یک شنبه 29 مرداد 1385
نامه ی صد و بیست و پنجم
"عقاب" دکتر خانللری را خوندی؟ یادت هست؟ همون که بعد از مرگ هدایت سروده و به او تقدیم کرده؟ بر پایه ی یک افسانه یا واقعیت، که عمر عقاب سی ساله و عمر کلاغ سیصد سال و... نمی دونم، ولی در فرهنگ عامه چنین باوری هست، گویا. بهرحال خیلی حرفات را اونجا پیدا می کنی. "عقاب" با شکل برخورد "حماسی" ما با زندگی جوره.
عقاب که می بینه عمرش به آخر رسیده، به دیدار کلاغی میره که در قعر دره، بر سر درختی خونه داره. میگه؛ امده ام ازت یه سوال بکنم. پدرم از قول پدرش که از بابا بزرگش شنیده بود، می گفت که تو را بر سر این شاخ دیده. آنها همه مردند. عمر من هم داره تموم میشه. اما "یک گل از صد گل تو نشکفته". راز این عمر دراز چیه؟
من و این شهپر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته ای عمر دراز؟
کلاغه بادی به غبغب می اندازه و اول کمی فلسفه بافی می کنه که؛ ببین پدر جان؟ تو زیادی بالا نشسته ای. آن بالاها بادها شدیدند. عمر را کوتاه می کنند. این پایین باد ملایمه، پرش به کسی نمیگیره. علت دیگه ی عمر دراز، مردار خواریه! لب جوی و کنار آشغال ها و دم مرداب و اینجور جاها، غذا به حد وفور پیدا میشه، خوب هم هست. لزومی نداره آدم بره اون بالا بالاها. دست آخر هم عقابه را دعوت می کنه به مردابی در همون نزدیکی ها و در وصف گند و گهی که خودش میخوره، کلی برای عقابه داستان میگه و بعد هم میشینه به خوردن آت و آشغال، و حتمن کلی هم ملچ و مولوچ می کنه و مثل خر کیف می کنه، تا اشتهای عقابه را تحریک کنه. عقابه که از بوی گند مرداب، حالش بهم خورده، چشماشو می بنده و به فکر روزگار خودش میفته.
عمر در اوج فلک برده بسر دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش
سینه ی کبک و تذرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند
بعد از عمری بلند پروازی و عقابی گری، حالا افتاده کنار این گند و گه، باید از زاغ چیز یاد بگیره. چشماشو باز می کنه و بال میزنه و بلند میشه. کلاغه با تعجب نگاهش می کنه، که چی شد پس؟ چرا داری میری؟ عقابه میگه؛ می بخشی داداش! یه اشتباهی شده.
من نیم درخور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
تو با مردابت خوش باش. سیصد سال عمر پیش کشت. ترجیح میدم همین فردا، همونجا سر قله، تنها، میون همون بادهای لعنتی بمیرم.
شهپر شاه هوا اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود و سپس هیچ نبود
میدونم میگی؛ بابا این دیگه زیادی سانتی مانتاله، دیگه این حرفا نخ نما شده، و از این قبیل. خب، آره. زندگی یکی دو الگو نداره. تازه انتخابی هم نیست، اختراعیه! یعنی راه های زندگی را اونجا نگذاشته اند که من و تو یکیشو انتخاب کنیم. اگرچه بسیاری این کار را می کنند. ولی تصور می کنم هرکس راه خودش را اختراع می کنه. همه ی اینا درست! ولی نود و نه در صد از مخاطبین این شعر و این فلسفه، چیزهایی میگن شبیه به این که؛ "بارک الله، واقعن درست میگه" یا "آره به علی. صد در صد باهاش موافقم" یا "دست مریزاد، شاهکار گفته" و از این قبیل. ولی بهت برنخوره. این همه را گفتم که بگم؛ "ما معمولن در حرف عقابیم و در عمل کلاغ"!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 28 مرداد 1385
گذرگاه
"گذرگاه" یک ماهنامه ی ادبی ست، روی اینترنت که توسط چند نفری علاقمند، از سال 1380 هر ماهه با داستان و شعر و مقاله، منتشر می شود. کاری ست قابل ستایش و اگر در شکل و مشخصات فعلی یک شاهکار جهانی نیست، هزار و یک دلیل دارد که دست اندر کاران بی ریا و علاقمند این مجموعه بی تردید بهتر از من می دانند. و بهتر از من می توانند در رفع نواقص احتمالی، چه از لحاظ فنی و چه از نگاه ادبی اقدام کنند. این یکی!
دست اندر کاران "گذرگاه"، اخیرن از میان داستان هایی که در این مجله منتشر شده، یک مجموعه ی بیست و دو داستانی را بصورت کتابی الکترونیکی به نام "رنگین کمان" ارائه کرده اند که در نوع خود کار قابل ستایشی ست. مشکل من اما در این معرفی یکی این است که گویا این مجله در ایران فیلتر شده! و دوم این که این کتاب اینترنتی بصورت پی دی اف منتشر شده. من هم آنقدر اطلاعات ندارم که بدانم این عیب است یا حسن. مشکل من با پی دی اف این است که عزا می گیرم این را چه کنم. چون نه می توانم از آن در فورمات دیگری کپی بگیرم، و نه می توانم به آن لینک بدهم، ... این هم دوتا!
ظاهرن تنها کاری که می شود کرد، این است که یا عین جنس را بگذاری در بایگانی، و یا پرینت کنی بصورت کتاب در قفسه بگذاری. حاصل این که مجله ای را به شما معرفی می کنم که در ایران فیلتر شده، و کتابی را معرفی می کنم که نمی توانم به آن لینک بدهم! این است که اگر کسی مایل به دریافت این مجموعه داستان است، باید یا به خودم ئی میل بزند تا مجموعه را برایش ارسال کنم، و یا از طریق ئی میل، (adabeparsi@gozargah.com) کتاب را از خود این عزیزان طلب کنید تا پشت دسشتان را داغ کنند که دیگر کار خیر نکنند! این سه تا!
چهارم این که در بین این بیست و دو قصه در کتاب "رنگین کمان"، کارهای قشنگ، کم نیست(یکی ش هم داستان خود من!). اگر می خوانید، بابت خوبی ها از این عزیزان تشکر کنید و اگر احتمالن چیزی هم بود که دوست نداشتید، لطفن پیش از ایراد، راه حل ممکن را پیدا کنید و اگر شما هم مثل دست اندر کاران "گزارش" عاشقید، لطفن از نظر فنی و ادبی کمکشان کنید تا اگر ایرادی هست، برطرف کنند. در این وانفسا هر کاری کمتر از این هم ستایش برانگیز است، چه رسد به "گذرگاه" و "رنگین کمان" که جای تحسین و تشکر، کم ندارد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 26 مرداد 1385
نامه ی بیست و چهارم
در دانمارک جشنواره ای ادواری هست به نام Images که هر بار گوشه هایی از هنر و ادبیات یک منطقه از جهان را در برنامه های متعددی از جلسات سمینار و کنفرانس و سخنرانی گرفته تا نمایش فیلم و تیاتر و اجرای کنسرت و... نشان می دهد. امسال پس از سه سال تدارک، این جشنواره به نام Images of The Middle East، چند روز پیش افتتاح شد. برنامه ها از کشورهای منطقه و البته از ایران هم هست. توضیحات برنامه ها را می توانی در سایت مربوطه پیدا کنی.
چون بخش ادبیات مورد نظرم بود، فرصتی شد تا بعضی از آثار نویسندگان دعوت شده از منطقه را ورق بزنم. بنظر می رسد اینجا (در منطقه ی ما) اغلب از خواب ها و خاطره های ازلی شان می گویند. در آثار ادبی این محدوده چندان وصفی از آینده نیست. و حال، اغلب در مرز زمان ماضی، به گذشته تبدیل می شود. نویسنده ی شرقی همچون مادر نقال خود "شهرزاد"، دروغ می گوید، چرا که دروغ تنها واقعیت قابل پذیرش درجوامع بسته است. در اینجا(خاورمیانه) مجاز نیستی خود را برهنه کنی و رازهایت را بر آفتاب بیافکنی. باید از آن "خودی" بگویی که نیستی. باید از ناممکن ها، از خیال، از "ای کاش"ها بگویی. گفتن از آنچه می خواهی باشی، بیشتر به آرزویی محال می ماند. روی زمین ارزوها ملموس اند و گفتن از آرزوهای دست یافتنی(از امروز و فردا)، خطرناک است، چون "آنها" نباید بشنوند یا بدانند تو از کدام محله یا خانه صحبت می کنی! "آنها" کیستند؟ به راستی نمی دانیم! تنها می دانیم که "آنها" هستند! در جایی وجود دارند و "نامحرم" اند. مخاطب(خواننده)، خود روشن می کند که از خودی هاست، یا از "نامحرمان". نویسنده ی شرقی برای "خودی ها" قصه می گوید و این "خودی ها" خود را در آینه ی اثار او باز می یابند. آنچه نویسنده ی شرقی می گوید در مرز واقعیت و حاشا می ماند. "خودی ها" هرچه از قصه بفهمند، حتی اگر منظور نویسنده هم نبوده، برای نویسنده تسلای خاطری ست و به دل می پذیرد؛ مثل این که رازی را با خود در آینه گفته باشد. اما اگر "نامحرمان" در قصه گوشه ای از از یک آرزوی ممکن بیابند، نویسنده با لبخندی حاشا می کند! چون همه چیز طوری نوشته شده که قابل تفسییر و تاویل است!
دوستم احمد فعال سیاسی بود. اما بخاطر مخفی کاری، ناچار بود این مساله را از همسرش ناهید، چهارده سال پنهان نگهدارد. پنهان کاری لذت ترش و شیرینی دارد؛ وقتی رازی با خود داری، انگار جواهری گرانبها حمل می کنی، شق و رق راه می روی. ناهید می دانست که احمد چیزی را از او پنهان می کند. احمد هم این را به خوبی می دید. با این همه ناهید اجازه داشت در مورد همه چیز فکر کند، جز این که بداند احمد فعال سیاسی ست. گاه احمد برای دور نگهداشتن ذهن ناهید از واقعیت، به خیالات او دامن می زد! اما خطر در دنیای خیالات ناهید، کمتر از خطر حضور در جلسات مخفی نبود! چرا که در آنجا احمد می توانست در بستر زنی، گرم معاشقه باشد! احمد پیوسته می کوشید تا ثابت کند که با هیچ زنی نیست. اما همین که تا اندازه ای موفق می شد ناهید را متقاعد کند، این ترس در او بیدار می شد که سوال بعدی همسرش چیست؟ این که "اگر احمد با زنی نیست، پس پنهانی به کجا می رود"؟ بنظر می رسید که امنیت احمد در این بود که ناهید هر شب در خیال، او را در بستر زنی بخواباند! چیزی که دست کم در غرب، هسته ی نا ایمنی ست.
احمد و ناهید پس از انقلاب جدا شدند. به خاطر این نبود که راز احمد بر ملا شد و دیگر جاذبیتی برای ناهید نداشت؟ این سوال در ذهن من ماند، چون ناهید را دیگر هرگز ندیدم. احمد هم به اروپا آمد. یکی دو باری به دیدنش رفتم و یکی دو باری هم او به دیدن من آمد. هنوز هم تلاش می کرد رازی یا رازهایی داشته باشد. اینجا اما با فشار چند دکمه، تمام جزئیات زندگی آدم روی صفحه ی کامپیوتر ظاهر می شد. احمد همیشه از این بابت شکایت داشت. می گفت؛ اینها هنوز سلام نکرده می خواهند از همه چیز آدم سر در بیاورند. به زودی هم دریافت که در فرهنگ تازه، تنها دزدها، قاچاقچی ها و خلافکاران، رازی با خود حمل می کنند. احمد کم کم پژمرده شد و چند سالی بعد، در گوشه ی اتاقش مرد. برای این نبود که بی راز، چیزی نداشت تا با آن تغذیه ی روحی کند؟
کار نویسنده ی شرقی مثل مینیاتور، از بعد سوم تهی ست. بعد سوم اثر، در ذهن خواننده است. نویسنده ی شرقی در یک سلسله مراتب از "خود" به "او" رسیدن، غرق می شود. به دیگری نزدیک شدن، بحران می آفریند، هم در من تعریف کننده و هم در مخاطب تعریف شونده. شاید به همین دلیل در ادبیات معاصر ما دو خلاء کوتاه مدت هست. یکی بعد از شهریور 1320 و یکی بعد از انقلاب اخیر! چرا در این دو دوره ی کوتاه که آزادی نسبی داشته ایم، آثاری آن چنان که پیش از این و بعد از آن خلق شده، به وجود نیامده است؟ علتش این نیست که "چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من"؟ زمانی که دیوارها فرو ریخته و رازی نیست تا پنهان کنی، در و دربندی نیست، ذهن نویسنده ی شرقی دچار سر در گمی نمی شود؟
بورخس ازقول عارفی تعریف می کند که یکی ازپادشاهان بابل دستور داد هزارتویی برنجین با دهلیزها و پلکان ها و دیوارهای بسیار بسازند تا هر کس در آن داخل شود، نتواند خارج گردد. بنایی که نشانه ی گستاخی، ابهت و اعجاز او بود. صفاتی که تنها شایسته ی خداوند است، و نه بندگان خدا! روزی پادشاهی عرب مهمان او بود. شاه برای آن که حماقت و سادگی مهمان خویش را به تمسخر گیرد، از او خواست تا به هزارتوی او وارد شود. امیر عرب تا غروب آفتاب در آن هزارتو، اهانت دیده و ره گم کرده، سرگردان بود. پس عاجزانه به خدای خود متوسل شد تا راه خروج را به او نشان دهد. چون بیرونش آوردند، شکایتی نکرد. اما همین که به سرزمین خود بازگشت، لشکری بیاراست، بابل را تسخیر کرد، شاه بابل را اسیر کرد، بر شتری نشاند و به سرزمین خود آورد. در آنجا سه روز دربیابان پیش رفتند. پس امیر به شاه بابل گفت؛ خدای من خواسته قدرت خود را به تو بنمایاند. تو را در این هزارتویی که نه در دارد و نه دیوار، نه پلکان و نه دهلیز، رها می کنم. دست های پادشاه را باز کرد و گفت؛ اکنون راه خروج از این هزارتو را پیدا کن و خود را نجات بده. گویند پادشاه بابل آنقدر گِرد خود گشت، تا هلاک شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 24 مرداد 1385
فقط سه غلط!
کسانی که به قانون اساسی که در حال حاضر میثاق ملی ماست یا به دین اسلام که مکتب فکری بیش از ۹۸ درصد مردم ایران است، پایبند نباشند، نمیتوانند عضو هیات موسس جبهه دموکراسی و حقوق بشر باشند اما این گروهها به عنوان اعضای معمولی که به تحقق آرمان حقوق بشر و دموکراسی معتقد هستند، میتوانند به جبهه بپیوندند! ...
دکتر مصطفی معین
دو سال است مژده می دهند که "کوه می زاید. کوه می زاید"، مبارک است! کوه زایید، ولی موش زایید!
یک نفر که کمی بیکار است و اتفاقی از آن طرف ها رد می شود به آقای دکتر معین سلام برساند و بگوید؛ آقای دکتر! سه غلط داشتید، نمره تان می شود 17. لطفن بفرمایید بنشینید!
اولن این "قانون اساسی" که "میثاق ملی" شما و چند نفر دیگر است، مو که سهل است، نهنگ لای درزش می رود. هم از نظر "دموکراسی" و هم از نگاه "حقوق بشر". این یکی!
دومن حتی اگر آمار بختکی شما را بپذیریم که 98 در صد آن مردم مکتب فکری شان اسلام است، بخش بزرگی از این "مردم" را شما و هم "میثاقی" هاتان به حساب نمی آورید. به وقایعی که در کردستان، بلوچستان، خوزستان، آذربایجان ووو می گذرد و به مسایل و مشکلاتی "غیر انسان" و "غیر بشری" که سنی ها، کلیمیان، مسیحیان، بهاییان و... نگاه کنید! این حرف شما عین حرف همان حسنی ست که گفت؛ "من و دایی ام صد میلیون تومان پول داریم. من یک تومان دارم، بقیه اش هم دست دایی ام است." این دو تا!
سومن، می شود لطفن بگویید چرا کسی باید به این "حقوق بشر" و "دموکراسی" شما که تنها شامل "مسلمان"(بخوان شیعه) و "مومن به قانون اساسی"(بخوان دست اندرکاران رژیم) می شود، بپیوندد؟ یا حتی به آن دلخوش باشد؟ مگر رژیم خودش چه عیبی دارد که بیاییم خودمان را خراب کنیم و شامل "جبهه ی" شما بشویم؟ مگر خر بغل ننه مان خوابیده، آقای دکتر؟ این سه تا.
معلم به شاگرد پای تخته گفت، بنویس: منار. شاگرد نوشت؛ چنار. گفت بخوان! شاگرد خواند؛ خیار! معلم گفت؛ سه غلط داشتی، 17. برو گمشو بشین!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 22 مرداد 1385
نامه ی صد و بیست و سوم
سه هفته ای بود، دوستی با خانواده به سفر تابستانی رفته بود و من کلید دار بودم تا گاه سری به خانه و اتومبیلی که بیرون خانه پارک شده بود، بزنم. چون قطار و اتوبوس مستقیمی نبود، بهانه ای شد برای دوچرخه سواری در مسیری تازه، این بار به طرف جنوب. مسیر همیشگی ام بطرف شمال شهری ست که در آن زندگی می کنم و تمام راه از کناره ی آب و ساحل می گذرد. به زودی دریافتم که می توان بیش از دو سوم راه را از درون جنگل گذشت. هیجان رسیده بود! ده، دوازده سال پیش هم که در خانه ی دیگری زندگی می کردم، در مسیر جنگلی چرخ سواری کرده بودم. آن تجربه تا اندازه ای فراموشم شده بود. در باریکه راه های قلب جنگل، زیبایی عجیب و غریبی توام با سکوت دور و برت پراکنده است، طوری که گاه خیال می کنی از درون باغ های بهشت عبور می کنی. همان روز اول، وقتی در قلب آن سکوت وهمناک، تنها صدای تماس چرخ ها با ریگ و خاک به گوشم می خورد، به یاد تجربه ی قبلی افتادم. این که در عمق این زیبایی، گاه واهمه ای از هزار رنگ و سودا بر پوستت می نشیند و کم کم که در دل جنگل پیش می روی، تا اعماق جانت نفوذ می کند. گاه شاخه ای با باد می رقصد، گاه برگ های بوته ای چنان به هم پیچیده اند که انگاری چشم های یوز یا پلنگی در پس پشت آن کمین کرده اند، و بعد می خندی! پلنگ؟ در محوطه ی حفاظت شده؟ و بعد، بی اختیار بر می گردی تا ببینی آن یوز یا پلنگ از کمین بیرون نجسته باشند. به یاد تعقیب ها در فیلم های طبیعت می افتادم و آن بی اعتنایی سنگ وار یوزی که گاومیشی را می خواباند. گاه دزدی از پس پشت شاخه ای سر می کشید، یا متجاوزی، یک مرد وحشی کارد به دست! چه توهماتی! گاه بسیار نامعقول و غیر منطقی، در میان زیبایی غریب جنگل به سراغ ذهنم می آمد.
لحظاتی خودم را ابلهی به تمام معنی می دیدم و می خندیدم. خنده ام اما با کم ترین گمان یا تصور، دوباره جمع می شد. پیش می آمد زنی یا مردی یا زوجی دوچرخه سوار، تنها از روبرو می آمدند، یا بعکس، در همان جهتی که من می رفتم پا می زدند. لبخندی و سلامی و ... باز من بودم و جنگل و وهم. یک روز گوشی برداشتم تا مثلن با شنیدن موزیک، توجهم به چیز دیگری معطوف شود. اما هر به چند ثانیه، تصور می کردم گوشی و موزیک می تواند مرا از شنیدن خطری که در کمین یا در تعقیب من است، باز دارد. روزهای بعد از این تجربه گذشتم.
فکر می کردم ترس من ناشی از عقبه و سابقه ی ذهنی من است. به فضاهای مشابه در ایران یا هرجای دیگر دنیا فکر می کردم. شاید خود مفهوم "جنگل"، که بی قانونی و آنارشی را تداعی می کند، اضطراب می آفریند. چطور "جنگل" در سرزمینی که قانون با تمام هیبت و آرامش حضور دارد، باز هم "جنگل" است! یک شب مطلب را با دوستی دانمارکی که در قلب جنگلی در یک جزیره ی دیگر زندگی می کند، در میان گذاشتم. چیزهایی گفت، مثلن این که البته جنگل وهمناک است، هر جا که باشد. ولی انگار چندان هم به چیزی که می گفت، اعتقاد نداشت. فکر کردم می خواهد مرا تسکین دهد.
هر شب می گفتم؛ این چه بازی ابلهانه ای ست که من با خود می کنم؟ تصمیم می گرفتم دفعه ی بعد، از کناره ی جاده بروم. اما روز بعد، با تصمیمی قاطع از میان جنگل عبور می کردم و به خودم هی می زدم که باید بر این ترس مسلط شوی، مردک گنده! ترس از تنهایی در جنگل می بایستی در این مدت در من می مرد، یا کم می شد. فکر می کردم آن که نمی ترسد، به "جنگل" عادت کرده است. با این همه هر انسانی میان میلیون ها انسان در یک جامعه ی بی قانون، تنهاست، حتی اگر با "جنگل" اخت شده باشد. هر بار که در تشویش درون جنگل پا می زدم، تصمیم می گرفتم در اولین فرصت از کنار جاده خواهم رفت. با رسیدن به جاده اما تشویش از بین رفته بود و من با کششی عجیب کودکانه به درون جنگل بعدی کشیده می شدم. وقتی می رسیدم، با خود می گفتم؛ بسیار خوب. به اندازه ی کافی امتحان کردی. حالا از جاده برگرد. اما وقتی بعد از سرکشی سوار دوچرخه می شدم، فکر می کردم؛ این بار حتمن بهتر خواهم بود. یک بیماری مقاومت مرا وا می داشت تا با این تشویش درونی بجنگم. هر بار، وقتی از بخش جنگلی خارج می شدم و به حوالی خانه می رسیدم، با رها شدن از وهم "جنگل" شوقی در من بیدار می شد و سبکی خاصی روی شانه ها و تنم حس می کردم. با خود می گفتم، چه قهرمانی ابلهانه ای! دارم با کی مسابقه می دهم؟ بهتر نیست بپذیرم که می ترسم؟ چرا از جاده نمی روم و خودم را از لذت دوچرخه سواری محروم می کنم؟ دفعه ی بعد اما تنها وقتی به یاد این فکرها می افتادم که درون جنگل بودم و صدای برخورد چرخ ها با ریگ و خاک به گوشم می خورد و آن وهم و تشویش دور و برم را می گرفت. حوصله ام از خودم و این بازی دیوانه وار تکراری، سر می رفت. با خود می گفتم؛ جاده هم برای خودش زیبایی ها و مخاطراتی دارد.
دیروز این بازی با جنگل و تشویش تمام شد. سه هفته گذشت و دوستان از سفر باز گشتند. از فردا اگر هوا خوب باشد و حال و حوصله ی دوچرخه سواری داشته باشم، دوباره از همام مسیر قبلی می روم، همراه با امنیت جاده و کناره ی ساحل و آرامش آب. با این همه هر بار که فکر می کنم دیگر از درون جنگل دوچرخه سواری نخواهم کرد، جایی درون سینه ام از یک اندوه شیرین پر می شود. دلم برای تمامی آن یوزها و پلنگ ها و گرگ ها و دزدها و متجاوزانی که پشت شاخ و برگ ها کمین نکرده بودند، تنگ می شود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 19 مرداد 1385
نامه ی بیست و دوم
سلام گلپری
به رستم فکر می کردم که بعد از پانصد و اندی سال پهلوانی و یکه تازی، این همه راه را با پادشاهانی چون منوچهر و کاووس و کیخسرو آمده، همه جا برای خودش یلی بوده، حالا اسفندیار آمده، جفت پاهایش را کرده در یک کفش، که یا خودت دست بسته به خدمت گشتاسب می آیی، یا برای جنگ با من آماده شو! رستم نه به خشم و نه با ملایمت، نمی تواند این جوان را سر عقل بیاورد که بالام جان! فلک هم دست مرا نبسته، حالا تو می گویی دست بسته به خدمت شاه بیایم؟ آن هم هیچ شاه دیگر نه، که گشتاسب؟ یک دروغگوی مزور و آشغال؟ آخر شب، رستم خسته و ناامید، می گوید؛ باشد، فردا می جنگیم. وقت بیرون آمدن، بر می گردد، نگاهی به تخت و سراپرده می اندازد و انگاری که با چادر درد دل کند؛
به کرباس گفت ای سرای امید خنک روز، کاندر تو بد جم شید
همایون بدی گاه کاووس کی همان روز کیخسرو نیک پی
در فرهی برتو اکنون ببست که بر تخت تو ناسزایی نشست
ای کرباس! خوشا آن روزها که بر تو جمشید و کیخسرویی تکیه زده بودند. حالا دیگر از تو هم برکت رفته که ناسزایی چون گشتاسب بر تو نشسته است!
چرا به این قصه فکر می کردم؟ خوب، فکر است دیگر! مثل گنجشگ، در هر دقیقه بر هزار شاخه می نشیند و بر می خیزد. چند روزی ست از خبر بیماری "فیدل"، دلم گرفته. دارم روی خط زمان، سال های رفته را به عقب قدم می زنم. دوره ی قهرمان ها سر آمده، گلپری، نه؟ یک وقتی هر جا را نگاه می کردی، قهرمانی بود که می شد برایش هورا کشید. چقدر خدا داشتیم و چقدر شیطان، همه هم اساسی گردن کلفت بودند، نیست؟ آدم حظ می کرد، به علی!
"پاتریس لومومبا" بود، "بن بلا" و "بن خده" بودند، "فیدل کاسترو" بود، "ارنستو چه گوارا"، "عبدالناصر"، "لئوپولد سه دار سنه گور"، "سوکارنو"، "تیتو"، "نهرو"، "هوشی مین"، ...الاااااه ه ه که چه معرکه ای بود از قهرمان های دوست داشتنی، نه؟ ما هم در عالم بچگی و نوجوانی، تفنگ های چوبی مان را شب ها کنارمان می گذاشتیم و دراز می کشیدیم تا همه بخوابند. آن وقت یواشکی بلند می شدیم و تفنگ ها را به دوش می انداختیم و کوچه به کوچه و سنگر به سنگر، شیاطین را نشانه می رفتیم. در کنگو کنار لومومبا با "موسی چومبه" می جنگیدیم. در الجزایر کنار بن بلا و بن خده با سربازان ارتش فرانسه و دوگل می جنگیدیم. کنار عبدالناصر هواپیماها و کشتی های انگلیسی و فرانسوی را در کانال سوئز غرق می کردیم. یا به کوه های "سییرا مائسترا" در کوبا می رفتیم و همراه دکتر چه گوارا و فیدل کاسترو در "خلیج خوک ها" روبروی نیروی دریایی "کندی" می ایستادیم،... خداوندگارا! چه زندگی ای داشتیم! یک کم بزرگ تر هم که شدیم، سال ها در ویتنام، کنار هوشی مین با جانسون و نیکسون، "ویت گنگ" بازی می کردیم. چه حالی داشت زندگی، گلپری خانم! آن وقت ها "دشمنان خلق" هم سرشان به تنشان می ارزید. مثل حالا اینقدر آشغالی و زپرتی نبودند. ژنرال دوایت آیزنهاور بود، جان اف کندی بود، نیکسون بود، حتی در اسراییل هم خانم "گلدامایر" داشتیم ...
یک تصنیف عامیانه بود که به شوخی می خواندیم؛ "چه روزگاری داشتیم، عجب بهاری داشتیم، چل منو کول می کردیم، کارا رو قبول می کردیم، پیاده را می رفتیم، تا کربلا می رفتیم، رفتن تاتی تاتی، روغن شده نباتی، عجب بهاری داشتیم ..." یادت هست؟
دنیا چرا اینقدر گه شده، گلپری؟ این ازگل ها کی اند؟ چرا اینقدر همه چیز را به کثافت کشیده اند؟ چرا زندگی اینقدر خالی و نکبت بار شده؟ ان وقت ها سیاست هم برای خودش پرنسیبی داشت. چپی بود، راستی بود، اینقدر همه چیز خر تو خر و لجن نبود. این بوش چه صیغه ای ست که جای کندی نشسته؟ این "مبارک" کدام ازگلی ست که جای عبدالناصر را گرفته؟ یا این یارو که جای مصدق نشسته؟ خدای من! این روزها برای جاهل افت است خودش را قاطی سیاست کند! این آشغال ها همه چیز را به لجن کشیده اند، به علی.

خب، آخرین شوالیه آن سال ها هم دارد چمدانش را می بندد! "کماندانته فیدلیو الخاندرو کاسترو روز"! بلند قامتی که زمانی ملتش را از خاک برداشت، بی سوادی را در کوبا ریشه کن کرد، بهداشت را به سطح والایی رساند ... اوه، آره، دیکتاتور! خب، دیگر! این هم بازی سرمایه داری ست. انحصار همه چیز در دست اوست. بازار را زیر کنترل دارد. وقتی جایی گلیم بچاپ بچاپ را از زیر پایش کشیدی و خواستی سر پا بایستی، یک حربه دارد؛ محاصره ی اقتصادی! در محاصره ی اقتصادی هم اگر خواستی دموکرات بمانی، یا مثل مصدق و "آلنده" اقتصادت به نکبت می افتد و و به زانو می افتی و با کودتا کنار می روی، ملت هم البته هورا می کشند. یا مثل "اورته گا" در نیکاراگوئه، باید بروی خانه بنشینی و میدان را بدهی دست یک مشت نوکر مسلک. و یا اگر نخواهی دموکرات باشی، چارچنگولی باید همه چیز را بچسبی و می شوی دیکتاتور! فیدل هم ماند، و این شد که می بینی. دو سال بعد از آزادی کوبا به "خلیج خوک ها" حمله کردند. یک سال و نیم بعدش هم "بحران موشکی کوبا" درست شد و کم مانده بود جزیره به تمامی درون اقیانوس فرو برود. فیدل هم افتاد روی قوز که یک زگیل بشود زیر بینی ایالات متحده. چهل و هفت سال محاصره ی اقتصادی، شوخی نیست، گلپری خانم! البته که از تویش یک دیکتاتور در می آید و یک ملت گرسنه. همان چیزی که اربابان می خواهند ثابت کنند؛ "با آل علی هر که در افتاد، ور افتاد"!
تو که بهرحال نبودی تا این همه را ببینی! انقلاب را هم ندیدی که از تویش یک دیکتاتوری دیگر به دنیا آمد. ما ماندیم تا افول پرنسیب ها را تماشا کنیم و شهادت بدهیم. اصلن امروز کنار آب نیامده ام که از این حرف ها بزنم! ببین منو! یک لطفی بکن؟ در جهنم را ببند! سر عزراییل را به چیزی گرم کن. فقط دو سه سال! به این فیدل هم بگو خر نشو. الان وقت مردن نیست! دست کم نه حالا که این بوش الاغ در کاخ سفید نشسته. دو سه سال دیگر هم صبر کن. شاید دشمنی سر کار بیاید که سرش به تنش بیارزد، دشمنی که آنقدر پرنسیب داشته باشد و شعور، که در تشییع جنازه ی پایدارترین و قسم خورده ترین دشمن آمریکا، شرکت کند. آن وقت قول می دهم چشم بر دیکتاتوری هایش ببندم و بیایم همین جا، دست هایم را در آب بگذارم تا به سواحل کوبا وصل شوم، و برایش یک فاتحه بخوانم!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 15 مرداد 1385
نامه ی صد و بیست و یکم
تاریخ مطلبی که برایت فرستاده ام، 1995 است. می بینی که اگر نه هیچ چیز دیگرم، دست کم بایگانی ام مرتب است. عصر یک روز در قهوه خانه ای گوشه ی خیابانی در "باسل" نشسته بودیم، لب پیاده رو! گفتی فردا سالروز امضای فرمان مشروطیت است. و صحبتمان از همین جا گل انداخت. پیش از این که به هتل برگردیم، گفتی اینها را در فرصتی بنویس و برایم بفرست. دو هفته ی بعد که به خانه رسیدم، نوشتم و فرستادم. حالا در سیزده صفحه پیش روی من است. در بسیاری مسایل حرف های تازه ای دارم، اما می بینم که بنیاد حرف ها هنوز هم همان هاست. هر دو هم عقیده بودیم که "این همه راه از مشروطیت تا اینجا آسان بر ملت ما نگذشته و پیوسته درگیر انقلاب و کودتا و بحران و تنش بوده ایم. با این همه چرا پس از این همه سال و این همه بدبختی، خواسته های ما کم و بیش همان است که در صدر مشروطیت بود؟". ایمان دارم که در این زمینه پاسخ ها و نکته های بسیاری نوشته و گفته اند که با جریانات اجتماعی و تاریخی ما صدق می کند. با این همه هنوز هم برای بسیاری این سوال باقی ست؛ چرا این ملت با این همه تلاش و بحران که از سر گذرانده، تا پای از جهان کهنه به جهان نو بگذارد، هم چنان بر سر همان آرزو درجا زده است؟ از ساختار اجتماعی جامعه ی ما و سنت باوری و استبداد آسیایی و چه و چه ی دیگر، بسیار حجت آورده اند. پرسیده ام؛ "پس چرا با این همه درد، هنوز نزاییده ایم و از این تنگه ی سخت و باریک و هولناک نگذشته ایم؟". بعد هم به دلایل دیگران اشاره کرده ام که مثلن؛ "گرفتاری ریشه ای ما در سنت، باعث شده تا ما با دنیای نو به سادگی آشتی نکنیم"! و نوشته ام؛ "خب، این درست! اما به گمان من گره ی کار ما یک پله از این هم پایین تر است" و به جای خالی دو عامل مهم و اساسی اشاره کرده ام:
"اولین اشکال عمده ی گرفتاری های ما در عبور از دنیای کهنه به دنیای نو، این است که ما همیشه و همه جا، حتی در نوشته ها و تحقیق هایمان، به تلفیقی از سنت و مدرنیته فکر کرده ایم. همه جا گفته ایم و خواسته ایم که میان مدرنیته و سنت پلی بزنیم. یعنی از چمدان های کهنه مان جدا نشده ایم و آنها را نفس زنان به نیش کشیده ایم تا با خود از این گردنه بگذرانیم. حال آن که برای رسیدن به دنیای نو، به گمان من باید دست از لباس های کهنه برداریم و خود را از نظر فرهنگی و اجتماعی سبک کنیم. چرا که تلفیق میان کهنه و نو ممکن نیست. این یک تنگه ی باریک است که چون گذشتی، به جهان تازه با ارزش های تازه و کاملن متفاوتی پای می گذاری و آنجا قبا و آرخالق و گیوه ملکی و تنبان دبیت جزو ملزومات نیست"!
بعد هم برای نشان دادن این "تلفیق ناممکن" گروه ها و ایدئولوژی ها را مثال زده ام و مثلن گفته ام؛ "میان محمد و مارکس، هیچ پلی برقرار نمی شود و اگر کسی چنین پلی بسازد، خانه بر شن ساخته است. کنار هم نهادن دو چیز که بنیادها و ارزش های متفاوتی دارند و به دو مکان و زمان تاریخی و جغرافیایی متفاوت تعلق دارند"، بحران زاست و جز گه گیجه حاصل دیگری ندارد. برای ساختن چنین پلی، باید بخشی از محمد و بخشی از مارکس را تخریب و بازسازی کنیم. این دیگر نه محمد است و نه مارکس.(به اسلام شریعتی هم اشاره کرده ام و گفته ام این گردزدایی نیست، این وصله پینه است و نامش هم درست و با مسماست؛ "اسلام شریعتی"!) مناسبات خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، اداری، دولتی و همه چیز ما از دنیای سنت می آید. ارزش هایی که در دنیای نو منسوخ است".
یکی دو صفحه بعد هم تاکید کرده ام که "البته برای رسیدن به آینده باید گذشته را به عنوان تجربه به خاطر داشت، اما با کوله بار گذشته بر دوش، و در دست، و در خانه، و بر سر کار، نه دستمان ازاد است و نه در ذهنمان جای خالی می ماند تا به ارزش های تازه بسپاریم. ما این ارزش ها را می بینیم، می خوانیم و گاه در آن زندگی می کنیم اما در واقعیت، این ارزش ها را پشت ویترین مغازه ی دنیای مدرن و از پیاده روی سنت تماشا می کنیم". وقتی من از درون و بیرون غرق سنتم، پوشیدن لباس تازه و زندگی در جوامع مدرن، مرا مدرن نمی کند. "ما دنیای مدرن را با لباس و زبان و ارزش های پهلوانان و عیاران گذشته داوری می کنیم و تمامی عناصر و دست آوردهای دنیای تازه را با ترازوهای سنتی و سنگ ارزش های کهنه مان می سنجیم و با وجود تظاهر به تجدد، در پس کله مان این ارزش ها را، "زشت"، "ناپسند"، "فاسد"، "حرام"، ووو می دانیم. ما در مکان به جلو می رویم، در زمان اما نگاهمان همیشه رو به عقب بوده است. روح و جسممان در گذشته تپیده است. ما در قلب دنیای "تراژیک" مدرن، "حماسی" زندگی می کنیم".(و گفته ام که منظورم از "تراژیک"، زندگی در امروز و حال است و غرضم از "حماسی"، زیستن در گذشته است) در این دنیای سخت پیچیده ی اقتصادی، ما هنوز هم به تعارف و مجامله و با موی سبیل و "من بمیرم، تو بمیری" معامله می کنیم. یک ضرب المثل چینی می گوید؛ تا کهنه نرود، نو نمی آید!
بعد هم اشاره کرده ام به دوستمان دکتر ... که دو سوم عمرش را در فرنگ گذرانده، در فرانسه تحصیل کرده و با همسر کانادایی اش در آمریکا زندگی می کند اما به بهانه ی رساندن من به ایستگاه قطار، از خانه بیرون می آید تا سیگاری دود کند. با افتخار هم می گوید؛ "من هیچ وقت جلو پدرم سیگار نکشیده ام". می پرسم؛ مگر سیگار کشیدن بی ناموسی ست؟ می گوید؛ نه، ولی خوب! احترام پدر را باید نگهداشت. می پرسم؛ تو سیگار می کشی، پدرت هم می داند و تو هم می دانی که او می داند، اما هیچ کدام به روی مبارک نمی آورید. این چگونه احترامی ست؟ به گمان من نهایت بی احترامی ست. به مرتضی به شوخی می گفتم؛ مرتضی! یا سیگار را ترک کن، یا پدرت را! با چادر و چاقچور و روبنده نمی شود شنا کرد، و اگر می کنیم، شنا نیست، ادای شنا در آوردن است. برای همین هم خنده دار است!
یا مکن با فیل بانان دوستی یا بنا کن خانه ای در خورد پیل.
"نکته ی دوم این که این مقایسه جامعه ی ما با جوامع دیگر(مثلن ژاپن که خیلی ها به آن اشاره می کنند و حالا چین و یا احتمالن مالزی به آن اضافه شده) یک قیاس مع الفارق است. هیچ جامعه ای هر چقدر هم از نگاه سطحی به جامعه ی ما شبیه باشد، نمی تواند الگویی برای ساز و کار ما باشد. اگر ما به راستی شوق داریم که به دنیای مدرن وارد شویم و این را "غربی"، "حرام"، "مبتذل"، "فاسد"؛ "منحط" وووو نمی دانیم، باید خود را با خود مقایسه کنیم، عناصر اجتماعی و تاریخی خودمان را بسنجیم و وزن کنیم، راهکارهای خودمان را بیابیم، به توانایی های فیزیکی، روحی، تاریخی و اجتماعی خودمان فکر کنیم و مصالح خودمان را بیابیم و بکار گیریم تا به راهکارهای خودمان برسیم". به زبان دیگر ما باید مدرنیته ی خودمان را بنا کنیم. "با مصرف کردن مدرنیته ی دیگران، نمی توان به دنیای مدرن رسید چرا که فکر و دست و نگاه ما سنتی ست و راهکارها به جهان دیگری از لون و بنیاد دیگری تعلق دارند. ما ماشین را نساخته ایم، پس با مصرف ماشین به دنیای مدرن نمی رسیم... باید بدانیم کشاورزیم یا صنعتگر یا چه. اگر کشاورزیم، در این آب و هوا که بر سر ماست و بر این زمین که زیر پای ماست، چه می شود کاشت که به دردهای ما بخورد. و اگر فکر می کنیم صنعتگریم، چه می خواهیم بسازیم و چه می توانیم بسازیم و چگونه باید بسازیم و چرا وو. نمی شود "هرچه" کاشت یا "هرچه" ساخت. هرچقدر هم که آفتابه بسازیم، روی دستمان می ماند. اول باید دنیا را به طهارت گرفتن با آفتابه وادار کنیم(انگار این روزها داریم همین کار را می کنیم، نه؟). آن وقت برویم آفتابه ی دیجیتالی بسازیم (یا شاید هم آفتابه ی اتمی، هان؟)! نمی شود به دست خاله نگاه کرد و مثل خاله غربیله کرد. اینطوری بار به منزل نمی رسد.
"بانک" بانک است، "بانک اسلامی" اما دیگر نه بانک است و نه اسلام. آش در هم جوشی ست که به عنوان کلاه شرعی سر خودمان می گذاریم. همان گونه که "روشنفکر مذهبی" یک تلفیق من درآوردی مضحک است. این "هم اینجا، هم آنجا، پس همه جا" پای ما را لنگ کرده است. نازنین! یک ملت را نمی شود در بوته ی آزمایش خواب ها و رویاهایمان گداخته و ذوب کنیم. خواب "مردمسالاری دینی" می بینیم، آن وقت کلی زمان و انسان و پول و تاریخ و حیثیت و عمر بر باد می دهیم، تا به تجربه در یابیم که این آش کشکی ست که تنها در خانه ی "خاله خاتمی" پخته می شود. اول می گوییم؛ "موسیقی حرام است". بعد ریش می گذاریم و تار و سنتور می زنیم و می گوییم؛ "موسیقی اسلامی"! بعد کم کم آواز خواندن با ریش و پشم، مکروه یا مباح می شود، اما هنوز هم آواز خواندن خانم ها، هم چنان "فساد" است! حالا این آقای چی چی نژاد و توابع آمده اند تا دوباره تجربه ها را از نو تکرار کنند!
پس به امید دیدار تا 14 مرداد 1485، جشن دویستمین سالگرد امضای فرمان مشروطیت!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 13 مردادماه 1385
اندر باب فعل "کشیدن"
اینجا چه خبره آقا؟
تظاهراته.
کی تظاهرات کرده؟
سازمان های طرفدار حقوق بشر، عفو بین الملل، احزاب سبز و سرخ و آبی، طرفداران صلح، طرفداران حفظ محیط زیست و اینا ...
برای چی تظاهرات کرده اند؟
پایان جنگ و کشتار!
قربونت، یه کم بکش کنار!
برای چی؟
میخوام بشاشم!
اینجا؟ خجالت نمی کشی؟
اونو از بس کشیدم پاره شد، حالا بجاش زیپو می کشم!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 12 مردادماه 1385
میخوام یه حزب سیاسی درست کنم، قاسم!
چی میگی؟ برای کی؟
برای کی؟ برای همه!
خب این همه حزب و دسته هست، چرا دکون تازه باز می کنی؟
اینا به درد نمیخورن! هر کی سرش تو یه آخوری بنده. باید یک حزب فراگیر باشه ..
اوهوم، فراگیر! یعنی ...
آره دیگه، کاملن دموکراتیک و مردمی که همه توش جا بگیرن ..
یعنی مثلن سعید مرتضوی هم میتونه عضو بشه!
باز شروع کردی قاسم؟
مگه نمیگی فراگیر؟
خوب، برای مردم، نه برای قاتل ها که دستشون تا آرنج تو خون مردمه و ...
اوهوم! مسعود رجوی چی؟ میتونه عضو بشه؟
قاسم دست از لودگی وردار. دارم جدی صحبت می کنم. تو چرا چسبیدی به سعید و مسعود؟
بابا تو میگی فراگیر، برای همه، خوب ...
ولی اینا که "همه" نیستند. اینها گذشته و آینده شون معلومه...
سلطنت طلب ها و مشروطه چیا چی؟ اونا میتونن؟
......
کارگران کمونیست ایرانی در پاریس و استکهلم؟ ملیون ایرانی در لوس آنجلس؟ مذهبیون ایرانی در دوبی؟ جمهوریخواهان ایرانی در جزایر قناری؟ چپ، راست، میانه، نیم کش وسط، همه؟
.....
چرا لال شدی
صبح اول صبحی گذاشتیمون سر کار هاااا!
بابا مگه تو نمیگی فراگیر؟ مگه نمیگی یه حزب برای همه ...
خب، ... اینا که تو میشماری یه مشت معلوم الحال اند. اینا که آدم نیستن!
یعنی میخوای از جای دیگه "آدم" وارد کنی؟
منظورم از همه، اوناست که یه رهبر سیاسی درست و حسابی کم دارن، ...
اوهوم! پس اینجوری؟ خوب باشه، از اونطرفی شروع می کنم. در نظر داری کیا تو این حزب باشن؟
مردم دیگه، مردم عادی. یکیش خود تو ..
خدا پدرتو بیامرزه! کی وامیسه جای من توی این پمپ بنزین؟ کی خرجیمو میده؟
بابا حزب که قرار نیست شغل آدم باشه.
خب، بالاخره فعالیت لازمه، وقت میخواد دیگه، نه؟
اون با من، یه کاریش می کنیم. بذار اول درست بشه...
خب، غیر از من دیگه کیو در نظر گرفتی؟
خودم!
......
الو ...
جانم
چی شد؟ چرا خفه شدی؟
چیزی نیست، آب دهنم پرید بیخ گلوم. خوب تا اینجا که شد دو تا ...
مصطفی یادته؟
کودوم مصطفی؟ همون تصادفیه؟
تصادفیه کدومه؟
همون که چونه ش یه وری بود، یه دستش هم لخت بود دیگه. مصطفی چلوکبابی ...
اره، خودشه. آدم خیلی با حالیه.
چطور؟
ساکت و بی نظره. میشه در هر زمینه ای باهاش کنار اومد ...
اوهوم! ولی حزبت داره مردونه میشه، فکرشو کردی؟ باید یه چند تا فمینیستم دور و برش بچینی تا جنست جور باشه، میدونی که ...
خوب، شهین هم که حتمن هست ...
زکی! شهین؟ من و بچه ها جرات نداریم اسم بوشو جلوش بیاریم، چه برسه به احمدی نژاد و اینا ... تازه، شهین شب که میاییم خونه، از خستگی لنگ و پاچه ش هواست، نا نداره بگوزه ...
آهان! ببین! یکی از مشکلاتمون همین لاتی حرف زدنه. باید سعی کنی این زبون لقتو درست کنی. ..
به! هنوز حزب درست نکرده، فرمون صادر می کنی، دبیرکل!
فرمون نیست. کسی که تو حزبه، باید مرتب و اساسی صحبت کنه.
اوهوم. خوب با شهین میشیم چارتا، دیگه؟
وای قاسم. یه چیزی بگم. این همسایه ی بغلی، یه دختر داره، اووووووم. چه هیکلی! عین خیار پاییزه اصفاهان! چشات راست وامیسه، به علی. همین دو سه روز پیش باهاش در مورد حزب صحبت کردم. گفت با کمال میل حاضره منشی بشه...
آره؟ حتمن منشی دبیر کل، نه؟
پس منشی کی، خره؟ معلوم میشه اصلن حزب مزب سرت نمیشه ها ...
خب، دیگه؟
بابا تو جوش اونو نزن، بر و بچه ها هستن. کلی گردن کلفت تو فک و فامیل داریم. بالاخره نعشمون افتاده باشه، ده بیست تایی جمع و جور می کنیم ..
ده بیست تا؟
برای اولش خوبه!
آخه، اینا که همه ش رفقا و آشناهاتن ... مردم چی؟
مردم؟ برو بابا! مردم امسال بهشون انگشت کنی، سال دیگه میگن اوخیش...
هی هی ببین! قبل از این که کرکره را بکشی بالا، باید این حرف زدنت را درست کنی ها! اینجوری باشه از حزب میندازیمت بیرون.
آخه تو یه چیزایی میگی که ... چارتا بی غرض و غیر وابسته مث من و تو باید علم را بلند کنند تا بقیه راه بیفتن دنبالشون. از همون اول می زنیم دهن هرچی اپوزیسیون موپوزیسیونه سرویس می کنیم، به جان تو! این اشغالا کی اند؟ سر سال، لاش این رژیمو میندازیم تو زباله دونی تاریخ ...
هی هی، ببین منو! یه مشتری اومد. تا تو داری علمو بلند می کنی، من برم یه دو چوق کاسبی کنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 8 تیرماه 1385
نامه ی صد و بیستم
مشابه حرف های تو را که این سو و آن سو می خوانم و می شنوم، انگار که آینه ای گرفته باشی رو برویم، و من نه خودم را، که برگ های شناسنامه ام را در آن می بینم. باید از فریدون شروع شده باشد که گذاشت ایرج به مظلوم نمایی به دیدار برادران برود. و شد آنچه شد. تور آن کرسی زر بر سرش زد و "نعش آن عزیز" روی دست قبیله ماند؛ تا از فریدون تا اینجا، من و تو، یک عمر بر مرده اش زار بزنیم. و بعد؟ تا آنجا که صفحات باقی مانده و نپوسیده ی این شناسنامه، و بینایی من اجازه می دهد، نوبت به آن مصیبت بزرگ رسید که همه ی شناسنامه را به خون شست: سیاوش را پدر از خود بیزار کرد، رستم تنها گذاشت و یاران دیگرش هم از دور و نزدیک با چشم های گریان تماشا کردند تا چون گوسفندی سرش را ببرند. آن وقت قبیله زاری و فغان به آسمان برد و بر مرگ مظلومانه ی سیاوش، سروش مغانه خواند، و.. قصه ادامه یافت تا به تاریخ رسیدیم... اینجا هم آنقدر "خون و شهادت" ساختیم تا عادت تاریخی مان شد، که یک "مظلوم" علم کنیم و بسپاریم به جلاد تا اشک و خون و ناله مان را هر روز نو کنیم.
هرجا هم کسی نبود تا به مسلخ ببریم، مرده ای را به افسانه آراستیم و بر مرگش گریستیم تا بزرگ شد. شولای سیاوش را بر دوش حسین انداختیم تا افسانه ی "خون و شهادت و مظلومیت" تازه شود و چشم های تاریخی مان نخشکد. حسین بیگانه را با افسانه ی سیاوش از آن خود کردیم تا بهانه ای "ملی" داشته باشیم برای زاری و خروش مغانه. این شد کار ما؛ بکشیم و بر کشته بگرییم و بر زنده بی تفاوت بمانیم یا نفرت بورزیم. همه ی راه را با همین عادت ها آمدیم. با ایرج و سیاوش و فرود و... تا ابومسلم و بابک و شاهان و مبارزان و یاغیان ... و گاه به دزدان و گردنه گیران هم عصای مظلومیت بخشیدیم و شولای سرخ "قهرمانی" پوشاندیم و در پنهان به سر بریده شان "شهادت" دادیم، بر تابوتشان آویختیم و گورشان را به سرخی لاله آراستیم و بر سر و صورت و سینه کوبیدیم؛ که های برادر، پشتم شکستی! تنهایم گذاشتی! آنها که زنده ماندند اما میان صفحات تاریخ و شناسنامه ی ما گم شدند. به نفرت و تهمت راندیمشان چون "شهید" نشدند تا اسطوره های زاری و بی حمیتی ما را تکمیل کنند.
حالا هم ... نه "سازگارا" شهید شد، نه "اکبر گنجی"، نه "نبوی" ووو... این است که انگشت تهمت ما به این شهید نشده ها نشانه می رود و به جرم های کرده و ناکرده تحقیرشان می کنیم. "تیر خلاص می زده"، "شکنجه گر بوده"، "تواب است"، "در زندان به جمهوری اسلامی قول همکاری داده" و... از این که زنده مانده و کاری می کند، داریم از حسادت می ترکیم. بکوبید این مادر ... را که فرصت را از "من" قاپیده و بی اجازه ی "من" دارد بزرگ می شود! و نگو که "مرده خواریم" و "مرده پرستیم". نه! ما زندگان را می کشیم تا بهانه ی "زاری" داشته باشیم. این پرستش نیست، خون طلب کردن است، تا روز بگذرانیم! تبدیل اسطوره به امامزاده! نارسایی های اسطوره را بزرگ می کنیم تا رسایی هایش زیر کوه ورم کرده ی نارسایی ها گم شود، خاکی شود و در غریبی بمیرد و "از ان ما" شود. در جیبمان جا بگیرد. آن وقت مظلوم، در امامزاده درازش می کنیم، برایش نیکی های نداشته می تراشیم و سرگرم اشک و روضه می شویم. یعنی ویران کردن اسطوره است تا سطح امامزاده!
اکبر گنجی یک آدم کاملن معمولی ست، مثل همه ی دیگران. اعتقادی داشته و برایش جنگیده. و مگر قرار نیست عقیده آزاد باشد؟ نکند تنها عقیده ی"من" آزاد است، هان؟ گنجی مسلمان است و به این نظام ایمان داشته، که حالا ندارد. خودش اینطور می گوید! اگر "تیر خلاص می زده" یا "فرماندار قصاب کردستان بوده" یا هرچه ی دیگر، حالا می گوید "خامنه ای باید برود". گیرم به زعم من و تو منحرف بوده، این اعتقاد اوست که می گوید از آن اعتقاد برگشته. بهرحال دارد حرف متفاوتی می زند. گنجی رهبر من نیست. امام من نیست. خودش هم ظاهرن چنین اعتقادی ندارد. حالا در خانه اش گوشت خوک می خورده، یا با زن همسایه رابطه داشته، یا شکنجه گر بوده یا ...، نه خواستگاری من آمده و نه قرار است با من هم خانه بشود. در مورد گذشته ی "کثیفش"(اگر منظور تو همین است) وقتی که خواست رییس جمهور بشود یا بغل من بخوابد، تحقیق می کنیم، چطور است؟ فعلن دارد دور اروپا و آمریکا می چرخد و از فرصت هایش استفاده می کند تا به اندازه ی توانش حرف هایی بزند. حرف هایی که خیلی از ما مدعی اش هستیم.
یادمان هم نرفته که آقای گنجی عضو حزب کمونیست نیست. به خدا اعتقاد دارد. اما به ولایت معتقد نیست. خودش هم بارها گفته که مذهب باید از سیاست جدا باشد. تو هم که انقلابی دو آتشه هستی، همین ها را می گویی، مگر نه؟ پس تا اینجا با اقای گنجی اختلافی نداریم، داریم؟ و مگر بیست و هفت سال گلایه نکرده ایم که چرا برای بخشی از خواسته های مشترکمان دور هم جمع نمی شویم؟ نکند همه باید دقیقن همان را بخواهند که "من" می خواهم، یا می گویم؟ این معنایش "تمامیت" خواهی نیست؟ این معنایش دیکتاتوری نیست؟ پس چیست؟ گنجی از جایش بلند شده، یا موقعیت پیدا کرده که برخیزد یا هرچه، بهررو "پای در رکاب" گذاشته. فعلن هم جلوی دروازه موقعیت خوبی دارد. بهتر نیست پاس بدهیم تا گل بزند، یا قرار است توپ را "من" ببرم و خودم گل بزنم؟ یا اصلن گل هم نزنم، توپ را بزنم توی تخم گنجی تا دیگر از جایش بلند نشود؟ چون ظاهرن اسمش فوتبال است، ولی انگار هرکس برای خودش توپ می زند، نه؟ خواندم که یک خانم مصاحبه کننده به زور القا می کند که "شما رهبرین"! گنجی می گوید "نه، من خودمم". باز خانم می گوید؛ "رهبرین دیگه"! عده ای هم مثل تو می گویند این آقا توابه، مامور جمهوریه و... این هر دو همان کاری نیست که سعید مرتضوی می کند؟ خراب کردن آدم ها؟ فکر نمی کنی چوبی که بلند کرده ایم، سر و کله ی چه کسی را دارد لت و پار می کند؟
ما چکاره ایم که می خواهیم اکبر گنجی گذشته اش را روشن کند؟ در فکر "خلق" هستیم مبادا فریب این آقا را بخورند؟ یعنی ما ولی فقیه هستیم؟ مدعی عاقبت بخیری مردمیم؟ یعنی خلق شعور ندارد و مثل خر وامانده، منتظر "هش" ماست؟ اگر رسالتی داریم، چرا صرف کسانی می کنیم که با نظام در افتاده اند؟ چرا این رسالت وقتی ورم می کند و تتق می زند که یک نفر چهار کلمه علیه دیکتاتوری نظام حرف می زند؟ یعنی چون گنجی روزی در "دستگاه خلافت" جاروکش بوده، باید اعدامش کرد؟ مگر دهها نفر دیگر نیستند که در طول این سال ها از کار و اعتقاد گذشته شان برگشته اند؟ نباید برگردند؟ باید همانجا بمیرند؟ پس این همه مقاله و سخن رانی شماها در مورد قانون و دموکراسی و آزادی و نمیدانم چه و چه ی دیگر، برای این است که این آقایان دیگر راه برگشت ندارند؟ یعنی اگر یک روز آنها که فعلن ستون این نظام اند، رهایش کنند و رو در رویش بایستند، حرف مفت می زنند؟ پس شما معتقد نیستید که آدم تغییر می کند؟ پس این تلاش ها برای تغییر دادن عقاید مردم به نفع دموکراسی و آزادی و برابری و حقوق بشر و اینها نیست؟ با این شکل برخورد، اگر دیگران هم بخواهند از جمع نظام خارج شوند و به مخالفین بپیوندند، دل و جراتش را پیدا می کنند؟ با این کار هر گروه را به انزوا نمی کشانیم و از جمع جدا نمی کنیم؟ همان کاری که تا به حال کرده ایم و نتیجه اش این که هزاران گروه چند نفره ی مخالف داریم که آب هیچ کدامشان با دیگری در یک جوی نمی رود؟ با این رفتار، آنها را که با نظام اند را وادار نمی کنیم تا اگر به دل مخالف رژیم اند، بخاطر ترس از تنهایی و از دست ندادن قدرت و سرزنش از دو جهت، به ریا و تظاهر به چاپیدن و یاری کردن به رژیم ادامه دهند؟ این همان کاری نیست که آقای مرتضوی می کند؟ یعنی ما همکاران بی مزد و منت ایشان نشده ایم که همه را با چوب تکفیر می رانیم و می کوبیم؟ یعنی اگر این جهانبگلو یا اصانلو یا باطبی ووو هم زنده بیرون بیایند، توابند؟ سر سپرده اند؟ خود فروخته اند؟ تنها مثل اکبر محمدی باید جسدشان از ان غار بیرون بیاید، یعنی "شهید" بشوند؟ حق با ابراهیم نبوی ست که می گوید؛ ما برای مرگ اکبر گنجی شعر گفته بودیم و نوحه ساخته بودیم. این شعرها روی دستمان ماند! گنجی با زنده ماندنش اگر نه به ما، دست کم به ادبیات معاصر ما خیانت کرد.
هدف اصلی چیست؟ دشمن کیست؟ این برای خودمان روشن است یا نیست؟ با خراب کردن آدم ها، مردم را تنهاتر و غیرفعال تر نمی کنیم؟ این کار را نمی کنیم تا فردا بنشینیم و بنالیم که یاوری نیست، یا مرتضی علی به فریادمان برس؟ فکر نمی کنی خودمان در پنهان و آشکار، سازنده ی این سرخوردگی ها شده ایم؟ یا نکند مثل هژده سالگان نشسته ای تا طوفانی از راه برسد و جهان به یک چشم بر هم زدن بهشت شود، هان؟ شاید هم منتظری تا رستمی دیگر بیاید و جگر دیو سپید بدرد، یا علی بیاید و در خیبر به انگشت بردارد؟ پدر جان! رستم و خضر افسانه اند. تفاوت فرزندان آن جزیره از گنجی ست تا جنتی، از مصدق است تا زاهدی، از دکتر فاطمی ست تا شعبان بی مخ. جمعی قداره به کمر که میانه ی میدان ایستاده اند، و جمعی که مثل من و تو در خانه نشسته اند و قر می زنند و به زمین و زمان ایراد می گیرند و بالاخره جمع کوچکی مثل گنجی ها که به اندازه ی قد و بالای همان ملت و همان فرهنگ، حرف هایی می زنند. بهتر است گوز گرد نکنیم. خاک آن جزیره نه هیتلرزا و چنگیز پرور است و نه هنوز آنقدر کودش داده ایم تا "لوتر" و "جان لاک" بیافریند. بالاخره هر چیزی باید از جایی شروع شود، نه؟ اگر البته بگذاریم! نه این که تا یکی برخاست، فوری شامه مان بکار افتد ببینیم کجا شاشیده و طهارت گرفته است یا نه! آخر نه این که همه مان طیب و طاهر و معصومیم!
خوب، حالا قرار است با این کون نشسته های سرسپرده چه کنیم؟ همه شان را بریزیم به آب؟ آن وقت اگر حکم شود که مست گیرند، فکر نمی کنی در شهر هر آن که هست گیرند؟ یا شاید آن که در به روی خود بسته و بر روی تشک نشسته، آلوده نیست؟ "سید" هم سال ها روی تشک نشسته بود و دستش به خون آلوده نبود. لابد برای همین عکسش در ماه بود! روز اول هم گفت؛ آن پدر و پسر شهرها را ویران کردند و قبرستان ها را آباد کردند! خوب، دست "سید" هم از عبا در آمد و راه رفتنش را هم دیدیم که چطور شهرها آباد کرد و گورستان ها سوت و کور شدند! فکر نمی کنی ما هم که امروز روی تشک نشسته ایم، اگر روزی گرز دم دستمان باشد، به خارخار می افتیم که چند تا مخ نفله کنیم؟ همین حالا هم که قلم را بجای گرز بکار گرفته ایم، مگر نه؟ حالا چه شده که همه امام زمان شده اند؟ معصوم و بی گناه و تا کسی سر پا بایستد و دو کلام حرف بزند، همه ی انگشت های اتهام به طرفش دراز می شود؟
می بخشی! گفته اند در مثل مناقشه نیست! آن زمان ها که کونی بودن در عرف، کار ناپسندی بود (دست کم به ظاهر) کونی های شهر ما برای آن که هم خود را توجیه کرده باشند و در عین حال مساله را روی همه تعمیم داده باشند تا از کراهتش کاسته شود، یعنی نوعی همسان سازی! وقتی کسی به لفظ "کونی" تحقیرشان می کرد، می گفتند؛ شوما که معصومیند آ تالا کون ندادین، به این دیوار بوگویند برد عقب، بیبینیم میرد؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 5 مرداد 1385
ببخشین، یه سوال داشتم!
تکه هایی از دو مصاحبه، برگرفته از "اخبار روز" ("تکه" های داخل پرانتزها از من است)
1- آیتالله جنتی پس از ۲۶ سال در شورای نگهبان:
آیتالله جنتی: شیرینترین لحظات شوراینگهبان در بررسی مصوبهای برای کمک به قشر محروم، مستضعف و ایثارگر جامعه بود. مانند لایحه تأمین زنان و کودکان بی سرپرست (همان ها که در دوبی معامله می شوند، یا معتادند یا ...؟)، لایحه پرداخت حقوق ایام بلاتکلیفی کارگران (همان ها که در اعتصاب ها دستگیر می شوند و به زندان می روند؟)، طرح تأمین اعتبارات برای جبران خسارت وارده به مناطق حادثه دیده (مثلن تبدیل بم به گلستان!)، طرح ایجاد تسهیلات برای ورود رزمندگان و جهادگران داوطلب بسیجی به دانشگاهها (تا بعدن در انتخابات هر کدام سه تا شش تا رای بدهند) و... ما خیلی خوشحال میشدیم و سعی میکردیم خیلی سریع اینگونه مصوبات را بررسی کنیم (خداوند از جماران کارخانجات و انحصارات بیشتری به شما و خانواده عنایت فرمایند).
آیتالله جنتی تلخترین خاطرات را بررسی مصوباتی از قبیل مصوبه مشهور به "رفع تبعیض علیه زنان" میداند. "مصوباتی که واقعاً میخواست ریشهها را بزند(می بینید "ریشه"ها در کجاست؟) و تحت تأثیر فرهنگ غربی بود".
مصوبه غربی "محو کلیه تبعیضات علیه زنان"(نه یکی، نه دوتا، بلکه "کلیه") که من خیلی تعجب کردم که مجلس آن را در دستور گذاشت و به آن رأی داد. ما باید فرهنگ اسلام و حق و حقوق مردم (یک اشتباه لپی شده، منظور "مردها"ست) خودمان را تشخیص دهیم و در نظر بگیریم. ما نگران بودیم و غصه میخوردیم که بالاترین دفاع را از زن، اسلام کرده (هنوز هم می کنه) حالا غربیها بیایند اسلام را متهم کنند که احکام اسلامی حقوق زنان را پایمال کرده (زکی!). بهترین احکام و عادلانهترین احکام را اسلام راجع به زنان آورده. در زمان حضرت رسول(ص) زنان در جایگاهی بودند که خودشان خیلی خوشحال بودند و شکایتی هم نداشتند (زنان زمان حضرت رسول هنوز هم خوشحال اند و شکایتی ندارند. دست کم در این مورد شکایتی به شورای نگهبان نرسیده).
بعضی دورهها (انتخابات) واقعاً دورههای تلخی بود و تلخی آن برای ما همین بود که ما میخواهیم مردم با فکر آزاد وارد انتخابات شوند (و از در مقابل خارج شوند) و واقعاً تصمیمگیر خودشان باشند و نه دیگران (مثل شورای نگهبان، مثلن) به آنها القاء کنند.
آیتالله جنتی به عملکرد ۲۶ ساله شورای نگهبان نمره ۲۰ نمیدهد ولی میگوید نمره پائین هم نمی دهیم. من خودم از شوراینگهبان راضی هستم (شما راضی باشین، گور بابای بقیه) عملکرد شوراینگهبان را واقعاً عملکرد خوبی میدانیم و افراد منصف و معتدل هم غیر از این نظر دیگری ندارند. (اگر هم دارند بگویند تا ما به آقای سعید مرتضوی بنویسیم، به نظرشان رسیدگی بشود)
2- مصاحبه ی عباس عبدی با "روز آنلاین" از "اخبار روز"
عباس عبدی نه به راه گنجی معتقد است و نه به راه اصلاح طلبان. او معتقد به در پیش گرفتن راه عباس عبدی است!
آقای عبدی شما حرکات اخیر آقای گنجی را چطور ارزیابی می کنید؟
مگر اقای گنجی حرکت خاصی انجام داده؟ خب ایشان و برخی افراد دیگر خواسته اند غذا نخورند و گرسنگی بکشند به من چه ربطی دارد؟ وضع که تغییری نمی کند. وضع همین طور که هست می ماند.
یعنی استراتژی هایی که اعلام کرده اند مثل نافرمانی مدنی و عدم مشروعیت رژیم سلطانی و... را غیرممکن ارزیابی می کنید؟
اولا که این ها استراژستی هستند و نه استراتژی! (تا آخرش بخونین، ببینین "استراتژی" اقای عبدی چیه!) ضمن اینکه اگر حکومتی اجازه چنین کارهایی را می داد که دیگر کسی با آن حکومت مشکلی نداشت.
شما فکر می کنید بعد از برگشتن، آقای گنجی می توانند در ایران آزادی عمل داشته باشند و حرکات خویش را ادامه دهند؟
ببینید اصلا حرکتی انجام نگرفته. با جمع۱۵۰ تا ۲۰۰ نفری، حداکثر می شود یک کوچه بن بست در تهران را تصرف کرد.
آقای عبدی، در مورد اصلاح طلبان چه فکر می کنید؟
مگر اصلاح طلبان هم می خواهند کاری کنند؟
بله، همان ادامه استراتژی سیاست ورزی.
این خفت ورزی است. به اینکه سیاست ورزی نمی گویند.
پس چه باید بکنند؟
بنشینند اول گذشته را نقد کنند. اگر این کار را با صداقت انجام دادند؛ می توان گفت مشغول کاری هستند. با حلوا حلوا گفتن که دهان شیرین نمی شود. نمیشود که منتظر ماند چیزی از اسمان برای آدم برسد. مثل علی دایی که در زمین راه می رفت و منتظر توپ بود.
یعنی اصلاح طلبان چه کار کنند آقای عبدی؟
هیچی. بروند در خانه بنشینند. یا اینکه در خیابان راه بروند. (استراتژی را داری، سر علی؟)
همین؟
بله همین. الان کار درست را آقای احمدی نژاد می کند. او دارد مملکت را به جایی می رساند که دیگر کاری نمی شود برایش کرد.
(پاشین برین به دنبال "استراتژی" آقای عبدی!)
یه سوال هم دارم: میدونی اگه یه بچه پر روی زبون نفهم عقده ای بی شعور بی شرم و آبرو را که وسط خیابون هر مزخرفی از دهنش در میاد بهت بگه، بزنی لت و پار و خونین و مالین کنی، مثل چی میمونه؟
پاسخ:
مث این میمونه که یکی وسط خیابون ریده باشه و تو بنشینی با انگشت همش بزنی!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه اول مرداد 1385
نامه ی صد و نوزدهم
"اروین دیوید یالوم" باید آدم واقعن پر حوصله و با پشتکاری باشد. آقای یالوم در حوالی واشنگتن در آمریکا به دنیا آمده و حالا باید هفتاد و چند سالی داشته باشد. در روانشناسی و توابع تا خیلی جاها پیش رفته، هم از بابت تخصص و هم از نظر شهرت، اما این یکی را بیشتر مدیون کتاب هایش، به ویژه رمان گونه هایی ست که اغلب هم به مسایل روانشناسی مربوط اند. خواندن رمان های آقای یالوم به راستی حوصله می خواهد و این که هم به روانشناسی و جامعه شناسی علاقه داشته باشی و هم چیزهایی در این زمینه بدانی.
تا اندازه ای حیرت کردم وقتی دیدم یکی از رمان های آقای یالوم (تا آنجا که من می دانم)، به نام "وقتی که نیچه گریست" با عنوان " ...و نیچه گریه کرد" به فارسی برگردانده شده. بی تردید آقای یالوم به دلیل تخصصش، باید نظریه های "دکتر یوزف برویر" پزشک و بعضن همکار "زیگموند فروید" را کاملن مطالعه کرده باشد. و این را هم حتمن می دانسته که دکتر برویر در دوره ای پزشک "فردریش ویلهم نیچه" بوده است. این که اما یالوم تمامی فلسفه ی نیچه، آثار و زندگی اش را برای نوشتن این رمان، مطالعه کرده باشد و از نتیجه ی دیدارهای این دو نفر از روی چند یادداشت برویر و نیچه، یک داستان بلند و تا اندازه ی جذاب از تخیل خود بنا کرده باشد، به راستی حیرت آور است. در صفحه 111، یالوم از کتاب "انسانی، زیادی انسانی" نیچه نقل قولی می آورد: "امیدواری بدترین بدهاست زیرا رنج انسان ها را تمدید می کند". دکتر برویر می پرسد؛ آیا واقعن می توان انتحار را انتخابی آزادانه تلقی کرد؟ نیچه می گوید: "مرگ هر انسانی متعلق به خود اوست. ما اجازه نداریم مرگ کسی را از او بگیریم. این یک تسلی نیست، فقط ظلم است". آن وقت برویر به خود جرات می دهد تا بپرسد: "آیا هیچ گاه به خودکشی فکر کرده اید"؟ یالوم پاسخ نیچه را از کتابش "حکمت شایان" آورده که: "مردن مشکل است. من همیشه حس کرده ام که امتیاز مردن این است که دیگر مجبور نیستی بمیری"!
یکی از جالب ترین بخش های این گفتگوهای دراز(که در این کتاب، کم هم نیستند) صفحات 259 تا 264 است، آنجا که نیچه می گوید؛ "اغلب از خود می پرسم که چرا ترس بر شب حکومت می کند؟ فکر می کنم که شب زاییده ی تاریکی نیست. شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست! من آدم های زیادی را دیده ام که از خودشان متنفرند و با مطبوع جلوه دادن خود در نظر دیگران، آن را(تنفر را) جبران می کنند. فقط در این صورت می توانند نسبت به خود مهربان باشند".
حیرت آور است که "تنفر از خود" جای شب را می گیرد و "مطبوع جلوه دادن" جای روز را و آن وقت ... دوباره می خوانم: "شب همواره هست، فقط در نور روز قابل رویت نیست"!
گفته می شود که نیچه بخاطر تسلطی که خواهر و مادرش بر او داشتند و در عین حال عشق و تنفری که او نسبت به آنها داشت، و... اینها باعث شده تا در عشق و رابطه اش با زنها پیوسته دچار شکست شود و نسبت به زن نگاهی کج و معوج داشته باشد، یا چیزی شبیه به این (مطمئن نیستم آنچه از حافظه می گویم، پایه ی درستی داشته باشد). باری، دکتر برویر در رمان یالوم موفق می شود نیچه را در این مورد وادار به اعتراف کند، یعنی به عجز و ناتوانی اش در عشق، اعتراف کند و همین جاست گویا که "نیچه گریه می کند"! اما نکته ی جالب، گفتگوهایی ست که در طی آنها دکتر برویر، نیچه را به گوشه ی رینگ می کشاند و فاتح می شود. این کار برای خود دکتر برویر هم ارزان تمام نمی شود چرا که برای وادار کردن نیچه به این اعتراف، ناچار است به زندگی خود بپردازد و در مورد روابط زناشویی با همسرش و تمایلاتش به این یا آن زن در طول ازدواج و بالاخره ناملایمات زندگی زناشویی (بر خلاف ظاهر خوبش)، نزد نیچه اعتراف کند تا او را هم به اعتراف متقابل وادارد. همین اعترافات، دکتر برویر را به فکر وا می دارد که پس از این همه سال زندگی زناشویی، انگار تا این مطالب بر زبانش نیامده بود، به وجود آنها پی نبرده بود! مثل این که سال ها با دسته کلیدی در جیبش بازی کرده باشد و حالا برای اولین بار، دسته کلید را پیش چشمش گرفته و تمام آن تیزی ها و پستی و بلندی یکایک کلیدها را که در طی این سال ها لمس می کرده، به چشم ببیند. آهان، پس این کلید بود که همیشه کفر مرا در می آورد، یا اوهوم، این همان کلید کوچک است که بیشتر دوست داشتم روی خط وسطش انگشت بکشم ووو...
"عشق جنسی هیچ تفاوتی با دیگر تمایلات ندارد. آن هم مبارزه بر سر مالکیت و قدرت است. شخص عاشق می خواهد اقتداری مطلق بر روی روح و جسم شخص مشتاق داشته باشد. عاشق تمایل به تسلط و مالکیت صرف بر معشوق دارد. آرزو دارد تمام دنیا را از یک کالای خوب محروم کند. او برای ذخیره ی طلایی خویش، یک اژدهای خودخواه است."
این آقای نیچه عجب مرد خشنی بوده، و این مردان خشن علیرغم ظاهر عبوس و زبان تلخ و آزار دهنده شان، گاهی چه حرف ها که نمی زنند: "یک معلم زیرک یهودی به شاگردان جوانش توصیه کرد؛ اگر می خواهید آزاد شوید، باید زمانی باشد که بتوانید از کنار عزیزترین کس خود فرار کنید."( ص 281) اوهوم! پس اینطور! دکتر برویر می گوید: "مهره ها را نمی توان هر بار بیش از یک حرکت داد و رخ نباید زودتر از موعد داخل بازی شود"!
شاید آقای یالوم این مطلب را در کتابی از نیچه خوانده باشد. شاید هم به گمان یالوم "خدا مرده است" نیچه چنین معنایی می دهد یا نتیجه ی چنین کنش و واکنشی در اندیشه ی نیچه بوده. نمی دانم، اما این حرف قابل تامل است که "اگر خدایان وجود داشته باشند، دیگر چه چیزی برای خلق کردن باقی می ماند؟" (ص 312)
برای کسی مثل من که نیچه نخوانده و نمی داند، و همین طور فلسفه و روانشناسی و چه و چه دیگر را،... خواندن ".. و نیچه گریه کرد" اثر "اروین دیوید یالوم" به زبان فارسی، با همه ی لذتی که داشت، کار آسانی نبود. یکی از دلایش زبان خانم مهشید میرمعزی، مترجم کتاب است که گاهی واقعن لق لق می کند! و اگر این اولین کتاب از این نویسنده است که به فارسی برگردانده می شود، جای یک معرفی کوتاه از "یالوم" به راستی خالی ست.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|