یک شنبه 31 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و نهم
با سر پنجه روی پله ی سوم، سر پا نشسته، سر زانوهایش را به تیزی پله ی دوم تکیه داده و سنتورش را روی پله ی اول، کف پیاده رو گذاشته است. لباسی نسبتن تر و تمیز به تن دارد و سر و صورتش شانه خورده و مرتب است. چنان روی سنتور خم شده که مضراب ها تا نزدیک بینی اش بالا می روند و روی سیم های سنتور کهنه فرود می آیند. با تمامی تن، گرم نواختن تصنیفی قدیمی ست که خود با صدای "فالش" همراهی می کند؛ "عقربه ی زلف کجت، زلف کجت، تا قمر قرینه ...".
تصنیف که تمام می شود، بی آن که مستقیم نگاهم کند، می پرسد؛ آقا! برای کجا عکس می گیرید؟ می گویم؛ برای خودم! "برای خودت؟". جوابم را تکرار می کند و می پرسد؛ چی به من می رسد؟ می گویم؛ چه باید برسد؟
همان طور که سر پا کنار بساطش می نشینم، ابتدا نامش را می گوید و بعد، در چند جمله تعریف می کند که پدرش همین چند وقت پیش فوت کرده،(از سرطان؟) و کلی بدهی بجا گذاشته که حالا "مهدی" ناچار است همه را بپردازد. اضافه بر این خرج خود، مادر و خواهر بیمارش نیز بر شانه ی او سنگینی می کند!
باید این قصه ی کم و بیش تکراری را که از زبان بسیاری شنیده ام، باور کنم؟ مهدی سیگاری روشن می کند، میان لب ها می گذارد و مضراب ها را دوباره به دست می گیرد. می گویم؛ این طور که سر پنجه نشسته ای، خسته می شوی. به دیواره ی پلکان اشاره می کند و می گوید؛ این مانع می شود که باد بساطم را پر و پخش کند. بساطش چیزی نیست که باد ملایم ببرد اما اسکناس های خوردی که کنار سنتورش گذاشته اند! می پرسد؛ عکس های من به چه دردت می خورد؟ می گویم؛ شاید بتوانم داستان زندگی ات را جایی بنویسم. شاید چهل پنجاه نفری دستی به کمک به سویت دراز کنند، شاید...! "آقا مهدی" شماره ی تلفنش را می دهد و همین طور که مضراب ها را برای نواختن سنتور آماده نگه می دارد، می گوید؛ اگر سوال بیشتری داری، تلفن کن تا قصه ام را به تمامی برایت تعریف کنم. دو ضربه روی سنتور می زند اما انگاری ترديد رهايش نمی کند. همین که من سر پا می ایستم، می گوید؛ اینجا هم کرایه نشینیم. تا آخر همین ماه باید اسباب کشی کنیم. تنها تا آخر ماه در این تلفن هستم!
تمام راه از "میلاد نور" تا خانه به چیزهایی فکر می کنم که دوست دارم در مورد "آقامهدی" بنویسم. شب اما در کار دیگری می گذرد و صبح می شود، باز هم صبح و شبی دیگر می آید و می رود و صبح ها و شب هایی دیگر. دیشب که از مرکز خرید "سپهر" بیرون می آمدم، صدای سنتور آشنایی شنیدم. جوانی کف پیاده رو نشسته بود و همراه یک تصنیف قدیمی با خود و با نوای ساز، می خواند؛ "ای الهه ی ناز، با دل من بساز، که ...". روی یک تکه کاغذ مقوایی که به سنتور تکیه داده، نوشته؛ برای تامین مخارج یک خانواده "ناچار" به این کار است! کدام کار؟ مگر سنتور زدن در خیابان کار زشتی ست؟ مدتی ایستاده نگاهش می کنم. همان آقامهدی ست. از "میلاد نور" تا "سپهر" تنها یک هفته گذشته است. آقامهدی اما انگاری چند سال پیرتر شده است. اصلن پیر شده است. دوباره متن روی مقوا را می خوانم. نه از بدهکاری های پدر از دست رفته چیزی نوشته است، نه از خواهر بیمار و نه از مادری که باید اداره اش کند! مگر باید این همه را می نوشت؟
قدم زنان تا خانه می آیم. چند بار خوانده یا شنیده ام که دختری یا پسری به یک عمل قلب نیاز دارد و پولی ندارد. کودکی سرطانی نیازمند دارویی ست تا از مرگ نجات پیدا کند. مادری بیوه که ناچار است مخارج خانواده را با کلفتی به دست آورد، مردی زن مرده که دو کودک نوجوان گرسنه دارد که باید به مدرسه بروند، وووو! چه اندازه می توانم قصه ی مهدی را باور کنم؟ چند نفر دیگر داستان آقامهدی را باور خواهند کرد؟ چرا همه جای این قصه ها لبالب از بدهکاری و بیماری و عجز و ناتوانی ست؟ به راستی باید باور کنم که اسم این جوان پیر شده ای که کف پیاده رو، پیش روی سنتورش ولو شده، "مهدی" ست؟ در چند دقیقه ای که ایستاده ام و دست های این جوان را تماشا می کنم که با مضراب ها روی سنتور می کوبد، کسانی می روند، می آیند و کسانی هستند که بی ذره ای از این همه فکر که هفته ی پیش، امشب یا شب ها و روزهای دیگر در ذهن من می گذرند، دستی در جیب یا کیف می کنند و بی دغدغه ی خیال، وجیزه ای کنار سنتور مهدی می گذارند، بی آن که حتی نامش را بپرسند و از زندگی اش پرس و جو کنند، و بعد، در گفته هایش تردید داشته باشند و در ذهن خود محاکمه اش کنند!
خانمی اسکناسی به کودکش می دهد تا کنار سنتور مهدی بگذارد. بعد دست کودک را می گیرد و از پله های "سپهر" بالا می رود، بی آن که شاید صدای سنتور مهدی را شنیده باشد! نوجوانی کنار پیاده رو می ایستد، سنتور زدن مهدی را تماشا می کند، و شاید با خود می گوید؛ کاش او هم سنتور یا سازی دیگر می نواخت. پیر مردی می ایستد، نگاه می کند، در ثانیه هایی طولانی دست در جیب می کند، اسکناسی در می آورد، نزدیک چشمش می برد، و بعد، با تانی اسکناس را کنار سنتور مهدی می گذارد و آرام به راه خود می رود. بعد از چند قدم لحظه ای می ایستد، رو می گرداند، مهدی و بعد مرا نگاه می کند، لبخندی می زند و دوباره با قدم های آرام دور می شود. شاید ادامه ی تصنیف را با خود و با خاطره ای از سال هایی دور، زمزمه می کند؛ "گرررر، دل من نیاسود، از گناه تو بود، بیا تا ز سر، گنهت گذرم. هاها، هاهاهاها، ... ".
برای سنتور است یا مهدی؟ برای آهنگی ست که مهدی می نوازد یا بخاطر آن چند کلامی که به راست یا به دروغ روی تکه کارتن نوشته شده؟ این همه چندان مهم نیست، انگاری. چرا که هرکس و به هر دلیل، وقتی اسکناسی کنار سنتور مهدی می گذارد رضایت خاطری در نگاهش می درخشد و کنار لبانش می نشیند. رضایت خاطری که در این ناهار بازار نارضایتی، چه آسان و چه ارزان خریده است! آیا مهدی هم در انتهای روز خوشنود است؟ کاش داستان مهدی را به تمامی می دانستم، تا می دانستم آنچه روی آن تکه کارتن کنار سنتور نوشته شده تا چه اندازه حقیقت دارد! سه شنبه 26 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و هشتم
در هفته ای که گذشت، فرصت هایی دست داد تا از دو افسوس بازمانده از سفر پیش، خلاص شوم. فرصت اول، دیدار محمد (الوند) بود که در سفر گذشته ردش را گم کرده بودم. هفته ی پیش ابتدا چشمم به پیامش روشن شد و بعد از یکی دو روز، صدایش را از پشت تلفن شنیدم. در پنج شش ساعتی که با هم بودیم، در گمان ها و تصوراتم با واقعیت آنچه که محمد بود، تنها یک اشتباه بزرگ داشتم. می پنداشتم محمد جوانی ست کم حرف و شرموک. با چنین آدم هایی همیشه مشکل داری. مدام در جهان ذهن و واقعیت می گردی تا بهانه ای، موضوعی، چیزی پیدا کنی برای صحبت، که بگویی یا بپرسی. بعد موضوع را با آب و تاب مطرح می کنی و می پنداری که تا زمانی دراز، حرفی، حرف هایی برای گفتن هست. مخاطب کم حرف و شرموک اما با یک "نه" یا "آری" یا یک لبخند تایید یا تکذیب، در انتهای شوق و ذوقت یک نقطه می گذارد و تو خسته، مانده و مایوس، ناچاری به دنبال حرفی تازه بگردی و از سر سطر شروع کنی تا سکوت سنگین را به شکلی از میان برداری. و بالاخره بعد از چند تلاش، خسته می مانی که چه بگویم تا گفتگو کش پیدا کند و ... چرا که با حرف است که همدیگر را بهتر می شناسیم!
خوشبختانه اما محمد برای هر مطلبی حرفی داشت و در این حرف زدن ها فرصت کافی به من می داد تا نگاهش کنم و مثلن ببینم که گاه حجب و شرمش را هم پشت حرف زدن پنهان می کند. صداقت محمد را می شود در سطر سطر نوشته های هر از گاهش در وبلاگ دید و خواند. صراحت و سر راست بودنش اما چندان در وبلاگ به چشم نمی آید.
از میدان ولی عصر تا ایرانشهر و محل "خانه ی هنرمندان" پیاده در گپ و گفتگو رفتیم، انگار که چند ثانیه گذشت. اینجا به راستی با صفاست! پیش روی فضای سبز پارک، در ایوانک رستوران "خانه ی هنرمندان" به "ماء الشعیر" نشستیم. آفتاب کم کم می رفت، یا تازه رفته بود که "آفتاب پرست" به جمع دو نفری مان پیوست. با همان لبخند آرام و چشمان کنجکاو که شب عروسی "سعید" دیده بودمش. اینجا هم یکی دو ساعت کوتاه نشست، بی آن که رخصت کلامی پیدا کند، جز یکی دو جمله که انگاری آن هم نا تمام ماند! وقتی خداحافظی کرد، تازه دریافتم که حتی حالش را هم آن گونه که باید نپرسیده ام. "از مه برآمد و در مه فرو شد"!
با محمد اما گفتگو تا انتهای شب از رفتن نماند، جاری بود، مثل زمان به سرعت برق و باد، از هر جا و هرچه و هرکس. از پیش "چشم خدا"، کار زیبای "مشد اسمال" گذشتیم. و بعد، گاه قدم زنان از خیابان ها، با چاشنی مزه ی گس گازوئیل، گاه فشرده در تاکسی کرایه همراه با گرما و بوی ترش عرق تن، و در انتها در خنکای "رستوران خشنود"، در تقاطع "پارک وی"(چمران؟!) – پهلوی(ولی عصر!). وقتی محمد پیشنهاد "خشنود" داد، یاد شب های دور افتادم که گاه به "خوشنود" ختم می شد و گاه از اینجا آغاز می شد. هر وقت هوس یکی از بهترین جوجه کباب ها یا کباب چنجه های آن زمان را داشتیم، طبقه ی دوم "خشنود" یکی از دو انتخاب ما بود. و یاد یکی از همان شب ها که در طبقه ی دوم "خشنود"، تنها جمع چهار نفری ما بود و یک جمع سه نفری دیگر بر سر میزی دیگر که یکی شان زنده یاد "محمودی خوانساری" بود! همان صدای مخملی "گل ها"! ... و نیم ساعتی بعد، دو میز ما یکی شده بود و بساطی گسترده از خوردنی و نوشیدنی و ... ... و حالا پس از آن سال ها، "خشنود" بودم با محمد! گپ و گفتگویمان به هرجا رفت، آنقدر که صورت حسابمان را نطلبیده روی میز گذاشتند. محمد گفت؛ این یعنی که تا چند لحظه ی دیگر عذرمان را می خواهند. پس که پیش از آن که بلندمان کنند، برخاستیم!
باری، فرصت دوم هفته ی گذشته را بار دیگر "نرگس" خاتون "هزار و یک روزنه" فراهم کرد. "نمایشگاه کتاب" بر پا بود و خبرها و پیغام ها از چهارسوی جزیره می رسید که کی می آید، کی نمی آید. ظاهرن بسیاری از قرار و مدارهای سالیانه هم به بهانه ی نمایشگاه کتاب گذاشته می شود. چه بهانه ای بهتر و شیرین تر از این که دو دلداده در تنگنای ممنوعیت عشق، و در غیاب گزمه و عمله ی حکومتی، در ازدحام کتاب و کتابخوان، گوشه ای بنشینند و فارغ البال گپی بزنند!
نرگس خاتون مرکزیت شیرین گوشه ای از شهرک وبلاگ نویسان است. برای بسیاری از دور و اطراف این جزیره، اگر با هیچ کس از اهالی این شهرک ارتباطی ندارند، "هزار و یک روزنه" نام آشنایی ست، و چه با مسما، نه؟ ده صبح چهارشنبه جمعی "به کوشش" نرگس همراه با "سورپریز"های متعدد گرد آمدند. در این جمع، غیر از نرگس و سمیرا که تهران نشین اند، "دنیا" از لاهیجان می آمد و "بی بی" از مسجد سلیمان و "شادی" از اهواز و "میثم" از مشهد و... خیلی ها همدیگر را ندیده بودند. من اما از میان این جمع که گاه دوباره و چند باره می دیدم، تنها "میثم"(یرقان – خمول) را ندیده بودم. در سفر گذشته تلفنی تماس داشتیم و بعدها از طریق ئی میل، و گاهی هم عکس و ویدئو کلیپ های غیر مجاز محصول کارگاه خودش را برایم می فرستاد! این بار اما در دو تلفن مژده داد که برای نمایشگاه کتاب به تهران می آید.
با طنز شیرین میثم در نوشته هایش اگر آشنا باشی، می توانی ندیده نگاه تیزش را حدس بزنی. این که این نگاه "سبز" است اما، چیزی ست که با حدس و گمان به سراغت نمی آید. باید او را ببینی تا دریابی این تیزی و حاضر جوابی پشت آن صورت همیشه باز و چشمان سبز همیشه مراقب، چقدر نمایان است. در چهار ساعتی که با جمع بودم و در نمایشگاه ماندم، آن فرصت گپ و گفتگوی تنها که در گوشه و کنار این سرزمین با دیگران داشتم، با میثم دست نداد. این هم یک افسوس دیگر! با این همه گردش در غرفه های نمایشگاه کتاب و بودن با جمع هفت هشت نفری، موهبتی بود که سوای همت یکایک همراهان، مدیون برنامه ریزی نرگس بودم. و کشف تازه ی این دیدار، این که نرگس خاتون هم در طنز و حاضر جوابی شناگر قابلی ست، مگر این که آب نبیند!
گرما سخت سوزان بود و جمعیت زیاد و سرگردان. کتاب البته برای خیلی از آمدگان بهانه بود. نظمی اگر در جایی بود، از پیش برنامه ریزی نشده بود که خود در طی روز به وجود می آمد! نقشه ی نمایشگاه را می شد به سادگی به دست آوری. با این نقشه اما نمی توانستی سراغ غرفه ی کتابفروشی خاصی بروی! هیچ باجه ی اطلاع رسانی هم نمی توانست یاری ات کند تا بدون اتلاف وقت به غرفه ی مورد نظر برسی. باید سالن ها را یکی یکی طی می کردی و بر روی صفحه ی بلندی که پیش روی هر سالن آویخته بودند، دنبال گمشده بگردی. بعد هم وارد سالن شوی و از پیش روی صدها انتشاراتی مجاز با نام های عربی بگذری تا به غرفه ی مورد نظر برسی. مثلن "نشر مرکز" در میان کوهی از انتشارات "مجاز" در یک سالن قرار داشت! باید از انتشارات "امام علی" تا انتشارات "حسن عسگری" و "ثارالله" و چه و چه بگذری تا به نشر مرکز برسی. همین طور برای رسیدن به "نشر نی" یا "نشر چشمه". باید از پیش روی صدها کتاب از زندگی نامه ی ائمه اطهار و شهدای دفاع مقدس گرفته تا مفاتیح و دعا و رساله می گذشتی تا به کتابی برسی که دردی از تو دوا کند!
غرفه ی مطبوعات اما پر بدک نبود. اینجا کنار ده ها روزنامه و مجله ی "مجاز"، غرفه ی "گفتگو" و "هفت" و "شرق" و "چلچراغ" ... هم بود، بی آن که سرگردان شوی. در تمام این پهنه ی بزرگ با نزدیک به دو هزار ناشر وطنی و حدود هزار ناشر غیر وطنی، سالن ها و غرفه های متعدد و فضای نسبتن سبز و زیبا، دریغ از جایی که لحظه ای بنشینی و چای و قهوه ای بنوشی و خستگی در کنی و دوباره به راه بیافتی!
روی چمن ها نشستیم، گرد هم، ساندویچ هایی که هشتاد در صدش نان خمیر است را کل زدیم و گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم. این همه را نرگس نوشته است. این را هم بگویم که شادی و دنیا هم برای اولین بار یکدیگر را می دیدند. نیم ساعتی از دیدارشان نگذشته بود که "دنیا" در برابر "شادی" لب فروبست! "بی بی" اما هم چنان کم حرف مانده بود...
تا نمایشگاه بیستم، به امید دیدار!
***
چشم خدا" اثر "مشد اسمال" را در"" تاریکخونه" ببینید.پنج شنبه 21 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و هفتم
رشت از لاهیجان دور نیست. "ستیغ" در رشت زندگی می کند. سرهنگ "دنیا" قرار دیدار گذاشته است. نه! تعیین کرده است! همین طور که با "پراید"ش از لابلای اتومبیل ها می گذرد، تلفنی در مورد ساعت و محل قرار با ستیغ صحبت می کند. اینطور معلوم می شود که ستیغ همین دیروز بینی اش را عمل کرده! از دست این سرهنگ "دنیا"! خواب صبح جمعه ی سعید را بر هم زده و حالا دارد برای عصر جمعه ی ستیغ هم برنامه ریزی می کند. تلفن را می گیرم و به ستیغ می گویم؛ اصلن خوش آیند نیست که با حال ناخوش از خانه بیرون بیایی. می گوید؛ هیچ ایرادی نیست، خودم هم به این دیدار شایقم. به راستی هم! دیدار از گیلان، دیدن "دنیا" و "گیلیران" بی دیدار "ستیغ"، چیزی کم دارد. می گوید؛ هتل کادوس! می پرسم این دیگر چه جور اسمی ست؟ فکر می کنم مطابق مد این روزها یا باید یک اسم محلی باشد یا یک اسم "اصیل ایرانی" که کسی مثلن در کنج کتابی در خانه ای یافته است. می گوید؛ رشتی نیست، ولی نمی دانم چه معنی می دهد! شاید نام دختر زردشت بوده است، یا سرداری ایرانی که در مقابل "عرب ها" قیام کرده است! یا محلی که سرداری گیلانی در مقابل ارتش روس ها مقاومت کرده و کشته شده است، یا چیزی شبیه به اینها ... شاید هم "کادوس" نام کاروانسرایی در جاده ی ابریشم بوده است، یا جنگلی از جنگل های "میرزا کوچک خان"، چه می دانم!
تمام راه به صندلی چسبیده ام. راننده ای که سعید سفارشی فرستاده است، مرا مثل برق و بلا به رشت می رساند. هتل کادوس را با دردسر پیدا می کنیم. هتلی ست بزرگ با تریایی آبرومند که "قهوه فرانسه" هم دارد! نه مثل خیلی هتل ها و تریاها که به جای قهوه، نسکافه به خوردت می دهند. ستیغ با دوستش از راه می رسد. بلند بالا دختری با برچسبی روی بینی! از دور با تردید نگاهم می کند. زبانم می چرخد که به بینی اش اشاره کنم و بگویم؛ "امه انه گیمی مرغانه، شوما انه چی گیدی؟" از شوخی پیش از سلام اما می پرهیزم. اشاره می کنم که اشتباه نگرفته، خودم هستم. ستیغ خانم اضافه بر بلندی بالا، زیبارویی ست با دوچشم به عمق دنیا! می پرسم چقدر از بینی ات را بریدند! به مکافات می خندد و می گوید؛ به خدا بزرگ نبود، یک کمی برآمدگی داشت، فقط! می گویم؛ خوب! ما که "پیش از عمل" ندیده بودیم! یک ساعت و نیم برای هزاران گپ و گفتگو که با "سه تیغ" دختری داری، بی اندازه کم است. تمام مدت حرف می زنم و ستیغ به آره و نه جوابم می دهد. بیچاره ستیغ، بیچاره دوستش که حتی یک کلمه هم نگفت! فرصت نکرد که بگوید! مبهوت و حیران از پرگویی های من، تمام مدت ساکت نگاهم می کرد و لبخند می زد. انگاری تمام حرف های نزده در لاهیجان، پشت زبانم در ترافیک مانده باشند، همه را در تریای هتل کادوس در رشت خالی می کنم تا با گلویی خلوت به لاهیجان بازگردم. لابد وقتی خداحافظی کرده ام، ستیغ و دوستش نفس راحتی کشیده اند. درست مثل معلم کلاس دوم ابتدایی که عصر از مدرسه به خانه می رود!
نگران راننده ام و بازگشت از رشت، آن هم در تاریکی شب! سخت امیدوارم زنده به لاهیجان برسم! خوشبختانه جاده شلوغ است و راننده نمی تواند با "پراید"ش پرواز کند. وقتی به اتاقم می رسم، سعید تلفن می زند که مامان شام درست کرده، خانواده منتظرند! می گویم؛ خداوندگارا، شام؟ آن هم ساعت 9 شب؟ چنین قراری نداشتیم. سعید اما زیر بار قرار و مدار نمی رود. گفته است که بعد از رشت منتظر من است، پس سرهنگ منتظر است. من اما می خواهم در لاهیجان شب گردی کنم، سعیدجان. در خیابان ها قدم بزنم. به شوق دیدن آب در شب، به اطراف دریاچه بروم. می گوید؛ یک ساعت دیگر منتظر من است. قول نمی دهم و راه می افتم.
خیابان اصلی و چند خیابان فرعی را قدم می زنم. اینجا هم مثل "گلستان" و "میلاد نور" در تهران، مثل "کیان پارس" در اهواز، مثل "چهارباغ" و "دروازه شیراز" در اصفهان، مثل ... محل رژه ی دختران و پسران جوان است. دوتا دوتا، یا سه تا سه تا در حرکت اند. ساندویچی ها و بوتیک ها پر اند از جوان ها و خانواده ها. به اطراف دریاچه که بر می گردم، یک طرف همه جا بساط دست فروشان پهن است. در گوشه ای دیگر زنی تنور و وسایل را پهن کرده و نان تازه می پزد. تلفن زنگ می زند. سرهنگ سعید است؛ "شام حاضر است و خانواده منتظرند". چانه می زنم تا معذرتم را بپذیرد. می گویم؛ حتی اگر شام خور هم باشم، ساعت ده شب دیگر خیلی دیر است. سرهنگ سعید اما باور نمی کند. می گویم؛ دوست داری مثل مجسمه ی بودا تا صبح در رختخواب بنشینم؟ بالاخره می پذیرد که از اتاقش، پایگاهش و از کامپیوترش جدا شود. به مهمانسرا می آید. نیم ساعتی بیشتر اما نمی ماند. فردا می فهمم که سرهنگ "دنیا" سفارش کرده که تا دوازده شب بیشتر نمان! لاهیجان شهر "سرهنگ" هاست!
باید "دنیا" را با نگاه روشنش و دنیایی صفا دیده باشی. باید سعید (گلیلیران) را با گردنی استوار از غرور بر تنی سرشار از مهربانی همراه با صدایی ملایم از نزدیک تجربه کرده باشی و "ستیغ" را، اگرچه با بینی بسته و تنی خسته از عمل، در فرصت کوتاه نوشیدن یک قهوه و یک گپ دراز، با نیم خنده هایش تماشا کنی، تا بفهمی بعد از دو روز سفر به لاهیجان و رشت، چگونه باز، دوباره و چند باره از مهربانی این سرزمین سرشارم...
... مگر می شود دو روز سبز و خرم از دیدار را با همه ی زیبایی هایش در یک نامه شرح دهم؟ شاید بهتر باشد برای دو روز لذت دیدار از شمال و شمالی ها، برای دو روزی که چون برق و بلا در شعف دیدار دنیا، سعید و ستیغ گذشت، بگویم؛ "شیمی جانه قوربان! شیمی دس درد نکنه"!
تبصره ۱ - اين را هم بگويم که "دنیا" بد رانندگی نمی کند. تند می راند!
تبصره ۲ ـ اين طور که معلوم ميشه من در يک منطقه ی خودمختار (کادوس) «ستيغ خانوم» را ملاقات کرده ام!!
سه شنبه 19 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و ششم
لاهیجان در گیلان است. گیلان در ایران است. ایران در دنیاست. لاهیجان مثل "دنیا" سبز است و مثل "گیل- ایران" نجیب و محجوب است. در کنار مهمانسراي جهانگردي لاهيجان یک دریاچه قرار دارد. دریاچه ی کنار مهمانسرا زیباست. کنار دریاچه یک صخره – کوه هست. از روی این صخره – کوه آبشاری به پایین می لغزد. صبح زود در اطراف دریاچه خلوت است. برخی از مردم لاهیجان دور دریاچه می دوند. برخی پیاده روی می کنند. روی دریاچه را مه گرفته است. هوای لاهیجان ملایم است. در لاهیجان می شود "دنیا" را دید. نام کوچک "گیلیران" سعید است. "دنیا" با سعید آشناست. سعید هم "دنیا" را می شناسد. "دنیا" مثل "شادی" می ریسد، می بافد، می دوزد، می پوشد و می خندد و حرف می زند. سعید اما نگاه می کند، لبخند می زند و بسیار کم حرف می زند. در لاهیجان "دنیا" حق سعید را خورده است!
در طول دو روز، سه ساعت "دنیا" را دیده ام. هر ساعت یک جمله من گفته ام و هزار جمله از "دنیا" شنیده ام! در آب تنی زیر آبشار کلام و خنده و انرژی که از "دنیا" فرو می بارد، تنها فرصت دارم فکر کنم چند نفر از این نسلی که دیده ام در سن و سال خودشان زندگی می کنند! بسیاری از این بیست و چند ساله ها در این جزیره رفتاری چهل و چند ساله دارند و گاه، پند می دهند، موعظه می کنند، انگار به یک جست، از روی نوجوانی و جوانی به میانسالی پریده اند! بعضی از این بیست و چند ساله ها چنان با حسرت از کودکی شان حرف می زنند که انگاری هزار سال زیسته باشند! "دنیا" اما بیست و چند سال بیشتر ندارد. مثل "شادی" شاد است، مثل "امیر" و "حسین" و "مهرنوش" ... پر تکاپوست و مانند "حسن" و "بی بی" و ... ساده است.
از لاهیجان به چهارمحال بختیاری، از لاهیجان به اصفهان، از لاهیجان به خوزستان، از لاهیجان به تهران، "دنیا" تلفن زده و پرسیده کی می آیید! سعید "گلیلیران" هم نوشته؛ چه کنیم تا سری هم به لاهیجان بزنی! باران مهربانی "شمال"، شوق دیدار را در من بیدار می کند. هوس سفر با اتوبوس دارم. سفر 5 ساعته از تهران به لاهیجان اما این هوس را در من می میراند. اگرچه جاده و شهرهای سر راه، از تهران تا رشت و لاهیجان دیدنی های بسیار دارد، با این همه سر زانوهایم درد گرفته و فیلم احمقانه ای که درست بالای سر من از تلویزیون پخش می شود و...، بدتر از همه راننده است که از ترمینال تهران تا ترمینال لاهیجان پیوسته قر می زند و از زمین و زمان ایراد می گیرد. راننده های دیگر را "ماشین رون" می نامد. به پاسگاه، به جاده، به شاگرد راننده، به مردم، به مسافر، به قهوه چی، به روزگار و به پرنده و چرنده و خزنده ایراد می گیرد، حکم می دهد و راه و روش زندگی به جهان صادر می کند. پیوسته می گوید؛ "سیستم من اینجوریه"! همین بغل ماشین را خاموش می کنم، می روم آن طرف جاده، سوار می شوم و می روم خانه می خوابم! برای "مسافر" و "شرکت" تره خرد نمي كنم. "سیستم من اینجوریه"!
هرچه شاگرد راننده می پرسد؛ آخر چرا؟ از دست ما دلخوری، یا چه؟ می گوید؛ می گویم که بدانی! "سیستم من اینجوریه"! می گوید؛ "من بخاطر دو کیلو تریاک خودم را "تو هچل" نمی اندازم. بگو یک تن، بگو دو تن! حالا حاضرم معامله کنم. "سیستم من اینجوریه"! آرزو می کند "از شر مسافر راحت شود". مسافرینی که تا لحظه ی آخر یک کلام در مورد این همه قر زدن و ایراد گرفتن، شکایتی نکرده اند! به بغل دستي ام مي گويم؛ چقدر اين مرد به كارش عشق مي ورزد! چقدر از زندگي لذت مي برد! بيچاره زن و فرزندش!
"دنیا" در مهمانسرای جهانگردی برایم اتاق رزرو کرده. گفته اند تا ساعت هشت، و گرنه اتاق را به کس دیگری می دهیم. و "دنیا" این "خالی بندی" معمول هتلی ها را باور کرده. یک ربع به هشت مانده می رسیم. "دنیا" در ترمینال منتظر است. همین قدر که داخل "پراید"ش می نشینم، راه می افتد و موتور سیکلت وار از وسط ماشین ها و سواره رو و پیاده رو می گذرد تا قبل از هشت به هتل برسیم... به "دنیا" نمی گویم که در طول اقامت دو روزه ام، مهمانسرا بجز من تنها سه مسافر دیگر داشته است!
صبح که بیدار می شوم، در اولین نگاهم از پنجره، دریاچه را می بینم و صخره - کوه کنارش و آبشاری را که از شکم صخره جاری ست. شعفی در رگ هایم جاری می شود. ریش نتراشیده، یک موز به نیش می کشم، دوربین را بر می دارم و به کناره ی دریاچه می خزم. کسانی دور دریاچه می دوند. برخی ها تند تند پیاده روی می کنند. حتی زن های چادری با مقنعه و چادر سیاه بلند، و زن و مردهایی که سنی بیش از شصت دارند، چاق و لاغر... این روحیه ی سلامت جویی باید در این سال ها معمول شده باشد. وگرنه پیش از این همان انگشت شمار مردمی هم که در کناره ی آب یا پارک می دویدند، باعث تعجب و خنده ی مردم می شدند. آبشار مصنوعی که بر بدنه ی صخره – کوه کناره ی دریاچه درست کرده اند، به زیبایی کناره ی پارک افزوده است. این زیبایی را اما یک تابلوی زشت 4 در 3 متری تبلیغاتی پوشانده است؛ "کلوچه ی شیرین"! ساعتی در اطراف دریاچه می چرخم تا شهر کم کم از خواب صبح جمعه بیدار می شود.
به مهمانسرا که باز می گردم، تلفن زنگ می زند و صدایی آرامی سلام می کند و احوال می پرسد. چند ساعتی که با با سعید "گیلیران" باشی به حیرت می افتی که این وبلاگ نویس پر شر و شور، چه رفتار آرام و گفتار متینی دارد و خنده کمتر از صورتش محو می شود. سعید هم مثل خیلی از هم سن و سالانش، شب ها تا سپیده ی صبح با کامپیوترش شب زنده داری می کند و بیدار کردن او در این ساعت روز، باید کار سرهنگ "دنیا" باشد. ساعت یازده صبح، جوانی بلند بالا و باریک با لبخندی شکفته بر چهره، در حیاط مهمانسرا از تاکسی پیاده می شود. همراه سعید به "بام سبز" می رویم. تپه کوه بلندی مشرف به شهر. بر بلندی تپه – کوه ها سیم نقاله ای کشیده اند. هوس می کنم از بالای کابینت، سبزی لاهیجان را تماشا کنم. سعید می گوید؛ به کار "اینها" اعتباری نیست! با تعجب نگاهش می کنم. می خندد و می گوید؛ باور کنید خطرناک است! سعید می خواهد به خانه و اتاقش بازگردد. بی تاب است. مردی پیر، با موی و ابروی سفید، بر بام سبز لاهیجان بر نیمکتی نشسته و فلوت می نوازد...
همراه سرهنگ سعید گیلیران به پایگاهش می رویم. یک تخت، یک میز و یک کامپیوتر و چند کتاب در اتاقی دو در سه! ساعتی به گپ و گفتگوی شیرین می گذرد. از لاي در اتاق، پيوسته چاي، ميوه، گز و انواع و اقسام خوردني وارد مي شود. روي ميز و روي رختخواب سعيد پر از خوردني و آشاميدني ست. وقتي عازم رفتنم، سعید با تعجب نگاهم می کند كه؛ "مادر نهار درست کرده"! کسی به من نگفته یا از من نپرسیده که نهار میهمانم. سنت اما یادم هست. مگر می شود میهمانی ساعت یازده صبح بیاید و بی نهار از خانه برود؟ لا والله!. این از کفر ابلیس هم بدتر است.
گرد میز نهار، مادر هست و پدر، برادر و خواهری کوچک تر از سعید و دوست برادر یا برادر – دوست! سفره رنگین است، غذا خوشمزه است، از من اما نپرس که چه بود و چه خوردم! چرا كه هنوز دقایقی نگذشته، خانواده مرا می بلعد، در خود هضم می کند، تکه ای از گپ و گفتگوی خانواده می شوم، بخشی از حرف ها و شوخی های جمعی که بی حضور من هم سال ها بر سر این میز و در این اتاق جاری بوده است. مثل ماری پوست می اندازم و در صمیمیت گفتار و رفتار، از غربت مهمانیت تهی می شوم. سعید می خواهد بمانم. "دنیا" اما بیرون در منتظر است! (بقيه دارد)
تصاوير را در تاريکخونه ببينيد. شنبه 16 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و پنجم
در همان گردش اول در خیابان های اصلی خرمشهر، چهره ی آبله گون شهر از نگاهت مخفی نمی ماند. ساختمان های نیم سوخته و نیمه ویران بسیارند که آثار گلوله های توپ و تفنگ بر بشنه ی در و دیوارشان نشسته است. از کنار اسکله ی قدیمی می گذریم. یکی دو لنج ویران و یک کشتی پیر بازمانده از سفر، در کناره ی شط لمیده اند، انگار سگان پیر خسته ای که به ریسمانی به خاک شهر بسته شده اند تا بدانی که روزگاری بر این آب، و در این بخش شهر، چه غوغایی بوده است. از انگلیس تا صدام، اولین رد پای تجاوز بیگانه به ایران اینجا و در این محله بر خاک نشسته است!
در میانه ی شهر، بازار میوه در کسالت بعدازظهر، برای خواب قیلوله ی میوه فروشان آماده می شود. سراغ بازار را می گیریم. به بازارچه ی تازه تاسیسی راهنمایی مان می کنند. دکان ها پر اند از اجناس لوکس و پلاستیک و لباس های رنگارنگ از نایلون و پلی یستر و... ده قدم نرفته، به فرشید می گویم؛ برگردیم، این "بی زار" است، "با زار" نیست. مرکز شهر در گرمای شدید اوایل بعدازظهر، هنوز شلوغ است اما مغازه ها به سنت همیشگی در حال بستن اند. حتی در زمستان ها کمتر به یاد دارم دکانی در خوزستان در ساعات بعدازظهر باز بوده باشد. تب و تاب کسب و بازار و حرکت در شهر، از حدود یک بعداز ظهر تا ساعت 5 تقریبن به صفر می رسد و باز از 5 بعدازظهر که هرم گرما فروکش می کند، هیابانگ زندگی و مردم فضای شهر را کم کم پر می کند، کوچه و خیابان شهر جان می گیرد و بانگ زندگی تا پاسی بلند از شب هم چنان ادامه دارد. میلم می کشد به یاد شب های روشن و داغ که نرمه بادهایی از شط، سر و تن تفته از گرمای روز را نوازش می داد، تا دیروقت اینجا می ماندم. آنچه می بینم اما به رفتن و نماندن تشویقم می کند.
فرشید از گرما و راه و گردش در این سوی خوزستان خسته و کلافه است. برای نهار به خنکای رستورانی پناه می بریم. جوانی بیست و چند ساله به تلفن ها جواب می دهد، سفارش می گیرد، میزها را تمیز و مرتب می کند و غذای آماده را سر میز می آورد و... دنبال فرصتی می گردم تا این "همه کاره" را به گفتگو بکشانم. با افسوس سر تکان می دهد و می گوید؛ نیمی از مردم شهر دیگر به خرابه ها باز نگشتند. سراغ بازار و مسجد جامع را می گیرم و راه می افتیم. پیش روی مسجد، میدانی تازه با مغازه هایی در دو طرف آن ساخته اند. این آجرنماهای دروغین و مصنوعی که همه جای این خاک، به نمادی از "معماری سنتی" تبدیل شده، کفرم را در می آورد. یکی دو مغازه هم در دیواره ی مسجد، کنار در ورودی جاسازی شده اند! از بازار قدیم جز تکه ای از مسیر و برخی کوچه ها، چیزی نمانده. برخی از کاسبکارها دکان های ویران شده را خود دوباره با آجر و سیمان و خشت و گل، بی نقشه و با روبناهایی متفاوت و ناشکیل، بازسازی کرده اند و به وزاریاتی به کسب و کار بازگشته اند. دکاندارانی که برای چرت بعدازظهر به خانه نرفته اند، در خنکای سایه بان های پارچه ای دراز کشیده اند. "صفا" هم در سایه روشنی های "بازار صفا" چرت می زند. هیچ نشانه ای از حجره ها و بازرگانان و صادرات و واردات، در این ویرانه ها باقی نمانده است. دور از خرمشهر، ده ها اسکله ی غیر مجاز در کار واردات قاچاق از چین و ترکیه و تایوان و امارات و ... اند و صادرات پنهانی بنزین وارداتی! دوری نصفه نیمه می زنیم و به خیابان های خلوت و داغ "محمره" بر می گردیم تا از جاده ی قدیم به طرف "ناصریه" برانیم.
نه! آنچه در این نیمروز دیدم آبادان و خرمشهر نبود. شهرهایی هستند، عروسانی که از شب زفافشان سال ها گذشته و حالا همچون زنان میان سال چند شکم زاییده، در آشپزخانه و گرد خانه تن به تقدیر و تحقیر سپرده، در کار گل اند، آن سان که مصیبت های زندگی شوق بند انداختن و وسمه و سرخاب را از آنان گرفته است. عروسان پارسالی بی آن که دل و حوصله ی آرایش و پیرایش داشته باشند، در غیاب رونق و زیبایی و هیاهوی جوانی، به رخوت در گوشه ای افتاده اند، با خاطراتی لبالب از افسوس از طراوت و شوق و شر و شور جوانی ... شاید در خواب قیلوله تا مگر در خنکای نرمه بادهای عصرانه، از خواب قیلوله بیدار شوند و به زندگی باز گردند!
بار دیگر به شب و اهواز و کارون باز می گردم. باز هم "دردونه" هست و "دستمال سفید"! شادی دو روزی ست تلاش می کند جلسه ی دیداری با وبلاگ نویسان اهوازی داشته باشیم. تلفن چند تا را ندارد و یکی دو تن در شهر نیستند و محلی که قرار است دور هم بنشینیم، ... گفته اند اگر تعداد بیش از 5 نفر باشد، باید از "اداره ی اماکن عمومی" مجوز داشته باشید. با شوقی که شادی برای برگزاری این دیدار دارد، جرات نمی کنم بگویم؛ فراموش کن! گفتم؛ مبادا جایی حرف از دور هم نشستن "وبلاگ نویس" ها بزنید که این یعنی "گرک یوسف ندریده و دهن آلوده" قرار ساعت 9 صبح فرداست و شادی هنوز هم نمی داند چه کسانی خبر دارند و چه کسانی بی خبر مانده اند، و...
صبح چهارشنبه زودتر از ساعت مقرر در محل حاضر می شود تا آنها را که نه به چهره، بلکه به نام وبلاگی شان می شناسد، از دست ندهد. ساعتی بعد تعریف می کند که هنوز روی صندلی ننشسته، متصدی یا دربان هتل به سراغش می رود و می گوید؛ تریا تعطیل است! شادی می خندد و تعریف می کند چطوری از هتل بیرونش کرده اند! همراه شادی و "چرخدنده" در کناره ی کارون در سایه به انتظار بقیه می مانیم. با این امید که به اشتباه من نیافتی که "چرخدنده"، نه یک پسر چهارشانه، که یک دخترخانم دانشجوست. با دیدن هر دختر و پسری در اطراف، به گمان این که وبلاگ نویسی ست که دنبال آدرس محل دیدار می گردد، "چرخدنده" به شکارشان می رود.
نیم ساعتی از وقت گذشته، بالاخره به یک تریای نزدیک می رویم. حالا بنیامین نویسنده ی وبلاگ oma هم به جمعمان پیوسته است. به تریا که می رسیم، ارغوان (دستمال سفید) هم از راه می رسد. معلوم می شود بی بی خواب مانده و رویا "هویت" به دلیل امتحان، نتوانسته به جمع بپیوندد. میان وبلاگ نویسان اهوازی گفتگوی گرمی در می گیرد. در درون جوانان شور و غوغایی ست و من با هر کلامی که رد و بدل می شود، به دنبال ریشه های آرزو و خیال های نهفته در پس این اشتیاق ها می گردم.
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است!
***
تصاوير را در تاريکخونه ببينيد!نامه ی صد و چهارم
سه شنبه 12 اردی بهشت 1385
سال های جوانی پدر در "محمره" و "ناصریه" طی شده بود. آن روزگاران بسیاری از اصفهانی ها برای کار و کاسبی و درآمد بهتر به خوزستان مهاجرت می کردند. اغلب تجار اصفهانی و بعضن شیرازی های تاجر مقیم اصفهان، دفاتری در "ناصریه" و "محمره" داشتند. پدر هم عامل دفتر یکی از همین تجار اصفهانی در "ناصریه" بوده بود و کار ترخیص کالاهای صادراتی و وارداتی این بازرگان مشهور اصفهانی در بنادر جنوب به عهده ی او بود. هنوز جوان بود که دامنه ی جنگ، ناخواسته به ایران کشیده شد و بنادر جنوب یکسره به دست انگلیسی ها افتاد. پدر به اصفهان بازگشت و در دفتر همان تاجر منشی شد. جنگ و اشغال به درازا کشید و پدر در اصفهان ازدواج کرد و ماندگار شد و تا آخر عمر را در کار منشی گری در بازار گذراند.
در سال های کودکی و نوجوانی ما، حکایت های پدر بیشتر از ایام کار و سفرش در خوزستان بود. این شد که تصاویر "ناصریه" (اهواز بعدی) و کارون، "بندر محمره" (خرمشهر بعدی) که دورانی دراز بزرگ ترین بندر واردات و صادرات کالا به ایران بود، همراه با ازدحام باراندازها و کارگران و ماموران گمرک و لنج های بار و کالا و بلم ها و کشتی ها و گشتی ها و دزدان و قاچاقچیان در حوالی بندر، آبادان و مسجد سلیمان و شرکت نفت و کارگزاران بیگانه و بالاخره "صالح آباد" (اندیمشک بعدی) و هندوانه های معروفش، شوش و شوشتر و مسجد سلیمان و "دزپیل" (آن گونه که پدر به لهجه ی خود دزفولی ها تلفط می کرد) و تصاویر دیگر شهرها و دهکده ها و مکان های خوزستان، پیش از آن که پایم به این خطه برسد، در ذهن من رنگ و روی قرصی داشت. انگار می دانستم حجره ی پدر کجای بازار محمره بوده و حجره ی بازرگانان دیگر تا چه فاصله از آن، بازار را پر می کرده است. تصاویر خیابان ها تا کناره ی شط، دکه ها و کافه ها و مسجد و میخانه ی شهر، محله های فقیر نشین و اعیان نشین و ... به تصاویر شهرهای هزار و یک شب می مانست. چیزهایی که بیشتر خوانده و شنیده بودم تا دیده باشم.
هنوز نوجوان بودم که خواهر به خانه ی بخت رفت. شوهرش از مهندسین شاغل در شرکت نفت و مقیم آبادان بود. این شد که حیطه ی سفرهای نوروزی و تابستانی من که پیش از این به شیراز، جایی که دایی ام دانشجو و بعدها انترن و رزیدنت بیمارستان نمازی بود، و تهران که محل زندگی اغلب عموها و عمه ها بود، و مشهد، از صدقه ی سر زیارت های مادر، کم کم به خطه ی خوزستان هم کشیده شد و اهواز و آبادان و خرمشهر و بعدها هفت تپه و شوش و اندیمشک و دزفول و ... به فهرست سفرهای سرزمینی ام افزوده گشت. همین جا و در همان سال ها بود که تصاویر هزار و یک شبی خوزستان و ساحل شط در ذهنم با صدای "ام کلثوم" و "عبدالوهاب" و "فریدالاطرش" کامل تر شد. چرا که در آن سال ها هر جای خوزستان که پیچ رادیو را می چرخاندی، صدای رادیوهای کشورهای همسایه با قدرتی بیشتر از "رادیو ایران" به گوش می رسید. خوب است چند بار جاده های بین خرمشهر و اهواز تا اندیمشک و دزفول را با صدای "ام کلثوم" و "عبدالوهاب" طی کرده باشم! "عبدالوهااااب، یا ذی المرااااد ..."
آن سال ها خاطرات اصفهان و قم و مشهد در یک سوی غمبار و گردگرفته ی ذهن ما قرار داشت و در سوی بهشت گونه و سراسر شاد ذهنمان، شب های رنگارنک و پر جنب و جوش و باز و پر هیاهوی تهران و خوزستان می چمید. حرف از سفر به قم و مشهد که می شد چندان برق شادی در دلم نمی جهید، مگر بعداز سفری به خراسان که طوس و نیشابور و سبزه وار و فردوسی و خیام و عطار و کمال الملک و ... را زیارت کردم. با این همه یاد شب های چراغانی و شاد و پر هیاهوی تهران و اهواز و خرمشهر برقی در نگاه، لبخندی بر لب و شعفی در دل هایمان می انداخت.
در نیمه ی اول زندگی ام که در این جزیره طی شده، بعد از اصفهان و تهران، در خوزستان و کردستان و سیستان و بلوچستان هم کار کرده ام و هم اقامت داشته ام. وقتی بعد از 22 سال، دوباره به زیارت "وطن" آمدم، اين سه استان در صدر برنامه ی دیدارهایم بودند. دوستان و آشنایان اما هر بار که آمده ام، غمگنانه گفته اند که "از این سفرها دستمایه ای جز دلگیری و اندوه با خود نخواهی برد". کردستان و بلوچستان هم چنان جزو برنامه های دیدارهای آینده باقی می مانند، و خوزستان به یمن آشنایانی چون بی بی و شادی، این بار به واقعیت پیوست.
یازده صبح به آبادان می رسیم. از نخل های زنده و پر طراوت خبری نیست. در اطراف برخی خیابان ها و یکی دو محله، نخل های گردگرفته و بیماری که بر جای مانده بودند، به معلولین جنگی می مانند که گوشه های خیابان ها، گاه بی دست و پا و با چوب زیر بغل، ماتمزده به عبور و مرور می نگرند. در گردشی گرد شهر، اینجا و آنجا به مجموعه ی خانه های شرکتی بر می خورم. اینجا هم دیوارها و درهای فلزی در غیاب حصارهای شمشادین گرد خانه ها، بالا رفته اند. در حیرت از این همه تغییر، که ویرانی و درهم ریختگی بر جای شسته رفتگی شهر نشسته، به سختی نام محله ها را برای فرشید بازگو می کنم. از یکی دو رهگذر سراغ مرکز شهر را می گیریم؛ کسی نمی داند از چه می پرسم. مردی به انتظار تاکسی کنار خیابان ایستاده، در چهره ی آفتاب سوخته اش شصت سالی خط و خال دارد. می گوید؛ من هم همانجا می روم، اگر سوارم کنی، نشانت می دهم.
سوار که می شود، می پرسد؛ آبادان را از کجا می شناسم، چه سال هایی این طرف ها بوده ام، سنم چیست، کارم چه بوده و حالا کجایم و ... گفتم برادر! قرار است من از تو سوال کنم، آن هم در این فرصت کوتاه، پیش از این که پیاده شوی. بگو "بریم" کجاست، بر سر "سه گوش بریم" چه آمده، از "باوارده" و احمدآباد بگو، باشگاه شرکت نفت کجا رفته، چرا در آبادان بوی نفت نمی آید ووو. آن وقت گشتیم، گرد شهر، و محله ها را یکی یکی نشانمان داد، خانه های شرکتی بودند، اما گم شده در حصارها. اینجا و آنجا بر سر ویرانه ای از گذشته مسجد و منبری روییده. امان از این مساجد تازه که بیشتر به ساختمانی از "لگو" می مانند! در خیابان شلوغ شهر، به اندازه ی یک نسکافه و یک پیپ در قهوه خانه ای می نشیتیم. وقتی قدم زنان خیابان را تا انتها می رویم، جایی آشنا چشمم به درختان بیم آهن می افتد که بر سرشان پوششی از آجر است. ساختمانی نیمه تمام، شاید یک پاساژ یا مرکز خرید. می مانم، می ایستم، نگاه می کنم، به فرشید که می بیند سرخوردگی جای شوق دیدار دیروزی ام نشسته، می گویم؛ بر اين خاک سوخته زمانی "سینما رکس" ايستاده بود، بوده ...
شاید ظهر گرم، زمان خوشی برای دیدار آبادان نیست. از بلوار بیست کیلومتری قدیمی که آبادان را به خرمشهر وصل می کرد، از کنار نخل های مچاله و سبزی های گردگرفته ی کچل شده، از خستگی و پیری بلوار که بر جای سرزندگی و طراوت و تمیزی سابق نشسته، از چین و چروک های چهره ی شهر که خبر از نبودن یک مشاطه ی دلسوز می دهد، می گذریم تا به بندر "محمره" برسیم. "خرم شهر"، چه نام با مسمایی!پنج شنبه 7 اردی بهشت 1385
نامه ی صد و سوم
در آخرین ساعات دیروز، برنامه را کمی پس و پیش کردیم و به جای آبادان و خرمشهر، قرار بر این شد که امروز به مسجد سلیمان برویم. دیروز "بی بی" راه و بیراه زنگ زده و نگران، از سفر پرسیده و از راحتی هتل، از این که با فرشید راحتم، آیا همه چیز خوب پیش می رود، از خوزستان خوشم آمده ... و البته به مسجد سلیمان هم دعوتم کرده است. فرشید هم تمام دیروز، راه و بیراه از هوای مسجد سلیمان گفته و از مردمش تعریف کرده... وقتی می گویم فردا به مسجد سلیمان می رویم، بنظر می رسد فرشید بال و پر در آورده. امروز صبح هم چند دقیقه ای زودتر سر قرار آمده، در طول راه هم تلفنی با یکی دو دوست صحبت می کند و مژده می دهد که یکی دو ساعت دیگر می بیندشان. قرار است پیش از رسیدن به شهر، بی بی را خبر کنیم پون می خواهد در دیدار از شهر همراهمان باشد. اما اینجا تلفن های همراه هم هر وقت مایل باشند پیام شما را می رسانند. گاهی هم هرگز. گاه اتفاق می افتد که پیامت دیر از خودت به مقصد می رسد! فرشید تصمیم می گیرد پیش از یافتن بی بی، از "اولین چاه نقت در خاورمیانه" دیدن کنیم. "چاه شماره ی یک"!
از زمانی که اولین قرارداد کشف و حفاری نفت با نام نحس "ویلیام ناکس دارسی" بسته شد، درست 99 سال می گذرد. این آغاز حفاری چاه شماره 1 مسجد سلیمان است که یک دو سال بعد به نفت رسید. این دکل ده دوازده متری و موتوری که پیش روی چاه قرار دارد، از ابتدایی ترین وسایل استخراج در صنعت نفت بوده. وقتی دوربین را بالا می برم، دربان که پشت در بسته، روی صندلی نشسته و پاهایش را به شکم دیوار تکیه داده، با رخوت از جا بلند می شود، در را باز می کند، به خیابان می آید و می گوید؛ "عکس گرفتن ممنوع است"! یا به قول راننده ای که دیروز مرا از فرودگاه می آورد، "ممنون" است! من که از اولین تکان خوردن های آقا دریافته ام که موضوع از چه قرار است، تا بیاید حرفی بزند دو سه عکسی می گیرم، از چاه، از چاه با تابلوی سر در، و از آقای دربان پیش روی در... می پرسم چرا جایی روی در نمی نویسید؟ می گوید؛ نوشته بودیم، افتاده! می گویم این پاه که دیگر از کار افتاده، چرا "عکس گرفتن ممنون" است؟ مگر هنوز نفت دارد؟ آقای دربان هیچ کدام را نمی داند. همین قدر می داند که قدغن است و باید برویم "main office" اجازه بگیریم. ویرم گرفته بپرسم "مین آفیس" یعنی چه! مگر قرار نیست مرگ بر آمریکا و انگلیس باشد، اخوی؟ سوال من به غیرت فرشید هم برخورده. می گوید؛ هنوز هفتاد درصد نفت در این چاه هست! گفتم پس شاید از این می ترسند جاسوس ها از "چاه شماره ی یک" عکس بگیرند و برای بوش بفرستند، نه؟
فرشید موفق می شود با بی بی تماس بگیرد. وقتی جلوی در خانه پیاده می شویم و فرشید زنگ را فشار می دهد، از دیدار بی بی و خانواده هزار تصور دارم. در که باز می شود اما و تا سه ساعت دیگر که با خانواده در آستانه ی همین در خداحافظی می کنیم، تمامی آن تصاویر، یکی بعد از دیگری فرو می ریزند و به خاک می افتند! بی بی با لباسی ساده و بی روسری در را باز می کند. تمامی صورتش را لبخندی پوشانده. هنوز تعجبم از دیدار بی بی در این هیبت فروکش نکرده که خواهر و مادرش هم به حیاط می آیند. انگاری که سال ها مرا می شناخته اند، گرم، مهربان و صمیمی دست می دهند، خوش آمد می گویند. بی بی نه آن دختر ساکت دو روز پیش، که شوخ و سرزنده و گرم است. از کنار باغچه ای پر از گیاه و گل، سرزنده و شاداب می گذریم. بی بی می گوید این باغچه ی مامان است. به طراوت گل و برگ که نگاه می کنم نمی دانم اجازه دارم بگویم؛ باغچه هزار حکایت از شادابی و گرمی باغبان دارد. و خانه لبریز از گرمی و مهربانی ست. و باز، یاد آن سال ها و گرمای مردم خوزستان به سراغم می آید. اگر انقلاب و هشت سال جنگ، خوزستان را ویران کرد و برای مردم آوارگی و مرگ و مصیبت به همراه داشت، این همه اما ذره ای از مهربانی و گرمای خوزستانی ها نکاسته است.
از حیاط که وارد ساختمان می شویم، خنکای کولر تفاوت فاحش درجه حرارت با بیرون را به یادم می آورد. هنوز در شیرین زبانی های بی بی و خواهرش، شوخی هایشان با فرشید که از اقوام است، غرقم که مادر با لیوان شربت خنک می آید. وقتی شربت را لاجرعه سر کشیدم، تفتگی تن را به خنکای آن آرامش دادم و لیوان را روی میز گذاشتم، پنداشتم ولع من از چشم تیز صابخانه ها پنهان نماند. همینقدر که استراحتی کردیم، همراه بی بی و خواهرش به دیدار شهر و ویرانه های آتشکده ی سرمسجد رفتیم. بر سر راه از روی پل های ساخته شده توسط شرکت "دارسی" گذشتیم که خراب و ویران افتاده و بستر نهر زیر پل ها که از زباله انباشته شده است. هنگام نهار "ظهراب"، پدر بی بی تعریف می کند که از انبوهی زباله به مسوولین شهر گلایه کرده است. از "بنگله"ها (خانه های شرکتی) آن زمان شرکت نفت، تقریبن هیچ نشانه ی ظاهری باقی نگذاشته اند. در بسیاری از جاها حصارهای شمشادی را برداشته اند و خانه ها را با دیوار و درهای بزرگ آهنی، به پشت حصار برده اند. گاه نمای ظاهری بنگله ها را هم تغییر داده اند تا از یک شکلی بارز خانه های سازمانی شرکت نفت دارسی، بکاهند. احتمالن بیشتر تغییراتی که داده اند، نه از روی نیاز ساکنین تازه که تنها برای دهن کجی به تاریخ است. شاید هرجای دیگر بود، این خانه ها را به نشانه ی اولین نشانه های استعمار و استثمار دوران جدید، بصورت موزه با همان شکل و شمایل نگه می داشتند. نمی دانم، شاید هم نه!
وقتی بعد از دیدار شهر، به خانه باز می گردیم، پدر و برادرهای دوقلوی بی بی هم از راه می رسند، همان گونه که خواهر و مادرش، انگار که مرا پیش از این بارها دیده باشند، از همان لحظات اول گرم گفتگو می شوند. این طور می فهمم که پدر هر ظهر به خانه نمی آید، و همین بیشتر شرمنده ام می کند. "ظهراب" خان اهل فرهنگ و ادب است. واژه نامه ای هم از گویش های بختیاری جمع آوری کرده که بسیار روشمند، از آوانگاری و پیوست و توضیح کارشناسانه برخوردار است. یک نسخه از این واژه نامه ی ارزشمند را هم به من هدیه می دهند.
وقتی فرشید که به بهانه ی حمام کردن، به دیدار دوست و آشنا رفته، باز می گردد، ساعتی زیر خنکای کولر به گپ و گفتگو و خنده با جمع خانواده ی بی بی می گذرانیم، و راهی دیدار یکی دیگر از آثار کهنه اما ویران در اطراف مسجد سلیمان می رویم.
"برنشانده" هم چون "آتشکده ی سر مسجد" به حال خود رها شده است. شکل معماری و نشانه های باقیمانده مانند پلکان سنگی در هر دو جا، شباهت بسیار به معماری تخت جمشید و مشهد مرغاب دارد. اینجا اما سنگ ها به حال خود رها شده اند. در "سرمسجد" آثار شمع های سوخته بر دیواره های باقی مانده از آتشکده بر سر تپه، نشان می دهد که مردم خوش باور آزادند تا به نذر، بر این دیواره ها شمع روشن کنند! "برنشانده" به اعتبار دور بودن از شهر، از این هم غریب تر است. در اینجا کوچی های بومی از سنگ های چند هزار ساله برای برپا کردن چادر ها استفاده می کنند. سنگ ها آرام آرام از حصارها دور می شوند و مثل ریگ های بیابان به گوشه و کناری می افتند!
و مردم، این سنگ های قیمتی، اما نه قدیمی، در این شهرهای دور افتاده، بر روی منابع سرشار این زمین ثروتمند، غریب و تنها رها شده اند. چه "بی بی" ها که در درون این حصارهای کوچک، زیر سقف های کوتاه، در حسرت فضایی باز و میدانی فراخ برای تاخت و تاز و شکوفایی استعدادهایشان، ساکت و مبهوت مانده اند. این همه از لحظه ی خداحافظی که خانواده در چارچوب در کنار هم ایستاده اند، با من است. و تا شب و بازگشت به کناره ی کارون با من می ماند.
خداحافظ مسجد سلیمان. سلام بی بی! "تنها برای تو می نویسم، بی بی باران"
***
