سه شنبه 30 خرداد ماه 1385
گم شده!
می بخشید خانم! من یک نفر را گم کرده ام. چند هفته ای می شود که خبری از او ندارم. جاهای بسیاری را هم گشته ام. از خیلی ها هم سراغش را گرفته ام. در هیچ روزنامه و سایت و وبلاگی هم خبری از او نیست. در میدان هفت تیر هم دنبالش گشتم. در میان کسانی که آنجا دستگیر شده بودند و بعدن گفتند که آزاد شده اند، هم نبود. در بین روزنامه نگاران و تظاهر کنندگان دستگیر شده و آزاد شده یا نشده در کردستان و آذربایجان و خوزستان و سیستان و بلوچستان و تمام ولایات آرام و بی سر و صدای آن جزیره هم دنبالش گشته ام. در نوشته های فمینیست ها هم نشانه ای از او نبود. البته فکر نمی کنم او فمینیست بوده باشد ولی شوونیست و فاشیست و اینها هم نبود. بعید می دانم "بادیست" هم بوده باشد. در دیوان حافظ فالگیر و میان سفره های حضرت عباس و ام البنین هم دنبالش گشته ام. هرکس هرجا التماس دعایی داشته یا مشغول دعا بوده، هم فالگوش ایستاده ام. حتی میان روزمره گی های معمول هم چشم انداخته ام تا بلکه اثری از او بیابم. چیز عجیبی ست، انگار سوزن شده و به دریای سیاه افتاده است!
می بخشید آقا! من کسی را گم کرده ام. چند هفته ای می شود. خیلی جاها را هم گشته ام. از خیلی ها هم سراغش را گرفته ام. در هیچ روزنامه و سایت و وبلاگی هم خبری از او نیست. البته می دانم اگر در روزنامه های داخلی حرفی از چیزی یا کسی نباشد، سایت ها و وبلاگ ها هم چیزی از "آن" یا "او" نمی نویسند. برای همین هم هر روز شورای امنیت ملی به چند رسانه ی باقی مانده در آن جزیره ابلاغ می کند که در مورد "این مساله" یا "آن شخص" چیزی ننویسند. با این همه خیلی جاها را گشته ام. حتی در دیوان اشعار، یا سایت هایی که شعر می نویسند. بخصوص در بین اشعاری که برای گرفتاران و بیماران و بی گناهان و... سروده می شوند. آنجا هم اثری از "او" نیست. تمام بیانیه ها را هم زیر و رو کرده ام. گفتم شاید کسی در این زمینه بیانیه ای صادر کرده باشد. همان بیانیه هایی که در مورد گم شدن یا برای آزاد کردن افراد صاحب نام صادر می کنند و خیلی ها دوست دارند زیرش امضاء بگذارند و بنویسند دکتر ...، پروفسور ... آنجا ها هم نبود.
در اعلامیه های نوشته شده و نانوشته ی نویسندگان و کارگران و دستبافان و نانوایان و احزاب و دسته ها و مردان مسلح هم نبود. لابلای نوشته های مفسرین سیاسی و اجتماعی و فلسفی و در تفسیرهای پر طمطراق نویسندگان از "آزادی" و "دموکراسی" هم اثری از او نیست. باور کنید، حتی در سخن رانی های آقای "گنجی" در اروپا و آمریکا هم دنبالش گشته ام. در این یک هفته ی اخیر در میادین ورزشی هم چشم گردانیده ام، به لیست بازیکنان تیم های شرکت کننده در جام جهانی فوتبال هم نگاه کردم. مثلن فهرست اسامی بازیکنان تیم "توگو" یا "ساحل عاج". چیز عجیبی ست، انگاری قطره ی آبی شده و روی خاک کویر افتاده، بخار شده و به هوا رفته است.
دیروز از "عزت" هم پرسیدم ببینم از "خجسته کیا" خبری دارد؟ گفت؛ "خجی" هم گفته؛ من هم مثل شما! فقط می دانم پسرم را گرفته اند، همین!
خانم ها، آقایان! شما خبری از آقایی به اسم "رامین جهانبگلو" ندارید؟
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 27 خرداد 1385
بی چاره ما ...
بی چاره بچه ها، بی چاره مربی، بی چاره ما تماشاگران، بی چاره آقای رئیس جمهور که گفت؛ ما به دور دوم می رویم!
خب، این بار که علی دایی نبود، گناه از کیست که ما باختیم؟ والا از منی که هر دو سال یک بار فوتبال تماشا می کنم اگر بپرسید، این بچه ها بهترین بازی ممکن را ارائه دادند. حتی اگر با آنگولا مساوی هم بکنند، شاهکار کرده اند. بازی های آنگولا با پرتقال و مکزیک را دیدین؟
هم بچه ها آخرین تلاششان را کردند و هم مربی، به علی. حالا اگر بچه طلبه های حوزه ی علمیه هم در کار تیم فوتبال دخالت می کنند، این دیگر گناه دایی علی و عمو کریم نیست. همین که این تیم جزو سی و دو تیم برتر جهان به بازی های جهانی راه یافته، خودش جزو معجزات امام زمان است. گلی به جمالشان.
عجیب است که ما در دموکراسی و آزادی خودمان را با عربستان و در اقتصاد با بنگلادش مقایسه می کنیم و هی می گوییم گلی به جمال ما! اما نوبت فوتبال و ریاضی و مسایل هسته ای که می شود اصرار داریم خودمان را با کله گنده ها مقایسه کنیم! لابد اینجاها معجزه دخیل است و ما فقط انتظار "شگفتی" داریم!
خوب، نگاه کنید! وضع تیم سرکرده ی استکبار جهانی هم مثل تیم ماست دیگر. امشب اگر به ایتالیا ببازد، که هیچ بعید نیست، باید برود منزل. تازه نگاه کنید به غنا که تا این لحظه چه بلایی بر سر چک ها آورده که سه گل به سرکرده ی استکبار جهانی زدند. درست مثل مکزیک که سه گل به ما ملت بر حق زد، و نتوانست به انگولا یک گل هم بزند.
به فهرست شانزده تیمی که قرار است در اوایل هفته ی آینده به خانه بروند، سوابقشان، تجربیاتشان در فوتبال و ورزش، بازی هایی که کرده اند، نتایجی که در همین دور اول به دست آورده اند، گل های زده و خورده شان نگاهی بیاندازیم و اگر هیچ کار دیگری از دستمان بر نمی آید، یک کارت تبریک برای بچه ها بفرستیم. یک بار هم شده بابت این "غیرت" دو سه تومان خرج کنیم. جای دوری نمی رود.
تفسیرهای تلویزیون های لوس آنجلسی را شنیدین؟ راستی که از بعضی حرف ها اونجای آدم اسفناج سبز میشه! مفسرین سیاسی در لوس آنجلس و توابع فرموده اند که "از بالا" به تیم ایران دستور داده شده که "ببازید"! چرا؟ چون جمهوری ترسیده مردم بریزند توی خیابان و شادی کنند و کار به جاهای باریک بکشد!!! حتمن از "بالا" به ایتالیا و آمریکا هم دستور مساوی دادند تا مرا سنگ روی یخ کرده باشند! خدایا یک ذره عقل به این اپوزیسیون لوس آنجلس نشین عنایت فرما! ما را هم به چاه جمکران هدایت فرما!
یادم هست همین چارسال پیارسال ها، شبی که به بحرین باخته بودیم، در تهران همه ی جوان ها ریخته بودند بیرون و شیپور می زدند و فریاد می کشیدند؛ بحرین! دودورو دودورو دو، بحرین! بعد هم همگی شعار می دادند "مرگ بر برانکو" یا "فرانکو"، فرقی هم نمی کرد. بیچاره مربی که پیشمرگ چاه جمکران شده!
حالا این همه به یک طرف، بازی تمام شده و نشده، داشتیم غمگین بلند می شدیم که برویم هوایی بخوریم، این همسایه ی "گل محمدی" ما تلفن زده خوشحال، که روی باخت ایران شرط بندی کرده و 25 دلار برده است! می بینی سر علی؟ این خاک بر سر ها از بدبختی های ما هم پول در می آورند! خداوند تبارک و تعالی هیچ بنده ی مظلومش را دشمن به شاد نکند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 25 خرداد 1385
نامه ی صد و سیزدهم
دیگر همه آمده و رفته اند که بالاخره بعد از دو ساعت نگرانی و انتظار، در راهروی منتهی به دروازه ی ورودی چشمم به او می افتد. تنها، تن خسته را بر دو پای نااستوار و ساک کوچک چرخداری را در پی خود می کشد. رنگ به رویش نیست. چشمش که در میان جمعیت به من می افتد، لحظه ای لبخندی بر صورت مهتابی اش می نشیند و پیش از هر کلامی، می گوید؛ "دو ساعته سرپام"! در سه متری خط "ورود ممنوع" می ایستد و انگاری که از جهان مرگ بازگشته باشد، با رنگ و روی پریده و بریده بریده می خواهد تمامی قصه ی این دو ساعت سرگردانی را همانجا برایم حکایت کند. انگار نه انگار که ده ها چشم ما را در یک فاصله ی سه متری از هم، تماشا می کنند. هرچه می گویم پیش تر بیا، اجازه ندارم پایم را از این خط آن طرف تر بگذارم، انگار اما نمی شنود. می خواهد تمامی رنج و هولی را که در این دو ساعت نصیب برده، یکجا تعریف کند. آرام بطرفش می روم، در آغوشش می گیرم و سلامش می گویم.
دو سال و نیم می شود که ندیده امش. کوچک تر شده و حالا موقع راه رفتن به راستی قوز دارد. مثل این که در این دو ساله، ده سال پیرتر شده باشد. پیوسته تکرار می کند که "به هرکس کاغذو نشون میدم و میگم تیلیفون! میگد نو!" و حکایت را از سر می گیرد که دخترک او را در آسانسور گذاشته و با دستش به طرف چپ اشاره کرده و گفته به این طرف برو... و از آسانسور که بیرون آمده میان یک دریا جمعیت گم شده و نه راه می شناخته و نه چاه... همین طور که نفس زنان تعریف می کند، وحشت گم شدن هنوز در چشم هایش دو دو می زند. می گویم؛ خیالت راحت، گم نمی شدی. بارها در بلندگو صدایت کردم. آهسته و پا به پایش پیش روی میز اطلاعات می روم و به خانمی که در این دو ساعت بارها فریاد مرا شنیده، می گویم؛ دیدی؟ تمام این دو ساعت در سالن ترانزیت سرگردان بوده. دقایقی روی یک صندلی نشسته و بعد وحشت کرده مبادا من از انتظار خسته شوم و به خانه برگردم؛ "خب اگه گم شده بودم، چه خاکی بسرم می کردم"؟ می گویم؛ من به دنبال تو آمده بودم، بی تو کجا بر می گشتم؟
پس چمدانت کو؟ می گوید، "گفتم بارها به جهنم، هرچی میخواد بشد. خودمو از این شلوغی نجات بدم". چند لحظه ای روی یکی از نیمکت ها می نشانمش تا نفسی تازه کند و متصدی ارائه خدمات شرکت هواپیمایی را می خوانم. دختری بیست و چند ساله روی یک چرخ، پا زنان از راه می رسد. همین که نگاهش به دختر می افتد، بلند می گوید؛ "ای خدا خب کرده، همین دختر بود که ولم کرد و رفت". می پرسم؛ شما پیر زن بیمار و بی زبان را میان جمعیت رها کردید؟ نگاهم می کند و سر تکان می دهد. می گویم عجب خدماتی! این زن چمدانش را هم نگرفته، یعنی از ترس گم شدن اصلن به سراغ چمدان نرفته، با کدام زبان و توان می توانست برود؟ چطور می توانست به تنهایی بار را با خود تا اینجا بکشد؟ دخترک ما را از در خدمه، به سالن ترانزیت می برد و بطرفی اشاره می کند. چمدان و ساک مادر، تنها روی نوار نقاله می چرخند، مثل خودر که لنگ لنگان و تنها در دروازه ی ورودی ظاهر شد.
وقتی بالاخره در قطار می نشینیم، کمی آرام می گیرد. انگار که از زایمانی دردناک فارغ شده باشد، ساکت و خسته، زندگی را در بیرون پنجره تماشا می کند که به سرعت برق و باد عبور می کند. می گذارم نفسش پا بگیرد. می پرسم، خوب، حال و بارت چطور است؟ مسافرت خوب بود؟ دوباره شروع می کند که "از اونجا تا ایتالیا راحت اومدیم". می پرسم؛ ایتالیا؟ فکری می کند و می گوید؛ "کوجا بود پس؟ هلند؟ تا هلند راحت بودیم. اونجا منو نیشوند رو صندلی و رفت. یک ساعتو نیم بعدشم اومد آ گفت بریم. سوارم کرد و رفت. تا اینجام حرفی نبود. اینجا منو گذاشت تو آسانسور و ...
تکه ای نان و ماست خورده و روی مبل وارفته است. منتظر ساعت ده و نیم است که غروب بشود، نماز مغرب و عشایش را بخواند و بخوابد. با تعجب می پرسد؛ "آ چرا روزادون اینقده بلندس؟" می گویم تابستان ها اینطور است. در عوض زمستان ها مثل خود زندگی، شب های بلندی دارد. نگاهم می کند و آرام می گوید؛ "این یه سال و نیمه پدرم در اومد. مرده شور امریکا را ببرد. دیگه نیمیام. تموم شد". فکری می کند و می پرسد؛ "چرا اینجا هیشکی زبون سرش نیمیشد؟ هرچی کاغذو نشونشون میدم و میگم تیلیفون، میگن نو! یه بارم یکیشون با این تیلیفونای دستی زنگ زد، تو جواب ندادی، گفت نو"!
روبرویش نشسته ام و نگاهش می کنم. تا نشسته، سرزنده و سر حال است. لبخندی می زند و می پرسد؛ "لابد خونه خیلی ریخته و پاشیده س". از این که تنها سه هفته پیش در خانه اش بوده ام، انگار که سراغ یاری را بگیرد، حال و احوال خانه اش را می پرسد. می گویم؛ خیالت جمع، خانه مرتب است، همه چیز را شسته و رفته ام. لبخند رضایتی بر لبان چروکیده اش می نشیند و با خود زمزمه می کند؛ "دیگه بسس. برگردیم سر خونه و زندگی مون"! برای این که چیزی گفته باشم، می گویم؛ تهران این روزها داغ است. مهلت نمی دهد: "جهنمم که باشد، خونه ی خودی آدمس. از مهمونی خسه شدم".
هنوز در فکر فرودگاه است و وحشت گم شدن میان جمعیتی که نه زبانشان را می داند و نه رفتارشان را. این که مدام بگویم؛ "اینجا کسی گم نمی شود، مادر. من همه جا دنبالت می گشتم و ..." تسکینش نمی دهد. پیش از آن که برای صدمین بار قصه ی سرگردانی اش را تعریف کند، می گویم؛ این کاغذ را بده ببینم. از کیفش کاغذی هزار تا خورده و مچاله شده بیرون می کشد. از آنچه روی کاغذ نوشته شده، ابتدا تعجب می کنم. ناباورانه نگاهش می کنم و بعد، شلیک خنده امانم نمی دهد. حیرت زده می پرسد؛ "چی چیه س؟" روی کاغذ نام من، شماره ی تلفن خانه و آدرس صندوق پستی ام نوشته شده است! می گویم خب معلوم است که وقتی من در فرودگاه ایستاده ام منتظر، در خانه نیستم که جواب تلفن را بدهم! بعد هم، گفتم بنویسند؛ پسرم با این اسم و مشخصات، بیرون منتظر من است. چرا آدرس صندوق پستی؟ قرار بود اگر گم بشوی تو را بسته بندی کنند و به صندوق پستی من بفرستند؟ لحظه ای به تعجب نگاهم می کند و انگار باورش نشده باشد، می گوید؛ "پس بوگو چرا این بیچاره ها هی می گفتند؛ نو، نو، نو! می بینی تو رو خدا مرا به چه امیدی می فرستند؟" لحظه ای ساکت می ماند، از پنجره به آسمان که هنوز روشن است نگاه می کند و با خود تکرار می کند؛ "مرده شور امریکا را ببرد. این دفه خیلی بم سخت گذشت. دیگه نیمیام"!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 22 خرداد ماه 1385
سه یک!
اون- باز هم که احساساتی شدی؟ خیال می کنی چون تو تیم ملی ت را دوست داری، باید برنده بشه!
من- نخیرم! هیچ ربطی به این چیزها نداره. همه چیز به ضرر ما بود. مربی تیم به درد نمی خوره. بچه ها هم بد بازی کردند...
اون- آره دیگه. حتمن خدا هم یاری نکرد! کلاغه هم قار قار کرد ...
من- درشو بذار بابا. باز تو مسخرگی ت گل کرد؟
اون- درسته که توپ گرده، حال و هوای جسمی و روحی بازیکنا، زمین و آب و هوا و تماشاگر و نمیدونم چی و چی هم شرطه، ولی این همه در مورد بازیگرای حریف هم صدق می کنه، خوب. حالا اگه اونا امروز اتفاقن حال و هوای جسمی و روحی شون خوب باشه و مال ما بد باشه، دیگه اون "اتفاق" و "تصادف" و "شگفتی" که همه ی ما رویش شرط بندی کرده ایم، رخ نمیده دیگه! ما نهایتش که خوب کار می کردیم، مساوی می موندیم، ولی نه این که انتظار داشته باشی از تیم چهارم جهان ببریم.
من- این یکی را از کجا آوردی؟
اون- والله اینو که همه جا نوشته اند. وگرنه منم مثل تو چیزی از فوتبال حالیم نیست. مهم اینه که واقع بین باشی، انتظار بیخود نداشته باشی، تا بعد از بازی هم دلخور نشی، گریه نکنی و به مربی و زمین و زمون هم فحش ندی.
من- من هیچم گریه نکردم. ولی این برانکو واقعن رید، بدشانسی هم آوردیم.
اون- نه اتفاقن برانکو نرید! سیاستمدارها ریدند که باعث شدند این تیم هیچ بازی تدارکاتی درست و حساب نداشته باشه. هیچ جای بازی هم بدشانسی نبود. تازه یک پنالتی روشن هم ندید گرفته شد. باضافه این که چپ ما هم واقعن ضعیف بود. اونها هم از این سوراخ استفاده کردن. یه ماه پیشم بهت گفتم، خیلی که زور بزنیم تو این دسته، همون آنگولا را ببریم. تازه اونم به شرایط جسمی و روحی دو تیم در روز مسابقه بستگی داره و این که فکر نکنیم چون پرتقال این همه گل به آنگولا زده، پس ما هم می زنیم.
من- دیگه نعشمون هم افتاده باشه باید به پرتقال و آنگولا گل بزنیم.
اون- اشکال همین جاست. وقتی حریف را دست کم بگیری، هر بلایی سرت میاد. یادش بخیر بابام سر بازی "حکم" می گفت؛ فرقی نمی کنه کی شریک من باشه، بهرحال می بریم. شرطش اینه که همه ی سیزده تا ورق حکم بیاد تو دست ما، آ حریف هم خر باشه! حالا حکایت ماست.
من- انگار تو هیچ غیرت میرت نداری ها!
اون- چرا دارم، ولی اشکال اینه که با غیرت نمیشه گل زد. بازی بلدی میخواد، فن داره، تجربه لازم داره. تفاوت 109 گل ملی علی دایی با 48 گل ملی فیگو، در تیم های حریفه. این یکی گل هاشو به اسپانیا و فرانسه و تیم های آمریکای لاتین زده، اون یکی به بنگلادش و عربستان و عراق و سوریه و لبنان.
من- تو همیشه همین طوری. فکر می کنی ما در هیچ چیز، هیچ وقت چیزی نمیشیم.
اون- نه اتفاقن. میشه در همه چیز و همه جا اول شد، ولی باید فنش را یاد گرفت و کار کرد. با قل هوالله و نذر و نیاز و توکلت علی الله و توسل به نصیب و قسمت و مشت به هوا زدن کسی به جایی نمیرسه، دایی. متاسفانه نمیشه فتوا بدیم که "ما در فوتبال اول بشیم". حالام غصه نخور. شاید 4 سال دیگه که بمب اتم داشتیم، در فوتبال هم یه چیزی شدیم! ظاهرن به حساب ما همه چیز به زور و قلدریه!
این عکس را هم از "یرقان" داشته باش

سماوری که به عشق حسین می جوشد
بخار رحمت آن عیب خلق می پوشد
(پیدا کنید بخار فروش را).
زیر عکس هم نوشته؛ "شیر سماور حسین، موجود است"!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 19 خرداد ماه 1385
فکرهای بلند، زیر سقف های کوتاه!
"امروز عصر در راستای این که میخوام بیشتر سبزیجات بخورم، توی هوای شرجی رفتم بازار، یک عالمه کاهو و کلم و میوه خریدم. جالب بود، مغازه دارها تصمیم می گرفتند که من چقدر از هر چیز بخرم! اگر کمتر از آن که می گفت، می خواستم، نمی فروختند! بعد هم رفتم سوپر مارکت، جو خریدم برای سوپ. در کل روز خوبی بود!
دیروز موقع کشیک حالم بد شد. ساعت هشت صبح دو جنازه آوردند، یک دختری سه ساله و یک دختر 5 ساله. مادر اول صبح میره نون بخره، پدر هم خونه نبوده، کسی میآد دزدی و با چاقو میزنه به سینه ی دختر 3 ساله که در جا می میره، بعد هم در قلب و گردن دختر 5 ساله، که رفته اتاق عمل و الان با وضع بدی در آی. سی. یو. بستری ست. وقتی مادره را دیدم، فکر کردم که اگه آدم یه روز مثل روزهای دیگه از خواب بیدار بشه و یک ساعت بعد بچه هاش را به بدترین شکل از دست بده، چقدر ...
امروز هم یک ساعت با یکی از بچه ها که داره میره آمریکا، صحبت کردیم. به خاطر دینش راحت اقامت می گیره، کما این که مامانش و خواهرش هم در طی یکی دو سال گذشته، رفتند و گرفتند. از وقتی حرف رفتن من شده میگه بیا عقد کنیم، با من بیا که دیگر مشکلی نباشه ولی با این همه سد که هست، ملحد (حساب) میشم، نمیتونم برگردم، و هزار و یک دردسر دیگر! وقتی بهش فکر می کنم کله ام سوت میکشه. اصلن نمیدونم جای فکر کردن داره یا نه."
از نامه ی یک پزشک، انترن بیمارستان، 26 ساله!
"هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد" (فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 17 خرداد 1385
آنچه من نیستم!
می گوید آقا! می دانی دلم چه می خواهد؟ می گویم؛ نه! مطمئن نیستم! به بیرون پنجره اشاره می کند و می گوید؛ آن نیمکت را کنار آب می بینی؟ دوست داشتم آنجا نشسته بودم و کنارم کسی نشسته بود که از پیش نمی دانست راه رستگاری من چیست و از کدام راه و بیراهه می گذرد! کسی که "مرغ آمین" نبود، هیچ کس نبود، جیب نداشت و کلید بهشت در جیب های نداشته اش نبود،... و حاضر نبود جهان را بخاطر خود ویران کند... و فکر نمی کرد با هوش تر و زیرک تر از همه است! ... و خیال نمی کرد عیب ها همه از دیگران است و "دشمنی" هایش را به حساب "بستانکار" نمی نوشت! ... طوری راه نمی رفت که انگار تنها شهروند جهان است! ... کسی که هر دو پایش روی زمین بود، آینه اش را گم نکرده بود و به این نیمکت و این آب و این پارک و ... اینجا فکر می کرد ...
به نیمکت خالی کنار آب نگاه می کنم و می گویم؛ این روشن است که جای من یکی روی آن نیمکت نیست! اما این همه آدم هم یکجا روی آن نیمکت جا نمی گیرند! اگر هم جا بگیرند، جایی برای تو نمی ماند! می خندد! می گویم؛ شاید بهتر باشد پاهای خودت را روی زمین بگذاری و به یکی از این همه راضی شوی، تا هم روی آن نیمکت جا به اندازه ی کافی باشد، و هم زمانی برای گپ و گفتگو و لذت بردن از زندگی و ...!
البته؛ این هم می شود که آدم همه ی عمر پشت یک پنجره بنشیند و با حسرت به یک نیمکت خالی نگاه کند و آرزو ببافد!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 12 خرداد 1385
نامه ی صد و دوازدهم
"فرامرز پیلارام" کیست؟ نقاش بوده یا مجسمه ساز؟ فرامرز پیلارام هر کسی بوده، گویا تاریخ هنر درس می داده. یک هفته بعد از انقلاب ناگهان به چند شاگرد آقای پیلارام الهام می شود که استادشان ضد انقلاب است. شاگردان، فرامرز پیلارام را محاکمه می کنند و کارهایش را پیش رویش آتش می زنند. پس فرامرز پیلارام هرکس و هر کاره ای بوده، برای چند تن از شاگردانش ضد انقلاب بوده است! چند نفر مثل فرامرز پیلارام ضد انقلاب بوده اند، یا هستند؟ همه؟ شاید نود در صد مردم! همان ها که می خواهند زندگی کنند و گاهی حرف هایی می زنند، یا کارهایی می کنند که دوست دارند و ما اما نمی توانیم بپذیریم!
آخرهای شب وقتی خسته از نمی دانم چی، روی تخت دراز می کشم، دنبال چیزی می گردم که چند سطری بخوانم تا خواب بیاید. چند کتاب تازه که با خود آورده ام روی قفسه ی کنار تخت است. دست دراز می کنم و یکی را بر می دارم؛ "نیچه نه! فقط بگو: مشد اسماعیل". به اسم نویسنده نگاه می کنم؛ "پرویز کلانتری"! تا آنجا که من می دانم آقای کلانتری نقاش است. زمانی دور شاید، چند کارش را دیده باشم. چیزهایی هم از او در مجلات خوانده ام اما نمی دانستم نویسنده هم هست! در مورد همکارانش نوشته؛ نقاشان، هنرمندان، نویسندگان، ... اما "نیچه" و "مشد اسماعیل"! این دیگر چه عنوانی ست که آقای کلانتری برای کتابش انتخاب کرده!
مشد اسماعیل را از سال های دانشکده می شناسم. همان وقت ها که سرایدار کارگاه های هنر دانشکده ی هنرهای زیبا بود. همه مشد اسماعیل را از بزهایش می شناختند. سال هاست که بزهای مشد اسماعیل دارند در پارک جمشیدیه می چرند! "چشم خدا"یش را هم محمد (الوند) نشانم داد. همان شبی که رفته بودیم "خانه ی هنرمندان"! لابد پرویز کلانتری در کتابش راجع به مشد اسماعیل هم چیزی نوشته. شاید مشد اسماعیل همسایه ی نیچه بوده است! حتمن در یکی از کوچه های بازارچه ی "سیداسماعیل"! لابد یک روز هم کسی در آن کوچه دنبال نیچه می گشته که بر می خورد به مشداسماعیل و مشد اسماعیل هم گفته؛ "نیچه نه! فقط بگو: مشد اسماعیل"!
اما این روشن است که پرویز کلانتری در مورد فرامرز پیلارام چیزهایی نوشته. بگمانم یک بار تصادفی کارهای پیلارام را در "تالار قندریز" دیده باشم! اسمش آشناست. یکی از شاگردانش، دختری چشم آبی، از پیلارام تعریف ها می کرد. می گفت عاشق فرامرز پیلارام است. یک بار هم خودش را دیدم. مرد خوش قیافه ای بود. می شد فهمید چرا آن "چشم آبی" و شاید خیلی از دختران کلاس، عاشق فرامرز پیلارام بودند. دختر چشم آبی از رفتار آرام و آگاهی و دانش فرامرز پیلارام هم تعریف ها کرد. یک هفته بعد از انقلاب، چند تا از شاگردان پسر کلاس آقای پیلارام، او را در یکی از کلاس های دانشکده محاکمه می کنند. لابد شنیده بودند، یا از قبل مطمئن بوده اند که فرامرز پیلارام ضد انقلاب است! آقای پیلارام هم حتمن ماتش برده بوده که این آقایان چه می گویند! بعد هم این آقایان آثار استاد را پیش چشمش آتش می زنند. آقای پیلارام از دانشگاه اخراج می شود. این ها را پرویز کلانتری نوشته. آقای کلانتری که بیمار نیست، لابد چیزی بوده که نوشته، هان؟
نوشته؛ فرامرز پیلارام چهار سال بعد، جایی در شمال داشته رانندگی می کرده که سکته می کند. سرش روی فرمان اتومبیل می افتد و بوق می زند. وقتی مردم جمع می شوند، آقای پیلارام پشت فرمان اتومبیلش تمام کرده بوده است. رفته بوده است. لابد هیچ کدام از این مردم هم نمی دانسته اند که این آقا چهار سال قبل ضد انقلاب بوده! این طوری شده که آقای فرامرز پیلارام که نقاش بوده و هنرمند و تاریخ هنر درس می داده، فوت می کند. اول چند دانشجوی پسر به جرم ضد انقلابی بودن، در یکی از کلاس های دانشکده محاکمه اش می کنند، بعد هم از دانشگاه اخراج می شود. چهار سال هم بیکار و سرگردان و پریشان بوده و یک روز هم در شمال سکته می کند. وسط خیابان. همانجا که ما همه هستیم، راه می رویم، فکر می کنیم، و اصلن به فکر این نیستیم که فرامرز پیلارام در چند قدمی مان سکته کرده است. چون فرامرز پیلارام ضد انقلاب، چهار سال کاری نداشته، حتمن پولی هم نداشته، چون نقاشی حرام بوده، هنرمند بودن حرف مفتی بوده است. این طوری می شود که فرامرز پیلارام سکته می کند، بوق می زند و می میرد! چرا؟
ما همه مان قانونیم. قانون گزاریم. مجری قانونیم. قاضی و دادگاهیم. محاکمه می کنیم. محکوم می کنیم. دار می زنیم و خودمان هم کفن و دفن می کنیم و دست هایمان را می شوییم و می رویم دنبال کارهای روزانه مان. من، شما، شاگردهای فرامرز پیلارام، همه ی آنها که در خیابان دور اتومبیل پیلارام ایستاده اند یا راه می روند. تمام آنها که مثل من فرامرز پیلارام را نمی شناسند اما از روی سادگی و بی هیچ غرض و مرضی از فرامرز پیلارام خوششان نمی آید. شاید هم به آقای پیلارام حسودی مان می شود! برای همین هم همه مان آقای پیلارام را محاکمه می کنیم، آثارش را آتش می زنیم، از دانشگاه اخراجش می کنیم تا برود شمال سکته کند، بوق بزند و بمیرد. و ما هم چنان در خیابان ها راه می رویم. زندگی هم می کنیم. پیلارام را هم فراموش می کنیم. زندگی ست دیگر!
چشم ها را می بندم، نیچه و مشداسماعیل و پرویز کلانتری را توی قفسه می گذارم، چراغ را خاموش می کنم و سرم را به بالش تکیه می دهم. در یک خیابان، میان جمعیتی بسیار گیر افتاده ام. خیلی ها صورت ندارند. بعضی ها پیراهنی به تن دارند که رویش نوشته؛ "مرگ بر پیلارام"! از یکی شان می پرسم؛ شما آقای پیلارام را می شناسید؟ می گوید؛ همان ضد انقلابه؟ البته که می شناسم. همه می شناسندش. می پرسم شما از کجا می دانید فرامرز پیلارام ضد انقلاب است؟ می گوید؛ بههه! آقا همه می گویند. مردم که مرض ندارند. حتمن یک چیزی هست که می گویند. می پرسم؛ خود آقای پیلارام چه می گوید؟ می گوید؛ هرچه می خواهد بگوید. مهم نیست. حرف یک ضد انقلاب به چه دردی می خورد؟
چند تا نقاش می شناسم؟ این روزها خیلی ها نقاشی می کنند. پس ضد انقلاب هم هستند. باید محاکمه شوند و از دانشگاه اخراج شوند. من فقط این را می دانم که نقاشانی که من دوستشان ندارم، اصلن تمام کسانی که من دوستشان ندارم، ضد انقلاب اند. باید محاکمه شوند. به من مربوط نیست که بعدش شمال می روند یا جنوب! بوق می زنند یا نمی زنند. مهم این است که من از آنها خوشم نمی آید! پس باید محاکمه شوند، محکوم شوند، و ...!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
نامه ی صد و یازدهم
یک شنبه 7 خرداد 1385
رسول صاحب ویلا، متخصص قلب است و مرضیه تهیه کننده ی برنامه های رادیوست. حسین برادر رسول در کار تجارت و خرید و فروش است و فروغ خانه دار است. حسن چیزی به نام فوق تخصص در امر قلب دارد و سودابه نرس است. سودابه از مگس ها بیزار است، خوابیدن در ایوان و چادر و آلاچیق را خوش ندارد و معتقد است که از میان جمع، تنها شوهرش حسن، خوب و درست رانندگی می کند. احسان سال ها در آمریکا زندگی و تحصیل کرده و هایده هم جایی در آمریکا "استاد" بوده است. دختر سه ساله شان در این دو روزه ی سفر نزد مادر هایده مانده. هایده خانم از صبح پنج شنبه تا عصر جمعه، هر یکی دو ساعت به مادرش تلفن می زند، از خواب و خوراک دخترش می پرسد، مدتی با دخترش حرف می زند و فراموش نمی کند بعد از هر یکی دو جمله حتمن بگوید؛ "هانی، آی لاو یو. فهمیدی؟ آی لاو یو"! جواد دکتر داروساز است و "بانو" یا آن طور که جواد صدایش می کند؛ "مامان"، خانه دار است. هسته ی اصلی این جرگه ی دوستی حسین است که هر پنج شنبه صبح، همراه جواد، حسن و برادرم به کوه می روند. حسین گاهی مسافرتی هم ترتیب می دهد. سال گذشته هم همین گروه را به همین ویلا آورده است. تمامی این دو روزه حسین و فروغ در کار تهیه صبحانه و تدارک نهار و شام اند، خرید می کنند، چای حاضر می کنند و ... بجز مرضیه و هایده که گاه یاری می کنند، بقیه یا می خوریم، یا می خوابیم یا می گوییم و می خندیم و بعضن معضلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جهان را در چند جمله حل و فصل می کنیم. می دانید که، هیچ کس جز ما از کار جهان سر در نمی آورد!
هنوز مزه ی کله پاچه ی مگس ها زیر زبان من است که همسفران بساط نهار را در اتاق بزرگ پهن می کنند. از کوکوی سیب زمینی تا خورش قورمه سبزی و سالاد، همراه نان سنگگ و پنیر و البته خیار و گوجه و ریحانی که از مزرعه سرپوشیده ی حاج آقا آمده، در سفره جا می گیرد. کسی نمی پذیرد که من هنوز از شر کله پاچه ی صبح رها نشده ام. ناچار سر سفره می نشینم و لقمه ای نان و پنیر و ریحان می گیرم و همراه خیاری که هایده خانم پوست کنده، در پستوهای شکم جا می دهم. عجب عطری دارد این ریحان! استکان های چای بعداز نهار هنوز روی فرش است که پاها کم کم دراز می شود و یکی یکی سر روی متکاهای پشتشان می گذارند. یواشکی از حسین می پرسم؛ فکر می کنی پایین این تپه یک تاکسی پیدا می شود که مرا به کاشان ببرد، چند ساعتی آنجا ولو باشم و باز برم گرداند؟ انگار حرف بی حرمتی شنیده، بلند می گوید؛ در این آفتاب؟ مگر می گذارم بروی! بگیر بخواب، هوا که خنک شد خودم می برمت! جماعت که پلک هایشان سنگین شده، یکی یکی زیر لب اظهار نظری می کنند و به ریش من و فکرم در این آفتاب، می خندند.
دوری دیگر به حسرت در اطراف ویلا می زنم. این آلاچیق در دامنه ی این تپه با منظره ی شهر زیر پایش، دل مرا برده است. ساعت سه بعداز ظهر، همراهان یکی یکی از صورت افقی در می آیند. بساط چای فروغ خانم به راه است. برادرم که ظاهرن دلش برای بی تابی من سوخته، حاضر می شود مرا به کاشان ببرد. احسان و هایده خانم هم راهی می شوند. حسین هم که طبق معمول خرید دارد. حسن سفارش بستنی سنتی می دهد و جواد فالوده می خواهد، و البته جملگی پنیر. در راه صحبت از خانه های قدیمی کاشان می شود که در محله ی قدیمی شهر باقی مانده و برای دیدار مسافرین آزاد است. در محله ی قدیمی به زحمت جای پارکی پیدا می شود و ما در کوچه پس کوچه ها ولو می شویم. شگفتا! بارها به کاشان آمده ام، حتی "گلستانه" را هم دیده ام. همانجا که سپهری می گوید؛ "در گلستانه چه بوی علفی می آید ... می نشینم لب جوی، پای در آب، من چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشیار است!" اما هرگز این خانه ها را ندیده بودم. وارد اولین خانه که می شوم، به راستی سبز می شوم، بی آن که پایم در آب باشد. خاطرات کودکی در خانه ی "انصاری"، محو و گردگرفته به سراغم می آیند... آن حیاط گسترده با چنارها و کبوده ها و تابی که یکی از پسر عمه ها میان دو درخت کبوده بسته بود و ... خنکای سایه سار درخت ها در بعداز ظهرهای تابستان، وقتی پدر و عموها هر کدام در هزارتوی خانه ی انصاری در خواب بودند ... اصفهان، پشت "دروازه اشرف"، محله ی "شترگلو"، خیابان "مشیر" ...
در تو در توهای خانه های قدیمی کاشان غرق می شوم. "سه دری" را می بینم و "پنج دری" را و "تالار" را و اندرونی و بیرونی و دالان های سرپوشیده ی کاهگلی خنک و "مهتابی"های گسترده پیش روی اتاق ها، گچ کاری های روی دیوارها و ... چقدر معماری این خانه ها زیباست! "انگار همه جای خانه را از بر می شناسی، قبلن هم دیده بودی؟" هایده خانم است که با لبخندی کنارم ایستاده و شیفتگی ام را می ستاید. از خانه ی انصاری می گویم، گچ بری ها را نشانش می دهم و می گویم؛ می بینی؟ در کناره ی کویر، نقش سروها و گل ها و باغ و باغچه را روی دیوار و سقف می بینی؟ نقش "نداشته ها" را، نقش "آرزوها" را که روی دیوارها نقر شده اند. قالی دستباف کاشان با نقش باغ بهشت هم زیر پایشان بوده و تمامی این ایوان ها و مهتابی ها پر بوده است از کوزه های گل و گیاه. آن چهار باغچه را در وسط حیاط می بینی؟ اینجا هم سرو بوده است و بوته های گل محمدی و لاله عباسی و شمعدانی و اطلسی و... با تعجب می پرسد؛ از کجا می دانی؟ می گویم در خانه ی "انصاری" هم بود. در خانه های دیگر هم. پدر از این گل ها می کاشت. اواخر اسفند باغچه ها پر از گل های رنگ به رنگ می شدند و کویر به رنگ بهشت و بوی نوروز آراسته می شد. "مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید ..."
مست از دیدار خانه های "بروجردی" و "طباطبایی" و ... در محله ی قدیمی کاشان، به ویلا باز می گردیم. حسین و خانمش در کار تدارک شام اند و من هم چنان در حسرت آن آلاچیق که لب پرتگاه تپه نشسته است! بساط جوجه کباب به راه است. باز خوردن است و گپ و گفتگو و خنده تا پاسی از شب که خواب از راه برسد. همراهان از خرخر کردن های جواد در سفرهای قبلی نالان اند. جواد و بانو یک اتاق جداگانه در دامنه ی تپه می گیرند و در تاریکی پله ها گم و گور می شوند. هرکس به اتاقی یا چادری در ایوان و بهارخواب می خزد ... به حسین می گویم اگر من هم خرخر کنم، جایی هست که تنها بخوابم تا آزارم به کسی نرسد؟ دنبال چادری می گردد. می گویم؛ در آن آلاچیق کسی می خوابد؟ با تعجب نگاهم می کند. "شب های کویر را می شناسی؟ خیلی سرد است!" می خندم! من از قطب می آیم، حسین آقا! با احسان و هایده قرار صبح زود را می گذاریم که به دیدار گل چینی و گلابگیری پایین تپه برویم. ساک و ملافه را بر می دارم و به آلاچیق می خزم. تا ساعاتی از نیمه شب گذشته پشت پنجره می نشینم. چراغ های شهر را تماشا می کنم که یکی یکی به تاریکی می پیوندند. به موسیقی ریزش آب در آب نماها همراه با آواز جیرجیرک ها گوش می دهم. انگار در بهار خواب خانه ی "تل عاشقان" در پشه بندی کنار برادرها دراز کشیده باشم ...
***
عکس ها را در سه آلبوم در "تاریکخونه" ببینید!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|
نامه ی صد و دهم
5 شنبه 4 خرداد 1385
هیچ شده چهار و نیم صبح در تهران بیدار شوی، با شتاب ریش بزنی، لباس بپوشی و آماده شوی تا ساعت پنج و نیم یک نفر بیاید دنبالت و بعد، به سرعت براند تا به چند نفر دیگر برسد که بعد از ایستگاه عوارض قم، منتظر ایستاده اند و بعد، ده دوازده نفری از زن و مرد در سه اتومبیل، انگار که شاش داشته باشند، چنان برانند که حدود ساعت 7 صبح در کناره ی شهر قم، در یک قهوه خانه ی نه چندان تمیز و پر مگس، کله پاچه بخورند؟! خوب، این نمایش، پنج شنبه ی هفته ی پیش روی صحنه رفت و نقش آن که صبح زود بیدار می شود هم به عهده ی من بود!
دو سه هفته پیش برادرم گفت یکی از دوستان کوهش بر سر تپه ای در شهر قمصر ویلایی دارد و قرار است گروهی دو روز آخر این هفته مهمانش باشیم. تو می آیی؟ بی آن که صاحبخانه و یاران کوهی اخوی را بشناسم، خدا خواسته دعوت را لبیک گفتم. فصل، فصل گلابگیران است و اگرچه این مراسم را پیش از این دیده باشی، دو روز در قمصر و کاشان بهر رو هم فال است و هم تماشا.
ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح پنج شنبه، هنوز کاملن حاضر نشده بودم که تلفن زنگ زد. اخوی ده دقیقه زودتر آمده و پایین ساختمان منتظر من است. این اولین شگفتی! سوار که می شوم، معلوم می شود بنزین هم ندارد! اما "آزادگان" بسته و از راه دیگری باید وارد اتوبان قم شد و پمپ بنزینی سر راه نیست. می رویم تا یکی پیدا می شود. شلوغ است اما چون بنزین ندارد! متصدی یکی از پمپ ها هم با یک راننده ی معترض دست به یقه شده و کار دعوا چنان بالا گرفته که هیچ راننده ای پشت فرمان نیست، و ما در میانه ی صف به تله افتاده ایم! تا به قوت بوق و فحش و فریاد، از این مهلکه به در آییم، تلفن دستی اخوی پیوسته می زنگد و همراهان می پرسند؛ پس کجایی؟ کی می رسی؟ پمپ بنزین بعدی با وجود شلوغی به خیر می گذرد و با بنزین راه می افتیم. بر سر یک دو راهی اما به اشتباه وارد جاده ی دیگری می شویم و سر از شاه عبدالعظیم در می آوریم! کنار جاده، همه جا یک تابلو به خوبی دیده می شود؛ "حرم مطهر"! ابتدا خیال می کنم منظور "شاه عبدالعظیم" است. معلوم می شود اما که آن طرف تر، نزدیکی های بهشت زهرا، "حرم مطهر"تری هم هست! چیزی نمی گویم اما چون نظرات آن که بغل دست راننده نشسته، معمولن حواس پرت کن و کار خراب کن است. از هر کس سراغ جاده ی قم را می گیریم، به یک طرفی اشاره می کند. مدتی در خیابان ها بالا و پایین می رویم. در یکی از تلفن ها، اخوی به همراهان می گوید؛ شما بروید، ما می رسیم! بالاخره به جاده ی قم می رسیم و اخوی البته می خواهد عقب افتادگی ها را جبران کند. سرعت سنج اتومبیل از 120 می گذرد و گاه تا 160 هم در نوسان است! زبان اخوی هم گرم انتقاد از، و ناسزا به رانندگانی ست که در کمال خونسردی از منتها الیه دست چپ جاده می رانند، بی آن که اجازه دهند کسی سبقت بگیرد. انگار به فلانشان هم نیست که ما باید به کله پاچه برسیم!
باری، پنج دقیقه به هفت، در آستانه ی شهر قم، پیروزمندانه به دو اتومبیل دیگر می رسیم. همین قدر که سلام و احوالی از داخل پنجره ها صورت می گیرد، همگی به طرف "کله پزی" موعود راه می افتند. اما از بد حادثه آن کله پزی "تمیز و خوب" که قولش را داده بودند، "به علت فوت ناگهانی پدر" تعطیل است. چون این همه تلاش نباید بی ثمر بماند، جا نمی زنیم و به کله پزی دیگری می رویم. با دیدن انبوه مگس ها، دو تا از خانم های همراه، در اتومبیل می مانند! چند نفری داخل کله پزی می شوند و من و اخوی و دو نفر دیگر هم در پیاده روی پیش روی دکان، کنار یک مکانیکی، سر یک میز می نشینیم! دیس دیس بناگوش و پاچه از راه می رسد و پنج پنج نان تازه روی میز گذاشته می شود و همراهان همه را فرو می دهند. چکش و آچار و پمپ باد هم کنار گوشمان در کار است. کله پاچه ی گوسفند را همراه کله پاچه ی مگس ها لای نان می گذاریم و می بلعیم. هنگام حرکت معلوم می شود پیش از رسیدن به قمصر، به دیدن یک کارخانه ی شیر پاستوریزه می رویم! حسین آقا، برادر صاحب ویلا که تعجب مرا می بیند، تعریف می کند که صاحب کارخانه مردی ست با چند کلاس سواد قدیمی، اما مدیر و کاردان! در محوطه ی کارخانه اش یک باغ وحش کوچک هم دارد و دیدار ما از کارخانه بهانه ای ست برای دیدار از باغ وحش حاج آقا!
شگفتی های سفر هم چنان ادامه دارد. در اولین نگاه، حاج آقا آدمی ست معمولی که با روی خوش از همه استقبال می کند. وارد محوطه ی "باغ وحش" که می شویم، شگفتی ها یکی بعد از دیگری از آسمان می بارد. در اولین قفس، یک "گربه ی ایرانی" خاکستری (که خدا می داند چه قیمتی دارد) کنار ده پانزده جوجه و یک مرغ دراز کشیده است! به قیافه ی حاج آقا نگاه می کنم که در نهایت آرامش با لبخند می گوید؛ "این گربه پرستار جوجه هاست"! در قفس بعدی یک بز دراز کشیده و یک بچه آهو دور و اطرافش ورجه وورجه می کند! بالای سر قفس بز و آهوبچه، قفس مرغ میناست. حاج آقا به مرغ سلام می کند و مرغ جواب می دهد؛ "سلام. کجایی؟ چیکار می کنی!" حاج آقا می گوید؛ الله. و مرغ ادامه می دهد؛ "محمد، رسول الله". حاج آقا می گوید؛ بخند! و مرغ قاه قاه می خندد. بعد تکه ای از سوره ی حمد را می خواند؛ ... اهدنا الصراط المستقیم...

کنار استخر، چند فلامینگوی صورتی مبهوت به ما نگاه می کنند. لابد آنها هم مثل ما از آنچه در این گرمای کویری می بینند، تعجب کرده اند. یکی دو پلیکان در سایه سار درخت ها، مشغول تمیز کردن پرهای خود هستند. مرغ چاق و چله ای با پاهای پشم آلود(پر آلود؟) در محوطه قدم می زند. حاج آقا می گوید این "مرغ وزنه بردار" است. نگاه که می کنم انگار شبیه "رضازاده" راه می رود! چند سگ کوچولو میان دست و پا وول می خورند. حاج آقا به آن که بزرگ تر است اشاره می کند و می گوید؛ این پسر آن یکی ست. قد و قواره ی سگ دوم به اندازه ی یک سوم سگ اولی ست. در میان تعجب همراهان، یاد آن قزوینی می افتم که از دریچه ی کوچک گیشه ی سینما به خانم چاق بلیت فروش نگاه کرد و انگشت به دهان از رفیقش پرسید؛ این به این بزرگی، چطوری رفته ست اون تو؟ و رفیقش متبخترانه پاسخ داد؛ بابا امروز که نرفته ست. بچه که بوده ست، رفته ست تو، حالا بزرگ شده ست! بعد قفس طوطی های رنگ به رنگ و اندازه به اندازه است. بعد قفس عقاب هاست. پنج تا، به چه بزرگی! یکی از راهنمایان توضیح می دهد که آن عقاب سیاه، روزانه سه ساعت به شکار می رود! یکی از همراهان می پرسد؛ و دوباره به قفس بر می گردد؟ راهنما به لهجه ی کاشی می گوید؛ ها! کجا دارد برود؟

بعد قفس طاووس ها و بعد ...
در انبوهی از بوی فضله ی مرغ و عوعوی سگ و داغی آفتابی که بر سرمان می تابد، بر می گردیم. اینجا با بستنی سنتی تولید کارخانه، از ما پذیرایی می کنند. حاج آقا به یکی از راهنمایان که با لباسی معمولی و دمپایی کنارمان ایستاده، اشاره می کند و می گوید آقای مهندس، کارخانه را به شما نشان می دهد! مهندس با دقت یکایک دستگاه ها و کاربردها و جریان تولیدات را تا بسته بندی و یخچال و ... برایمان توضیح می دهد. به ماشین ها اشاره می کند که همه را خود از روی اصل دانمارکی شان ساخته! حسین آقا زیر گوشم می گوید؛ اول که به کارخانه آمده، به حاج آقا گفته؛ به من پول بده تا خودم دستگاه ها را برایت بسازم. حاج آقا هم دریغ نکرده. حالا آقای مهندس از محل ساختن دستگاه ها و فروش به کارخانه های دیگر، صاحب میلیون ها شده است. حسین آقا با افتخار ادامه می دهد که؛ ولی هرگز این کارخانه و حاج آقا را تنها نگذاشته!
به محوطه باز می گردیم و شگفتی ها هم چنان ادامه دارد! حاج آقا مثل کشورهای سردسیر اسکاندیناوی، در زمین های اطراف کارخانه، مزرعه های سرپوشیده ی گوجه و خیار و سبزیجات درست کرده. خیارها و گوجه های تازه چیده می شوند و مقادیری از آنها به اتومبیل ها منتقل می گردند تا در ویلای قمصر میل شوند. هرکس خیار یا گوجه ای به نیش می کشد. سوار می شویم و همراه ریحان و گوجه و خیار و سبزی و ماست و ... بطرف قمصر می رانیم. پس از طی مسافتی در آستانه ی شهر، از بلوار بلندی که هنوز در دست ساختمان است، از میان انبوه بوته های رز می گذریم، در خیابان اصلی شهر به یک فرعی می پیچیم و بعد سر بالایی تند را تا نوک تپه پیچاپیچ طی می کنیم تا ... به ویلای محل اقامت می رسیم! همین که وارد می شویم، همراهان به خنکاری اتاق بزرگ پناه می برند و یله می شوند. و من، نیم ساعتی همه جا را پله به بالا و پله به پایین، ایوان و تراس و زیرزمین و حوض و آب نما و آلاچیق و گل و درخت و گیاه و ... محوطه ی ویلا در دامنه ی تپه مشرف به شهر را می چرخم. شهر چون کاسه ی سبزی درون دره، در محاصره ی کوه ها، زیر پایم در پایین این تپه دراز کشیده است. اینجا قمصر است! باید از نو به دنیا بیایم و هیچ کاری در هیچ کجای عالم نداشته باشمم تا آنچه از عمر باقی ست را در گوشه ای از این ویلا بسر آورم! شگفتا! بهشت اینجاست! (ناتمام)
***
عکس ها به زودی در "تاریکخونه" ظاهر خواهند شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت   توسط علی ابن عباس
|