چهارشنبه 30 فروردین 1385
نامه ی صد و یکم
در میان جمعیت کمی که دور و بر سالن انتظار ایستاده اند، چشم می گردانم تا دو دوست نادیده را به حدس و گمان پیدا کنم. این که دیدارهای این سال ها از هر شهر و روستای ایران، تصاویر دیدارها و اقامت های گذشته ام را در هم بریزد، البته طبیعی ست و همیشه انتظارش را داشته ام. با این همه اما هنوز هم وقتی به شهری تازه پا می گذارم، نمی دانم چرا در اولین نگاه ها هم چنان انتظار دارم شاهد فضایی از هر نظر بسته تر و متعصبانه تر از فضای اجتماعی تهران باشم. مشهد و کرمان شاید تنها شهرهایی باشند که این تصویر ذهنی را در من نشکسته اند. نگاه و درک مردم و فضای اجتماعی در شهرها و حتی مناطق روستایی دیگر اما گاه در حد شگفت آوری این قاعده را در ذهن به هم ریخته اند.
آخرین سفرم به خوزستان به 32 سال پیش باز می گردد. با وجودی که از نوشته ها و مکالمات تلفنی این روزها با "بی بی" و "شادی" خوب می دانم که این هر دو نیز مثل خیلی های دیگر، بیش از سن و موقعیتشان می دانند و درک می کنند، به دلیل شرایط انتظار دارم در فرودگاه اهواز با دو دختر چادر به سر یا مقنعه پوش روبرو شوم. دو دختر روسری به سر ساده پوش در انتهای سالن گرم گفتگویند. یکی شان، آن که کوچولوست، دسته گلی در دست دارد. می دانم که اولین قرار ملاقات و دیدارشان همین جا و چند لحظه پیش بوده. دوست داشتم مدتی در گوشه ای بایستم و رفتار این دو تازه یافته را از دور تماشا کنم. نگاهشان حین صحبت به دور و بر بود. لابد آنها هم دنبال کسی می گشتند با اسم و رسم من اما با ظاهری متفاوت تر از آنچه من هستم. چرا که مرا در چند قدمی نمی شناختند. می خندم و می گویم؛ هی! شما دو نفر منتظر کسی هستید؟ لحظه ای متعجب نگاهم می کنند و هر دو می خندند. بی بی می گوید؛ شما از ما زرنگ تر بودید. شادی دسته گل را به دستم می دهد و می گوید؛ از جانب ما دو نفر! و از همان ثانیه سر صحبتش باز می شود. شاد می گوید، شاد می خندد، تند و پیگیر حرف می زند، دست هایش را تکان می دهد، ... بی بی اما کم حرف و خجول از کناره می آید. از سالن که پا به محوطه ی خارجی فرودگاه می گذاریم، آفتاب گرم ظهر خوزستان، مثل گرمای خوزستانی ها در انتظار ماست.
هتلی دیگر و رییس و مرئوس و خدمه ای دیگر که لب هایشان از خنده و مهربانی تهی ست. لب هایی که در طی چهار روز اقامت هم چنان بسته و بی لبخند می مانند. هیچ جا هیچ کس صبح بخیر یا روز بخیری نمی گوید. اگر صدها بار سلام کنی، زیر لبی پاسخ می دهند. هیچ کس اما سلامت نمی کند. در خوزستان گرم هم از ترفندهای مردمداری و جلب مشتری و مهمان خبری نیست. در محل کسب و کار، هرجا که باشد، حتی در رستوران و هتل که جای خوش آمد و پذیرایی ست، از این همه تعارف و زبان بازی که در کوچه و خیابان جاری ست، خبری نیست.
در نیم ساعتی که در لابی هتل نشسته ایم، از همه چیز و همه جا حرف می زنیم، کوتاه و گذرا. کم کم صحبت کردن "بی بی" هم گل کرده، اگرچه نه مانند "باران" که از زبان شادی جاری ست! نگاهشان می کنم و باز دو اشتغال همیشگی ام، جامعه شناسی و قصه گویی در ذهنم کنار هم قرار می گیرند. در یکی بنا به خصلت علم، با خط کش و گونیا به بررسی علت ها و معلول ها می پردازی و در دیگری بنا به خصلت ادبیات و هنر، معلول ها تعریف می شوند تا مخاطب خود علت ها را جستجو کند و بیابد. آب سردی به صورت می زنم و همراه بی بی و شادی به خیابان های بعدازظهر گرم اهواز باز می گردیم. از هوای بهشتی فروردین ماه خوزستان خبری نیست.
بی بی همیشه نگران با یکی از آشنایان ترتیب اتومبیلی را داده تا این چند روزه مرا به اطراف ببرد. می بینم که سعی دارد همه چیز مرتب باشد؛ "راننده تا شب به اهواز می آید و با شما تماس می گیرد". نیم ساعتی گرد شهر نگشته ایم که بی بی به امید دیدار، خداحافظی می کند تا امشب به مسجد سلیمان باز گردد. حالا من مانده ام و شادی کوچولو و شهر گرم و خلوت بعدازظهر. در بمباران تعریف های شادی از همه چیز و همه جا، آفتاب و گرما را فراموش کرده ام. ساعتی می رویم تا جایی در کناره ی کارون در تریای هتلی در سایه بنشینیم و من اولین قهوه ام را در اهواز، در هیات نسکافه ای سفارش می دهم. شادی از پدر و مادر و خانواده و درس و دانشکده و دوستان و علاقه اش به فیزیک می گوید. از نامه هایی که برایم نوشته و نامه هایی که برایش نوشته ام. از دوستان نیکش، از "دستمال سفید" می گوید که در بیمارستان انترن است، همین روزها از دانشکده ی پزشکی فارغ التحصیل می شود و حالا در راه است تا به زودی به جمع ما بپیوندد. و من هم چنان متحیرم که این همه شادی و انرژی در این گرمای بی پیر، کجای جثه ی کوچک شادی جا گرفته است.
خانم دکتر محجوب، مغرور، کم حرف و سخت به خود متکی از راه می رسد. تنها چهار سال از شادی بزرگ تر است، اما چنان مادرانه نگاهش می کند، که انگاری سی سال از او بزرگ ترست، آنقدر که هنگام عبور از عرض خیابان دستش را می گیرد و بالاخره ساعتی از غروب گذشته، نگران به خانه رسیدن شادی و اضطراب خانواده است. آنقدر که شادی به خانه زنگ می زند و می گوید؛ با "دستمال سفید" است! انگار که خانه و خانواده ی شادی با شنیدن نام دستمال سفید، از اضطراب تهی می شوند. لابد بسیاری خانواده ها در این شهر همین که بدانند دخترشان با این خانم دکتر کوچولوست، از هر گزندی دور است. خانم دکتر مادر بچه های خواهرش، مادر همه ی بچه های شهر، مادر همه ی مردم شهر است. انگاری همه ی مردمی که می شناسد، مراجعین بیمارستان اند که به مهربانی و همدردی او نیازمندند.
خنکای شب کم کم روی شهر سایه می اندازد که به کناره ی کارون می رسیم. هرم گرمای روز شکسته و بر لب کارون، شب های اهواز و تمامی سال های گشت و زندگی در خوزستان پیش چشمم می آیند و می روند. لب کارون، آغاسی، چه گلبارون، ...
