نامه ی صد و سی و سوم
سلام مارکوپولوی معاصر!
می بینم بعد از نود و بوقی که سری به ولایت زده ای، دق دل در آورده ای. عکس ها واقعن زیباست و کاملن پیداست که عکاس، بیست سال حسرت این سفر را داشته. این پدیده ی جالبی ست که در این سال ها در ایران معمول شده. این همه تور داخلی و این همه علاقمند به سفر! این همه تور برای سفرهای داخلی پیش از این هرگز نبود، و معمول هم نبود و اصلن امکانات و وسایلش هم به وسعت امروز فراهم نبود. خوشحالم که تو اولین کسی نیستی که سفر می کنی و عکس هایی به این زیبایی و طراوت از ایران برایم می فرستی. از اینترنت هم باید کلی متشکر بود که چنین امکان آسانی فراهم کرده تا امثال من این همه عکس، با نگاه های مختلف از گوشه و کنار ایران داشته باشند. هر بار که عکسی اضافه می شود، می نشینم و همه عکس ها را دوباره مرور می کنم. عکس های خانوادگی هم زیبا هستند، بابا، مامان، خاله خانباجی و عمه و دایی و بچه ها... آن هم از زمان های مختلف. بخصوص وقتی برخی از این جماعت را از سال های گذشته بشناسی، و این همه تغییر و بزرگ شدن و چاق و لاغری و ... باورم نمی شود که مثلن مطصفی بازنشسته شده و حالا یک داماد هم دارد ... خداوندگارا! خیلی دلم می خواهد این مرد شرموک را کنار دامادش ببینم... و سه تایی بخندیم. کلی روزها و ساعت ها که دوباره به یادم بر می گردند، از همه ی آن سال ها. و عکس هایی که از آن خانه ی قدیمی تان، پشت مسجد گلسرخی گرفته ای ووو.
هم زمان با آلبوم تو، عزیزی از آمریکا یک ویدئو کلیپ کوچک برایم فرستاده بود، از آهنگ "ایران" که گویا "مازیار" خوانده و رویش تصاویری از ایران گذاشته اند. کم و بیش همان تصاویری که تو از گوشه و کنار ایران گرفته ای. دو سه باری ترانه را شنیدم و به عکس ها نگاه کردم و به متن ترانه گوش دادم. در این سال ها کلمه ی "ایران" به معنا و مفهومی تازه، در ذهن و فکر و سخن ایرانیان بکار برده می شود. تا آنجا که یادم هست، هیچ وقت "ایران" اینقدر عزیز همه ی نسل ها نبوده. شاید هم به دلیل شرایط و وقایع این سه دهه، انقلاب و جنگ و ویرانی و مهاجرت های عظیم و افتادن در این یا آن گوشه ی دنیا و به اشکال مختلف مورد تهاجم قرار گرفتن و ... شاید هم مجموع اینها باعث شده باشد که این روزها کلمه ی "ایران" با احساسی گرامی تر بر زبان ها بیاید. اندوه دور ماندگی، یا ماندن و شاهد ویرانی بودن! باری، می شود به روشنی دید که "ایران" تقدسی دیگر یافته، تقدسی تازه تر! تا حدی آلوده به تعصب، شاید! گاه شعر و تصنیف و مطلبی در مورد ایران آن چنان سوزناک و اشک آور است که حس غربت غریب روضه خوانی بهمراه می آورد. مثل همین متن ترانه که می گوید "من این ویران سرا را دوست دارم". عجب!
در گردش میان عکس ها و ترانه ها و متن ها و این کرامتی که "ایران" در ذهن و کلام ایرانی در داخل و خارج پیدا کرده، همه جا نمادهای مشترکی دیده می شود. مثلن کوه دماوند یا تخت جمشید و قلعه ی فلک الافلاک، یا مرحوم ارگ بم، یا خیابان ها و آسمان خراش های تهران، میدان شهیاد یا آزادی، عالی قاپو و چهل ستون اصفهان و حافظیه ووو عمارت های تاریخی دیگر، و مناظر زیبا در گوشه و کنار ایران، از شمال تا جنوب و کویر، و همه جا سبزه و گل و گیاه و آب و باغ و همه چیز، ...
می دانی اما! امان از این ذهن گردنده و بهانه گیر! یک چیز مشترک دیگر هم در تمامی این عکس ها و ترانه ها و گفتارها و سرودها هست. چیزی که تقریبن در هیچ کدامشان دیده نمی شود! عجیب است ولی تقریبن هیچ جا عکسی و حرفی از "مردم" نیست! چرا! گاه یک کرد یا بختیاری یا قشقایی یا ترکمن با لباس محلی هست البته، و گاهی هم تنها عروسکی با لباس محلی از یک موزه ... مثل یک نماد! جاهایی هم هست، در عکسی از خیابانی یا مسجدی یا یک عمارتی تاریخی یا بازار مثلن، که "مردم" را می بینی، ولی کاملن پیداست که عکاس به خیابان و مغازه و ساختمان جامد نظر داشته و آن "مردم"، تنها از روی ناچاری در آن عکس ولو شده اند!
چی بگویم! فکر کردم اگر عکس هایمان را به این فرنگی ها نشان بدهیم، شاید بپرسند؛ آدم ها کجا هستند، هان؟ راستی هم، یعنی "ایران ما" فقط "خاک" است؟ و خانه و ابنیه ی تاریخی و گل و گیاه و رود و آب و جماد و نبات؟ یعنی همه ی این عشق و علاقه ی ما، به خاک است و به خانواده ی خودمان؟ یعنی "ایران" تنها قبیله ی من است، و دیگر هیچ؟ انگار از این "پازل" ایران، تنها چند قطعه اش را در دست داشته باشم. انگار با کنار هم چیدن این عکس ها، تنها گوشه ای از این منظره ی عظیم، ساخته می شود، حتی نه کنار هم، تکه هایی دور از هم، اینجا، آنجا،... زمین و خاک و منظره و ساختمان، بی آن که دست هایی که این همه را ساخته اند، جایی دیده شوند. یعنی برای دیدن "مردم" باید آلبوم عکس همه ی خانواده های ایرانی را یکی یکی ورق زد؟ اگر همه شان مثل من و تو آلبومی داشته باشند، البته! از تو چه پنهان، فکر کردم ما انگار "دیگران" را دوست نداریم، یا اصلن به حساب نمی آوریم، هان؟
انگار آن مالیخولیای "دیدن کمبودها" دوباره بسراغم آمده باشد! بی آن که از محبتت برای ارسال عکس ها تشکری کرده باشم.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 28 شهریور 1385
خلاصه ی خبرها
یک هواپیمای ایرانی که در آستانه ی اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل، دیشب در فرودگاه جان اف کندی نیویورک به زمین نشست، هنوز اجازه نیافته تا محموله اش را پیاده کند. مسوولین فرودگاه می گویند طبق اظهار نظر کارشناسان اف بی آی، هواپیمای مذکور حامل مقداری اورانیوم غنی شده است. رییس هواپیمایی کشوری جمهوری این ادعا را بکلی بی اساس و در راستای توطئه ی قدرت های بزرگ علیه جمهوری قلمداد کرد. وی حاضر نشد بگوید محموله ی هواپیما چیست اما موضوع اورانیوم غنی شده را قوین تکذیب کرد. یک مقام بلند پایه ی جمهوری که مایل نبود نامش فاش شود، گفت هواپیمای مزبور حامل دو صندوق "هاله ی نورانی" ست که جهت استفاده ی ریاست جمهوری در جلسات مجمع عمومی سازمان ملل به نیویورک فرستاده شده است.
خبرگزاری رسمی سوریه اعلام کرد که عده ای از مسلمانان به منظور اعتراض به سخنان پاپ، از دیروز در حرم حضرت زینب در دمشق متحصن شدند. سخنگوی رسمی حضرت زینب در کنفرانس خبری با حضور خبرنگاران بین المللی گفت، حضرت دیروز از سفارت واتیکان در بیروت تقاضای ویزا کرده اند تا در دیداری خصوصی با پاپ اعظم، عواقب خطرناک معذرت نخواستن از مسلمانان را به ایشان گوشزد کنند و بحران به وجود آمده را حتی الامکان از طریق مذاکره حل کنند. این سخنگو اضافه کرد؛ حضرت سر راه خود به واتیکان، در یک توقف کوتاه چند ساعته در تهران که به منظور خرید چند دست چادر و مقنعه و روبنده طبق مدل های امروزی از بازار آیت الله جنتی ترتیب داده شده، دیدارهایی تشریفاتی با محسنی اژه ای، محمدی، مرتضوی، عشرت شایق، ده نمکی و دیگر مقامات بلند پایه ی جمهوری خواهند داشت.
یک معلول جسمی روانی دیروز در "حیاط" خلوت جماران در اعتراض به سخنان اخیر پاپ اظهار داشت؛ "برخی از حکومت ها ادامه ی "حیاط"شون منوط به بحران افرینی ست". دادستان تهران دیروز به معلول مزبور اخطار داد که در صورت تکرار این گونه اظهارات، به اتهام افشا کردن اسرار ملی، کشوری و حیاطی و قصد اخلال در امنیت حیاط کشور، بازداشت خواهد شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 26 شهریور 1385
نامه ی صد و سی و دوم
اوسا معمار دوستش را دعوت کرد تا خونه ی نیمه تمامش را ببینه و نظر بده. دوستش هم نشسته بود روبروی خانم اوسا معمار و گوش میداد. خانم پاهاشو طوری گذاشته بود که به قول قدیمی ها "فی بطون امهاتکم"ش پیدا بود. دوست اوسا معمار هم ترجیح میداد به جای نگاه کردن به ساختمون جامد بی خاصیت، منظره ی زنده و جذاب تری را تماشا کنه. اوسا گفت میخوام یه اتاق اون بالا اضافه کنم. نظرت چیه؟ دوستش بی آن که نگاهش را بچرخونه، گفت؛ "دستش نزن، بدتر میشه". اوسا معمار که به قضیه پی برده بود، طبقه دوم عمارت را نشون داد و گفت؛ اونجا را می بینی؟ همون تیکه بالکن که سقفش آبیه و ستونش گل و بته داره، اونجا میخوام یه بهار خواب اضافه کنم، یه نیگای بکن، نظرت را بگو. دوستش بی آن که نگاه کنه، گفت؛ "دستش نزن، بدتر میشه". اوسا که عصبی و کلافه شده بود، ریگی چیزی پیدا کرد و در نهایت خشم، زد به همونجای مربوطه، بلکه خانم سفره را جمع و جور کنه و منظره را تعطیل کنه. درد پیچید تو تن خانم اوسا و افتاد روی زمین و اخ و ناله ووو. دوستش گفت؛ "نگفتم دستش نزن، بدتر میشه". حالا حکایت ماست!
صبح که از رختخواب آمدم بیرون، بر خلاف پیش بینی های خردمندانه ی هواشناسی، دیدم عجب یک شنبه ی درخشانیه. آفتاب آرومی تمام حیاط بزرگ دو طرف خونه را پوشونده و "سرودهای انقلابی" پرندگان همراه با "حرکات موزون"شون تمام فضا را پر کرده و ... در این ولایت ما شاید در تمام سال، یکی دو تا یک شنبه ی اینطوری به تور ما نمیخوره. با خودم گفتم؛ اوسا، امروز را به هیچ قیمتی خراب نمی کنی ها. قهوه که حاضر شد، چشمم به لاشه ی کتاب "خاطرات اردشیر زاهدی" افتاد که یک هفته بود رگ رگ اعصاب مرا با یک مشت دروغ آشکار، می کشید و دیشب که تمومش کردم، پرتش کردم روی میز که حیف این همه کاغذ و مقوا و وقت که صرف این همه مزخرف شده، و یک آدم ذاتن کم هوشی مثل این حضرت، تمام اسناد و سخن رانی ها و فیلم و عکس و نمیدونم چه و چه ی این پنجاه ساله را به فلان نداشته اش هم به حساب نیاورده و وزیر و وکیل و رییس جمهور و محقق و مفسر و همه را احمق فرض کرده، که شاید هم باشند. ولی خواننده و مردم و تاریخ را چنان ابله فرض کردن، خیلی نوبره. گفتم خدا کنه هیچ مومن متحرکی به فکر ترجمه ی این کتاب به فارسی نیفته. باز نگاهم افتاد به پنجره و آفتاب و هوای بیرون، و یادم افتاد که دیشب هم چند تا میل روح افزا گرفته ام و کبکم خروس میخونه. گفتم "حاجی! دستش نزن، بدتر میشه".
روزنامه را ورق زدم و مثل همه ی روزنامه ها و خبرهای این روزها، یکی هم کثافتگویی اخیر پاپ اعظمه که به قول قدیم های خودمون، "ریده و روش کنده زده". یعنی حرفی زده که این روزها حتی ملای ساده ی کلیسای همین ده خودمون هم میدونه که نباید بزنه. به خیال خودش برای این که خراب نکرده باشه، رفته از یه امپراطور قرن چهاردهمی سند آورده که اسلام خشنه. آخر نیست که دور و بر خودمون کم دلیل پیدا میشه! در این چند روزه تمام زندگی ابلهانه ی این "مانوئل دوم" امپراطور بیزانس در قرن چهاردهم را زیر و رو کردم و بخصوص وقتی فهمیدم که این سخنان گهربار را در جواب "یک دانشمند ایرانی" گفته، کلی گشتم ببینیم این "دانشمند" کی بوده که اسمش هیچ جا نیست، حتی در خاطرات و خطرات امپراطور مربوطه. کلی هم نت و کتاب ورق زدیم ببنیم کدوم دانشمند ایرانی در آن زمان، در حول و حوش قسطنطنیه (اسلامبول فعلی) بوده تا شاید به جایی برسیم. از آنجا که اتفاقن مزرعه ی دانشمندی و علم ممالک محروسه در آن تاریخ، خیلی لم یزرع بوده، باز هم دستمون به جایی بند نشد. یعنی نه دکتری بوده، نه آیت اللهی، نه دکتر آیت اللهی و نه آیت الله دکتری. برهووووت! تنها سندی که پیدا کردم، دیشب توی خواب بود که این مانوئل دوم داشت با کسی به اسم احمد خاتمی بحث می کرد. دیدم بهتره بیدار بشم و خمیازه بکشم، تا این که در عظمت کاخ های امپراطوری بیزانس، شاهد صحبت هایی اینقدر کسالت بار باشم. تلفن زنگ زد و در یک مکالمه ی کوتاه، به شام امشب دعوت شدم. سر حال بر گشتم و روزنومه را پرت کردم یه طرف و گفتم؛ "حاجی دستش نزن، بدتر میشه".
میرم سراغ نت و باز هم کرم ورق زدن روزنومه ها و خبرها. چشمم دوباره می افته به هشدار گهر بار شیخ شورای مصلحت درباره ی "تسلط یک باند خاص بر فضای سیاسی کشور". با خودم میخونم؛ "از کرامات شیخ ما این است/ شیره را خورد و گفت؛ شیرین است". صفحه را عوض می کنم و میگم؛ حاجی دستش نزن، بدتر میشه". هیچی خنده دارتر از سرمقاله های "نماینده ی ولی وقیح در کیهان" نیست که در طول این یک ماهه، روز به روز، و ساعت به ساعت، صد و هشتاد درجه که سهله، هزار و هشتصد درجه دور خودش چرخیده، و از فریاد خشم برای بیرون آمدن از معاهده ی ان.پی.تی تا توجیه گشاد برای مصالحه و کوتاه آمدن جمهوری در مقابل شورای امنیت، چنان دور میزنه که تنها یک کلام ازش میشه فهمید. این که این آدم مزور، مثل تمام هم پالکی هاش، یک مثقال ارزش برای شعور مردم قایل نیست. چنان خون تو صورتم اومده که سرم را بر میدارم تا چیزی پیدا کنم بلکه از این خشم تخمی رها شوم. باز چشمم به این بهار پاییزی می افته و میام روی بالکن و ته قهوه را سر می کشم و میگم؛ حاجی ...
بیش از سه ماهه که هر روز، در بهترین ساعات عصر و شب، و جمعه ها، شبکه ی اینترنتی ایران یا در بخش های عظیمی، یا گاه برای ساعاتی در کل کشور، بکل بسته میشه. چیزی حدود چهار تا شش ساعت در بهترین ساعات روز. این آرام آرام بستن و فیلتر کردن و محدود کردن، برای اینه که مردم را کم کم با "قرم، قرم" عادت بدهند، تا روزی که گفتند "قرمساق"، زیاد به کسی بر نخوره. صدایش را هم هیچ جا در نمیارن که دارند ابتدایی ترین حقوق آدم ها را پایمال می کنند. عجب این که تمام کاربران هم نشسته اند به تماشا، شاید هم اصلن خیال می کنند باید اینطوری باشه. در هیچ روزنامه ای، خبری، هیچ سایتی هم نمی بینی که یک نفر، بی ترس متهم شدن به جرم اخلال در امنیت کشور و ارتباط با بیگانگان، یکی دو سطر بنویسه که مومنین. میخواین سانسور بکنید، بکنید. میخواین فیلتر بکنید، بکنید. ولی ما داریم برای این کارت ها و این سیستم پول میدیم. جونتون بالا بیاد، مرگ یه بار، شیون یه بار. یه بار و برای همیشه مشخص کنید چی فیلتره، چی نیست و بگذارید ما هر ساعتی از روز و شب که خواستیم، بریم سراغ نت و کارمون را بکنیم. شما نه فقط پول کامل میگیرین و سرویس نصفه نیمه میدین، بلکه کار و زندگی ما را هم مختل کرده اید که هروقت شما میخواین ما بتونیم از این آب باریکه ی خراب و ویران استفاده کنیم. قضایا بقدری ساکت و بی اعتراض و شکایت میگذره، که هر ماه یک بار یک مسوولی میاد و خودش در چار کلمه تسکینی میده که "به زودی سیستم را درست می کنیم، فیلتر بندی می کنیم، و از این نابسامانی در میاییم". باز تا ته پیشونی قرمز میشم و آتیش میگیرم که عجب داستانی ست این به حمیتی و بی حالی و ...
حالا دیگه نوبت اوسا معماره که بگه؛ حاجی کوتاه بیا! بیرون را نگاه کن، فکر ئی میل های دیشب و امروز باش، و در خیال شام شب... یک امروز را "دستش نزن، بدتر میشه".
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 24 شهریور 1385
لطفن بکشین کنار، به شما نماله.
شاید این مطلب برای شما هم تکراری باشه. ولی وقتی امروز صبح برای چندمین بار دریافتش کردم، دیدم انگار "از هر زبان که می شنوی نامکرر است"! و ان عبارت باشد از ده تفاوت عمده میان زن و مرد! ترجمه ی کج و معوج بنده را می بخشید.
1- یک مرد موفق، مردی ست که بیش از آنچه زنش خرج می کند، پول در بیاره. و یک زن موفق، زنی ست که بتونه چنین مردی را پیدا کنه.
2- مردها (کم و بیش) به همان خوبی که شب می خوابند، صبح بر می خیزند. زنها ولی در طول شب یه جورایی دچار زوال میشن!
3- یک مرد، برای یک چیز یک دلاری که لازم داره، دو دلار خرج می کند. و یک زن یک دلار برای یک چیز دو دلاری می پردازه که اصلن لازم نداره.
4- یک زن در حالی با یک مرد ازدواج می کنه که انتظار داره مردش عوض بشه، که نمیشه. یک مرد با این انتظار با زنی ازدواج می کنه که او هرگز عوض نشه، که میشه.
5- در دو موقعیت، مرد زن را اصلن نمی فهمه. یکی قبل و یکی هم بعد از ازدواج.
6- یک زن تا وقتی که شوهر نکرده، نگران آینده است و یک مرد از وقتی که زن می گیرد.
7- برای لذت بردن از زندگی با یک مرد، کافی ست او را بیشتر بفهمید و یه کمی هم دوستش داشته باشین. برای لذت بردن از زندگی با یک زن، باید او را کلی دوست داشته باشین و اصلن تلاش نکنین او را بفهمین.
8- هر مرد مزدوجی باید اشتباهاتش را فراموش کنه. هیچ لزومی نداره دو نفر یک مساله را به خاطر بسپارند.
9- در یک بحث، همیشه آخرین جمله را زن میگه. هرچه که مرد بعد از این جمله بگه، آغازی ست برای یک بحث تازه.
10- یک زن به ازدواج، به عنوان نقطه ی آغاز یک "رمانس" نگاه می کنه در حالی که مرد، ازدواج را نقطه ی پایان رمانس می بینند.
...
تکمله از صاحبخونه:
ببین عزیزم! هیچ اشکالی نداره فکر کنی من الاغم. اشکال اینجاست که اصرار داری منم اینو قبول کنم! ولی آخه نازنین! همین امروز صبح نشستم، حساب کردم، دیدم بیست و دو هزار و سیصد و چهار (22304) دلیل دارم که الاغ نیستم! اینارو چیکارش کنم؟
...
هرگونه تشابه اسمی کاملن تصادفی ست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 22 شهریور 1385
نامه ی صد و سی و یکم
ملک جون، جواب یک یک مطالبت را بریده بریده و بدون مقدمات و مقارنات میدم، چون باید برم بیرون.
اول این که وقتی از سر و کله زدن بیست و چار ساعته با فریده تعریف می کنی، دو تا شاخ سر پیشونیم سبز میشه. من بارها از دوستانش شنیده ام که فریده را فقط به اندازه ی یک قهوه میشه تحمل کرد. ولی تو که قهوه خور هم نیستی آخه، ملک! تمام این سالها دلم میخواسته بدونم این همه وقت با فریده در مورد چی حرف می زنین. و هر بار یاد این حرف مضحک "ویل دورانت" در "لذات فلسفه" افتاده ام که: "مصاحبت زنان با هم وقتی قابل تحمل است که از مردان گفت و گو می کنند".
"شانتال"، قهرمان رمان "هویت" میلان کوندرا هم یه چیزی شبیه به این به شوهرش میگه: "دوستی معضل زنان نیست، معضل مردان است". بنظرم منظورش همون حرف ویل دورانته، که "مردها با هم دوست می شوند ولی زن ها فقط می توانند با هم آشنا بشوند"! یا للعجب! تو و فریده باید نابغه باشین!
و بعد، بچه ها را برای بی نظمی نفرین نکن، ملک! از حرفات در مورد نظم، کاملن معلومه که یائسه گی را پشت سر گذاشته ای و داری کم کم پیر میشی، ببم. انسان برای اختلال در نظم افریده شده. برای این که شسته رفتگی "سرنوشت" را بهم بمالونه و بشاشه به نظمی که بر او تحمیل میشه، تا به خدایان دهن کجی کرده باشه. این که با تخریب سرنوشت، وضعش بهتر میشه یا بدتر، مهم نیست. مهم اینه که نگذاره سرنوشت کار خودشو با نظم و ترتیب انجام بده. درست مثل ایستادن توی صف. صف چیز خوبیه، ولی برای کسی که میخواد سوار قطار یا اتوبوس بشه. برای زندگی کردن، باید پیاده رفت، پا به پای همه ی اونهایی که از قطار و اتوبوس جا مونده اند. خدا هم برای همین انسان را از بهشت بیرون کرد. چون نظمش را مختل می کرد. ولی باید خیلی زود پشیمون شده باشه. چون بشر بهشت خودش را روی زمین آفرید و خدا هم در بهشتش تنها شد. رهبر موند و حوضش. باید به تنهایی عادت کنی، ملک. برای خودت یک جفت تخم خلق کن و در تمام سر بالایی های زندگی دستت را بگیر به تخم های خودت. حتی قدیس ها هم در سرپایینی های زندگی دست آدم را می گیرند.
و بعد، غصه ی بمب ها را هم نخور. دست کم حسن بمب ها اینه که تساوی طلب اند. براشون لبنانی یا اسراییلی، آمریکایی یا عراقی فرقی نمی کنه. اونا می کشند و گوششون به نژاد و مذهب و رنگ و جنس بدهکار نیست. زنده باد بمب های تساوی طلب. گاهی اوقات آنقدر در موقعیت خودمون غرق میشیم، که خیال می کنیم دنیا داره ما را تماشا می کنه. اگه فیلم "فرشته ی نابود کننده" کار "لویی بونوئل" یادت باشه، در یک صحنه، زن میخواد کتابخونه ش را که پر از کتاب های نایابه، به معشوقش که یه سرهنگ پر جلال و جبروته نشون بده. سرهنگه ولی از ترس این که شوهره از راه برسه گیج میخوره. شایدم از ترس بی آبرویی، توی تنبونش شاشیده باشه. ولی خودش را صاف و صوف نشون میده و انگار که میخواد پیچیده ترین فرمول شیمی آلی را به زن حالی کنه، و نشون بده که زن انگار چیزی حالیش نیست، می پرسه؛ اگه شوهرت سر برسه چی میگی؟ زن در کمال خونسردی میگه؛ خب، دارم کتابای نایابم را به تو نشون میدم! یادت باشه که گاهی اصلن صرف نمی کنه آدم بگه چیزی حالیشه. من یه جمهوری می شناسم که در اونجا آدم ها را برای میلیاردها چیزی که نمیدونن، زندانی نمی کنند، ولی کسی را که چند تا چیز میدونه تا پای دار می برند.
و بعد، مرا هم به اون خونه دعوت نکن، عزیزم. تو خونه ی تو واقعن نمیشه زندگی کرد. آدم فکر می کند تو یه سمساری تو خیابون قوام السگ ننه ی سابق جا مونده و درها را بسته اند و رفته اند. اگر هم بیام، به شوق پاریس میام...
اصلن اینا چیه من برای تو می نویسم! هر بار که درباره ی چیزی با شور و حرارت برای تو حرف می زنم و دست و بالم را توی هوا تکون میدم، به جایی می رسم که حس می کنم توی یه آکواریوم هستم، دم و باله هام تکون میخورن، دهنم باز و بسته میشه و قلپ قلپ حباب های هوا بیرون میاد.
می بوسمت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 19 شهریور 1385
نامه ی صد و سی ام
... در نظرعلماء، علم اساسن منحصر است به علم دین:
"علم، همین سه علم است، یا آیه ی واضحه الدلاله ...، یا فرضیه و واجبی که خدا به عدالت مقرر فرموده، یا سنت ... آنچه غیر از اینهاست، زیادتیست و به کار نمی آید"
از "عین الحیوت"، تالیف محمد باقر مجلسی، ص174 و 175، به نقل از شاهرخ مسکوب، ص 152
اگر هر سطر نوشته های ملا محمد باقر مجلسی را "بیت" به حساب بیاوریم؛
"مجلسی مطابق حساب ملک الشعراء بهار (سبک شناسی، جلد 3، ص 304) یک میلیون و دویست و دوهزار و هفتصد (1،202،700) بیت نوشته که نسبت به عمر هفتاد و سه ساله اش، سالی 19،215 بیت،..."می شود. (به نقل از شاهرخ مسکوب، ص 151)
یعنی روزی تقریبن 53 بیت!
در تالیفات آخوند محمد باقر مجلسی اضافه بر تفسیر و تاویل قران و مسایل مذهبی، در مورد همه چیز، از معالجه ی انواع بیماری با دعا و ورد، تا دفع سحر و سموم و آداب نشستن و شستن و خوردن و دفع و غیره (یافت می شود) که تمامی با ذکر حدیث و سنت و اخبار آورده است. او کسی ست که در زمان آخرین شاه صفوی،(شاه سلطان حسین) پیش از تصرف اصفهان توسط افغان ها، بر تمامی ارکان جامعه ی ایرانی تسلط داشته و بنیان گذار تشیعی ست که امروز بر ایران حاکم است.
تقریبن هفت قرن پیش از ملا محمد باقر مجلسی، ابوالقاسم فردوسی شاهنامه را سروده که شسته و رفته اش بر طبق دلایل و اسنادی که فردوسی شناسان داخلی و خارجی ارائه کرده اند، حدود 65000 بیت است که ظاهرن به گفته ی خودش و تایید فردوسی شناسان، در طی سی سال سروده شده است، یعنی سالی 2167 بیت و روزی حدود 6 بیت!
در ایران امروز، در چند مدرسه یا کلاس یا انجمن، فردوسی خوانده یا تدریس می شود؟ چند نفر شاهنامه را خوانده اند یا می خوانند؟
در ایران امروز، محمد باقر مجلسی در چند مدرسه یا کلاس یا حوزه یا انجمن خوانده و تدریس می شود؟ چند نفر متخصص آثار مجلسی هستند؟
به این می گویند "پیش"رفت یک ملت!
........
وقتی کسی در یک صبح آفتابی و زیبای یک شنبه روی مبلی نشسته باشد، قهوه اش را جرعه جرعه سر بکشد و به تفنن دو کتاب "شاهنامه"ی فردوسی و "ملیت و زبان" از "شاهرخ مسکوب" را برای چنداهمین بار، هم زمان ورق بزند و یک ماشین حساب دیجیتال کوچک هم دم دستش باشد، تشعشعات مغزی اش چیزی بهتر از این از آب در نمی آید
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
نامه ی صد و بیست و نهم
استدلال های تو را می فهمم. نگاهی هم از دور به آن جزیره دارم و ... آن مصاحبه ی بظاهر "داوطلبانه" را هم خواندم... و برگ ها که یکی بعد از دیگری به خاک می افتند، و کشتی ها و گشتی ها ووو... خوب، تاسفبار است، خیلی چیزها اسفبارند. حتی ساده ترین مسایل روزمره که آدم ها به سادگی از کنارش یا از رویش می گذرند. شاید اشکال ما این باشد که "کفتارها" را خیلی دست کم گرفته ایم. وقتی ذهن یک جامعه سراغ عکس العمل های کلیشه ای می رود، گمراه کردنش کار چندان مشکلی نیست. درست مثل غرایز حیوانی، قابل پیش بینی ست. "کفتارها"ی بیست و هفت ساله، به اندازه ی یک مربی حیوانات در سیرک، به کارشان واردند. حالا دیگر می دانند چه بکنند و چگونه انجام بدهند و چطور توجیه و بیانش کنند تا عکس العمل های دلخواهشان را از جامعه بگیرند. مردم را خسته کنند، زده کنند، بی تفاوت کنند، قانع بار آورند، متکی، تنها ووو ... نمی دانم! حتی مفسرین و نخبگان را هم به همین عکس العمل های پیش بینی شده وامی دارند و به هر سازی می رقصانند. من هم که اینجا، دور از آتش نشسته ام می توانم به راحتی عکس العمل ها را پیش بینی کنم. این که بسیاری از مواقع نتایج همان است که من فکر کرده ام، دلیل شعور بالای سیاسی و اجتماعی من نیست، بلکه نشان از این است که "کفتارها" سر کلاف را پیدا کرده اند. برای همین می گویم؛ بعد از این همه سال، باید یاد گرفته باشیم برای دانایی های حریف احترام قایل شویم. این که مدام احمق و بی شعور و عقب افتاده تلقی شان کنیم، نتیجه همین است که می بینی. شاید بهتر باشد یک بار هم شده فکر کنیم ایفای نقش "احمق"، خود بخشی از بازی "کفتار"هاست. در این صورت شاید به دام عکس العمل های کلیشه ای که آنها از پیش حساب کرده اند، نیافتیم. بی تردید منظورم این نیست که هیچ عکس العملی نشان ندهیم، چون این درست همان چیزی ست که "کفتار"ها آرزو می کنند.
برای همین هم می گویم متاسفم که برای چنین موقعیت هایی که تو روایت کرده ای، در حکمت فارسی مفهوم "نگاه گوسفندی" بکار می برند، و تو هم برده ای. من از این مفهوم و کاربردهایش اما چندان دل خوشی ندارم. نگاه گوسفند به کارد قصاب، شیشه ای ست. گوسفند چشم های عسلی اش را معصومانه و بی هیچ حسی روی عبور و مرور زندگی می کشد، اما "کارد" را نمی بیند یا به عبارتی با مفهوم انسانی کارد آشنا نیست. گوسفند میان آن همه که مثل خودش منتظر مرگ نشسته اند، تنهاست. حتی بعد از آن که کارد گلوی خودش را می برد، با کارد و قصاب همان قدر مهربان می ماند که با علف و صحرا! اما ...
اما نگاهی که در ذهن من مانده، به سال های دور بر می گردد، به یکی از برنامه های "صحرای زنده" که با صدای آرام و خسته ی "هوشنگ لطیف پور" روایت می شد. نگاه شیری که به اعتبار زخمی که بر پا داشت، از گله جدا افتاده بود. در آخرین ساعات یک روز، وقتی آفتاب، دست طلایی اش را بر سر شاخ و برگ و کوه و طبیعت وحشی می کشید، شیر، شلان به راهی می رفت که به ناکجاآباد مرگ می رسید. گاهی نعره ای می کشید، نه از سر قدرت، که از سر دلتنگی. در نگاهش درد بود و اندوه، انگار کسی یا کسانی را صدا می زد. گاه می ایستاد، نگاهش را به دور و بر می کشید،... تا افق دور دست، انگار دنبال آشنایی می گشت، و بعد، دوباره راه می افتاد و پای زخمی اش را دنبال خود می کشید. با همه ی حواسش می دانست که آن طرف تر، در پشت بوته ها گله ای کفتار، پا به پای او می آیند. می گفتم برو مرد! خودت را به جایی برسان! می دانستم اما که کفتارها بیش از من به موقعیت اشنایند. آن دوربین را آنجا نگذاشته بودند تا نشان دهند شیری زخمی، تن خود را افتان و خیزان از پوزه ی کفتارها نجات می دهد. نه! همه چیز حاکی از افتادن شیر بود، فقط زمانش را نمی دانستم. پنج دقیقه ی دیگر اخبار شروع می شد و فیلم باید به پایان می رسید. شیر می رفت و بعد از هر برش فیلم، کفتارها نزدیک تر می شدند. روی مبل افتاده بودم و انگشتانم درون رویه ی مبل فروتر می رفت. دنبال چاره ی ناچار می گشتم تا زمان را بخرم. شیر رویش را بر گرداند، غرشی کرد، کفتارها سر جا ایستادند. اما همین که شیر دوباره راه افتاد، کفتارها نزدیک تر شدند.
زمان می رفت و من به عبث بهانه ای می جستم تا از اندوه پایان داستان رها شوم. می گفتم؛ چرا باید دلم برای این مردک گنده ی پشم آلود بسوزد که تا یک ساعت پیش اگر به چنگش می افتادم، کوچک ترین رحمی به من نمی کرد؟ می گفتم؛ این قانون طبیعت است. این شیر پس از پایان این دقایق، تنها در حافظه ی تو می ماند، نه حتی در حافظه ی خودش، و نه حتی در حافظه ی کفتارها. آنها هرگز در هیچ کجا نخواهند گفت؛ من آن کفتارم که شیری زنده را پاره کردم و خوردم. شیر با آن چشمان ملتهب و دردمند، سر می گرداند و زیر لب می غرید و به عبث تلاش می کرد تا از این مخمصه رها شود. باز دلم می گرفت. می گفتم؛ این کفتارهای کریه، چه بدی به من کرده اند، که این همه از آنها بیزارم؟ این همه اما در ذهن من می گذشت و کفتارها به چند قدمی شیر رسیده بودند. گاه یکی شان پوزه ای به کفل شیر می کشید، شیر سر می گرداند، غرشی می کرد و کفتارها نشان می دادند که آماده ی گریزند، بی آن که پای از پای بردارند.
سه دقیقه به اخبار مانده بود که شیر روی علف ها نشست. حالا پوزه ی کفتارها بارها پشت و کفل او را لمس کرده بود. غرش شیر دیگر به زمزمه می مانست. سرش را چرخاند، کفتارها لحظه ای ایستادند و همین که سر شیر بر گشت، دندان یکی شان در کفل شیر فرو رفت. شیر تکانی خورد، کفتار عقب نشست اما کفتار دیگری جای گاز گرفته را درید. شیر سرش را روی علف ها گذاشت. حالا تکه ای از رانش در دهان کفتاری بود و می کشید تا از تنه ی اصلی جدا کند. شیر سر برداشت و نگاهی به گوشت تنش که آرام آرام در دهان کفتارها فرو می رفت، انداخت. فکر می کنی فکری هم داشت؟ اگر حرف می زد، چه می گفت؟ وقتی سرش را دوباره روی علف ها گذاشت، تتیراژ فیلم بالا آمد و معلوم بود که شیر دیگر سر از روی علف ها بر نمی دارد. حالا کفتارها از روی غریزه جرات پیدا کرده بودند تا دور و بر شیر جمع شوند. تا چند دقیقه ی دیگر که من نمی دیدم، شکم هایشان بی واهمه ی دریده شدن بارها از روی دهان و دندان های نیش شیر هم می گذشت. می پرسیدم؛ چیزی از این حس من، در آنها که پشت دوربین ایستاده اند و تمامی این منظره را ساعت ها تماشا کرده اند، هست؟ بود؟ شاید آنها هم ساندویچشان را می خوردند و با هم شوخی می کردند!
باز، یک هفته ای می شود که این شیر، در ذهن خراب من سر بر علف ها می گذارد، می غرد، زمزمه می کند... و "کفتارها" رهایم نمی کنند.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 14 شهریور 1358
نامه ی صد و بیست و هشتم
ببخشید! میون کلامتون، قورمه سبزی!
بالاخره دیروز مرحله ی نهایی گذشت و وظیفه ی سنگین داوری از دوش من برداشته شد. ظهر خانه ی احمد بودم. به "کامی" اصرار کردم بیا بریم، ولی همان طور که هفته ی پیش از پس احمد برنیامدم که خانه ی کامی بیاید، این یکی هم افتاده بود روی دنده ی لجبازی که نه جانم! ولش کن! این پسره، پاک رید به رفاقت چندین ساله ی ما و اه نگفت!
مادر احمد هم مثل مادر کامی، سنگ تمام گذاشته بود. سفره ای با کلی تدارکات و مخلفات و چی و چی، چنان رنگین که آدم را پاک گرفتار رودربایستی می کرد. از ساعت یازده و نیم که وارد شدم و سلام و علیک و تعارفات معموله گذشت، تا یک بعدازظهر که نهار دادند، و تا سه که آنجا بودم، تمام وقت، از هال تا آشپزخونه و گاهی تا توی توالت، بحث داغ قورمه سبزی ادامه داشت.
- پیش از این که بچشم، می دانستم این قورمه سبزی نیس. از قیافه ش پیدا بود. چطوری بگم، لوبیاش وارفته بود. گوشتش ریز بود، انگار گوشت چرخ کرده توش ریخته بودن. حالم بهم خورد، جون علی. من دست پخت مادر کامی را چند بار چشیده ام! بابا دیگه عالم و دنیا میدونن قورمه سبزی را چطور درست کنند. حالا هی هم اصرار می کنه؛ بخور تا بفهمی قورمه سبزی یعنی چی!
- دوروغ میگه به جون علی! نشست تا ته بشقابشم پاک کرد. اصلن تو چشاش معلوم بود که به عمرش یه همچی قورمه سبزی نخورده. منتها برای این که از رو نره، هی می گفت؛ نوچ! این قورمه سبزی نیس! من دیگه بعد از این همه سال، احمد را مثل کف دستم می شناسم. چاخان می کنه مث ریگ. جالبیش اینه که یه آش شله قلمکار بیخود گذاشته جلوی من و میخواد به زور به اسم قورمه سبزی به ما بچپونه! دست کم اگر چهار جا قورمه سبزی خورده بود، می دید که مردم به چی میگن قورمه سبزی. حالا میری می خوری، میفهمی چی میگم. اون چیزی که من یه قاشق خوردم، قورمه علف بود، نه قورمه سبزی!
می گویم داوری، بی داوری. بگذارید رفاقتمان سر جایش بماند. احمد می گوید؛ بابا دیگه تو را که می شناسیم که حرف بیخود نمی زنی. می گویم؛ حتی اگر یک روز گفتم قورمه سبزی مادر کامی بهتر بود؟ می خندد و می گوید، گذاشتیمون وسط ها، جون علی! می گویم؛ خوب پس حق با من است که نمی پذیرم. کامی می گوید؛ هر چی بگی از همین حالا چشم بسته قبول دارم. می گویم؛ حتی اگر رای به قورمه سبزی مادر احمد بدهم؟ می خندد و می گوید؛ اونم قبول داریم، اما خدا از ته دلت بپرسه! دردسرتان ندهم. از همان اولش هم معلوم بود که نظر من، هرچه باشد، مورد قبول یکی از طرفین نیست. ولی مادرها را واسطه کردند که؛ بابا یه روز میشه به خودتون بد بگذرونین. اصلن داوری چیه؟ ظهر جمعه را بیاین اینجا، دور هم باشیم! می گویم؛ به شرطی که قورمه سبزی درست نکنید. هر دو هم گفتند؛ باشه. اما هر دو هم قورمه سبزی درست کردند!
می پرسم؛ اصلن چرا کار به اینجا کشید؟ احمد روی مبل جابجا می شود و می گوید؛ ببین! اگه ادعا نمی کرد که همه ی دنیا قورمه سبزی را همونطور که مامانش درست می کنه، درست می کنن، مهم نبود. بدیش اینه که یه سر تو مردم نمیگرده ببینه قورمه سبزی چیه. پاشو کرده تو یه کفش که هرکی غیر از این درست کنه، قورمه سبزی نیس. قبول دارم که اصول و موادش یکیه، ولی بسته به اینه که چطوری این مواد را بعمل بیاری. روزی هم که منو دعوت کرد، برای این که حالش گرفته نشه، نشستم سر سفره، مزه مزه ای هم کردم. یعنی تو نمیری اصلن نذاشتم بفهمن که من نخوردم. بعدم به مامانش گفتم؛ دستتون درد نکنه خانم! اومدم خونه به مامان گفتم یه قورمه سبزی درست کن، تا به این کامی حالی کنم دنیا دست کیه! فقط برای این که بفهمه داره اشتباه می کنه و به هر آش شله قلمکاری نگه، قورمه سبزی. حالا من که رفیقش بودم، ولی هرجا این حرفو بزنه بهش می خندن. یک رفتاری کرد، به جون علی که من از مامان خجالت کشیدم.
- بیخود کردی خجالت کشیدی. دیگه بعد از این همه سال، من کامی را می شناسم. میدونین! قورمه سبزی کار می بره، علی آقا. حال و حوصله میخواد. شما که قورمه سبزی نخورده نیستین، الحمدلله. خیلی ها سبزی و شنبلیله و لیمو عمانی و گوشت و لوبیا را با آب میریزن تو دیگ و اجاق را روشن می کنن و میرن پی کارشون. اسمشم هست که قورمه سبزی پخته ن. کسی هم که شناس نداره که قربونتون برم. ما خونوادتن تو پختن غذا وسواسی هستیم. مادرمم هست، مادر بزرگم هم بود. این بشقاب لبش پریده، مادر. یه بشقاب سالم بده. مثلن من عمرن لوبیا چش بلبلی تو قورمه سبزی نمیریزم. اینو دیگه هر هالویی میدونه که لوبیای قورمه سبزی، باید چیتی باشه. منتی که سرش ندارم، پسرمه، ولی اونروز حواسم نبود، شنبلیله ها یه کم سوخت. ماهی تابه را دمر کردم توی سطل اشغال و تابه را تمیز شستم و خشک کردم و دوباره ... دردسرتون ندم، حالا شمام این وسط گیر افتادین. آقایی که شما باشین،...
- ... گوشتو میذارن تو ماهی تابه و یه قلش میدن و تموم. خوب، گوشت باید همه جاش سرخ بشه. من برای این که پیاز تو خورش نباشه، رنده ش می کنم، همینقدر که بوی زهم گوشتو بگیره. به کامی هم گفتم زیادی لفتش نده، مادر! قورمه سبزی، قورمه سبزیه دیگه. حالا یه کم بالا پایین چه فرقی می کنه؟ شاید گوشتشون یخ زده بوده. خوب، من عمرن قورمه سبزی را با گوشت یخ زده درست نمی کنم. چه معلوم که اینا گوشت خره یا سگ. خیلی ها به این چیزا اهمیت نمیدن. مثلن سبزی را با ساقه میریزن توش. سبزی باید حسابی پاک بشه، فقط برگش باشه، اونم تازه، نه فریز شده. سبزی فریز شده که مزه آب دهن سگ میده. خوب، همه که نمیتونن مراقب همه چی باشن. اصلن کی این روزها حال و حوصله اش را داره...
مادر احمد لبخندی می زند، دستش را در هوا می گرداند و می گوید؛ بعد یه عمری خونه داری، دیگه این چیزا را از حفظیم، علی آقا. بالاخره کار ما همینه دیگه. اداره جاتی که نیستیم یه پامون تو خونه باشه یکیش بیرون. استعداد ما در حد همین دیگ و دیگبره. بابام خدا بیامرز، نذاشت درسو ادامه بدم. شونزده سالم بوده اومدم خونه ی شوهر تا حالا. داداش محمودم هر وقت میاد اینجا میگه؛ یه دقه از این دفترت بیا بیرون. آشپزخونه را میگه. و می خندد.
- اینم بالاخره استعداد میخواد. کار هرکسی نیست. مادرم هم همین طور بود. یادمه یه روز، خیلی کوچیک بودم، قورمه سبزی داشتیم. یه سید اولاد پیغمبر بود، نور از قبرش بباره، از اون آقایون نظر کرده که کارش حرف نداشت ها. حالا را ول کن، اینا آبروی اسلامو برده ن. سید نظر پاکی بود، دوتا خونه اونطرف تر از ما تو "باستیون" می نشست. دستش حرف نداشت. هرجا میذاشت، کوفتم که داشتی، نیم ساعت بعد، انگار نه انگار که مریض بودی.
کامی می گوید؛ مامان! به تو هم دس گذاشت؟ میگه؛ گمشو! لودگی نکن جلو علی آقا. دست که می کشید، اصلن نگاه نمی کرد، سید اولاد پیغمبر. کامی می گوید؛ از بس کشیده بوده، از حفظ بوده، بنده ی خدا. میگه، خجالت بکش جلو علی آقا. می گویم؛ شما حرفتان را بزنید، خانم. گوش به حرف های کامی ندهید. می خندد و می گوید؛ آخه این پدرسوخته از رو غرض میگه! می گویم؛ خوب، کامی غرض دارد، سید که نعوذبالله نداشته، داشته؟ می گوید؛ حالا اگرم داشته، به خودش مربوطه و خدا. کامی می گوید؛ حالا قورمه سبزی را بگو، مامان. آره، چی می گفتم؟ آره. سید بیچاره با شیکم گرسنه از تو کوچه رد می شده، بوی قورمه سبزی میخوره به مشامش. خوب شنبلیله ی تازه را که سرخ می کنی، بوی عطر میده دیگه. بعدشم، لیمو عمانی و اینام هست. دیدیم در می زنن. رفتیم در را واکردیم، دیدیم سیده. الهی قربون جدش برم، وایستاده بود کنار در، سرش زیر بود و عرق میریخت مثل چی. مامانم گفت؛ بفرمایین آقا، فرمایشی داشتین؟ گفت؛ دستتون درد نکنه خواهر! هرچی خواستم به روی خودم نیاورم، نشد. گفتم در خونه را میزنم و میگم یه قاشق از اون قورمه سبزی تون بدین به این سید. بوش محله را ورداشته. کامی زیر لب می گوید؛ کارد! مادر لبش را گاز می گیرد؛ نگو، مادر! گناه داره.
مادر احمد برنج را آورده و سالاد را گذاشته و آب و نوشابه و سیر ترشی و هفت بیجار و نان و یک ظرف هم سبزی خوردن تازه با تربچه های تر و تمیز نقلی که چهار شکاف وسط هر کدام خورده و پیازچه و تکه های پنیر لیقوان و چند تکه مغز گردوی تازه... یکی دو بار بشقاب سبزی خوردن را روی میز اینور اونور می کند تا چشم ها متوجه شوند. احمد می گوید؛ اقا اگه بدونی صبحی سر این سبزی خوردن، چه آبرویی از ما برده؟ هی قر می زنه که اینا چیه یه مشت علف پیر شده. از اون دسته ی بالایی بده. مادرش در آشپزخانه از سر کیف می خندد و با چشم و ابرو به من اشاره می کند و می گوید؛ آبروی تو به چار پر سبزی بنده؟ مردم برات، ننه! خب، پول بیشتر میدم که جنس خوب بگیرم، نه علف های مونده ی یه هفته پیش را. احمد که طاقتش طاق شده، می گوید؛ بابا پس این برنج، خورش نداره؟ و مادر که با دست به دست کردن، تیرش به هدف خورده، می گوید؛ دو دقیقه صبر کن، یه کم جا بیفته!
می گویم؛ باید با ذهن باز سراغ قورمه سبزی دیگران رفت. کامی می گوید؛ برو بابا دلت خوشه. قورمه سبزی که دیگه علوم اجتماعی نیس. عالم و دنیا قورمه سبزی درست می کنن، مگه از اینا در اومده؟ اصلن یه چیکه روغن توش نبود. مادر احمد با تعجب می گوید؛ روغن؟ توی قورمه سبزی؟ به حق چیزهای نشنیده! حتمن با فسنجون اشتباه کرده ... خودش و احمد قاه قاه می خندند. احمد می گوید؛ دست وردار دایی! ذهن باز کدومه؟ چشم باز میخواد. هر گند و گهی را که نمیشه به اسم قورمه سبزی خورد. وقتی هم از روی دلسوزی میخوای یادشون بدی، واسه ی خودشون یه پا متخصص تغذیه میشن....
دردسرت ندهم. احمد و کامی را سال هاست می شناسم. دوست داشتنی اند، اما هنوز کمی حالت بچه ها را دارند و سر هر چیز جر و منجر راه می اندازند. خوب، بین خودمان باشد. من هر دو قورمه سبزی را خوردم و سعی کردم در عالم دوستی، وسط کار را بگیرم که نه سیخ بسوزد، نه کباب. اما بینی و بین الله هر دو قورمه سبزی، افتض بود. یعنی اینجوری بگویم؛ "هیاهوی بسیار برای هیچ"! چند بار خواستم به مامان بگویم یک قورمه سبزی بپزد، دعوتشان کنم و روی هر چهار نفر را حسابی کم کنم. دیدم بی فایده است. اینها آنقدر روی حرف و نظریات ابلهانه شان تعصب دارند که حتی قورمه سبزی مامان مرا هم رد خواهند کرد!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یکشنبه 12 شهریور 1358
بیچاره دختر حاج ابرام
پرده ی اول
دختر هشت ساله ی حاج ابرام دیفتری گرفت و دو ماه نشد که پرید. از قبرستون که بر می گشتیم، حاجی به بابام گفت؛ واجب العرضم. اونقدرها چیزی حالیم نبود اما می شنیدم که میگه؛ چار سر عائله دارم... زندگیم نمی چرخه... حاج عبدالرسول نون مارو آجر کرده... ما دلالیم ... اونم تاجره. جنس به ما نده، چی بفروشیم. بابام تموم راه با خودش حرف می زد، بعد هم در خونه ی حاج عبدالرسول را زد و به من هم گفت؛ برو تو خونه. رفتم تو، اما پشت در گوش وایستادم. حاج عبدالرسول بفرما می زد، ولی بابام عصبانی بود، تو نمی رفت. می شنیدم حاجی از "دربدری" و "شیشه" و "ولدالزنا" و "بی ناموسی" و اینا حرف می زد. بابام حالش بدتر شد. نرسیده گفت؛ برو در خونه ی ابرام، بهش بگو بیاد کارش دارم. عادت نداشت به کسی بگه "حاجی"، بخصوص به ابرام که همین پارسال رفته بود مکه. هرکس هم به خودش می گفت؛ حاجی، می گفت؛ خر خودتی! ابرام با این که عزادار بود و مهمون داشت، بدو اومد. بابامو صدا زدم. گیوه هاشو ورکشید و اومد دم در. ایندفه خوب می شنیدم چی میگن، چون بابام داد می زد؛ میخوای جنسو مجانی بهت بده؟ ابرام می گفت؛ نداشتم خوب. بابام گفت؛ چرا بعد از یه سال فرستاد دنبال طلبش، رفتی فحش ناموسی دادی؟ ابرام گفت؛ دروغ میگه، به علی. بابام می گفت؛ پس ...سش خله به تو جنس نمیده؟ چه پدر کشتگی باهات داره؟ گفت؛ نمیدونم، به علی. بابام گفت؛ دست وردار ابرام. من تو را می شناسم. تو میگی پول دوا و حکیم بچه تو نداشتی، چون کاسبی نداری. چطور پارسال پول داشتی بری حج به کمرت بزنی؟ گفت؛ اون موقع کاسبی بد نبود. بابام گفت؛ چرا پسرت را فرستادی حجره ی عبدالرسول، شیشه بشکنه؟ گفت؛ تیکه تیکه ش کردم، به علی. من نمیدونم این تخم سگ چرا اینکارو کرده بود. بابام گفت؛ فردا برو دم حجره ش، از دلش در آر. پولش را هم سر موعد بده، تا بهت جنس بده. ابرام سرش را انداخت پایین. بابام گفت؛ شنیدی چی گفتم؟ همونطور که سرش زیر بود، گفت؛ حاجی! مام تو این راسته بازار آبرو داریم. برم دم حجره این مرتیکه سرمو کج کنم؟ بابام ترکید که؛ مومن مسجد ندیده! مگه نمیگی پول نداشتی بچه ت را دوا درمون کنی؟ مگه نمیگی هشتت گرو نهته؟ مگه نمیگی چار پنج سر عائله داری؟ مگه نمیخوای تو این بازار کار و کاسبی بکنی؟ میخوای با پول و اعتبار مردم خرج زن و بچه ت را بدی؟ اشک اومده بود تو چشای ابرام. بابام گفت؛ بهش میگن بازار، نه سر گردنه! وقتی باروت نداری، طپونچه ت را غلاف کن. زن و بچه ی گرسنه، گردن کلفتی و داش مشدی گیری ورنمیداره. این کارها مال اوناس که وسعش را دارن. کسی که یه مثقال ان تو کونش نیست، نمیره به شمس العماره برینه! بعد هم ول کرد و با گیوه هاش کلش کلش برگشت تو اتاق. ابرام هم یه کم وایساد و بعد رفت. در را بستم و آمدم تو. بابام داشت سر مادرم داد و بیداد می کرد که دلت برای خودت بسوزه. مرتیکه ی دبنگ دیر اومده، زود هم میخواد بارشو ببنده. اونم تو بازاری که همه خشتک همو رو هوا میزنن. تازه دو قورت و نیمش هم باقیه، میره دم حجره ی طلبکار، وامیسه فحش ناموس میده. بعد هم پسرش را فرستاده شیشه بشکنه که چرا بهش جنس نسیه نمیده. انگار که سر گردنه س! (پرده می افتد)
پرده ی دوم
باز هم یک هواپیمای دیگه، و کلی تلفات که تازه از مردم پنهانش می کنند...
باز هم حاج ابرام جمارانی به حاج عبدالرسول "بوش" فحش ناموس میده ...
بابا "عنان" میگه، توپولوف چه ربطی به عبدالرسول بوش داره، عمو؟ یه چیزی بگو بگنجه! چرا بچه هاتو فرستادی عراق و لبنان شیشه بشکنند؟ اگه دلت برای بچه ها میسوزه، دست از این قرشمال بازی ها وردار، برو بشین سر میز اختلاط. آخه یه علف بچه را چه به قمه کشی؟
حاج ابرام جمارانی نژاد میگه من برم دم دکون این مرتیکه گردنمو کج کنم؟ من خودم تو این محله یه پا معرکه گیرم، حاجی عنان ...
بابا عنان میگه، کسی که پول نداره بچه شو دوا درمون کنه، زیارت خونه ی خدا نمیره! بعد هم! به بچه ش دروغ نمیگه که حاجی نمیذاره ما کاسبی بکنیم. بچه ها و مردم محل را تحریک نمی کنه برن بزنن شیشه ی مردمو بشکنن. اونوقت پیش خلایق ننه من غریبم در بیاره که حاجی به ما جنس نمیده، "غیر انسانی رفتار می کنه"، بی ناموسه، داره زن و بچه ی منو می کشه... (بابا عنان در حالی که لبخند روی لبشه، توی دلش دو تا فحش خواهر و مادر، آب نکشیده، به زبان سواهیلی به حاج ابرام میده، ...) پرده می افتد.
پرده ی سوم
..............................!؟
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 9 شهریور 1385
نامه ی صد وبیست و هفتم
محسن می گوید؛ نیگاکن! واقعن دیگه گندشو در آورده اند. نگاه می کنم. دو دختر بیست و چند ساله، اختلاط کنان و خندان از روی خط عابر پیاده رد می شوند. بجای روپوش، پیراهن نازکی به تن دارند که تا روی باسن آمده، و نه پایین تر! روسری ها رنگی ست و کرست های سفید، از زیر پیراهن معلوم است. پاچه ی شلوارها کمی بالاتر از مچ پا، کفش ها روباز و ناخن ها لاک زده و صورت ها با آرایش کامل. نگین می پرسد؛ چه اشکالی دارن؟ محسن با تعجب می گوید؛ چه اشکالی دارن؟ همه جونشون پیداس. می پرسم؛ "همه جونشون" کجاشونه؟ نگین می گوید؛ می بینین تو رو خدا؟ آقا شونزده سال هم اروپا بوده، مثلن! فقط یک عمامه کم داره!
... بحث زن و شوهر کش می آید و من نگران که مبادا کار به جای باریک بکشد. نگین دیگر عصبانی ست. خانه ی دختر خاله اش مهمانیم. وقتی وارد می شویم، چند لحظه ای به سلام و علیک می گذرد و نگین موضوع را برای حضار تعریف می کند. ابتدا بر سر لباس دخترها کمی اختلاف نظر دارند. محسن می گوید همه چیزشان پیدا بود و نگین معتقد است که اتفاقن لباس بسیار خانمانه ای پوشیده بودند. فقط کرستشان از زیر لباس پیدا بود. تازه چه اشکالی داره؟ به قول علی آقا، مال خودشونه. دوست دارن پهن کنن وسط خیابون تا هزده چرخ از روش رد بشه! به تو چه؟ مشکل داری، نگاه نکن!
خانمی نسبتن سی ساله می پرسد؛ ببینم محسن آقا! شما عضو منکراتین؟ محسن که مورد حمله ی خانم ها قرار گرفته، سعی دارد مطلب را دور بزند و در منطقه ی امن، پارک کند. می گوید؛ بابا همین طور می پوشند که می ریزن، میگیرن و بقیه را هم از یک لباس راحت محروم می کنن. خانم می گوید؛ نگرانی شما چیه؟ شما را که برای لباس خانم ها نمیگیرن! واقعیتش اینه که درون همه ی شما آقایون، یک آخوند هست. اما دوست دارین نظراتتون از طریق اونا اعمال بشه. بدنامی اش مال اونهاست، نتیجه اش هم مال شما. والله اگر روتون میشد، چهارتا زن هم میگرفتین! در واقع این تفکر همه ی ماست که با دست "اونا" اعمال میشه. بظاهر یه قری می زنیم اما در باطن رضایت داریم. پاش بیفته به عنوان مصلح اجتماعی، کار اداره ی منکرات و سانسور را هم می کنیم. فقط وقتی محدودیت به خودمون میرسه، دادمون هوا میره. یکی از آقایان به شوخی می گوید؛ انگار خیلی دلتون پره، مصی خانم؟
مصی خانم (نگین بیخ گوشم می گوید؛ روزنامه نگاره)، می گوید؛ البته که پره! نود در صد این مسایل را ما با دهن دهن کردن، به یاد "اونا" میندازیم. آقایی که کنار من نشسته، طوری که انگار نظر خانم ها چندان هم مهم نیست، به خنده از من می پرسد؛ نظر شما که از اون طرفا می آیین، چیه؟ می گویم؛ من سال ها از فضا دور بوده ام و صاحب نظر نیستم. ولی در این مورد با مصی خانم موافقم. خود ما در بسیاری موارد، غیر مستقیم به در و در بندان ها کمک می کنیم. اصولن جامعه ی بی قانون از آزادی واهمه دارد. حتی خود خانم ها هم موقع انتخاب روسری و مانتو، حساسیت دارند. معمولن هم می گویند؛ حال و حوصله داری با این احمقا در بیفتی. بذار در دهنشون بسته باشه.
بیژن (نگین بیخ گوشم می گوید؛ مهندس ساختمانه) در حالی که در مبل فرورفته، بزرگوارانه به محسن می گوید؛ همون قدر که تو حق داری، دیگران هم دارن. مگه این که تو از یک نظام خاص حرف بزنی که معتقدی جهانیه و همه باید پیرو آن باشند و ... خوب، این همان ایدئولوژی نیست؟ مصی خانم حرف بیژن را قطع می کند؛ بگین مذهب دیگر! ایدئولوژی که آدم بخواد به همه بچپونه، مذهبه دیگه. از لحظه ای که در مورد دیگران حکم میدی، اداره ی منکرات خودت را تاسیس کرده ای، زندان هم کنارش. برای اینکه میخوای مردم به رستگاری برسن! تنها مشکل ما با این جمهوری اینه که من باید رییس جمهور باشم! در بقیه ی موارد هیچ اختلاف نظر نداریم. بیژن خان سری به تایید تکان می دهد و می گوید؛ کاملن درسته!
محسن می گوید؛ خوب شد ما یه چیزی گفتیم. معلوم شد تمام مشکلات کشور، زیر سر ماس! نگین می گوید؛ ببین محسن جان! گاهی وقت ها تو واقعن منو می ترسونی! ...
آن شب، بحث به همه جا کشیده شد و از میان همه، حرف های مصی خانم خیلی جالب بود. نگاهش می کردم و می گفتم؛ عمر تلف نکرده. به مسایل فرهنگی ما آگاه است. بعد از آن شب دیگر آن جماعت را ندیدم اما چند مورد پیش آمد که یاد حرف های مصی خانم افتادم. امروز در ساعت وبگردی، ناگهان اسم آشنایی به چشمم خورد. عجب! خودش بود! مصی خانم! وبلاگ نویس هم هست! با شوق شروع کردم به خواندن مطالب. در آخرین یادداشتش، کتابی را معرفی کرده بود که اواخر سال گذشته در تهران چاپ شده. در مورد کل مطلب و بخش ها و فصول کتاب صحبت کرده و نظر داده و غیر مستقیم هم توصیه کرده بود که حتمن بخوانید، کتاب جالبی ست. در آخر هم نوشته بود؛ "تعجب می کنم که این کتاب، چطوری مجوز گرفته است"!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 5 شهریور 1385
نامه ی صد و بیست و هفتم
دیشب بعد از نود و بوقی، "دره ی زابریسکی" را دیدم! "تد"(Ted) گفت؛ حالشو داری امشب یه فیلم قدیمی تماشا کنیم؟ گفتم؛ چی مثلن؟ گفت؛ "زابریسکی پوینت"! دیده ای؟ گفتم؛ این یکی را می بینم، البته با تشریفات خاص! چون از دومین باری که دیدمش، خاطره ای هم دارم.
گیلاس ها از می لعل پر بود. تد پرسید؛ داستانت را میگی، یا اول فیلمو ببینیم؟ مطمئن بودم تمام مدت که داستان را تعریف می کردم، لبخندی روی لبم بود. اما نمی دانم چرا از یکجا، چشم های تد شروع کردند به شاشیدن! لابد یاد خاطره ای از سال های جوانی اش در نیویورک افتاد! گفتم که پدرت رفته بود سفر، و این اولین شبی بود که می توانستی تا هر جای شب با من بمانی. مامان گفت؛ آقای ... مواظب دخترم باشین، تا به حال دیرتر از هفت از خونه بیرون نمونده. گفتم؛ مطمئن باشین خانم! خودم قبل از هفت می رسونمش. نگاهی ناباورانه به تو کرد، چون دو ساعتی بیشتر به هفت نمانده بود! وقتی لبخند تو را دید، چشم هایش گشاد شد و گفت؛ خاک بر سرم! هفت صبح؟ وای نه! باباش می کشدم!
اول، یک بستنی "چمن زار" زدیم به بدن! در پوست نمی گنجیدم که امشب "مایکل آنجلو آنتونیونی" را به یک دختر تهرانی معرفی می کنم! هاه! خدای من! آن دانشجوی جوان شهرستانی را در دیر وقت آن شب تابستان یادت هست، منیژ؟ که در پیراهن آستین کوتاهی که همان روز صبح خریده بود، در خنکای تراس هتل دربند، چه عرقی می ریخت؟ و آن دختر شیطان را که با لباس بندی، میان بازوانش مثل ماهی می لغزید، و غش غش می خندید؟ یادت هست دست های آن جوان روی شانه ی لخت آن دختر، گر گرفته بودند؟
این همان آهنگ نیست که با آن رقصیدیم؟
من شوخی ای را آغاز کردم،
که جهان را به گریستن واداشت
اما من درنیافتم که آن شوخی در باره ی خودم بود، آه، نه!
شروع کردم به گریه کردن،
که تمامی جهان را به خنده انداخت
آه، فقط من نمی دانستم که آن شوخی در باره ی خود من بود.
به آسمان ها نگاه کردم
دست هایم را روی چشم هایم کشیدم
و از تخت بیرون افتادم
سرم آسیب دید،
از چیزهایی که گفته بودم.
تا آن که بالاخره من مردم
که همه ی جهان را به زندگی واداشت
کاش می دانستم آن شوخی درباره ی خود من بود
آری! آن شوخی درباره ی من بود.
آه ه ه ه ه .....نه!
گاهی فکر کرده ام انگار، پرواز ناگهانی تو کار عاقلانه تری بود! می دانی منیژ؟ دنیای دیگری شده. حالا برای شنیدن این جور ترانه ها باید خجالت بکشی، و این فیلم ها را در خلوت تماشا کنی!… یک شنبه ها ساکت تر از جمعه هاست، سر سفره ی همه، نان ها از سیاست کپک زده، در و دیوارها با پارچه های سیاه و عکس های کریه پوشیده است ... اما جوان ها دوست دارند رویشان را بگردانند تا "آن شوخی" را نشنوند، یا نبینند! ... گاهی یواشکی به حرف هایت می خندند و شاید زیرلبی می گویند، "این عامو کجای کاره؟"
آخ، اگر دیشب بودی! می رفتیم ساحل، بستنی می خوردیم و"I started a joke" را با هم می خواندیم. شاید هم روی شن ها تانگویی هم می رقصیدیم، هان؟ "آخرین تانگو .." شاید!
فکر می کنم این جمله را ساراماگو گفته است که؛ "وقتی به دنیا می آییم، قراردادی را برای زندگی کردن امضاء می کنیم. ولی سال ها بعد، گاه پیش می آید که از خود می پرسیم؛ این قرارداد را چه کسی جای من امضاء کرده"؟
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 3 شهریور 1385
حرز جواد

این شبه اطلاعیه را کجا دیده اید؟ هنوز هم هست؟
اگر بگویم هزار بار خوانده ام، چندان اغراق نکرده ام. با این همه ...
سر علی کسی هست این "حرز جواد" را برای ما ترجمه کند؟
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه اول شهریور 1385
آلبوم من

گفتم؛ این پسره همیشه بنظرم آشنا میاد. خواهرم گفت؛ یه بار دیگه هم بهت گفته ام، توی عکاسخونه بود. آقاجون ما را برده بود عکس بندازیم. گفتم؛ اونوقت، اینم اونجا بود؟ گفت؛ آره. گفتم؛ پس چرا من چیزی یادم نمیاد؟ گفت؛ تو فقط دو سالت بود. گفتم خوب، تو هم شیش سالت بود. گفت؛ ولی من یادمه، مگه نبود آقاجون؟ مرد فقط لب پایینی ش را جمع کرد و ابروهاش را برد بالا. خواهرم گفت؛ یه روز گرم شهریور بود. مرد نشسته بود، پاشو دراز کرده بود و با ورق های کهنه ش فال می گرفت. نشون میداد که حواسش به ما نیست. ولی بود.
البوم را گذاشته بودیم روی زمین و دوتایی پهن شده بودیم دورش. دیروز بود یا پریروز؟ شایدم سیصد و چهل و سه سال پیش، دقیقن یادم نیست! گفتم؛ خب، عکسش اینجا چیکار می کنه؟ گفت؛ عکاسه اشتباهی داد به ما! می خواست آلبوم را ورق بزنه، نذاشتم. گفتم؛ چرا شورتش رو کشیده تا زیر بینی ش؟ گفت؛ عکاسه کشید. پرسیدم؛ این شورت گل و گشاد رو از کجا آورده بود؟ گفت؛ مامانش دوخته بود. مرد با نیشخندی گفت؛ "تابلو زده بودن"! زن از پشت سماور گفت؛ "آخه نه این که از سر انگشتی آباجیادون هنر می بارد، سری عمر!" مرد خندید. پرسیدم؛ چرا کفشاش مث نظامیاست؟ باباش آجان بود؟ زن گفت؛ سرهنگ بودن! به همه فرمون میدادن! مثی حالا"! مرد از زیر چشم دید که ما دو تا نگاش می کنیم و منتظریم چیزی بگه، بخندیم. برای همین هم چیزی نگفت!
تا من حواسم پرت بود، آلبوم را ورق زد. از اونروز، هر چی یادم میاد این آلبوم تند و تند ورق خورده. عکس های دیگه هم بعدن اومدند. یکی بعد از دیگری نشستند روی صفحات آلبوم. اونا رو هم مثل همین یکی، نمی شناسم. همه را یه جایی باید دیده باشم، یه لحظه، تیلیک و تمام! این عکس دومه. قبل از این، یکی دیگه م هست. نشسته و یه تیکه نارگیل دستشه. خواهرم تند تند عکس ها را می بینه و میگه، همه شون از نارگیل و موز خوششون میاد. چند تا موز و چند تکه نارگیل توی میوه خوری کنار آلبومه. فکر می کنم شاید تنها دلیلی که این عکس ها توی آلبوم منه، همینه! همه در یه چیز مشترک اند؛ منم عاشق نارگیل و موزم. دوتایی با هم خوشمزه تر میشه! گاهی آدما بخاطر یکی دو چیز مشترک، سال ها با هم زندگی می کنند! نارگیل و موز!
گفتم؛ اسمش چی بود، یادته؟ گفت؛ یه اسم بلندی داشت، یه چیز مزخرفی مثل "علی بن وحدت الدین والاسپاهانی"، یا یه کوفتی مث این! و خندید. زدم پس کله ش. اونم زد رو زانوی من. گفتم؛ اسمش از خودش بزرگتره. حالا چرا اسم به این درازی براش انتخاب کرده بودند؟ گفتم؛ حضرت "آدم" به اون گندگی هم، یه اسم به این کوچیکی داشت. مرد همین طور که سرش پایین بود و فال می گرفت گفت؛ برا این که اون "آدم" بود. اونوقتا مثی حالا، اینقد شولوغ و خر تو خر نبود. خواهرم غش غش خندید.
سرم را که بالا می کنم، مرد سر جاش نیست. سماوری هم نیست تا زنی پشتش نشسته باشه! بارون ریزی پنجره رو میشوره. "بنه دیکته"، لبخند به لب، در گوشه ی اتاق ایستاده. همونجا که تا چند دقیقه پیش، زن پشت سماور نشسته بود. گیلاسش را بلند می کنه و میگه؛ Tillykke med fødselsdagen!
کسان دیگری هم هستند. همه گیلاس ها را بالا می برند. نگاهم را سرسری روی صورت ها می چرخونم. عکس هیچ کدام اینها تو آلبوم من نیست. لابد هیچکدوم موز و نارگیل دوست ندارند. دوتایی با هم خوشمزه تر میشه!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|