تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

دوشنبه 28 آذر 1384

نامه ی هفتاد و هشتم (3)

این داستان همیشگی قبیله ی ماست. ناگهان از راه وهم و خواب و رویا، عاشق چیزی یا کسی می شویم، پس شیفته وار جان و تن رها و لنگ و پاچه هوا می کنیم و هرچه داریم و نداریم را می سپاریم به این عشق. و معشوق؟ فرشته ای ست با پر سیمرغ و حسن یوسف و آواز داوود و ثروت فرعون و شوکت سلیمان و قدرت نبوکد و گنج قارون و جام جمشید ووو... و می تازیم، و می نازیم تا ته برهنگی و تن و جان سپردگی. از امام شاعر می سازیم و از شاعر امام. تا این که شب ماهتابی مان مثل همه ی شب ها تمام می شود. نور می آید و رازها از پرده برون می افتد و چشم های بسته و خفته ی ما به آگاهی روشن می شود و بعد؟ دل از دست داده و تن و جان باخته، فریب خورده و رها شده، شهید و مظلوم، پا برهنه و عریان با چشم هایی پر از خون، به خانه ی اول باز می گردیم. لعنت بر عشق، نفرین بر دنیا، لعنت بر روزگار، نفرین بر تو، نفرین بر شما، نفرین بر ایشان، بر پرنده، چرنده خزنده،... همه کائنات در این سرخوردگی مقصرند جز یکی! آن که پاک است، پاک بوده، پاک مانده، معصوم و بی گناه و مهربان و با گذشت و ... همان که از اتفاق روزگار بانی همه ی این از دست رفتگی و گناهکار اصلی این از پا افتادگی ست. من! منی که ندیده و نشناخته دل باخته و نفهمیده و تجربه نکرده، هستی از دست داده ام. بیچاره معشوق که همان است که بوده، با همان حسن ها و همان عیب ها که از ابتدا داشته است. اما عقوبت گناه ناکرده را هم او پس می دهد. عجبا که معشوق بعدی هم باید جور "عینک پندار" مرا بکشد و پاسخگوی تمامی گناهانی باشد که معشوق اول هرگز مرتکب نشده است!

باری، این جماعت "در انتظار یار" هم در همان جاده ی شیفتگی قبیله ی من می رانند. همان جاده که پدران ما و پدران پدران و مادران مادران ما رفته اند و می روند، و می رویم. کور عشقی که همه چیز هست، جز عشق. دشمنی با خود است و با خلق خدا. وقتی شیفته ایم، همه ی مردم جهان گوسفندانی ره گم کرده اند و گناهکارانی جهنمی. گوسفندانی که باید به راه راست، (بخوان همان راهی که ما رفته ایم و این گروه "درانتظاریار" می روند) آورده شوند. آی نادانان جهان! بشتابید که یک گروه صد و چند نفره راه فلاح و رستگاری را یافته اند. ای گمراهان! هرچه من می گوییم، بگویید؛ بععععععععععع! چون راه رستگاری همان است که من برگزیده ام!

این شیفتگان عاشق "در انتظار یار" که از بد حادثه "عشق" را نمی شناسند، برای توجیه آنچه خود نمی دانند، به هزار و یک ترفند ناحق متوسل می شوند تا بگویند حرفشان بر حق است! ساختن یک زندگی نامه ی سراسر دروغ برای همسر امام یازدهم، تا به این وسیله امام دوازدهم را توجیه و تقدیس کنند! حالا جرات داری بپرس؛ مگر امام دوازدهم با شرح حال همسر پدرش بر حق می شود؟ چگونه است که از یک طرف هرچه شاهزاده و امیرزاده است، متعفن و منحرف اند، اما برای توجیه اصل و نسب و اصالت این زن، باید او را تا دختری قیصر روم برسانیم؟ و اصلن گیرم که این اصل و نسب درست باشد، چه تاثیری در ماموریت و بر حق بودن امام زمان دارد، یاران؟ مگر برحق بودن پیامبر یا علی یا امامان و مقدسین دیگر، بر شاهزادگی مادر یا جدشان استوار شده؟

آخر میان شما شیفتگان یکی نیست از این بشیر بن فلان بپرسد؛ مگر امامان در کار بورس و معاملات بوده اند که نوشته ای "امام به طور دقیق و کامل مسائل خرید و فروش بردگان را به من آموخته بودند"؟ مگر جعل این داستان جز برای پاک کردن برده بودن از شناسنامه ی نرجس خاتون است؟ پس چرا امام را متخصص بردگی می کنید؟ هیچ دشمنی می تواند بهتر از شما محبوبتان را تخریب کند؟ شما نه تنها امام و نرجس خاتون را به زبان های زنده ی دنیا مسلط کرده اید، که این بشیربن فلان، دلال برده را هم، یا آن برده دار یا آن برده خر را هم و ... حتمن در داستان بعدی برای نرجس خاتون معلم انگلیسی سرخانه هم استخدام می کنید؛ یا معلم فیزیک و ریاضی! و مگر چه اشکالی دارد نرجس خاتون قصه ی شما بگوید "من زن این یکی نمی شوم"؟ چرا باید فریاد بزند "پرده ی عفتم دریده شد" تا آن برده خر داستان هم بگوید که "می خرم، چون عفتش مرا تحریک کرد"؟ کجای فرهنگ برده داری یک برده می تواند در خرید و فروش خودش تعیین تکلیف کند؟ و کدام برده فروشی مثل این "عمر بن یزید" شما این همه آدم با ادبی ست؟

و بعد، این داستان بلند ازدواج های ناموفق "ملیکه" برای چه؟ چه نیازی هست که شما خدا و ائمه را دست کم در دو قتل شریک کنید و این همه خون بریزید تا نرجس خاتون را به همسری امام برسانید؟ شما که نام برده دار و برده فروش و برده خر را با این همه مشخصات آورده اید، چرا نام جد ملیکه و پدرش را از ما دریغ می کنید؟ آخر ما بدانیم این کدام قیصر الاغی بوده که می خواسته نواده اش را به زور به دو برادر بدهد؟ دست آخر هم دلگیر شود و به حرمسرا برود؟ گیرم که ملیکه دختر یا نواده ی قیصر بوده، کافی نیست بگوییم قیصر در جنگ با مسلمانان شکست خورد و دخترش اسیر شد و ... یعنی در اسارت نمی شود خواب دید و در خواب به عقد این و آن در آمد؟ حتمن باید شاهزاده باشد در قصر، هان؟

و بعد، این مراسم خواستگاری در خواب ملیکه! چرا باید جد جد جد کسی پیش جد جد جد دیگری برود و نبیره اش را برای نبیره ی خود خواستگاری کند؟ آخر پدر و مادر این ملیکه آدم نبودند؟ شما اینقدر تاریخ اجتماعی نمی دانید که بدانید در عربستان دوران جاهلیت نباید اجازه دهید این بشیر بن فلان، یک دلال برده، ملیکه خانم را شب به محل اقامتش در بغداد ببرد؟ بهتر نبود این مردکه ی دبنگ را وا می داشتید تا ملیکه را از بازار برده فروشان بغداد، یک راست به سامرا ببرد؟

و بعد، این صحنه ی حضور حضرت فاطمه(ع) در حضور حضرت مریم و مسلمان شدن ملیکه و...! دست کم می شد این را یواشکی به خود ملیکه بگویند که حضرت مریم هم تحقیر نشود! هرچه باشد بالاخره حضرت مریم هم برای خودش آبرو و حیثیتی دارد، هان؟ یا به گمان شما هر کس با شما نیست، ابله و مشرک و بی شعور است؟

حضرت امام به دیدار دختری که عقدش کرده اند، نمی روند، چون دختر هنوز مسیحی ست! عجبا! پس چرا این مسیحی را پیش از تشرف به اسلام، عقد کردند؟ اصلا کجای اسلام گفته شده که مسیحی "مشرک" است؟ گیریم که باشد، چطور شد که امام به دیدار این دختر مشرک عقد کرده نمی روند، اما "بهترین بانوی جهان" می روند؟ تا بگویند که تو مشرکی؟ بعد هم در حضور حضرت مریم بگویند خدا و حضرت عیسی از تو ناراضی اند که مسیحی هستی؟ یعنی خدا و حضرت عیسی هم مسلمان شده اند و ما نمی دانستیم؟ بهتر نبود این ملیکه خانم تشهد را پیش از خطبه ی عقد و به دست پیامبر می خواند؟ آن وقت مجبور نبود به خاطر رفع اشتباه شما داستان پردازان ناشی، هرشب خواب ببیند؟

چرا بعد از این همه نسل که گذشته، باز هم حضرت رسول و حضرت عیسی باید معامله را جوش بدهند؟ مثلن اگر این "حواریون" و "هزار تا فرشته" و دور و بری ها در این خواب ها حضور نداشتند، عقد قبول نبود؟ غرض این بوده که تمام کائنات دست به دست هم بدهند تا این دو نفر را با شکوه تمام به هم برسانند، تنها برای این که شما می خواهید این ازدواج با شکوه و تاریخی و بی نظیر باشد؟ آن هم در خواب ملیکه؟ درست است که دنیای خواب در و دروازه ندارد، ولی حیای گربه کجا رفته؟ و مگر قرار نیست در اسلام همه چیز ساده و فقیرانه باشد؟ عین رییس جمهور خودمان؟ مگر همه جا ننوشته اند و نمی گویند که ازدواج علی با فاطمه فقیرانه و ساده برگزار شده؟  

دینی که معتقد است حضرت مسیح را خدا به پیغمبری مبعوث کرده، چطور امامش می گوید: "دیدی خداوند عزت اسلام و شرافت محمد(ص) و اهل بیتش و ذلت نصرانیت را نشانت داد؟". این چگونه امتحانی ست که امام از نرجس می کند که "ده هزار دینار را بیشتر دوست داری یا مژده ای را که در آن شرافت همیشگی ست؟". و نرجسی که مژده را انتخاب می کند، اینقدر به گمان شما کند ذهن و ابله است که بپرسد: "پدر این فرزند چه کسی خواهد بود"؟ یعنی نرجس خاتون بعد از این همه شیدایی و اتفاقات خوابناک، هنوز هم نمی داند شوهرش کیست؟

شما با این داستان خواب آلوده می خواهید بگویید که نرجس برده ی معمولی نبوده و دختر قیصر است؟ آخر در دورانی که برده داری امری معمولی بوده و مردها نسبت به ثروتشان چندین برده در خانه داشته اند، این توجیهات چه لزومی دارد؟ چرا داستان های مشابهی در مورد همسران دیگر امامان نساخته اید؟ مگر دیگر امامان چه چیزی کمتر از امام حسن عسگری داشتند؟ مگر خود پیامبر پسر شاه یا قیصر بود؟ و چون نبوده، پس شریف نیست؟ مگر همین قیصر و شمعون و نمی دانم که و که ی دیگر، مسیحی و نصرانی نبوده اند؟ چطور دختر قیصر بودن، شخصیت می آورد اما خود قیصر از سگ هم نجس تر است؟ آیا شرافت نرجس به اسلام آوردن، آن هم در خواب است؟ یعنی حتی اینقدر برایش احترام قایل نیستید که در بیداری به اسلام مشرف شود؟ ....

می بینی؟ همین طوری تب شیفتگی مان با حرارت شروع می شود و دو سالی نمی گذرد که به عرق می نشیند. آن وقت آنقدر عقب عقب می رویم که از پس بام، می افتیم روی زردشت و بر می گردیم به قهقرای تاریخ ...

ترسمت ای خفته در دامان کوهی سیل خیز       خواب نگذاری ز سر، تا آبت از سر بگذرد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 26 آذر 1384

نامه ی هفتاد و هشتم (2)

قسمت دوم از داستان ارسالی توسط "در انتظار یار" گروه متشکله در یاهو

"ملیکه" گفت؛ شب آن روز در خواب دیدم که قصر جدّم را آراسته اند. در همان محلی که آن تخت با شکوه قرار داشت، منبری از نور نصب کرده اند که در بلندی با آسمان رقابت می کرد. حضرت مسیح، شمعون و تعدادی از حواریون در آن جا گرد آمده اند. در این هنگام حضرت محمد(ص) همراه جانشین و دامادش حضرت علی(ع) و فرزندانش وارد قصر شدند. حضرت مسیح به استقبال آن حضرت شتافت، او را در آغوش کشید. حضرت محمد(ص) به عیسی(ع) فرمودند: "ای روح خدا! آمده ام تا از جانشین تو - شمعون - دخترش - ملیکه - را برای این فرزندم خواستگاری کنم."

آن گاه پیامبر اکرم(ص) به امام حسن عسگری(ع) صاحب این نامه اشاره کرد. حضرت مسیح نگاهی به شمعون انداخت و فرمود: شرافت و بزرگی به تو روی آورده است. نسل خویش را با نسل آل محمد پیوند زن! شمعون پاسخ داد: پذیرفتم! با پذیرش شمعون، حضرت محمد(ص) بر فراز منبر رفت، صیغه عقد را جاری کرد و مرا به ازدواج فرزندش در آورد. حضرت مسیح و حضرت علی(ع) و حواریون گواهان این ازدواج بودند. ترسیدم اگر خوابم را برای جدم بازگو کنم کشته شوم. این راز را در سینه پنهان کردم. چهارده روز پس از آنکه پیامبر اسلام مرا به ازدواج امام حسن عسگری(ع) در آورد، بار دیگر در خواب دیدم که حضرت زهرا(ع)، بهترین بانوی جهان، همراه حضرت مریم و هزار حوری بهشتی، به دیدار من آمدند. حضرت مریم با اشاره به حضرت فاطمه(ع) به من فرمود: این بانو سرور زنان جهان و مادر شوهر تو است. به دامان فاطمه چنگ زدم و گریه کنان، از این که امام حسن عسگری(ع) از دیدار و ملاقات با من خودداری می کند، گِله و شکایت کردم. حضرت فاطمه فرمود: تا وقتی بر دین مسیحیت هستی، فرزندم به دیدار تو نخواهد آمد. اگر خواهان خشنودی خدا و حضرت عیسی هستی و شوق دیدار امام حسن عسگری(ع) را داری، بگو: اشهد ان لا اله الا الله و ان ابی محمداً رسول الله. هنگامی که شهادتین بر زبان جاری کردم، حضرت فاطمه مرا در آغوش گرفت، به سینه چسباند، دلداری ام داد و فرمود: اکنون منتظر دیدار فرزندم باش. من او را به سوی تو خواهم فرستاد. از خواب بیدار شدم. تمام وجودم را شوق و انتظار دیدار امام حسن عسگری(ع) فرا گرفته بود.

یک شب پس از آن که در خواب مسلمان شدم، در خواب امام حسن عسگری را زیارت کردم. زبان به شکوه و شکایت گشودم که ای محبوب من! پس از آن که مرا اسیر عشق و محبت خود کردی، به من ستم روا داشتی و دیدار روی ماهت را از من دریغ کردی. فرمود: دلیل دوری من از تو چیزی جز شرک تو نبود. اکنون که اسلام آوردی، هر شب به دیدارت خواهم آمد، تا وقتی که خداوند متعال ما را در بیداری به یکدیگر برساند. از آن شب تا کنون شبی بر من نگذشته که او به دیدار من نیاید.

نرجس حاتون ادامه می دهد که عشق و علاقه به ابو محمد لحظه به لحظه در دلم زیادتر شد و خورد و خواب نداشتم. جسمم رو به ضعف نهاد و به شدت رنجور و بیمار شدم. مداوای پزشکان و داروهای آنان در من هیچ اثری نبخشید. هنگامی که جدّم از بهبود و شفای من ناامید شد، گفت ای نور چشمم! خواسته ای داری تا برایت آماده سازم؟ گفتم: ای پدر مهربانم! درهای فرج و گشایش در من بسته شده. اگر از شکنجه اسیران مسلمان صرف نظر کنی و آزادشان کنی، امیدوارم حضرت مسیح و مادرش به من سلامتی عنایت کنند. جدّم به درخواست من ترتیب اثر داد. من هم تظاهر به بهبودی نمودم و کمی غذا خوردم. پدر بزرگم شادمان شد و برای همین، اسیران مسلمانان را احترام کرد و از آنان دلجویی نمود.

بشیر بن سلیمان از نرجس می پرسد با این که تو نواده قیصر روم هستی، چگونه وارد اسیران جنگی و کنیزان شدی؟ نرجس خاتون پاسخ داد؛ یک شب امام حسن عسگری(ع) در خواب به من فرمود جدت به زودی سپاهی را روانه جنگ با مسلمانان خواهد کرد و خود نیز همراه آنان خواهد رفت. تو هم با لباس کنیزان به صورت ناشناس به آنان ملحق شو! من نیز چنان کردم، تا این که پیشقراولان سپاه اسلام به ما دست یافتند و من نیز به اسارت مسلمانان در آمدم. اکنون جز تو هیچ کس نمی داند که من دختر قیصر روم هستم.

بشیر از این که یک زن رومی به زبان عربی مسلط است، تعجب کرد و پرسید؛ شگفتا که تو اهل فرنگی و به زبان عربی به خوبی سخن می گویی! نرجس خاتون پاسخ فرمود؛ جدم می خواست آداب و رسوم ملت های دیگر را فرا گیرم و مرا به این کار تشویق می کرد. زن مترجمی را که به هر دو زبان عربی و فرنگی مسلط بود، مامور کرد هر صبح و شب نزد من آید و زبان عربی را به من بیاموزد.

بشیر ماجرا را این گونه ادامه می دهد که وقتی به سامرا رسیدیم، نزد مولایم رفتیم. تا چشم امام به نرجس خاتون افتاد به او فرمود: دیدی خداوند چگونه عزت اسلام و شرافت محمد(ص) و اهل بیتش و ذلت نصرانیت را نشانت داد؟  او پاسخ داد: ای فرزند رسول خدا! چه بگویم که تو خود از من آگاهتری!
امام (ع) فرمود: دوست دارم تو را عزیز بدارم. ده هزار دینار را بیشتر دوست داری یا مژده ای را که در آن شرافت همیشگی ست؟ نرجس خاتون گفت: مژده را دوست تر دارم. امام(ع) فرمود: بشارت باد بر تو به فرزندی که مالک شرق و غرب دنیا می شود و زمین را از عدل و داد پر می کند، همان گونه که از ظلم و ستم پر شده است. نرجس خاتون گفت: پدر این فرزند چه کسی خواهد بود؟ سپس امام هادی(ع) حکیمه را صدا زدند و به او گفتند؛ این همان است. حکیمه شادمان شد و مدتی نرجس خاتون را در آغوش گرفت. آن گاه امام به حکیمه فرمود: ای دختر رسول خدا، او را با خود به منزل ببر و واجبات و مستحبات را به او بیاموز، زیرا او همسر ابو محمد برادرت خواهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 24 آذر 1384

نامه ی هفتاد و هشتم (1)

داستان غریبی ست! چند ماهی ست گروهی به نام "انتظار" هر روز مرا با چند ئی میل می نوازند. نمی دانم آدرس این بنده ی مشتاق را از کجا گیر آورده اند! لابد از روی نامه ای که به چاه جمکران دادم، برداشته اند! به این "یاهو" نمی شود اعتماد کرد، به علی! هربار آدرس ارسال کننده را "بلوکه" می کنم، باز فردا با اسامی تازه سر و کله شان پیدا می شود. برخی اسامی هم واقعا غیر قابل "انتظار"ند! کتایون مثلا، یا رویا یا ماندانا و بهرام و بیژن و ... اگر اتفاقن کسی از این باشگاه را می شناسی، سلام مرا برسان و بگو عزیزان؛ "یار من در کنار است". "انتظار" دیگری هم ندارم! این را هم اضاف کنم که "یار من" خیلی حسود است! ارسال این ئی میل های عاشقانه نه تنها باعث نمی شود که من به راه راست هدایت شوم، بلکه راه "راست" و دیگر چیزهای مشابه هم به من هدایت می شود! این است که لطفن بنده را "از طلا گشتن" معاف بدارید و اجازه دهید با عفت پاره نشده به خاک بپیوندیم. خداوند بزرگ به همه ی مرضای اسلام شفای عاجل عنایت فرماید. آمین یا رب العالمین.

یکی از متونی را که این گروه در سه ئی میل ارسال کرده اند، خلاصه و به هم چسبیده می فرستم تا اگر "در انتظار یار"ی، بخوانی و عبرت بگیری! تزئینات و رنگارنگی حروف و بزرگی اندازه ها را هم یکی کرده ام تا "بگنجد".

***  

گوشه ای از زندگانی پر از شرافت و عظمت پیشوایان ما، بیانگر این که «هر چه خدا خواهد لاجرم همان شود."

لا مؤثر فی الوجود الا الله

مقدمات خریداری و تحویل نرجس (مادر بزرگوار امام زمان «ع»)

بشیر بن سلیمان از دوستداران حضرت امام هادی(ع) و فرزندش امام عسگری(ع) و همسایه آنان در سامرا می گوید: امام به طور دقیق و کامل مسائل خرید و فروش بردگان را به من آموخته بودند و من در هیچ معامله ای با دستورهای آن حضرت مخالفت نمی کردم. یک شب پاسی از شب گذشته بود که ناگهان در زدند. خادم و فرستاده مولایم بود. گفت امام هادی(ع) مرا بحضور طلبیده.

رفتم، وارد شدم و نشستم. امام(ع) فرمود: ای بشیر! تو از فرزندان انصاری و از معتمدان اهل بیت. من تو را از رازی با خبر می کنم و برای خریدن کنیزی می فرستم. امام نامه ای به خط رومی نوشت، مهر کرد و با کیسه ای حاوی 220 دینار به دستم داد و فرمود به بغداد بروم و صبح فلان روز کنار پل فرات حاضر شوم. قایق های کنیزان و اسیران می رسند. در میان برده فروشان، شخصی به نام عمر بن یزید هست. تمام روز او را زیر نظر بگیر! کنیزی با لباسی از حریر کلفت را به خریداران عرضه می کند. کنیز اجازه نمی دهد کسی از مشتری ها به او دست بزند. در پشت پرده نازکی نشسته و به زبان رومی فریاد می زند: "ای وای، پرده عفتم دریده شد."! عفت و حیای کنیز توجه یکی از خریداران را به خود جلب می کند. مشتری به عمر بن یزید می گوید: "من او را به سیصد دینار می خرم، چرا که شدت عفاف او رغبت مرا به سوی او زیاد کرده است." کنیز به زبان عربی می گوید:« اگر زندگی و پادشاهی سلیمان را هم داشته باشی، هیچ میل و رغبتی به تو ندارم. برده فروش می گوید:"چاره چیست؟ باید تو را بفروشم!" کنیز پاسخ می دهد: "شتاب مکن. باید خریداری پیدا شود که قلب من به او آرام گیرد." در این هنگام نزد عمر بن یزید برو و بگو نامه ای به زبان رومی داری. آن را به کنیز خود نشان بدهد. بگو من وکیل هستم تا این کنیز را خریداری کنم.

بشیر بن سلیمان گوید؛ تمام آنچه مولایم دستور داده بود را، مو به مو انجام دادم. وقتی نامه را به دست آن کنیز دادم، به شدت گریست و به عمر بن یزید گفت؛ "مرا به صاحب این نامه بفروش" و سوگند یاد کرد اگر او را به صاحب نامه نفروشد، خود را خواهد کشت. پول ها را دادم و کنیز را راضی و خندان تحویل گرفتم. او را به محل اقامت خود در بغداد بردم. دیدم نرجس آرام و قرار ندارد. نامه را می بوسید و روی چشمانش میگذاشت. گفتم؛ تو که صاحبش را نمی شناسی؟ نرجس خاتون گفت؛ من "ملیکه" دختر "یشوعا"، فرزند قیصر (قیصر روم، نه قیصر کیمیایی) هستم. مادرم دختر حواریون است و نسلش به شمعون(جانشین حضرت عیسی) می رسد. سیزده ساله بودم که جدّم "قیصر" خواست مرا به همسری برادر زاده اش در آورد. قصر خود را از هر جهت آراست. دستور داد تختی بر چهل پایه استوار کردند. صلیب ها اطراف آن آویختند. سیصد نفر از راهبان و هفتصد نفر از مسئولان بلند پایه و چهار هزار نفر از فرماندهان لشکر را در قصر گِرد آورد. برادر زاده اش بر تخت نشست. اسقف ها انجیل ها را گشودند و آماده اجرای صیغه ی عقد گردیدند. در این هنگام ناگهان وضع دگرگون شد، صلیب ها از بالای تخت به زمین افتادند و پایه های تخت شروع به لرزیدن کرد. تخت سقوط کرد و برادر زاده جدّم بیهوش افتاد و جان سپرد. رئیس کشیش ها به جدّم گفت؛ ای فرمانروا! ما را از این کار نحس که نشانه زوال مسیحیت است، معاف فرما!

جدم قیصر، این رخداد را شدیداً به فال بد گرفت و برای جبران آن دستور داد تخت را بر پایه هایش استوار سازند، صلیب ها را در جای خود نصب کنند و گفت برادر این بیچاره را حاضر کنید تا این دختر را به ازدواج او در آورم. بار دیگر مجلس آماده شد. برادر زاده دیگر جدم بر تخت نشست. کشیش ها آماده اجرای صیغه عقد شدند که ناگاه حوادث بار دیگر تکرار شد و او نیز به سرنوشت برادرش گرفتار شد. پس از این رخداد مردم پراکنده شدند، جدّم ناراحت و غمگین به حرمسرا برگشت.

 

خدا وکیلی اونقدر حکایت جذابه که زورم میآد همه را یک باره برات تعریف کنم. بقیه ش باشه بعد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 21 آذر 1384

سرگذشت "کندو" 3

سراسر زمستان 53 تقریبن هر غروب از خانه بیرون می آمدیم و مثل شاطرها، سپیده ی صبح به خانه باز می گشتیم. در انتخاب بازیگران و افراد صحنه، روابط تهیه کننده و بازار، تعیین کننده بودند، و نه چندان کارگردان و گروهش. فیلمبرداری با عجله آغاز شد! تقریبن تمامی گفتگوها یکی دو روز پیش از فیلمبرداری هر صحنه حاضر می شد. در طول کار کم کمک دریافتم که مسایل به دلایلی گاه مضحک، دگرگون می شوند. برای مثال بگویم؛ در یک صحنه که موضع دوربین را نسبت به موقعیت بازیگر، "بالا" نوشته بودم،(ابتدایی ترین ترفند برای نشان دادن شخصیت در یک موقعیت تحقیر شده)، هنگام آماده شدن صحنه، دیدم پایه ی دوربین کوتاه است. از "فریدون ری پور"(یکی از فیلمبرداران خوب سینمای ما در آن دوره، مردی معتقد به کار، آگاه و نازنین، اغلب ساکت اما بجایش کوتاهگو، صریح و تلخ) علت را پرسیدم. به تمسخر گفت؛ "از آرتیست اولت بپرس"! مطلب را درنیافتم! آن شب گله توضیح داد که "آرتیست اول" جلوی دوربین پایه بلند بازی نمی کند، چون مایل نیست در فیلم کوتاه قد معلوم شود! روز بعد متوجه ی پاشنه ی بلند کفش های "مرد اول" شدم!

وقتی نوبت موزیک و انتخاب رسید،(قرار این بود که هم زمان با چوب خوردن اسی در توالت، خواننده ای روی صحنه ی کاباره بخواند) شبی فریدون گفت؛ "آنها" مایلند گوگوش بخواند. آن زمان، میان بهروز وثوقی و گوگوش رابطه ی صمیمانه ای برقرار بود و بسیاری از دست اندرکاران سینما بخاطر گیشه، مایل بودند این زوج را به نحوی در یک فیلم جا بدهند. "همسفر" فیلم قبلی "سییرا فیلم" هم به همین دلیل با بازی این دو شکل گرفت. من اما معتقد بودم این آهنگ باید با صدایی قوی و فریادگونه خوانده شود. آن شب بحث کمی بالا گرفت. ناچار بودم یکجا بایستم. گفتم بسیار خوب، اما انتخاب گوگوش به معنی خداحافظی من است! دو شب بعد فریدون مرا به جلسه ای برد که در آن با زنده یاد "واروژان" آشنا شدم. یادش بخیر، مرد نازنینی بود، مثل تمام ایرانیان مسیحی که در طول زندگی شناخته ام، شریف، آگاه به کار خود و بسیار فروتن. داستان را یک بار برایش تعریف کردم. وقتی دوسه هفته بعد با نگرانی، اولین اتودهای آهنگ ساخته شده را شنیدم، از شوق سر از پا نمی شناختم.  

به جلسات مونتاژ دعوت نشدم. در آن زمان هنوز صدابرداری سر صحنه معمول نبود و اصولا هیچ کدام از بازیگران سینما صدای مناسبی با اندام و حرکات و نقش هایشان نداشتند. به همین دلیل فیلم ها دوبله می شد. به جلسات دوبله هم دعوت نشدم. و حتی به اولین جلسه ی نمایش فیلم برای دست اندرکاران فیلم هم! تنها چند شب پیش از نمایش فیلم "کندو" در جشنواره ی چهارم فیلم تهران، در آذرماه 1354 ، دو بلیت ورودی دریافت کردم. همان شب به حذف برخی صحنه ها و تغییرات آشکاری که در گفتگوها داده شده بود، پی بردم! چیزی به گله نگفتم چون هنوز هم استخوان بندی و ترکیب فیلم تا اندازه ای بر جای مانده بود.

هفته ای بعد، شبی فریدون به سراغم آمد. این مرد همیشه مغرور، آن شب به راستی آدم دیگری بود. حکایت ها کرد، از درگیری هایش، و بعد، از این که نگرانند فیلم اجازه ی نمایش نگیرد، نگرانند که فروش نکند، نگرانند که مردم نفهمند... گفت که برای هر گفتگو، هر صحنه و هر مساله ی کوچک، چه مصیبت ها کشیده. گفت؛ من "ویلیام وایلر" نیستم! فردا و ماه دیگر و سال دیگر هم باید در همین سرزمین و با همین آدم ها کار کنم. برایم روشن شد که گله برای نمایش عمومی فیلم، تحت فشار است تا باز هم تغییراتی بدهد. خواهش کردم از گذاشتن نام من پای چیزی که از من نیست، بگذرد. با این همه دلخوری ام از او کم نشد.

دو ماه بعد، وقتی فیلم روی آکران سینماها رفت، یک روز خودم را قانع کردم تا به دیدن فیلم بروم. نام من نه به عنوان فیلمنامه نویس کنار اسم گله آمده بود و نه به عنوان دستیار کارگردان. این هر دو را خودم خواسته بودم. اما در جایی باریک و کوچک نوشته شده بود؛ مشاور فیلم: فلانی! تا اینجا چندان مهم نبود. بیست دقیقه ای از فیلم نرفته بود که تغییرات کلی در گفتارها و شخصیت ها از میزان تحمل اندک من گذشت. اسی به "ابی" تبدیل شده بود، از داستان "ابراهیم" و "اسمعیل" و "سارا" اصلا خبری نبود، و ... و همه ی این تغییرات در استودیوی دوبله و مونتاژ صورت گرفته بود! صحنه هایی را بریده بودند و صحنه هایی اضافه کرده بودند ووو... به عاشقی می مانستم که با شوق به خانه ی معشوق رفته و او را در رختخواب دیگری می بیند! خوشبختانه چنین غیرتی در من نبود که چاقو بکشم و ... گفتم خوب، خوش باشید! آرام از جا برخاستم، دولا دولا از پیش روی تماشاگران گذشتم و از سینما بیرون امدم. در راه تا خانه یک چیز را بارها باخود مرور کردم؛ این که سینما به شاگرد کودنی مثل من نیاز ندارد. عیب به تمامی از من بود. دیگر جای هیچ دلخوری از فریدون گله نمی ماند. از همان روز، نه دیگر فریدون گله را دیدم و نه پا به هیچ استودیوی فیلم ایرانی گذاشتم.

سال ها بعد، شبی در غربت در خانه ی دوستی فیلم "کندو" را روی نوار ویدئو دیدم. بدون هیچ غیرتی تا آخر فیلم را تماشا کردم. نمی دانم هیچ منتقدی هرگز نوشت که چرا این مرد در زندان بوده، چرا آزاد شده، چرا شرط می بندد، چرا خودآزاری می کند، چرا ...

وقتی در بی بی سی خبر فوت گله را خواندم، تمام شب حول و حوش "کندو" چرخیدم. فریدون گله مرد تیز و هوشیاری بود. گویا بعد از "کندو" دیگر فیلمی نساخت. نمی دانم او فیلمساز بزرگی می شد یا نه. این را می دانم اما که "سهراب شهید ثالث" یکی از سینماگران بزرگ آن دیار بود که فرصت نیافت و گوشه ی "غربت" جان داد. یا بهرام بیضایی از آن فرصت های حقیری که به او داده شد تا به هزاران شکنجه چیزی بسازد، بنویسد یا بگوید، ده ها سر و گردن بلندتر است ووووو... این سرنوشت بزرگمردان آن فرهنگ است. فرهنگی که در آن هیچ کس در جای خود نیست و هر نخوانده ای ملاست. از وزیر و وکیلش بگیر تا خبرنگار و منتقدش، همه مان رستم های سنتیم که سهراب ها را با کمال میل می دریم و تا آخرین تکه استخوان می بلعیم. این نوبر است اما که همه مان هم از "سوم شخص" می نالیم!

مرا می بخشی که این مطلب را یک ماهی دیرتر برایت می فرستم. هیچ میل نداشتم این "سرگذشت" در بحبوحه ی آشخوران مرگ و مسابقات سوگنامه نویسی جایی چاپ شود. نمی خواستم این هم جزو آن مرگنامه های متعفنی باشد که نویسنده تنها می خواهد از خود بگوید! این را نوشتم تا آنچنان که خواسته بودی ماجرا را تا آنجا که درگیرش بودم، شرح دهم. "کندو" سرنوشت طفلی بود که به دنیا نیامده سقط شد. این آهنگ را هم بشنو! پس از سال ها دوست داشتم بار دیگر بنشینم و ضربه های چوب بر تن "اسی" را با ضرباهنگ این ترانه تداعی کنم.

باقی بقایت

***   

متن ترانه:

تنها تر از انسان در لحظه ی مرگ
ساده تر از شبنم رو سفره ی برگ
مطرود هم قبیله، محکوم خویشم
غریبه ای طعمه ی این کندوی نیشم

نفرینی آسمون، مغضوب خاکم
بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم
تن خسته از تقویم، از شب شمردن
با مرگ ساعتها بی وقفه مردن

هم غربت بغض شب، مرگ چراغم
تو قرق زمستونی، اندوه باغم
ای دست تو حادثه تو بهت تکرار
وابسته ی این مردابم بیا سراغم

تولدم زادن کدوم افوله
که بودنم حریص مرگ فصوله
خسته از بار این بودنم، نفس حبابم
بی تفاوت مثل برکه، بی التهابم

تشنه ی تشنه ی تشنه ام، خود کویرم
با من مرگ سنگ و انسان، تاریخ تیرم
من ساقه ی نورم، میراث مهتاب
تسلیم تاریکی، تو جنگل خواب

ای آیه ی عطوفت، ای مرگ غمگین
برهنه کن منو از این لباس نفرین
ای اسم تو جواب همه سوالا
از پشت این کندوی شب منو صدا کن

منو صدا کن

منو صدا کن

صدا ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 20 آذر 1384

عروس آرزو

 

صدا، صدای ضربه های شوم کوس.

صدا، صدای گام های کهنه ی عبوس.

 ... و برکه های خفته ی ملول،

حریم رقص مرگ جلبکان سبز.

صدا، صدای خنده ی عبور رعد،

به پیچ پیچ دخمه ی نمور باد.

....

... و محملی که دور، در سواد شهر،

به شوق یک سراب،

می رود بر آب.

 

سکوت، پشت بسته ی لبان شهر،

به سینه خفته روی بهت خاک.

.. و گرده ی زبان به زخم کهنه ی زمان؛

کبود و سرخ، راه راه...

کبود و سرخ، راه راه...

گل عروس بر جماز خون

اسیر یک کجاوه ی بلور،

کجاوه های آرزو به راه.

... و دست های شوق مانده دور.

 

در آسمان شهر، بانک وای وای بندیان شب

که خیره مانده چشمشان به راه زنگ،

... و کاروان خسته، در سواد شهر.

بر آن جماز دور، در سکوت شب به راه،

ترانه ها ز یاد بندیان بخت مرده رفته است.

هلای گنگ شهر

نمی رسد به آن کجاوه ی بلور

... که آن کجاوه می رود به راه

... و دست های آرزو

بلور ابر

بر اسمان شهر

کبود و سرخ

کبود و سرخ.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

 

این نامه در "اخبار روز" در سایت گویا منتشر شده و من خلاصه ای از آن را تنها برای خواندن آن عده که دسترسی به سایت گویا ندارند، اینجا نقل می کنم. 

هموطنان، اينجانب در بيشتر از 120 عمليات بزرگ و کوچک (بسیجی) شرکت کرده ام. آنچه پريروز اتفاق افتاد يکی از شومترين تصادفاتی بود که در اثر جهالت عده ای بسيجی و سپاهی روی داد. هزاران اتفاق کوچک و بزرگ در بسيج و سپاه و حتا ارتش در يک سال می افتد و بسيج و سپاه از چشم مردم آنها را دور نگه می دارند. هيچ کس از تعداد بسيجيان و پاسداران و سربازانی که بدست جهالت و حماقت و ناکاردانی فرماندهان خود جان باخته اند خبر ندارد. آنها بارها در طول اين سالها بسيجيان و پاسداران و سربازان و حتا گاهی افراد شخصی ای را بی سر و صدا به خاک سپرده اند. پس از هر قتل فردی يا جمعی با مراجعه به بازماندگان آنان مراتب تبريک و تسليت امام زمان، و نايب بر حقش امام خامنه ای رهبر را همراه با يک جعبه شيرينی و مقداری پول نقد به خانواده های آنان هديه می کنند و تا پيش از اينکه آتش خشم آنان خاموش شود پيوسته به ديدن آنها می روند تا هم آنان را بترسانند و هم گاهی سکوت آنان را با يخچال و جارو برقی و فرش ماشينی و...بخرند.
(در مورد) سقوط هواپيما و ناپديد شدن جعبه سياه: در روز حادثه از ساعت چهار صبح نقص فنی هواپيما شناسایی شده بود، مکانيسين فرودگاه با تلفون موبايل ساعت شش صبح خلبان را در خانه اش بيدار می کند و به او می گويد که فکر می کند که هواپيما برای امروز آماده نشود. همسر خلبان از او می خواهد که خودش را به مريضی بزند و اصلا برای پرواز به فرودگاه نرود. خلبان می گويد بايد بروم، اگر وضع خراب است، رودربايستی که ندارم پرواز را عقب می اندازم. به فرودگاه می آيد با مکانيسين تماس می گيرد اما لحن مکانسين عوض شده! به او گفته اند که طبق امريه فرمانده کل قوا اين پرواز بايد در راس ساعت مقرر انجام شود (در جريان انتخابات هم رهبری با نامه ای شديد الحن دستور داد که انتخابات بايد در روز معين و ساعت معين برگزار شود و شد هر آنچه شد).
خلبان به مکانسين می گويد: تو به من گفتی که هواپيما نقص فنی دارد، حالا چطور تغيير عقيده دادی؟ مکانيسين پاسخ می دهد نقص فنی داشت! تعمير شد. خلبان می گويد در ساعت پرواز صدای موتور را گوش خواهد کرد و اگر همه چيز روبراه بود، پرواز خواهد کرد.
تا ساعت يازده و بيست دقيقه صبح چندين تلفن تطميع و تهديد به خلبان می شود! ساعت پرواز نزديک می شود. از باند فرودگاه به خلبان خبر می دهند. او به باند فرودگاه می آيد، چند نفر آشنا و چند نفر غريبه پايين هواپيما منتظر او هستند. خلبان صدای هواپيما را گوش می کند و اعلام می کند اين هواپيما و اين پرواز «بوی بد می دهد» و او پرواز نخواهد کرد. مافوقان از او می خواهند که اشکال تراشی نکند. يکی از آنها می گويد «من خودمم که تو هواپيما هستم. دکترا دارم الکی که حرف نمی زنم» کم کم صدايشان بالا می گيرد. سر و صدا از باند فرودگاه به سالن (کشیده می شود) چند نفری از خبرنگاران در سالن انتظار شاهد کش و قوس هستند. ماجرا را می فهمند. به خانواده های خود تلفن می کنند که شايد امروز به محل مانور نروند.
در اينجا کسی وارد صحنه می شود که بسيار اهميت دارد. شخصی با لباس نظامی با عينک دودی که حتا در کم نوری سالن فرودگاه هم عينکش را بر نمی دارد. او به خلبان می گويد که حتما بايد پرواز کند: «اين مانور، مانور امام زمانه، خود امام زمون فرمانده اونه، خودشم از شما محافظت ميکنه». ايشان کسی نيست جز "سردار سيد محمد حاج آقامير" فرمانده مقاومت بسيج تهران بزرگ! خلبان از پرواز سر باز می زند و می گويد بهای اين نافرمانی را هر چه باشد خواهد پرداخت. سردار سيد محمد حاج آقامير با موبايلش شماره ای ميگيرد و خلبان جوانی را جانشين خلبان مجرب می کند. آن خلبان جوان بيشتر از شانزده پرواز با
c
130 نداشته و تازه آن هم کمک خلبان بوده. وقتی خلبان جوان از راه می رسد به او می گويند که به خاطر مريضی خلبان اصلی از او درخواست کرده اند که موقتا جانشين او شود.
در ابتدا چند نفر از خبرنگاران و تصوير برداران از ماجرا خبردار می شوند. وقتی حدود چهل و پنج دقيقه در هواپيما ی ساکن و روشن می مانند، همگی از نقص فنی هواپيما آگاه می گردند! چرا اين آقايان و گويا سه خانم که همگی درس خوانده هم بوده اند با اعتراض از هواپيما پياده نشدند؟ چگونه 110 نفر را در يک هواپيمای 94 نفره جا داده اند.
بقيه ماجرا را همگی می دانيم! آنچه نمی دانيم بسيج نيروهای بسيج است به فرماندهی سردار سيد محمد حاج آقامير فرمانده مقاومت بسيج تهران بزرگ. نيروهای بسيج به محض خبر سقوط هواپيما وارد عمل می شوند تا مانع به موقع رسيدن آتش نشان ها شوند تا آنها بتوانند پيش از هر چيز جعبه سياه هواپيما را پيدا کنند. و چنين می کنند. از وقتی که جعبه را پيدا کرده اند، اعلام کردند که اصلا هواپيما جعبه سياه نداشته است. صد در صد گروهی از خبرنگاران از نقص فنی هواپيما آگاهی داشته اند. چه نيرويی آنها را سوار هواپيما کرده؟ من به عنوان يک بسيجی سابق و کارمند امروز، بايد بگويم همه ما چه روشن فکر و عارف و چه عامی از نوعی بيماری توکل و تسلیم رنج می بريم.
هشدار به شما همه و به آن خلبان که با جسارت جان سالم بدر برده. آيا مردان جسور امام خامنه ای نايب بر حق امام زمان و نوکرشان سردار سيد محمد حاج آقامير فرمانده مقاومت بسيج تهران بزرگ، آن خلبان را زنده خواهند گذاشت؟!

محمود ح بسيجی سابق ميدان محمديه تهران

این سوال هم مثل خیل سوال های دیگر، هم چنان باقی ست:

با توجه به این که هواپیمای هرکولس سی -  صد و سی قادر است در باندهای غیر مجهز و کوتاه هم بنشیند و با توجه به این که هنگامی که خلبان تازه، نقص فنی را در می یابد، هواپیما نزدیک فرودگاه جدید بوده و حتی می توانسته در زمین های بایر اطراف جاده ی قم یا ساوه یا اراک و یا حتی در اتوبان تهران – قم با کمی خسارت فرود آید، چرا این همه وقت اصرار داشته اند که به فرودگاه مهرآباد برگردد؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 17 آذر 1384

مراسم با شکوه!

اوه، خدای بزرگ! چه با شکوه بود این مراسم خاکسپاری شهدا! منظورم مراسم خاکسپاری خبرنگارانی ست که روز سه شنبه در سانحه ی هواپیمای اسقاطی ارتش جمهوری برای پوشش خبری مانور مشترک ارتش های جمهوری تحت نام "عاشقان ولایت" عازم بندرعباس بودند و با یک "اشتباه کوچک" در بندر "یافت آباد" پیاده شدند! غرض این که با تشییع جنازه ی شهدای حوادث روزهای قبل و بعد اشتباه نشود!

شنیده ام که ساکنان "شهرک توحید" همه از خانواده ی شهدا هستند. با این حساب بسیاری از شهیدان تازه از تبار شهیدان پیشین بوده اند! یک فعال علیه امنیت ملی گفته؛ مگر هوای تهران در حد مرگباری غیر قابل تنفس نبود؟ مگر این چند روزه به همین خاطر تعطیل نشده بود؟ چرا این مراسم با شکوه به این عجله در این هوای مسموم برگزار شد؟ (این شخص قرار است به جرم "آشوب کردن اذهان شهدا" دستگیر شود). دادستان تهران گفته از آنجا که دقیقا روشن نیست روزهای بعد چه فاجعه ای در کجا اتفاق می افتد، و مقام رهبری تاکید کرده اند که نگذارید خون شهیدان پایمال شود، تاخیر در مراسم باعث می شد که "شهید تو شهید" بشود! او اضافه کرد که برنامه ی خاکسپاری شهیدان پیش از آلودگی هوای تهران طرح ریزی شده و تا ظهور مهدی هر روزه ادامه دارد، چه هوا آلوده باشد چه زمین! 

باوجود گذشت و فداکاری همه ی مسوولین از مدیر و مدبر و وزیر و وکیل گرفته تا ریاست و سرپرست، و این همه وقتی که آقایان با این صمیمیت برای تشییع و سخنرانی و اعلام پیگیری علل حادثات و نمی دانم چه و چه ی دیگر صرف می کنند، یک مخل امنیت ملی، که قرار است دستگیر شود، پرسیده؛ اگر تنها یکی از این آقایان یک دهم این وقت را در روز حادثه مسوولانه صرف پیشگیری از فاجعه کرده بود، دیگر لزومی نداشت در این هوای بد این همه وقت و انرژی صرف گریستن و دروغ و تظاهر و ریا شود. جمعیت حاضر فریاد زدند؛ مرگ بر آمریکا و اسراییل که نمی گذارند مسوولین به کار اصلی شان که همانا "مهرورزی" ست، برسند!

آن موجود مزاحم ولنگار هم چنان گفته است که به این علت به خلبان اجازه ی فرود اضطراری نداده اند که در همان ساعات رییس جمهور و همراهان از فرودگاه مهرآباد عازم حج عمره و مراسم با شکوه "سنگ اندازی"به شیطان رجیم بوده اند و فرودگاه بخاطر پرواز اختصاصی ایشان قرق شده بوده است.

با این همه یک خبر مسرت آور هم هست که به اندازه ی همه ی اندوه این کشتار غیر مسوولانه، به شکل ترسناکی خنده آور است: به وابستگان هر کدام از این از دست رفتگان، سی میلیون تومان "دیه" پرداخت می شود! پس پول نفت این طوری سر سفره های مردم می آید، نه؟

اطلاعیه جهت ملت شهید پرور: اگر هنوز به درجه ی شهادت سی میلیون تومانی نرسیده اید. اگر دردهایتان با دعا و اشک و طلب آمرزش روح برای رفتگان دیروز و پریروز و پس پریروز و شهدای امروز و فردا و پس فردا تسکین نیافته، در حالی که در خانه منتظرید تا "بنزین مرگ" به جای "پول نفت" سر سفره تان نازل شود، صفحاتی از سفاکی ها و دروغ زنی ها و تزویرهای "قوم مغول" را بخوانید، افاقه می کند! در کتب قدیم هم در فواید "دفع فاسد به افسد" آمده که: "کناسی" در بازار عطاران به حال زار افتاد و از هوش چنان برفت که پنداشتند مرده است. زیرکی تکه ای پشگل زیر بینی اش گرفت. "کناس" بیچاره به هوش آمد و راست بنشست!

گزارش های تایید نشده حاکی ست که به دنبال پیشنهاد رییس جمهور در کنفرانس سران اسلامی در جده، مبنی بر این که کشور اسراییل به سرزمین های آلمان و اتریش منتقل شود، از سوی آقای کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل متحد نامه ای خطاب به رییس جمهور اسلامی ارسال شده است. در این نامه آمده که با توجه به بوروکراسی پیچیده ی دستگاه اداری سازمان ملل و کشورهای اروپایی، آقای رییس جمهور برای مدتی برق "هاله ی نور"شان را خاموش کنند و از دادن پیشنهادات "مژه فریز کن" خودداری کنند تا سازمان ملل و کشورهای تابعه فرصت اجرای یکایک آنها را به نحو احسن داشته باشند! آقای عنان ضمن اشاره به تصویب صد لایحه در یک جلسه ی سه ساعته هیات دولت جمهوری و نرخ متوسط شهادت صد نفر در روز در جمهوری اسلامی، یاد آوری کرده که رییس جمهور مبتکر ما نباید انتظار داشته باشند که همه ی دولت ها و سازمان های جهان به همین سرعت به رتق و فتق امور بپردازند. آقای عنان ضمن اشاره به مشکلات عدیده ی طرح "مژه فریز کن" اخیر رییس جمهور، تاکید کرده که با وجود نص صریح کتاب عهد عتیق مبنی بر وعده ی خدا به موسی درباره ی جمع شدن قوم اسراییل در اطراف کوه صهیون در فلسطین، سازمان ملل یک کمیته ی ویژه تشکیل داده تا نحوه ی جابجایی کوه صهیون به مرز آلمان و اطریش و هزینه ی این جابجایی را بررسی کنند.

یک خبر تایید نشده ی دیگر حاکی ست که دولت های آلمان و اطریش جهت مکان مناسب برای جابجایی اسراییل، اقدام به تخلیه ی چند مزرعه در اطراف مرز مشترک خود کرده اند. همین منبع اضافه می کند که آریل شارون نخست وزیر کابینه ی دولت اشغالی به علت هول ناشی از اجرای این طرح، از دیشب تا به حال دچار اسهال خونی شده و در توالت دفتر نخست وزیری در تل آویو، بست نشسته است!

مطلب بعدی دنباله ی همین مطلب است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 16 آذر 1384

سی – صد و سی

اطلاعات واضح که همه می دانند: هواپیمای C-130 یک هواپیمای ترابری ست. برای حمل و نقل تانک و هلیکوپتر و ابزار جنگی ساخته شده. نکات ایمنی کامل برای سرنشین (انسان) تنها در کابین خلبان این نوع هواپیما تعبیه شده است.

ایران امروز - برخی خبرهای تاييد نشده حاكی است كه خلبان پيش از پرواز از نقص فنی هواپيما خبر داشت. يكی از خبرنگاران در وبلاگ خود نوشته است: «عليرضا برادران» از عكاسان خوب "خبرگزاری فارس" كه در جريان حادثه كشته شد، حدود ساعت ١١ و ٣٠ دقيقه (يعنی قبل از پرواز) در تماسی با همكارانش در خبرگزاری می گويد: «هواپيمای ما نقص فنی دارد؛ بطوريكه خلبان حاضر نيست سوار شود. به همين خاطر به دستور مسؤولان، منتظر هستيم خلبان شيفت بعد بيايد و پرواز كنيم؛ می گويند دل و جرأت او بيشتر است.»!

- درود بر قهرمانان با «دل و جرات» که خود و صد و سی نفر دیگر و کلی انسان و خانواده را به خاک و خون و دود می کشند! حتمن این هم نوعی "مهرورزی" ست!

جایی که احترام به جان و امنیت انسان ها ملاک نیست و دیدن دوره های آموزشی و تخصصی در هر کاری سوسول بازی و غربگرایی قلمداد می شود، و مبنای استخدام و گماشتن به کار، دانستن سوره ی حمد و انواع غسل جنابت است. جایی که برنامه مهم نیست، توکلت علی الله ارجح است. و مسوول فرودگاه، مسوول پرواز، مسوول فنی، و همه ی مسوولان ریز و درشت که مستقیم و غیر مستقیم به چنین فاجعه ای مرتبط اند، هرکدامشان به دلیل "روابط" بر سر مشاغل رفته اند و نه "ضوابط". جایی که حتی خلبانی که به دلیل نقص فنی از پرواز سر باز زده، اجازه ندارد حرف هایش را بزند تا مقصرین معلوم شوند و از حادثه های مشابه در آینده پیش گیری شود، فجایعی نظیر این که به سادگی می توانست اتفاق نیافتد، به اتفاقات روزمره تبدیل می شود.

فکر نمی کنی اشکال اصلی از یکایک ماست که قهرمانی و دل و جرات را با بی کله گی و بی حساب و کتابی اشتباه گرفته ایم؟ چندین هزار نفر همین امروز در هوای تهران دچار ده ها مشکل می شوند و با وجود این وقتی می گویی دست کم حالا که بیرون می روی، ماسک بزن، پاسخ می دهد؛ "حوصله داری؟ تحمل ماسک را ندارم! اگر قرار باشد بمیریم، به این چیزها نیست. هر کاری بقیه کردند، ما هم می کنیم. خون ما که رنگین تر از دیگران نیست" و از این گونه جملات معمول که بی فکر، هر روزه بر زبان ما جاری ست. این برخوردی توکلت علی اللهی با زندگی نیست؟

بی اعتباری من و بی احترامی به من، از خود من آغاز می شود. خبرنگاری می شنود که هواپیما نقص فنی دارد و انگار قصه حکایت می کند. در تلفن می گوید منتظر خلبان بعدی هستیم که "می گویند دل و جرات بیشتری دارد"! انگار همه چیز به شوخی می ماند! گیرم که تو برای خود و زندگی ات احترامی قایل نیستی، این همه که امروز از مرگ فاجعه بار تو دردمندند، و دردمند می مانند چه؟ اینها هم ارزشی ندارند؟  یعنی نمی شد هشتاد و چند خبرنگار بگویند؛ چگونه سوار هواپیمایی شویم که خلبانش به آن اعتماد ندارد؟ ...

"ای بابا، مردک ابله! نشسته ای بالای گود و کرکری می خوانی! پارس کردن از دور! پاشو بیا اینجا تا بفهمی دنیا دست کیست و یک من دوغ چقدر کره می دهد". صدایتان را می شنوم. تشکر.

خبرهای تازه تر:

"براساس برخی گزارش های تاييد نشده، يک هفته قبل نيز همين هواپيما به دليل بروز نقص فنی نزديک بود در يک منطقه کويری سقوط کند".

مقامات جمهوری اسلامی گفته اند که "سرنشينان هواپيمای سی 130 را شهيد محسوب می کنند".

همچنين وزارت ارشاد اعلام داشته که "با همکاری رسانه هايی که همکاران خود را از دست داده اند مراسمی در بزرگداشت قربانيان حادثه سقوط هواپيما برگزار می کند".

خوب، الحمدالله. رفع نگرانی شد. لابد لیست شهدا به تایید امام زمان هم رسیده است!

تازه ترین اظهارات گنجشک مغزان برای رفع مسوولیت!

معاون ستاد مشترک ارتش: "هواپيمای سی – صد و سی كه عصر سه شنبه سقوط كرد، جعبه سياه نداشته است".

درست مثل آن پلیسی که "سرخود" در استادیوم آزادی پیدا شده بود و خبرنگاری را "سرخود" به قصد مرگ زده بود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 13 آذر 1384

نامه ی هفتاد و هفتم (2)

سرگذشت "کندو" 2

صبح یک روز زمستانی، "اسی" از زندان آزاد می شود. صحنه ی اول، یک میز: دستی یک کلید، یک کاپوت، یک فندک و بیست و پنج ریال پول روی میز رها می کند. دستی دیگر از طرف مقابل، اینها را از روی میز بر می دارد. "اسی" در سرمای زمستانی در خیابان های شهر و محله های آشنای خود پلاس می شود. تکه کاغذ مچاله شده ای در دست دارد. از هر باجه ی تلفن عمومی، شماره ای را که روی تکه کاغذ نوشته شده، می گیرد. مدتی منتظر می ماند اما کسی گوشی را بر نمی دارد. سراغ یکی دو تن از دوستان سابقش می رود. نیستند! در پارک، روی نمیکتی می نشیند. محتوای جیبش را وارسی می کند؛ کلید، کاپوت، فندک و بیست و پنج ریال پول! به "شهرنو" می رود. در خانه ای سراغ زنی را می گیرد. از زن خبری ندارند. اسی نان و پنیری می خرد و هم چنان که به نیش می کشد، سر راه، چند تکه چوب و تخته جمع می کند. وارد ساختمانی می شود. بالای پلکان، کلید را در سوراخ دری می چرخاند. وارد می شود. آپارتمان لخت و خالی ست. چوب و تخته را کف اتاق می اندازد. روی هم می چیند. تکه کاغذ را با فندک روشن می کند و میان چوب ها جا می دهد. همین که آتش خانه می کند، "اسی" نزدیک به آتش، کنار پنجره می نشیند. از بالا رفت و امد مردم در خیابان را تماشا می کند. کم کم خوابش می برد. نزدیکی های غروب از خواب بیدار می شود. آتش تقریبا خاموش شده. اسی پالتوی مندرس نظامی اش را محکم به خود می پیچد و از آپارتمان خارج می شود. صدای اذان مغرب به گوش می رسد. چند خیابان آن طرف تر، وارد قهوه خانه ای می شود. یک راست به طرف تختی در گوشه ی قهوه خانه می رود و می نشیند. وقتی قهوه چی استکان چای را پیش روی او می گذارد، اسی سراغ "آقاحسینی" را می گیرد. معلوم می شود امروز این طرف ها دیده نشده است. لحظاتی بعد "آقاحسینی" و رفیقش وارد می شوند و یک راست به طرف نیمکت می روند. نگاهی با هم رد و بدل می کنند. آقاحسینی می نشیند. آرام و زیر لبی احوال چند نفر را می پرسد. اسی کوتاه پاسخ می دهد: سلام داشتند.

در طی چند جمله ی کوتاه بعدی روشن می شود که این دو هم بند بوده اند. آقاحسینی یک سیاسی سابق است. پس از سال ها آزاد شده و چون اجازه ی کار نداشته، از محل توزیع مشروب در برخی کافه ها، درآمدی کسب می کرده. برادرانی که صاحب هفت کافه اند، از سابقه ی سیاسی او با خبرند. برای فرار از پرداخت بدهی شان، او را لو می دهند. آقاحسینی که در زندان به کار و بار هم بندان می رسیده، مورد احترام همه بوده است. از اسی می پرسد؛ خب، حالا می خواهی چکار کنی؟ اسی خوشحال نیست! زمستان و سرما، تنهایی و بیکاری،... "بیرون" را خوش ندارد، آن هم وقتی همه ی رفقا "تو" هستند. آدرس لو دهندگان آقاحسینی را می پرسد. آقاحسینی فقط نگاهش می کند. او علاقه ای به انتقام ندارد. "اسی" پیشنهاد می کند در هر هفت کافه، مشروب مجانی بخورد! آقاحسینی ابتدا تعجب می کند. از این پیشنهاد چندان خوشش نمی آید. اما در لحظاتی سکوت، به یک ماجراجویی تقریبن بی خطر فکر می کند. چیزی که باعث شود "اسی" از شر بی شغلی و بی جایی در سرمای زمستان رها شود و نزد رفقایش به زندان برگردد! او مطمئن نیست که اسی بتواند تا پایان ماجرا ادامه دهد. نتیجه به یک شرط بندی می انجامد: اگر اسی تا پایان شب به انتهای مسیر و کافه ی هفتم برسد،... چشم های اسی می درخشد. شرط را می پذیرد. رفیق همراه آقاحسینی مامور می شود یک تاکسی بگیرد، اسی را به هر هفت منزل برساند، بیرون هر کافه منتظر بماند تا به محضی که اسی خارج شد، او را از محل دور کند.

رفیق آقاحسینی با یک اشاره از قهوه خانه خارج می شود. نیم ساعت بعد، با یک بقچه باز می گردد. بقچه را کنار اسی روی تخت می گذارد. اسی بقچه را بر می دارد و راه می افتد. به سلمانی می رود. سر و صورتی صفا می دهد. از آنجا به حمام عمومی می رود. پس از شست و شو، لباس های تازه در بقچه را به تن می کند. لباس های کهنه را در بقچه می بندد و همانجا در نمره می گذارد. اول شب است. سر میدان راه آهن، به "خیابان پهلوی" می پیچد. صد متری بالاتر وارد یک دکه ی مشروب فروشی می شود. یکی دو چتول، ایستاده کنار بار، بالا می اندازد. وقتی می خواهد بدون پرداخت پول، خارج شود، چشم های صاحب کافه که زنی ست ارمنی و بیوه، پر آب می شود. در تاکسی، طی یک مشاجره ی لفظی ساده و کوتاه میان اسی و آقاحسینی، هر دو از این واقعه دلخور اند. معلوم می شود اسی اشتباهی به کافه ی بغلی رفته است. آقاحسینی دیگر مایل نیست اسی را در تمام مسیر همراهی کند. سر راه پیاده می شود. قرار: بعد از پایان مسیر، در قهوه خانه.

در دومین منزل، وقتی اسی پول مشروبش را نمی پردازد، کافه چی و دو تن رفقایش، او را می نوازند و بیرون می اندازند. در طول مسیر، منزل به منزل، از جنوب به شمال شهر، هرچه اسی مست تر می شود، کافه ها بزرگ تر و درگیری ها عمیق تر می شوند. کم کم راننده ی تاکسی که ناخواسته درگیر این بازی شده، می خواهد کرایه اش را بپردازند و بگذارند به دنبال کار و کاسبی اش برود. از اینجا ببعد، رفیق آقاحسینی هر بار اسی وارد کافه ای می شود، کلید تاکسی را بر می دارد. وقتی بالاخره راننده در می یابد که دیگر راه گریزی نیست، به تمامی وارد بازی می شود. در فاصله ی میان هر دو منزل، از خود می گوید. از زندگی و روزگار اسی می پرسد. چرا با خود چنین می کنی؟ به انتقام چه خود را مفت به دست این و آن لت و پار می کنی! که چی بشود؟ در منزل چهارم چند نفر تا بیرون کافه در خیابان، هم چنان از زدن اسی دست بر نمی دارند. راننده پیاده می شود. صندوق عقب را باز می کند. جک را بر می دارد و میان جماعت می افتد.

در راه پنجمین منزل تقریبن حرفی به میان نمی آید. راننده نگران، اسی را که مست و لت و پار روی صندلی افتاده، برانداز می کند. انگار گم کرده ای را بازیافته باشد. در مسیر منزل بعدی راننده بالاخره لب باز می کند؛ اسم تو اسماعیل نیست؟ پسر آق ابرام خدا بیامرز نیستی؟ محله ی درخونگاه؟ کوچه مرشد؟ اسی زیر لب می غرد: خفه شو! اما کنجکاوی رفیق آقاحسینی تحریک شده. راننده ادامه می دهد: ما سر کوچه می نشستیم. خونه ی آق ابرام اینا ته کوچه بود. یک شب وسط های شب صدای داد و بیداد و تیر اندازی اومد. همه ریختن تو کوچه. سه چار نفر بودن. دختر آق ابرام را تو چادر پیچیدند و بردند. آق ابرام چوب می کشه به سر و تنشون. زده بودن تو سرش. جابجا مرده بود. اسی دوباره می غرد؛ "گفتم خفه شو". جواهر بود. محله ی درخونگاه بود و یه دختر آق ابرام. معلوم نشد کی بودن اینا، از کجا اومده بودن. می گفتن پشتشون به یه آدم گردن کلفت بوده. اون بالا بالاها. اسی دوباره می غرد؛ خفه شو. راننده به اسی اشاره می کند؛ ده دوازده سالش بود. "سارا" خانوم، مادرش نتونست تو محله سر بلند کنه. شش ماه نشد، دق کرد. اسی استفراغ می کند. راننده کنار خیابان می ایستد. اسی را لب جوی خیابان می کشند. در یک لحظه غفلت آن دو، اسی از سر به گل و لای جوی فرو می افتد. او را بیرون می کشند و کنار پیاده رو می نشانند تا هوایی بخورد. چهره ی محو دختری زیبا، یکی دو بار در ذهن اسی جان می گیرد. صدای زنی در گوشش می پیچد: اون دیگه اینجا کار نمی کنه!

اسی، مست و لایعقل، با چشم های ورم کرده و صورتی درهم شده، به منزل آخر می رسد. اینجا یک کاباره در شمال شهر است. با این که متصدیان با دیدن قیافه ی اسی، سعی دارند بی سروصدا و درگیری مانع نشستن او بر سر میز شوند. اسی قول می دهد بی دردسر یکی دو چتول سر بکشد و به راه خود برود. اما وقتی پول مشروبش را نمی پردازد، در راهروی خروجی چند نفر او را به توالت می کشانند و با استفاده از صدای بلند موزیک زنده، آخرین رمقش را زیر ضربه های چوب می گیرند و لاشه ی مچاله شده اش را مثل تکه گوشتی به بیرون پرتاب می کنند. تاکسی حاضر است تا اسی را به قهوه خانه ببرد. اسی اما به اصرار در آن طرف خیابان می ایستد و رو به در کاباره می شاشد.

وقتی لاشه ی اسی در تاکسی، در راه قهوه خانه ی میعاد است، از رادیوی تاکسی صدای اذان صبح به گوش می رسد. اسی با سر و صورتی خونین و تغییر شکل یافته، وارد قهوه خانه می شود. همین قدر فرصت هست تا آقاحسینی پولی در جیب او بچپاند. پلیس سر می رسد، اسی را دستبند می زنند و بعد از بیست و چهار ساعت آزادی، او را دوباره به زندان می برند. صحنه ی آخر، دفتر زندان، همان میز قبلی ست. دستی خونین وارد کادر می شود. یک کلید، مقداری پول و یک دندان شکسته روی میز می گذارد!

(ادامه دارد)
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 11 آذر 1384

نامه ی هفتاد و هفتم (1)

سرگذشت "کندو"

اگر اشتباه نکنم در جشنواره ی سینمایی سوم تهران، آذر ماه سال 1353 بود. وقتی با جمشید از سالن نمایش فیلم "مهرگیاه" بیرون آمدیم. اصرار کرد به جلسه ی مطبوعاتی برویم. هنوز همه ی خبرنگاران این سو و آن سو پراکنده بودند که جوانی بالا بلند، با چشمانی تیز و نسبتا گودافتاده، موهای فرفری و پریشان و سبیلی کوتاه اما آویخته در دو سوی لب ها، جلد و تیز وارد شد. جمشید را دید، دستی تکان داد و با همان سرعت به جانب ما آمد. در همان جملات اول معلوم شد از رو در رویی با خبرنگاران دل خوشی ندارد. روی پایش بند نبود. گفت؛ امشب همه آمده اند تا پنبه ی مرا بزنند!

"مهرگیاه" فیلمی بود نسبتا دراز، با گفتگوهای نیمه عرفانی که چندان راه به جایی نمی برد. رابطه ای عجیب و تکه تکه میان زنی (پوری بنایی) و مردی(علی نصیریان) که به دلایلی گنگ، کنار هم افتاده بودند و به هم نزدیک می شدند! سال پیش از آن، فیلم متفاوتی از کارگردان "مهرگیاه" دیده بودم. "زیر پوست شب"، قصه ی جوانی سرگردان(مرتضی عقیلی) بود و دوست دخترش (دختری فیلیپینی ساکن تهران نقش را بازی می کرد) که تمام شب از این مکان به آن مکان و از این خیابان و کوچه به خیابان و کوچه ای دیگر، در بدر دنبال محلی می گشتند تا بی دغدغه ی پاسبان و نگاه غریبه، همدیگر را در آغوش بکشند. اگر درست بخاطر داشته باشم در صحنه ی آخر فیلم، بالاخره زیر کامیونی که کنار خیابان ایستاده، از شدت خواستن در هم می شوند. وقتی هر دو بی تابانه می غلتند، راننده سر می رسد و در میان اضطراب آن دو، و البته آه و افسوس تماشاگران، راننده سوار می شود، موتور را روشن می کند، کامیون به راه می افتد و دو عاشق، نیمه لخت، دراز کشیده بر آسفالت نیمه شب تهران، بی آن که به وصال هم رسیده باشند، بر جای می مانند! این اولین فیلم فارسی با صحنه های آشکار بوس و کنار بود. شاید تنها یک فیلم دیگر با صحنه هایی نظیر این، بعدا ساخته شد. "در امتداد شب"، ساخته ی "پرویز صیاد" و بازی "سعید لنکرانی" و "گوگوش"!

جلسه ی آن شب همان گونه که "فریدون گله" پیش بینی کرده بود، از طرف یکی دو تن مدعیان نقد فیلم به التهابی مصنوعی و مضحک کشیده شد. دو شبه منتقدی که مثل خیلی آدم های دیگر در مشاغل دیگر، از موضوع کار خود چندان سررشته نداشتند و معمولا با سوالاتی کلیشه ای و نمایشی، اظهار فضل می کردند. انگار قرار بود کارگردان و دست اندرکاران فیلم را تنبیه کنند! این روال کار بود! چند نفری که در روزنامه های عصر نقد فیلم و تیاتر می نوشتند، بیشتر نان به رفیقان قرض می دادند. بدا به حال کارگردان یا بازیگری که به اینها سلام نمی کرد یا آنها را در خانه یا رستورانی به میهمانی دعوت نمی کرد و... "فریدون گله" یکی از همین تیپ مردمان بود که تقریبا به هیچ خبرنگار، تهیه کننده یا بازیگری از این گونه باج ها نمی داد. از همین رو اگرچه "زیر پوست شب" و "مهرگیاه"، مثل چند فیلم قبلی "گله" چندان مالی هم نبودند، با این همه مورد بی مهری دست به قلمان مطبوعات آن زمان قرار گرفتند. 

آن سال ها با وجود فعالیت عاشقانه ای که در زمینه ی تیاتر داشتم، وسوسه ی فیلم و دنیای سینما هم چنان با من بود. با این وجود جز چند فیلم مستند کوتاه برای تلویزیون در باره ی صنایع دستی اصفهان، و یک فیلم آموزشی تیاتر برای وزارت فرهنگ و هنر، تجربه های دلخوش کننده ای با سینما نداشتم. بازی در چند فیلم را، شاید به علت کشیده نشدن به ابتذال، رد کرده بودم اما اولین بار، به دلیل آن که دوست و همکاری چندین ساله در شرایط خوبی نبود، فیلم قبلی اش به دردسرهایی افتاده بود و تقریبا تمام سرمایه اش بر باد رفته بود و بازیگر فیلم تازه اش در بوشهر سرگرم فیلم ناتمام دیگری بود و... روزه ی چندین ساله را شکستم و یک شبه پذیرفتم در فیلم "صمد به مدرسه می رود" بازی کنم! افطار غریبی بود! در دو فیلم زنده یاد"علی حاتمی"، اولی "خواستگار" و دومی "ستارخان" نیز، اگرچه به عنوانی دیگر قرارداد بستم و با شوق و ذوق وارد کار شدم، نتایج به دست آمده اما چیزی نبود و نیست که حتی به درد اشاره ای بخورد. همین طور تجربه ای مشابه در فیلم "زنبورکچی" از "فرخ غفاری"! ...

باری، همیشه طرحی یا فیلم نامه ای داشتم که جایی به کسی پیشنهاد کنم. هیچ کدامش هم به جایی نرسیده بود. آن شب، هنوز سه ساعتی بیشتر از آشنایی من با "فریدون گله" نگذشته بود که وقتی سه نفری در "بار مرمر" نشسته بودیم، به همکاری در فیلم آینده اش دعوتم کرد. به دلیل تجربه، خواستم تا صحبت در این مورد در دفتری و در ساعات کاری روز صورت گیرد، و نه شب، هنگام نوشیدن در بار. قرار را برای هفته ی بعد گذاشتیم اما دو روز بعد فریدون گله تلفن کرد که در مورد من از فلان و بهمان چیزها شنیده و سخت مایل است همان شب دیداری داشته باشیم. حرف ها بنیادی نداشتند. آن شب بیکار بود و می خواست هرچه زودتر بداند چند مرده حلاجم، همین! در نیمه های همان شب به توافق رسیدیم که بر اساس طرح گنگی که فریدون گله داشت، فیلم نامه ای بنویسیم. قرارداد، صبح روز بعد در دفتر "سییرا فیلم" با "مهدی مصیبی"، تهیه کننده ی فیلم بسته شد.

در طول سه چهار هفته ی بعد، تقریبا تمامی شب ها یا در خانه ی من یا خانه ی فریدون، گاه تا سپیده ی صبح بر سر صحنه ها و گفتگوها جدل داشتیم. ترس او همه این بود که فیلم نامه خمیرمایه ی انقلابی پیدا نکند و این را هرشب تاکید می کرد. و اصرار من این بود که از گفتگوهای آبگوشتی رایج در سینما بپرهیزم و داستانی تعریف کنم که با پایان فیلم، تمام نشود.

در همین شب های به راستی فراموش نشدنی بود که تا اندازه ای با شخصیت عجیب و جالب فریدون گله آشنا شدم. از جمله از زبان خود او داستان حیرت انگیز آن پوشه ی آبی رنگ زیبا و مشهور را شنیدم! پوشه ای که همیشه همراه فریدون بود و تمام فیلم نامه هایش را در دفاتر تهیه کنندگان از روی همان پوشه می خواند و تعریف می کرد و قرار داد می بست و فیلمش را می ساخت! هیچ تهیه کننده ای اما هرگز ندانست که چیزی به اسم "فیلم نامه" در آن پوشه وجود ندارد، و هرگز نداشته است. چرا که فریدون گله هرگز فیلمنامه ای ننوشته بود!

(ادامه دارد)
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 8 آذر 1384

آسیاب به نوبت

ببینم! اونجا چه خبره؟ موضوع چیه؟ (1)

***  

توضیح(1) - چون هرچی ما بگیم، در هر موردی، از هر جا، از هرکس، بهر شکل و بهر زبان، بهرحال ایراد داره، و مورد اصابت نق نق چند نفر قرار میگیره، وبلاگدون و قلمدونمون زخمی شده، به علی. لطفا تا بهبودی کامل، فعلا شما بگین تا چند روزی هم ما همین طور که دراز کشیده ایم، پامون را روی پامون انداخته ایم و انگشتمون را توی بینی مون می چرخونیم، ایراد بگیریم! نوبتی هم باشه ... 

روز بعد:

چه عشقی داره، به علی! آدم بیقته روی کاناپه، پاهاشو دراز کنه، به حرف و رفتار مردم نیگا کنه و مثل "علی بونه گیر" به زمین و زمون قر بزنه: "چرا در گنجه بازه"، "چرا دومنت درازه"، "دختر اون پیر زنه، چرا همیشه قر میزنه" ووو. بفرما، حالا انگشتمون را از بینی مون در اوردیم. اینم بگم که کسی انگشتش را توی دماغش(مغزش) نمی کنه! البته بجز "خاله سارا"! بعله، انگشتمون آزاده، آقا خره. ولی اگر از حسرت بی انگشتی بمیری هم، انگشت آزادم را به تو قرض نمیدم که ازش سوء استفاده ی ناموسی بکنی. خودم لازمش دارم. می خوام راحت بشینم و به "نظریات" دیگران انگشت بکنم. انگشت خودمه، اختیارش را دارم!

خیلی ها که از ترسشون هیچ "نظری" ندادند. یعنی همین قدر که صحبت "انگشت" میشه، بعضی های حالت دفاعی میگیرن و دستشون بی اختیار میره طرف پشتشون. خب دیگه، همیشه گفته اند "مارگزیده، از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه".

یک نفر از "اهر" گفته: "یواش یواش داری میشی عین خودم". یعنی به نظر ایشون من دارم یواش یواش "ترک" میشم! به این میگن "فحش در لفافه"! بعدش هم یه چیزهایی نوشته؛ "خبر سلامتی و بیماری را توامان پذیرا باش! ... برای رفع سوء هاضمه خدمت رسیدم و گرنه گرفتارم شدید."! ناچار شدیم یه مترجم استخدام کنیم. مترجم هم تبریزی بود، گفت؛ این آقا لهجه داره. چون نوشته "سلامته" اما در عین حال "بیماره"! بعد هم ظاهرا اسهال داشته و "برای رفع سوء هاضمه" خدمت ما رسیده. خب، خدا شفای عاجل عنایت فرماید. امیدواریم بعد از این که از "خدمت" ما مرخص شده، شکمش خوب کار بکنه.

یکی هم به اسم "زبان مادری" گفته: "چه سخت است نگاهتان ..." لابد اگه اسمش "نگاه مادری" بود، می نوشت: "چه سخت است زبانتان...". لحن کلامش هم یه کم "اوا خاک عالمه"، نه؟ "چه سخت است نگاهتان ..." هر دفه که میخونم، یه کم حالی به حالی میشم. 

اما نفر بعدی "صدیق خانوم" که "سه تیغه" هم کرده! یاد بچگی هاش افتاده و تشویقمون کرده که "مسابقه ی آروغ و گوز بذاریم". البته رعایت شئونات را هم کرده و جای گوز سه تا نقطه گذاشته. ولی کدوم آدم گنده ای هست که در بچگی هاش از این کارا نکرده باشه و ندونه مسابقه ی آروغ و گوز چیه! نکته ی جالبش اینه که گفته؛ "خیلی حال میده". در جزیره ای که هنگام سخن رانی رییس جمهورش، تمام سازمان ملل انگشت به فلان میمونن، چه انتظاری از ملت میشه داشت، جز این که مسابقه ی آروغ و گوز بذارن و "حال" کنند.   

نفر بعدی از "تهران باکس" اومده و گفته که "برای پیشرفت، به پشتیبانی ما احتیاج داره". بعد هم نخورده شکر کرده و "پیشاپیش" تشکر کرده. عجب دور و زمونه ای! مردم به "پشتی بانی" نیاز دارند و "پیش آ پیش" تشکر می کنند! قدیم ها اینطوری بود که مردم به "پیش" نیاز داشتند و "پشتش" تشکر می کردند! خب، دیگه آب جو که سربالا بره، رییس دانشگاه ملا میشه! 

بلافاصله یه "آزاده" خانومی هم اومده و گفته: "دستت رو از توی دماغت در آر٬ ممکنه خونی مالی ش کنی"! به به! عجب ادبیاتی. بعد هم اضافه کرده: "جلوی مام انگشت می کنی؟ بکش بيرون"! به جان عزیزی تون با همین یه جمله اش، سه کیلو لاغر شدم! حالا باز خوبه این "عمو اروند" بعدش اومده و فوری گفته "دروازه ی شهر را میشه بست، ولی دهان مردم را نه"!

"نرگس" خانم که معلوم میشه "دماغش" پاک خالیه، تعجب کرده که چیزی توی دماغ ما هست که میتونیم بهش "گیر" بدیم. آی از این اصطلاح "گیر دادن" کفری ام. انگار خانوم ها نمیدونن "به ما گیر دادی" یعنی چی؟ که به این راحتی همه جا تکرارش می کنند! 

این یارو هم اسم ما، "سفر شب" به قول برقی ها، "تاخیر فاز" داره. انگار هنوز نمیدونه که این آقاهه مدتیه خلع لباس شده، که کاش نشده بود. چون دست کم با عبا و عمامه شبیه "الیاس نادران" نبود.

ولی در عوض، آی خوش خوشانم میشه کسی ازم تعریف کنه. آی ذوق می کنم. چقدر بعضی آدم ها "شریف" و "نازنین" اند. وقتی ازت تعریف می کنند ها، یک احساس گربه ای بهت دست میده، دلت میخواد هی خودتو بمالی به یک جای نرم! یکی از این آدم های شریف، این "امیر" است. وقتی نظر میده، مثل خر کیف می کنم، به علی. "اقا خوشا ايراد ها که تو بگيری! اصلا من از همين ايراد گرفتنت خوشم اومده" قربون لب و دهنت، امیرجون. کاش بعضی ها از تو یاد می گرفتند و کاری به کار حرف های ما نداشتند. فقط تعریف می کردند. اما همین امیر آقا هم یه "گاف" کرده. البته غرضی نداشته. می خواسته تعریف کنه، گفته؛ "جسارتا، گلاب به روتون، نميشه هم بنويسين هم ايراد بگيرين؟". خوب، معمولا حرف گه و نجاست که بیاد میگن "گلاب به روتون". ما هم به خاطر گل جمال این آقا امیر، قضیه را "زیر سبیلی" رد می کنیم.

می بینی "صدفی"، چه راحت میشه جماعت را "تحریک" کرد، غرضم حس فضولی شونه. هیچی نشده جانم. گفتیم این همه وقت ما وسط بودیم، هر کس رسید یه انگشتی به ما کرد. حالا یه بار هم ما کنار وایسیم، به هرکس رد میشه یه انگشت برسونیم، چطوره؟ گهی پشت بر زین گهی زین به پشت...

روز سوم. انتقاد به سبک "ایرونی" (بزن تا از مخ بیاد رو زمین!):

هه هه! بعضی از این آبجی ها به اسم مریم و شبنم و سمیرا خوش خوشانشون شده که از خطر "انگشت" جسته اند. هی هی جبلی قم قم! خیلی ها سال ها حسرت یه بند "انگشت" را دارند، خواهرها! صبر کنین، بزرگ میشین، مزه شو می چشین! این آبجی تارا خانوم هم که انگار همه جا چشمش دنبال انگشت ماست ببینه کجا میره!

اما از همه با مزه تر این آبجی کوچیکه س که به ما درس لبنیات (ادبیات) داده! ای بخشکی شانس! ببین آبجی! اولندش دهخدا داری؟ نداری. پس "غر"ش بده، یه توک پا برو تا کتابخونه ی "ضامن آهو"، فرهنگ معین را واکون، ببین "قر" با "غر" فرقی نداره. چه "دادنی" باشه، چه " زدنی"، چه "کردنی"، چه "شدنی"! دومندش، بعضی از این واژه های "قاف" دار، ریشه مغولی یا ترکی داره، پس فرقی نمی کنه که با "قاف" بنویسی، یا با "غین". مثال: قورباغه یا غورباغه، قورخانه یا غورخانه، ... چارمندش (سومی ش باشه سر فرصت)، حالا که سواتت رفت بالا، بیا بالا غیرتن یه لطفی بکن. سرت به قامپیوتر خودت باشه، در حوزه ی لبنیات "غر" و "غمیش" نیا. داری منو؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 6 آذر 1384

نامه ی هفتاد و ششم

سلام

 ... و بعد، این که من هم آن برنامه را شنیدم. آقای "محسن کدیور" بهر حال حجت الاسلام است و از او، برخلاف خیلی از هم پالکی هایش، حرف بی ربط نشنیده ام. مهم تر این که در موقعیت قرار دارد، نه مانند امثال من که اینجا نشسته ایم و دستی از دور بر آتش داریم. در حد خودم با برخی از پاسخ های ایشان موافقم. مثلا این که می گوید؛ با وجود حکومت روحانیون پس از انقلاب "آزادی مذهب جای تامل دارد و مورد تجاوز قرار گرفته". یا "فشار و تحمیل، چه در مورد امری مثبت باشد و چه در مورد امری منفی، همیشه نتیجه ی معکوس دارد". یا وقتی معتقد است؛ "اعمال سلیقه ی خاص و حضور فعال بسیج، که یک نیروی شبه نظامی ست، در مساجد ایران" باعث می شود که عده ای میلی به رفتن به مسجد نشان ندهند. یا این که ... این همه حرف های متینی ست و نشان از درک و در عین حال شهامت آقای کدیور دارد. ولی باور این که همه ی آنها که به مسجد نمی روند، صرفا بخاطر مخالفت با اسلام تحمیلی یا اسلام فرمایشی ست، کمی مشکل است!

آقای کدیور در پاسخ این سوال که "دین در ایران بخطر افتاده و با خرافات یکی شده"، معتقد است که حساب روحانیت، حاکمیت، خرافات و مذهب را باید از هم جدا نگهداشت. گمان می کنم در جامعه ی ما جدا نگهداشتن این سه چهار عامل که نزدیکی و پیوستگی تاریخی دارند، برای بسیاری کار غیر ممکنی ست. یادمان باشد که اغلب ما مسایل را روانی و شفاهی بررسی می کنیم و نه روی کاغذ و با عدد و رقم. این که چند روحانی و کجای این بیست و هفت سال دامن خود را از مسایل جاری بیرون کشیده اند، چیزی نیست که اکثریت آن جامعه در نظر داشته باشد. همان گونه که از میزان آلودگی این یا آن روحانی به فجایع جاری، خبر درستی به کسی داده نشده است. بسیاری از این روحانیون از امروز به فردا رنگ عوض کرده اند و به مصلحت روز سخن گفته اند.

مشکل اصلی من اما آنجا شروع می شود که آقای کدیور معتقدند علت اصلی رویگردانی مردم از روحانیت این است که "اینان در راس اموری قرار گرفته اند که بعضا تخصصی در آنها ندارند"! در این گفته کمی کلی گویی هست، کمی ساده نگری و کمی هم چشم پوشی از مسایل جاری در این سال ها . فکر نمی کنم بگیر و ببند و شکنجه و قتل و محدود کردن آزادی های کاملا شخصی و سانسور مطبوعات و این همه فاجعه که بر آن مردم و جامعه گذشته و هنوز هم می گذرد، ناشی از "غیر تخصصی" بودن روحانیت باشد!

آقای کدیور نتیجه می گیرد که "گرایش به اسلام و مذهب نسبت به گذشته نه فقط چندان فرقی نکرده بلکه جنبه های مثبتی هم پیدا شده" که یکی هم رشد گروهی تحت نام روشنفکران مذهبی ست. "کسانی که قرائتی دیگر از دین دارند". و بعد نتیجه می گیرد که ممکن است به علت فشار و تحمیل از بالا، از برخی مناسک مذهبی در نزد "برخی"ها کاسته شده باشد اما "چندان تفاوتی در دینداری مردم رخ نداده است"! از سوی دیگر در پاسخ به شنونده ای که معتقد بود "مذهب نوعی قید و بند برای آزادی انسان است"، آقای کدیور گفت؛ "دین کارکردی دوگانه دارد". یعنی هم محدودیت هایی دارد و هم آزادی هایی! و توضیح داد؛ این درست است که افراد بی دین آزادی فردی دارند اما دینداران به دلیل اعتقادات خود "هنگام برخورد با مسایل و مشکلات از توانمندی های معنوی بیشتری برخوردارند"!

تصور می کنم روشنفکران مذهبی اصرار دارند به شکلی ظریف، چشم بر واقعیت ها ببندند و تعریف گنگی از "آزادی" ارائه کنند که مذهب به شکلی در آن جا بگیرد. اغلب "روشنفکران مذهبی" وقتی به مفهوم آزادی می رسند، دچار لکنت استدلال می شوند. من البته انتظاری از آقای کدیور ندارم که چیزی علیه دین به مفهومی که رایج است، بگویند. از سوی دیگر اما این واقعیتی ست که باید مستقیم به چالش گرفته شود. این که انسان دینمدار در برخورد با مسایل و مشکلات فردی و اجتماعی با "آزادی درونی و معنوی برخورد می کند و دل آسوده تر است، تا انسان لائیک که دچار سرگشتگی های بسیاری ست" کمی عوام پسندانه بنظر می رسد. می پرسم آیا تنهایی انسان لائیک (آنچنان که ایشان معتقدند) به این دلیل نیست که در همه ی احوال باید به خود متکی باشد و راهکارهای مشکلات شخصی و اجتماعی اش را خود بیابد؟ از طرف دیگر وقتی کسی از همه ی حقوق و آزادی های انسانی محروم شده و تنها امید به عدالت اخروی را برایش باقی گذاشته اند، کافی ست بگوییم که به "آزادی درونی" و "معنوی" رسیده است؟

وقتی حقوق انسانی یک ملت در همه ی زمینه ها پایمال می شود، می گویید بنشیند دعا کند و به آزادی معنوی دلخوش باشد؟ پس این همه که از شدت نارسایی های اجتماعی و از سر ناامیدی به دامان دزدی و قتل و قاچاق و اعتیاد و انحراف ووو کشیده می شوند، به گمان شما مومن نیستند؟ چون نتوانسته اند جلوی "هوای نفس" خود را بگیرند؟ این چگونه آزادی ست که شما به بندگان خدا نوید می دهید؟ این دعوت به سکوت در مقابل فاجعه نیست؟ این تشویق به تنبلی ذهنی نیست؟ چرا باید کسی از حق زندگی و شادی امروزش بگذرد به این امید که ظالم روزی به سزای اعمالش خواهد رسید؟ این چگونه آزادی ست که کسی در جامعه ای سراسر بی عدالتی و نابرابری، گرسنه بخوابد و به معنویت روحی بیاندیشند؟ شما به مصرف بی رویه ی قرص های آرام بخش در جامعه ی مذهب زده تان توجه کرده اید، آقای کدیور؟ به میزان افسردگی، دلزدگی، ناآرامی های روحی، از هم پاشیدگی روابط خانوادگی، میزان طلاق و ناسازگاری در خانواده ها، تعداد معتادین، درصد بیکاران، میزان خودکشی ووو در جامعه ای که شادی غیر مستقیم ممنوع است، توجه کرده اید، آقای کدیور؟ فکر نمی کنید انسان گرفتار در شبکه ای از بایدها و نبایدها که برای ساده ترین عملش به عقوبت دنیوی و اخروی تهدید می شود، تنها به دلیل استیصال و درماندگی به دعای توسل و نفرین و نذر و نیاز و نامه به چاه جمکران و خرافات دیگر متوسل می شود؟ از شما که انسان روشنی هستید می پرسم؛ اگر مذهب را همان گونه که هست، به عنوان یک امر کاملا شخصی و خصوصی به عهده ی انسان ها واگذاریم، نتیجه ای به مراتب بهتر و انسانی تر در همه ی زمینه های اجتماعی به دست نمی آوریم؟ به گمان شما این "آزادی معنوی"ست که همه ی کوچه ها با سر نیزه کور می شوند و تنها راه اختیار (بخوان اجبار) پیچیدن به کوچه ی خداست؟ شما باور دارید که قدم زدن در کوچه ی خدا به این صورت از سر اخلاص است، یا تظاهر و خرافه؟ شاید زیباترین حجت، سخن "شیخ اجل" در هفت قرن پیش باشد که خلاصه اش چنین است:

یکی از ملوک را مرضی هایل شد. حکما گفتند این درد را دوایی نیست مگر زهره ی آدمی چنین و چنان. ملک فرمود تا چنین آدمی را بیابند. دهقان پسری یافتند بدان صفت ها که حکیمان گفته بودند. ملک پدر و مادرش را به نعمت بیکران خشنود گردانید، قاضی فتوا داد که برای سلامت پادشاه، خون یک رعیت ریختن روا باشد و جلاد قصد او کرد. پسر سر بر آسمان برداشت و تبسم کرد. ملک پرسید؛ درین حالت چه جای خندیدن است؟ پسر گفت؛ فرزندان به پدر و مادر دلخوش اند، و برای بی عدالتی نزد قاضی روند و در تنگنای زندگی، داد از پادشاه بخواهند. اکنون پدر و مادر به علت حطام دنیا مرا به خون در سپردند، قاضی به کشتنم فتوا داد و سلطان سلامت خویش در هلاک من همی بیند. بجز خدای، به که پناه برم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 4 آذر 1384

نامه ی هفتاد و پنجم

سلام داش احمد!

تولدت مبارک! این روزها خیلی یادت بودم! فکر می کنم وقتش شده باشه که یا اسمت را عوض کنی، یا "نژاد"ت را. این یارو همنژادت به قول جوون ها خیلی "خفن" است! چقدر اون زمونا بهت گفتم به این "عیدی امین" رییس جمهور "اوگاندا" نخند! برای خدا کاری نداره که من و تو را هم به این روز بشونه ها! گوش نکردی، آه "عیدی امین" گرفتت. حالا دنیا نه تنها به ریش رییس جمهورت، که به تمام ایل و تبار جمهوریتت می خنده! هی هی، اگه این همه خنده که حاکمان آن جزیره در طول تاریخ نثار ملت کرده اند، به پول تبدیل می شد، امروز در تموم چاه های نفت را می بستیم و می نشستیم اسکناس می خوردیم. اگر این همه خنده که حاکمان تولید کرده اند، نون می شد، به عزیزیت قسم، تمامی آن ملت از بیماری تورم وزن و چاقی نمیتونستن راه برن! چه میشه کرد اما، که خنده نه نونه، نه پول. تنها صیقل جونه. شاید هم همین باعث شده تا ملت با این همه بدبختی باز هم سر پا واسه. "خنده بر هر درد بیدرمان دواست".

اینو شنیدی که "حجت الاسلام حسنی" گفته بود "کسانی که فکر می کنند ما از خارجی ها عقبیم، احمق اند. چون آنها در قرن 21 اند و ما در قرن 14. خواهید دید که ما تا قرن بیست و یک خودمون، از خارجی ها هم جلو می افتیم"! حالا خارجی ها را تمامی هفت قرن آینده داشته باش که ساعت ها را متوقف کرده اند و انگشت به فلان وایسادن توی پیاده روها به تماشای پیشرفت های ما! مرگ من یه نیگا بنداز تو پیاده رو. عجب خرهایی اند، به علی!

البته جایی که آقای جنتی بگه؛ "بشر غير از اسلام، همان حيواناتی هستند كه روی زمين می چرخند و فساد می كنند" یا دلایل وکلای مجلس برای رای موافق دادن به وزیر پیشنهادی این باشه که "برادر شهیده" و دلیل مخالفین برای رای ندادن، اینه که وزیر پیشنهادی "با دو تن از وابستگانش در خارج، هنوز رابطه عاطفی دارد"! ... یا ... یا ... والا آدم از خنده شیکم درد میگیره!

ظاهرن این هم نژادت در مورد "اتهام" رسیدن به ریاست جمهوری "تفهیم" نشده! چون نه تنها بعد از بیست و هفت سال نمیدونه سر چشمه کجاست که وعده میده پول نفت را بیاره سر سفره ی مردم، بلکه اونقدر حالیش نیست که قول میده دزدها را رسوا کنه و مافیا را لو بده! بگو مومن! اگه قرار باشه "مافیا" را لو بدهی، دیگه مجلس و محفلی نمیمونه که به وزرای تو رای اعتماد بده! آخوندی سر منبر مردم را از لوات می ترسوند. گفت؛ روز قیامت آقام علی به کسی که در زندگی لوات کرده باشه، آب کوثر نمیده. همشهری ساده دل ما که پای منبر بود گفت؛ "از قولی من به آقام علی بوگوین، آبی کوثر را خودش بیریزد، آ خودش هم بخورد"!

ولی از حق و انصاف نباید گذشت! رییس جمهور یه حرف حسابی هم زده ها! گفته؛ چرا "فردی که تا ديروز مدير بوده، به محض اينکه اسمش برای وزارت مطرح می شود، سيل اتهامات به سمتش جاری می شود"؟ بگو داداش، این اتهامات که در ولایت اسلام قربونش برم، همیشه "جاریه"! بعد هم گفته؛ "ببينيد! فردی عبور می كند و اتهامی را وارد می كند. در اينجا متهم است كه بايد فرياد بزند كه اين خلاف است و واقعيت جور ديگری است". خب، اولن که اون "فرد" به اونجای نه بدترش میخنده که "عبور می کند و اتهام وارد می کند! دهه! مگه شهر هرته؟ در ثانی، هم پالکی های شوما بیست و هفت ساله که عبور نکرده به هرجا و هرکس که خوش ندارن، اتهام وارد و خارج می کنن. اونا "گبول" نیست؟

یه حرف با مزه ی دیگه هم زده: "ما بايد مراقب باشيم تا ارزيابی هايمان را به گونه ای انجام دهيم كه اگر افراد ديگری در مورد ما ارزيابی كردند، ناراحت نشويم". بگو رییس! تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی بره؟

نماينده ی بويراحمد در مجلس گفته كه وزیر پیشنهادی درك و شناخت سياسی بالايی از مسائل كشور و جهان نداره. زکی! پس خود رییس جمهور چی؟ دنیا اتهام میزنه که انرژی اتمی نباید دست کسانی باشه که تروریست پرورن و از تروریسم پشتیبانی می کنن. اونوقت آقا در مصاحبه اش با سی ان ان میگه، ما حاضریم اورانیوم غنی شده را سی در صد ارزون تر از جاهای دیگه، تو بازار بفروشیم! شعور سیاسی را داری مرگ من؟ خیال کرده اورانیوم پنیر لیقوانه. آمریکا و اسراییل میگن جمهوری اسلامی خطرناکه، اتم را برای گردنکشی در منطقه میخواد. اونوقت آقا شعار میده؛ "اسراییل باید از نقشه پاک بشه"! این تن بمیره می بینی چقدر سیاست حالیمونه؟ از روزی که اومده سر کار، مرتب"گز نکرده پاره کرده"! نمیدونم چرا میریم از قبرس وارد می کنیم!

لطیفه ی بزرگ اینه که اعاظم اوباش جمهوری از زیر میز با دنیا معامله می کنن اما روی میز، خود می برند و خود می دوزند و خود می پوشند. "خود گوزی و خود خندی، به به چه هنرمندی"! برای خودشون رفتار اروپا و آمریکا را تجزیه و تحلیل می کنن، جلسه ی شورای حکام تشکیل میدن، جای همه حرف میزنن، بعدم نتیجه می گیرند که: دیدی؟ ما که گفتیم اینها مثل سگ از قدرت ما می ترسند! داستان اختراع توپ در دوره ی جنگ های ایران و روس را که شنیده ای؟ شاه و وزیر، همه وایسادن به تماشا که ببینند توپ چطوری کار می کنه. یارو فتیله را که آتیش زد، توپ درجا ترکید و به سرتاپای حضار خرابی کرد. مخترع برای این که از رو نره، گفت؛ ملاحظه بفرمایین، قربان! وقتی اینجا چنین محشری به پا می کنه، تصور بفرمایین در پتل پورت (پترزبورگ) چه قیامتی به پا کرده!  

چند روز پیش یه خانمی توی بارون و سرما میره سوار اتوبوس بشه. راننده میگه؛ خانوم نمیتونی! می پرسه چرا؟ میگه این اتوبوس مردونه س! می بینی سر علی؟ برای همینه که میگم برو یا اسمت را عوض کن، یا "نژاد"ت را. چون این قوانین "احمدی نژادی" از قوانین "تبعیض نژادی" هم افتض تره. دست کم اونجا سیاه ها اجازه داشتن سوار اتوبوس بشن، و برن عقب بشینن! ما گفته باشیم، داش احمد! درسته که آقای "تيموتی گارتون اش" اظهار فضل کرده که "همه محمودهای ايران، محمود احمدی نژاد نيستند". ولی کی به حرفش گوش میده؟ خیلی ها خیال می کنن همه ی "احمد"ها از همان "نژاد"اند! اینه که از ما گفتن داش احمد، از تو نشیندن!

به شهلا سلام برسون و بگو بلند گوهای قامپیوترت را باز کن، چند تا دستمال کاغذی هم آماده کن و این ویدئو کلیپ را تماشا کن!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |