویمت که بدانی: در فکرتم، همین! دلتنگتم، همین!"

***    

دیشب تمام شب می گفتم؛

باید که نامه ای بنویسم،

تا سقف ابر،

شاید که جا بگیرد

دلتنگی ام در آن ...

چشمت نمی گذارد اما

حرفی بریزد از سر انگشتم.

 

می دانی!

تنها در انتهای تابستان،

آن هم به گاه گاه،

می شد که هندوانه ای را

از مرد دوره گردی

با شرط کارد، خرید

و رفع تشنگی کرد

در زیر سایه ی توتی.

می شد به آشنایی هم 

که می گذشت به تقدیر،

تقدیم کرد

یک تکه زآن شکوفه ی سرخ

 بر شاخسار انگشتان.

 

در فصل دوست داشتن اما

جز ایکس، حاصل جمعی نیست،

پیش تر زان که بوسه ای بشکوفد

در بستر دو گیلاس...

سیبی بیفتد از شاخی،

و

آب تنی کند چشمی

در خنده ای به تقدیر...

 

باری، فصول زیستن را

تضمینی از شکفتن شاخ و شکوفه نیست!

....

دیگر زیاده عرضی نیست...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پرویز شاپور

دنبال چیزی میگردی، و چیز دیگه ای پیدا می کنی. بعد سرت با این پیداکرده ی تازه گرم میشه، زمان میگذره و کم کم آن "چیز" اصلی که دنبالش میگشتی، تبدیل میشه به "چیز دیگه". مجلات قدیمی را دنبال همین "چیز دیگه" ورق می زدم، به یک "اتوبیوگرافی" برخوردم. فکر کردم در فرهنگ ما کم نیستند کسانی که در سایه ی دیگری گم شده اند. یکی از اینها "پرویز شاپور" است. در اوایل دهه ی چهل شمسی، وقتی احمد شاملو سردبیر مجله ی "خوشه" بود، واژه ی "کاریکلماتور" را برای کارهای شاپور انتخاب کرد. بعد از اون به گمانم سه جلدی از مجموعه ی کارهای شاپور تحت همین نام چاپ شد. دیده ام نوشتن یا خوندن اینگونه بازی با کلمات یا همان "کاریکلماتور" در بین نسل تازه معمول شده. گاهی هم فکر کرده ام شاید خیلی ها نمیدونند چه کسی در کجا بنیاد این کار را در زبان ما گذاشت. پرویز شاپور شوهر فروغ فرخزاد بود و پدر تنها فرزندشان "کامیار". خودش در شرح حالی که من خیلی کوتاهش کرده ام (و البته به سلیقه ی خودم در نقطه گذاری و املای کلمات هم دست برده ام)، نوشته:

"از تولدم فقط موهای سفیدم را به یاد دارم که رنگش به مرور زمان به فلفل نمکی گرایید و حالی که این سطور را رقم می زنم، یکدست سیاه شده است" از  دوران مدرسه "خوب یادم می آید که در زنگ های دیکته وقتی "جا" می انداختم، کیفم را زیر سرم می گذاشتم و در آن"جا" آسوده به خواب می رفتم ... چون عقل معاشم ضعیف بود، رشته ی اقتصاد را انتخاب کردم و به پایان رسانیدم. ولی نتیجه کاملن عکس آن بود که انتظارش را داشتم... به علت وضع خراب مالی ناگزیر بودم خودنویسم را از سیاهی شب پر کنم و روزی که می خواستم به مجلس ختم یکی از هم کلاسی هایم بروم، بعلت نداشتن لباس تیره، سایه ام را راهی مجلس ختم کردم ... بد نیست این را هم بدانید که چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می کند، مجبورم سالی دو بار جشن تولد بگیرم... کلاهم را فقط یک بار قاضی کردم که چون نتوانستم بصورت اولیه اش برگردانم، ناچار شدم کلاه دیگری خریداری کنم ...آدم محتاطی هستم. هر وقت می خواهم به ماهی فکر کنم قبلن اطرافم را به دقت نگاه می کنم که گربه ای در آن نزدیکی نباشد... مخفی نماند که پاهایم هم شب ها به خواب می روند، طوری که ناگزیرم دو تا ساعت شماطه دار، یکی بالای سرم بگذارم و یکی پایین پایم ...از وقتی کلیه ام سنگ آورده از جوی که می پرم، شکمم صدای جغجغه می دهد... بازی "نان بیار، کباب ببر" و "اتل متل توتوله" و "کلاغ پر" را فوق العاده دوست دارم ولی نسبت به بازی با کلمات عشق می ورزم... بهترین منظره ای که در زندگی ام دیده ام در یک شب تابستانی بود که ماه از حرکت بازمانده بود و تمام ستاره ها جمع شده بودند و آن را هل می دادند... دردناک ترین خاطره ی زندگی ام وقتی بود که داشتم به ماهی فکر می کردم و فراموش کردم به آب هم فکر کنم، در نتیجه ماهی فکرم در گذشت ... تصمیم دارم پس از مرگ، رونوشت سنگ قبرم را محض اطلاع پسرم با پست سفارشی برای او بفرستم.... وصیت کرده ام جسدم را در روزنه ی امیدم به خاک بسپارند ... و"

کارکلماتورهای شاپور، نشان از روح حساس و پر وسواس داره، همراه با طنزی سیاه و در عین حال بسیار دقیق:

بهار در پاییز پیر می شود. / باد سر زده داخل گفتگوی گلها شد. / عمر باران در سقوط سپری شد. / برای آن که روز بخوابد، چراغ خورشید را خاموش می کنم. / برای دیدن افکارم چلوی آینه فکر می کنم. / از وقتی آبله مرغان گرفته ام از خروس می گریزم. / ماهی منزوی، در دریا هم تنگش را ترک نمی کند. / زندگی هیچ کس به اندازه ی متصدی آسانسور فراز و نشیب ندارد. / اتشفشان تهوع کره ی خاکی ست. / غم سیفون اشکم را کشید. / آب تنی ماهی یک عمر طول می کشد. / برای مردن باید یک عمر صبر کرد. / روزگار شب، سیاه است. / در خودکشی، قاتل و مقتول یکی ست. / زبانم فیلتردار است. / از نامهربانی ها کلکسیون درست کرده ام. / قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.....
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک قاب تازه!

امان از دست شما! هر روز مرا در قالبی تازه می ریزید و در قابی تازه می گذارید! پروا هم ندارید که رنگ و شکل و اندازه ی قاب امروزی با قاب دیروزی چه فرق ها دارد. همین قدر که حرف تازه ای، کلامی یا جمله ای بنویسم، قاب تازه ای می سازید و مرا در آن به صلیب می کشید و به دیوار ذهنتان می آویزید، تا جمله ی بعدی و قابی تازه. هر روز، یا چیزی از سر و ته قالب دیروزی می زنید، یا چیزی به آن اضافه می کنید، تا در قاب "امروز" جا بیفتم. باکی هم ندارید که با این کم و اضافه شدن ها، دیگر من آن نیستم که هستم، یا بودم. حتمن همین کار را با دیگران هم می کنید، نه؟

من اینجا نشسته ام کنار آب یا در قطار، ایستاده ام کنار گذر یا در بازار، و دور و نزدیک را می بینم و می شنوم، مثلن مردی که با مرگ سگش می میرد، یا زنی که از پشت جلد روزنامه ای برایم عشوه می اید، یا همسایه ای که برای بوته ی گیاهش آواز می خواند، یا برای گربه ی کم حواسش درد دل می کند و ... آن وقت این دیده ها و شنیده ها با خیالات و اوهام من در هم می شوند، رنگ می گیرند یا رنگ می بازند، درشت می شوند یا کوچک و ... آن وقت انگشتم را به طرف آنها می گیرم تا زمان را و زمین را، سکون را و عبور را آن گونه که دیده یا پنداشته ام، به شما نشان بدهم. یا برایتان تعریف کنم. درختی، پرنده ای، شکوفه ای، چیزی ... کاری که شما هم می کنید، مگر نه؟ نوبت من که می شود اما، به جای آن که به آنچه نشانتان می دهم نگاه کنید، انگشتم را می بینید و "من" پشت این انگشت را، در ذهنتان در قالب تازه می ریزید. و هر بار مرا جای آن مرد یا زن، آن اسب یا آن درخت یا بزغاله می گذارید که "من" دارد نشانتان می دهد!

خوب، آمدم که بگویم آن من نیستم که می رود، یا می نشیند، غمگین است یا عاشق می شود، خوشبین است یا کفر و ناسزا می گوید، می گرید یا می خندد، گناه می کند یا ... من اینها را با یکی از حواس پنجگانه ام حسشان می کنم، و بعد، این حس را با حروف نقاشی می کنم، "می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی ست"! ولی نقاشی من است، با همه ی کاستی هایش! خوب، من من، یا چیزی از من، جایی پشت این نقاشی پنهان است، البته. یعنی هم هست و هم نیست. من من پشت این انگشت اشاره، کنار شما ایستاده و نه پیش روی شما، و به چیزی یا جایی اشاره می کند، همین، و نه بیشتر!

آخر من من که نمی تواند هم عاشق باشد هم فارغ، هم چاق باشد هم لاغر، هم گناهکار باشد هم معصوم، ... من من پشت یک پنجره از میلیاردها پنجره ی جهان ایستاده و جهان را آن گونه که از این پنجره می شود دید، به شما نشان می دهد. ولی من من آن نیست که نشان می دهد، آن است که نشان می دهد!
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمله بسازید

با "دوازده" و "مجلس" یک جمله بسازید: - "دموکرات های امریکایی بعد از دوازده سال در مجلس نمایندگان به اکثریت آراء دست یافتند".

با "جنگ" و "استعفا" یک جمله بسازید: - "دونالد رمسقیلد وزیر دفاع(بخوان جنگ)آمریکا استعفا داد و رییس سیا جای او را گرفت.

حالا با "حقوق" و "مسلمان" یک جمله ی بلند بسازید و سعی کنید نخندید:- "کیت الیسون"، حقوقدان چهل و سه ساله که به عنوان اولین نماینده ی مسلمان در کنگره ی آمریکا انتخاب شد، خواهان خروج فوری نیروهای آمریکایی از عراق است!

حالا این جمله های ساخته شده را بخوانید و سعی کنید ککتان هم نگزد؛

خانم فاطمه ی رجبی گفت دلیل حمایت شدید من از احمدی نژاد این است که او تلاش می کند تا امام زمان را در جامعه زنده کند! سفر منوچهر متکی وزیر خارجه به روسیه ملغی شد و به جای ایشان علی لاریجانی به مسکو می رود (مثل این که کونده لیزا رایس سفرش را ملغی کنه و مایکل جکسون را به جای خودش بفرستد)، صدام تا پایان امسال اعدام می شود(حتی یک نفر برای نمونه هم نگفت با اعدام این موجود مخالفه چون زنده بودنش بهتر از مرده بودنش است)، در ایران سالیانه بیست هزار نفر به دلیل حوادث ناشی از کار، جان خود را از دست می دهند(یک 27 هزار تا هم که در تصادفات رانندگی داشتیم، می کنه به 47 تا ... تا اینجا!)، عضو القاعده در بریتانیا به زندان ابد محکوم شد(در حالی که بوش و اون یکی که نژاد داره، ول می چرخن)، مدیر مسوول کیهان گفت؛ تنگه ی هرمز را ببندیم(تا شورای امنیت خفه بشود)، کیانوش سنجری در بند 209 تحت فشار و شکنجه است(به من و شما چه، مگه نه؟)، کانون سبزهای ایران اعلام کرد که محیط زیست در ایران در خطر است(بقیه ی چیزا که نیست الحمدلله!)، تونل متروی اصفهان از وسط استخر شاه عباس صفوی سر در آورد(و شاه عباس با "لنگ" به جماران پناه برد)، پنج جزیره ی دریاچه ی ارومیه به خشکی پیوست(به جان عزیزی تون آب ها را هم دزدیده اند)،...

یک موجودی هم گفته "خبرگان پشتوانه ی ملت و کشور است". یکی از اهالی سمنان یواشکی از بغل دستی ش پرسیده؛ این "خفته گان" چیه؟ ملت کدومه؟ کشور چه صیغه ایه؟ آن موجود گفت؛ "شکست های مستمر آمریکا در مقابل ملت ایران اتفاقی نیست". لابد تمامش با امضای امام زمان پیش میره، چون این شکست ها را هم مثل خود حضرت، حلال زاده ها نمی بینند...

یک خبر قابل تامل! با وجودی که قدیمیه، هنوز هم می شود روش فکر کرد و معلق زد و لذت برد. این که این تحقیق در کدوم سرزمین و چه زمانی صورت گرفته، چندان هم مهم نیست. حتی اگه دست ساخته و تخیلی باشه. خلاصه ش اینه که جمعی از متخصصان از گروهی کودکان بین 4 تا 8 ساله پرسیده اند "عشق چیه؟"

یکی گفته: "از وقتی مادر بزرگ "آرتروز" شد، دیگه نمیتونس خم بشه و ناخن های پاش را لاک بزنه. از آن روز به بعد، پدر بزرگم این کارو می کرد، حتی وقتی دستهای خودش هم آرتروز شد. این عشقه"!

دیگری گفته: "عشق یعنی وقتی که تو با کسی غذا میخوری و بیشتر چیپست را میدی به اون، بدون این که توقع داشته باشی چیزی بهت بده".

سومی: "عشق یعنی وقتی که مامان برای بابا قهوه درست می کنه و برای اطمینان از مزه ش، خودش یه جرعه از اون سر می کشه."

چهارمی: "عشق اونه که به کسی بگی از لباسش خوشت میاد و از اون ببعد هر روز بپوشدش".

پنجمی: "عشق اونه که مامان بهترین تکه ی مرغ را تو بشقاب بابا میذاره".

و .....

به راستی اگه کسی ناخن های دوست دخترش را لاک بزنه- و همه ی چیپسش را به او بده، بی اون که توقع چیزی داشته باشه- و برای اطمینان از طعم قهوه اش، اول خودش یک جرعه بچشه-، و هر روز لباسی بپوشه که او دوست داره-، و بهترین تکه ی مرغ را در بشقاب او بگذاره، عاشقه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و چهل و یکم

تلفن را که برداشتم بی مقدمه گفت؛ تمامی امروز یاد اون شیرینیا بودم. از یه سوپر ایرونی همین نزدیکیا از هر نوعش که داشت، خریدم. اگه الان کسی وارد دفتر بشه، از دیدن انواع شیرینی و آجیل روی میزم، چار شاخ می مونه! میدونی! هیچ کدومشون اون مزه را نمیدن! گفتم یه زنگی بزنم بپرسم هیچ وقت با اون لذت و دلهره شرینی خوردی؟ گفتم؛ آره! اما شیرینی هایی از نوعی دیگر! لذت ها اغلب با دلهره و تشویش همراه اند. شاید همین باعث شیرینی شان می شود.

مهمانخانه ی ما هم مثل هر خانه های پر جمعیت آن سال ها، منطقه ای ممنوعه بود با دری بسته و قفلی قدیمی. مادر نه تنها در اتاق، که در کمد، یا به لهجه ی اصفهانی ها "دولاب" داخل اتاق را هم قفل می کرد. آن دولاب، قبله ی آرزوهای ما بچه ها بود. جایی که آجیل و انواع شیرینی و گز و سئون در قل و زنجیر خفته بودند. ما بچه ها تنها سالی چند بار به وصال این معشوقکان می رسیدیم. یک روز که مادر به حمام رفته بود،...

این را هم بگویم که حمام عمومی محل، روزهای هفته از صبح سحر تا دو بعدازظهر زنانه بود و از آن به بعد، تا نصف شب مردانه می شد. مگر جمعه ها که صبح مردانه بود(برای غسل جنابت!). برخلاف مردها که به قول زنها "گربه شور" می کردند، حمام زنها طولانی و کشدار بود و چون اغلب موی بافته داشتند، حمام رفتنشان اصطلاحن "گیس باز کردن" نام داشت. حتی وقتی مردی انجام کاری را بیش از حد معمول کش می داد، به کنایه و تحقیر می گفتند؛ "گیس وا می کنی"؟ مادر هم روز حمامش، بعداز نماز صبح، لباس های شسته اش را در بقچه ی سفیدی با کناره های ملیله دوزی شده، می بست و با لنگ و قدیفه و صابون و سفیداب و شانه و سنگ پا و تاس، در لگن مسی می گذاشت که یکی از ما همراهش تا در حمام می بردیم، و تا ساعت یک و گاه دو بعدازظهر هم همانجا بود. در تعطیلات تابستان، روزهای حمام مادر، بره کشان داشتیم. هر غلطی می خواستیم می کردیم و هر آتشی بود، می سوزاندیم. کسی هم نبود تا امر و نهی کند و نفرین و ناسزا بگوید.

شاید خلوتی خانه در آن روز تابستان باعث شد تا هوس نان نخودچی و نان گردویی زیر پوستمان بلغزد و تنمان را به خارخار بیاندازد. با برادرم که هنوز هم دو سال از من کوچک تر است، یک ساعتی تمام گوشه زوایای خانه را دنبال دسته کلید مادر گشتیم و قل هوالله و آیت الکرسی خواندیم. حسرتمان به ناامیدی نزدیک می شد که دست کلید را بالای کمد آشپزخانه یافتیم. رقصان و شادان از آشپزخانه که آن سوی حیاط بود، خود را به مهمانخانه رساندیم و با چند دقیقه تلاش، کلید مربوطه را یافتیم و قفل با چرخشی باز شد و دو لنگه در مهمان خانه از هم جدا شدند. انگار که سنگ پیش روی غار "علی بابا" به کناری رفته بود. لحظاتی در دهنه ی اتاق نیمه تاریک، لرزان و مات ایستاده بودیم. از اتاق نیمه تاریک، با پنجره های بسته و پرده های کشیده، بوی تازگی و نمناکی به مشاممان می خورد. پتوهای ملافه شده ی تمیز دور و بر اتاق و متکاها و بالش ها و فرش نو و ... گویی قلعه ی سنگباران را تسخیر کرده باشیم، با احتیاط به درون تاریکی خزیدیم. دلم بود تا در آن پیش از ظهر گرم تابستان روی آن فرش کاشان ساعتی دراز بکشم و خر غلت بزنم. اما واهمه ی ورود به دنیای ممنوع باعث می شد تا فرش، زیر پایمان مثل جهنم گر بکشد.

به زودی معلوم شد که تنها از یک خان گذشته ایم و هنوز تا رسیدن به وصل شیرینی ها، یک قفل دیگر مانده تا باز کنیم. به آزمایش کلیدها پرداختیم و ... با شیندن هر صدایی از کوچه یا دور و بر، گوش می ایستادیم و پس از لحظه ای دوباره مشغول می شدیم. دلهره ی رسیدن یکی از آن همه آدم، باعث می شد تا بارها به خود بگوییم؛ تا همین جا هم فتح بزرگی کرده ایم. شاید بهتر باشد خودمان را از شر این دلهره رها کنیم و تا فرصتی دیگر منتظر بمانیم. اما اگر روز بعدی حمام مادر چنین فرصت مناسبی دست ندهد، چه؟ اگر دیگر خانه بی اغیار و زمان رام و فرصت به کام نبود، چه؟ در چنان خانه ی شلوغی به تکرار فرصت ها هیچ اعتماد و اعتباری نیست. باید امروز و الان را پاس بداریم!  

وقتی بالاخره دو لنگه ی در دولاب، با صدایی عجیب بطرف ما لغزیدند و به دیوارهای کناری خوردند، بهشت پیش رویمان دهن باز کرده بود. همین که چشم هایمان به تاریکی عادت کرد، دیس های نان برنجی و نان نخودچی و نان کرکی و گردویی و آجیل خوری بزرگی سرشار از بادام و پسته و تخمه و فندق و نخودچی و کشمش، روی قفسه ها مثل جواهراتی بی بدیل، می درخشیدند. مثل علی بابا و چهل دزد بغداد پیش روی این گنج، حیران مانده بودیم! این رضایت ناشی از شکستن قانون بود؟ یا گذشتن از سد "نباید"ها؟ شاید هم از مزه ی شیرینی ها که تا چند لحظه ی دیگر زیر زبانمان می خزید؟ چه چیز آن لحظه ی ما را از این همه رضایت سرشار می کرد؟ باید در یک خانواده ی پر جمعیت و کم درآمد سر کرده باشی تا بدانی سبزی پلو با ماهی سفید روز عید و زرشک پلو و مرغ عید فطر و کباب عید قربان، وقتی سالی یک بار ظهور کنند، چه مزه ای دارند! 

آنچه می دیدیم، چندان ناباورانه بنظر می رسید که نمی دانستیم از کجا باید شروع کنیم. آنقدر همه چیز مرتب بود که حتی دست زدن به آنها هم شهامت غریبی می طلبید. انگار که اگر انگشت ما به یکی از ان شیرینی ها می خورد، جیغ می کشیدند و در و همسایه را خبر می کردند. این دیگر خربزه نبود که با مهارت باریکه ای از کنارش ببریم، چنان که از چشم های تیز مادر پوشیده بماند. وقتی بالاخره به خود آمدیم و بشقاب ها را دوباره طوری چیدیم که گمشده ها به چشم نیایند، آنچه کنار گذاشته بودیم، یک شیرینی از هر نوع بود! حالا برای تقسیم برادرانه ی چنین غنیمتی، یک جنگ هم در پیش رو داشتیم! شاید شدت ذوق مرگی یا التهاب باعث شده بود تا چیزی را پاک از قلم بیاندازیم. چون وقتی می خواستیم در دولاب را ببندیم، تازه متوجه ی جا سیگاری های پر از سیگار شدیم!

شاید تا آن روز چند تا ته سیگار را دود کرده بودیم. حالا اما ده ها سیگار درسته پیش چشممان روی هم دراز کشیده بودند. از آنچه اصلن به فکرمان نرسیده بود، بیش از حد مصرف نصیبمان می شد. بی فکر به این که این منارهای دزدیده شده را در کدام چاه نکنده فرو کنیم، هر کدام سه چهار سیگار برداشتیم. لابد فکر کردیم وقتی به رودخانه برسیم، فکر پل را هم خواهیم کرد! معلوممان نشد که از این خوردنی ها و کشیدنی ها، کدام باعث شد تا دوسه روزی درد گلو و سینه و سرگیجه و دل پیچه داشته باشیم و اصلن به روی مبارک نیاوریم! به راستی بلعیدن آجیل و شیرینی ها و کشیدن پی در پی سیگارها در خرابه ی پشت خانه یا مستراح مسجد محل، و هول و هراسی که همه جا با ما بود، چه لذتی داشت! هرگز به این فکر میدان ندادیم که این شیرینی ها، که حالا از جهاز هاضمه ی ما رد شده بودند، به راستی ارزش آن همه دلهره و پریشانی را داشتند؟

وقتی خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت، فکر کردم آن شیرینی ها سهم ما از زندگی بود. اگر بر نمی داشتیم، زندگی نکرده بودیم. چه خوب است کسانی هستند که قدر اشتراک مزه مزه کردن شیرینی های زندگی را دارند و تا سال ها بعد، می توانند تکه های خاطره را روی میزشان بچینند و با روایتی لذتناک، در رگ هایت تزریق کنند. این که چند باری سهم شیرینی زندگی را با کسی در پسله خورده ای که هرگز لیاقش را نداشته تا در این لذت شریک تو باشد، درد بزرگی نیست. درد بزرگ آن است که گاه شیرینی های زندگی را با کسانی چشیده ای که تنها از سر تفنن همراه تو قفل ها را شکسته اند، از سر بی کاری انگار! برای همین هم فرصت های نشستن و مزه مزه کردن لذت های زندگی را، بی آن که بدانند، بی آن که بفهمند، و تنها از سر بازیگوشی تباه می کنند!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و پنجاهم

درست مثل پارسال اوایل نوامبر، امروز هم برف می آید. مثل پرهای ریز و سبک پرنده ها، رقصان در باد، بالای زمین می چرخند...                 اما بخاطر برف نیست که برایت می نویسم. امروز "عیمانوئل" را دیدم. نیم ساعتی وقت داشتم تا خیابان را پرسه بزنم. پشت پنجره ی مغازه ای یک تبر دو لبه بود که تیغه اش می درخشید. یک خط قرمز هم در محاذات لبه اش بود که نمی شد از پشت شیشه تشخیص داد که نوار است یا رنگ کرده اند. خیال می کنم هشداری بود برای تیزی لبه ی تبر. دلم بود بروم از مغازه دار بپرسم. دستی سر شانه ام خورد و یک خنده ی آشنا از سال های دور در گوشم پیچید. در شیشه نمی شد تشخیص داد چه کسی پشت سرم ایستاده.

ده سالی می شد که از عیمانوئل بی خبر بودم. دیگر یادش هم نمی افتادم. برای او انگار که همین دیروز با هم بوده ایم، باز کلمات مثل چشمه از دهانش جوشید و مثل رودخانه، بی وقفه جاری شد، تا رسیدیم سر آن تپه. بلند بلند می گفت و خندید. همان جیپ قراضه را داشت که زمانی دور، از یک درجه دار ارتش در ایرلند خریده بود. با آن راه خراب و پیچ در پیچ، دل و روده ام به حلقم آمده بود. وارد جاده ی باریک جنگلی شد و بالا رفت. تمام راه از آن پنجره گفت که چطور اتفاقی در "بوداپست" پیدایش کرده و با چه مکافاتی تا اینجا با خود کشانده است. سال هاست همه ی گوشه ها و زوایای این منطقه را با دوچرخه و پای پیاده طی کرده ام. تا امروز این جنگل و این تپه ی میان جنگل را ندیده بودم! بعد رسیدیم به یک محوطه ی محصور بین درخت های بلند. عیمانوئل نگاهم کرد، لبخندی زد و گفت؛ ایناهاش! باور کن! هیچ چیز جز درخت نمی دیدم. خواستم بپرسم؛ چی ایناهاش؟ از جیپ پرید پایین، دستم را گرفت و مرا تا وسط محوطه ی باز، دنبال خود کشید. آنجا بود که پنجره را دیدم. چطوری بگویم؟ یک قاب چوبی پهن، حدود دو در سه، با یک شیشه ی یک پارچه که تمام قاب را پر کرده بود... و پشت شیشه، شیب تند جنگل انبوه تا چند صد متری، و بعد، از فراز سر شاخه ها، آبی شفاف اقیانوس تا خود افق ادامه داشت!

عیمانوئل هنوز هم ایستاده بود و نگاهم می کرد. شاید انتظار داشت از شادی فریاد بکشم. فقط یک لبخند زدم و نگاهم را از او دزدیدم. گفت؛ بنشین، و پشت یک درخت گم شد. از همانجا پرسید؛ هنوز هم قهوه را سیاه می خوری؟ مات وسط آن محوطه ایستاده بودم و منظره را تماشا می کردم. در هیچ نقشه ی جغرافیا هم نمی توانی تا پنجاه کیلومتری اینجا آب پیدا کنی. دریغ از یک دریاچه یا یک برکه! و حالا اقیانوس درست در پانصد متری پشت پنجره بود! آن وقت، یک زرافه از زیر درخت های سمت راست ظاهر شد و آرام به طرف پنجره آمد. تقریبن از ته گلو گفتم؛ این زرافه را پیش از این دیده بودی؟ از همانجا پشت درخت گفت؛ کدام؟ از این چیزها فراوان است. بعد هم مثل این که حس مرا فهمیده باشد گفت؛ نترس! شیر و پلنگ و کرگدن هم پیدا می شود. خیالت راحت! اولن دیوارها کاملن محکم اند و پنجره هم شکستنی نیست. بعد هم، به من و این خانه عادت کرده اند. عیمانوئل با دسته ای بزرگ از علف خشک در بغل، از پشت درخت بیرون آمد. علف ها را از کنار قاب پنجره، تقریبن پرتاب کرد. از پنجره دیدم که علف ها پیش پای زرافه افتاد. نگاهی به عیمانوئل کرد، دست هایش را از هم باز کرد و سرش را تا روی علف ها پایین کشید و مشغول خوردن شد. عیمانوئل لبخندی زد و همین طور که دوباره به پشت درخت بر می گشت گفت؛ تا چند لحظه ی دیگر قهوه حاضر است.

زرافه را تماشا کردم تا از طرف چپ پنجره بیرون رفت. یعنی گم شد! نه دیواری بود و نه سقفی و نه هیچ چیز دیگر. یک پنجره به بلندی دو متر و به پهنای سه متر را بصورت عمودی به چند درخت تکیه داده بودند، همین! آرام از جایی که عیمانوئل علف ها را پرتاب کرده بود، سرم را بیرون بردم و آن طرف را نگاه کردم. پشت پنجره تا چشم کار می کرد، ادامه ی همان جنگل بود! نه آبی و نه اقیانوسی! دستم را داخل قاب بردم. شیشه بود. بالا و روبرو را هم دیدم تا مگر پروژکتوری، چیزی پیدا کنم. همه جا شاخ و برگ درخت بود. عیمانوئل از پشت آن درخت پرسید؛ هنوز هم سر کار سابقت هستی؟ به وسط محوطه برگشتم و زیر لب گفتم؛ نه! چند سالی ست در "حفاظت محیط زیست" کار می کنم. حرفم هنوز تمام نشده بود که یک "چیتا" از پشت درخت های سمت چپ پنجره بیرون آمد، و بعد یکی دیگر! سر جا خشکم زد. آشکارا می لرزیدم.

عیمانوئل با دو فنجان برگشت و تقریبن با اعتراض گفت؛ چرا همین طور مثل درخت ایستاده ای؟ بنشین. دور و برم را نگاه کردم. جز درخت و علف، چیزی نبود. گفت؛ می خواهی تا فردا سر پا باشی؟ با اکراه روی علف ها نشستم. با تعجب نگاهم کرد و گفت؛ کاناپه که هست، احمق جان! می توانی منظره را هم از روبرو تماشا کنی. رویایی نیست؟ فنجانی پیش روی من گذاشت و خودش کمی آن طرف تر نشست. هر دو چیتا، نر و ماده، در ده متری پشت پنجره، روی دو پای عقب نشسته بودند و ما را نگاه می کردند. مثل سگ ترسیده بودم. فکر کردم آنها را ندیده است. به پنجره اشاره کردم و گفتم؛ مهمان داری! طوری نگاهشان کرد که انگار مرغ خانگی اند. دستش را در هوا تکان داد و گفت؛ از اینها اینجا زیاد پلاس اند. از جایش بلند شد، پشت درخت رفت و با تکه ی بزرگی گوشت برگشت. یک راست بطرف قاب پنجره رفت و از همان جایی که علف ها را انداخته بود، تکه گوشت را پرتاب کرد. از پنجره دیدم که گوشت، پیش پای چیتاها افتاد. آنها نگاهی به جایی که عیمانوئل ایستاده بود، کردند و مشغول خوردن شدند. عیمانوئل سر جایش نشست و داستانش را ادامه داد. این که چه گرفتاری هایی داشته تا این زمین را گرفته و این کلبه را ساخته و بعد سفرهای دور و درازش... "پیتر فالک" در "بال های پرواز" یادت هست؟ پیش روی کیوسک، دستش را دراز می کرد و به فرشته می گفت؛ "کومپانیه رو"! من اما عیمانوئل را می دیدم که داشت قهوه اش را سر می کشید و حرف می زد. صدایش را هم به وضوح می شنیدم. در یک متری من نشسته بود. مثل همان سال ها. پرسیدم؛ واقعن خطری ندارند؟ خندید! گفت؛ اگر داشتند که حالا اینجا ننشسته بودی! دلم بود بگویم؛ کومپانیه رو!

از سفرش به هند و نپال گفت. و سال بعد که به اندونزی رفته بود. و سال بعدش که سفری به ترکیه و یونان کرده بود. می گفت همه جا کسانی را ملاقات کرده که اشتیاق دیدار پنجره اش را داشته اند. گفت بعضی شان برای دیدار به اینجا هم آمده اند. در تمام این مدت نگاهم به چیتاها بود. گوشت را خوردند. دور دهانشان را لیسیدند و بعد، ارام از سمت راست پنجره خارج شدند. صدای عیمانوئل، و بخصوص خنده هایش، دلهره های مرا تسکین می دادند. کم کم آرام شده بودم. به فنجان پیش رویم نگاه کردم. قهوه ی خوش رنگی بود. جرعه ای نوشیدم. هنوز داغ بود. برخاستم و روی کاناپه کنار عیمانوئل نشستم. داشت تعریف می کرد که مدتی ست باشگاهی درست کرده اند که تا امروز صد و یازده عضو دارد. اعضایی که هر کدامشان مثل عیمانوئل، یک پنجره دارند! نگاهش کردم. کومپانیه رو! 

دانه های برف هنوز هم با باد می رقصند. با فنجانی قهوه ی گرم، پشت پنجره ی اتاقم نشسته ام. عیمانوئل اصرار داشت شب پیشش بمانم. دعوتم کرد تا هر وقت با دوچرخه یا پیاده از آن طرف گذشتم، حتمن سری به او بزنم. برگ های چمن، دست بر آسمان، در حسرت آغوش دانه های برف، آنقدر می مانند تا یکی از این رقاصه های یخی، نرم و آرام، به گرمای آغوششان بیافتد و ذوب شود. پشت پنجره ی عیمانوئل نه باد می آمد و نه برف! تمام ساختمان یخ زده است. کسی نمی رود. کسی نمی آید. باز دلهره سینه ام را انباشته است.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

صادارت و واردات جمهوری

London

 

Iran

 

(با تشکر از لیزا)
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

در راستای استراتژی "هسته" ای*

"مریم بهروزی" دبیرکل جامعه ی زینب با دفاع از اظهارات "محمود احمدی‌نژاد" مبنی بر "لزوم کنار گذاشتن سیاست‌های تنظیم خانواده و کم بودن دو فرزند برای هر خانواده" از این سیاست به عنوان یک "استراتژی" نام برد.
بهروزی تصریح کرد: "این استراتژی نباید در تهران اجرا شود زیرا این شهر با اضافه جمعیت روبرو است(خانم های تهرانی از این ببعد باید کمربند عفت بپوشند). اما در باقی شهرهای کشور امکان پیاده کردن آن وجود دارد. (در گذشته برای بچه دار شدن "سوار" می شدند، در "استراتژی" نوین "پیاده" می کنند!) من هم با افزایش چمعیت موافق هستم البته با ذکر این نکته که باید به موازات رشد جمعیت توان علمی و تکنولوژی خود را نیز افزایش دهیم (غرض "توان علمی" همان غنی کردن "هسته" است).

"منیژه نوبخت"، عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی در این راستا گفت؛ "خانواده‌ها در زمینه ی تنظیم خانواده تابع تصمیمات دولت هستند (در غیر این صورت دولت ناچار از "حق مسلم" خود استفاده کرده و "وارد عمل" می شود و بچه "پیاده" می کند) و تمام خانواده‌های ایرانی دوست دارند تا با تعداد بیشتری فرزند، خانواده‌‌ای گرم‌تر داشته باشند" (در راستای استراتژی نوین "هسته" ای، از این ببعد مغازه های لوازم خانه فروشی بجای بخاری "ویاگرا" می فروشند).
"منیره نوبخت" با یادآوری مشکلات اقتصادی خانواده‌ها، گفت: "امروزه بسیاری از خانواده‌ها حتی توان مالی یکبار بچه ‌دار شدن را هم ندارند و حق عائله ‌مندی که دولت به کارمندان خود می‌دهد بیشتر به شوخی شبیه است. (منیجه خانم! بالاخره تکیلف ما را روشن کن بدونیم "پیاده" بکنیم یا "سواره")
عضو شورایعالی انقلاب فرهنگی و رئیس مرکز فرهنگی زنان گفت: کشور ایران نه از نظر وسعت خاک و نه از لحاظ ثروت ملی مشکلی برای افزایش جمعیت ندارد.(مثلن یک سوم خاک مملکت کویر است، و خالی. باید یه جورایی اونجاها "بچه پیاده" کرد و پرش کرد)
"فاطمه رهبر" ( با اون "رهبر" هیچ نسبتی نداره!) عضو شورای مرکزی حزب موتلفه و عضو فراکسیون زنان در مجلس نیز در این باره گفت: "در فراکسیون زنان به جمع‌بندی‌هایی رسیده بودیم. یکی از این موضوعات، حمایت از زنان شاغل بود تا با توجه به مسئولیت‌هایی که در خانه و خانواده برعهده دارند، بحث پاره‌ وقت شدن آنها دائمی شود. (آهان! پس قضیه مربوط میشه به "قوطی بگیر و بنشون"!) خانم "آلیا"، رئیس فراکسیون این موضوع به رئیس جمهور گفتند. ایشان بر این موضوع تاکید داشتند که چون خانم‌ها مشغول فعالیت‌ اجتماعی می ‌شوند بیم آن می‌رود که از تعلیم و تربیت فرزندان و از رسیدگی به کانون خانواده معاف شوند. (پس جمع بندی این بوده که "وقت" خانم ها را هم "پاره" کنند، تا در خانه به انرژی "هسته" ای آقایان برسند تا آقایان در بیرون به "حق مسلم" خودشون برسند.)
عضو شورای مرکزی حزب موتلفه اسلامی گفت: رئیس جمهور معقتد بود که الان با شرایطی روبرو هستیم که جامعه با حضور چشمگیر خانم‌ها در عرصه‌های مختلف مواجه است (چون خانم ها فقط چشمشون را بیرون می گذارند، حضورشون "چشمگیر" است. اگر دستشون بیرون باشه، "دستگیر" میشه، و همین طور بروید تا اعضاء دیگر، ببینید چه "بگیر بگیری" می شود.) بنابراین نیاز به برنامه ‌ریزی وجود دارد تا بتوانیم این مشکل را بر طرف نمائیم.(این مشکل با برنامه ی "ریز" حل بشو نیست، باید تا میتونه "درشت" باشه!)
نماینده تهران در خصوص پیشنهاد رئیس‌ جمهوری در مورد افزایش جمعیت، خاطر نشان کرد: ایشان در حد شوخی بحث افزایش جمعیت را مطرح کردند. (آخیش! چقدر این آقاهه شوخه!) بحث اصلی رئیس جمهوری این است که هر چه تعداد جمعیت مسلمانان و شیعیان بیشتر باشد طبیعتا این تحکیم نظام اسلامی در جهان را ایجاد می‌کند.(از قدیم هم به محصلین ایرانی در خارج توصیه می شد که تا می تونین "میخ اسلام" را در سرزمین کفر، فرو کنید. آن موقع هنوز کسی "پیاده" نشده بود!)
رهبر افزود(اشتباه نشه، غرض خانم "فاطمه" ی رهبر، صیغه ی "موتلفه" و عضو فراکسیون "فاطمه"ها به سرپرستی "فاطمه ی آلیا"ست): اگر بتوانیم امکانات رفاهی را برای خانواده‌ها و برای تعلیم و تربیت، مسکن، امور خاص(چه بی تربیت!) تهیه کنیم. اگر بتوانیم این موارد را تامین کنیم با افزایش جمعیت هیچ مشکلی نداریم. ("بخت" خانم ها که "پاره" شده بود، حالا "وقت"شون را هم "پاره" کنند تا مشکلات ما حل بشه. نتیجه ی اخلاقی ش اینه که خانم "درسته" اشکال داره)

توضیحات:

1- از آمار رسمی جمهوری اسلامی: سه میلیون نفر از 7 تا 18 ساله، به دلایل اقتصادی از رفتن به مدرسه محروم اند! یک سوم از سیزده میلیون دانش آموز کشور به دلیل ساختمان ها کهنه ی مدارس و کلاس ها هر روزه در معرض خطرات جانی هستند. دو سوم از چهار و نیم میلیون معتاد کشور، زیر سی سال سن دارند.  

2- در "راستا"ی استراتژی نوین دولت، اخیرن آیت الله مکارم شیرازی فرموده اند که در صورتی که زن به خواست شوهر "تن" ندهد، زدنش از نظر اسلام مانعی ندارد. بعد هم اضافه فرموده اند که بعضی خانم ها از نظر روانشناسی یک کم "مازوخیست"(خودآزار) هستند. ترجمه ی غیر فقهی ش این است که خانم ها دوست دارند کتک بخورند تا "تن" بدهند و بچه "پیاده" کنند! (این از آن مواردی ست که از شدت تعجب به خود خدا هم نمیشه پناه برد. این جمهوری ست یا "پرواربندی"؟)

3- در زمان خانم "ایندیرا گاندی" در هند، به هر مردی که داوطلبانه خودش را اخته می کرد، یک رادیو ترانزیستوری می دادند. در استراتژی نوین هسته ای در جمهوری، قرار است هر مرد ایرانی (غیر از تهرانی ها) که سه "هسته" یا بیشتر داشته باشد، نفت را ببرند سر سفره اش.

4- این همه را داشته باش! امروز "همایش اینترنت و زنان در هزاره ی سوم" توسط سپاه پاسداران آغاز شد!

*مطالب داخل پرانتز از من است.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و چهلم

در دو اتاق چوبی و ایوان و باغچه ی اطراف این خانه ی تابستانی، کنار اب و در کناره ی جنگلی انبوه و گسترده، آمده بودم تا سر فرصت "ساراماگو" را تمام کنم. اما دو چیز مرا به شکستن پیمانی که با خود بسته بودم، واداشت. اولی قفسه ی فقیری از کتاب، همه به زبان های یاجوج و ماجوج! با چند کتاب فارسی؛ مثنوی و ... و کتابی عجیب و غریب با عنوان: "ارتباط ژاپنی"! نویسنده اش شخصی ست به نام "امیرهوشنگ زنوزی" و کتاب، خاطرات سفرش به ژاپن است، وصفی از سه داستان عاشقانه با سه دختر ژاپنی، در طول یک سال اقامت در ژاپن با استفاده از یک بورس سازمان ملل! معجون عجیبی که شاید در فرصتی دیگر از آن بنویسم. دومی اما یک دستگاه ویدئو ست با کلی نوارهای قدیمی کهنه. از همه ی عنوان ها تنها یکی قلقلکم داد تا تکه هایی از آن را دوباره ببینم؛ "می سی سی پی در آتش"، فیلمی از "آلن پارکر" با بازی "ویلم دافو" و "جین هاکمن".

دیشب خواب از چشمم رفته بود. در سکوت دیر وقت شب و موسیقی دور دست آب و جنگل، پتو را دور خود پیچیدم و روی مبل راحتی کهنه ی چرمی، پیش روی "شومینه" نشستم، خیره به رقص شعله ها. انگار زمستانی در یکی از آن خانه های قدیمی شهری جئوبی، در حوالی می سی سی پی، با آن گونه توصیف ها که در رمان های طلایی "ویلیام فالکنر" آمده. این بود که هوس کردم "می سی سی پی در آتش" را هم نم نمک تماشا کنم، شاید خواب دوباره به چشمم باز گردد.

دو جوان کارآموز سفید پوست، جوان سیاهپوستی را سوار می کنند تا سر راه به خانه اش برسانند. در جاده ی خارج از شهر، سه اتومبیل که یکی از آنها متعلق به پلیس است، جوانان را تعقیب می کنند، آنها را متوقف می کنند و در سیاهی شب، هر سه را می کشند. سال 1964 است، درست بعد از دوران "کندی" در آمریکا. دو مامور "اف بی آی" برای تحقیقات به شهر می آیند. از هر سیاهی سوال می کنند، بعد از چند ساعت به وضع فجیعی کشته می شود و با هر سفیدی تماس می گیرند، به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. شرایط هر روز مشکل تر می شود. بجای آن که حضور ماموران تجسس باعث شود تا اوضاع آرام گیرد، شعله های آتش بیشتر و بیشتر می شود و هر روز و هر شب خانه های بیشتری به آتش کشیده می شود و خانواده های سیاه بیشتری کشته و زخمی و آواره می شوند. "KKK"ها یا "کوکلاس کلان"ها به رعب و وحشت مردم می افزایند تا مگر گروه تجسس را وادار به عقب نشینی و ترک شهر کنند. دلهره همه جا پراکنده می شود و ... موضوع بر سر دو روش مقابله است. یکی (ویلم دافو) بدون آگاهی از مسایل منطقه، ایمان دارد که با روش های قانونی، با لشکری از پلیس و مامور، به حقیقت می رسد. دیگری (جین هاکمن) به دلیل آشنایی به فرهنگ مردمان منطقه، معتقد است به طرق غیر قانونی، از جمله شکنجه و دروغ است، و البته همین روش دوم کارگر می شود.

این فضای سینمای "پارکر" است. او یک واقعه را تعریف می کند و پیش می برد. اما در پیشرفت روایت او، ترسی خزنده وجودت را تسخیر می کند. حس می کنی تو را در موقعیت قرار می دهد. حس می کنی واقعه دارد به شهر شما، به خیابان شما و به خانه ی تو می آید، و به اتاقت! شعله های ناامنی و ترس، دور و برت را می گیرند. نطق رییس کوکلاس های منطقه به طرز وحشتناکی به نطق های امروزی سیاست مداران شبیه است. شبیه؟ نه! خودش است. ناطق می گوید: I love Mississipi  و جماعت کثیری که پیش رویش ایستاده اند، از صمیم قلب فریاد می زنند و قطرات اشک روی گونه هاشان می لغزد. انگار همه ناگهان دریافته اند که می سی سی پی را دوست دارند!

- من می سی سی پی را دوست دارم. و "انها" از می سی سی پی متنفرند. چون ما درخشان ترین جامعه را با تفاوت های نژادی درست کرده ایم. "آنها"، آن کمونیست های شمالی می خواهند جامعه ی ما را به نابودی بکشانند. "آنها" سر خواهند خورد، خواهند باخت و سر جای خودشان خواهند نشست اگر یک یک ما انگلوساکسون های پاک، دست هایمان را در دست هم بگذاریم و یکدیگر را حمایت و پشتیبانی کنیم. بیایید به "آنها" نشان دهیم که نمی توانند جامعه ی ما را مثل جامعه ی خودشان خراب و فاسد کنند. جایی که سیاهان از تمام مواهب سفیدها برخوردارند. ما دموکراسی آنگلوساکسون را پشتیبانی می کنیم، چیزی که آمریکای واقعی ست، بدون باپتیست ها، بدون کمونیست ها، بدون جهودها و بدون سیاه ها. آمریکای انگلوساکسون.. اگر "آنها" دموکراسی را نمی فهمند، بهتر است بروند مطالعه کنند...

سخن ران از عشق می گوید، از مردم پاکدل می سی سی پی، از قلب های امیدوار و ..، تنها کافی ست بجای کلمه ی "می سی سی پی" بگذاری "آمریکا"، آن وقت آقای بوش پشت میکروفون ایستاده است، یا جای کلمه ی "می سی سی پی" بگذار "روسیه"، آن وقت آقای پوتین را پشت میکروفون می بینی، یا بگذار "انگلیس" تا آقای بللر را ببینی، یا بگذار "ایران" ...

"ویلم دافو" می پرسد: این همه دشمنی از کجا می آید؟ و "جین هاکمن" تعریف می کند:

بچه که بودم، یه خونواده ی سیاه نزدیکی های ما زندگی می کردن. اسمش "مونرو" بود. یه روز مونرو یه قاطر خرید. اون موقع خودش سرمایه ای بود. پدرم از این قاطر متنفر بود. دوستاش هر روز بهش نیش و کنایه می زدن که؛ حتی سیاهه هم یه قاطر داره، و از این حرفا. یه روز قاطره مرد. آب را سمی کرده بودن. از اون ببعد دیگر کسی بخاطر قاطر، به بابام سرکوفت نزد. یه روز داشتیم از جلوی خونه ی خالی مونرو میگذشتیم. مزرعه و خونه را ول کرده بود و رفته بود. به صورت بابام نگا کردم. میدونستم کار بابام بود. اونم میتونست اینو تو چشمام بخونه. شرمنده بود. فکر می کنم واقعن خجالت می کشید. نگام کرد و گفت؛ آدمی که تو زندگیش نتونه از یه کاکا سیا بهتر باشه، به چه دردی میخوره؟

و تو فکر می کنی این عذر قابل قبوله؟

نه! من فقط داستان بابام را گفتم.

تو چی؟ قبول داشتی؟

او نمیدونست که این فقره که داره او را از هم میدره!

همسر معاون کلانتر، که بر خلاف شوهرش، عضو "کوکلاس کلان"ها نیست و با سیاهان در ارتباط و رفت و آمد است، در صحنه ای در انتهای فیلم می گوید: "آدم ها با دشمنی و نفرت به دنیا نمی آیند. آن را یاد می گیرند. آنها به نفرت اعتقاد ندارند، با آن زندگی می کنند".
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

مستجاب الدعوه

از بقیه خبر ندارم، ولی میدونم دعای یکیشون مستجاب شده!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

داماد: عزیزم، مگه ئی میلم را نگرفتی؟

این دستفروش دوره گرد، در گاری دستی اش خدماتی را ارائه می کند که نمی شود به فارسی ترجمه کرد.

 

سلام اندی جون، من و مامان خوبیم! امیدوارم حال تو هم خوب باشه. لطفن کامپیوترت را خاموش کن، بیا پایین می خواهیم شام بخوریم.  با عشق، پاپا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |