پنج شنبه 29 تیرماه 1385
جدول کلمات متقاطع
بعد از این همه الدرم بلدرم کردن و این که "اگر با ما راه نیایید، منطقه را به آتش می کشیم" و تهدید و ترغیب کردیم و شاخ و شانه کشیدیم که نفع جهان در آن است که سر بر آستان قدر قدرت ما بساید که نماینده ی مستضعفان جهانیم و به یاری خدا ال می کنیم و به پشتیبانی امام زمان بل می نماییم، ظاهرن قرار سیاست جهانی بر این مدار قرار گرفته که بگذار یک بار هم شده این قدرت بالقوه بصورت بالفعل در آید ببینیم این حضرات چه می کنند. سیاست است دیگر! و در سیاست هم قرار نیست کسی برای کودک فلسطینی و خانواده ی لبنانی تره خورد کند، هان؟
حالا ظاهرن غرب و شرق و ترک و عرب و زرد و سرخ و سیاه، یا ساکت به تماشا نشسته اند، یا حزب الله لبنان را محکوم کرده اند که چوب به سوراخ کژدم می کند. بنظر می رسد که می خواهند اجازه دهند زرادخانه ی اسراییل هرچه شدیدتر بر یال و کوپال این حزب الله بکوبد، و زمین را از موشک و راکت های حزب الله پاک گرداند. چون این اسلحه خانه ها در جنوب لبنان بازوی تهدیدهای اعوان جمهوری اسلامی ست که در این سال ها به بهای میلیاردها دلار از جیب ملت، در آن منطقه جمع کرده اند تا در چنین روزهایی آتش بپا کنند و انگشت به ماتحت اسراییل برسانند، مثلن! و حالا قرار شده به چند روز یا یک هفته، همه بر باد رود. "قطره قطره جمع گردد وانگهی" در چند روز با خاک یکسان شود! موشک ها و راکت ها که نابود شد، هم حزب الله دست به تنبان می شود و هم اربابان حزب الله در تهران که به چه قیمتی تاسیسش کرده اند و به چه بهایی این سال ها نگهش داشته اند و پروارش کرده اند! (شنیده اید که یک نماینده ی مجلس فریاد زده؛ "منافع ما در جنوب لبنان در خطر است". یک هفته ی دیگر صبر کنید آقا، دیگر نیست!)
وقتی حزب الله دست به تنبان شد و دیگر راکت و موشک و کاتیوشا و چماق در انبارهایش نماند، آن وقت شورای امنیت یا اروپا و اعراب و نمی دانم که و که ی دیگر، اسراییل را وا می دارند تا مثلن آتش بس اعلام کند و عقب بنشیند و اجساد زن و کودک لبنانی ها و فلسطینی ها را بر جای بگذارد تا اساتید در تهران یک بار دیگر خیالشان راحت شود که این تهدید هم صورت گرفت و آشی از این دیگ بیرون نیامد. تنها صدها مردم بدبخت منطقه، بار دیگر زیر دست و پا له می شوند. البته در دفتر روزنامه ی کیهان در تهران، همین دیروز هم اسراییل نابود شده بود و تمام! فکر کنم کارمندان کیهان هم از این جوک ها خنده شان نگیرد!
یادش بخیر، اق رضا جوان هم محله ای ما لری بود از بختیاری، ساده دل و خوش قلب. با یک گاری دستی که رویش گل و گیاه نقاشی کرده بود، دستفروشی می کرد. هم گاری دستی و هم آق رضا را همه ی اهل محل دوست داشتند. اشکال این جوان رعنا که بر و بازویی هم داشت، این بود که به قول اصفهانی ها زیادی قورت می مالید (چاخان می کرد). یک روز یک جاهل بی پدر و مادری از محله ی دیگر برای رو کم کنی آق رضا به محله ی ما آمد. این نشانه ی قدرت بین لات ها و گردن کلفت ها بود که با هرکس خورده حسابی داشتند، در محله ی خودش حسابش را می رسیدند تا به این وسیله گربه را دم حجله کشته باشند. آن روز هم این جاهل بیگانه به محله ی ما آمد و استخوان های آق رضا را حسابی تکاند. ما که نمی دانستیم چه شده، ولی به چشم بر هم زدنی دک و پوز آق رضا خونین و مالین شد و کف کوچه افتاد و به زور خودش را پای دیوار کشید تا تکیه بدهد. اشک در چشم همه ی ما بچه ها جمع شده بود اما فحش از دهن آق رضا بند نمی آمد و در حالی که مردم محل جاهل بیگانه را از منطقه دور می کردند، آق رضا گفت؛ حالا برو تو محله تون تعریف کن که چه مادری ازت ترتیب دادم. تا تو باشی دیگر روتو زیاد نکنی! بعد هم رویش را به ما که در عین گریه، به غش غش خنده افتاده بودیم کرد و گفت؛ دیدین دک و دنده ش را چطور مالوندم؟ حالا حالیش نیست! شب که خوابید، دیگر بلند نمیشه!
باری، ایرانی یا لبنانی یا فلسطینی یا عراقی یا سومالیایی یا افغانی، فرقی نمی کند. جاده ی قدرت حضرات در تهران، با اجساد این مردم در سراسر منطقه فرش شده است. وقتی فاتحه ی تمامی میلیارد دلار اسلحه و مهماتی که از جیب ملت ایران به جنوب لبنان سرازیر شده، در یک هفته خوانده شد، دست دیگری از جمهوری اسلامی در آستین خواهد رفت و وزارت جلیله ی اطلاعات و امنیت باید در جایی دیگر و به شکلی دیگر پول بریزد تا مگر روزگاری چند ترقه در کند، چند آدم معمولی دم دست و پا و بمب تکه پاره شوند، تا حضرات بگویند "دیدین دک و دنده ش را چطور مالوندم"! هر روز هم در تهران تظاهرات راه می اندازند تا موی بر اندام جهان راست شود!
این را هم خوب می دانم که خیلی ها همین چند جمله را هم که می خوانند، شانه بالا می اندازند و می گویند "به ما چه"! لات های قدیم یک جواب برای این کلام داشتند که می گفتند؛ "دواش یه ماچه"!
امروز صبح هم شنیده ام بعد از ریش گذاشتن آقای بوش، به زودی خانم مرکل هم با چادر نماز در انظار ظاهر می شود!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 26 تیرماه 1385
نامه ی صد و هژدهم
اکبر اعتصاب غذا می کند.
احمد از این قرتی بازی ها خوشش نمی آید.
زهره خواب است.
محمود به محبوبه تجاوز کرده است.
خره عصاری می کند.
شتره نمدمالی می کند.
فیلبان، دندان فیله را دزدیده است.
بابا نان ندارد.
سارا در دوبی کار می کند.
دارا خمار است و گوشه ی اتاق چرت می زند.
مادر خانه های بالای شهر را تمیز می کند.
"خانه ام ابری ست.
یکسره روی زمین ابری ست با آن"
اعتصاب غذای اکبر تمام شد.
زندانی ها آزاد شدند.
جمهوری اسلامی "جمهوری" شد.
سارا به خانه برگشت.
دارا به دانشکده می رود.
بابا انار دارد.
محمود با محبوبه به خانه ی مشترک می روند.
مادر، خانه را تمیز می کند.
خانه آفتابی ست.
از خواب بیدار می شوم.
"شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل"
در محله سگ ها به جان هم افتاده اند.
جوجه ها گرسنه اند!
گرگی دور کتانه می چرخد.
آش سرد شد.
سار از درخت پرید!
از احوالات ما در بالای گود خواسته باشید، بحمدلله نعمت سلامتی برقرار است
و ملالی نیست بجز دوری شما ...
که آن هم ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 16 تیر 1385
چمدان
این دکان تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
نه کسی مرحوم شده، نه از سیاست و زندگی سرخورده ام، و نه ...
دیشب در میانه ی شب چمدانم آمده پشت در خانه و تا صبح منتظر ایستاده. صبح هم تلاش کردم بی اعتنا از کنارش رد بشوم، و ... اما طوری پشت در، سر راه ایستاده و مثل مادر مرده ها کز کرده، که نمی شود نبینی اش ...
این است که دنبال چمدانم می روم، ببینم به کجا می کشاندم.
.................
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 13 تیر 1385
نامه ی صد و هفدهم
اولین بار است که می بینم یک اثر "میلان کوندرا" به فارسی مناسبی برگردانده شده است. "آهستگی" را آقایی به نام "نیما زاغیان" ترجمه کرده. من البته خود اثر را ندیده ام و نمی دانم چقدر از آن در ترجمه به فارسی سانسور شده اما "آهستگی" به صورتی که هست را می شود یک نفس و در یک نشست خواند. این البته تنها به کوندرا مربوط نمی شود که زبان ترجمه هم روان است.
اگر به خواندن کوندرا عادت داشته باشی، در طول 149 صفحه "آهستگی" بارها می خندی، چشم از کتاب بر می داری و جایی، نقطه ای را نگاه می کنی و به وضعیت های مشابه در زندگی و فرهنگ خودت فکر می کنی و گاه با خود می گویی؛ عجب! این موجودات زیبا که روی دو پا راه می روند، با وجود هزاران تفاوت فرهنگی و تاریخی و جغرافیایی، گاه چه شباهت عجیبی دارند!
کوندرا در "آهستگی" به تمایل انسان به دیده شدن پرداخته، تمایل انسان به شهرت، گاه در حد شهوت. و معتقد است که اختراع عکاسی به این میل انسان بسیار کمک رسانده است. یکی از دفعاتی که سر از کتاب بر می دارم، یاد دورانی می افتم که سوادکی پیدا کرده بودم و شوقی داشتم تا روزنامه و مجله ورق بزنم... و مجذوب عکس ها می شدم. یک بار هم خبری بود از دو ژاندارم که ببری را در جنگل های مازندران با تیر زده بودند. گمان نکنم به دلیل خطری بود که انسان ها را تهدید می کرد، بلکه بیشتر به یک خود شیرینی می مانست. دو ژاندارم سینه ها را پیش داده بودند و تفنگ به دوش و لبخند به لب، یکی یک پایشان را روی جسد ببر گذاشته بودند که پیش پایشان دراز افتاده بود. از چهره و بر و بالای ژاندارم های لاغرو می شد کم و بیش دریافت که هر دو تریاکی اند اما چنان بادی به غبغب انداخته بودند که انگاری سنگ سر چاه بیژن را جابجا کرده اند. با تاسف و کنجکاوی سعی می کردم با چرخاندن مجله ببر مادر مرده را در پایین عکس سیاه و سفید، درست لب مرز عکس، کامل ببینم اما چیز چندان مشخصی از چهره ی ببر دیده نمی شد. طوری افتاده بود که اگر ننوشته بودند "ببر"، تقریبن محال بود تشخیص بدهی آنچه زیر پای آقایان افتاده، روزگاری یک ببر بوده است. شاید هم بیچاره آنقدر گرسنگی کشیده بوده که پیش از آن که گلوله ای از یکی از این تفنگ ها شلیک بشود، خود به خود سکته کرده و مرده بوده است.
تمامی عکس را وجود لاغر و اندام مگس وزن دو ژاندارم پر کرده بود آنقدر که انگار خود ژاندارم ها هم باورشان نمی شد که ببری را کشته باشند. و همین هم باعث شده بود که مثل بادکنک باد کنند. چون اگر قضیه بعکس بود، یعنی ببر آن دو ژاندارم را کشته بود، عکسی نمی انداخت، طوری که پایش را بگذارد روی جسد ژاندارم ها و سینه اش را باد کند و دندان هایش را نشان بدهد. این کار هر روزه ی ببر است و نیازی به عکس و افتخار ندارد. احتمالن اگر خبرنگار عکاسی هم پیدا می شد که به خود جرات بدهد و بخواهد از او عکسی بگیرد، آقا ببره اول بربر نگاهش می کرد و بعد هم یکی از آن خمیازه ها می کشید که عکاس، درجا نیاز به غسل طهارت پیدا می کرد. آقا ببره هم می رفت رد کارش که همان دریدن موجودات باشد. چند ثانیه بعد هم موضوع را فراموش می کرد.
باری، کوندرا می نویسد: "عشق بنا به تعاریف، موهبتی غیر استحقاقی ست، دوست داشته شدن بدون برخورداری از شایستگی و لیاقت آن، همانا گواه عشق واقعی ست. اگر زنی به من بگوید؛ تو را دوست دارم چرا که با هوش هستی، آراسته و نجیب هستی، دوستت دارم چون برایم هدیه می خری و دنبال زنان دیگر راه نمی افتی و البته به این خاطر که ظرف ها را می شویی، ووو... خب، من مایوس می شوم. چنین عشقی بیشتر تجارتی خودمحورانه به نظر می رسد. چقدر خوش آیندتر است که بشنویم؛ من دیوانه وار عاشقت هستم با وجود این که نه با هوشی و نه نجیب و اراسته، دوستت دارم با وجود این که دروغگو، خود پرست و حرامزاده ای"!
اما طنز پنهان و آشکار کوندرا از این مرزها می گذرد، تا آنجا که می پرسد؛ حتمن دختربچه ی ده ساله ای را دیده اید که سعی می کند خواسته هایش را به دوستان کوچکش تحمیل کند و ... با نخوت حیرت انگیزی فریاد می کشد: "چون من اینطور می گویم" و یا "چون من اینطور می خواهم". و ادامه می دهد؛ "هنگامی که شخصی خود را برگزیده می بیند، برای اثبات برگزیدگی اش چه باید بکند؟ چه باید بکند تا به خود و دیگران بباوراند که عضوی ساده از یک جماعت معمولی نیست؟".
دوباره سرم را بالا می کنم و به بچه ها که لخت مادرزاد روی شن ها غلت می خورند نگاه می کنم و ... هیچ دیده اید کسانی را که در یک جلسه ی سخن رانی، بر می خیزند که مثلن از سخنران سوالی بکنند. اما هرچه گوش می دهید، هیچ سوالی در گفته هایشان نیست. چیزهایی را بصورت معما با این جملات طرح می کنند که مثلن؛ "من تعجب می کنم که ..." یا "چرا باید اینطور باشد ..". بیشتر اوقات سخن ران سعی می کند نظری بدهد و مثلن بگوید؛ "من فکر می کنم علتش این است که ..." ولی پرسش کننده بلافاصله می گوید؛ "این را که می دانم ... منظورم این است که چرا ..." و باز سخن ران می گوید؛ "عرض کردم. بنظر من مساله اینطوری ست که ..." اما پرسش کننده کم کم عصبی می شود که "شما خیال می کنید من نمی فهمم. اینها را که می دانم...". در واقع پرسشی وجود ندارد بلکه شخص می خواهد بفهماند که او هم چیزهایی می داند. کمتر کسی هم پیدا می شود که از او بپرسد شما سوال دارید یا می خواهید دیده شوید؟
لطفن یک عکس هم از من بگیرید!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 11 تیرماه 1385
شاخه نبات در اینترنت
می پرسه؛ آدرسی ندارین که من بتونم اونجا حافظ خونی یاد بگیرم؟
میگم؛ شما کجای این زمین هستین که اگه من کسی را بشناسم، آدرسشو به شما بدم؟
میگه؛ وا! منظورم تو اینترنته!
اینترنت؟ حافظ خونی در اینترنت؟ یعنی کسی هست که با "صدا و سیما" یاد میده چطوری حافظ بخونین؟
اگه میدونستم که از شما نمی پرسیدم!
والا چی بگم! شنیده بودم از طریق اینترنت میشه درس خوند، مدرک گرفت و ...
بعله دیگه، من خودم فیزیک و گوته و ... را از همین طریق خوندم.
هم فیزیک را و هم گوته را؟ با هم یا جدا جدا؟
ایش ... شمام! نخیر! هرکدوم رو جدا جدا.
والا فکر می کنم حافظ خونی با کتاب حافظ در اینترنت، یک کم فرق می کنه، نمی کنه؟ یعنی این طوری بگم که "نوحه" را میشه در اینترنت خوند اما "نوحه خونی" را باید یکی باشه که یاد بده، نه؟ مشکل من اینه که نمیدونم چطور میشه از طریق اینترنت، "حافظ خونی" یاد گرفت. اگرچه، حتمن میشه، مثل خیلی چیزای دیگه که شده! مثلن اینجا که من هستم، تقریبن 9 ماه سال زمستونه، یک ماه و نیم بهاره، یکی دو هفته ای هم تابستون میشه، البته اگه تک تک روزهای گرم را کنار هم بذاریم. بقیه اش هم که پاییزه!
اوا چه با مزه!
اتفاقن هیچم با مزه نیس! یه روز از خواب بیدار میشیم، همه ی درخت ها سبز شده ان. میگیم بهار اومده! یه روز هم چشممون را باز می کنیم، همه ی برگ ها زرد شده ان. میگیم پاییزه! بقیه اش هم ابره و باد و بارون. البته میگن خورشید هم هست، ولی خب، این ابرها که نمیذارن ما خورشید را ببینیم. همین قدره که هوا روشن باشه، میگیم پس خورشید همین طرفاس. حتمن هم هست. خیلی چیزهای دیگه هم هستند که ظاهرن ما نمی بینیم. مث امام زمون در چاه جمکران (راستی چاه جمکران در اینترنت هست؟ میگن بزرگ ترین مرکز کامپیوتر ایران در شهر مقدس قم است!) توی اینترنت هم که همه هستند، پس حتمن حافظ هم هست. مگه چه چیز حافظ کمتر از دیگرونه که در اینترنت هستند؟ مثلن خود همین آقای گوته. خوب، بعید نیست که چون حافظ را دوست میداشته، یه روز گفته، "شمس الدین"، بلندشو بریم تو اینترنت. حافظ هم که دور از جون شوما که میشنفیم، ... گشاد، تو عمرش یه بار خواسته بره هند، کمر راه گریه اش گرفته، مامانش را خواسته و برگشته شیراز. هندی ها چه شانسی آوردن، به علی! وگرنه حالا یک ششم جمعیت جهان فالگیر بود! خلاصه حافظ به گوته گفته؛ "نیمیام، حالشو ندارم. شاخه نبات تو بغلم خوابه". گوته هم گفته؛ اشکالی نداره، با "شاخه نباتت" بیا،... خلاصه، نمیدونم چی باعث شده که حافظ بره توی اینترنت! از گوته و آلمانا بعید نیست که شاخه نبات را گول زده باشن، به عنوان مدل برده باشن توی اینترنت.(دیدی توی مینیاتورها چه کمر باریکی داره؟ چه سینه هایی، چه لب های غنچه ای ... اونوقت این شمس الدین با یه من پشم و پیلی ... هیش به لب دادن و گرفتنشون فکر کردی؟ آدم فکر می کنه شاخه نبات میون ریش و پشم شمس الدین گم می شده، عین شپش!) خلاصه، اینه که حافظ هم مجبور شده دنبال "شاخه نباتش" بره توی اینترنت! بعد هم گیر افتاده! مث همه ی اونای دیگه که میرن "یه سر"ی به اینترنت بزنن، سرشون اونتو گیر می کنه... و شب میره ... صبح میشه!
حالا ببین منو. اگه آدرسشو پیدا کردی، برای منم بفرست. شاید یه روز خواستم یه فالی بگیرم. کار دیگه ای که از این حافظ بر نمیاد، میاد؟ شاید یه روزی هوس کردم بروم سراغش. حتمن او هم در اینترنت، مث ما در دانمارک، غریبه!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 9 تیرماه 1385
نامه ی صد و شانزدهم
خوب نازنین
این طور معلوم می شود انگار، که بر سر تعریف دو مفهوم "فرهنگ" و "هویت" با هم اختلاف نظر داریم. و شاید همین تفاوت تعریف باشد که باعث سوء برداشت یا عدم تفاهم شده است. به گمان من "هویت" ذات هستی یک انسان است، آنچه او را بدان می شناسند، حتی وقتی سخن نگفته باشد. هویت نوعی شناسنامه است، این که من کجایی ام، که و چه ام. "فرهنگ" اما دانش و آگاهی این انسانی ست که این "شناسنامه" را دارد. چون لب باز کرد، دست و پا و سر تکان داد، همین که بدانند این کس چه است و چه می داند!
به این ترتیب و با این تعریف، می بینی که فرهنگ بخش بزرگی از هویت است، اما نه تمامی آن. تنها برگ هایی از شناسنامه ی ما. برای همین هم مثال آن شهروند جهانی را زدم که از دهکده ای کوچک بر آمده و او را با آن شهروند نیویورکی که در یک کلان شهر جهانی بزرگ شده، برابر نهادم. من اگر از بوشهر، یا خراسان، مازندران یا تبریز آمده باشم، ابتدا به ساکن هویتی دارم، طوری که بگویند یک ایرانی آذری ام، یا ایرانی کرد هستم، و ... این هویت من است. و این هویت نه فراموش می شود، نه "بی" می شود. یعنی اگر بگوییم "بی هویت"، مفهوم ناشکیل بی معنایی بکار برده ایم، چون هر چیزی یا کسی به هر رو، هویتی دارد. همان گونه که هر کس فرهنگی دارد، کم یا زیاد، محدود یا نا محدود. "بی فرهنگ" اما کلمه ی نامقبولی ست. چون حتی آن که در تمام عمر سیب زمینی می کارد، همین قدر که بداند سیب زمینی را چه اندازه در خاک باید فرو کرد و چقدر آب داد و چه موقع برداشت کرد، پس فرهنگی دارد.
اما یک کرد یا بلوچ ایرانی می تواند فرهنگی هزاران برابر حجیم تر از مرزهای کشورش داشته باشد. این انسان دیگر در یک قاب کوچک کلیشه ای و دستمالی شده در ذهن ما به اسم "کرد" یا "بلوچ" نمی گنجد. از همین روست که تصور می کنم گفتن؛ "ایرانی ها" یا "کردها" یا "ترک ها" یا "عرب ها" یا ... چندان مفهوم مقبولی نیست. این که ما یک مفهوم خاص و محدودی از یک هویت بسازیم و همه ی میلیون ها انسان با شناسنامه های شبیه به هم را در این قالب از پیش ساخته جا بدهیم، کمی ساده نگری و ساده انگاری ست. شاید برای همین است که هر انسان اسمی دارد و شناسنامه ای تا دیگر به شکل فله ای و بصورت گله ای خطابش نکنند.
فکر می کنم همین خطاب "فله ای" یا "گله ای" به انسان ها هم از رسوبات فرهنگ مذهبی باشد. چرا که در آنجا همه "امت" اند، یکپارچه و بصورت گله ای، و نسبت به میزان ارادتشان به آسمان، "بنده" ی محبوب یا مغضوب می شوند، نه به اعتبار حقوق فردی و شهروندی و انسانی شان. به زبان دیگر هر که با "ما"ست، انسان بهتر و برگزیده تری ست حتی وقتی عیبی دارد می شود عیبش را بخشید، "بنده" ی خداست، انسان بی عیب نمی شود و دهها توجیه دیگر. آن که با "ما" نیست اما، کافر است، نجس است، پایین تر است، گاهی زشت تر است، گاهی بو می دهد، و بهر حال "تورانی" ست، "انیرانی" ست و گناهش از روی کینه و دشمنی ست، قابل بخشیدن نیست. در فرهنگ مذهبی فرد، بیرون از گله، صفری ست پیش از عدد. در آنجا هویت شخصی چندان ملاک نیست بلکه ارادت و اطاعت است که او را "عدد" می کند. آنجا هر فرد "بنده"ای ست از رمه ی بزرگ خداوند، احسان یا اشرف، محمود یا محسن به حساب نمی آیند مگر آن که از زمره ی "مومنان" باشند!
اصلان یک کرد ایرانی ست و در موسسه ی پژوهشی روانشناسان ماساچوست آمریکا کار می کند. عیمانوئل یک کلیمی ایرانی ست که به عنوان مشاور اقتصادی در دفتر "اتحادیه اروپا" در بروکسل کار می کند. کلارا یک مسیحی ایرانی ست که دندانپزشک است، در تهران تحصیل کرده و در تهران مطب دارد. صدیقه یک مسلمان ایرانی و مدیر برنامه ی دفتر حقوق بشر در سازمان ملل در بخش آسیاست و هرمز یک زردشتی ایرانی ست که در دهکده ای نزدیکی های یزد، یک بقالی را اداره می کند. در هویت، این هر پنج تن ایرانی اند. هر پنج نفرشان ایران را بیش از هر جای دیگر دوست دارند و فارسی را به خوبی صحبت می کنند. در فرهنگ اما؟ دانسته ها و رفتار و عکس العمل هایشان در مقابل هر واقعه یا مساله تقریبن متفاوت است. پس هنوز هم می توانیم بگوییم "ایرانی ها" همه "اینطور" یا "آنطور" اند؟
با این همه در برخی جاها و از بعضی نظرگاه ها، فرهنگ مذهبی در رفتار و گفتار هر پنج نفر خودش را نشان می دهد، گیرم که این پنج نفر سخت به مذهبشان مومن اند یا اصلن به عمرشان کلیسا و کنشت و مسجد و آتشکده را ندیده باشند!
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 7 تیرماه 1385
نامه ی صد و پانزدهم
خوب، من بارها برایت نوشته ام که بند ناف ما به خورده ریزهای فرهنگی مان بسته است و "خاطرات ازلی"مان بهر رو، در زوایای ذهنمان جاری ست، اگرچه ممکن است کمی دگرگون شده باشد. شاید بشود فرهنگ را در یک دوره ی نسبتن بلند، کمی جابجا کرد، چیزی بر آن افزود یا چیزی از آن کاست، که البته بیشتر کاربردی روزانه دارد. هویت را اما تنها می شود روی کاغذ تغییر داد و نه در بطن و عمق یک انسان. چرا که هویت مجموعه ای از فرهنگ و زبان و نمی دانم چه و چه ی دیگر است که در طی زمان حجیم، یا مثل انرژی جابجا می شود، صیقل می خورد اما تقریبن محال است چیزی ولو کوچک از کنارش بتراشی و دور بریزی. با این حال هویت صخره ای نیست که با تو در مکان و زمان و فضای خاصی به دنیا بیاید و در همان نقطه بماند. هویت با تو گرد جهان می گردد و هرجا بروی یا بمانی، مثل دایره ی نامرئی تو را در بر گرفته است. کسی در دهکده ای کوچک در کدام جای جهان به دنیا می آید و بعد، می خواند، می بیند، می شنود، جهان را می گردد و مشاهده می کند و به شهروند جهان تبدیل می شود. دیگری اما در کلان شهری چون نیویورک به دنیا می آید و تا لحظه ی مرگ همانجا می ماند. فرهنگ آن شهروند جهان اگرچه هزاران بار از مرزهای دهکده ی زادگاهش فراتر رفته، با این همه همیشه چیزی از آن دهکده ی کوچک با خود دارد. همان گونه که آن شهروند نیویورکی با وجودی که در مرزهای کلان شهرش بسیار می بیند و مشاهده می کند، مرزهای فرهنگی اش اما از زادگاهش چندان فراتر نمی رود.
این را هم بارها برایت گفته و نوشته ام که فرهنگ ما سخت مذهبی است! با این تاکید که "مذهبی بودن" را با "مذهب" اشتباه نگیری، یا با "اسلام"، که سررشته ی این " فرهنگ مذهبی" به بسیار پیش از اسلام بر می گردد. همین قدر بگویم که در لامذهبی ما هم، اگر به راستی لامذهب باشیم، جلوه های درشت فرهنگ مذهبی وجود دارد، سخت روشن و آشکار! پس برای "فرهنگ سازی"(عجب اصطلاح سنگین و ثقیلی!) راه دراز باید رفت، رنج بسیار باید کشید و البته با نگاهی آگاهانه به خود و به جهان.
برای آن که منظورم را روشن تر گفته باشم، در ارتباط با شکوه و شکایتی که از اوضاع اجتماعی و سیاسی این سال هایمان داشته ای، قصه ای برایت می گویم تا بدانی که "بن مایه" های فرهنگی ما از کجاها سرچشمه گرفته و رفتار و روش های امروز ما در برخورد با جهان و انسان، تا کجا ریشه در گذشته مان دارد. مثال و حکایتم مثل همیشه از افسانه های حماسی و اساطیری ست. چرا که به گمان من این افسانه ها تنها افسانه نیستند، بلکه مثل پیاز، هر لایه اش از فرهنگ و اندیشه ی اقوام، قبایل، ملیت ها و نژادهای مختلف در گوشه و کنار این آب و خاک تغذیه کرده است. قصه ام "سوگنامه ی فرود" است!
سیاوش از دو همسرش، دو فرزند دارد، "کیخسرو"(از فریگیس) که اینک شاه ایران است و "فرود"(از جریره) که همراه مادرش در "کلات"، بر سر راه ایران و توران زندگی می کند. کیخسرو سپاهی به سرگردگی "طوس" برای انتقام خون پدرش سیاوش، به توران می فرستد. به طوس، سپهسالار سپاه سفارش می کند که از راه کلات نرود، چون "فرود" ایرانیان را نمی شناسد. طوس می پذیرد، اما بهر رو، از راه کلات می رود. فرود، بر سر کوه نگران ایستاده که سپاه ایران اینجا به چه منظوری آمده است؟ طوس فرمان می دهد تا کسی برود و این گستاخ را نزد من آورد. بهرام به بالای کوه می رود و در می یابد که این فرود، فرزند سیاوش، برادر شاه کیخسرو است. فرود از بهرام می خواهد که سپهبد طوس و نامداران ایرانی افتخار بدهند، یک هفته ای میهمان او باشند و پس، او هم با سپاه خود در خدمت ایرانیان برای انتقام خون پدر به توران خواهد آمد. بهرام می گوید؛ پیغامت را به طوس می رسانم، اما سپهبد تند و تیز است. اگر کس دیگری جز من از طوس پیام آورد، نشان خوبی نیست، به دژ برو، در را ببند و همانجا بمان!
همان گونه که بهرام گفته، طوس خشمگین می شود که این مرد هر که هست، چرا بر بلندی ایستاده و به خدمت ما نیامده. او ما را و سپاه ایران را به هیچ گرفته و تحقیر کرده است. پس از میان پهلوانان ایرانی داوطلبی می خواهد که برود و این گستاخ را کشان کشان نزد او آورد. "ریونیز" داماد "طوس" داوطلب می شود و با سلاح کامل به بالای کوه می تازد. فرود که می بیند کسی غیر از بهرام پیام آورده، تیری می اندازد و "ریونیز" را می کشد. طوس، خشمگین به پسرش "زرسب" فرمان می دهد که انتقام "ریونیز" را از فرود بگیرد. فرود این پهلوان مسلح را هم با تیر می زند. طوس، خود سلاح می پوشد و خشمگین به کوه می زند. فرود افسوس می خورد که نامداران ایرانی با این همه سپاه و نیرو، خرد در سرشان نیست. چرا تفاوت فراز و نشیب را نمی دانند! اگر این یکی را بکشم، در کین خواهی قتل پدرم شکاف انداخته ام. پس تیری به اسب طوس می زند و طوس پیاده و خشمگین به پایین باز می گردد. "گیو"، سردار دیگر ایرانی خشمگین می پرسد؛ چرا همه ایستاده اید و این گستاخ را تماشا می کنید؟ این جوان هر کس که هست، باید سر جایش نشانده شود. ما به سیاوش و خاندان او احترام می گذاریم اما این جوان از سپاه و بزرگی ما پروایی ندارد. پس با سلاح کامل به کوه می زند. فرود اسب گیو را هم به تیر می زند و او هم مانند طوس، پیاده از کوه فرود می آید. این بار "بیژن"، فرزند گیو داوطلب می شود، زره ی رویین پدرش گیو را به تن می کند و با گرز و شمشیر به کوه می زند. فرود اسب بیژن را به تیر می اندازد. بیژن اما نمی ماند و زیر سپر رویینی که در دست دارد، خود را به بالای کوه می کشاند. فرود که قصد جنگ ندارد، به دژ می رود و درها را می بندند.
شب جریره خواب بدی می بیند. بر بام دژ می رود و می بیند تمامی کوه از مردان جنگی پوشیده است. نگران از نابودی دژ و خانواده و مردم، به بالین فرزند می آید. فرود می گوید؛ چرا چنین نگرانی؟ اگر مرگ من فرارسیده، چه می توانم کرد؟ من هم مانند پدرم در جوانی کشته می شوم، مگر این که او را دشمن کشت و مرا دوست می کشد. من خطایی نکرده ام که شرمگین و بیمناک باشم، پس محال است بگذارم مرا چون گوسفندی سر ببرند. پس سلاح می پوشد، خود بر سر می گذارد و صبح هنگام، همراه سپاه اندکی که دارد، از دژ بیرون می رود و بر سپاه ایران می تازد. همراهان فرود تا ظهر، یکایک بر خاک می افتند و او تنها می ماند. می خواهد با جنگ و گریز به دژ باز می گردد اما "بیژن" و "رهام"، بر سر راه او کمین کرده اند. فرود به نبرد با بیژن می پردازد اما رهام از پشت با شمشیر، بازوی او را قطع می کند. فرود تن زخمی و خونین خود را به دژ می کشاند و در بستر مرگ به مادر می گوید؛ نمی خواهم کسی از ما به خفت اسیر ایرانیان شود و آنها همه چیزمان را به غارت ببرند. جریره تیغ بر می دارد و تمامی اسبان و گوسفندان را شکم می درد و در حالی که زنان دژ، یکی بعد از دیگری، خود را از بام به پایین کوه می اندازند، جریره آتش در انبار و خرمن می زند و خود به بالین فرود می آید، با تیغ شکم خود را می درد و سر بر جسد فرزند می گذارد.
چون ایرانیان به دژ می ریزند و صحنه را مشاهده می کنند، جملگی بر مرگ فرود و جریره اشک می ریزند. بهرام آنها را سرزنش می کند که کیخسرو شما را برای انتقام خون پدرش به توران فرستاد، اینک برادرش فرود را هم کشتید!
خوب نازنین! خرد ورزی را می بینی؟ رفته بودیم انتقام خون پدر بگیریم، برادر را هم کشتیم! رفته بودیم تا به دشمن گوشمالی بدهیم، مصیبتی تازه آفریدیم. حالا انتقام خون فرود را از که بگیریم؟
***
با "نامه ی صد و پانزدهم" که "سیصد و هفتمین" یادداشت این صفحات است، " نامه های ایرونی" دو ساله می شود. از یکایک شما برای روز به روز و یادداشت به یادداشت این دو سال گذشته، سپاسگزارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 3 تیرماه 1385
نامه ی صد و چهاردهم
از دیر باز تاریخ، روال دیکتاتوری و دیکتاتورها بر این بوده که کتاب و نوشتار می سوزاندند و گرد مردم دیوار می کشیدند تا کسی جز قیافه ی منحوس آنان، قیافه ای نبیند و جز کلمات قصار مبارکشان، کلامی نشنود، مبادا فیلش یاد هندوستان کند. چون کتاب و نوشتار، حافظه ی مکتوب بشرند تا فراموش نکند چه بوده، چه کرده و چه گذشته است و زورگویان تاریخ علاقه ای به حافظه ندارند. دیکتاتورها اما مثل خیلی چیزهای دیگر، گویا این افسانه ی معروف را هم نشنیده اند که ابوالبشر هم از خوردن گندم یا سیب منع شده بود، مبادا "خبردار" شود! آدم اما در همان بهشت، خوردن "میوه ی ممنوع" را آغاز کرد!
شاید اولین دیکتاتور "کتابسوز" و "دیوارکش" که نامش در تاریخ ثبت شده، "شی هوانگ دی" موسس سلسله ی "کین" و اولین امپراطور چین (210-259 قبل از میلاد) باشد. "شی هوانگ" کلیه ی نوشته های پیش از خود را سوزاند و البته ساختن دیوار چین را هم آغاز کرد. و ... "خورخه لوییس بورخس" نویسنده ی آرژانتینی رساله ای به نام "کتاب ها و دیوار" در مورد این حضرت امپراطور نوشته که خواندنی ست!
بعد از "شی هوانگ" هر جای زمین کتاب و نوشتار سوخت، و سانسور شد، دیواری هم بنا شد. ساسانی و صفوی جزو افتخارات تاریخی ما در این زمینه اند، و هر جای دیگر از چنگیز و تیمور بگیر و بیا تا استالین و توابع، سالازار و فرانکو، هیتلر و موسولینی وووو ... همین طور تا دوباره برسی به خودمان! بسیارند آنان که کتاب سوزاندند و دور مردم دیوار کشیدند. همه هم البته دلیلشان حفظ کیان ... بوده و پیش گیری از تهاجم فرهنگی و سیاسی و ... و حراست از پاکی ها و دوری از ناپاکی ها! خداوندگارا که این "پاکی" ها و "ناپاکی"ها چقدر در تاریخ رنگ عوض کرده اند!
در دنیای نو اما کتاب سوزان جنایت قلمداد می شود و یکی از افتخارات دنیای مدرن، البته خراب کردن "دیوار"هاست. اما دیکتاتوران مدرن، بجای سوزاندن کتاب و کشیدن دیوار برای حفظ کیان رژیم و ایدئولوژی شان، به تولید انبوه رسانه ای می پردازند؛ تولید انبوه کتاب و مجله و روزنامه و برنامه های رادیویی و تلویزیونی و فیلم و تیاتر و نمایشگاه و غیره، در نگاه اول بسیار زیبا بنظر می رسد. در دنیای مدرن دیگر مدارک نوشته شده علیه زور و ظلم و خفقان و استثمار را نمی سوزانند بلکه در نهایت آزادی، نوشته های نسوخته را زیر آوار انبوه تولیدات تبلیغی دفن می کنند! در رثای باصطلاح دموکراسی و آزادی در غرب آنقدر کتاب و روزنامه و برنامه و رسانه هست که تنها انگشت شماری از علاقمندان می توانند مثلن صدای "نوام چومسکی" را بشنوند!
No Logo
کتابی که در دست دارم،(نمی دانم ترجمه اش به فارسی چه می شود؛ "نه علامت مشخصه"!؟) اثر شگفت انگیز خانم "نوامی کلاین"، یکی از همین کتاب های "نسوخته" اما "گم شده" در انبوه رسانه هاست. "نو لوگو" مجموعه مقالاتی ست که بصورت روایی در چهار بخش تنظیم شده: "نه قضا"، "نه انتخاب"، "نه شغل" و "نه علامت مشخصه"، که در سفیدی میان سطور درخشان و ارقام هول برانگیزش، بسیاری ناگفته ها در مورد امپراطوری انحصارات بزرگ نهفته است. خانم "کلاین" در این کتاب 480 صفحه ای نشان می دهد که چگونه رشد و بالندگی انحصارات فراملیتی که جملگی از قوانین "دنیای آزاد" بهره می برند، به استثمار بیش از سه چهارم مردم دنیا و تقریبن هفتاد درصد اقتصاد بازار آزاد دنیا می انجامد! به این صورت، شهروندان این جهان هم چون "فاوست" شیره ی زندگی خود و فرزندانشان را هر روز در مقابل یک لبخند، به شیطان انحصارات بین المللی می فروشند!
خانم "نوامی کلاین"، نویسنده و مبارز آزادی بیان و حقوق بشر، در 1970 در مونترآل (کانادا) به دنیا آمده و ساکن تورنتو (کانادا)ست. و کتابش؛ "نه علامت مشخصه" که از کتاب های "نسوخته" اما "دفن شده" در جهان تولید و "بازار آزاد" است، در سال 2000 در لندن به چاپ رسیده است!
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه اول تیرماه 1385
این وحشتناک ترین لطیفه ی سال است!
حتی با دیدن آقای مرتضوی در ژنو، نمی شود باور کرد که ایران کسی را که در چهار پنج سال اخیر، در تقریبن تمامی اعمال "ضد بشری" رژیم دست داشته و نهایت بی احترامی به "حقوق بشر" را مرتکب شده، و کاملن روشن شده است که در قتل زهرا کاظمی مستقیم دست داشته، جزو هیات ناظر ایران در شورای "حقوق بشر" سازمان ملل به ژنو بفرستد!
...........
آنقدر ناباورانه و در عین حال وحشتناک است که از بعد از ظهر تا به حال کلامی در وصف این عمل پیدا نکرده ام....
نمی دانم اعضاء رسمی و ناظر از کشورهای دیگر، چگونه حاضر می شوند زیر یک سقف، کنار آقای مرتضوی بنشینند و تجسم بی حرمتی به انسان را وقتی خون بشر از زیر ناخن هایش فواره می زند، تماشا کنند!
این مسخره کردن "شورای حقوق بشر سازمان ملل" نیست؟ این خندیدن به ریش بشر نیست؟
یعنی می شود به چنین شورایی در سازمان ملل امیدی بست؟ می توان تصور کرد که در دیگ شورای تازه ی حقوق بشر سازمان ملل، آشی گرم شود؟
انتخاب آقای مرتضوی به عنوان عضوی از هیات نظارت ایران، در شورای تازه تاسیس شده ی حقوق بشر در سازمان ملل متحد، از انکار قتل عام یهودیان در جنگ جهانی دوم هم سهمناک تر، و در عین حال مضحک تر است!
***
روز بعد (جمعه)
ظاهرن برخی از هیات های عضو شورای حقوق بشر سازمان ملل به حضور مقدس آقای مرتضوی در جلسه اعتراض کردند و جلسه ی دیروز کمی متشنج بوده است. امروز گفته شد که آقای مرتضوی جلسه را ترک کرده اند تا به کشور بازگردند. ولی با نامه ی وزارت خارجه ی کانادا به دولت آلمان، مبنی بر این که آقای مرتضوی در قتل زهرا کاظمی دست داشته و ایشان را باید طبق قوانین آلمان دستگیر کرد، روشن شد که آقای مرتضوی به آلمان رفته اند.
پرسش- از آنجا که تردیدی نیست ایشان با پاسپورت دولتی سفر می کنند و از سوییس هم پرواز مستقیم به تهران هست، و اجناس آلمانی هم به هزار و یک دلیل نجس اند و نماز ندارند، پس ایشان برای خرید به آلمان نرفته اند... این قاسم در کله ی من راحتم نمی گذارد و پیوسته می گوید؛ رییس این شورای حقوق بشر سازمان ملل آلمان است! بنظر شما "هیش دخلین وار"؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|