تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

چهارشنبه 30 فروردین 1385

نامه ی صد و یکم

در میان جمعیت کمی که دور و بر سالن انتظار ایستاده اند، چشم می گردانم تا دو دوست نادیده را به حدس و گمان پیدا کنم. این که دیدارهای این سال ها از هر شهر و روستای ایران، تصاویر دیدارها و اقامت های گذشته ام را در هم بریزد، البته طبیعی ست و همیشه انتظارش را داشته ام. با این همه اما هنوز هم وقتی به شهری تازه پا می گذارم، نمی دانم چرا در اولین نگاه ها هم چنان انتظار دارم شاهد فضایی از هر نظر بسته تر و متعصبانه تر از فضای اجتماعی تهران باشم. مشهد و کرمان شاید تنها شهرهایی باشند که این تصویر ذهنی را در من نشکسته اند. نگاه و درک مردم و فضای اجتماعی در شهرها و حتی مناطق روستایی دیگر اما گاه در حد شگفت آوری این قاعده را در ذهن به هم ریخته اند.

آخرین سفرم به خوزستان به 32 سال پیش باز می گردد. با وجودی که از نوشته ها و مکالمات تلفنی این روزها با "بی بی" و "شادی" خوب می دانم که این هر دو نیز مثل خیلی های دیگر، بیش از سن و موقعیتشان می دانند و درک می کنند، به دلیل شرایط انتظار دارم در فرودگاه اهواز با دو دختر چادر به سر یا مقنعه پوش روبرو شوم. دو دختر روسری به سر ساده پوش در انتهای سالن گرم گفتگویند. یکی شان، آن که کوچولوست، دسته گلی در دست دارد. می دانم که اولین قرار ملاقات و دیدارشان همین جا و چند لحظه پیش بوده. دوست داشتم مدتی در گوشه ای بایستم و رفتار این دو تازه یافته را از دور تماشا کنم. نگاهشان حین صحبت به دور و بر بود. لابد آنها هم دنبال کسی می گشتند با اسم و رسم من اما با ظاهری متفاوت تر از آنچه من هستم. چرا که مرا در چند قدمی نمی شناختند. می خندم و می گویم؛ هی! شما دو نفر منتظر کسی هستید؟ لحظه ای متعجب نگاهم می کنند و هر دو می خندند. بی بی می گوید؛ شما از ما زرنگ تر بودید. شادی دسته گل را به دستم می دهد و می گوید؛ از جانب ما دو نفر! و از همان ثانیه سر صحبتش باز می شود. شاد می گوید، شاد می خندد، تند و پیگیر حرف می زند، دست هایش را تکان می دهد، ... بی بی اما کم حرف و خجول از کناره می آید. از سالن که پا به محوطه ی خارجی فرودگاه می گذاریم، آفتاب گرم ظهر خوزستان، مثل گرمای خوزستانی ها در انتظار ماست. 

هتلی دیگر و رییس و مرئوس و خدمه ای دیگر که لب هایشان از خنده و مهربانی تهی ست. لب هایی که در طی چهار روز اقامت هم چنان بسته و بی لبخند می مانند. هیچ جا هیچ کس صبح بخیر یا روز بخیری نمی گوید. اگر صدها بار سلام کنی، زیر لبی پاسخ می دهند. هیچ کس اما سلامت نمی کند. در خوزستان گرم هم از ترفندهای مردمداری و جلب مشتری و مهمان خبری نیست. در محل کسب و کار، هرجا که باشد، حتی در رستوران و هتل که جای خوش آمد و پذیرایی ست، از این همه تعارف و زبان بازی که در کوچه و خیابان جاری ست، خبری نیست.

در نیم ساعتی که در لابی هتل نشسته ایم، از همه چیز و همه جا حرف می زنیم، کوتاه و گذرا. کم کم صحبت کردن "بی بی" هم گل کرده، اگرچه نه مانند "باران" که از زبان شادی جاری ست! نگاهشان می کنم و باز دو اشتغال همیشگی ام، جامعه شناسی و قصه گویی در ذهنم کنار هم قرار می گیرند. در یکی بنا به خصلت علم، با خط کش و گونیا به بررسی علت ها و معلول ها می پردازی و در دیگری بنا به خصلت ادبیات و هنر، معلول ها تعریف می شوند تا مخاطب خود علت ها را جستجو کند و بیابد. آب سردی به صورت می زنم و همراه بی بی و شادی به خیابان های بعدازظهر گرم اهواز باز می گردیم. از هوای بهشتی فروردین ماه خوزستان خبری نیست. 

بی بی همیشه نگران با یکی از آشنایان ترتیب اتومبیلی را داده تا این چند روزه مرا به اطراف ببرد. می بینم که سعی دارد همه چیز مرتب باشد؛ "راننده تا شب به اهواز می آید و با شما تماس می گیرد". نیم ساعتی گرد شهر نگشته ایم که بی بی به امید دیدار، خداحافظی می کند تا امشب به مسجد سلیمان باز گردد. حالا من مانده ام و شادی کوچولو و شهر گرم و خلوت بعدازظهر. در بمباران تعریف های شادی از همه چیز و همه جا، آفتاب و گرما را فراموش کرده ام. ساعتی می رویم تا جایی در کناره ی کارون در تریای هتلی در سایه بنشینیم و من اولین قهوه ام را در اهواز، در هیات نسکافه ای سفارش می دهم. شادی از پدر و مادر و خانواده و درس و دانشکده و دوستان و علاقه اش به فیزیک می گوید. از نامه هایی که برایم نوشته و نامه هایی که برایش نوشته ام. از دوستان نیکش، از "دستمال سفید" می گوید که در بیمارستان انترن است، همین روزها از دانشکده ی پزشکی فارغ التحصیل می شود و حالا در راه است تا به زودی به جمع ما بپیوندد. و من هم چنان متحیرم که این همه شادی و انرژی در این گرمای بی پیر، کجای جثه ی کوچک شادی جا گرفته است.

خانم دکتر محجوب، مغرور، کم حرف و سخت به خود متکی از راه می رسد. تنها چهار سال از شادی بزرگ تر است، اما چنان مادرانه نگاهش می کند، که انگاری سی سال از او بزرگ ترست، آنقدر که هنگام عبور از عرض خیابان دستش را می گیرد و بالاخره ساعتی از غروب گذشته، نگران به خانه رسیدن شادی و اضطراب خانواده است. آنقدر که شادی به خانه زنگ می زند و می گوید؛ با "دستمال سفید" است! انگار که خانه و خانواده ی شادی با شنیدن نام دستمال سفید، از اضطراب تهی می شوند. لابد بسیاری خانواده ها در این شهر همین که بدانند دخترشان با این خانم دکتر کوچولوست، از هر گزندی دور است. خانم دکتر مادر بچه های خواهرش، مادر همه ی بچه های شهر، مادر همه ی مردم شهر است. انگاری همه ی مردمی که می شناسد، مراجعین بیمارستان اند که به مهربانی و همدردی او نیازمندند.

خنکای شب کم کم روی شهر سایه می اندازد که به کناره ی کارون می رسیم. هرم گرمای روز شکسته و بر لب کارون، شب های اهواز و تمامی سال های گشت و زندگی در خوزستان پیش چشمم می آیند و می روند. لب کارون، آغاسی، چه گلبارون، ...

ساعت نه شب تمامی پارک کناره ی کارون سرشار از سر و صدای بازی کودکان و اختلاط های خانواده هاست. و در گوشه و کنار پارک، زوج های عاشق دست در دست، سرشار از اشتیاق چسبیده به هم، انگار که در آب شط غوطه می خورند. خوزستان گرم و زنده ی آن سال ها زیر این روسری ها و مانتوهای مزاحم، هم چنان در موازات کارون جاری ست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 5شنبه 24 فروردین 1385

نامه ی صدم

نرگس خانم 1001 روزنه با هزار و یک وبلاگ نویس ایرانی آشناست. از روزی که خبر شد این طرف ها هستم، عزمش را جزم کرده بود تا ترتیب یک دیدار با وبلاگ نویسان آشنا را بدهد. تلاشی که نرگس برای هم آهنگی این برنامه کرد، به راستی ستودنی ست. این دیدار بالاخره روز جمعه 18 فروردین صورت گرفت و با وجود پیگیری مداوم نرگس، عده ای به دلیل روز جمعه بودن و گرفتاری های متعدد دیگر، بهرحال نتوانستند در این گردهم آیی شرکت کنند. با وجود این روز جمعه برایم یک روز به یاد ماندنی ست.  حضور خدابیامرز که برای این دیدار خود را از تبریز به تهران رسانده بود، و امیر "تلخ مثل عسل" که من دو روز پیش از آن ملاقاتی شیرین با او داشتم، سمیرای "قصه ی من" و حسین "شب نويس" از ویژگی های این جمع بود.

اغلب حاضرین برای اولین بار یکدیگر را ملاقات می کردند. من تنها حسین و نرگس را ندیده بودم که هر دو سخت باعث شگفتی ام شدند. دیدن نرگس خانم یکی از سورپریزهای بزرگ جمعه بود که در همان چند ساعت به قدرت برنامه ریزی و بسیاری از استعدادهای دیگرش پی بردم. این را هم دریافتم که بسیاری از توانایی ها و استعدادهای وبلاگ نویسان هرگز در نوشته هاشان جلوه نمی کند و تنها باید از نزدیک تجربه شان کرد. از آن جمله دیدار با امیر و البته حسین که هرگز وبلاگش را هم نخوانده بودم، و شوخ طبعی و طنزی که در بیان و رفتار این هر دو هست که ملاقاتشان غنیمتی بود. 

شگفتی دیگر دیدار جمعه، تجربه ی سعید حاتمی بود در بعدی کاملن متفاوت با آنچه پیشتر دیده و در وبلاگش خوانده بودم. سعید حاتمی روز جمعه با آدمی که سال گذشته در تهران ملاقات کرده بودم و از مطالب وبلاگش می شناختم، تومنی هفت صنار تفاوت داشت. علیرغم شسته رفتگی و متانتی که در وبلاگش از خود نشان می دهد، و متفاوت از آنچه پیش از این می شناختم، سعید حاتمی روز جمعه یک لات درست و حسابی بود که تا ساعتی بعد از آن که همه ی ما غذامان را خورده بودیم، هم چنان می خورد!

جالب تر آن که امشب عروسی سعیدخان است و بخشی از اراذل و اوباش وبلاگ نویس هم جمع اند. روز جمعه همه ی ما را به عروسی اش دعوت کرد. سوای اشتیاقی که دارم تا چهره ی تازه ی سعید را در لباس عروسی تماشا کنم و بسیاری از وبلاگ نویسان دیگر را هم در این مراسم ببینم، و از آن جمله یک جشن عروسی در تهران را هم تجربه کنم، به ویژه حسین را که قول داده است با لباس دکولته اش در این محفل شرکت کند، یکی از دلایل مهمی که وادارم می کند امشب، حتی اگر شده یک ساعتی به این محفل انس بروم، این است که برخلاف معمول فرهنگی که همه به داماد، بخاطر افتادن در کوزه و آغاز بدبختی و غیره، تسلیت می گویند، می خواهم در فرصتی این وصلت میمون را به عروس خانم تبریک و تسلیت بگویم! به این دلیل که کمتر عروسی می شناسم که دامادش در این سن و سال، با وجود داشتن فکری روشن، دیدی وسیع و استعدادی شگرف در بروز متانت و ادب، این همه استعداد لاتی و پر خوری هم داشته باشد. امیدوارم نرگس عکس کباب خوردن و پیاز گاز زدن این جوان به ظاهر مودب و متین را در رستوران نوید، در وبلاگش چاپ کند تا بسیاری مثل من، تصویر پنهان این تازه داماد لات مقیم فرنگ را با شگفتی تماشا کنند.

با تشکر از نرگس، خدابیامرز، امیر، حسین، سمیرا و سعید برای این روز بسیار استثنایی، باید اعتراف کنم که مدت ها بود که از حضور جمعی این همه لذت نبرده بودم و این همه نخندیده بودم، آنقدر که کم کم سر درد به سراغم آمده بود. شنیدم برخی ها پک و پهلو و دنده شان تا دو سه روز درد می کرده. از جمله یادگارهای جمعه، یکی هم عکسی ست از امیر که بیش از 190 سانتی متر قد دارد، در کنار سمیرا که با وجودی که روی یک صندلی ایستاده، تنها چند سانتی متر از امیر بلند تر است! نمی دانم اجازه دارم این عکس را در اینجا به تماشا بگذارم، یا نه! 

سعيد و پانته آی عزيز پيوندتان مبارک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

يك شنبه 20 فروردين

نامه ی نود و نهم

روز اول از صبح در خانه نشستم تا خبرم کنند و خبری نشد. بالاخره ساعت یازده تلفن کردم که چه شد آقا؟ اولی به دومی تلفن کرد، دومی به من و سومی تلفن زد، سومی یک بعد از ظهر تماس گرفت که منتظر خبر از چهارمی ست. ساعت سه دوباره به اولی تلفن زدم که آقا، روزمان هدر رفت و خبری نشد. ساعت چهار بعداز ظهر بود که سومی تلفن کرد و گفت؛ امروز دیگر نمی شود، فردا ساعت 3!

فردا یک ربع به سه رسیدم. به خانم منشی گفتم کمی زودتر آمده ام تا فضا را ببینم و با امکانات و شرایط آشنا شوم. آقایی را صدا زد. ایشان آمد، با من دست داد، خودش را معرفی کرد و گفت ما استودیو و میکروفون ها را آماده می کنیم تا خود آقای نوروزی بیایند. نشستیم، و نشستیم تا یک ربع به چهار. نوروزی آمد! سلامی و دیگر هیچ! انگار نه انگار که دیروز را لغو کرده و امروز هم تا اینجا سه ربع ساعت ما را علاف کرده. بعد هم صدا زده که بفرمایید! گفتم بهتر نیست اول چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم؟ با کراهت آمد و کنار ما نشست. شرط و شروط ها را گفتم. همه را قبول کرد، با لبخندی از سر طنز که یعنی چی خیال کردی، ما را دست کم گرفتی، حاجی؟

از وسایل و امکانات و نحوه ی کار چیزی نمی گویم. آنقدر ابتدایی و غیر حرفه ای ست که صدای دیگران هم در آمده. می پرسم چطور با این امکانات ضبط دیجیتال می کنید؟ می گوید نوار را وارد کامپیوتر می کنیم و ... بعله!

وقتی کار امروز تمام می شود، می گویم بگویید فردا چه ساعتی می آیید تا من هم همان ساعت بیایم. بیکار نشستن در این فضا مرا خسته می کند و کیفیت کارم را پایین می آورد. قول می دهد که فردا یک ربع به سه بیاید، استودیو را حاضر کند و من ساعت سه بیایم تا کار را شروع کنیم. فردا کمی به سه مانده وارد دفتر می شوم. از آقای نوروزی خبری نیست. یک ربع از سه گذشته وارد می شود و انگار که خیلی هم زود رسیده باشد، بی هیچ بهانه و معذرتی وارد استودیو می شود.

بعد از چهار روز علافی و کندی کار، تمامی وقت مفید کارمان به زور به دو ساعت و نیم می رسد. حالا صدای آقای نوروزی هم درآمده که با این وسایل و امکانات نمی شود کار کرد. می پرسد روز جمعه می توانید از صبح بیایید؟ وقتی نگاهش می کنم، ادامه می دهد؛ جمعه اینجا خلوت است و بهتر می شود کار کرد! پیش از ظهر جمعه را هم کار کردیم. تازه سه صفحه از 26 صفحه نسبتن مرتب شده است!

هرکس خر خودش را می راند. ظاهرن همه هم انتظار دارند من خودم را با بی انضباطی و بی برنامگی آنها "هم آهنگ" کنم! امان از این "هم آهنگی" که بیشتر به "ناهم آهنگی" شبیه است. گفتم آقای نوروزی! این که ما انجام میدیم، کار نیست، حمالیه. وقتی یک استودیوی حسابی گیر آوردین، خبرم کنید!

همه خر خودشان را می رانند. هیچ کس به خواهش های من توجه نمی کند. یک هفته قبل از سفر به چهارمحال به علی گفته ام دو دقیقه به من گوش کن. در صورتی به این سفر رویایی می آیم که سهم مخارج خودم را بپردازم. یک کلام گفت؛ چشم! از صبحی که راه افتاده ایم تا روز سوم سفر نگذاشته یک ریال بابت هیچی بپردازم. پیوسته می گوید؛ شما مهمان مایید. حتی قرص هایی که برای آنفلوانزای من تجویز کرده، خودش خریده. از جانب ما به بچه های عباس هم عیدی داده است.

چون می دانم بنزین در اروپا و حتی آمریکا چقدر گران است، هر بار که بنزین زده، تعداد صفرهای روی صفحه ی پمپ، حکم چوب هایی را داشته که بر گرده ی وجدان عاطل و باطل من نواخته اند. عباس هم که صبح و ظهر و شب هرچه جوجه در خانه داشته، سر بریده و به شکم ما هدیه کرده است. روز آخر در راه اصفهان، وقتی علی وارد پمپ بنزین شد، به بهانه ی این که کمی سر پا باشم، از ماشین پیاده شدم و دور و اطراف کارگر و پمپ مربوطه چرخیدم تا این بار فرصت را از دست ندهم. دستم روی کیف پولم خشکیده بود. وقتی علی لوله ی شیلنگ را از باک ماشین بیرون کشید، رقم 24000 را روی صفحه ی پمپ دیدم، کیفم را فوری بیرون کشیدم، پیش دویدم و دوازده تا هزاری کف دست کارگر پمپ گذاشتم و گفتم اینها را بشمار تا بقیه اش را بدهم و شروع کردم به شمردن 12 هزار دیگر. همه ش نگران بودم که علی فرصت را از من بگیرد. کارگر پمپ پرسید؛ اینها چیه؟ با تعجب نگاهش کردم. گفتم، پول! پول بنزین! نگاهی کرد، سه تا هزاری برداشت و بقیه را به من پس داد. یک پانصد تومانی و یک صد تومانی دیگر هم داد و گفت؛ خدا بده برکت! به علی و حمید که پای اتومبیل ایستاده بودند نگاه کردم. هر دو از خنده به خود می پیچیدند. عدد 24000 روی صفحه ی پمب هم به من می خندید. علی می گوید این بهترین قسمت سفر بود. هنوز هم باور نمی کنم که سی لیتر بنزین کمتر از سه دلار می ارزد. علی می گوید؛ آقا سی لیتر بنزین از قرار لیتری 80 تومان، می شود دوهزار و چهارصد تومان، نه بیست و چهار هزار! یعنی آمده ام کاری کرده باشم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

4شنبه 16 فروردين 1385

نامه ی نود و هشتم

صبح که بیدار می شوم، لحظاتی به دور و اطراف نگاه می کنم. پتوهای ملافه شده، دراز به دراز در دو طرف اتاق افتاده و بالش های بزرگ با گلدوزی های دستی را به دیوار تکیه داده اند. اینجا اتاق پذیرایی خانه ی تازه ساز عباس، دهیار "ارمند سفلی" از توابع لوردگان است. جایی که در سه گوشه اش، علی، حمید و من دراز کشیده ایم. آخرین باری که شب را در اتاقی در یک روستای ایران به صبح رسانده ام، به سال ها پیش باز می گردد. سال ها پیش، چیزی حدود بیست و شش سال شاید! در درازای آن سه ماهی که خود را در گوشه و کنار این جزیره از گزمه های حکومتی پنهان می کردم. یاد دردناک آن کابوس بزرگ لحظه ای دور و بر ذهنم می چرخد.

از گرمای خفته کننده ی اتاق که به ایوان و حیاط می آیم، هوای سبک و تازه ی صبحگاهی به جسم و روح و ذهنم آرامش می بخشد. قد قد مضطرب مرغی از پشت حصار کوتاهی در حیاط، به جوجه هایش از حضور یک غریبه هشدار می دهد. بر سر شیر آب، در وسط حیاط نیمه ویران خانه ی نیمساز که در سراشیب تپه قرار دارد، دست و رویی می شویم، ساک دستی ام را به شانه می اندازم و از لای در به کوچه می خزم و در بوی روستا ولو می شوم. اینجا و آنجا گاوها و بزها به چرا مشغول اند. سر بر می دارند، نگاه کنجکاوانه ای به این رهگذر غریبه می اندازند و باز به کار خویش می پردازند.

فرقی نمی کند که در چهارمحال بختیاری باشی یا کردستان، شمال یا بلوچستان، جنوب یا آذربایجان، چهره ی روستا در این جزیره هنوز هم پس از سه دهه تغییر چندانی نکرده است. شاید یکی دو خانه ی خشتی، نیمه کاره و ناتمام، آجری شده باشند و بر سر چند بام، آنتنی سر به هوا کشیده باشد. کوچه ها اما و دیوارها و زندگی،... زندگی هنوز هم در روستاهای ما ارثیه ای ست مانده از دوران ارباب ها، لخت و ویران و فقر زده. دیشب همراه عباس، گشتی در کوچه ها زده ایم و تا دیر وقت در گپ و گفتگو در مورد مسایل و مشکلات این نواحی سخت فقیر مانده، نشستیم. ریاست جمهوری یکی دو هفته پیش این طرف ها بوده و قول ها داده است! انشاء الله!

جاده ی باریک و ویرانی را که از پیش روی مدرسه و درمانگاه می گذرد، ادامه می دهم. این مرتفع ترین گذر روستاست که در دامنه ی کوه دراز کشیده است. از اینجا تمامی "ارمند سفلی" و روستاهای اطراف به خوبی دیده می شوند. آب چشمه ای از فراز کوه سرازیر می شود، در دامنه ی سر سبز به آب باریکه های چشمه های دیگر می پیوندد و جایی نه چندان دور، به رود می ریزد. در ادامه ی جاده ی ویران به دنبال آثاری از رود می گردم. هرچه می روم اما کمتر از رود خبری هست.

وقتی به خانه بر می گردم همه بیدارند. شتاب درونی من در حرکت و دیدار از روستاهای اطراف، با آرامش و بی خیالی علی و حمید همخوانی ندارد. علی دو سالی در این نواحی زندگی کرده و حمید هم چند باری این طرف ها آمده است. وقتی بالاخره راه می افتیم، علی قول می دهد در کناره ی رود آتشی برپا کند و قهوه ای سر بار بگذارد. از جاده ی اصلی به رود می رسیم و بعد، روستاهای اطراف. با نام دومین روستا، نام اولی از خاطرم محو می شود و سومین روستا و قبرستان و امامزاده ی قبرستانش، نام های دیگر را از یادم پاک می کند. سنگ قبرهای بیضی شکل و شیرهای سنگی روی قبرها و ... روز دیگر که به آتشگاه می رویم، آبادی قبرستان ها را با ویرانی خانه های زندگی، مقایسه می کنم. سنگ قبرهای درخشنده و آلاچیق های فلزی بر سر قبرها و ده ها زن سیاهپوش که چند کیلومتر راه برای زیارت اهل قبور در اولین روزهای سال، به تنها تفریحگاه زندگی شان می روند!

حوالی ظهر به کناره ی رود باز می گردیم. علی برای خرید سیب زمینی به یکی از روستاها می رود. من و حمید برای پیدا کردن جایی خوش در کناره ی رود، آرام آرام از جاده و روستا و مردم دور می شویم و در جهت خلاف جریان رود، به پشت صخره ها می رویم. اگر دستی مسوول و مهربان روی هر گوشه و تکه ای از این فضا را آرایشی می کرد و شانه ای بر سر کوه و دشت و رود می کشید، جاده ها روبراه می شدند، مهمانسرا و قهوه خانه ای بود و ... چه جاذبه های توریستی بی نظیری می بودند و چه میزان اشتغال و درآمدی که برای مردم منطقه نداشت. چه خیال عبثی! مرگ در قبرستان ها چندین بار درخشنده تر از زندگی در روستاهاست.

علی از کجا سیب زمینی خریده، نمی دانم. در روستاهای این منطقه یک نانوایی هم نیست. هرخانه خود تولید کننده و مصرف کننده است. در تلاش برپایی آتش و انتظار قهوه ایم که چند جوان محلی از راه می رسند. سلامی و دستی و خوش و بشی. پای یکی شان در برخورد با سنگی، آسیب دیده. علی مشغول مداوا می شود و کم کم سر حرف و گفتگو و شوخی باز می شود و ... نیم ساعتی نمی گذرد که گویی سال هاست همدیگر را می شناخته ایم. با دست جوانان محل، آتش گر می کشد، کبابی بر سر آتش بریان می کنند و در لقمه شان شریک می شویم. انگار که از صبح با هم آمده ایم. بعد از نان و کباب و چای و شیرینی، بر سر سنگی نشسته ام و به انگشت های درشت ابوالحسن نگاه می کنم که در کف دست دیگرش توتون سیگار را با کمی علف مخلوط می کند. این جوان خوش هیکل و رعنا که از پس کله اش متوجه نگاه من شده، تنها یک لحظه چشمان درشت و نافذش را روی نگاهم می کشد و همان طور که سر در کار خویش دارد، با لهجه ی شیرینش می پرسد؛ خلافت چیه حاجی؟ اول خیال می کنم اشتباه شنیده ام. پیش از آن که سوالی این چنین دور از ذهن، شلیک خنده ام را در آورد، چند ثانیه ای می مانم تا این دو سه کلمه ی را در خود مرور کنم. انگار که پرسیده باشد؛ شغلت چیست، یا تحصیلاتت کدام است؟ اسلام که رفتار و گفتارش بسیار بزرگ تر و بلند تر از بیست و شش سال است، پاسخ از پیش آماده ای را زیر لب زمزمه می کند: عرق خوردنمان با سطله، کم ترین خلافمان قتله!

طرف های عصر که دستان زمخت پنج جوان لوردجانی را می فشاریم، در آغوشمان می گیرند و نگاه غمزده ای که در ذات چشم هاشان نشسته، بدرقه ی راهمان می شود. تمام راه تا لوردگان و بازگشت به ارمند، هرجا که لحظه ای با خود هستم، تک تک رفتار و حرکات و حرف های ابوالحسن، اسلام، حسن، روح الله و قاسم در گوشم می پیچد. هیچ کدام بیش از 26 سال ندارند و هرکدام مثل پنجاه ساله ها حرف می زنند. ابوالحسن می گوید؛ کاری برایمان در تهران روبراه کن، حاجی! جوشکاری، ساختمان، .. بلوز سیاه بی آستینی به تن دارد. به حرکات و رفتارش که به هنرپیشه های هالیوود می ماند، نگاه می کنم و می گویم؛ تو در تهران یک روز بیشتر جوشکار نمی مانی! انگار که حرفم را فهمیده و نفهمیده باشد، پرسشگرانه نگاهم می کند. می گویم؛ با این شکل و رفتار که تو داری، در تهران   روی زمین نمی مانندت، برادر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 8 فروردين 1385

نامه نود و هفتم

علي گفته است بين 5 تا 6 صبح مي آيد. عطسه و سرفه و ريزش بيني و تب امانم نمي دهد كه بيش از پنج دقيقه سر پا بايستم. تلفن هر ده دقيقه يك بار زنگ مي زند و ناچارم در مورد تغيير صدا و حال و روزم براي همه توضيح بدهم. در حمام و سالن و اتاق خواب و كمد مي گردم، حتي روي ميزها را نگاه مي كنم مبادا چيزي را فراموش كنم. ساكم ميان اتاق دهن دره مي كند. ضعف تن و ريزش بيني و چشم ها نمي گذارند بيش از پنج دقيقه سر پا باشم. ناچار دقايقي روي مبل مي نشينم و باز بر مي خيزم. دوباره تلفن زنگ مي زند و ريزش بيني و چشم حوصله ام را سر برده است. گيج و گول دور خودم و اتاق مي گردم. چيزي نخورده ام و اصلن احساس گرسنگي ندارم. ديشب و پريشب هم نخوابيده ام و با خود گفته ام كه امشب زودتر به رختخواب مي روم تا پيش از سفر هفت هشت ساعته ي فردا، به اندازه ي كافي استراحت كرده باشم. از يازده شب گذشته اما هنوز ساكم را نبسته ام. زنگ ساعت را روي چهار و نيم صبح تنظيم مي كنم. وسايل را در ساك روي هم مي گذارم و يك بار ديگر حمام و كمد و اتاق خواب و سالن و آشپزخانه را نگاه مي كنم. سر راهم همه جا دستمال كاغذي گذاشته ام . براي صدمين بار چند دقيقه اي روي مبل مي افتم و دوباره بر مي خيزم. چیزی از ساعت يك صبح گذشته كه ساك را مي بندم و پشت در مي گذاردم و حدود ساعت دو بالاخره تن خسته را به رختخواب مي كشانم.

غرق درياي خوابم كه ساعت زنگ مي زند. نمي دانم كجا هستم. فقط مي خواهم بخوابم. اما پيش از آن كه دوباره خوابم ببرد، با اصرار مداوم زنگ ساعت كم كم متوجه مي شوم كه بايد برخيزم. ريشم را مي زنم، لباس مي پوشم، نگاهی به ساک دستی ام می اندازم. دوربين ها و دفترچه ي يادداشت و توتون و قرص سر درد و عینک و ... ميوه ها را در كيسه هاي نايلوني مي گذارم و در يك كيسه ي پلاستيكي جاي مي دهم. یخچال را خاموش مي كنم، ظرف ها را مي شويم، ... وقتي روي مبل مي افتم، ساعت چيزي از پنج صبح گذشته است. اما علی يك ربع به شش مانده تلفن مي كند كه تا بيست دقيقه ي ديگر جلوي در ساختمان خواهد بود. مي پرسم بيايم پايين دم در؟ مي گويد نه! هوا كمي سرد است، وقتي رسيدم خودم تلفن مي كنم. شش و بيست و پنج دقيقه زنگ مي زند و مي گويد؛ با بيست دقيقه تاخير، سلام!

در اتومبيل که قرار می گیریم، مي گويد سر راهمان بايد اخوي را برداريم. تلفنش را خاموش كرده، از صبح كه بيدار شده ام، هرچه زنگ مي زنم خبري نيست. شايد خوابش برده است. اگرچه راه ما از جاده ي كاشان به اصفهان است. اما حمید سر راهمان منتظر نیست. علی مي گويد خانه اش "سر راهمان" است. نيم ساعت بعد در جنوب كرج هستيم! البته که حميد خواب مانده و نمي داند چطور تلفنش خود به خود خاموش شده است. ساعت چيزي از 9 صبح گذشته كه بالاخره بطرف كاشان می رویم تا از آنجا به اصفهان و سپس مستقیم به "لوردگان" شهرکی در بخش غربي استان چهار محال بختياري برسیم. سال ها پیش بخش هایی از شرق و مرکز این ولایت از کوهرنگ و فریدن را دیده ام.

اولین دیدارم از این منطقه به هشت سالگی ام باز می گردد. زلزله ای مهیب، بخش های بزرگی از دو استان فعلی چهارمحال و بختیاری و کهکیلویه را که جزو استان دهم اصفهان بود، لرزانده و با خاک یکسان کرده بود. بازاریان و ثروتمندان اصفهان که هرگز به دولت و شیر و خورشید سرخ اعتمادی نداشتند، بصورتی خودجوش، برای بازماندگان زلزله پول و لباس و خوراک تهیه کرده بودند. این "ان. جی. او."ی خودجوش، پدر را که در عین فقر، به ایمان و امانت مشهور بود، انتخاب کرده بودند تا پول و هدایا را به مردم نیازمند منطقه برساند. به چه دلیلی پدر اصرار داشت مرا در این سفر در کوه و در و دشت ویران که پوشیده از مصیبت بود، همراه خود ببردف نمی دانم. سه روز تمام بخش بزرگی از منطقه ی شرق چهارمحال و بختیاری، از کوهرنگ و سر منشاء زاینده رود تا یاسوج را در یک جیپ گشتیم و شب ها را زیر سقف های نیمه ویرانه به صبح رساندیم. مردمی که زنده مانده بودند، بر تپه های خاک و خل، جایی که روزهایی نه چندان دور خانه شان بوده بود، آواره بودند. بچه ها بر تپه های خشت و گل، در خاک ویران بازی می کردند. چه بارها از این که لباسی بر تن داشتم و گرسنه نبودم، از یک حس دو گانه ی افتخار و شرم پر و خالی می شدم.

بعد از آن بارها از طبیعت بکر و حیرت آور این منطقه دیدن کرده ام و از زندگی میان مردم ساده و بی پیرایه ی آن لذت برده ام. اینجا همه چیز، همیشه، بی آن که زلزله ای شده باشد، پوشیده از فقر و ویرانی بود و من هرگز از آن حس دو گانه ی افتخار و شرم تهی نشدم. یک بار هم در کوچه های "آخوره"، جایی که هنوز هم فکر می کنم بخشی از بهشت روی زمین است، پیر زنی را دیدم دست به دیوار، که به زحمت راه می رفت. نگاهی به رهگذر غریبه انداخت و لبخندی زد. ده دقیقه بعد که از همان کوچه باز می گشتم، تمامی تن خسته اش کنار دیوار، روی دو پای ناتوان آوار شده بود. چشم ها بسته، نشسته بر خاک، سر بر دیوار کاهگلی تکیه داده بود. صدایش زدم، تکانش دادم، بر جای ماندم. باید چه می کردم؟ به دو طرف نگاه کردم. میان کوچه ای در بهشت "آخوره"، با مرگ تنها مانده بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 4 فروردين 1385

نامه ی نود و ششم

اینا دلشون برای مردم و مملکت نسوخته، حاج آقا! میخوان همه ی کارها به اسم خودشون تموم بشه. دیروز همه را شاکی کرده بودند. اولش که انتظامات را خبر کردند، اومدند همه ی ما را انداختند بیرون. تا ساعت ده صبح علاف بودیم تا بالاخره سر و کله ی آقای زواره ای پیدا شد. با اخم و تخم به من میگه  چرا بی اجازه در را باز کرده این. میگم حاج آقا! الان دو ساله که کلید دست منه.  خودتون شاهد بودین که من همیشه اولین نفر بوده ام که اومده ام، در را باز کرده ام، میز و صندلی ها را چیده ام، همه چیز را مرتب کرده ام، تا سر و کله ی بقیه پیدا شده. دید حرفی نداره بزنه، گفت خوب، از نظر امنیتی ما باید بدونیم کی میاد، کی میره، اگه آتیش سوزی بشه  و... از همین حرفا که دیگه نخش در اومده.

گوشی را میده اون دستش.  نگاهی به من می کنه که منتظر، روبروی کامپیوتر نشسته ام. با دست آزادش اشاره می کنه که یعنی الساعه تموم میشه، میام خدمتتون. بعد همان طور که صحبتش را ادامه میده، کم کم از کافی نت میره بیرون و بقیه ی مکالمه را در راهرو ادامه میده.  ولی صداش کاملن واضح به گوش  میرسه:

اگه همه به فکر باند خودشون باشن، کی به فکر مردم باشه، حاج آقا؟ همه ی باندشون را خبر کرده بودند! دست به دست می کردند تا بقیه هم از راه برسند. من هم  تو این فرصت خانم نمازی و خانم مصلی پور و آقای احمد زاده  را خبر کردم، گفتم هر طور شده خودشون را به  جلسه برسونن. بعداز یک ساعت تاخیر، بالاخره  جلسه تشکیل شد. حالا آقای سماکی رفته بود بیرون، نشسته دم در. میگم آقا جلسه شروع شده، بفرمایین تو. میگه من تو جلسه ای که خواهرها هستند، نمیام.  قاطی خواهرها نمی شینم و... از این حرفا که دیگه نخش دراومده. گفتم آقای سماکی، بالاخره خواهرها هم عضوند، می فرمایین برن بیرون؟  هیچی، کلی خواهش و تمنا تا اومده تو، رفته یه گوشه ی اتاق ایستاده، نمیخواد روی صندلی بشینه. منم هیچی بهش نگفتم. حالا ما پنج نفریم و اونا نه نفر.

یه خانم خیلی تی تیش مامانی وارد میشه. نگاهی به من می کنه و می پرسه کدوم روشنه! میگم منم اینجا منتظر نشسته ام. اشاره می کنم به جوانی که گوشی به دست در راهرو ایستاده. دختر خانم به راهرو میره و بلند به جوان میگه که یک کامپیوتر میخواد. جوان گوشی به دست وارد میشه، همونطور که در گوشی "بله" میگه، یکی دو تا کلید روی کامپیوتر خودش می زنه و با دست آزادش کامپیوتر کناری را به دختر خانم نشون میده.  لبخندی عذرخواهانه به من میزنه و انگشت سبابه اش را به نشانه ی"یک دقیقه"  به من نشون میده و دوباره بر می گرده به راهرو.

حالا همه ی اینا یه طرف، بعد از این همه مکافات که همه شاکی شده اند، تازه آقای زواره ای شروع کرده که چون خواهرها در چند جلسه ی قبلی نبوده اند، ناچارم توضیحاتی در مورد نحوه ی کار بدم که کاملن در جریان باشن. بعدشم همون حرف ها و برنامه هایی که از اول داشته اند را یکی یکی تکرار کرد. انگار نه انگار که این دو ساله این همه حرف زدیم و جلسه تشکیل داده ایم تا قانعشون کردیم که این برنامه ها توی دانشگاه نمیگیره. خانم مصلی پور اشاره کرد که حاج آقا! ما در مورد این برنامه ها بارها  صحبت کرده ایم. شما هم بارها قبول کرده این که دانشگاه با حوزه فرق اساسی داره. نگذاشت خانم مصلی پور حرفش تموم بشه. گفت دانشگاه باید از حوزه ها پیروی کنه...

جوان چند لحظه ای ساکت میشه. همین طور که گوشی را به گوشش چسبونده نگاهی با داخل می کنه. دوباره لبخندی به من میزنه و اشاره می کنه که چند لحظه ی دیگه تموم میشه. ناگهان سرش را به طرف راهرو می چرخونه و ادامه میده!

ببینید حاج آقا! اینا دلشون برای هیچ کس و هیچی نسوخته. فقط میخوان باند خودشون را تقویت کنن! بنظر من، ما باید نیروهامون را جمع کنیم و اینا را از اکثریت بندازیم تا بتونیم برنامه های خودمون را پیش ببریم. اینطوری کار پیش نمیره!

حالا دیگه نیم ساعتی میشه که اینجا نشسته ام.  میخوام عکس هایم را از دوربین بکشم روی یک سی دی. جای سی دی و دیسکت کامپیوتر را چسب زده اند. انگار که دهن کامپیوترها را  بسته باشن!  ناچار باید بنشینی که طرف بیاد و سی دی را در کامپیوتر خودش بگذارد تا کارت راه بیفتد. بی فایده است. تا حالا همه ش انتقاد از حاج آقا زواره ای بود که با باند بازی میخواد برنامه های خودش را پیش ببره. حتمن باید نیم ساعت دیگه هم بنشینم تا برنامه ی مقابله با باند بازی حاج آقا زواره ای  را بشنوم. این که چطوری"باند خودمون را تقویت کنیم تا برنامه های خودمون پیش بره".

سی دی را گذاشتم توی کیفم و از جایم بلند شدم.  وقتی دم در رسیدم، همین طور که حرف می زد، باز هم  با دست اشاره کرد، یعنی که الان میاد.  فوری به ساعت اشاره کردم و با ایما و اشاره گفتم که میرم و بر می گردم.  توی هوای آزاد و پیاده رو که رسیدم، شروع کردم از این و اون بپرسم که این دور و بر ها یک کافی نت دیگه پیدا میشه؟
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت   توسط علی ابن عباس  |