دوشنبه 29 اسفند 1384
نامه ي نود و پنجم
وارد قهوه خانه که می شوم، نگاهم به مردی می افتد که روبروی در ورودی، پشت دخل نشسته. نگاهش روی نقطه ی نامعلومی در وسط خیابان گاندی ثابت مانده است. نه گمانم که شصت سالی بیشتر داشته باشد اما با موهای ریخته، چشم هایی از حال رفته و صورتی درهم شکسته، هفتاد ساله بنظر می رسد. زوج های جوانی اینجا و انجا سر میزها پچپچه می کنند. شاید به مناسبت مرگ "تجویدی" باشد که نواری از کارهایش از بلندگوی کافه پخش می شود. "آشفته حالی" که بانو دلکش می خواند. مرد پشت دخل انگاری همراه آهنگ، در سیاحت حسرت آلود گذشته ای دور است.
در پیاده رو روبرو ایستاده. روزنامه ی لوله شده ای در دست راستش، بی هدف به این سو و آن سو نگاه می کند. لب هایش تکان می خورند، مثل این که در تلفن همراه صحبت کند. پای راستش را با دقت کف خیابان می گذارد. عضلات صورتش در هم می روند، لب پایینی اش را به دندان می گیرد و پای چپش را از بلندی بیست سانتی متری پیاده رو بر می دارد و کف خیابان، کنار پای راست می گذارد. از میان ماشین های پارک شده می گذرد. با این که چندان رفت و آمدی در این خیابان فرعی به چشم نمی خورد، نگاهش اما به این سو وآن سو می چرخد. پای راستش را تقریبن دنبال خود می کشد. تن را به تمامی روی پای چپ می اندازد تا پای راست را همراه درد به جلو پرتاب کند. نباید بیش از پنحاه سال داشته باشد، نه لاغر و نه چاق، اما مثل هشتاد ساله ها راه می رود. کاپشنی که به تن دارد برای هوای این روزها کمی گرم بنظر می رسد. کلاه بافته ای هم بر سر دارد. "صبرم عطا کن" که بانو مرضیه می خواند! به پیاده روی این طرف که می رسد، واضح تر می بینمش. انگار با کسی که نیم ساعت پیش دیده یا قرار است نیم ساعت بعد ببیند، شاید هم با خود یا با خدا در اختلاط است.
مرد پشت دخل هم چنان به همان نقطه خیره مانده است. باید معلمی، مدیری بوده باشد در آن سال ها. یا رییس اداره ای، جایی. حتمن سال ها بیکار مانده است، با وجیزه ای به نام حقوق بازنشستگی که هفت هشت روزی از خرج و برج ماهش را جواب می دهد. برای همین اینجا نشسته تا نان و پنیری هم برای سه هفته ای دیگرماه، سر سفره اش باشد. "دیدی که رسوا شد دلم"، بانو مرضیه خوانده بود!
مرد شل روزنامه را روی سکوی پشت پنجره ی کافه در پیاده رو پهن می کند. خم می شود. دست راستش را روی سکو حایل تن می کند وآرام، طوری که عضلات صورتش از درد در هم می روند، تنش را روی روزنامه می اندازد. لب هایش هم چنان تکان می خورند و سر می جنباند. دست چپ را روی زانو و ساق پای راست می کشد. پره های بالایی گوش هایش را با دقت از لبه های کلاه بافته، بیرون گذاشته است. پا را میان پیاده رو دراز می کند. کفش های آدیداس کهنه ای به پا دارد. چکاره ای مرد، چه می کنی؟ زن و بچه ای هم داری؟ دربانی یا نگهبانی یا کنار خانه افتاده ای؟ "می گذرم" که بانو مرضیه خوانده بود.
دوست داشتم کنارت نشسته بودم و می دانستم جه می گویی و با که می گویی! صورت آفتاب سوخته اش پر از چروک های مرتب، کنار هم چیده شده، گاه درهم می رود و گاه باز می شود. از آفتاب است یا از زندگی که این همه در عذابی، مرد!
مرد پشت دخل نگاهش، مثل پروانه ای که جذب شعله شده باشد، به آن نقطه در فضای وسط خیابان گاندی چسبیده است.
جوانی یک برگه ی آگهی در دست های مرد شل می گذارد. مرد نگاهی به کاغذ می اندازد. انگار که می بیند، نمی خواند. صفحه را زیر و بالا می کند. دستی محکم به سر و رویش می کشد. مثل این که بخواهد چین- دردهای صورتش را اطو بکشد. چشم هایش در دورها گردشی می کند و دوباره به صفحه ی سبز آگهی باز می گردند. "پشیمانم"! که روزگاری خانم حمیرا می خواند.
مردی که پشت دخل نشسته، مردی که بیرون روی سکو نشسته، مردی کنار خیابان، مردی در پارک، ...
"آتشی ز کاروان بجا مانده" که روزگاری بانو دلکش خوانده بود.
"من هم ای یاران، تنها ماندم. آتشی بودم، بر جا ماندم".
همراه شادباش های نوروزی

