تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

نامه ی صد و سی و هشتم

همه ی دارایی من یک مشت کتاب است و موسیقی و فیلم، همین! یک دارایی سنگین اما نه چندان قیمتی که گاه رشدش چنان ترسناک می شود که مثل مردابی مرا در خود فرو می کشد و جای رفتن و نشستن و خوابیدنم را اشغال می کند. این همه هنگام جابجایی در این در بدری، عذابی ست الیم. این است که هر از چند وقت، ناچارم بخشی از این پوستین مرقع را با حسرت از تن جدا کنم و به این و آن ببخشم. و بعد،... اتفاق می افتد که گاه به یکی از همین رفته ها نیازمند می شوم، در قفسه ها دنبالش می گردم، و از نبودنش ناباورانه دلتنگ می شوم و... همین بهانه ای می شود تا با افسوس، به زندگی این سال ها فکر کنم.

حالا هم به رسم هر ساله، یک ماهی هست که دارم کم کم "رفتنی ها" را جدا می کنم تا در فرصتی به کسی یا کتابخانه ای شوهرشان بدهم. امروز صبح "آخرین وسوسه ی مسیح" را می دیدم. فیلم را سال هاست به خاطر "اسکورسیسی" و چند بازیگرش مثل "ویلم دافو"و "باربارا هرشی" نگهداشته ام. مثل همیشه نشستم تا در یک مرور چند دقیقه ای ببینم این یکی جزو ماندنی هاست، یا رفتنی ها. اما وقتی به خود آمدم که دو ساعت و نیم در گذرگاه های اورشلیم "اسکورسیسی"، دنبال "ویلم دافو" کشیده شده بودم. تخیلات "نیکوس کازانتزاکیس" همراه با واقعیت های تاریخی در تصویرهایی از هم وطنش "مارتین اسکورسیسی"!  تا رسیدم به آنجا که "هاری دین استانتون" (همان بازیگری که در طول "پاریس، تکزاس" بر جای میخکوبم می کند) در نقش "پولوس"، بر سکویی برای چند تن از اهالی اورشلیم صحبت می کند: 

- ... قمار می کردم، زنباره بودم، دست به قتل می زدم، بله می کشتم. من هرکس را که علیه قانون موسی بود، می کشتم، از روی عشق و از سر لذت، چون فکر می کردم دارم بخواست خدا عمل می کنم. بله، خواست خدا! تا این که روزی در راه دمشق، نوری مرا متوقف کرد، کورم کرد. و آن وقت صدایی شنیدم که گفت؛ چرا به من پشت می کنی؟ پرسیدم تو کیستی؟ و صدا گفت؛ عیسا! و او گناه را به من نشان داد. مثل کودکی بی پناه در کوچه های دمشق می گشتم تا خداوند "آنانیاس" را سر راهم قرار داد. او دست بر سرم کشید و من چشم باز کردم. او مرا تعمید داد و من "پولوس" شدم. و اکنون این خبرهای خوب را برای شما آورده ام. از عیسا ناصری. او پسر مریم نبود، پسر خدا بود. مادرش باکره بود. و در لحظه ای که به دنیا آمد، جبرییل به زمین نازل شد. او بخاطر گناهان ما مجازات شد، شکنجه شد و به صلیب کشیده شد. سه روز بعد از مرگ برخاست و به آسمان، به بهشت، نزد خدا رفت. مرگ فتح شد. آمین! می فهمید چه می گویم؟ او بر مرگ پیروز گشت و همه ی گناهان ما بخشوده شد و اکنون بهشت خدا به روی همه ی ما باز است.

- تو این عیسای ناصری را وقتی از مرگ بازگشت، به چشم خود دیده ای؟

- نه! ولی صدایش را شنیده ام.

- تو یک دروغگویی. (به مردم) او یک دروغگوست. (پولوس به دنبال مرد می رود)؛

- صبر کن، با تو حرف دارم. (مرد با عصبانیت یقه ی پولوس را می گیرد و فریاد می زند)؛

- من هرگز مصلوب نشده ام. هرگز نمرده ام. من یک انسانم، مثل همه ی انسان ها. چرا در مورد من به مردم دروغ می گویی؟

- راجع به چه حرف می زنی؟

- من فرزند مریم و یوسف نجارم. من بودم که در اورشلیم می گشتم و از آیین تازه حرف می زدم. "پونتیوس پیلاتوس" مرا به مرگ محکوم کرد و خداوند مرا نجات داد.

- نه. او چنین کاری نکرد. (عیسا فریاد می زند)؛

- چه می گویی؟ تو بهتر از من می دانی که بر من چه گذشته؟ من کار می کنم، می خورم، می خوابم، زن و فرزند دارم و برای اولین بار از زندگی لذت می برم. می فهمی چه می گویم؟ در مورد من دروغ نگو و گرنه رسوایت می کنم.

- هی! مشکل تو چیست؟ به دور و برت، به چهره مردم نگاه کن! بدبختی و رنج را در چهره هاشان نمی بینی؟ نمی بینی چقدر ناخشنود و اندوهگین و پریشان اند و در زندگی رنج می برند؟ اینها تنها امیدشان به رستاخیز عیساست. هیچ کس به این که تو عیسایی یا نیستی، اهمیت نمی دهد. رستاخیز عیسا از مرگ، و امید به بازگشت او، ما را نجات می دهد. دنیا را نجات می دهد.

- تو نمی توانی دنیا را با دروغ نجات دهی.

- ... من آن را می گویم که مردم نیاز دارند و باور می کنند. چه تو دوست بداری یا نداری، همین الان هم اگر بدانم که مصلوب کردن تو دنیا را نجات می دهد، همین جا تو را به صلیب می کشم.

- ولی من حقیقت را به مردم می گویم. (پولوس می خندد)؛

- بگو! از همین حالا شروع کن. راه بیفت! چه کسی حرف تو را باور خواهد کرد؟ تو چیزی را شروع کردی، اما نمی توانی آن را متوقف کنی. مردم تو را خواهند کشت.

- نه! کسی چنین کاری نخواهد کرد.

- از کجا اینقدر مطمئنی؟ امتحان کن! نمی بینی مردم چقدر به خدا نیازمندند؟ آنها به دنبال چیزی می گردند که خوشحال و خوشبختشان کند. خدا به آنها رضایت می دهد. بخاطر خدا، خوشحال به طرف مرگ می روند. به خاطر عیسای مصلوب! عیسای ناصری. فرزند خدا، عیسا مسیح، نه بخاطر تو. خوشحالم که زیارتت کردم. حالا می توانم به راحتی فراموشت کنم. عیسای من از تو قدرتمندتر و پایدارترست.

"آخرین وسوسه ی مسیح"! با خود تکرار می کنم و سراغ قفسه ها می روم؛ کتاب قطوری با جلد شمیز کهربایی رنگ، از "انتشارات خوارزمی" پیش از انقلاب! مترجمش کی بود؟ حسن حبیبی یا زهرا خانلری "کیا"؟ باید ببینم این جملات پولوس، دقیقن از روی رمان گرفته شده یا برای فیلم نوشته شده... جای "آخرین وسوسه ی مسیح" اما در میان رمان ها خالی ست! "آخرین وسوسه ی مسیح" همراه "نیکوس کازانتزاکیس" از خانه ی کوچک من پاکسازی شده است! 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و سی و هفتم

در جنگ "پشن"، ایرانیان به سپهبدی گودرز در محاصره ی سپاه توران، به سپهسالاری "پیران ویسه" گرفتار می شوند. در طول روز جنگی سترگ میان دو سپاه در می گیرد و بسیاری از دودمان گودرز کشته می شوند و ایرانیان تلفات بسیار می دهند. شب هنگام، وقتی در کوه به استراحت و تدارک نبرد فردا نشسته اند، بهرام، فرزند جوان گودرز می گوید که تازیانه اش را در هنگامه ی جنگ، در میدان نبرد از دست داده و بیم دارد بدست دشمن بی مایه بیافتد. می گوید؛ چون نام من بر چرم آن نوشته شده، اگر به دست دشمن بیافتد، نشان بداختری ست. گودرز و گیو، برادر بزرگ بهرام تلاش می کنند تا او را از رفتن به دنبال تازیانه، باز دارند. می گویند برای تکه چوب و چرمی خود را بر باد مده. بهرام می گوید؛ چرا باید فال بد بزنیم؟ گیو می گوید؛ برادر! من چندین تازیانه دارم، شوشه ای از زر و سیم و گوهر، نشان از سیاوش. تازیانه ای هم کاووس به من بخشیده که از زر و گوهر است. پنج تازیانه ی دیگر هم دارم، همه آراسته به گوهران شاهوار. این هفت تازیانه را به تو می بخشم تا بر سر یک تازیانه سر خود به خیره بر باد ندهی و ما را بیش از این داغدار نکنی. بهرام می گوید؛ این ننگ را خوار نتوان شمرد. باید تازیانه ام را از دست آلوده ی دشمن دور بدارم.

باری، بهرام بر اسب می نشیند و به میدان می آید. همه جا کشتگان افتاده اند و نور ماه، صحنه ی کارزار را روشن کرده. بهرام بر کشتگان آشنای خود زار می گرید. دوستی زخمی شده و افتاده و رها شده در میان کشته شدگان، بهرام را می بیند و می نالد که سه روز است آرزوی نان و آب دارم و بستری که بر آن بخواب روم. بهرام آب از دیدگان می ریزد و لباس خود می درد و مهربانانه بر تن او می بندد و می گوید زخمت بزرگ نیست. همین که تازیانه ام را یافتم، نزد تو باز می گردم و تو را به لشکرگاه می برم. بهرام پویان تا قلب میدان می رود و بالاخره تازیانه را که میان تل کشتگان افتاده، می یابد. از اسب فرود می آید و تازیانه را از میان خاک و خون بر می دارد. اسبش بوی مادیان می شنود، شیهه می کشد و به طرف مادیان می رود. بهرام از پی اسب می دود تا غرقه در خاک و عرق، اسب را می گیرد و سوار می شود. اما اسب از جای نمی جنبد. بهرام دلتنگ می شود و شمشیر بر ران اسب می زند. چون اسب می افتد، با خود می گوید؛ اینک بی اسب در این تاریکی چه چاره سازم.

دیدبان دشمن اما با شیهه ی اسب، از حضور بیگانه با خبر می شود و بیگانه را در تاریکی تیر باران می کنند. بهرام چند تن از دیدبان های دشمن را هلاک می کند و بقیه خبر به پیران ویسه می برند. پیران که بهرام را با سیاوش در توران دیده و می شناسد، بر باره ی تندرو می نشیند و به میدان می آید. بهرام زخمی، کنار کوهی از تیر و نیزه نشسته است. پیران می گوید؛ تنها و پیاده از این ورطه ای که در آن افتاده ای، رهایی نداری. من با تو نان و نمک بسیار خورده ام و بر تو مهر دارم. با این شیر مردی و نژاد و گوهری که توراست، نشاید که سرت به خاک بر آید. زنهار بخواه که سوگند می خورم عهد قدیم نگهدارم و گزندی به تو نرسانم. تو پیاده و تنها با لشکری بزرگ، برابر نیستی. بهرام می گوید ای پهلوان! سه روز است که چیزی نخورده ام و پیوسته در نبرد بوده ام. مرا به یک اسب حاجت است تا به نزد ایرانیان بازگردم، و نه چیز دیگر. پیران می گوید ای نامجوی! بهتر آن است که خیره سری نکنی. این سواران چنین ننگی بر خود روا نمی دارند که به تو اسب دهند تا از مهلکه بگریزی. تو چندین تن از بزرگانشان را به خاک انداخته ای. مگر آن که سر و مغزشان به سامان نباشد. بهرام زخمی و افتاده اما، تنها اسب می خواهد. پیران مایوس، به لشکرگاه باز می گردد.

"تژاو" اما از سر بهرام نمی گذرد. به پیران می گوید با او به مهر سخن گفتن سودی ندارد. چون تژاو به بهرام می رسد و او را نیزه به دست می بیند، می خروشد که مرد پیاده! می خواهی با یک نیزه از میان چندین سوار نامدار، جان به سلامت به در بری؟ پس به یارانش می گوید تا بهرام را به تیر و نیزه بکوبند. بهرام تیر در کمان می گذارد و بهر سو پرتاب می کند. چون بی توش و توان می شود، تژاو از پشت، تیغی بر کتفش می زند. دست بهرام از کتف جدا می شود و از پای می افتد و از نبرد فرو می ماند. دل تژاو بر احوال بهرام می سوزد و از او روی می گرداند و دور می شود.

به هنگام خروسخوان، گیو از نیامدن برادر نگران می شود. به فرزندش بیژن می گوید؛ باید از پی بهرام برویم. هر دو به میدان نبرد می آیند. همه جا زخمی و کشته افتاده و جهان به خون آغشته است. چون بهرام را می یابند، بر چهره اش آب می زنند. بهرام بهوش می آید و داستان خود برای برادر و برادر زاده می گوید و آرزو می کند آنها انتقامش را از تژاو بستانند.

این که گیو و بیژن از تژاو انتقام می گیرند و چه می شود، چندان به داستان امروز ما مربوط نمی شود. کافی ست بدانیم آن "شرف" و "حیثیت"ی که با "تازیانه" از دست می رفت، به دست آمد، اما "دست" و "مرد" از دست برفتند.

اگر مایه این است، سودش مجوی                            که در جستنش رنجت آید به روی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و سی و ششم

... اما در مورد "بحث شیرین آزادی"! ... در تعریفی که تو داده ای، دم خروس فرهنگ و اخلاق و آیین و همه چیز ما بیرون است. این که می گویی "به هرکس نمیشه آزادی داد... و آزادی که بی حد و حصر باشه، جامعه خر تو خر میشه، اول باید ..."، همه ناشی از همان رگه های "قیمومیت" و "ولایت" است که کم و بیش در اذهان ما حضور دارد؛ که پیوسته "امامگونه" نگران مغزهای نرسیده و خام و نابلد و تربیت ناشده ی دیگرانیم. خیال می کنیم این "رمه" همیشه به یک "شبان" نیاز دارد تا به راه راست هدایت شود. به گمان من اشکال اصلی از همین "باید"ها و "نباید"ها سرچشمه می گیرد. خیال نکنم آزادی را کسی به کسی "بدهد". آزادی هر انسان با او به دنیا می آید. مرزهای آزادی هر انسان، از هر طرف که برود، تنها به قانون می رسد، و نه به هیچ چیز دیگر. قانونی که نه در کتاب آسمانی و در سینه و بر زبان علماء، که روی همین زمین و توسط یک مشت آدم مثل من و تو تهیه و تدوین شده، و بنابراین هر روز و هر ساعت بنا به مقتضیات جامعه و شهروندانش، تغییر می کند، یا به عبارت امروزی ها "به روز" می شود. پس جامد و مجرد و لایتغیر نیست. به قانون هم نمی گویند "محدودیت"! چون برای آزادی حد و حصری نیست!

شاید این بنظر متناقض بیآید؛ که آزادی حد و حصر نداشته باشد و در عین حال قانون، مرز آزادی باشد. من اما در این تناقضی نمی بینم. وقتی تو در اتاق خودت تنها هستی، شاید لخت راه بروی، یا سر و ته بخوابی، یا باد در کنی، یا "آن کار دیگر ...". اما وقتی در بزنند و نفر دومی وارد شود، نه گمانم که به همان شکل پیشین رفتار کنی. کسی هم به تو نمی گوید "باید" لباس بپوشی و... این تویی که بنا بر یک "قانون"، به "احترام" تازه وارد، پنجاه در صد از آزادی ات را در طاقچه یا کمد می گذاری تا باز دو باره تنها شوی. در جامعه این ارزش ها و مرزها را قانون تعیین می کند، برای آن که هر کس برای خودش تعبیر و تاویلی نداشته باشد. یک جامعه وقتی زیباست که در همه ی گوشه ها و زوایایش قانون به معنی کامل حاکم باشد.

با این همه، انسان آزاده هرگز در چهارچوب مرزها و خطوط قرمز باقی نمانده. روزی که همه ی یک جامعه به فرمان یک آدم کوچولوی بیست سانتی متری قرمز رنگ که سر چهار راه، روی یک تیر آهن ایستاده و پاهایش را جفت کرده، با احترام و بی اختیار بایستند و چند لحظه بعد، به فرمان آدمکی بهمان اندازه اما سبز رنگ که پاهایش را ازهم باز کرده، با احترام و بی اختیار حرکت کنند، دیگر زیبایی چندانی باقی نمی ماند. مردم به عروسک هایی می مانند که در یک بازداشتگاه بزرگ زندگی می کنند! یعنی همان نظریه ی آقای "فوکو" به نام "پانوپتیکون"؛ در این بازداشتگاه به نام جامعه، انسان ها از اتاقکی شیشه ای بر سر یک برج، دیدبانی می شوند. جدار شیشه ای مخصوص این اتاقک به گونه ای ست که آدم ها از این پایین درون اتاقک را نمی بینند اما از درون اتاقک شیشه ای بر فراز برج، همه ی آن ادمک ها و اعمال و رفتارشان مشاهده می شود. جامعه ی "قانون زده"، جامعه ای ست یک نواخت و کسالت بار که پلیس از سطح خیابان ها برچیده شده و به کله ی آدم ها نقل مکان کرده است. اینجا هر انسان، پلیس خود است. این کسالت یک نواختی، در یک لحظه با عبور بی خیال یک جوان از چراغ قرمز، شور زندگی به خود می گیرد و زیبا می شود. در شهر قانون زده، تنها زیبایی، عصیان یک آزاده است وقتی فریاد تعجب آدمک ها همراه با صدای آژیر برج بلند می شود و جوان در آن سوی خیابان در حالی که لبخندی به لب دارد، جریمه می شود. قانون بی تردید قابل احترام است، اما زیبایی، باری و بهرحال، در نفس آزادی و آزادگی ست و عبور از مرز "باید"ها و "نباید"ها. با این همه این زیبایی تا آنجا تحسین برانگیز است که خود به یک قانون تبدیل نشود. در عبور همه از چراغ قرمز، هیچ زیبایی و جذابیتی نیست. شاید در چنین جامعه ی هرج و مرج زده ای، زیبایی آن باشد که کسی در نهایت خونسردی با چراغ قرمز بایستد و با چراغ سبز حرکت کند!

بگذار یکی از هزاران مثالی را که مشاهده کرده ام برایت تعریف کنم. بارها جوان ها و دانشجویان آس و پاس را در متروی پاریس دیده بودم که از روی ماشین کنترل بلیت می پریدند تا مجانی سوار مترو شوند. سال ها پیش در یک بعداز ظهر شلوغ شاهد بودم که مردی میانسال، پیش چشم همه، با خونسردی، انگار که به قانونی ترین کار دست می زند، از روی ماشین کنترل بلیت گذشت. از میان تمام آنها که این کار را نپسندیدند، خانمی با صدای بلند گفت؛ "خجالت دارد"! مرد آرام گفت؛ خجالت را تو بکش که آرزو داری مترو مجانی باشد، اما شهامتش را نداری مجانی سوار شوی. چهل و هفت سال به فرانسه افتخار شهروندی داده ام. این حق را دارم که یک روز هم مجانی سوار مترو شوم! چشمکی هم به من زد و آستر دو جیب شلوارش را به نشان بی پولی نشان داد و خندید. 

فکر می کنم هر دومان قبول داریم که با دیدن اتومبیل ها در پشت ویترین بنگاه معاملات اتومبیل، هیچ کس مکانیک نمی شود و با دیدن نام یک غذا در منوی یک رستوران، نمی شود درباره ی آن غذا داوری کرد. این که ما هر حرکت دیگران را با ارزش های اخلاقی خودمان داوری کنیم، حکم بدهیم و گاه به دار بکشیم، نشانه ی فاصله ی دراز ما با "آزادی" خواهی ست. آزادی نان گندم نیست که اگر نخورده باشی و تنها در دست مردم دیده باشی هم، بدانی و بشناسی. برای من و تو در آن فرهنگ سرشار از وابستگی ها به آسمان و زمین، پس از یک تاریخ بندگی، تصور رها ماندن در آسمان زندگی، بی دستگیره، هولناک بنظر می رسد. ترس ما از "آزادی" هم از همین "بیابان هول" می آید. گفتن از "آزادی" تا وقتی به تن تجربه اش نکرده باشیم، به لباس عاریه می ماند. برای همین هم مدام شرط و شروط و قید و بند برایش درست می کنیم. مثل تعریفی که تو از آزادی داده ای؛ یک "شیر بی یال و دم اشکم"! شاید روزی که بتوانیم هر آنچه در اخلاقیات خودمان گناه می پنداریم، در دیگران به احترام بپذیریم و هرکسی را به این دلیل که با اصول اخلاقی ما زندگی نمی کند، نفرین نکنیم، در تجربه و درک آزادی اولین گام ها را برداشته باشیم. شاید!

بگذار بر مبنای یک سری اخلاقیات شخصی خودمان، دیگران را خطاکار و گناهکار نشناسیم. این گونه داوری ها از تفکر خشک و بی انعطاف مذهبی ما منشاء می گیرد که جهان را با ترازوی "اخلاق من" وزن می کند. (امیدوارم جمله را همان طور که نوشته ام بخوانی و "تفکر مذهبی" را با "مذهب" اشتباه نگیری) حتمن این سوال قدیمی کاتولیکی را شنیده ای که می پرسد؛ "گناه کدام است؟ این که حوا سیب را چید؟ یا آن که خدا درخت سیب را دم دست حوا گذاشت؟". یادمان باشد که زیر هر درخت سیبی، وسوسه ی شیرین "چیدن" دراز کشیده و منتظر یک دست است. شاید این انتزاعی ترین تعریف "آزادی" باشد. ولی اگر این جمله ی معمول را به آن اضافه کنی که؛ "درخت سیب آنجاست تا به تو اختیار بدهد که نچینی و گناه نکنی"، آن وقت در نهایت گستاخی می گویم؛ این ساده ترین تعریف از دیکتاتوری ست! اگر چیزی هست، برای آن است که انسان آزاده ای از آن لذت ببرد، حتی اگر آن طرف خیابان "طبق قانون" جریمه شود. این هم بهای آزادی ست!
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و سی و پنجم

ببین منو! گل و بوته نگهداشتن کار ساده ای هم نیست. گلها مراقبت میخوان. هر کسی هم یه فنی برای خودش داره. این که چرا من با گل ها حرف می زنم، خب، اینم یه جایی از زندگی یاد گرفته ام لابد؛ که باید دور و بر گل چرخید، باهاش حرف زد، دست به بر و روش کشید، گاهی براش آواز خوند، و از اینجور کارا دیگه. در مورد این یکی هم، خب، خوبش را بخواهی، این اتاقو برای همین کوزه گرفتم. شیفته ی شفافی گل و برگش شدم. انگاری که می خندیدند. تا اینجا هم با آوازم خوش بود. با ناز دست هام کرشمه می اومد. از لطف کلامم می شکفت. لابد حالا خسته شده دیگه ..

چه می کنم؟ معلومه که چه می کنم! اولین کاری که می کنم، اینه که از اینجا برم. بعد هم، لابد دنبال یه اتاق دیگه می گردم. اونطوری با اون چشم های برآمده بهم زل نزن! میگی چکار کنم؟ بمونم تا برگ هاش زرد بشن؟ بعد ساقه هاش لخت بشن؟ و بعد... بشینم نگاش کنم تا گلبرگ هاش یکی یکی بپلاسن و قامتش پیش روم بخمه؟ نه خانومی! باید تا هنوز زنده و شادابه، بذارم و برم. تا خاطرات قشنگ و زیباش تو پیچ پیچ یادهام بمونن. شاید جایی دیگه، بوته گل دیگه ای به انگشتای من نیاز داشته باشه، ...

این رو هم گفته ای که گل ها از زیادی مراقبت لوس میشن، خسته میشن... گفته ای که گاهی باید بی اعتنایی کرد، یا کاری به کار گل ها نداشت، و از این حرفا که همه می زنن... ببین عزیز! یه مختصر گرمایی در من هست. دوست دارم همراه آب، پای گلی بریزم. این که توی اون کوزه، و در زیر و بالای اون بوته چه اتفاقی میفته، مشکل من نیست. مشکل من اینه که آنچه دارم، ببخشم تا چشمه ی وجودم خشک نشه. حالا اگه یکی ارزشش را میدونه، یکی می خوردش، یکی میاندازتش تو سطل آشغال، یا سر طاقچه فراموشش می کنه، یا قابش میگیره میذاره سر رف، یا ... اینا دیگه به من ربطی نداره. هرکس میدونه و مال خودش.

این یکی هم گمون کنم لذتش را برده باشه. شاید دستای تازه تری میخواد. شاید صدای رساتری طلب می کنه. شاید به هوای تازه تری نیاز داره ... چرا بمونم و پژمردگی ش را تماشا کنم؟ چرا تا هنوز از طراوتش چیزی باقیه، تا از قد نیفتاده، تا خراب و ویرون نشده، نذارم و بروم؟ بذار با دست های تازه دوباره متولد بشه، بشکفه، بخنده، زیبا و تازه بشه و عطرش اتاقو پر کنه. باید به تمنای تازگی ش میدون داد، خانومی! نباید موند و تا آخرین قطره شیره ی جانش را مکید. من همین چیزها را بلد بودم. این شاخ و برگ اما حالا بیشتر از اینا میخواد. نه گمونم که گل و گیاه لوس بشن. گیرم که شدن، چه عیبی داره؟

همین که حس کردی دیگر اون طراوت درخشنده ی برگ ها سر جایش نیس، دیگه اون گرما نیست، دیگه اون شکفتگی نیس، آروم لای در را باز کن، پاتو بذار اونطرف درگاهی، بعد پای بعدی و ... وقتی رسیدی توی راهرو، در را اروم پشت سرت ببند، از پله ها یواش برو پایین و خودتو بگذار توی کوچه. یک نفس عمیق بکش، پشت سرت هم نگاه نکن. و بعد، آروم توی جاده گم شو. هیچ گلی با زور و خواهش نمی شکفه، با گدایی بو نمیده. اصرار، بی حوصلگی میاره، عزیز. خسته میکنه، کم کم خمیازه ها از راه میرسن و نفرت و بیزاری میزاند. اونوقت دلت از هرچه گل و بوته و گلدونه، بهم میخوره. زیبایی ها پشت کسالت تکرار، گم میشن. پامال تمنا میشن. بعد هم ... نه! نه! از من میشنفی، کوه هم که میری، بهتره تا نزدیکی های قله بری. چیزی مونده به قله، برگرد. چه اصراریه به جایی برسیم که بعدش سرازیریه؟ اینطوری شاید اشتیاق قله هیچ وقت تو سینه ت نخشکه.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

از "کشیدنی"ها

 

کاریکاتور، بهترین چیزی ست که می شود "کشید"!

                                                                    "عمران صلاحی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

"دیر راهب"

... "بازار رنگرزها" مثل همیشه تاریک بود. از ترس، لای دست و پای اقام و عاموم، راه می رفتم...

... از روضه ی "شام غریبون" بر می گشتیم. "آسدابوالفضل درمونی" (آقا سید ابوالفضل درب امامی) "دیر راهب" را خونده بود و سر بریده ی نورانی زیر طشت و...

... وقتی راهب سر طشت را برداشت و سر بریده را دید، صدیق خانوم همسایه مون وسط زنها غش کرد...

... عاموم که پای روضه به پیشونی ش می زد و زار زار گریه می کرد، گفت؛

"این سدابوالفضل هم دیری راهبو خب میخوند. اصلن روضه خونی خوبیه س. میدوند کوجا پیاز و روغنش را اضافه کوند".

آقام که بیخودی با روضه خونا لج بود، گفت؛

"آخوند کارش همینه س. اگه بلد نباشد اشکی چارتا خر مثی شوما را در بیارد، برا لا جرز خوبه س".

عاموم هیچی نگفت. یا گفت و ترس از تاریکی نگذاشت من بشنوم. فقط یادمه آقام، انگاری بخواد از دل عاموم در بیاره، گفت؛

"آخوندی که حرف بلد نباشد و پشتی هم انداز نباشد، مثی نجاری میموند که اره نداشته باشد".

... دیگه حواسم به حرفا نبود. تند تند می رفتم که برسم به کوچه ی "تل عاشقون". از وسط های تاریکی بازار می شد دید که کوچه روشنه. گفتم گاس صدیق خانوم طشت را آورده باشه سر کوچه ...

...

توضیحات برای نا مسلمان ها:

-          شام غریبان یا عصر عاشورا روضه های مخصوص به خود دارد.

-          روضه ی "دیرراهب" یکی از روضه های مخصوص شام غریبان است. کاروان اسرا در راه کربلا به شام، شب را کنار یک دیر مسیحی توقف می کنند. به راهب دیر گفته می شود که اینها خانواده ی کفار اند که در جنگ با اسلام اسیر شده اند. راهب در مورد مکان و خوراک به کاروان کمک می کند. در دل شب راهب صدای تلاوت قرآن می شنود و به دنبال صدا به طشتی در کنار دیر می رسد که از زیر پوشش آن نوری ساطع می شود. وقتی راهب سرپوش طشت را کنار می زند، سر بریده ی امام حسین را می بیند. این نقطه ی اوج روضه ی "دیر راهب" است. برخی روضه خوان ها در آخر راهب را با گفتن تشهد، مسلمان می کردند!

بازار رنگرزها، و تل عاشقان دو محله قدیمی در اصفهان
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

نامه ی صد و سی و چهارم

داستانگوی طوس گوید؛ به روزگار اردشیر، بر کناره ی دریای پارس، شهری تنگ بود و مردان بسیار داشت. دختران شهر بی کام بودند و جوینده ی نان. روزها در دامن کوه بهم می نشستند و پنبه می رشتند. مردی کم بخت بود که چون هفت پسر داشت، او را "هفتواد" می گفتند. هفتواد را دختری بود که روزها همراه دختران شهر بر دامنه ی کوه، پنبه می رشت. روزی چون دختران دوک ها به کناری گذاشتند تا به خوردن بنشینند، سیبی از درخت افتاد. دختر هفتواد آن سیب برگرفت و چون باز کرد، کرمی اندر آن سیب دید. کرم به انگشت برداشت و بر دوکدان گذاشت و به دختران گفت؛ به برکت کرم، ریسمانم از شما افزون شود. چنین شد که آن روز دو چندان ریسمان به خانه برد. پدر از او شادمان گشت. روز دیگر پنبه بیشتر بر دوکدان گذاشت، و ریسمان بیشتری به خانه برد.

چندی بر این گذشت و کار دختر هفتواد، بالا گرفت. روزها لختی سیب به کرم می داد. روزی پدر و مام، دختر را پرسیدند؛ مگر با پریان بهم برآمده ای که چنین جادو در کارت کنند. دختر داستان سیب و کرم بگفت و کرم به پدر نشان داد. هفتواد، کرم سیب به فال نیک گرفت و از آن پس کرم گرامی می داشت و خوراکش از شیر و عسل می ساخت. کرم بزرگ شد، چندان که دوکدان بر تنش تنگ آمد. پس صندوقی بساختند و با پرنیان بیاراستند و کرم بر آن صندوق نهادند.

چندی بر این گذشت و هفتواد سرفراز گشت و در شهر، کس نبود که بی رای او در جایی شود و به کاری رود. امیر شهر بر هفتواد رشک برد و از او باژ خواست. هفتواد خان برداشت و بنه بر نهاد و به هامون رفت. چون به بخشش دستی باز داشت، مردمان بسیار بر او گرد آمدند، همه سوار و شمشیر زن. چون هفتواد نیرو گرفت، با سپاه به شهر آمد، امیر شهر بکشت و گنجش به تاراج برد. مردمان بسیاری بر او گرد آمدند. هفتواد بر ستیغ کوه، دژی ساخت، با باره ای سترگ، به بلندی هفت رش. آنگاه سپاه به دژ برد و آنجا کشت و درود کرد و خانه و برزن و کاخ برآورد. چون کرم بزرگ شد، بر صندوق اندر نتوانست ماند. بر کوه خانه ای از سنگ بساختند و بر آن ساروج و پرنیان و دیبا نهادند و پرستندگانی چند در خدمت کرم گماشتند. پرستندگان روزها خوردنی می آراستند تا کرم سیب برآساید. هفتواد سپهسالار دژ بود و به برکت آن کرم سیب، شهرهای آباد آن بوم گرفت و مرز و بومش تا کرمان و دریای چین برفت. هر مهتر و امیر که به نبرد با هفتواد لشکر بیاراست، چون به نزدیک کرم رسید، سست شد و روزگارش بگشت. مردمان بر کرم سیب، نذرها کردند و آرزوها خواستند و نیازها برداشتند،... و هفتواد از برکت کرم سیب بر جهان کدخدایی می کرد.

اردشیر از روزگار هفتواد آگاه شد و او را خوش نیامد. لشکر فرستاد تا هفتواد و دژ را تباه کند. هفتواد لشکر اردشیر بشکست. شاه غمین شد و خود با سپاهی به گشودن دژ آمد. دو سپاه سه روز بهم برآمیختند و به چهارم، لشکر اردشیر بشکست. عنان بپیچید و پشت کرد و بگریخت. هفتواد و سپاهش از پس او تاختند و نامداران بسیاری بکشتند. اردشیر به روستایی رسید و بر در خانه ای دو روستایی جوان دید. گفتند چنین پریشان و پر گرد، چه می پویی؟ گفت با اردشیر به جنگ هفتواد آمده بودیم، مگر از همراهان جدا افتادم. او را فرود آوردند و بنواختند و خوان بنهادند و به سخن بنشستند. پس گفتند؛ هیچ اهرمن از ضحاک بزرگ تر نبود که فریدون او را بگرفت و در البرز بند کرد. هفتواد خود چیزی نیست، مگر آن کرم سیب است که از اهرمن است. اردشیر این سخن بشنید و همه شب در اندیشه ی کرم نخفت. چون آفتاب برآمد بر باره نشست و سوی استخر آمد و به گرد کردن سپاه پراکنده پرداخت.

چندی بر نیامد که اردشیر سپاه بیاراست و از استخر بیرون شد و در دو فرسنگی دژ هفتواد، میان دو کوه فرود آمد. خیمه و خرگاه زدند و شب بیاسود. پس سپهسالار سپاه بخواست و سپاه به او داد و گفت این راز با جان خویش مگوی. آنگاه دیبا و دینار و هرگونه چیز برداشت، و دو صندوق از سرب و "ارزیر" پر کرد و دیگی رویین بر بنه نهاد و از سالار آخور، ده خر بخواست و بنه بر آنها گذاشت. چون صبح شد، خلیده دل و راهجوی، تا نزدیکی دژ برفتند و بر دروازه ی دژ پرستندگان کرم بدید. یکی پرسید؛ در این صندوق ها چیست؟ شهریار گفت؛ هرگونه چیز، از پیرایه و جامه و دیبا و پوشیدنی و گستردنی، همه رنگ. بازارگانی خراسانی ام و خواسته فراهم کرده ام و تا تخت کرم آمده ام تا مگر با پرستش کرم، بخت خویش بیازمایم، شاید که گشایش کارم شود. پرستندگان کرم، در دژ گشودند و شهریار و همراهان به درون حصار بگذاشتند. اردشیر سر بدره باز کرد و بخشش آغاز کرد و خوان بگسترد و جام نبید بگذاشت و پرستندگان به جام نبید مست شدند. پس اردشیر گفت؛ با من برنج و شیر فراوان هست. خورش کرم تا سه روز با من است تا مگر مرا از اختر او بهره یی رسد. شما به می آسوده باشید که روز چهارم کلبه ای بسازم فراخ و بازاری برآورم، که هم فروشنده ام و هم خریدار. گفتند تو او را پرستش کن، و خود به می نشستند و چون می پرستان، مست شدند. چون زبانشان سست شد، شاه و همراهان، ارزیر و دیگ رویین بیاوردند و آتش بیافروختند و ارزیر بجوشاندند و پرورش دادند و در کنده، پیش روی کرم ریختند. کرم ارزیر بخورد و سست و لرزان شد. اردشیر و یاران گرز و شمشیر برگرفتند و پرستندگان کرم یکسر بکشتند. آنگاه در دژ بگشادند و سپاه به اندرون بگذاشتند.

چون هفتواد از خواب برخاست، نه کرم مانده بود و نه باره و نه دژ. سپاهش پراکنده گشت و خود و فرزندانش در میان ماندند و گرفتار آمدند. پس اردشیر فرمان داد تا پیش دروازه ی دژ، دار زدند و هفتواد و فرزندانش زنده بر دار کرد.

حکایت "کرم هفتواد" بدان آوردم تا بدانی که هر "هفتواد"ی را کرمی هست، و دز هفتواد به زور شمشیر و کتف و بازو نتوان گرفت، که در کار دشخوار، به خرد نیاز هست، نه به تیغ.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

حق مسلم ما

آقای علیرضا عبادی راه یافته ی محترم از بیرجند و عضو کمسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی گفته اند که برنامه های صدا و سیما در ایام ماه مبارک رمضان، باعث خالی شدن مساجد می شود.

ما کاری نداریم که غرب زده ها، سکولارها، لیبرال ها و تمام گروه هایی که تمایل به اغتشاش اذهان عمومی و اختلال در امنیت کشور دارند، می گویند؛ با وجود بودجه های میلیاردی که در مدارس و دانشگاه ها، آموزش و پرورش، وزارت علوم، حوزه های علمیه، انواع و اقسام بنیادهای قرانی و مذهبی، کتاب ها و فیلم ها و برنامه های مختلف، به ویژه در همین صدا و سیما و رسانه های گروهی در طول بیست و هفت سال، صرف ترویج آن مذهبی که سردمداران مدعی آنند، شده و می شود، چرا باید از یک سریال فکسنی تلویزیونی ترسید که مساجد را خالی کند؟

ما بر خلاف منافقین، و طبق اصول همذات پنداری با جمهوری، مساله را از نگاه اساتید قدرت و بصورت مثبت نگاه می کنیم و معتقدیم حالا که همه ی ادعاهای ما در "مهرورزی" و "به حق بودن" تا به آنجا رسیده که دنیا خود را در مقابل ما "منزوی" کرده و به ما حسادت می کند، حالا که ما از راه منطقی (جز در حرف و ادعا) به جایی نمی رسیم، چطور است "سرنا را از از سر گشادش بزنیم" و دنیا را از ماتحت شروع کنیم؟ (این هم خودش اختراعی ست، نه؟) این است که در راستای این سخنان گهربار، پیشنهاد می کنیم:

اگر نعوذبالله یکی از مجلسیان یا دولتیان یک پیکان مدل 46 دارد و نمی تواند با سرعت بیش از 50 کیلومتر براند، از امشب تمام چرخ ماشین های مدل بالاتر از 46 را "پنچر باید گردد".

آنها که "کوتاه تر" از رییس جمهور اند، از فردا در اولین پمپ بنزین خود را تا مرز 160 سانتی متر باد کنند و آنها که "بلندتر"اند، به نزدیک ترین کشتارگاه مراجعه و سر و ته خود را تا مرز 160 سانتی متر "اصلاح" کنند تا ناهم آهنگی ها از بین برود. خط قرمز ما 160 سانتی متر است!

چون برخی ها به دلایل متعدد که کاملن روشن نیست، دچار ناتوانی های جنسی اند، از فردا تمامی شهروندان ذکور، به دفاتر مخصوص که در راستای همین منظور در شهرداری تاسیس شده مراجعه و آلت رجلیت خود را تحویل دهند و قبض رسید دریافت کنند.

برای این که چند ثانیه وقت ملت "همیشه در صف" تلف نشود تا ساعت ها را دو بار در سال پس و پیش بکشند، دولت "مهرورز" و "همه جا بر صحنه" ترتیبی داده تا بانک ها، مدارس، ادارات دولتی ووووووو تمامی کشور، هر شش ماه یک بار، بکلی پشت و رو شود تا مشت محکمی باشد به دهان استکبار جهانی.

حالا که معلوم می شود ملت مسلمان روزه نمی گیرد، از فردا برای چهار تا و نصفی روزه دار، تمام رستوران ها، اغذیه فروشی ها، نانوایی ها، شیرینی فروشی ها، سبزی فروشی ها، و هر "چیز دیگر" فروشی تعطیل بشود، روی مزارع خیار و کمبوزه چادر بکشید، درختان میوه را هم بپوشانید، در توالت های عمومی را گل بگیرید، تا ملت مسلمان چشمش چهارتا، مجبور باشد روزه بگیرد. چون هوای تهران و شهرهای بزرگ سنگین است و برای فرو بردن نیاز به جویدن دارد، از فردا فروش آدامس ممنوع و هرکس دهنش بجنبد، به جرم اخلال در امنیت کشور تا روز عید فطر بازداشت می شود. عبور و مرور گوسفندان و گاوانی که پستانشان از شیر ورم کرده و تکان تکان می خورد، برای جلوگیری از تحریک به روزه خواری، در تمام طول روز ممنوع است.

چون در غرب زن ها حامله می شوند، از این ببعد زن های مسلمان بیایند رو، تا مردها حامله بشوند. "تظاهر به حاملگی" و اصولن هر گونه تظاهر "به ورم کردگی" یا "داشتن برآمدگی" در بدن، جرم محسوب می شود. زنبور گزیده ها باید یا از خود زنبور یا از مسجد محل استشهاد بگیرند. مردان و زنانی که شکم یا باسن برآمده دارند، موظف اند به شهرداری "حق بالکن" بپردازند.     

چون ما می گوییم جنس ما بهتر از همه ی اجناس است، و نیست، پس دکون همه را تخته کنیم، تا معلوم شود حق با ماست.

چون ما می گوییم امن ترین کشور دنیا هستیم، و نیستیم، پس همه جا بمب بگذاریم تا معلوم شور حق به جانب ماست.

چون ما می گوییم حرف ما حق است، و اتفاقن نیست، آنتن ها را بکشید پایین، شلوارها را بکشید بالا، رادیو و تلویزیون را انحصاری کنیم، همه ی روزنامه را توقیف کنیم، تا حرف دیگری جز حرف ما در میان نباشد.

لطفن در صورتی که پیشنهادات مفیدی در این راستا بنظرتان می رسد، آنها را در بخش نظرات به اطلاع عموم برسانید. کلیه نظرات مفید و "شیرین"، بترتیب ورود و با جرح و تعدیل در جهت عفت کلام، به متن اصلی اضافه می گردد. 

و من الله توفیق
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |