تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

29 دیماه 1384

تا انتهای مه

داستان آن مرد را شنیده ای که در خانه پای پنجره نشسته بود و به سر شاخه ها نگاه می کرد، و به گنجشگ ها که می آمدند، می نشستند، و گاه می رفتند و دیگر باز نمی آمدند؟

... یادت هست که صدای جیغ و شیون و ناله از خانه های همسایه امد؟ ... و گنجشگ ها گمگیجه گرفتند؟

... و همسایه ای با چکش به جان دیوارها افتاده بود.

... و همسایه ای ..

... و بعد، مرد هوس سیگار کرد، و در خانه سیگاری نداشت؟

... با همان دمپایی و لباس خانه آرام از در بیرون آمد تا از کیوسک آن طرف خیابان یک بسته سیگار بخرد.

... بسته سیگار را باز کرد، سیگاری بیرون کشید، با کبریت رهگذری روشن کرد، پکی قلاج زد، و دود را در هوا تماشا کرد، که رها می شد، به هر سو که میلش می کشید.

... و دود می رقصید با نسیم ...

... و بعد قطره ای باران روی صورت مرد چکید. و تک و توک قطره های باران کف پیاده رو پخش شدند. بوی نم تازه ای دیواره های شامه اش را نوازش کرد.

... و مرد حس کرد در پشتش، درست میان دو کتفش، چیزی مثل ساقه ی لوبیا جوانه می زند، و رشد می کند و  ...

آخ، چه لذتی دارد دود، در بوی نم باران!

نگاه مرد تا دورتر خیابان کشیده شد. مه بود و درختان از شانه در مه فرو رفته بودند، و خیابان در آنسوتر ها گم می شد.

.. و مرد هوس کرد تا انتهای خیابان را از مه بیرون بکشد.

... ساقه های لوبیا بر پشتش رشد می کردند و مرد هوس کرد تا پس پشت را تماشا کند.

... پک دیگری به سیگارش زد، و آرام در پیاده رو به راه افتاد.

... و رفت ..

... و رفت ...

شنیده ای که مرد، دیگر به خانه باز نگشت؟

.....

هوووم م م م ... چنان هوسی دارم امروز ...

که درون مه فرو شوم، تا آنسرتر، با بال هایی چونان ساقه های ترد لوبیا تا ته خیابان بروم، تا آنجا که خیابان به خیابانی دیگر می رسد، و بعد خیابانی دیگر ...

تا جاده ای که تمامی در مه فرو رفته است،...

هوس کرده ام تا در مه فرو شوم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه ۲۸ دیماه 1384

زنی از آمریکای جنوبی.

خانم "ميشل باشلت" نامزد سوسياليست، در انتخابات رياست جمهوری اين كشور با كسب ۵۳ درصد آرا بر رقيب محافظه كار و میلیاردر خود پیروز شد و به عنوان نخستين زن در تاريخ شيلی به رياست جمهوری اين كشور برگزيده شد.
ميشل باشلت که از شوهر خود جدا شده، پزشک است و سرپرستی سه فرزند خود را به عهده دارد، زمانی تصدی وزارت بهداشت و سپس وزارت دفاع شيلی را بعهده داشت. وی ماه گذشته در گفتگو با بی بی سی گفت که انتخاب يک زن به رياست جمهوری می تواند نشان دهنده بلوغ دموکراسی در شیلی باشد.

زنی از آفریقا

الن جانسون سيرلف، نخستين رییس جمهور زن در لیبریا و اولین رهبر منتخب زن در افريقا، دیروز سوگند ياد كرد. خانم الن جانسون سیرلف که اقتصاد دان، فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد و از افراد فعال در بانك جهانی و سازمان ملل بوده، دارای چهار فرزند است. او وعده داده تا ليبريا را به سوی آينده ای درخشان رهنمون سازد. سرليف ٦٧ ساله، وزير دارايی سابق ليبريا، در انتخابات رياست جمهوری در ماه نوامبر ٢٠٠٥ بر "ژرژ وآه"، فوتباليست مشهور ليبريايی، پیروز شد.
ليبريايی ها كه به خوبی به تاريخ آميخته با جنگ، آشوب و تخريب كشورشان واقفند، از رييس جمهور منتخب خود كه "مادر الن" صدایش می کنند، انتظارات بسياری دارند.
چين كه با هدف بهره برداری از منابع نفتی ليبريا، در رقابت با آمريكاست، تلاش می کند تا با رييس جمهور ليبريا مناسبات خوبی برقرار كند. لی ژائوژنگ، وزير امور خارجه ی چين كه هم اكنون در سفر دوره يی به شش كشور آفريقايی به سر می برد، يكشنبه با خانم سرليف ديدار كرد.

زنی از ایران

كميته تحقيق و تفحص از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از ميان ٦٥٩ عنوان كتاب بررسی شده كه در فاصله زمانی تابستان ٧٨ تا تابستان ٨١ منتشر شده اند، ٥٠٤ كتاب را از نظر اخلاقی، دينی و انقلابی مشكل دار شناخته است.
"فاطمه رهبر"، مسئول كميته فرهنگ و رسانه گفت : «كتاب های تاييد نشده دارای حداقل يكی از مشكلات ابتذال، عادی سازی روابط محرم و نامحرم، از ميان بردن قبح گناه، اشاعه آداب غير اخلاقی، تشريح صحنه های منافی اخلاق، توصيف روابط نامشروع، ترويج روابط قبل از ازدواج، تنزل ذائقه عمومی نسبت به ادبيات، اشاعه رابطه های مثلثی، اشاعه اشرافی گری، اشاعه بی اعتقادی نسبت به امور دينی و معنوی، سنت ستيزی دختران جوان، ايجاد حس همذات پنداری با افراد لاابالی و بی توجه به مذهب، اشاعه بی توجهی به احكام شريعت، به سخره گرفتن شعائر دينی، به كارگيری الفاظ ناپسند، ترويج پوچ گرايی، بزرگنمايی و الگو سازی افراد لائيك و نامناسب بودن طرح روی جلد هستند".

از دنیای مردان

روز سه شنبه، 17 ژانويه، رييس دفتر رييس جمهوری، با ارسال نامه ای به وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی اطلاع داد که در پی تعطيلی موقت دفتر شبکه سی ان ان در تهران به دليل آنچه که وی آن را تحريف سخنان رييس جمهوری خواند، آقای احمدی نژاد خواستار لغو اين دستور شده است. به گزارش خبرگزاری دولتی ايران - در يادداشت رييس جمهوری در اين زمينه آمده است که: ما اطلاع رسانی صحيح را در جهان امروز لازمه آگاهی و رشد سياسی و تعامل سازنده ميان ملت ها می دانيم و رسانه ها مهمترين عامل انتشار اطلاعات صحيح هستند.

ما اطلاع رسانی صحيح را در جهان امروز لازمه آگاهی و رشد سياسی و تعامل سازنده ميان ملت ها می دانيم و رسانه ها مهمترين عامل انتشار اطلاعات صحيح هستند.

ما اطلاع رسانی صحيح را..... رسانه ها مهمترين عامل انتشار اطلاعات صحيح هستند.

و یک قصه از امثال و حکم فارسی:

پیرزنی همراه پسر و عروس و دختر و دامادش روی پشت بام خوابیده بود. میانه ی شب به دخترش گفت؛ لحاف را بنداز روی شوهرت، سردش میشه. بعد رو به عروسش کرد که آن طرف بام دراز کشیده بود و گفت؛ وا! اینقدر نچسب به شوهرت، توی این گرما خفه میشه! عروس بیچاره با خود خواند:

قربون برم خدا را، یک بام و دو هوا را، این سر بوم گرما را، اون سر بوم سرما را!

روز بعد:

سلام خانم شیرین عبادی! به درخواست چند دوست نازنینم، خدمت رسیدم که ضمن اظهار ارادت، از صمیم قلب تشکر کنم که نام شما به عنوان نمونه ی یک زن ایرانی در جهان مطرح است. حالا که مزاحم وقتتان شدم، خواستم سوال کنم در مورد همکارتان آقای عبدالفتاح سلطانی چه کردید؟ همین طور در مورد موکلتان آقای اکبر گنجی. می دانم که دستور اکید داده اند که در این موارد مطلبی در رسانه ها درج نشود. ظاهرن به همین دلیل هم دیگر کسی شعر برای آقای گنجی نمی گوید. سخت امیدوارم شما که ارتباطات گسترده ی بین المللی دارید و می توانید از اهرم های فشار بالا استفاده کنید، خدای ناکرده به دلیل بحث مصنوعی "فن آوری هسته ای" و از بیم این که سگ ها پاچه تان را بگیرند، ساکت نشده باشید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 26 دیماه 1384

دیروز، امروز، فردا!

دو تکه نان برشته شده را در بشقاب گذاشتم، با کارد مقداری پنیر و کره و مربا روی یک تکه نان مالیدم و با اولین گاز و حس لذت چشایی مربا، روزنامه را پیش کشیدم. همین که نگاهم به عنوان های صفحه ی اول افتاد، فکر کردم همه ی این خبرها را پیش از این هم بارها خوانده ام! در چشمانم حسی جوشید و مثل شهاب به مغزم رفت. سرگیجه ی نامطبوعی سر و گوش هایم را داغ کرد. چندین تصویر آشنا دور و بر فکرم چرخیدند. تصاویر را هم پیش از این دیده بودم. دستم در هوا، دهانم باز و لقمه ی نیم جویده در دهانم ثابت مانده بودند. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. آن پایین گربه ای به رخوت از میان چمن ها می گذشت، مثل هر روز، مثل همیشه! همه چیز را به همین صورتی که بود، می شناختم. همین تکه های نان، همین ظرف کره و همین مقدار پنیر در همین بشقاب. حتی یک قاشق از مربا کم نشده بود و فنجان قهوه سر جای هر روزی اش روی میز. تنها تاریخ روزنامه، به اندازه ی یک عدد تغییر کرده بود! به ساعت نگاه کردم، مثل همه ی روزها روی ساعت شش و نیم صبح بود! ساکت، گوش دادم. صدای تیک تاک ساعت به وضوح شنیده می شد. لقمه ی نیم جویده را فرو دادم، آرام به پشتی صندلی تکیه کردم و از خودم پرسیدم، امروز چه روزی ست؟

تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. خانمی سلام کرد و گفت؛ "ز" هستم، از روزنامه ی "فردا". پوزش خواست که پریروز برای "فردا" قرار گذاشته، اما دیروز مجبور شده به محل حادثه ای برود و تمام روز گرفتار شده است. بی آن که فرصت کلامی به من بدهد، با لحنی پوزش خواهانه پرسید؛ می شود مصاحبه را امروز انجام دهیم؟ و پیش از آن که بتوانم حرفی بزنم، اضافه کرد؛ اگر امروز وقت ندارید، می توانیم برای فردا قرار بگذاریم. قول می دهم هر اتفاقی بیافتد، سر وقت خدمتتان باشم.

به سختی خودم را جمع و جور کردم، آرام خندیدم و مودبانه گفتم؛ متاسفم خانم "ز". هیچ حرفی برای گفتن در "فردا" ندارم. من هنوز به "امروز" هم نرسیده ام!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 24 دیماه 1384

نامه ی هشتاد و چهارم

خوب!

... شاید حالا بخاطر آنچه ممکن است اتفاق بیافتد، فرصت مناسبی باشد برای آن گروه از نسل تو که دوست دارند جهان و تاریخ و انسان را سیاه و سفید ببینند. همان ها که معتقدند "خوشی زیر دل نسل پدران و مادرانشان زده بود که انقلاب کردند تا مملکت و نسل های بعدی دچار مخمصه ی جمهوری اسلامی شدند"! این روزها که زمان عمل برای این عزیزان فرا رسیده، امیدوارم موقعیت را از دست ندهند. شاید بد نباشد به کسانی که رگ های گردنشان برآمده و می خواهند آمریکا و اروپا و جهان را با مشت های گره کرده سر جای خود بنشانند، بگویند این قیل و قال ها روزگارمان را از این هم که هست، زشت تر و ویران تر می کند. شاید بد نباشد بگویند؛ با نتایج یک گروگان گیری ساده و فحاشی های بعدی، دو دهه رنج در کوله بارمان داریم. پس بهتر نیست با این دست و پای بلوری از درخت سرکه شیره بالا نرویم؟ امیدوارم این را بدانیم که "تحریم اقتصادی" برخلاف گفته ی آن ملای بر تخت نشسته، نصیبی جز نکبت نخواهد داشت. تحریم اقتصادی برای ملتی "خودکفایی" می آورد که در بازار جهان امروز حرفی برای گفتن داشته باشد. نه آن که نفت می فروشد تا نان بخرد و اسلحه بسازد. یادمان باشد که یک بار دیگر هم کسی گفت؛ "جنگ، نعمت است"، و دیدیم که این "نعمت"، هستی اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی یک ملت را به "نکبت" کشید!

به هم نسلانی که نسل گذشته را به کج سلیقگی متهم می کنند، بگو؛ این آدرس غلط دادن است که "تحریم، به ضرر تحریم کنندگان است"! این درست که رفاه خریداران نفت در کشورهای صنعتی محدودتر می شود و شاید برای شش ماه یا یک سال در بازده تولیدات و صادرات و اقتصادشان اثرات سوئی بگذارد، اما آنها در تمام طول مذاکرات هم به این مساله فکر کرده اند. کوتاه آمدنشان نه به دلیل وحشت از ما، که به دو دلیل اساسی دیگر بوده است. یکی آن که تا حد ممکن محدودیت اقتصادی و رفاهی به ملت هاشان تحمیل نشود و در عین حال فرصت هم داشته باشند تا به جایگزین و راه حل فکر کنند. سوال اصلی اما این است که ما چه می کنیم؟ همان طور که تهدید کرده ایم؛ "منطقه را به آشوب می کشیم"؟  "ترور و وحشت را گسترده تر می کنیم"؟. تا کی و تا کجا؟ تحریم دراز مدت، اگر صورت گیرد، ما را به کجا می برد؟ وقتی نفت را نخرند، تا کجا می توانید با ترور و نا امنی در عراق و فلسطین به آنها فشار بیاورید؟ مگر نه این که این اهرم های زشت فشار، به دلارهای نفتی وابسته است؟ وقتی دلارها نباشد، جان کدام بمب گذار انتحاری را می خرید؟ به ده سال تحریم رژیم عراق فکر کرده اید که چگونه ملتی را به زانو درآورد تا در طول سه هفته نیروی دفاعی اش مثل برف آب شد؟ وقتی سقوط هر هفته ی هواپیماهایتان را گردن "کمبود وسایل" می گذارید، چند موشک "شهاب" می توانید روی اسراییل بیاندازید، و تا چه مدت؟ تحریم، جان چند هزار کودک را روزانه از کم غذایی و بی شیری می گیرد؟ برای یک قدرت پوشالی، تا کجا از شیر و جان ملتی هزینه کرده اید؟ در معادلات بین المللی چقدر باید ساده لوح باشیم که خیال کنیم از این طریق می شود جهانی را علیه زورمداران به شورش واداشت؟ برای کدام هدف؟ ظهور امام زمان؟

باید خام بوده باشیم اگر خیال کنیم دست و پای چین و روسیه را با چند قرارداد در پوست گردو گذاشته ایم! این نهایت ساده لوحی ست که فکر کنیم رهبران کشوری که در اوج شکوفایی اقتصادی قرار دارد، مشتی ابله اند که چشم بسته خود را در بند قراردادهای شما گرفتار کرده اند. برای شعور کسانی که دنیا را در شگفتی اقتصادی یک ملت یک ملیارد و سیصد میلیونی به حیرت واداشته اند، کمی احترام قایل باشیم و تصور نکنیم که در بستن هر قراردادی تا حرکت شانزدهم بعدی را هم پیش بینی نکرده باشند! آنها به دنبال امتیاز برای پیروزی در معارضه ابرقدرتی جهان اند. چین و روسیه برای به حساب آمدن در معادلات قدرت بین المللی، از نکبت و مرگ تدریجی هیچ ملتی ابا ندارند. هنگام اشغال افغانستان و عراق هم چین و روسیه وجود داشتند! و روسیه بسیار بیش از امروز در ایران، در عراق سرمایه گذاری کرده بود. این ماییم که به اتکای خودبینی از خواندن حرکت بعدی هم غافلیم! اگر غیرت ساده لوحان وطنی با این بلوف ها به نقطه ی جوش می رسد، جهان اما می داند که ما بی کمک روس یا چین یا هرکس دیگر، به "فن آوری هسته ای" نمی رسیم. روزی که قرار باشد شورای امنیت رای بر تحریم دهد، چین هم رای خواهد داد. و اگر تحریمی صورت گیرد و چنین تنگنایی شش ماه ادامه یابد، تمام اهرم های فشار از دستان ناتوان شما خارج خواهد شد. آن وقت در سرنوشت آینده هم باید به تحمیل های دیگران گردن بگذاریم تا مگر گشایشی حاصل شود! این یعنی که تمامی تصمیم ها در جاهای دیگر گرفته می شود، همان گونه که امروز در افعانستان و عراق و ...

خوب، این فرصت مناسبی ست تا این بار نسل تازه نگذارد مملکت در باتلاق مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، از این هم که هست فروتر رود. به این عزیزان بگو حالا نوبت شماست تا از اشتباهاتی که به نسل گذشته نسبت می دهید، بپرهیزید. مساله ی "فن اوری هسته ای" اهرمی نیست که بتوان با آن پوز آمریکا و زورگویان عالم را به خاک کشانید. این یک اشتباه محاسبه است که مشروعیت "حق فن آوری هسته ای" را با مشروعیت "ملی کردن نفت" مقایسه کنیم، به ویژه با فرمایشات متین و مشعشع رییس جمهور! پس مساله ی بعدی، یعنی قهرمان و رهبر ملت های مسلمان شدن هم محاسبه ی اشتباه دیگری ست، چرا که وزنه ی انتخاب شده، وزنه ای نیست که آقای رییس جمهور و شرکاء بتوانند تا بالای سر بکشانند، حتی به یاری "ابوالفضل"!

به "میثم" هم سلام برسان و بگو؛ کاش همه چیز مثل رویاهای کودکی و خواندن کتاب های "تخیلی" بود. ظاهرن رییس جمهورت هم در همین خیال است که مثل "آدم بده"ی فیلم ها، با بمبی در دست، جهان را تهدید کند. افسوس اما که در سه چهار قرن گذشته که مصروفیت عمده ی ما، یکی هم این بود که خانم ها را بپوشانیم، مبادا آقایان "جنب" شوند و برای رهایی از این معضل بزرگ بشری، اصول غسل جنابت تدوین می کردیم، استعمار به دستیاری خودفروختگان وطنی لایه لایه ثروت و مکنت ما را از زیر پایمان کشید. افسوس که وقتی استثمار از نفت ما به علم و صنعت می رسید تا برای همیشه بر سرمان مسلط شود و بدهکارمان نگهدارد، ما بجای اندیشیدن به راهکارهای فردا، سرگرم خواندن نماز خوف و نماز حاجات بودیم. افسوس که در درازای قرونی که دیگران گستره ی آزادی را تا ورای مرزهای گناه کشاندند و با شیطان همسایه ی شدند، شب های ما صرف خواندن نماز جعفر طیار شد و گرم توبه و انابه از گناهان ناکرده بودیم. چنین شد که ما در سرزمین خدا ماندیم و با دو حرکت شیطان کیش و مات شدیم. حالا هم به جای فکر به فردا، زانوی غم در بغل گرفته ایم و سرخورده از عقب ماندگی ها، بی حوصله از دخالت در اموری که مستقیم به خودمان مربوط است، دلزده از سیاست، با رویا و تخیل کناری نشسته ایم تا خداوند خودش کارها را درست کند!

میثم خان گل! هرکس حق دارد در دنیای رویاها "جهان را سقف بشکافد". چه کنیم اما که دنیای واقعیت فرسنگ ها با جهان رویا فاصله دارد. اینجا باید کمربندها را بست، و "طرح های نو" در انداخت! جهان امروز به عقب بازگشتنی نیست. گذشت آن زمان که می شد با یک قمه چهار راه جهان را قرق کرد و چنگیزوار از شرق آسیا تا شرق اروپا را در وحشت لرزاند. امروز در همان کتاب ها و فیلم های تخیلی هم "آدم بده" بالاخره از بین می رود. نه این که جهان بهشت شده باشد، اما قانون جهان تازه به گونه ای دیگر تدوین شده است. در واقعیت امروز، حتی دزدها و جنایتکاران بین المللی هم کفش واکس زده می پوشند، کراوات می زنند، پیش روی دوربین ها مهربانانه دست بر سر اطفال می کشند، با کشورهای عقب نگهداشته شده بخشنده وار رفتار می کنند، خود را مدافع حقوق بشر نشان می دهند، به کلیسا و دیدار پاپ می روند، زبانی چرب و نرم دارند، از حق و حقوق ملت ها حرف می زنند،... و البته خنجر هم در آستین دارند! در دنیای واقعیت، بر خلاف دنیای تخیل، در تشخیص "آدم بده" و "آدم خوبه" به گه گیجه مبتلا می شوی، دایی!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 22 دیماه 1384

نامه ی هشتاد و سوم

داوود خان گل گلاب!

من کجا گفته ام با "فن آوری هسته ای" مخالفم؟ کجا گفته ام که ایران نباید به انرژی اتمی یا هسته ای یا هر زهرمار دیگر دست پیدا کند؟ و کجای حرف های من باعث شده که تو خیال کنی طرفدار اروپا و آمریکا شده ام و مایلم که "اینها" به ایران زور بگویند؟ از میان این همه اتهام که به من زده ای، تنها در یک مورد، آن هم تا اندازه ای با تو موافقم؛ این که می نویسی "مخالفت من با رژیم جمهوری(و نه دولت، چون در "دولت" بودنش خیلی حرف ها دارم!) باعث شده تا نسبت به همه چیز آن با دیده ی تردید نگاه کنم". تردیدی نیست که حق با توست! نمی دانم چرا باید حتی در یک مورد ساده هم به حرف های این آقایان اعتماد کنم؟ وقتی در هر زمینه ی ریز و درشت، به خودشان، به همدیگر و به مردم و به جهان دروغ می گویند، چرا من یکی باید حرفشان را باور کنم؟ آنها نه تنها دروغ می گویند، که واضح و روشن سر مردم کلاه می گذارند. بیست و هفت سال است که گناه همه ی نارسایی های ناشی از ندانم بکاری و اشتباه کاری های مفتضحشان را به گردن دشمنان فرضی می اندازند. از این مضحک تر می شود که هواپیمای اسقاطی را پرواز می دهند و چون سقوط کرد و عده ای را کشت، می گویند تقصیر آمریکاست که به ما وسایل نمی فروشد؟ لابد فردا هم که راکتور اتمی شان نشد کرد(که تردید ندارم می کند) و هزاران نفر را کشت یا برای یکی دو نسل معلول و بیمار کرد، مراسم با شکوه خاکسپاری می گیرند، وا می دارند مردم توی سرشان بزنند و "مرگ بر آمریکا" بگویند، چون آن هم تقصیر اروپا و آمریکاست که کمک نکرده آقایان بمب بسازند، نه؟ داستان آن دزد را که شنیده ای که گریبان صاحبخانه را گرفته بود و در میدان شهر فریاد می زد، مسلمانان به فریادم برسید، انصاف کجا رفته، این مردکه ی قرمدنگ یک قلم جنس به درد بخور در خانه اش پیدا نمی شود که آدم بدزدد، حالا یقه ی مرا هم گرفته که چرا نیمه شب برای فرار از سرما به رختخواب زنش خزیده ام! رو که نیست به علی، سنگ پای قزوین است! آقا دزده را می گویم، البت!

نه عزیزم! بیرون از آن جزیره کمتر کسی هست که فریب زبان بازی های آقایان را بخورد و مثل تو بپذیرد که دنیا با علم و پیشرفت در ایران مخالف است. این مغلطه بازی ها و سفسطه گری های نخ نما شده مخصوص آخوندهاست، چون جز این هم کار دیگری نمی دانند. از همه ی فوت و فن های رایج در جهان سیاست، تنها تقلب و پشت هم اندازی اش را یاد گرفته اند، لابد این یکی با روانشناسی شغلی و رفتاری ملا جماعت بیشتر جور در می آید! شاید درک این نکته برای نسل تو کمی مشکل باشد اما در نسل من کمتر کسی هست که نداند تولید کشیشان و ملایان "حرف" است. پس اگر در "حرف زدن" هم حرفه ای نباشند، باید در دکانشان را تخته کنند! فرقی هم نمی کند که این کشیش یا ملا، عبا و عمامه داشته باشد، یا فقط به یک ته ریش اکتفا کند. آخر این روزها مد شده اساتید "مومن" به نظام به جای عمامه، عنوان "دکترا" بر سر دارند تا به این وسیله سر مردم را شیره بمالند که ما "آخوند" نیستیم!

اینها مردم را از واقعیت فساد در ان جامعه بی خبر نگهمیدارند و در عوض به رگ خواب ناسیونالیستی مردم متوسل می شوند که "نان ندارم" و "بیکارم" ووو را بیندازید دور. اینها بیماری های سوسول های غربی ست. ما داریم بر سر "علم" با جهان می جنگیم! و جهان می خواهد ما را از علم محروم نگهدارد! همان حرف ها که در دوران جنگ هم می زدند؛ که دهن ها را ببندید، که ما داریم با استکبار جهانی می جنگیم! (در این مورد رجوع شود به نامه ی شصت و هفتم، پنج شنبه 14 و شنبه 16 مهرماه 1384)

خوب، حالا که آقایان می خواهند(ارواح عمه ی من) "جهان را از قم اداره کنند"، گیرم که من و امثال من هم از کنج خانه مان قری بزنیم و مثلن انتقادی بکنیم، چرا باید گردی بر دامن کبریای چنین نظامی بنشیند که امثال تو ناچار شوند شمشیر از رو ببندند؟ من که نه تفنگ و توپ و تانک و اتم دارم، نه ادعای سیاست و قالتاق بازی. گوشه ی اتاقم نشسته ام نان و ماستم را می خورم. حکومتی که بوش و بلر و جهانی را به حسادت و دشمنی واداشته چه واهمه ای از قر زدن من دارد؟ و اگر به راستی چنین نظامی به "قر" من بند است، بهتر نیست تو خودت را کنف نکنی و به دفاعش بر نخیزی؟

نه گمانم که این همه مردم که در طی قرون در سراسر جهان انگشت به ماتحت مسیح کرده اند، حرمت مسیحیت از میان رفته باشد. در دویست و ده سالی که از انقلاب فرانسه می گذرد، هیچ کس در هیچ کجای عالم به اندازه ی خود فرانسوی ها بد و بیراه و فحش فضاحت به انقلاب فرانسه نداده و از هر جهت نقدش نکرده است. تنها نتیجه اش این بوده که انقلاب به لقب "کبیر" ملقب شده و آثارش علیرغم همه ی انتقادها، بر فرهنگ جهان مدرن انکار ناکردنی ست. بستن دست و پای همه و تنها دویدن که کسی را در مسابقه ی دو برنده نمی کند! چه فایده از "آواز خوانی در محلت کران و آینه داری در محلت کوران"؟ اگر به راستی به آنچه می گویی ایمان داری و تصور می کنی راهی که نظام جمهوری می رود، تنها راه رستگاری ست، چه نیازی به خفه کردن صدای دیگران داری؟ بگذار امثال من واق واقشان را بکنند. تو هم مثل شاهنشاه "عاری از مهر" بگو؛ "مه فشاند نور و سگ عو عو کند"! کافی ست همین قدر که برای خودت شعور و آگاهی و احترام قایلی، به شعور دیگران هم احترام بگذاری. درهای دیدن و شنیدن و خواندن و گفتن را بر دیگران نبند. خواهی دید که دیگران اگر از من و تو اوساتر و با شعورتر نباشند، خرتر از من و تو هم نیستند. "بی من و تو میلیاردها آدم در این جهان زیسته اند و می زیند. ما نه نانیم که گرسنگی کسی را رفع کنیم و نه عصاییم که کسی به ما تکیه دهد". جهان به قیم نیازی ندارد، دایی جان، چه از نژاد "بوش" باشد و چه از نژاد "احمد"!

این را هم به نظرات شخصی ام اضافه کنم(اگر اجازه دارم البته) که اگر از دوره ی مشروطیت تا اینجا، نه کودتای 1299 سیدضیاء بود و نه کودتای 1332 و نه انقلاب 1357 و یک مشت خودخواه خودبین نخواسته بودند ملت را "به روش خود" رستگار کنند، این مردم هزار باره راه و چاه خودشان را یافته بودند و آخر عاقبت بخیر شده بودند. در خیانت به ملت و سرزمین هیچ دسته ای بر آن دیگری ارجح نبوده و نیست. چه آن که می خواست ملتی را به زور به خیال خود به "دروازه های تمدن" برساند و چه آنها که می خواهند "رستگاری در دو جهان" را به زور به ملت بچپانند، هر دو تریشنه سر یک کرباسند.   

نه عزیز، من نه تنها مخالف نیستم که ایران "فن آوری هسته ای" داشته باشد،(البته نه از نوع وصله و پینه و غرضی اش مثل صنایع اتومبیلمان!) بلکه قدرت و سر بلندی ایران مرا اگر نه بیشتر از تو، به اندازه ی تو خوشحال می کند. اشکال اما این است که قدرت در دست کسانی ست که جز دروغ و دغلبازی به زور، کار دیگری ازشان ساخته نیست. آنها دلشان برای ایران و ایرانی نسوخته، به فکر دکان خویش اند، دایی جان. اگر اینان برای ایران و صلح احترام قائلند، چه کار دارند وقتی شلوار اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خودمان پایین افتاده، در فکر اسباب کشی برای اسراییل و چاره برای فلسطین اند؟ و اصلن این چگونه ادبیاتی ست برای اثبات این که ما صلح طلبیم؟ چرا ما همیشه خودمان را زرنگ تر از بقیه می دانیم و همه جا می خواهیم میان بر بزنیم و زودتر برسیم؟ "مرغی که انجیر می خورد، نوکش کج است"، آن هم که اتم دارد، هزاران چیز دیگر هم دارد، ببم! چرا نمی خواهیم از راهی منطقی به دنیا ثابت کنیم که طرفدار تروریسم نیستیم، لات سر گذر نیستیم و قرار نیست منطقه را به بحران و گه و کثافت بکشیم، تا در دهن به قول تو "باج گیران جهانی" هم بسته شود و مانع "تفکر علمی و فن آوری هسته ای ما" نشوند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 19 دیماه 1384

ترانه ای برای تو

می دانم به انتظار، ایستاده ای در آن سوی دیوار. در را نمی گشایم اما!

می دانم، لبخند ماهتابی ات، همین که در آیی، تبخال می زند کنار لبانم.

دستانت، چونان تاکشاخه های تمنا، بر داربست خشک تنم می پیچد، تا باز کنی گره ی اندوهانم را....

بازش نمی کنم اما.

می بینمت همانجا، با یک بغل ترانه ی شوق، دسته گلی میان انگشتانت، در انتظار، که باز شود در، و سیل وار، غرق کنی کویر نگاهم را، در های و هوی تنت...

بازش نمی کنم اما.

می دانم همین که در آیی، تنهایی ام فرو می میرد، در ازدحام لبهات،

پس،

می خوانی ام به باغ تنت، و دست های کسالت بارم، آنسان که ساقه های تمشک، رقصان می بالند، از خاک خشک تنم، و غرقه می شوند، در موج موج گیسویت،

بیدار می شوند انگشتانم، از خواب خشکسالی شان، چون برگ های انگور، گرد ترنج پستانت...

بازش نمی کنم اما! 

می دانم، همین که در آیی، سقف را می شکافد آوازم، پر می کنم زمین را، می زایم از زمان، و، تکثیر می شوم در تو.

هر صبح و ظهر و شب، آنجا در آن سوی دیوار، آوای توک و تاک پایی هست، و هرم داغ نفس هایی، مشتاق و منتظر...

بازش نمی کنم اما،

می دانم! تا باز می شود در، بالای پله گلی نیست، دستی به انتظار نمانده، نه حتی آغوشی، و نه لبخندی!

و باز، تنهایی ام، از پله ها سرازیر می شود، تا باغ می رود، تا تاک، تا لب آب …

و جهان پریشان می شود ز پشیمانی.

در را نمی گشایم دیگر بار، تا همیشه بمانی، در کوچه کوچه های خیالم!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 17 دیماه 1384

نامه ی هشتاد و دوم

سلام مهربان

می دانم حرف و نقلم تکراری ست و از زبان این و آن بارها شنیده ای ...

می خواهم بگویم؛ برای نسلی از کتاب خوانان فارسی زبان، ادبیات معاصر آمریکای جنوبی و لاتین با نام زنده یاد "احمد میرعلایی" همراه است. این احمد میرعلایی بود که برای اولین بار در دهه ی چهل از "بورخس" و "هزارتوها"یش نوشت و از "اکتاویو پاز" گفت و "سنگ آفتاب"ش را ترجمه کرد و ... و می خواهم بگویم؛ نه گمانم که بر و بچه های دوران اولیه ی "جنگ اصفهان" و بعدها همکاران مجله ی "فرهنگ و زندگی" هرگز این بزرگمرد کوچک اندام را با آن همیشه لبخندش بر صورتی مهربان، برآمده از روحیه یی آرام، قلبی صاف و همیشه مشتاق یاری و همکاری، فراموش کنند ...

... و می خواهم بگویم؛ نام "احمد میرعلایی" با نام های درخشان دیگری هم تداعی می شوند. یکی هم "میلان کوندرا"، نویسنده ی چک، مقیم پاریس که اولین بار اثری از او به زبان فارسی، "کلاه کلمنتیس"، با ترجمه ی احمد میرعلایی، چند ماهی پس ازا انقلاب در "کتاب جمعه" چاپ شد و بعدها همراه آثار دیگری از همین نویسنده در کتابی به همین نام منتشر شد.

خوب، که چه؟

این را می خواستم بگویم که؛ از آن زمان تا اینجا هرگاه و هرجا حرف از رژیمی "تمامیت خواه" به میان آمده و اعمال و رفتار رژیم های دیکتاتوری مطرح شده، بی اختیار یاد "کلاه کلمنتیس"، میلان کوندرا و احمد میرعلایی افتاده ام. سرنوشت احمد میرعلایی هم مثل "کلاه کلمنتیس" با یکی از همین رژیم های توتالیتر گره خورد!

دیروز هم پس از خواندن اخبار "روزان ابری" آن جزیره، باز به یاد "کلاه کلمنتیس" افتادم. نمی دانم این ادعا چقدر به گنده گویی شباهت دارد، اما تصور نمی کنم نویسنده ای هیبت شوم و سیاه و در عین حال کریه و مضحک حکومت های تمامیت خواه را در یک طرح چند خطی به این زیبایی کشیده باشد. گفتم شاید بد نباشد اگر لذت خواندن دوباره ی این متن را با تو شریک شوم:       

کلاه کلمنتیس (Clementis)

در فوریه ی 1948، "کلمنت گوتوالد"، رهبر کمونیست(چک) در پراگ بر مهتابی قصری باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار مردمی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند، سخن بگوید. لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود – از آن لحظات سرنوشت ساز که یکی دو بار در هر هزار سال پیش می آید!

رفقا "گوتوالد" را دوره کرده بودند و "کلمنتیس" در کنارش ایستاده بود. دانه های برف در هوای سرد می چرخید و گوتوالد سر برهنه بود. کلمنتیس دلسوز، کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت.

بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس آن مهتابی را چاپ کرد: گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می گوید.

تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد. به زودی در سراسر کشور، هر بچه ای از طریق کتاب های مدرسه، دیوار کوب ها و نمایشگاه ها با آن عکس تاریخی آشنا شد.

چهار سال بعد، کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد. بخش تبلیغات(حزب) بی درنگ او را از تاریخ محو کرد، و البته چهره ی او را هم از همه ی عکس ها بیرون کشید. از آن تاریخ تا کنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است. آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود، فقط دیوار لخت قصر دیده می شود. تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده، کلاه اوست که هم چنان بر سر گوتوالد مانده است!

***    

دور و بر اتاقم که نگاه می کنم، قفسه ها پرند از کلاه های کلمنتیس! آثاری از مختاری، پوینده، ساعدی، میرعلایی، وووو...
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 14 دیماه 1384

نامه ی هشتاد و یکم

غلام جان گل باقالی عزیزم

فدایت شوم! بالاغیرتن از جزیره ای که جماعتی محدود تلویزیون و رادیو و روزنامه را در جیب بغل خود حبس کرده اند و کتاب های تاریخ و علوم اجتماعی و... در هر چاپ تازه، لاغرتر می شوند، سند و مدرک تاریخی به ما حواله نده! درست است که جماعتی در لباس وکیل و وزیر، هر جعلیاتی که به ذهنشان می رسد را به عنوان تاریخ به خورد خلایق می دهند. اما قرار نیست تو که نا سلامتی دانشجوی روزنامه نگاری و باید پیگیر روایت درست تر وقایع باشی و مسایل را علت یابی کنی، مستقیم از همان جعلیاتی که از هزارتوی سانسور و غرض و مرض جمهوری گذشته، سند و مدرک بسازی و بصورت فرمان و فتوا به جهان صادر کنی! هنوز هم خیلی ها هستند که تاریخ کمتر سانسور شده ی دوران معاصر را کم و بیش خوانده اند. اگر آن حضرت "کیهان نشین" جاعل و پا منبری هایش در مجلس و دولت در مورد مساله ی هسته ای الدرم بلدرم می کنند و می گویند؛ "حاضر نیستیم قرارداد ترکمانچای تکرار شود"، دست کم تو که نامت "دانش جو"ست، این خزعبلات را بی تحقیق و تجسس تکرار نکن، دایی!

قبول داریم که ما مردمان همه چیز را به سرعت فراموش می کنیم، بخصوص آن بخش های تاریخ را که چندان هم به مذاقمان خوش نمی آید. اشکال چندانی هم ندارد اگر کسی گاهی فکر کند مردم چیزی حالیشان نیست، و مثلن دروغی بگوید یا حرف بی اساسی بزند که به ماتحت هیچ گنجشگی فرو نمی رود. "قرارداد ترکمانچای" هم البته که ننگی بزرگ بود. اما چه کسانی و چگونه باعث بسته شدن چنین قراردادهایی شدند؟ مساله اینجاست! بالاخره کتاب هایی نظیر "تاریخ بیداری ایرانیان" ناظم الاسلام کرمانی، "تاریخ مشروطیت" احمد کسروی، "تاریخ انقلاب مشروطه" دکتر مهدی ملک زاده، "ایران در برخورد با استعمارگران" دکتر سید تقی نصر، و خاطرات مردان سیاست در دوره ی قاجار، نظیر "عبدالله مستوفی" و "اعتمادالسلطنه" و "عین الدوله" و "احتشام السطنه" و خیلی دیگر از این نمونه ها که پیش از 1357 چاپ شده، اگر همه جا یافت نشوند، در برخی کتابخانه های عمومی و شخصی باید هنوز باشند، نه؟ لطف کن نگاهی بیانداز، و اگر واقعیت ها غیر از آنند که من می گویم، بنویس تا این دایی علی نادان هم روشن شود، پدر نامرد! آخر برای یک روزنامه نگار و دانشجوی علوم انسانی افت است که حرف کسانی را تکرار کند که سهون یا عمدن خودشان را به خری می زنند و اینجا و آنجا با رگ های برآمده دم از آزادگی و استقلال می زنند و می گویند "ما زیر بار ننگ قرارداد ترکمانچای" نمی رویم.

این را باید بدانی که پیش از قرارداد ترکمانچای، قرارداد دیگری هم به نام "گلستان" بین ایران و روس بسته شد که طی آن، ایران تکه هایی بزرگ از "اران" و ماورای قفقاز را به روس ها بخشید. این باعث شد تا عباس میرزا ولیعهد و خود شاه و دیگر حکومتیان هم دریابند که نباید به اعتبار حرف ها و تعهدات مفت استعمارگران انگلیس و فرانسه یا هرجای دیگر، هفت تیر بی گلوله بکشند و عر و تیز کنند. بعد از معاهده ی گلستان، مردمان منطقه ی آران و قفقاز، از دست ظلم روس ها و وحشی گری های "یرمولف" فرمانده ی روسی منطقه، کلافه شدند. گروه هایی از سکنه ی قفقاز به ایران متواری شدند و عده ای از مردم آذربایجان و عشایر خواستار یک جنگ تلافی جویانه با روس ها بودند. عده ای تلاش کردند به شاه بفهمانند که فریب نمایندگان انگلیس یا فرانسه یا عثمانی را نخورد و برای باز پس گرفتن مناطق از دست رفته، ابتدا به تقویت لشکر و بنیه ی نظامی ایران بپردازد. واقعیت اما این است که این بار فقها و مجتهدان و "علماء" بانی اصلی جنگ دوم ایران و روس و شکست مفتضحانه ای شدند که منتهی به قرارداد ترکمانچای شد! سید محمد اصفهانی مقیم کربلا از روحانیان درجه اول و حاجی ملا احمد نراقی کاشانی که مقام برتری میان مجتهدین داشت، از موثرترین این افراد در فشار به شاه و تشویق او به جنگ بودند.

سید محمد برای ان که شاه را به جنگ وادارد از سامره به ایران آمد و از طرف مردم و علمای وقت با حرمت تمام پذیرایی شد! نوشته اند که: "حوض هایی که آقا از آنها وضو می گرفت، پیوسته از آب خالی می شد چون (مردم) معتقد بودند به سبب تماس با بدن ایشان، خواص معجزه آسایی یافته است"! یکی از سفرای اروپایی در وصف دیدار سید با شاه می نویسد: "مردم احساسات عظیمی ابراز کردند،... کجاوه ی او را می بوسیدند، نردبانی را که از آن به کجاوه عروج کرده بود می بوسیدند و خاک غبار زیر سم قاطر او را جمع می کردند" (ص 201، ملک زاده)

باری، سید محمد معروف به "سید مجاهد" و روحانیون " از سر گرفتن جنگ با کفار روس را لازم و آن را در حکم جهاد خوانده و مخالفین با این جنگ را در حکم دشمنان اسلام" می شمردند! آنها "مخالفت شدید خود با هرگونه تسامح و تساهل با کفار اجانب" را به سمع شاه رساندند... می بینی چقدر کلمات آشناست؟ خیلی از این شکرها را حضرات "علماء" بعد از گذشت دویست سال، هنوز هم میل می فرمایند! تا این که بالاخره شاه و به ویژه عباس میرزا ولیعهد را که چندان تمایلی به جنگ تازه نداشتند، وادار به جنگ کردند. همین سید محمد همراه قشون و مثلن برای تقویت "جندالله" به صحنه های جنگ رفت. این همان بازی با احساسات عوام است که حضرات نایبین امام غایب در طول جنگ ایران و عراق هم به آن متوسل شدند!

اما جذابیت قصه آنجاست که در همان اولین روزها که هوای جبهه را پس دیدند، منتظر نتیجه ی نهایی نماندند. "سید مجاهد"، سربازان امام عصر را که جز مردم بیچاره ی یک لاقبا نبودند، رها کرد، دمش را لای پایش گذاشت و سوار بر همان "قاطر مقدس"، به تبریز فرار کرد. همین طور آصف الدوله صدر اعظم شاه در سپاه "اسلام پناه". عباس میرزا که بی پول و بی یاور مانده بود، بخشی از سپاه را مرخص کرد و بعد از چندی هم با شکست مفتضحانه عقب نشینی کرد. اگر معاهده ی قبلی بعد از دوازده سال جنگ در دهکده ای به نام "گلستان" در اطراف شهر "باکو" منعقد شد، معاهده ی ننگ آور بعدی پس از جنگی به مراتب کوتاه تر در دهکده ای به نام "ترکمانچای" در نزدیکی های "تبریز" بسته شد! به این می گویند پیشرفت از ماتحت! آن هم به تشویق علماء مجاهد و نایبان امام غایب!

حالا اگر این روایت صحیح تر از روایت تو باشد، به راستی چه کسی باید از قرارداد ننگین ترکمانچای شرمنده باشد؟ من، تو، یا فتحعلیشاه و عباس میرزا و "علماء مجاهد" که بجای پرداختن به مسایل طهارت و غسل جنابت، هوس داشتند از پشت قاطر مملکت داری کنند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 12 دیماه 1384

نامه ی هشتادم

سلام ستاره جان

پیش از این که تو به دنیا بیایی، من هم زمانی طلبه وار در جستجوی روضه ی رضوان بودم. چه می شود کرد؟ به اعتبار این که در زندگی گذرت به کدام کوی و بازاری بیافتد، خانه ها و دکان ها و مردمانی دیگر می بینی و حرف ها و آوازهای متفاوتی می شنوی. اغلب می پنداریم کوچه های عبور ما تنها گذر زندگی ست، یعنی که دیگران هم همین خانه ها و دکان ها و مردمان و حرف ها و آوازها را تجربه کرده اند و می کنند، پس اگر نکرده اند، "اشتباه" کرده اند! همه چیز جهان اما این چنین سرراست و یک طرفه نیست، نازنین! هرکس زندگی خودش، تجربه های خودش  و حرف های خودش را دارد، حرف هایی که اگر مهم تر و شنیدنی تر از حرف ها و تجربه های ما نباشد، کمتر هم نیست. هرکس به همان جاها می ماند که از آنها عبور کرده است. رنگ و قباره ی کوچه های گذر من و تو و او فرق می کنند. مساله این است که همه کس می بیند، و نه این که چه کسی بهتر می بیند! پس نگو حق با توست و نپرس حق با کیست؟ حق با حق است! گیرم دستت را بگیرم و با خود در کوچه پس کوچه های عمری که رفته ام به تماشا بچرخانم، جای اما و اگر بسیار است. نه فکرها "آب" اند و نه دریافت ها "نقطه ی جوش"، تا بگویی همه در صد درجه می جوشند! تازه گیرم که باشند، باید همه شان را ببری به ارتفاع کنار دریا تا جملگی در "یک نقطه" به جوش آیند! یعنی خدا یکی، یار یکی، فکر یکی، نقش یکی، ... نه دنیا یک رنگ نیست، و چه بهتر!

باری، آنچه پدر از من به تو گفته به اعتبار مهری ست که هرگز از من دریغ نکرده، و گرنه نه من آنم که او می گوید و نه گمانم که جهان چنان ساده باشد که من و تو و او می پنداریم ... دیشب تا آخرهای شب با تو در همین گپ و گفتگو بودم. فکر کنم ساعتی بعد از نیمه شب بود که در چاله ی خواب افتادم. صبح آزاد شده بودم و تا چهار بعد از ظهر همه ی "امیرآباد" تا "شاهرضا" را به اضافه ی کوچه پس کوچه های "آذر" و "آناتول فرانس" و .. بیست باری رفته و بازگشته بودم. دور و اطراف دانشگاه طواف می کردم. چهار ماهی پیش از آن به جرم توهین به "پرده دار" بیرونم انداخته بودند و حالا اجازه ی ورود نداشتم. "پای خانه رفتن" هم نمانده بود. کدام خانه، وقتی چهارماه و نیم نبوده ای و هیچ اجاره ای نپرداخته ای؟ یک دو ریالی در جیب داشتم و یک شکم خالی زیر شلواری که دور کمرم چین خورده بود!

در تمام این چهار ماه و نیم در خلوت آن دو در سه با خودم حرف ها زده بودم و سنگ ها واکنده بودم. دور و برم آدم های بسیاری بودند، مثل خودم جوان با سری پر شور. هر کدامشان اما در حال و هوای متفاوتی از من زندگی کرده بودند و گذر و خیابان های دیگری از زندگی را دیده بودند. از راست تا چپ! همه هم مثل من ایمان داشتند که حق با آنهاست و دیگران ناحق اند! این بود که ورم کرده بودم، به بار نشسته بودم انگاری. یک تلنگر لارم بود تا این میوه ی رسیده را از شاخه بیاندازد. این تلنگر را "عموحسن" زد.

مثل پاره ای از وقت های ناامیدی، به طرف "سعدی شمالی" سرازیر شدم و تا نزدیکی های "مخبرالدوله" رفتم. تو "عموحسن" را جز در عکس ندیده ای! آن سال ها در کتابفروشی "دانش" حسابدار بود. ساعت چهار بعد از ظهر به کتابفروشی می رفت و دو ساعتی کارها را سر و صورت می داد و بعد...

طوری جواب سلامم را داد و به صندلی اشاره کرد که انگار همین دیروز دیده بودمش. به شاگرد کتابفروشی پولی داد و چیزی گفت. پنج دقیقه بعد یک فنجان چای و یک پیراشکی "خسروی" روی میز، پیش رویم بود؛ از هر خوردنی لذیذتر! عموحسن نه از پدر پرسید و نه از خانه و نه از درس و دانشگاه. به روشنی می دانست این مدت کجا بوده ام. پیش از آن هم کتاب های "دکتر" را بصورت جزوه در دستم دیده بود. یک بار هم پیش روی حسینیه ی ارشاد مرا دید که سعی داشتم نشان دهم به دیدار دوستی به آن طرف ها رفته ام. اما عموحسن داناتر از این حرف ها بود. وقتی پیراشکی و چای را خوردم، صندلی را نزدیک تر گذاشت و همان طور که به رفت و آمد در پیاده روی سعدی نگاه می کرد گفت؛

میزعلی (میرزاعلی)! می دانی "روضه" یعنی چه؟ گفتم. تکرار کرد: آره، آفرین! می دانی باغ برای چیست؟ خندیدم. گفت باغ جای درخت و گل است، میزعلی! جای میوه و سبزی و طراوت و آب است. جای چند لحظه نشستن، پایی سبک کردن، حظی بردن، روح را جلا دادن، و آن وقت برگشتن سر کار و زندگی. در تمام این مدت نگاهش می کردم. نفسی تازه کرد. نگاهش را از پیاده روی سعدی برداشت و مستقیم در چشم هایم انداخت و گفت؛ میزعلی! باغ یک نقل است! یک زنگ تفریح است. به اندازه ی کشیدن یک سیگار. به طول آواز یک سار ... باغ اما زندگی نیست. زندگی حساب دو دوتا چهارتاست! به ساعتش نگاه کرد، لبخندی زد، چیزی در جیب کتم گذاشت و از جا بلند شد!

مدتی در پیاده روی سعدی، از پشت تماشایش کردم. تنی هفتاد ساله که روی دو پای چنبری لرزان، استوار و آرام می رفت. با همین پاها یک ساعت دیگر به خانه می رسید... همیشه رسیده بود، مگر سال ها بعد که روزی در عبور از خیابانی، راننده ای نقطه ی پایان بر زندگی اش گذاشت، در جوی آب کنار خیابان رهایش کرد و رفت. پدر گفت؛ "نکبت گرفتش. هرگز دلش با خدا نبود". نمی دانم دلش با خدا بود یا نبود، اما نه زندگی اش نکبت بود، و نه مرگش. هر دو یک تصادف بودند!

شب را روی نیمکتی در میدان فردوسی به صبح رساندم. دست ها زیر سر در تماشای ستاره ها و در سفری دراز از گذشته به آینده. همین طور که حواسم به جیبم و اسکناس سبز رنگ عمو حسن بود، می دیدم که "پشت سر چیزی نیست"! صبح زود اول به حمام "بزرگمهر" رفتم. آب داغ چه لذتی داشت. از حمام که در آمدم، به دکه ی "سیروس خان"، روبروی دانشگاه رفتم. وقتی لوبیای داغ با یک نان سفید از گلویم پایین رفت، یک راست به خانه رفتم. بر خلاف تصورم، صاحبخانه مهربان بود و بسیار احترامم کرد. به شام شب دعوتم کرد و اجاره ی پس افتاده ی چهار ماهه را هم بخشید. کلید را گرفتم و به اتاقم رفتم. از شوریدگی تفتیش آخرین روز، هیچ خبری نبود. همه چیز مرتب و تمیز کنار هم چیده شده بود. افتادم روی تخت و تمامی روز همانجا ماندم.

روز بعد، به جای رفتن به حسینیه، نیمی از روزم در دبیرخانه ی دانشگاه و نیم دیگر در پیدا کردن کار گذشت. باید به فکر نان می بودم. خربزه آب است، ستاره خانم! اگرچه گاه سخت شیرین است!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 10 دیماه 1394

احکام چت در اسلام.

اگر مردی و زنی به قصد چت خصوصی وارد "مسنجر" شوند، واجب است قبل از شروع چت، صيغه ی حلاليت مجازی بين آن دو جاری شود. اين صيغه به صورت یک "لوگو" در دسترس چت کنندگان قرار می گیرد و با فشار روی آن، به صورت خودكار جاری می گردد. كليك كردن یک طرف واجب و کلیک کردن هر دو طرف چت کننده مستحب می باشد.

صيغه ی حلالیت مجازی، با بسته شدن پنجره، چه سهون و چه عمدن، خود به خود فسخ می گردد.

صيغه ی حلالیت مجازی مختص زنان بيوه می باشد.

زنان بيوه مجاز به باز كردن همزمان دو پنجره ی چت يا بيشتر از آن نيستند.

صیغه ی حلالیت مجازی بر زنان متاهل حرام است.

زنان متاهل فقط می توانند از صيغه ی مجازی محرميت استفاده كنند.

در وضعیت صیغه ی محرمیت مجازی، چت در حد سلام و احوالپرسی و درصد کمی اروتيسم جایز است.

صيغه ی مجازی محرميت، مانند صيغه ی مجاز حلاليت، به صورت لوگو در محل مناسب قرار دارد.

احكام جاری شدن و فسخ هر دو نوع صيغه يكسان است.

 مردان متاهل حق باز كردن بيش از چهار و مردان مجرد پنج پنجره ی چت هم زمان را ندارند.

فرستادن هر نوع "ايكون" بعد از جاری شدن صيغه بلا مانع است. 

قبل از جاری شدن صيغه، ارسال هر نوع ايكون حرام است و تبعات ناشی از آن "حرام زاده" تلقی می شود و تمامی احكام حرامزادگی در مورد آن مصداق دارد.

اگر قبل از جاری شدن صیغه، به هر علت غير ارادی، مثل وقوع زلزله، جاری شدن سیل، تسك كردن ناگهانی سيستم، دی سی شدن كانكشن يكی از دو طرف و قس علیهذا، ايكونی ارسال شده باشد، احكام حرامزاده ی مشبهه بر عواقب آن مصداق دارد.

بستن پنجره ی چت به اختيار مردان است.

چنانچه زنی قبل از مرد اقدام به بستن پنجره ی چت بكند، واجب است تا 4 روز عده ی پنچره ی بسته شده را به جا آورد.

زنی که در ایام عده بسر می برد، حق چت با هيچ آحاد ذكوری را ندارد.

چنانچه زنی متاهل با يا بدون جاری شدن صيغه ی مجازی حلاليت اقدام به چت با مردی كند، اين چت به منزله ی زنای محصنه ی مجازی محسوب می گردد و حد سنگسار مجازی بر زن زانی لازم است.

اگر مردی با علم به متاهل بودن زن، اقدام به چت با زن متاهل نمايد، حتی در صورت جاری شدن صيغه ی مجازی حلاليت، حد تعزيری شلاق اينترنتی بر او لازم است.

زنان و مردان مشمول صيغه ی مجازی حلاليت، در صورت چت كردن بدون جاری نمودن صيغه، بار اول، دوم و سوم به حد تعزيری شلاق اينترنتی محكوم و در صورت تكرار، مصداق مفسد(ه) فی النت محسوب و اجرای حكم اعدام اينترنتی بر آنان واجب است.

برای مطالعه ی احکام چت با "مایک" و "وب کم" به مباحث مربوطه در همین رساله مراجعه شود.

فبای آلاء ربکما تکذبان

الاحقر الموسوی القزوینی ساکن المنطقة الکرج

الکاپی رایت، محفوظ
+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 8 دیماه 1384

با من بمان!

 

تکه پنیر تندی هست...

چیزی از آن شراب قدیمی هم مانده...

فنجان قهوه ای شاید...

... امروز هم بمان!

تا قطره های آخر خورشید،

در عصر تنگ یکشنبه.

 

... تا یک غروب دیگر

بر تخته سنگ بنشینیم،

در امتداد آب،

مثل دو مرغ دریایی.

در بوی ترش ماهی

و پت و پت قایق ها،

از خواب هات بگویی،

بی آن که خنده ات را

با بوسه ای بیاشوبم.

امروز هم بمان!

 

... تا قصه ای بسازیم،

پیش تر که برآید مرگ،

در آبراهه های "ونیز"،

از پشت سبز برگ.

 

... تا قاب یک غروب برفی دیگر،

آنجا که شاخ دستانت،

می خواندم به گرمی بستر...

... تا یک "عزیزم" دیگر

که حفظ کند دو گوشم را

از سوزباد زمستانی...

 

آه، ای گریخته از خوابم،

آنسان که ماهی از شست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 5 دیماه 1384

نامه ی هفتاد و نهم

سلام

تمام بعدازظهر خمارآلوده، مثل شیری در قفسی تنگ، از اتاق خواب به نشیمن و آشپزخانه و بالعکس را قدم زدم. از زور پیسی رفتم سراغ بی بی سی! به مناسبت سالروز شصت و پنج سالگی بخش فارسی، برنامه ای از "فانوس خیال" آن سال ها را پخش می کنند. فانوس خیال درباره ی تاریخ سینما در ایران بوده که شاهرخ گلستان (عموی کاوه گلستان) آن را تهیه می کرده است. در برنامه ای که برای امشب انتخاب شده، گلستان ضمن پرداختن به اولین سینماها در ایران، به بخش هایی از خاطرات پسر "صحافباشی" اولین صاحب سینمای ایران، محمدعلی جمالزاده نویسنده و فرخ غفاری فیلمساز و پژوهشگر سینما می پردازد.

این که اولین سینمای ایران درست صد سال پیش آغاز به کار کرده و تنها یک ماه پابرجا بوده را کم و بیش می دانستم. همین طور این که با مصادره ی اموال بانی اش صحافباشی، عرصه را بر مرد بیچاره چنان تنگ کردند که رخت هجرت به هند کشید و تا امضاء فرمان مشروطیت در غربت ماند، هم کم و بیش شهره ی عالم است. آنقدر که شنیدن دوباره اش تو را به این سوال می کشد که به راستی کدام ملت دیگر در گرماگرم تلاش هایش برای رسیدن به آزادی و دنیای جدید، با همه ی ترقی خواهانش با این کج سلیقگی رفتار کرده است. با این همه صحبت های جمال زاده و آخرین فرزند صحافباشی و فرخ غفاری آنقدر جالب و شنیدنی هستند که کم کم روی مبل فرو بروم و به یاد خاطرات خودم بیافتم. شاید مشابه آنها را از بسیاری از هم دوره های من و بزرگ ترها شنیده باشی!

یکی از آنها بر می گردد به فیلمی با نام "شاهین صحرا" با شرکت "تیرون پاور" هنرپیشه ی قدیمی هالیوود و پدر "رومینا پاور" خواننده ای که سال ها بعد در ایران مشهور شد. فیلم را در هفت سالگی در سینما "مایاک" اصفهان دیدم. هنوز دوبله همه گیر نشده بود و در بسیاری از فیلم ها، هر دو دقیقه یک بار، نوشته ی فارسی روی پرده ظاهر می شد که خلاصه ی چند صحنه ی قبل را شرح می داد. چون بسیاری بی سواد بودند، با سوادان نوشته را بلند بلند می خواندند تا دور و بری هاشان در متن داستان فیلم قرار بگیرند. به همین دلیل هنگام برآمدن نوشته ی فارسی روی پرده، همهمه ای سالن را فرا می گرفت. من خود به یاد ندارم، اما بعدن بزرگ ترها می گفتند که در خانه با هیجان تعریف کرده ام که "وقتی سینما نویشته می داد، مردوم صبلات می فرسیدند"! 

خاطره ی دیگر بر می گردد به سال های مدرسه که بلیت چند ردیف جلوی پرده به قیمت پنج ریال بود. این باعث می شد که ما بچه مدرسه ای ها هفته ای یک بار شانس رفتن به سینما را پیدا کنیم. سینما آسیا به تازگی در "کوچه ی قهرمان" که بعدها "خیابان فتحیه" نام گرفت و حالا نمی دانم نامش شهید چی چیه، چند قدمی مانده به دبیرستان دخترانه ی "بهشت آیین" افتتاح شده بود. برنامه ی افتتاحیه فیلمی هندی بود. طبق معمول سراسر رقص و اشک و آواز، دوری و باران و بدبختی و بالاخره هم وصال و "هپی اند". دو بازیگر مشهور آن زمان سینمای هند، "راج کاپور" و "نرگس" در آن بازی داشتند. فیلم چنان به مذاق ما بچه ها خوش نشست که شب جمعه ی بعد هم که نام فیلم تازه ای از هند با شرکت همین دو بازیگر بر سر در سینما زده شد، بلیتی خریدیم و با شوق و ذوق وارد سالن شدیم. اما در همان ده دقیقه ای اول یکی یکی دریافتیم که همان فیلم هفته ی قبل است که با بریدگی های کوچک و با نام دیگری به خلایق می چپانند. از این که کلاهی به این گشادی بر سرمان رفته و بیشتر به سبب آن پنج ریالی از دست رفته، سوت زدیم و سر و صدا راه انداختیم. یکی دو نفر از تماشاگران بزرگسال هم با ما همصدا شدند. چند نفر به سالن ریختند و ما بچه ها  را به جرم اخلال در نمایش فیلم کتک مفصلی زدند و از سینما بیرون انداختند. تمام مدت فیلم، پول از دست داده، کتک خورده و اشک ریخته، بیرون مقابل در ایستادیم و کینه خواهانه منتظر پایان فیلم بودیم. وقتی ملت با چشم های خیس و دل های سبک شده، راضی از سینما بیرون می آمدند، آرزو کردیم قدرتش را داشتیم که همه را زیر مشت و لگد لت و پار کنیم که چرا با ما همصدا نشده بودند و تا آخر فیلم تکراری را تحمل کردند. دو سه روزی هم هر روز نقشه ی انتقام تازه ای می کشیدیم. نقشه هامان اما مثل همیشه از حد حرف فراتر نرفت چرا که کون و پیزی شیشه شکستن و در رفتن هم نداشتیم.

خاطره ی دیگر بر می گردد به سال های جوانی که سری فیلم های گانگستری فرانسوی با شرکت "ادی کنستانتین" محبوبیت داشت. از طرف دیگر نوع فیلم های آبگوشتی که بعدها "هوشنگ کاووسی" نام "فیلمفارسی" بر آنها گذاشت، هم سخت مورد توجه توده ی سینما بروی ایرانی بود. اغلب کارگران ساختمانی و دستفروشان و طبقات کم درآمد یا به قولی "لات و لوت" ها که که از جمله عاشق رقص "بانو مهوش" خواننده و رقصنده ی کاباره های تهران بودند که در برخی فیلم ها به عنوان نمک و بازارگرمی گیشه، قری می داد و آوازی می خواند. آن سال تابستان هم طبق معمول با اتوبوس قراضه ی شرکت مسافربری "اتوتاج" عازم تهران بودم. آن زمان مسیر اصفهان - تهران از طریق جاده ساوه بود. نزدیکی های ساوه اتوبوس قراضه مان خراب شد و راننده به وزاریاتی ما را به ساوه رساند. آنجا معلوم شد مدتی طول می کشد تا میل لنگ بریده را تعمیر کنند. راننده گفت مسافرین محترم می توانند با خیال راحت به سینما بروند و استراحت کنند، طوری که انگار منتی هم سر ما می گذاشت که مثلن "تا ما بدبخت ها در این گرما اتوبوس را برای سفر شما آماده کنیم"! تنها سینمای شهر ساوه در چند قدمی مان کنار جاده، یا بهتر بگویم در خیابان سراسری شهر ساوه بود. بر سر در سینما روی آفیش بزرگی با چند عکس قلمی، نوشته شده بود "قاتل شبانه" با شرکت "ادی کنستانتین" و "بانو مهوش"! اگرچه شرکت این دو بازیگر در یک فیلم کمی ناباورانه بنظر می رسید، اما همه به اعتبار حس کنجکاوی و در عین حال دیدن این دو چهره ی معروف در کنار هم، بلیتی خریدند و وارد سالن شدند. پذیرفتم که برای وقت گذرانی هم شده کاری بهتر از این نیست. روشن بود که فیلم تکه پاره را روی میز مونتاژ ساخته بودند. هرجا "ادی" وارد یک بار یا رستوران در پاریس می شد، صحنه ای از رقص و اواز "بانو مهوش" را هم چپانده بودند. اشاره ی "ادی" را به خنده ی بانو مهوش و چشمک بانو مهوش را به لبخند ادی، چسبانده بودند! البته تماشاگران هم از این حقه ی آشکار بدشان نیامده بود و در نهایت ناباوری، می خندیدند، بخصوص که به دلیل بیشتر بودن تعداد مسافرین اتوبوس نسبت به تعداد تماشاگران بومی، به افتخار ورود ما فیلم را که تا نصفه رفته بود، از اول شروع کردند!

حالا که اینجا روی مبل لمیده ام، فکر می کنم انگار این روحیه ی "ایرونی" ست که ببیند، بفهمد و تنبلانه بگوید: خدایا به داده ات شکر! همین که کتکمان نزنند و به جرم کلاهبرداری و تخریب اذهان عمومی و توطئه برای امنیت ملی ووو، ما را به عوض خودشان به زندان نبرند و اعدام نکنند، ما هم به رضای تو راضی هستیم. گیرم زور بگویند، مالمان را بچاپند، گهگاهی هم توهینی بکنند، چه اشکالی دارد؟ همین قدر که بگذارند این پایین ها وولی بزنیم و گاهی خوشمان باشد، خنده ای، حالی، صفایی، ... ای، زندگی دو روزه، آن هم روز به روزه! شکر کن که بدتر از این نیست ...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

عید میلاد مسیح و سال نوی میلادی را به همه ی هم وطنان مسیحی و مسیحیان دنیا شادباش می گویم.

با این امید که 2006 برای همه ی مردم جهان سال صلح، آزادی و برابری باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنجشنبه اول دیماه 1384

یادداشت کوتاه!

سیاسی: فاطمه ی آلیا بی لباس در مجلس حاضر شد ... اه، این احمدی هم چقدر مزخرف میگه! ...

اجتماعی: سوار تاکسی شدم، راننده بوی گه می داد ... وه، چقدر هوا کثیفه! ...

ورزشی: علی دایی در سی و شش سالگی عمو شد! رضازاده به کمک ابوالفضل، اسراییل را به آلاسکا منتقل می کنند. ...

فلسفی: شریعتی، دموکراسی، علامه طباطبایی، جامعه ی مدنی، سروش – اسلام،  قبض و بسط ...

شخصی: صبح دیر به دانشگاه رسیدم. شب سریال برررره را تماشا کردم. دلم برای بچگی هام تنگ شده...

ادبی: آه، آن روزها که چون دو ماهی در آغوش هم ... خاک بر سر بی وفات! تو که سنگ زدی قورباغه را کشتی، منم نمی کنم آشتی ...

روانشناختی: بی حوصله ام، دستم به نوشتن نمیره. میخوام مدتی استراحت کنم. شاید این "پست" آخرم باشه، ...

مذهبی: بارالها، بشنو از این بنده ی گناهکار! اللهم اغفرلی ذنوبنا ... جز تو هیچ کس را ندارم. ای همه "هستی" ز تو پیدا شده، پس به زندان رفته و دولا شده! ...

تاریخی: عیسی در شب یلدا به دنیا آمده. موسی شب نوروز به پیغمبری مبعوث شد. انوشیروان مامای محمد بوده. حضرت آدم هم اولش "ایرونی" بود، بعد "آدم" شد. در دنیا دو جور انسان هست؛ ایرانی ها و آنها که دلشون غش میره که ایرونی باشند. هفت میلیارد بقیه هم یک مشت زائد آشغال زشت بی تربیت خرند! ...

طنز: بوش و صدام در بچگی شون "مهرورزی" می کردند و با گوزشون ویولون می زدند، ...

نظریات: مهربون، وبلاگ خوبی داری، زیبا می نویسی، آپم، بیا!

....

این هم یک "پست" ختنه کرده برای آنهایی که مدام قر می زنند که آقا "بلنده"، کوتاهش کنید! و برای آنها که می خواهند کونصد تا وبلاگ را در یک نشست بخونند و برای همه شون پیام بگذارند: "من وبلاگ می خوانم، پس هستم"!

***  

نشد که ننویسم: از دیروز تا به حال ظاهرن چند نفری پنداشته اند عصبانی یا دلخورم!

فکر می کردم بعد از یک سال و نیم، زبان و حال و هوای نوشته های این وبلاگ برای همه ی خوانندگانش شناخته شده است! معلوم می شود باز هم اشتباه کرده ام! این مصیبت است که دنبال عکس خنده ای بگردم تا بگذارم بالای این صفحات تا معلوم شود که مثلن خواسته ام بخندانم! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |