شنبه 29 بهمن 1384
نامه ی نود ام
دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ای ست! چه کنم اگر گوشه ی گرم اتاقم ننشینم، برف و یخ و زمستانی که سراسر هستی بیرون پنجره را پر کرده تماشا نکنم و به شکل دردناکی نخندم؟
دولت فخیمه در طول دهه ی گذشته چیزی بیش از 2 میلیارد دلار به حزب الله لبنان کمک کرده و اضافه بر آن اسلحه و مهمات به آنها داده و برایشان خانه و مسجد و تکیه و حسینیه ساخته تا آنها روزی یکی دو انگشت به ماتحت اسراییل برسانند و گفته شود که "صهیونیسم خواب راحت ندارد" و "استکبار جهانی" بدون کمک "ما" قادر به برقراری صلح و امنیت در منطقه نیست. این یعنی نزدیک به سی دلار از جیب هر نفر از آحاد ملت نجیب و شهید پرور! ووو ...
دولت فخیمه در طول شش هفت سال گذشته حدود هشتصد میلیون دلار مونیتور و برنامه خریده و به شرکت های مختلف الکترونیکی دستمزد پرداخته (که همه به جیب کمپانی های آمریکایی ریخته شده) و کلی کارمند و کاربر در داخل استخدام کرده و دم و دستگاه راه انداخته تا بتواند سایت های خبری داخلی و خارجی را سانسور کند. این یعنی حدود 12 دلار از جیب مبارک هر نفر از شهروندان نجیب و شهید پرور آن جزیره. ووو ... (در حالی که با چند دلار می شود یک فیلتر شکن خرید و تمام این دم و دستگاه را "کر" گرفت!)
اگر همین طور پیش بروی، می بینی که خدا هم از محاسبه ی مبالغی که هر ساله از جیب ملت خرج خفقان داخلی و آشوب های خارجی می شود، عاجز است. در حالی که دو سه هزار کارگر شرکت واحد که برای ماهی هشتاد دلار دستمزد کم تر، هشتشان گرو نهشان است، به ضرب و شتم به زندان می افتند! دراویش گنابادی (دوباره بخوان؛ عرض کردم "دراویش") در ملک خودشان اجازه ی ذکر و عزاداری ندارند و وقتی با جعبه ی شیرینی و گل به استقبال گروه ضربت (بخوان "بسیج" و "حزب الله") می روند، با کارد و پنجه بکس و چماق به حد مرگ مضروب و مجروح می شوند و نیروی "انتظامی" (دوباره بخوان؛ "انتظامی"!) شاهد ماجراست. 1200 نفر از "درویش"ها، از جمله 150 خانم (درویشه!)، به جرم داشتن سلاح گرم و سرد و ارتباط با سفارتخانه های خارجی و به قصد براندازی (در پایتخت جهان!) دستگیر و زندانی می شوند! (دایرة المعارف ها و کتب لغت را باید شست! "درویش" ها "چریک" شده اند)! ووو ...
در حالی که کاغذ و چاپ و امکانات و پول های کلان در خدمت انتشار هزاران هزار کتابی ست که بصورت لوکس در تبلیغ "یک ایدئولوژی" و "یک مذهب" و "یک تفکر" و جعل تاریخ به نفع "یک اقلیت" قرار دارد، "الهام فروتن"، دختری بیست ساله را برای چاپ اشتباهی مقاله ی شخص دیگری، در روزنامه ای که شاید هزار خواننده هم ندارد، بی صورت و بی سیرت می کنند. سه نفر که در عمرشان ده کتاب درست و حسابی نخوانده اند، تصمیم می گیرند یک ملت چه بخواند، چه نخواند! آن وقت وزیر ارشاد می گوید؛ ما تنها از "انتشار كتاب هايی كه توهين به فهم خواننده به شمار می روند و كتاب هايی كه انديشه های خاصی را ترويج می دهند، جلوگيری می كنيم". می پرسم چه رفتار و تفکری "توهین به خواننده" محسوب می شود؟ و چه "اندیشه ی خاصی" اجازه ی چاپ و نشر دارد، جایی که درویش ها هم اجازه ی ذکر ندارد؟ ووو ...
آن وقت این جمهوری میلیاردها دلار خرج "فن آوری صلح آمیز هسته ای" می کند و این دنیای دیوانه ی دیوانه، نمی خواهد این "حسن نیت" را باور کند!
تا اینجا را داشته باش!
وزیر خارجه ی "عیالات نامتحده" از "کونگره" ی مربوطه تقاضای یک بودجه ی هشتاد میلیون دلاری کرده تا به "استقرار دموکراسی" در ایران کمک کند! این تن را کفن کردی، خنده دار نیست؟ از نظر "جمهوریخواهان" در "ینگی دنیا" هر فرد از افراد آن جزیره تنها چیزی حدود یک دلار و یک سنت لازم دارد تا به دموکراسی برسد!
حزب حاکم "جمهوریخواه" که چندین سال است یک عده را در گوانتانامو (خاک کشوری دیگر) خلاف تمام قراردادهای بین المللی و به شکلی غیر انسانی زندانی کرده و شکنجه می دهد. افسران و فرماندهان ارتشش در افغانستان و عراق و پاناما و گرانادا و تاهیتی و نمی دانم کدام جای دیگر این جهان مرتکب شنیع ترین توهین ها و شکنجه ها علیه مردم ساده ی این کشورها می شوند که دیدن هر تکه از فیلم هایی که از این اعمال منتشر شده، باعث می شود تا هرچه در سه روز گذشته خورده ای برگردانی و به یاد رفتار با زندانیان سیاسی در جمهوری عدالت و "مهرورزی" بیفتی. دولت جمهوریخواهی که برای تلفن های شهروندانش شنود می گذارد، سوابقشان را از شرکت های اینترنتی طلب می کند، حساب های بانکی شان را کنترل می کند، و به بهانه ی پاس آزادی، آزادی شهروندان جهان را با تمامی زرادخانه اش به خطر انداخته است ووو ...
همین حزب و ریاست جمهور منتخبش "ژنرال دوایت آیزنهاور" 10 میلیون دلار خرج یک کودتا می کند و راه دموکراسی یک ملت را برای سال ها می بندد و 52 سال بعد می خواهد با هشت برابر این مبلغ، یعنی 80 میلیون دلار به "استقرار دموکراسی" در همان سرزمین کمک کند! اگر به ریش این "دموکراسی" و تفکر عقب افتاده ی حزب جمهوریخواه در عیالات نامتحده نخندم، چه کنم؟
مردی که پروستاتش میان دست و پایش آویزان شده بود، گرد شهر می گشت و مرهم بواسیر می فروخت و فریاد می زد؛ "پیزی جا می اندازیم"! دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ای ست، به علی! چه کنم اگر گوشه ی گرم اتاقم ننشینم، برف و یخ و زمستانی که سراسر هستی بیرون پنجره را پر کرده، تماشا نکنم و به شکل وحشتناکی نخندم؟ آنقدر دردناک بخندم تا همسایه ها ایمان بیاورند که من نیز، شهروند همین تیمارستان جهانی ام.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 24 بهمن 1384
نامه ی هشتاد و نهم
پارسال هم گفتی که روز والنتاین، مسیحیه، آمریکاییه و غیر ایرونیه و نمی دانم چه و چه ...
اینم گفتی که نیاکان باستانی ما یک "روز عشق" برای خودشون داشته اند و چه و چه ...
ولی من بنا ندارم چون "والنتیاین" خارجیه، با عشق قهر کنم و مثل بقیه ی سال ایرونی، توی سرم بزنم و عزا بگیرم. به قول هادی خرسندی، "روز عشق" که یک روز نمیشه.
میتونی روز عشق دیگر ملت های اجنبی و بیگانه را هم در تقویمشون پیدا کنی و برام بفرستی تا هر روز سال را به بهانه ی عشق، با یک ملت و فرهنگ "بیگانه" جشن بگیرم. اصلن من سرم درد می کنه برای عشق، نه برای درد سر. این یکی را همیشه ی خدا دارم!
اینم بگم که منظورم عشق آسمونی و ناسوتی و لاهوتی و عشق "پاک و بی آلایش" و اینا نیست. به عشق لیلی و مجنونی و شیرین و فرهادی هم فکر نمی کنم، ببم! یعنی نه حال و حوصله ی آه و فسناله دارم و نه ... خلم که بخاطر عشق، برم بیابون گردی و کوه کنی و علافی و عملگی کنم.
منظورم از عشق، همین تمایل زشت و ناپسند و کثیف و گناه آلود و پست، به جنس مخالفه. چون از بچگی به من گفته اند که در بهشت، با آن همه خوردنی و نوشیدنی، کسی دستشویی نمیره مبادا بهشت به "بول" و "غایط" آلوده بشه، همیشه فکر کرده ام که حوری و غلمان بهشتی، بی سوراخند. منم قرار ندارم این سکه ی نقد سوراخدار را ول کنم و به وعده ی نسیه ی صفر کیلومتر بی سوراخش دلخوش باشم. من یه نفرم، یه عشق هم بسمه. اون هزاران حوری سهم من، مال تو و اونا که وعده ش را میدن. قرار هم ندارم این تن و بدن را بدون استفاده و صحیح و سالم بدم دست عزراییل. میخوام آتیش بزنم به مالم. حرف دیگه ای هست؟
شعارم هم اینه: همه جای زمین، سرای عشق است، و هر روز، "روز عشق" است!
این دو بیتی را هم به مناسبت روز عشق، از بابا هادی عریان (هادی خرسندی) بشنو:
ز هجر یار خود دلخونم امشو
پریشون از غم هجرونم امشو
نشستم دست تنها می کنم حال
خودم لیلی، خودم مجنونم امشو
ببین منو! این خبرو خوندی؟ کشتی "موندریان" پنج شنبه شب، 9 فوریه، در 14 کیلومتری ساحل جزيره 'ترشلينگ' هلند گرفتار توفان شد و تعدادی از صندوق های بارش را از دست داد. حالا امواج دریا، هزاران جفت کفش کتانی به ساحل این جزيره آورده. اهالی جزيره برای برداشتن کفش ها به ساحل هجوم آورده اند. اما مجبورند وقت زيادی صرف کنند تا اول یک لنگه کفش اندازه پاشون پیدا کنند، و بعد کلی دنبال جفتش بگردند. پليس منطقه هم هیچ تلاشی برای جلوگیری از انتخاب کفش هایی که از آسمون رسیده، نکرده. به این میگن پلیس با حال. آقا سه تایی آنقدر خندیدیم ..
امواج، کالاهاي دیگه هم به ساحل آورده؛ چمدان، اسباب بازی، گوشت آقا، گوشت! فکرشو بکن اهالی جزیره ی "ترشلینگ" تمام آخر هفته را با کفش های نو چه "باربکیو پارتی" داشته اند، چه "عشقی" کرده اند، به علی. اونم شب روز عشق!
نمیدونم توی اون جزیره ایرونی هم هست یا نه. ولی خدا کنه یک نفر از اهالی جزیره به دلش بیفته، دو جفت کفش، که تو یه جفتش یه حوری سوار کرده باشن، بده در خونه ی هادی خرسندی که "حالش" تکمیل بشه!
... و ملالی نیست بجز دوری عشق که آنهم امیدوارم به زودی زود میسر گردد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 21 بهممن 1383
نامه ی هشتاد و هشتم
... من تصوری از حد و مرز و خط قرمز برای آزادی انسان ندارم. آزادی بدون قید و شرط را هم معادل حیوانیت نمی دانم. فکر می کنم انسان آزاده، انسان شریفی ست، هرکس و از هرجا و با هرعقیده ای که باشد. انسان آزاده ی شریف، زبان بی حیا ندارد، بروی مردم اسلحه نمی کشد، منطق دارد، و پس در موارد اختلاف نظر به فکر و اندیشه اش متوسل می شود، نه به عضلاتش. انسانی که آزاد باشد تا ببیند، بشنود، بخواند و اظهار نظر کند، نه آقا بالاسر لازم دارد و نه قیم دیگران است، پس خود مسوول اعمال خویش است و نیازی هم به زور بازو و گردن کلفت ندارد. فکر می کنم آن که بجای فکر و منطقش از ماهیچه هایش کمک می گیرد، هرکس و در هر مقامی که باشد، از حد انسانی به حیطه ی حیوانی نزول کرده است.
به همین دلایل هم فکر می کنم آن دوازده کاریکاتوریستی که چنین تصویری از پیامبر اسلام داده اند، بخاطر خبرها و اطلاعاتی که در دنیای به اصطلاح آزاد به آنها داده شده، چنین تصویری از اسلام داشته اند. آیا من با آتش زدن سفارت ها و صدور فتوای قتل این کاریکاتوریست ها و توسل به خشونت و زور برای این که به دنیا بگویم از من همان تصویری را داشته باشید که من می خواهم و دوست دارم، در ذهنیت این آقایان کاریکاتوریست، تغییری می دهم؟ می گویم نه! بلکه آنها و عده ی بیشتری را وامی دارم تا هرچه کج تر به من نگاه کنند و خود را در تصویری که از اسلام دارند، محق بدانند. چرا؟
در شکل گرفتن عقیده ی این کاریکاتوریست ها، برخی سیاستمداران و رسانه های غربی نقش اساسی داشته اند. چند کاریکاتوریست تصویری از پیامبر اسلام دارند که مطابق میل من و تو نیست. از آزادی شان استفاده کرده اند و این تصاویر را در روزنامه ای چاپ کرده اند. همین آزادی به من هم اجازه می دهد که به هر وسیله ی منطقی و شریفی نسبت به توهین و ناسزای آنها اعتراض یا شکایت کنم. ولی اجازه ندارم به خاطر حرف یا حرکتی که خوش ندارم، دهن و دست دیگری را ببندم. کسی که برای آزادی مرز تعیین می کند، می خواهد آزادی را به مذاق خود تفسیر و تاویل کند. اشکال از همین جا شروع می شود. چند انسان آزاد در یک جامعه ی اروپایی ما را در آینه های محدبی می بینند که برخی سیاستمداران و رسانه های محلی ارائه می دهند و ما هم با رفتار و گفتارمان نه تنها نخواسته ایم این تصویر درهم و نادرست را تصحیح کنیم، بلکه از این که ما را خشن و مهاجم بدانند و از ما بترسند هم، بدمان که نیامده سهل است، خوشحال هم بوده ایم.
چرا برخی سیاسیتمداران و رسانه ها چنین تصویری از ما می دهند و چرا ما پیوسته با کینه و خصومت با آنها برخورد می کنیم؟ این همه علت های تاریخی و دور و درازی دارد. یکی هم این که تصاویر تاریخی استعمار و استثمار و تحقیر و دخالت ها و چپاول های آنها در اذهان ما پاک شدنی نیست. در این سال ها هم نه آنها تلاشی کرده اند تا تصویر زشت خود را از ذهن ما پاک کنند و نه ما یاد گرفته ایم که با متانت و ذکاوت آنها را به احترام به خود واداریم. چرایش هم تابع یک سری پارامترهای پیچیده است. بهرحال، احترام را نمی شود به زور خشونت و بمب و کشتار یا ابلاغ اداری ایجاد کرد که گفته اند؛ "احترام امامزاده دست متولی ست".
من شاهد بوده ام که مسوول صفحه ی مربوطه در روزنامه ی "یولندز پست" از کارش دفاع می کرد. همین طور دیده ام بسیاری دانمارکی ها را که سخت به او و کسانی که از کار او دفاع می کرده اند، تاخته اند. همین دو روز پیش خانم روزنامه نگاری در یکی از روزنامه های معتبر اینجا نوشته بود؛ "کسی که می خواهد به آزادی بیانش لطمه نخورد، غلط می کند در عربستان سعودی که هرگز به آزادی بیان اعتقاد نداشته، سرمایه گذاری می کند و کارخانه ی لبنیات می سازد".
واقعیت آن است که در "اقتصاد بازار آزاد"، رقابت بر سر فروش بیشتر و سود بیشتر، مشروع و قانونی ست. سر نخ های عمده ی "اقتصاد بازار آزاد" هم در دست های صنایع نظامی و تولیدات انبوه سودآور است. چنین دنیایی همیشه به دشمنی بالفعل یا بالقوه نیاز دارد تا شهروندان خود را بترساند که مبادا مثل دهه ی شصت به اعتراض به محدودیت آزادی به خیابان ها بریزند و پایه های حکومت این جهانخواران را بلرزانند. پس باید پیوسته همه جا دشمن تصوری به وجود بیاورد، بحران بیآفریند و اسلحه بفروشد تا هم صنایع و کارخانجاتش در کار تولید باشند، هم این تولیدات به فروش بروند و هم بازار اشتغال و سرمایه گرم بماند و البته سروری بر جهان هم دچار تزلزل نشود. بعد از فروپاشی بلوک شرق و نابودی فیل پلاستیکی کمونیسم، دکان سلمانی غرب، بی دشمن ماند. این بود که حضرات شروع کردند سر همدیگر را بتراشند. دعواهای اقتصادی اروپا و آمریکا و ژاپن در دهه ی نود بر سر بازار، تئوری پردازان سیاسی دنیای غرب را به وحشت انداخت که مبادا این مبارزه باعث شود رهبری تولید و بازار جهان ثروت از دستشان به در رود. پس دشمن مشترک تازه ای لازم بود تا دکان سلمانی شان دوباره رونق گیرد.
این بهانه را دنیای اسلام، به ویژه سیاست بازان تازه کار انقلابی در سرزمین ما، به راحتی در اختیار جهان زورگوی سرمایه گذاشتند. بعد هم که طالبان آمد و بن لادنی سبز شد یا سبزش کردند و باری، شد آنچه شد. ما هم به جای آن که این بهانه را از جهان خواران غرب، به ویژه بخش هولناک نظامی اش بگیریم، الحمدلله هر روز بهانه ی تازه ای به دستشان دادیم. از جمله حالا که به دنبال بمب هسته ای و قدرت هم هستیم. واقعیت این است که در آن سوی خط، یعنی سنگر مدافعان اسلام هم کسانی هستند که نیاز به دشمن فرضی دارند و بدون تراشیدن دشمن، پایه های حکومتی شان چند روزه ویران می شود. این است که از این مساله ی ساده ی چند کاریکاتور، یک فیل لاستیکی ساخته اند و هوا کرده اند.
اما چند مطلب کوچک دیگر هم در گفته ات هست که باید پاسخی بدهم. اول این که چون من ساکن این ولایتم و به مکان حادثه نزدیک بوده ام، به من این حق را نمی دهد که حرف و نظرم از دیگران درست تر و صائب تر باشد. به ویژه آن که از همان دقایق اول بوی گند بازی های سیاسی و جداسازی مسلمان و غیر مسلمان در این جوامع به مشامم خورد. بعد هم که بوی گند دیگری برخاست که از بوی اولی حال به هم زن تر بود، و آن بوی بازی با احساسات مذهبی مردم توسط مدعیان اسلام و محمد است. به گمان من نه این طرفی ها و نه آن طرفی ها، هیچ کدام تره برای محرمات و مقدسات مردم و آزادی بیان خورد نمی کنند. هیچ کدامشان به راستی نه دلشان برای عیسی سوخته، نه برای موسی و نه برای محمد. هر دو طرف برای ماندن در قدرت و رسیدن به الاف و علوف خودشان، چنگ در احساسات مردم ساده دل و مومن می زنند.
و مساله ی آخر این که سیاست زندگی ماست. شغل و آب و نان و مدرسه و آموزش و فرهنگ و نمی دانم هرچه که از صبحانه تا صبحانه با ماست، حتی خواب راحت ما، بخشی از سیاست است. سیاست فی نفسه چیز کثیفی نیست، عزیز من! اگر "سیاست بازان" قدرت پرست به کثافت و نجاستش کشیده اند، بخشی هم به این دلیل است که من و تو را خسته کنند از این بوی گند، تا بینی مان را بگیریم، رویمان را بگردانیم (کاری که این روزها اکثریت خاموش در آن جزیره می کنند)، تا آنها در غیاب دلسوزی و مراقبت ما از حقوق و آزادی و ثروت و زندگی مان، هر غلطی که می خواهند با زندگی ما بکنند. معتقد نیستم که باید اسلحه برداشت و وسط خیابان داد و هوار کشید و هل من مبارز طلبید و سر به سنگ کوبید. ولی فکر می کنم باید با چشم باز مراقب باشیم و پیوسته بگوییم و از تاراج هستی مان به سادگی نگذریم. تو البته اختیار زندگی خود را داری. من اما ترجیح می دهم با چشم باز سر این ایوان دو متری بنشینم و هر از گاه بگویم؛ اوهوی یارو! اینجا که تو نشسته ای و دل و روده ات را خالی می کنی، باغچه ی من است، خانه ی من است. اگر امروز از ثروت من لوله ی توپ ساخته ای و روبروی من نگهداشته ای و خواب و آرام مرا گرفته ای، با همین زمزمه هایم نمی گذارم بی دغدغه به سهم من از آسمان و زمین و زندگی تغوط کنی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 17 بهمن 1384
نامه ی هشتاد و هفتم
سلام مُری جون
ببین منو! از حرف های این سرسپرده های آمریکایی مسلک بزدل خودفروش مملکت بر باد ده، جا نزن. اولندش که اینها انقدرها هم عده شان زیاد نیست که حرفشان تاثیر گذار باشد. بعد هم! مگر ما مرده ایم که بگذاریم پنجاه شصت میلیون اجنبی پرست، جلوی پیشرفت یک کشور هفتاد میلیونی را بگیرند؟ اینها مرعوب اروپا و آمریکا شده اند. چین و روسیه و هند و آمریکا و اروپا و دنیا می خواهند ما به تکنولوژی و علم مجهز نشویم، ببم! اگر تسلیم شویم، فردا می خواهند دانشگاه هایمان را هم تعطیل کنیم و دست از تحقیق و مطالعه برداریم. در حالی که کشورهای بزرگ و قوی مثل سوریه و کوبا پشتیبان ما هستند. یادت هست دفعه ی پیش چند کشور به نفع ما رای دادند؟ تا جلسه ی بعدی همین سه تا را هم می فرستیم وردست شیطان بزرگ! انوقت دنیا منزوی می شود و ما می مانیم و آسیاب های بادی!
ما همه جای تاریخمان مشت محکمی به پوزه ی استعمار و استثمار زده ایم. در همین تاریخ بیست و هفت ساله ی اخیر، با بلاهایی که بر سر ابرقدرت ها آوردیم، نشان دادیم که استکبار جهانی "هیچ غلطی نمی تواند بکند". یادت هست با گروگانگیری چه بلایی سر آمریکا آوردیم؟ بدبخت ها از زور پیسی، صدام سابق را به جانمان انداختند و کاری کردند که در طول هشت سال جنگ، از دو قدرت منطقه که می توانستند تا اندازه ای باعث حیای اسراییل بشوند، خاکستری بیش بر جای نماند. دیدی که ما وطن را دوباره ساختیم و ققنوس وار از خاکستر خودمان برخاستیم و در طول مدت کمی، به تنها ابرقدرت منطقه تبدیل شدیم؟ اسراییل و پاکستان که پخی نیستند، حاجی جان. حساب پایگاه های آمریکا در شمال و جنوب و شرق و غرب را هم با دو تا "شهاب" تمیز، پاک می کنیم. "درسی به دنیا بدهیم که در تواریخ بنویسند". "ما جهان را اقناع کردیم". "اجماع را شکستیم". طوری که همه علیه ما رای دادند! "این ایستادگی ما یک توفیق است". حالا هم "هزینه هایش را می پردازند". از همین دیشب همه شان با کفش و کلاه خوابیده اند!
غربی ها نمی خواهند مسلمان ها سرفراز باشند، مُری جان. ما مثل همیشه ی تاریخ، خواهر و مادر همه را ... خواستگاری می کنیم و در حالی که آنها مثل همیشه مشغول بازی با ناموس ما هستند، هزاران بار پایمان را از خط بیرون می گذاریم، مشت به هوا می زنیم، پرچم پاره می کنیم، سفارت آتش می زنیم. به کوری چشم اجانب و دشمنان قسم خورده ی ملت (کدام ملت؟!) غنی سازی را در همه ی زمینه ها از سر می گیریم. هر کس هم سوال های احمقانه کرد که "قراره چی را غنی سازی کنیم؟" سند رو می کنیم که همین چاه جمکران به بزرگ ترین منبع اورانیوم جهان وصل است. چه خوب شد که معاهدات دیگر بین المللی را امضاء نکردیم. وگرنه حالا مجبور بودیم از غنی سازی فقر و فساد و رشوه خواری و اعتیاد و دروغ و خرافات و چپاول و قاچاق و هزار کوفت و ماشرای دیگر هم دست بکشیم. ما همه ی این "فن آوری" ها را یکی بعد از دیگری، مثل "صنعت نفت"، بلکه هم بیشتر ملی می کنیم!
به حرف این وطن فروشان سرسپرده گوش نده که می گویند: "صدام حسین سابق هم وقتی پرونده ی عراق به شورای امنیت رفت، همین حرف ها را می زد اما در شورای امنیت همین روسیه و چین هم که آن موقع با صدام پالوده می خوردند، رای به تحریم عراق دادند". این بز دل ها نمی دانند که ما با عراق و صدام فرق داریم! ما ضامن آهو داریم، امام زمان داریم و ... از هیچ زورگوی خری هم در جهان نمی ترسیم! "خر دجال" که امد. مرد زن نما هم که پیدا شد. ظهور نزدیک است! "کسی می آید" با "هاله ی نور" که پلک های جهان را ذوب می کند!
این حرف ستون پنجم دشمن است که می گوید: با وجود اعتراض جهان، از جمله همین روس و چین و فرانسه و آلمان و نمی دانم که و که ی دیگر، و باوجودی که شورای امنیت رای به جنگ با عراق نداد، دو گردنه زن تاریخ، خودشان به تنهایی صدام تکریتی را "سابق" کردند. بعد هم روسیه و چین و فرانسه و آلمان هم "مخالفین سابق" شدند و از هر موافقی موافق تر. مگر کشک است که شورای امنیت به تحریم ایران رای بدهد؟ دنیا به هم می ریزد، مُری جان! خودت را دست کم نگیر. نمی بینی همه می گویند؛ "ایران، عراق و افغانستان نیست". همه می دانند که ما تا آخرین قطره خونمان، مادر همه را ترتیب می دهیم. اینها نمی دانند ما به دنیا می آییم که شهید شویم؟ گور بابای زندگی هم کرده. ان زمان که این غربی ها وحشی بودند، ما خودمان تمدن تعیین می کردیم، "منشور صلح" در می کردیم. اینها نمی دانند که ما طرفدار صلح و آرامش و علم و دانشیم. نمی بینند که ما دسته دسته دانشجویان، نویسندگان، روزنامه نگاران و استادان دانشگاهمان را سال ها در زندان نگه می داریم و زیر شکنجه وادارشان می کنیم تا به صلح و علم و دانش بپردازند.
نشنیدی سخنگوی دولت گفت "انشاء لله شارون به درک واصل می شود". رییس جمهور گفت آمریکا و اروپا "بروند از عصانیت بمیرند"! ما برای ادبیات و رفتار سیاسی دنیا هم معیار تعیین می کنیم. از پرت کردن "قند دان" و "گاز گرفتن" تا وزارت راهی نیست! صبرکن! وای به وقتی که به ما حکم جهاد بدهند. فردا پس فردا به "کونده لیسا رایس" هم می گوییم، "خفه شو، خاک بر سر اکبیری"! الهی به حق پنج تن آل ابا، همه شان به زمین گرم بچسبند! صبر کن ببین در جلسه ی بعدی آژانس، بغل ران "انجلا مرکل" را هم یک نیشگون می گیریم تا "ادبیات نفرین و نیشگون" را هم به جهان صادر کنیم. کافی ست از اختراعات خودمان، چهار میخ "شهاب"بگذاریم روی صندلی این "تونی بللر" یا چند نیش چاقو به "ژاک شیراک" نره خر بزنیم تا همه ی دنیا بپذیرند که ما راستی راستی طرفدار صلح و علم و دانشیم و قصدمان از غنی کردن اورانیوم، پراندن کبوترها است!
با خیال راحت برو در عزای حسینی و سالگرد انقلاب شرکت کن و با صدای بلند به جهانیان بگو که ما کی هستیم. از من می شنوی، این شعر ایرج میرزا را که در کتاب های دبستان می خواندیم، بار دیگر مرور کن تا کمی آرام شوی:
بوده ست خری که دُم نبودش روزی غم بی دُمی فزودش
در دُم طلبی قدم همی زد دُم می طلبید و دَم نمی زد
یک ره نه ز روی اختیاری بگذشت میان کشتزاری
دهقان مگرش ز گوشه ای دید برجست و از او دو گوش ببرید
بیچاره خر آرزوی دُم کرد نایافته دُم، دو گوش گم کرد
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 13 بهمن 1384
نامه ی هشتاد و ششم
گربه ای در پوست شیر
از صحبت های پریشب جورج بوش: "اجازه بدهيد مستقيم با شهروندان ايران سخن بگويم: آمريکا به شما احترام می گذارد و ما کشور شما را محترم می شماريم. ما برای حق شما در تعيين آينده و کسب آزادی احترام قايليم".
از پاسخ های دیروز آقای احمدی نژاد: "من از طرف ملت ايران به وی می گويم از دست ملت ايران عصبانی باشيد و از اين عصبانيت بميريد." و ادامه داد که اينگونه رهبران بايد بدانند که "در آينده نزديک آنان را به محکمه عدالت خواهيم کشاند"!
... فکر کردم "دزدان زورگوی مردم بچاپ" به چه زبانی با دنیا صحبت می کنند و ما "عدالت خواهان مهرورز" با مردم خود و جهان چگونه سخن می گوییم ....
به تناقض فاحشی فکر می کردم که بین حرف ها و رفتارمان در داخل و خارج هست، و حیرت زده از برخی اظهار نظرها: "اروپا و آمریکا و غرب به انزوا رفته اند"! ...
گفتم بروم قدمی بزنم تا از شر خواندن اخبار، از این سایت به آن سایت رها شوم و هوای خنک، چیزی از داغی کله ام بکاهد. در این یا آن فکر، به این یا آن داستان تاریخی هم فکر می کردم انگاری. و مثلن یادم آمد که در دوران ماقبل تاریخ، در کتاب های مدرسه جایی قصه ای می خواندیم از شرح حال گربه ای که در پوست شیر رفته بود، و شیری که از واغ واغ سگ تا عبور گرگ، تنش را می لرزانید. زنده باشد آقای نصرت کریمی هر کجا هست. گویا او بود که یک فیلم کارتونی هم از این قصه ساخت. با تماشای فیلم در آن سال ها، لابد یک بار دیگر هم به این فکر کردم که مکر گربه بودن چه اشکالی دارد که همه می خواهند شیر باشند؟ و مگر می شود بی "آماده کردن اسباب بزرگی"، در خیال، تن به "بزرگ بینی" داد؟
انگار می شود! چون در زمانه ای که واقعیت ها نه روشن مثل آفتاب، که گر می کشند از روشنی، هنوز هم هستند خیال بافانی خوش قد و قامت که سر میز قمارهای قرون وسطایی شان بلوف می زنند، طوری که انگار همه ی 52 ورق در دست آنهاست! داشتم به این یا آن خبر، این یا آن داستان تاریخی، این یا آن قصه و ضرب المثل فکر می کردم و پاها را محکم در برف های یخ زده کناره ی خط آهن فرو می کردم که صدای خنده ای به خودم آورد. "لینه" پرسید؛ کجایی! با که حرف می زنی که پهنای صورتت به خنده گشاده است؟
گفتم که چه شد که از خانه بیرون زده ام اما انگار جسمم را از لجن خبرها بیرون کشیده ام و روحم هم چنان در گرداب خبرهاست. اما در این لحظه به یاد لطیفه ای افتاده بودم:
سلطان جنگل روزی دریافت که عنین شده و کاری از دستش ساخته نیست. پیش از این که به معالجه بپردازد، از ترس این که مبادا در طول مدت ناتوانی اش، حیوانات جنگل خدمت ضعیفه برسند، دستور داد همه بیایند، فلانشان را تحویل بدهند و قبض بگیرند. حیوانات هم راه افتادند به طرف دارالحکومه و یکی یکی "چیز"هایشان را تحویل دادند و قبض گرفتند و رفتند. جنگل است دیگر و قوانین خودش را دارد. "سلطان" با خیال راحت به معالجه پرداخت و پس از مدتی بهبودی حاصل شد و اعتماد به نفسش بازگشت و دستور داد؛ حالا هر کس بیاید قبضش را بدهد، فلانش را تحویل بگیرد و برود. آقا فیله داشت بی خیال می رفت "چیزش" را پس بگیرد، دید آقا موشه می رقصد و آواز می خواند و سخت خوش است. به خنده گفت؛ ای بابا، مورچه چیه که کله پاچه ش باشه. مگر مال تو چقدر هست که از پس گرفتنش این همه خوشحالی؟ آقا موشه گفت؛ شیش! به کسی نگو! قبض آقا خره را دزدیده ام!
خنده ام از این بود که فکر می کردم این آقاموشه به هیچ وجه قادر به استفاده از "جنس" مورد نظر نیست. کاش پیش از رسیدن به دفتر، بلایی سرش می آمد تا دست کم خوشحال از این دنیا می رفت. گیرم در دفتر سلطان مطلب را به روی مبارک نیاوردند و بی پرس و جو و تحقیق، "عین جنس" را در مقابل قبض، تحویل آقاموشه دادند. این تازه اول خفت و حقارت و بدبختی اوست. آخر "چیز"ی که این همه خوشحالش کرده را، حتی نمی تواند از جا بلند کند، چه برسد به این که به منزل برساند و به درد کاری بزند! فاجعه نیست که این کلید، در خانه ی آقای موشه به هیچ قفلی نمی خورد؟
لینه خندید و گفت؛ درست که از نگاه ما که اینجا ایستاده ایم و مثلن سعی می کنیم واقع بین باشیم، چنین چیزی "نمیشه". ولی یک لحظه خودت را جای آقا موشه بگذار! فکر کن "اگه بشه، چی میشه"!
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه هفتم بهمن 1384
نامه ی هشتاد و پنجم
از رختخواب به زور بیرون می آیم. باید یک شنبه باشد! پرده را که کنار می زنم. آفتاب مثل کلاه زرینی سر بلوک روبرویی را تزیین کرده است. پس نباید یک شنبه باشد! سرم را از پنجره بیرون می کنم. هوای خنک و تازه ی صبحگاهی صورتم را نوازش می کند. با نگاهم محوطه را، بلوک ها و پنجره ها و چمن را دور می زنم. هیچ کس هیچ جا نیست. پس صبح یک شنبه است! گوشه ی یکی از خیابان های باریک بین بلوک ها، خانمی ایستاده. از افساری که در دست دارد، می فهمم که باید سگش را برای گردش صبحگاهی بیرون آورده باشد. کمی آن طرف تر سگ به پایین تنه ی درختی می شاشد. اوه، پس یک شنبه است! کسالت آور و حال بهم زن! با فنجان قهوه کنار پنجره ی آشپزخانه، رو به محوطه ی شرقی ساختمان می نشینم. آفتاب کم کم از بالای پنجره به داخل آپارتمان می خزد. از شبنم یخ زده ی روی چمن ها می گوید صبح سردی باید باشد. هیچ پیاده یا دوچرخه سواری در محوطه به چشم نمی خورد و ماشین های پارک شده، سنگین و پا در یخ، به زمین چسبیده اند. پس یکشنبه ی کسالت بار شروع شده. "بودیل" با لباس گرم چسبان، در حال دو در خیابون باریک وسط چمن ظاهر می شود. نگاهی به پنجره می اندازد. دستی تکان می دهد و ... بودیل سی و چند ساله، اندامی متناسب و صورت دلنشین دارد که وقتی می خندد، دو ردیف دندان های سفید و مرتبش به شکل مطبوعی میان لب های آلبابویی اش ظاهر می شوند ... لبخندش لکه ی بزرگی روی کسالت یک شنبه می اندازند. وقتی از پای پنجره رد می شود و نگاه من به باسن خوش ترکیبش می افتد، فکر می کنم؛ آخر تو را چه به دویدن، دختر؟ نیت کرده ای کسالت یک شنبه ی ما را از وسط جر بدهی؟ "لارس" با یک کیسه ی پلاستیک پر از شیشه های خالی آبجو و شراب، از در ساختمان بیرون می آید. لارس با قدی متوسط، حدود صد و بیست کیلو وزن دارد که نصف این وزن در پس و پیش بخش میانی تنه اش متمرکز شده است. با دیدن لارس، ذهن یک شنبه ای ام از بودیل تهی می شود. وقتی لارس به زحمت روی دو پای کوتاهش راه می رود، شیشه ها در کیسه به هم می خورند و ملودی چندش آور کسالت صبح یک شنبه تکرار فضا را پر و خالی می کند. همین طور که از پایین پنجره رد می شود، بی اختیار نگاهم به پشتش می افتد. انگار که در شلوارش چند کیلو ریده باشد. یا یک شنبه ی مقدس! چرا مردها اینقدر باعث سرشکستگی آدم می شوند؟ از پیش روی پنجره بر می خیزم، فنجان نیمه پر قهوه را در دستشویی خالی می کنم. باید با کسالت بجنگم. برخلاف یک شنبه ها ریشم را می تراشم و برخلاف یک شنبه های زمستان، لباس مرتبی می پوشم. حتی یک شال بلند روی شانه ام می اندازم و راه می افتم. تا ایستگاه قطار که حدود پانزده دقیقه راه است، دوباره به لارس بر می خورم که هنوز به جایی نرسیده است. صبح بخیری می گویم و خودم را به ایستگاه می رسانم تا با اولین قطار به شهری در شمال این جزیره بروم. جایی که معمولن در روزهای آخر هفته پر از سوئدی هایی ست که از آن طرف آب به این طرف می آیند تا دور از مزاحمت های پلیس سوئد و با خیال راحت چند آبجو به بدن بمالند و غروب سوار کشتی شوند و به خانه باز گردند. منظره ای پر از کسالت یکشنبه! با ورود به گرمای مطبوع قطار، یک شنبه بکلی از یادم می رود. چند نفری خواب آلوده، اینجا و آنجا روی صندلی ها نشسته اند. کتاب را از جیبم در می آورم. در تمام کوپه تنها صدای خمیازه می آید. هیچ چیز مثل یک خمیازه آدم را به یاد یک شنبه نمی اندازد. در ایستگاه بعدی چند پسر و دختر جوان که معلوم است تمام شب را در رقص و آواز گذرانده اند، وارد کوپه می شوند و داد و فریاد و شادی و موزیک فضا را پر می کند. مسافرین خواب آلوده بیدار می شوند و یک شنبه از قطار پیاده می شود. یکی از پسرها که بوی الکل می دهد، خودش را تلپی روی صندلی کنار من می اندازد و با خنده معذرت می خواهد. نگاهی به کتابم می کند و می پرسد؛ خط عربی ست؟ می گویم بله. فریاد می زند، کازیم، کازیم، بیا! جوانی کوتاه و خپله سر صندلی ما سبز می شود. جوان اولی می پرسد می توانی بخوانی؟ کازیم نگاهی می کند، و می گوید، این عربی نیست، فارسی ست. جوان اولی به من نگاه می کند. می گویم تو پرسیدی چه خطی ست؟ نپرسیدی چه زبانی ست! می خندد و محکم به شانه ام می زند. وقتی از قطار پیاده می شوم، با تصادف هوای صاف و خنک صبحگاهی با صورتم، هوس ورجه وورجه در من بیدار می شود. هیچ چیز با کسالت کلاسیک یک شنبه ها جور نیست. ردیف بسته ی مغازه ها و عبور و مرور کم در خیابان ها، دلیل خوبی ست تا به یاد یک شنبه بیافتم. یکی دو ساعتی در خیابان ساحلی قدم می زنم و عبور و مرور کشتی ها را تماشا می کنم. هیچ سوئدی مستی نمی بینم. از کسی که کنار آب ایستاده می پرسم؛ امروز چه روزی ست. می گوید؛ هان، یک شنبه را گم کرده ای؟ می خندم. در سرزمین من معمولن شب جمعه گم می شود. به ایستگاه بر می گردم. قطار خط ساحلی دو دقیقه ی دیگر حرکت می کند. انگار دستی مرا به داخل قطار می اندازد. دو ساعت تمام تا انتهایی ترین شهر ساحلی در قطار می نشینم و کتابم را می خوانم. در شهرک کوچکی در انتهای خط پیاده می شوم. به قهوه خانه ی کنار ایستگاه می روم. قهوه ای سفارش می دهم و تکه کیکی بر می دارم. سر میزی کنار پنجره می نشینم. قهوه و شیرینی ام را می خورم. خمیازه های زن پیرزن روبرویی را می شمارم. دودی به رگ ها تزریق می کنم تا قطار بعدی می رسد. سوار می شوم و راه آمده را، دو ساعت دیگر طی می کنم. وقتی به شهر قبلی می رسم، هنوز پانزده دقیقه ای تا حرکت قطاری که مرا به شهر خودم می رساند، باقی مانده. خیابان ها شلوغ تر از پیش از ظهرند. صادق را می بینم که خود را در شال و کلاهی پیچیده و بی هدف پایش را روی آسفالت می کشد. نه! اگر خودم را نشان دهم تا ساعتی دیگر باید از حماقت و زشتی و بی تربیتی دانمارکی ها و سوئدی ها و اروپایی ها بشنوم. درست مثل این که عاشورا به یک شبنه افتاده باشد. نه! فوری وارد اولین فرعی می شوم. دو قدم نرفته ام که کسی به اسم صدایم می کند! آرام بر می گردم. "یوته" است. صدای خنده اش کوچه را پر می کند. نه، امروز یک شنبه نیست! این پیرزن مثل خود نوروز است، مثل بهار، مثل درخت های اردیبهشت پر شکوفه است. از حال و کار و اوضاع روزگارم می پرسد. از سرزمینم و "این رییس جمهور تازه" سوال می کند! وقتی می خندم، می گوید حتی شنیدن حرف ها و رفتارش از تلویزیون مرا می ترساند. می گویم، همان بهتر که از تلویزیون تماشایش کنی. بی خطرتر است. یوته همراهم تا ایستگاه می آید. پیشنهاد می کند یک شنبه ی بعد قراری بگذاریم تا با اسبش کمی سواری کنم. می گویم، یوته، آن اسب نیست، یابوست. می خندد. می گوید، خیلی خب، یابو! سوار قطار می شوم، یازده دقیقه ی بعد در ایستگاهم و پانزده دقیقه ی بعد در خانه. غروب از راه رسیده است. اصلن حال و حوصله ی نشستن روبروی کامپیوتر را ندارم. قهوه ای درست می کنم. روی کاناپه می نشینم تا چند ساعت باقی مانده از یک شنبه را با خواندن کتاب به آخر برسانم. کتاب را بر می دارم؛ "سال های سگی"!
+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|