تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

دوشنبه 29 اسفند 1384

نامه ي نود و پنجم

وارد قهوه خانه که می شوم، نگاهم به مردی می افتد که روبروی در ورودی، پشت دخل نشسته. نگاهش روی نقطه ی نامعلومی در وسط  خیابان گاندی ثابت مانده است. نه گمانم که شصت سالی بیشتر داشته باشد اما با موهای ریخته، چشم هایی از حال رفته و صورتی درهم شکسته، هفتاد ساله بنظر می رسد. زوج های جوانی اینجا و انجا سر میزها پچپچه می کنند. شاید به مناسبت مرگ "تجویدی" باشد که نواری از کارهایش از بلندگوی کافه پخش می شود. "آشفته حالی" که بانو دلکش می خواند. مرد پشت دخل انگاری همراه آهنگ، در سیاحت حسرت آلود گذشته ای دور است.

در پیاده رو روبرو ایستاده. روزنامه ی لوله شده ای در دست راستش، بی هدف به این سو و آن سو نگاه می کند. لب هایش تکان می خورند، مثل این که در تلفن همراه صحبت کند. پای راستش را با دقت کف خیابان می گذارد. عضلات صورتش در هم می روند، لب پایینی اش را به دندان می گیرد و پای چپش را از بلندی بیست سانتی متری پیاده رو بر می دارد و کف خیابان، کنار پای راست می گذارد. از میان ماشین های پارک شده می گذرد. با این که چندان رفت و آمدی در این خیابان فرعی به چشم نمی خورد، نگاهش اما به این سو وآن سو می چرخد. پای راستش را تقریبن دنبال خود می کشد. تن را به تمامی روی پای چپ می اندازد تا پای راست را همراه درد به جلو پرتاب کند. نباید بیش از  پنحاه سال داشته باشد، نه لاغر و نه چاق، اما مثل هشتاد ساله ها راه می رود. کاپشنی که به تن دارد برای هوای این روزها کمی گرم بنظر می رسد. کلاه بافته ای هم بر سر دارد. "صبرم عطا کن" که بانو مرضیه می خواند! به پیاده روی این طرف که می رسد، واضح تر می بینمش. انگار با کسی که نیم ساعت پیش دیده یا قرار است نیم ساعت بعد ببیند، شاید هم با خود یا با خدا در اختلاط است.

 

مرد پشت دخل هم چنان به همان نقطه خیره مانده است. باید معلمی، مدیری بوده باشد در آن سال ها. یا رییس اداره ای، جایی. حتمن سال ها بیکار مانده است، با وجیزه ای به نام حقوق بازنشستگی که هفت هشت روزی از خرج و برج ماهش را جواب می دهد. برای همین اینجا نشسته تا نان و پنیری هم برای سه هفته ای دیگرماه، سر سفره اش باشد. "دیدی که رسوا شد دلم"، بانو مرضیه خوانده بود!

مرد شل روزنامه را روی سکوی پشت پنجره ی کافه در پیاده رو پهن می کند. خم می شود. دست راستش را روی سکو حایل تن می کند وآرام، طوری که عضلات صورتش از درد در هم می روند، تنش را روی روزنامه می اندازد. لب هایش هم چنان تکان می خورند و سر می جنباند. دست چپ را روی زانو و ساق پای راست می کشد. پره های بالایی گوش هایش را با دقت از لبه های کلاه بافته، بیرون گذاشته است. پا را میان پیاده رو دراز می کند. کفش های آدیداس کهنه ای به پا دارد. چکاره ای مرد، چه می کنی؟ زن و بچه ای هم داری؟ دربانی یا نگهبانی یا کنار خانه افتاده ای؟ "می گذرم" که بانو مرضیه خوانده بود.

دوست داشتم کنارت نشسته بودم و می دانستم جه می گویی و با که می گویی!  صورت آفتاب سوخته اش پر از چروک های مرتب، کنار هم چیده شده، گاه درهم می رود و گاه باز می شود. از آفتاب است یا از زندگی که این همه در عذابی، مرد!

مرد پشت دخل نگاهش، مثل پروانه ای که جذب شعله شده باشد، به آن نقطه در فضای وسط خیابان گاندی چسبیده است.

جوانی یک برگه ی آگهی در دست های مرد شل می گذارد. مرد نگاهی به کاغذ می اندازد. انگار که می بیند، نمی خواند.  صفحه را زیر و بالا می کند. دستی محکم به سر و رویش می کشد. مثل این که بخواهد  چین- دردهای صورتش را اطو بکشد. چشم هایش در دورها گردشی می کند و دوباره به صفحه ی سبز آگهی باز می گردند. "پشیمانم"! که روزگاری خانم حمیرا می خواند.

مردی که پشت دخل نشسته، مردی که بیرون روی سکو نشسته، مردی کنار خیابان، مردی در پارک، ...

"آتشی ز کاروان بجا مانده" که روزگاری بانو دلکش خوانده بود.

"من هم ای یاران، تنها ماندم. آتشی بودم، بر جا ماندم".

 

همراه شادباش های نوروزی

نوروزتان خوش، روز و روزگارتان خوش باد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 24 اسفند

نامه ي نود و چهارم

از ساعت 4 بعداز ظهر کم کم شروع شد و حدود ساعت شش بود که سر و صدا بصورتی پیگیر، بلند وآزار دهنده شهر را تسخیر کرد. هرجا که بودی و در هر مکالمه ی  تلفنی، حرف از چهارشنبه سوری بود و ترافیک و این که تا زود است خودت را به هر شکل ممکن به جای امنی برسان! ابتدا خیال کردم کمی اغراق آمیز بنظر می رسد. جوان ها یک بهانه ی ساده برای شادی یافته اند. در غیاب هزاران تفریحات سالم که حق این گروه سنی ست، در فضایی که حتی بلند خندیدن می تواند گناه بزرگی باشد، چند ساعتی در یک شب سال ترقه بازی چرا باید جرم به حساب بیاید!

 اولین شگفتی اما نوجوانی بود که فشفه ی پرتاب کننده ای در دست داشت و برای هر پرتاب به سویی می چرخید. یکی برای پیاده روی این سو، دومی برای پیاده روی طرف مقابل، سومی برای اتومبیل های یک طرف دیگر، چهارمی ... لبخندی به لب داشت و از روی جدول باریک وسط خیابان، جایی که هر دو طرفش اتومبیل ها در رفت و آمد بودند، به طرف میدان می رفت. از این بالا که ایستاده بودم تنها نگران انگشت های کوچکش بودم که فشفه را در خود می فشردند. اگر می سوخت. اگر این شعله های باروت پرتاب شونده از پنجره های باز یک اتومبیل در چادر یا روسری یا لباس سرنشینی در می گرفت!

دوربین در دست هایم خشکیده بود که شگفتی بعدی از راه رسید. جوانی که فشفه ی پرتاب شونده ی را از پنجره ی باز اتوبوسی در حال حرکت، بطرف خیابان گرفته بود! بی اختیار گفتم؛ نه! اگر در دست هایش منفجر شود؟ در اتوبوس، جایی که دیگران هم نشسته اند! و بعد دو جوان دیگر که کنده ی آتش زایی را وسط خیابان روشن کردند، و اتومبیل ها که همه ایستادند، ترافیکی سنگین به وجود آمد تا کنده تا پایان بسوزد و تمام شود... و بعد، جوانی که در یکی از طبقات ساختمان ایستاده بود و فشفه ی پرتاب شونده ای را به طرف خیابان و پیاده روی شلوغ و اتومبیل های در حال حرکت گرفته بود. و بعد ... راننده ها و سرنشینان اتومبیل هایی که پشت ترافیک مانده بودند و از پنجره هایشان آتش می بارید. بر سقف و روی اتومبیل های دیگر. و و و

تقریبن در تمامی طول شب هیچ بوته ی آتشی ندیدم تا کسی از روی آن بپرد. انگاری هیچ کس برای "قاشق زنی" و "فالگوش" ایستادن به در خانه ای کسی  نمی رفت. تنها فشفه ها بودند و ترقه ها، که چه عرض کنم، بمب ها که شیشه ها را می لرزاند. و دست ها که چه بی خیال گرم بازی با آتش بودند.

داشتم به دست هایی که امشب می سوزند فکر می کردم، به تن هایی که احتمالن جایی میان شعله های آتش گیر افتاده اند، به خانه ها یا مغازه ها یا درخت ها یا ... که آتش می گرفتند. داشتم به ... که صدای آژیر آمبولانس آمد. به دور و اطراف میدان نگاه کردم و خیابان های اطراف. خبری از آمبولانس نبود. سه چهار دقیقه ای طول کشید تا آمبولانس را دیدم که آژیر کشان با چراغ های گردان میان ترافیک مانده است و آرام آرام به میدان نزدیک می شود. گاه فشفشه ای روی آمبولانس می افتاد. به نظر می رسید هیچ راننده ای از هیچ کدام از اتومبیل های پیش روی آمبولانس در خیال آمبولانس نبود. هیچ اتومبیلی نایستاد یا به خط کناری نرفت. سهل است، گاه که فضای پیش روی آمبولانس باز می شد، اتومبیلی از خط کناری خود را به جای خالی می انداخت و آمبولانس هم چنان سر جای خود مانده بود.

با دهان باز شاهد این تلاش بودم که از سوی دیگر میدان یک اتومبیل آتش نشانی پیدا شد. اما آژیر و چراغ قرمز گردان او هم هیچ عکس العملی را در رانندگان سر راهش بر نمی انگیخت. حیرتم بیشتر شد وقتی راننده تصمیم گرفت از روی جدول وسط خیابان بگذرد و بطرف دیگر خیابان برود که کمی خلوت تر بنظر می رسید. اما هیچ اتومبیل گذرایی راه نمی داد تا اتومبیل آتش نشانی به طرف دیگر خیابان وارد شود. یکی از اتومبیل ها بوق هم زد تا اتومبیل آتش نشانی را برای عبور خود متوقف کند! دیگر خنده ام گرفته بود که چند جوان پیش روی آمبولانس کنده را وسط خیابان کار گذاشتند و آتش زدند. نه!

این دیگر رژیم نیست. این دیگر وکیل و وزیر و مسوولان نیستند تا گناه نارسایی ها را به گردنشان بیاندازیم. این منم، خود من! همسایه گفت؛ خوب، داریم خودمان را برای جنگ با "امپریالیسم جهانخوار" آماده می کنیم. لابد تا دو سه سال دیگر شب چهارشنبه سوری را با ترقه های اتمی جشن می گیریم!

نشستم. نگاهم روی تمامی شهر می چرخید. از گوشه و کنار فشفه ها به هوا می رفت، صدای ترقه ها و بمب ها پی در پی به گوش می رسید. از خود پرسیدم؛ وقتی من برای خود و دیگران کوچک ترین احترام و ارزشی قایل نیستم، حق دارم انتظار داشته باشم که جهان به من و خواسته هایم احترام بگذارد؟ انگاری نه "فن آوری هسته ای" که جهان و هرچه در آن است "حق مسلم ماست"! شاید هم تنها حق مسلم "من"!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 20 اسفند 1384

نامه ي نود و سوم

از بیرون که بيایی، کافی ست یکی دو روزی در حال و هوای این جزیره بمانی تا بی اختیار به یاد "ایتالو کالوینو" بیفتی و "مورچه ی آرژانتینی" اش. راوی داستان همراه همسر و فرزند خرد سالشان برای سکونت به شهری آمده اند که از پیش نمی شناخته اند.

ابتدا در آشپزخانه و بعد در ننوی بچه متوجه ی مورچه ها می شوند و کم کم در می یابند که مورچه ها در همه جای خانه حضوری پر رنگ دارند. راوی به خانه ی همسایه می رود تا برای دفع مورچه ها دوایی موقتی بگیرد. آنجا متوجه می شود که همسایه با وجود کار شبانه روزی و بکار بردن انواع و اقسام سم دفع مورچه از مایع و جامد و خوراکی های آلوده به انواع سم، به همین دلخوش است که در میان راهروها و اتاق ها و حیاط خانه مسیر باریکی برای رفت و آمد خود و همسرش داشته باشد!

همسایه ی دیگر با وجودی که شبانه روز در کار اختراع انواع و اقسام وسایل برای نابودی مورچه هاست، به همین راضی ست که از میان میلیون ها مورچه، چند صد تایی از آنها را در طی روز نابود می کند، اگرچه در و دیوار خانه اش را مورچه ی سیاه کرده اند. همسایه ی سوم مامور سازمان دفع مورچه ها در شهر است. اما مردم معتقدند که شیره ای که او بکار می برد نه تنها مورچه ها را نابود نمی کند بلکه به تغذیه و تکثیر آنها کمک می کند. آخر اگر مورچه ها از بین بروند، سازمان تعطیل می شود و کارمندانش بیکار می مانند.

با وجودی که راوی و همسرش در ابتدا امیدوار اند که برای نابودی مورچه ها راه حلی پیدا کنند، اما بی خیالی مردم شهر و عادت به حضور مورچه ها در همه ی زندگی، ابتدا راوی و همسرش را دچار وحشت و حیرت می کند. اما به زودی در می یابند که فکر به کشتن و نابودی مورچه ها برای خیلی از مردم شهر نوعی سرگرمی و بهانه ی زندگی ست. بسیاری اصولن نگران و مشوش حضور مورچه ها نیستند. خوب جانم، مورچه ها هستند، چه کنیم؟! این بیچاره ها سرشان به کار خودشان بند است و آنقدرها هم که می گویند، آزاری ندارند. فکر نمی کنید اگر مورچه ها را زیبا ببینید، گاه مفید هم بنظر می رسند؟!

اینجا کم کم می فهمی که زیر پوست شهر، این مورچه ها هستند که همه چیز را تحت کنترل دارند، گویی آدم ها ساکنان دست دوم جزیره اند! در جاهایی حس می کنی که مورچه ها هم متقابلن در تدارک نابودی انسان ها هستند. شاید هم نه! آنها هم به انسان ها نیاز دارند. مورچه ها بدون انسان ها تعذیه نمی شوند. حتی سم های تولید شده با گذشت زمان جزو منابع تغذیه ی مورچه ها شده است.

به زودی عادت می کنی تا مورچه ها را همه جا ببینی. در رستوران، در تاکسی، در خانه ها، در اتاق خواب ها، در کشوی اسناد شخصی افراد، حتی در کیف بغلی شان، کنار کارت اعتباری و عکس عزیزشان!

چند روزی که در جزیره می مانی، کم کم همه چیز عادی می شود؛ مثلن این که مردم نانشان را پیش از آن که به دهان بگذارند، می تکانند تا مورچه ها به زمین بیفتند و پیش از آن که استکان چای را به لب ببرند، در حالی که به اختلاط های معمول روزانه مشغول اند، از روی عادت سر انگشتی هم به لبه ی فنجان می کشند تا اگر مورچه ای هست، که هست، برطرف شود. یا مثلن پیش از آن که به رختخواب بروند، ملافه شان را می تکانند و پیش از آن که بخندند، دور و بر دهانشان را پاک می کنند، مبادا مورچه ای از فرصت استفاده کند، وارد دهانشان شود و طعم اسیدی مورچه، خنده شان را بیاشوبد!

این طوری می شود که کم کم مورچه ها بخشی از زندگی می شوند. شده اند. می بینی شان، می شنوی شان و می گذری چون باید زندگی کرد. باش! هم چنان که مورچه ها هستند. و یاد بگیر که از عبور و مرور مورچه ها دچار وهم و گمان نشوی.

گاه وقتی حرفی از مورچه ها می زنی، کسی یا کسانی هستند که به شوخی هم شده بگویند؛ "مگر زندگی بدون مورچه ها هم ممکن است؟". چه گفتی عزیزم! مورچه ها؟ خوب، بله، هستند ولی این حشرات که آزاری ندارند!
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 13 اسفند 1384

نامه ی نود و دوم

تو هم شنیده ای که این روزها در تدارک سفرم و وقت سر خاراندن ندارم، میدان گرفته ای و می تازی و به قول هم وطنان "گیر سه پیچ" داده ای به "هسته"! خوب جانم، ما که حرفی نداریم. آمریکا فلان است و انگلیس بهمان است و روس ها بهمدان اند و همه از آبشخور اسراییل می خورند و ... چه باید کرد، برار؟ فعلن که با دست های خالی و بی دوست و یار و یاور در مقابل همین دنیای لات و لوت ها که تو می شماری، تنها مانده ایم. هنوز هم خیال می کنی باید شاخ و شانه کشید و گفت؛ می کشیم، می بریم، حق مسلم ماست، و ال می کنیم و بل می کنیم و ...؟

خوب، خدا قوت! من از بچگی از چاقوی ماست بری هم می ترسیده ام. شاخ و شانه و گردن برومند و پت و پهنی هم ندارم که کسی پروایش را داشته باشد. اگر دست و زورت می رسد بزن همه شان را لت و پار کن و سر جایشان بنشان تا هم تو به حقت برسی و هم آنها دست از زورگویی بردارند. ما هم این بالای گود می نشینیم و دست می زنیم. ولی حضرت عباسی، این تن را کفن کرده ای، حرفی بزن و قولی بده که بتوانی تا آخر سرش بایستی که اگر ببازی زورگویان را زورگوتر کرده ای و جهان را باز هم بیشتر در جیب های  جهانخواران فروتر کرده ای. آن روزها که برگ برنده در دست های ما بود، پیوسته کرکری خواندیم و بلوف زدیم. حالا از پکن تا مسکو و از کوالالامپور تا ژوهانسبورگ و بالاخره وین دنبالشان می دویم و به همان که "سرشب" گفتند راضی هستیم، و آنها نمی دهند و ناز خرکی می فروشند. چه فایده که عقب نشستن هایمان را در محفل داخلی به حساب ترس آنها بگذاریم و روغنی ریخته را وقف امامزاده کنیم.

این هم یادت باشد که مردم یونجه نخورده اند، برادر! گیرم که "هل من مبارز" طلبیدن من و تو را تماشا می کنند و از ترس دشنه، لب از لب بر نمی دارند. خوب می فهمند اما که از یک من دوغ چقدر کره می شود گرفت! آنها هم می دانند که در انتهای این همه هیاهو، انگار "جهانخواران" همان را هم که از ابتدا حق مان بود، بر ما روا نمی دارند. قصه ی آن ارباب کاشانی را در سرمای آن شب زمستان کویر نشنیده ای؟ نطنزی ها داستانی دارند که می گوید:

یک روز که ارباب برای سرکشی به ده رفته بود، شب شد و ناچار می بایست همان جا می ماند. سرمای سگ کشی بود. به کدخدا گفت؛ رختخواب تمیزی در آن اتاق بینداز تا من بخوابم. رعیت بیچاره گفت؛ ارباب، رختخوابم کجا بود؟ چند جل خر دارم، به پیچ به خودت و بخواب، گرمت می کند. ارباب اوقاتش تلخ شد و تشر زد که مردکه ی نفهم! از من می خواهی در جل خر بخوابم؟ رعیت بیچاره گفت؛ خوب ارباب! این همان کاری ست که همه ی اهل ده می کنند. ارباب ناسزایی گفت و امر کرد هیزم بیاورد و اتاق را گرم کند. باری هیزم آوردند و ارباب هم بی رو انداز، با خیال خوش پای آتش دراز کشید. در میانه ی شب کم کم آتش خاموش شد و هیزم ته کشید و سرما در جان ارباب خزید. هرچه کرد تا مگر با مانده ی آتش شب را به صبح برساند، فایده نکرد. سرما داشت جانش را می گرفت. ناچار برخاست، در را باز کرد و رعیت را صدا زد که؛ باجقلی! باجقلی! رعیت خواب آلوده بر در اتاق حاضر شد. ارباب گفت؛ "همان که سر شب گفتی بیار، ولی اسمش را نیار"!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 11 اسفند

خلاصه ی دو خبر

1- خلاصه شده از ایرنا:

رئيس جديد مركز امور زنان و خانواده: "مسائلی چون رفع تبعيض عليه زنان و محو خشونت، افكار متحجرانه است".

"زهره طبيب زاده نوری"، رييس جديد مركز امور زنان و خانواده در مراسم معارفه با اشاره به نقش زن از زمان خلقت آدم و همراهی زنان با انبياء و اولياء، گفت: مكاتب غربی سعی می‌كنند تا الگويی مناسب نيات خود، برای زنان ارائه كنند.
وی با اشاره به مسائلی چون رفع تبعيض عليه زنان و محو خشونت گفت: نگرش جاهلی به زن و عادات كهن احيا شده است. متاسفانه برخی كشورهای در حال توسعه به خاطر عقب نماندن از اين قافله به تكرار اين افكار متحجرانه می‌ پردازند.
طبيب زاده نوری، با اشاره به نگرش بالنده اسلام به زن گفت: زنان جامعه ما نيز از بركات موجود نظام اسلامی به توفيقات مهمی دست يافته‌اند و در حال حاضر زنان در نهضت علمی و نرم افزاری مشغول به خدمت هستند.
وی اضافه کرد كه "نمی‌توان غربی انديشيد و مسلمان ساخت. نبايد از انديشه‌های نامناسب زن، مرد و يا فرزند سالاری كمك گرفت و نسخه‌های غربی را با نام اسلامی استفاده كرد.
طبيب زاده نوری عناوين برنامه‌های محوری خود را در دو بخش داخلی و خارجی ذكر كرد و محورهای عمده در بخش داخلی را، موضوعاتی چون شناخت خلاهای قانونی مسائل زنان، آموزش همگانی ديدگاههای اسلام درمورد تربيت فرزندان، حمايت از فرصتهای شغلی مناسب بااولويت كانون خانواده، توجه به دختران جوان و نخبگان علمی و توجه به زنان هنرمند تشكيل می‌داد.

2- خلاصه شده از ايسنا:

«بابك احمدی»: عدالت بدون آزادی ممكن نيست.  
بابک احمدی در همايش "ايران، عدالت و آزادی" گفت: در فرهنگ مدرن غرب، آزادی و عدالت به عنوان دو مفهوم به هم پيوسته مطرح می‌ شوند كه به سختی می ‌توان اين دو را از هم جدا كرد. حدود هشت‏، نه ماه پيش گرايشی (در ایران) سر كار آمد كه هيچ فضيلتی برای نظام دمكراسی قائل نشد اما همواره بر اين تاكيد كرد كه برابری اجتماعی را افزايش خواهد داد، دست دزدان را كوتاه خواهد كرد.
وی با اشاره به اتفاق چند وقت گذشته در ارتباط با كاركنان شركت واحد، با بيان اينكه «هرجا ديديد آزادی بيان را محدود می ‌كنند، مطمئن باشيد كه حقی پايمان می‌شود»، گفت: توقيف فله‌يی مطبوعات، پنهان كردن حقيقت است، حقيقت نابرابری اجتماعی كه در جامعه‌ی ما وجود دارد و هر روز بيشتر می‌شود.
اين پژوهشگر با بيان اين پرسش كه «چرا نمی‌توانيم بدون آزادی هيچ گامی جهت تحقق عدالت برداريم؟»، گفت: آزادی به معنای سياسی يعنی تحقق دولت دموكرات. ما نمی‌توانيم در قلمرو زندگی سياسی‏ - اجتماعی،‏ عدالت را به طور واقعی تحقق بخشيم، مگر اينكه دولتی داشته باشيم كه حقوق شهروندی و آزادی بيان را به رسميت بشناسد. در سال‌های حكومت شاه امكانات زيادی برای پيشرفت مادی ايران به خصوص با ازدیاد پول نفت در دهه‌ی پنجاه، به وجود آمد. شاه چندين بار دمكراسی را به صراحت مورد تمسخر قرار داد و برای مردم هيچ چيز سخت تر از تحمل آن نبود. هنوز هم اين سوال مطرح است كه آيا بايد در ايران با هر نوع اعتراضی، خشن برخورد شود؟ بدون آزادی نمی‌توان بحثی از برابری اجتماعی كرد. 
احمدی با اشاره به چاپ كاريكاتور‌های اهانت آميز در روزنامه‌های غربی اظهار داشت: غربيان اين همه خطوط قرمز را برای آزادی می‌پذيرند تا حدی كه هر كه خواست از نبود هولوكاست حرف بزند، جرم محسوب می‌شود. من معتقدم اگر بگوييم در ماجرای هولوكاست، هزاران نفر كشته شده‌اند، كم گفته ايم و اگر نگوييم كشته شده‌اند، جنايت كرده‌ايم. اما انتقاد به آن نيز جرم محسوب نمی‌شود. اگر غربی‌ها بگويند شاه جنايت نكرد، شما برآشفته می‌شويد. نظام دمكراتيك غربی (مساله ی) كاريكاتور‌ها را هر شب در كانال‌های مختلف به بحث گذاشت. از هر گروهی آمدند و بحث كردند كه آيا بی حرمتی به پيامبر يك دين جايز است يا نه؟ جامعه‏، دانشگا‌ه و سياستمداران به آن فكر كردند، نظريات مختلفی مطرح شد و اين نظر زير سوال رفت، اما جاهايی كه دمكراسی نبود خشن‌ترين اقدامات (در این زمینه) انجام شد.
احمدی گفت: بسياری از دوستان اصلاح طلب پس از اينكه در انتخابات شكست خوردند، نتيجه گرفتند كه شايد ما بيش از حد به دموكراسی پرداختيم و به نابرابری اجتماعی آن طور كه بايد نپرداختيم. دولت هشت سال گذشته از آزادی بد دفاع كرد و اين يكی از درس‌هايی است كه ملت ما بايد بگيرد. بايد برای تشكيل دولت دمكراتيك‏، آزادی بيان و مطبوعات و ايجاد سنديكاها فشار ایجاد کرد. وقتی اينها شكل بگيرد ديگر شكست و عقب نشينی نخواهيم داشت.
احمدی با بيان اينكه «اگر دموكراتيك فكر كنيم متوجه می‌شويم كه نظام‌های سياسی به هيچ وجه مقدس نيستند، گفت: اشكال كار ما اين نبود كه دمكراسی می‌خواستيم. اشكال ما اين بود كه برای دمكراسی خوب نايستاديم و پافشاری نكرديم.

آزاده: به نظرت زنان هنرمند از دیدگاه همچین بانوی عاقله‌ی دانشمند مشعشع‌ الافکاری چه قشر زنانی هستند؟ مسلماً قالی‌بافی٬ کهنه‌ی قهوه‌ای بچه را شستن٬ گلدوزی٬ خیاطی٬ نقاشی و ترسیم (صرفاً شاخه‌ی تذهیب و نگارگری کتب مذهبی) و آشپزی هنرهای پذیرفته شده هستند. زن بی‌حیایی که موسیقی می‌نوازه یا حتی در گروه کر آواز می‌خونه، جزء بانوان هنرمند نیست و خلأهای حقوقی زن‌های جامعه‌ی ما با گرفتن نفقه از مرد، اون هم به شرط اینکه زن تمکین کنه و رعایت شروط نمایشی ضمن عقد، حل می‌شه وگرنه زنی که گرسنگی به تن‌فروشی وادارش می‌کنه، هیچ حقی نداره چرا که ما به صبر و مدارا توصیه شده‌ایم.

این خانم حق داره چرا که در «کتاب» ما گفته شده اگر زن ناسازگاری کرد و خطا، مرد حق داره کتکش بزنه و حالا زن‌ها دارن میگن ما آدمیم، نه مال مرد (به هر دو معنای حیوان باربر و اسباب زندگی) که هر چه خواست بکنیم و هر چه خواست بکند.

ضمناً زنی هم که حجاب نداره، حقی نداره چرا که اولین اصول عملی و کاربردی دین رو زیر پا گذاشته. می‌بینی چه خوب درس‌هامو حفظم؟ آخه منم زن هستم و همیشه در هر قدمم اتهامی هست و همیشه چشم‌ها من رو می‌پان، حتی چشم هم‌جنسانم! پس باید حقوق خودم رو بشناسم و سرم توی آخور خودم به زندگی گوسفندی(اگر نگم سگی) و بردگی گرم باشه و ناسپاسی نکنم تا این همه نعمت_ که به صد منت می‌بخشند _ بازستانده نشه. به خوبی مشخصه که چنین عدالتی(!) نیاز به آزادی نداره. این رو باید به آقای بابک احمدی هم گفت. این مرد خودش از دامن یک زن برخاسته (و چه بسا بعد به دامن زنان دیگه‌ای بپیونده) چطور نمی‌فهمه که در ایران ما نوعی عدالت بدون آزادی ممکن شده!

دمکراسی فقط يک افسانه‌ست، تا زمانی که ما گوسه‌فندانيم.

دلم پره عمو علی! هيچ‌جا آدم رو راحت نمی‌ذارن. همه به خودشون حق میدن به دقيقه‌های آرامش تو توی پارک هم حتی تجاوز کنند. به خودشون حق میدن هر زن بيرون از خونه رو که می‌خنده، فاحشه بدونن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 8 اسفند 1384

عمومی!

اگرچه ماندانا این تصویر را "بدون شرح" فرستاده، اما این فضولی بی مرز من نمیگذاره بی سوال از این تصویر بگذرم.

درسته که تعجب می کنم، می خندم، به حیرت می افتم و گاه در درستی تصویر یا نگاهم تردید می کنم، با این همه اولین پرسش هایی که به ذهنم میاد اینه که:

- چرا "در" بانوان قفله!

- چرا "در" آقایان دندون دندونی شده! برای چشم چرانی؟ در این صورت مطابق سنت رایج جهان، بایستی "در" بانوان جویده می بود! چون "چشم چرانی" را از ازل به قامت آقایان دوخته اند! شاید هم بانوان جمهوری، اگر نه در بقیه ی موارد، دست کم در چشم چرانی به حقوق مسلم خود رسیده اند! و خسرالدنیا و الاخرة!

این سوال هم که به فکر همه رسیده که اگر "بانوان" و "آقایان"ی هست، "عمومی" دیگه برای چیه! یعنی قر و قاطی؟ یا مثل رستوران ها "سالن خانوادگی"؟ شاید هم "لژ تماشاگران"!؟

کرمی منو گرفته، به علی که بدونم پشت این در "عمومی" چی میگذرد؟ بر خلاف اون دوتای دیگه، لای "در" این یکی، کمی هم بازه؟ یعنی دعوت؟

حالا چرا همه ش یاد "مدادسیاه" می افتم؟ حتمن اون دم بریده جواب سوال های من و شما را میدونه، هان؟ چون هم دید تصویری ش معرکه ست، هم زاویه ی نگاهش و هم زبان طنزش.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 6 اسفند 1384

نامه ی نود و یکم

سرگردان است. درست روی سر این همه رفت و آمد، روی کابل برق، در فاصله ی دو تیر سیمانی. نمی شود فهمید از چه قبیله و تیره ای ست. چندان هم مهم نیست. مهم این است که حشره ی ابلهی ست. بیست و هفت دقیقه است اینجا پشت پنجره ی این قهوه خانه نشسته ام و تماشایش می کنم.

فاصله ی بین دو تیر سیمانی حدود پانزده متر است. یعنی هزار و پانصد سانتی متر! اگر هر سانتی متر را در یک ثانیه طی کند، حدود یازده دقیقه و نیم از هر تیر سیمانی فاصله دارد. اما این ابله تمام این بیست و هفت دقیقه را در یک فاصله ی سه تا چهار سانتی متری رفته و بازگشته است. چه بگویم آخر؟ نگرانم می کند! تند و تیز و پر شتاب و کمی هم سر به هواست. مثل یک اکروبات به کابل چسبیده و پیوسته زیر و رو می شود. حیرتا! هر لحظه احتمال می رود به کف خیابان سقوط کند. فرقی هم نمی کند که روی سر عابری بیفتد یا درست کف پیاده رو. افتادنش می تواند لحظه ی پایانش باشد. حالا با دست یک عابر یا زیر کفش عابری دیگر!

اما اینجا، این بالا روی کابل، کافی ست گوشه ی نگاه یک پرنده ی کنجکاو به او بیفتد. حتی اگر گنجشک کوچکی باشد که همین چند لحظه پیش تمامی یک سیب را تکه تکه بلعیده باشد. جلوه ی رنگ روشن این حشره در زمینه ی سیاه کابل، حس تفنن شکار را در هر پرنده ای تحریک می کند. طعمه ای چنین آسانگیر، وسوسه برانگیز است. اگر اینقدر سرگردان و ندانم بکار نبود و هدف معینی داشت و در یک جهت می رفت، به زودی به جایی امن، در بدنه ی یکی از تیرهای سیمانی می رسید. عجبا!

یک ساعتی بیشتر به غروب نمانده. اگر از یک جهت برود، فرصتی هست تا پیش از تاریکی به منطقه ی امنی، زیر یکی از چراغ ها برسد. معلوم نیست با این همه کبوتر و مرغ دریایی و گنجشک که این دور و برها پلاس اند، آخر و عاقبت این حشره ی سر به هوا به کجا می کشد! کافی ست یکی شان متوجه ی سرگردانی اش بشود. آن وقت یک شیرجه روی کابل، ... و تمام.

از دست من که اینجا پشت پنجره ی طبقه ی دوم نشسته ام و قهوه ام تقریبن تمام شده و باید راه بیفتم، کاری ساخته نیست. این پنجره هم تنها یک قاب شیشه است. باز نمی شود. حتی اگر باز می شد هم کاری از من ساخته نبود. نه دستم به کابل می رسد، نه صدایم. گیرم که صدایم هم می رسید، او که نخواهد فهمید چه می گویم. بنظر نمی رسد زبان همدیگر را درک کنیم. شاید اگر فریاد بزنم... اما وقتی چشمش تا هفت هشت متری، انتهای کابل و تیر سیمانی را نمی بیند، حتمن گوش هایش هم بیش از چند سانتی متر شنوایی ندارد، چه می دانم!

دو متر آن طرف تر یک پنجره هست که می شود بازش کرد. حتی اگر صدایم را بشنود و زبانم را بفهمد، نمی دانم چطور بگویم که باید بجنبد و به فکر خودش باشد. شاید اگر بیفتد، خودش را جوری از زیر دست و پا نجات دهد و به گوشه ی امنی برساند. دست کم آن پایین از دید پرنده ها پنهان است. تمامی خیابان هم زیر پای اوست. دیگر لازم نیست این همه انرژی صرف کند تا مثل اکروبات ها خودش را زیر و روی این کابل باریک نگهدارد. اصلن چرا با این اصرار به این کابل کوفتی چسبیده؟ گمان نمی کنم مفهوم "افتادن" و عواقب آن در حافظه اش باشد. انگاری از رها کردن جایی که به آن چسبیده، هراس دارد. رها کردن، همین! حتی اگر روی نوک پرنده ای هم آویزان بود، هم چنان تلاش می کرد تا "رها" نشود. معلوم است که اگر با این جثه بیفتد، دست و پایش نمی شکند. لطمه ای هم نخواهد دید. ولی اینها را چطوری می شود به این احمق حالی کرد. نه از موقعیتش خبر دارد و نه راه و چاه را می داند. حتی نمی داند که گاه در "افتادن"، رستگاری بیشتری هست تا زنده ماندن روی یک کابل! اصلن این خر خدا چطور یادش نیست از چه راهی آمده، تا از همان راه برگردد؟ چیز غریبی ست!

تا غروب که نمی توانم اینجا بنشینم و این ابله را تماشا کنم که دور خودش و کابل می چرخد. کسی می گوید؛ چه مرگته؟ کجایی؟ با تعجب به زنی که روبرویم نشسته، نگاه می کنم. ملک می گوید؛ در فکر چه هستی که اینطور با خودت حرف می زنی و سر می جنبانی؟ به کابل اشاره می کنم. می گویم بیست و هفت دقیقه است که در یک گله جا روی این کابل سرگردان است. نا باورانه می پرسد؛ با خودت چه کرده ای که صورتت اینقدر تکیده شده است. انگار که هزار ساله شده ای. می گویم؛ دیشب خواب پدر را دیدم. آستین هایش را بالا زده بود و سر دستشویی وضو می گرفت. به ترک بزرگ سقف اتاق پذیرایی اشاره کرد و گفت؛ هیچ کدامتان به فکر خانه نیستید. گفتم؛ چه کنم؟ فکر به هزار درد بیدرمان دیگر روز و شبم را پر کرده. دوباره که نگاه کردم، دیگر سر دستشویی نبود. نفهمیدم نمازش را کجا خواند. مدتی ست در اتاق پذیرایی پیدایش نمی شود. تو اینجا چه می کنی؟ از کجا فهمیدی که من در این قهوه خانه نشسته ام؟ ملک می خندد و می گوید؛ من که ساکن این شهرم. تو اینجا چه می کنی؟ می گویم دنبال عمله بنا می گردم. پیش از این که سقف روی سرمان خراب شود، باید فکری کرد. می پرسد؛ کدام سقف، کدام خانه؟ ... سر یکی از میزهای کناری، کسی خر و پف می کند. چشم می گردانم، کسی نیست. چشم هایم را باز می کنم. چند ثانیه ای طول می کشد تا بفهمم در خوابگاه دانشجویی دانشگاه "رتردام" روی تختی افتاده ام. ملک هم رفته است. هم اتاقی آلمانی ام روی تخت کناری تاقباز خوابیده و خروپفش اتاق را می لرزاند. چهار صبح است. دیگر خوابم نمی برد. باید قطار ساعت هفت صبح را بگیرم و خودم را به فرودگاه آمستردام برسانم و از آنجا پرواز یازده صبح به کپنهاگ را... پتو و پیپم را بر می دارم و به سرسرا می آیم. چراغ را روشن می کنم و همان کنار، روی یکی از مبل ها می افتم.

پیپ را که روشن می کنم، چشمم به کاناپه ی روبرویی می افتد. مادر نشسته است و ذکر می گوید. با تعجب می پرسم؛ چرا در تاریکی نشسته ای؟ به سقف اشاره می کند. می گویم می دانم، مادر. من هم یک نفر بیشتر نیستم. به شکاف سقف فکر کنم یا نگران حشره باشم که روی کابل سرگردان است؟ هزار درد بیدرمان دیگر هم هست که باید به فکرشان باشم. به ملک گفتم؛ مادر دلخور است. خیال می کند به فکر سقف نیستم. ولی همه ی این سال ها راه و بیراه دنبال یک معمار قابل گشته ام. نیست. پیدا نمی شود. مادر را یک لحظه در فرودگاه آمستردام میان جمعیت دیدم. انگار مرا دید و رویش را برگرداند. تمام راه خوابیدم. نمی دانم آن حشره بالاخره به خانه و زن و بچه اش رسید؟ اگر او سالم مانده باشد، شاید بشود برای ترک سقف هم فکری کرد!
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه سوم اسفند 1384

ای بخارا، شادزی!

و بعد به "سخن و سخنوران" از بدیع الزمان فروزانفر ...

نوشته اند که آوازه ی شهر بخارا به عنوان مرکز علم و ادب و هنر، گاه باعث حسادت و هجو گویندگان عرب زبان ساکن بغداد بوده است. مثلن امیر نصربن احمد سامانی "با همان علاقه یی که شاعر فارسی گوی بزرگ عهد خویش، ابو عبدالله رودکی" را مورد نوازش قرار می داده، "در حق شاعران عربی گوی هم از اکرام و نواخت فوق العاده دریغ نداشت". از جمله شاعری به نام ابوالحسن مرادی را که در نظم عربی شاعری پر مایه بوده، بسیار می نواخته است ("از گذشته ی ادبی ایران" از عبدالحسین زرین کوب). بدیع الزمان فروزانفر می نویسد؛ "گویند ابریقی (آفتابه) گرانبها از زر برای وی (امیر نصر) ساخته بودند که شعری عربی بر آن نقش (شده) بود. چون آن قطعه را که در مدح وی بود بر ابریق خواند، از (نام) گوینده اش پرسید. گفتند ابوالحسن مرادی ست. بفرمود تا آن ابریق را نزد وی فرستادند که گوینده ی آن ابیات بدین ابریق از ما سزاوارتر است.(سخن و سخنوران، ص 21)

فکرش را بکن! ابوالحسن خان مرادی شاعر، مدیحه ای در وصف قد و بالای متوسط امیرنصربن سامانی سر هم کرده و آن را به امید هدیه به خدمت امیر فرستاده است. دور و بری ها هم برای خوش خدمتی شعر شاعر را روی آفتابه ی طلای امیر حک کرده اند تا مثلن به امیر خوش خدمتی کرده باشند!

صحنه ی اول: بارگاه امیر نصربن احمد سامانی

حضرت امیر نصربن سامانی در "مکانی" نشسته و زور می زند تا "تولید مثل" کند. در همین لحظه چشمش به آفتابه ی طلای پیش رویش می افتد. متوجه می شود که روی آفتابه شعری نوشته شده. در وانفسای تقلا برای زایمان، دولا می شود تا شعر را بخواند. از بخت خوش شاعر، حضرت امیر در همان لحظه فارغ می شود و سر شوق می آید و از شعر شاعر بر روی آفتابه هم خوشش می آید. اما این بی ذوقان درباری نام شاعر را روی آفتابه ننوشته اند. امیر در حالی که طهارت می گرفته، یکی از خدمه را صدا می زند و امر می کند تا برود و نام شاعر را بپرسد. آن بنده ی خدا هم سراسیمه به خدمت وزیر و وکیل می رود تا بالاخره نام شاعر شعر روی آفتابه ی طلا را پیدا می کند و فوری به خدمت امیر می رسد و نام را به سمع مبارک می رساند. امیر دل آسوده ی فارغ بال، آفتابه را به خدمتکار می دهد که این را به خانه ی ابوالحسن مرادی شاعر برسان و بگو؛ این آفتابه شایسته ی شاعری ست که چنین شعر زیبایی در حق من گفته است!

صحنه ی دوم: منزل شاعر.

ابوالحسن مرادی نشسته، آفتابه ی طلا را پیش رویش گذاشته، دست زیر چانه زده و دارد فکر می کند. آفتابه که برای شاعر نان و آب نمی شود! شاعر پول می خواهد تا اجاره ی خانه اش را بدهد. یعنی برود به بازار و هدیه ی امیر را به پول تبدیل کند؟ ممکن است بابت این عمل، پوست از سرش بکنند. شاید بهتر باشد آفتابه را آب کند و طلای خالص را بفروشد. در این صورت هم هدیه ی امیر را بر باد داده، هم سرش را و هم شعر خودش را که روی آفتابه است. آفتابه را هم که نمی شود در طاقچه گذاشت، می شود؟ شاید ابوالحسن مرادی به همین نتیجه رسیده باشد. در این صورت هم خانواده و دوستان و آشنایان به ریش شاعری که با شکم گرسنه یک آفتابه ی طلا در طاقچه اش گذاشته، کلی خندیده اند. یک راه حل دیگر هم وجود دارد! و آن این که ابوالحسن مرادی آفتابه ی طلا را در جای اصلی اش بگذارد و هر روز، در حالی که اجاره ی خانه اش عقب افتاده و سفره اش خالی ست، ماتحتش را با هدیه ی طلایی امیرنصربن احمد سامانی بشوید، هان؟ در این صورت هر روز همان طور که سر خلا نشسته از آفتابه ی طلا الهام می گیرد و جهت عبرت تاریخ، در وصف دردهای زندگی در بخارا در عهد امیر نصربن احمد سامانی اشعار تازه ای زمزمه می کند!

نتیجه ی اخلاقی: به درستی که بازگشت همه ی اشعار به همانجاست که در آن متولد شده اند!

یک سوال ادبی: وقتی ابوالحسن مرادی چیزی برای خوردن ندارد، چه حاجت به آفتابه دارد؟

یک معمای تاریخی: امیر نصربن احمد سامانی روز بعد، بدون آفتابه با چه طهارت گرفته است؟ با "کلوخ" طلا، بی آن که شعری رویش حک شده باشد؟

یک توضیح لازم: بابت حرف هایی که زده ام هرگز از هیچ شاعر و امیری معذرت نخواهم خواست. بروید هرچقدر دلتان می خواهد سفارت و پرچم آتش بزنید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |