یک شنبه 29 آبان 1384
نامه ی هفتاد و چهارم
سلام
دیدی؟ همین چند شب پیش بود که حرفش را زدیم! گفتم در این همه سال کسی حتی یک کلام از این شاعر دشتستانی نگفت. از این خمیده پیر ناشده ای که سال ها معلم ماند، و نوشت، بی آن که مثل هم نسلانش افولی کرده باشد، حاشا، که شعرش هم چنان نخل های جنوب، در گرد و خاک های فرهنگی بالید و زنده بود، با بوی بوشهر، با سختی و سفتی جنوبی اش ایستاد و خف نخورد و ... در گوشه ها سرود، آرام، جاری، چون رود ...
و درست هفته ی پیش که برای یک بار در تمامی عمر 75 ساله اش از او تقدیر شد، این دهن دریدگان هرجایی که دست ها و دهانشان نه با حنا، که به خون رنگین است، چه کردند! انگار که فرهنگ آن سرزمین ملک طلق پدری این علف های هرز است، و ... آن مردک "کیهان" نشین ... وه که چه کریه اند این نظرتنگان کوته آستین ...
گفتم که "اسب سفید وحشی"اش را پیدا کنم و همراه هم دوباره بخوانیم؛ "عبدوی جت دوباره می آید.."....
عجب است اما، که برخوردم به این تکه شعر "امید"! با خود گفتم چه تفالی! شاید بهتر باشد بجای گفتن از "منوچهر آتشی"، از سفلگان زمانه ی آتشی بگویم، از زبان "م. امید" ...
.... به عزای عاجلت ای بی نجابت باغ
بعد از آن که رفته باشی جاودان بر باد
هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من.
ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
یادگار خشکسالی های گرد آلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 29 آبان 1384
تراوشات یکشنبه ای!
الف - معلم زبان فرانسه در مورد اسامی توضیح می داد که مذکر و مونث دارند. مثلا "خانه" مونثه، پس میشه: "la maison.". "مداد" مذکره، پس میشه: "le crayon."... یک دانشجو پرسید؛ استاد! کامپیوتر مذکره یا مونث؟! استاد نمی دانست. در فرهنگ لغت هم پیدا نکرد. پس دانشجویان را به دو دسته ی پسر و دختر تقسیم کرد و گفت هر دسته هفت دلیل برای مونث یا مذکر بودن کامپیوتر پیدا کند! گروه پسرها معتقد بودند که کامپیوتر بطور قطع مونث است، چون:
7- همیشه به یک backup نیاز دارد.
6- بمجردی که یه "خوبش" را میگیری، تو خیابون بغلی یه "بهترش" پیدا میشه.
5- منطق عملکردش را تنها اونی که درستش کرده می فهمد و بس.
4- کوچک ترین حرکت تو را برای مراجعه های بعدی، ثبت می کنه.
3- زبان برنامه ریزی شده اش، تنها برای سیستم های مشابه قابل درکه.
2- هشدارهایی مثل "Error" یا "Try again" همانقدر قابل فهمه که انگار گفته بشه؛ "اگر خودت نمیدونی چه غلطی کرده ای، بمیری هم بهت نمیگم"!
1- هر وقت به کمکش نیاز داری، نصف دارایی ت صرف خواسته هاش میشه!
اما گروه دختران دانشجو اصرار داشتند که کامپیوتر مذکر است، چون:
7- با وجودی که کلی اطلاعات توش هست، هم چنان خنگه.
6- تا وقتی که پایش به خونه ات نرسیده، صاف و صوف و تر و تمیزه.
5- آنچه که تو بخوای انجام میده، بشرطی که دکمه ی درست را فشار بدی.
4- بهترین حسن داشتنش، تعداد بازی هایی ست که میتونی باهاش انجام بدی.
3- برای این که "کاری" صورت بده، باید اول "روشنش" کنی.
2- با فشار زیاد گه گیجه میگیره و تمام شب می گذاردت تو خماری!
1- Size اش مهمه!
(به دلیل کمبود اصطلاحات کامپیوتری در زبان فارسی، تمام مزه اش بعد از ترجمه از دست میره).
ب - این همه یک نمایش نامه ی کوتاه با دو شخصیت: "مرد" و "خدا".
مرد: یک میلیون سال، برای تو چقدره؟
خدا: یک لحظه!
مرد: یک میلیون دلار چی؟
خدا: یک شاهی!
مرد: میشه "یک شاهی" به من برسونی؟
خدا: "یک لحظه" صبر کن!
ج - این هم فورمول معادلات تازه ی ریاضی در اینترنت:
دختر زرنگ + پسر زرنگ = همیشه دعوا
دختر زرنگ + پسر خنگ = عشق
دختر خنگ + پسر زرنگ = سکس
دختر خنگ + پسر خنگ = ازدواج
د - این هم یک دعا برای مجردین بیکار و ولگرد در روزهای یک شنبه، (با انگولک به حافظ):
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در وبلاگ و نت را هم کاهگل بکشند! (برای رفع سکته ی شعری، "ه" کاهگل را تلفظ نکنید!)
کی بشه یک شنبه، شب بشه!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 27 آبان 1384
مقصد شما کجاست؟
مطمئنم یه جایی همین جاها گذاشته امشان. عجیبه! هر وقت چیزی را لازم داری، طوری گم و گور میشه که انگار از اول نبوده. اصلا به همین خاطر گرفتمشان. میدونستم کسی باور نمی کنه. گفتم باشه که مدرکی داشته باشم. شاید هم فکر می کنین مشاعرم را از دست داده ام. ولی درست مث خود شما که اینجا حی و حاضر کنار من نشستین، این خانم هم اونجا رویروی من نشسته بود. روز خسته کننده ای بود. چند ساعتی هم سر پا وایستاده بودم. سوز بدی هم می اومد. یعنی از دفتر تا ایستگاه قطار، سرما رفته بود تو دل و بارم. خوب، گرمای قطار هم که میدونین، بعد از سوز و سرمای بیرون، چه لذتی میده. فرو رفته بودم توی صندلی و روزنامه را نگا می کردم. همون روزی که فرداش انتخابات شهرداری ها بود. روزنامه ها پر بودند از عکس نامزدهای انتخاباتی. که اصلا برام جالب نیست... می بینین که همه چیز دقیقا یادمه! روزنامه را روی صندلی رها کردم و کتابی از کیف دستی ام بیرون کشیدم. قطار یکی از بهترین جاها برای خوندنه. یک رمان بلند بردارین و در کپنهاگ سوار قطار بشین. فردا، پیش از این که به "رم" برسین، رمان تموم شده! غریبه! با وجودی که این کیف دستی جیب و بغل زیادی نداره ها، اما نمیدونم کجا گذاشته امشان. هنوز چند جمله ای نخونده بودم که سنگینی نگاهی را روی صورتم حس کردم. میدونین که چی میگم؟ سرم را بالا کردم، همین خانم بود. با همین آرایش مو. خب، مده دیگه. موها رو شونه نکرده رها می کنن دور و برشون. از زیر چشم دیدم که اومد نشست. باور کنین همین شلوار جین مشکی هم پاش بود. نگاهم با نگاه آبی عشوه گرش تلاقی کرد. شرم اجازه نداد بیش از چند لحظه نگاش کنم. برگشتم روی کتاب. خب، خستگی و سرمای بیرون، بعد هم گرمای داخل کوپه و حرکت ننو وار قطار، میدونین که؟ پلک هایم سنگین شدند. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. ولی اون نگاه آبی سمج اونجا بود. تیز و تحریک کننده! حتی می تونستم از پشت پلک های بسته هم حسشون کنم. حالا البته سعی میکنه چشمش به من نیفته. شاید هم بخاطر شماست! ولی اگر چشم هاشو دیده باشین، میدونین چی میگم. میگن چشم مار! ولی مال اون از چشم مار هم گیرنده تره. شرط می بندم شما هم نمی تونین چند ثانیه بیشتر تو چشاش نگاه کنین. بعد هم. لب ها را یه کم باز نگهداشته بود، انگار که، چطوری بگم؟ مثل آدم گرسنه ها! چشماش پر از تمنا بود. همین که امروز سعی می کنه نگاهش را از من بدزده، نشون میده که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. بله؟ فکر کردم چیزی گفتین! سعی کردم به ساعت و دقیقه ای فکر کنم که به ایستگاه "هوملبک" می رسیم. بعد هم ده دقیقه فاصله با دوچرخه، و بعد می رسم به خونه. لباسم را در میارم و با یه فنجون قهوه ی تلخ ولو میشم. آرامش افتادن روی کاناپه با لباس راحت در خونه ی گرم، تو تنم می چرخید. از لای پلک های نیم بسته اون نگاه پر خواهش را تماشا کردم. یعنی میدونین چطوری بود؟ هرچه هم که فکرم را به جاهای دیگر می بردم، اون چشم ها روی تنم سنگینی می کرد. نگاهم را از صورتش سر دادم به پایین. یه بلوز یقه باز پوشیده بود. چه پوستی! آدم حظ می کنه. حالا یقه ی بلوزش تا زیر چونه اش را پوشونده. ولی اون روز، توی اون باد و سرمای بی پیر ...! همه چیز روشن پیش چشممه! پلک هام دوباره سنگین شدند. لابد موقع نشستن پالتو یا ژاکتش را روی توری بالای سر گذاشته بود. و گرنه در آن هوا با آن بلوز، حتما سرما می خورد. نباید خوابم می برد. رد شدن از ایستگاه و بعد چند تا ایستگاه اونورتر پیاده شدن و باز منتظر قطار بازگشت موندن، آن هم در آن سوز و باد ... شکنجه ست. بی تاب رسیدن به گرمای خونه بودم. نباید میذاشتم خوابم ببره. یک جا هم قطار توقف کرد. پلک ها را آروم باز کردم. در نگاهش نه لبخندی بود و نه غیظی. چشم هام را بستم و اسم ایستگاه را تکرار کردم. بیست دقیقه ای تا رسیدن به "هوملبک" مونده بود. تمام مدت فکر می کردم چرا این دختر چشم از من بر نمیداره؟ خوب، من زن تو زندگیم زیاد دیده ام. ولی این یه جور دیگه بود. وقتی دوباره چشم باز کردم، حس کردم یه چرتی زده ام. ترس رد شدن از ایستگاه، بیشتر به جونم افتاد. اون نگاه آبی مشتاق ... چطور بگم، در تمام مدت حتی پلک هم نزد. مثل عکس روبرویم نشسته بود. الان که به موها و قد و بالاش نگاه می کنم، هیچ شک ندارم که خود خودشه. با همین اصرار که امروز نگاهش را از من میدزده، با همین اصرار هم اون روز توی چشمام زل زده بود. کنار ایشون، خانمی سرش را به شیشه ی پنجره تکیه داده بود و با خیال راحت خوابیده بود. یک سیب نیم خورده هم میون دو انگشت دست راستش بود. جای دوتا گاز روی سیب، زرد شده بود. پیدا بود که خیلی وقته خوابش برده. از ترس خواب، راست روی صندلی نشستم. کتاب را بستم و گذاشتم تو کیف دستی ام. اینجا بود که چشمم به دوربین افتاد. لبخندی بهش زدم و دوربین را از کیف بیرون آوردم. مسخره نیست؟ از پریروز تا به حال، صد بار این عکس ها را به این و اون نشون داده ام ها. مطمئنم که همین جا بودند. ولی حالا! آن هم وقتی که این همه بهشون نیاز دارم... در همون نگاه اول مطمئن میشین که همین خانمه.
فلاش دوربین، خانم کنار پنجره را بیدار کرد. نگاهی به من و به دوربین انداخت. سیب نیم خورده را انداخت تو کیسه ی آشغال. جابجا شد و راست نشست. نگاهی به دوربین کرد و لبخند زد. شاید هم فکر کرد از خواب او عکس گرفته ام. برای همین یه عکس دیگه گرفتم. دوتا بودند. و حالا هیچ کدومشون را پیدا نمی کنم. عجیبه! به خانم کنار پنجره گفتم؛ تموم راه چشم هاشو از من برنداشته. خندید! به دوربین اشاره کردم و گفتم، دارم مدرک جمع می کنم! گفتم؛ هیچ کس باور نمی کنه یه دختر جوون و زیبا در تمام طول راه، با چشم های آبی ش اینطور مشتاقانه تماشام کرده باشه! خوب، شما هم سنی ازتون گذشته. میدونین که، خیلی دختر خانم های جوون دوست دارند با مردهای جا افتاده روی هم بریزن. قبول ندارین؟ میگن به مردهای میونه سال بیشتر میشه اعتماد کرد. لابد خیال می کنن که این فکر به کله ی پسرها ...، یعنی ما مردها نمیرسه! منظورم قرصی علاقه ی آدم های میونه ساله. التفات میفرمایین؟ خب، جوونی عالمی داره! امروز عاشقی، فردا فارغ. بعله، گفتم که دارم مدرک جمع می کنم. خانم کنار پنجره خندید و گفت؛ ولی من باور می کنم. گفتم؛ کاش وقتی برای همه تعریف می کردم، شما هم می بودین. گفت؛ یک شب همه ی دوستان را دعوت کنین، به من هم بگین بیام تا شهادت بدم! البته می خواست امیدواریم بده. ریختش هم بد نبودها. کاش اینجا بود و برای شما می گفت که این شاخ شمشادی که الان اینجا روی زانوی شما ولو شده، و اصلا به روی خودش نمیاره که من اینجا کنار شما نشسته ام، همونه که هفته ی پیش سی و پنج دقیقه ی تمام، چشم از من بر نمی داشت. با لب های نیمه باز، انگار که می خواست همونجا گازم بگیره. گفتم؛ این روزها مردم خیلی ناباور شده اند. گفت؛ با این موهای سپید ابریشمین و لبخند گرمتون، همه حرفتون را باور می کنن! می خواست در ضمن سنم را هم به رخم بکشه. دوربین را گذاشتم تو کیف دستی ام. از جام بلند شدم. با خانم کنار پنجره خداحافظی کردم. نگاهی هم به این دختر خانم انداختم، دستی هم براش تکون دادم. باز هم نگام می کرد. خانم کنار پنجره پرسید؛ با خودتان نمی برینش؟ گفتم نه! چیز جالبی توش نیست!
وقتی پیاده شدم و سوز و سرما به سرو صورتم خورد، تازه به صرافت افتادم که کاش کارت ویزیتم را بهش داده بودم. لعنت بر خستگی و کرختی. همیشه وقتی شانس در میزنه ها... ! اگه بیست سال پیش بود، درجا دعوتش می کردم به شام ... بعدش هم ... بله؟ خب، اون روز هم اگر سرما نبود و تمام روز سر پا نبودم و خستگی و گرمای مطبوع قطار و،... شاید هم فکر می کنین دیگه از من گذشته! بیخودی خودم را توجیه می کنم.... آهان! بر پدرت لعنت! پیداشون کردم. دیگه داشتم واقعا از کوره در می رفتم ها. بفرمایین!


گفتم که باید همین جا باشن. می بینین؟ همین دختر خانم نیست که روی این تابلو وایساده؟ خوب دیگه، من باید مرخص بشم. برم برسم به خونه ی گرم. راستی! مقصد شما کجاست؟ یعنی کجا پیاده میشین؟ آخه از همون اولی که من سوار شدم، در خواب خوشی بودین! گفتم مبادا جا بمونین! یه ضرب المثل قدیمی میگه؛ "گرسنه نان سنگک خواب بیند". خوش باشین!
***
این روایت پیش از این در اینجا منتشر شده است
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
برای آنها که علاقمندند تاریخ ایران را سریع، عمیق و اصولی مطالعه کنند، سعی کرده ام بخشی از منابعم را که احتمال می دهم هنوز هم به فارسی قابل دسترس باشد، در اینجا ذکر کنم. آن منابع که نویسنده ی غیر ایرانی دارد، ابتدا عنوان کتاب آمده، بعد نام نویسنده و در آخر نام مترجم:
- تاریخ بیهقی
- ترجمه ی تاریخ طبری
- غررالسیر ثعالبی
- سفر نامه ی ابن بطوطه
- سیاحت نامه ی ابراهیم بیک / زین العابدین مراغه ای
- کتاب احمد (سفینه طالبی) / عبدالرحیم طالبوف
- تاریخ ایران باستان (4 جلد) حسن پیرنیا (مشیرالدوله). این تقریبا اولین تاریخ نسبتا بی غرضانه ای ست که توسط یک ایرانی نوشته شده و اولین چاپ آن باید حدود 1310 شمسی یعنی 74 سال پیش باشد.
- تاریخ ایران زمین / محمد جواد مشکور
- تاریخ ماد / دیاکونوف / کریم کشاورز
- ایران از آغااز تا اسلام / گیرشمن / محمد معین
- ایران در سپیده دم تاریخ / جورج کامرون / حسن انوشه
- تاریخ کیش زردشت (3 جلد)/ مری بویس / همایون صنعتی زاده
- ایران در زمان ساسانیان / آرتور کریستین سن / رشید یاسمی
- مزدا پرستی در ایران قدیم / آرتور کریستین سن / ذبیح الله صفا
- دو قرن سکوت / عبدالحسین زرین کوب ( خواندن تمامی آثار دکتر زرین کوب را توصیه می کنم) از آن جمله:
- نه شرقی، نه غربی، انسانی / عبدالحسین زرین کوب
- تاریخ سیستان/ (نویسنده کمنام) / به تصحیح محمد تقی بهار
- تاریخ مغول / عباس اقبال آشتیانی
- تاریخ عالم آرای صفوی / به کوشش یدالله شکری
- دولت نادر شاه افشار / اشرفیان – آرونوا
- تاریخ بیداری ایرانیان / ناظم الاسلام کرمانی
- ایدئولوژی نهضت مشروطیت / فریدون آدمیت (خواندن تمام آثار دکتر فریدون آدمیت را توصیه می کنم)
- تاریخ اجتماعی ایران (6 جلد) / مرتضی راوندی
- مسایلی از فرهنگ و زبان / احسان طبری
- برخی بررسی ها در باره ی ..... / احسان طبری
- آسیا در برابر غرب / داریوش شایگان
- بتهای ذهنی و خاطره ی ازلی / داریوش شایگان
/ تاریخ تمدن ویل دورانت (16 جلد) / مترجمین متعدد (چاپ پیش از انقلاب بهتر است! چون چاپ بعد از انقلابش چند جلدی لاغر شده است)
- تاریخ جهان / آلبر موله / مترجمین متعدد (این یکی هم چاپ قبل از انقلابش مطمئن تر است)
- درخشش های تیره / آرامش دوستدار
- درباره ی سیاست و فرهنگ / شاهرخ مسکوب (خواندن تمام آثار شاهرخ مسکوب را توصیه می کنم) از آن جمله:
- ملیت و زبان / شاهرخ مسکوب
- تجدد و تجدد ستیزی در ایران / عباس میلانی
- ما و مدرنیته / داریوش آشوری
- مانی و تعلیمات او
- مزدیسنا و ادب فارسی / محمد معین
- آیین زروانی / مسعود جلالی مقدم
- گزارش زادگاه زردشت و تاریخ اساطیری ایران / ج. منفرد
- پژوهشی در اساطیر ایران / مهرداد بهار (خواندن تمامی آثار دکتر مهرداد بهار را توصیه می کنم) از آن جمله:
- از اسطوره تا تاریخ / مهرداد بهار
- جستاری چند در فرهنگ / مهرداد بهار
- حماسه، رمز و راز ملی / محمد مختاری
- اسطوره ی زال / محمد مختاری
- آیین مهر (میتراییسم) / هاشم رضی
- شناخت اساطیر ایران / جان هیلنز / ژاله آموزگار – جهانگیر تفضلی
- زروان / آر. سی. زنر / تیمور قادری
- حماسه ی ملی ایران / ذبیح الله صفا
- حماسه ی ملی ایران / نولدکه / بزرگ علوی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 23 ابانماه 1384
نامه ی هفتاد و سوم (4)
واقعیت آن است که این مقوله ی ملیت گرایی افراطی که اصولا از اواخر قرن نوزدهم میلادی از اروپا به ایران رسیده، در خود اروپا هم تاریخ درازی ندارد. تا قرن هژده، و در جاهایی از اروپا تا خیلی بعد از آن هم، مرز مشخصی میان کشورهای فعلی وجود نداشته و بیشترشان اسقف نشین های مشهوری بوده اند نظیر "باواریا"ی فعلی در آلمان، "نورماندی" در فرانسه ی فعلی، "کاتالونیا" در اسپانیای فعلی، یا "کانتربوری" در انگلستان امروز، و اسقف نشین های بزرگ و کوچک بسیاری که یک کلیسا بوده، یک اسقف و گله ای از فئودال ها و رعیت ها! برخی از این اسقف نشین ها مثل "باواریا" هنوز هم همان سنت و فرهنگ قرون وسطایی شان را حفظ کرده اند. این اسقف نشین ها که عمدتا از خانواده های اشرافی و فیودال مانند خانواده ی "هابسبورگ"ها در نواحی جنوبی آلمان و اتریش امروزی تشکیل می شد، در دوران انقلاب های صنعتی در اروپا و تسلط بورژوازی، کم کم از بین رفته اند و جایشان را ملت های تازه بنیاد گرفته اند. ملت هایی که هرکدام از چندین اسقف نشین سابق درست شده بود. برای ایجاد حس ملی میان اسقف نشین های سابق، کشورهای تازه تاسیس اروپا به ناچار متوسل به مساله ی ملیت شدند تا مردم را وادار کنند به جای تعصب در مورد قوم و قبیله ی خود، به مرزهای سرزمین تازه علاقمند بشوند و هر روز برای استقلال یا پیوستن به همسایه، عصیان نکنند.
حتی تا جنگ اول هم که به عمر سه امپراطوری در اروپا پایان داد (امپراطوی های "اطریش و مجارستان"، "عثمانی" و "پروس") و ده ها کشور از درون این امپراطوری ها زاییده شد، هنوز بسیاری از مرزهای امروزی در اروپا وجود نداشت. با این همه اگر همین امروز هم دموکراسی موجود را از اروپا برداریم، بسیاری از همین ملیت های کوچک پس از این همه سال همزیستی، هوای استقلال دارند. از "فلامان" ها در هلند و بلژیک، تا "باسک" ها در اسپانیا و جنوب فرانسه، ایرلندی ها و اسکاتلندی ها و ولشی (ولز) ها در انگلیس ووو. مردمان "آلزاس و لورن" ایالت بزرگ فرانسه ی امروزی در مرز آلمان، در طول یک قرن و نیم گذشته چهار بار دست به دست شدند و گاه آلمانی شدند، گاه فرانسوی. در شرق اروپا از کشورهای تازه تاسیس بالتیک تا رومانی و آلبانی اوضاع مرزها و ملیت ها از این هم درهم برهم تر و مشکل آفرین تر است. یک چشمه اش را در یوگسلاوی سابق شاهد بودیم.
خوب، ما که قرن ها یک مجموعه ی چند ملیتی بوده ایم، چرا این "ملیت گرایی" دو آتشه را وارد کردیم؟ این خود بحثی ست جدا و مفصل. همینقدر می دانم که از دهه ی دوم سلطنت رضا شاه، به علت های سیاسی که کاملا روشن است، چنان در بوق و کرنای "ناسیونالیسم" بی بنیاد "ایرانی" به نام "پارس" و "پارسی" دمیدند، و چنان در تحریف تاریخ گذشته کوشیدند که حتی جرگه ی روشنفکران ایرانی هم در تمامی گفتار و آثارشان در حد نژادپرستی گرفتار ملیت گرایی بی بنیاد و بی ریشه شدند. کافی ست آثار "هدایت" را مرور کنی و یا کتاب "ماشاءالله آجودانی" را در همین زمینه نگاه کنی و تا اندازه ای دریابی چرا و به چه دلایل مشخصی میان ما و همسایگان داخلی و خارجی مان فاصله انداختند. به عنوان مثال اشاره کنم به ابیاتی که به نام فردوسی و شاهنامه جعل کردند و به خورد ملت داده اند، مانند؛ "چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد" (چنین بیتی در هیچ کجای شاهنامه وجود ندارد!). شاید حالا بهتر بفهمی چرا مساله ی اتم برای "ملی گرایان" اینقدر مهم شده و چرا رژیم برخلاف هرجای دیگر که تره برای "مردم" و "ملت" خورد نمی کند، ناگهان در این زمینه "مردمی" و "ملی" شده است!
باری، بارزترین نتیجه های این نفرت نژادگرایانه که در این منطقه کاشتند، یکی همین بردن ها و کشتی ها و گشتی هاست. در حالی که ملل منطقه اغلب گرسنه اند، بر سر سفره شان تفنگ و باروت تقسیم می شود (و نه عواید نفت!)، و شب ها در آغوش نفرت از همسایه از خود بیخود می شوند تا ثروتشان آرام آرام از زیر پایشان ربوده شود. یکی دیگر از نتایج همین تشویق ناسیونالیسم بی بنیاد این که پسرعموهای تاریخی در منطقه، یعنی اعراب و بنی اسراییل را چنان به جان هم انداختند که در جنگی صد ساله و بی پایان جز نفرت بیشتر و دشمنی بی بنیاد، هیچ ثمری برای مردم منطقه نداشته است. برای دیگران اما؟ خوب، چراغ های درخت کریسمشان درخشنده تر باد!
حالا که به آخر این دراز نفسی رسیده ام، یک سوال هم من از تو دارم، شهلا خانم. اصلا بیاییم قبول کنیم که چینی ها سگ خورند، عرب ها سوسمار خوار، فرنگان خوگ خوار، ووو ... و تنها "این منم تی تیش مامانی بر تنم"! می پرسم با این همه "خوب خوری" و "خوب زیستی" و "نیک پردازی" و "نیک اندیشی" و برتری که ما به بر و بالای خود دوخته ایم، کجا را گرفته ایم، نازنین؟ جز این که با این ملیت گرایی متعصبانه، ترک و عرب، کرد و بلوچ، فارس و لر وووو... داریم روز به روز جداتر می شویم، قبیله ای تر فکر می کنیم و از همسایه های هم وطن و از جهان جداتر می افتیم؟ طوری که انگار می رویم تا روزی نه چندان دور، در تنهایی مان در خود و فرهنگ دروغینی که ساخته ایم، در گوشه ی تاریخ محو شویم!
در این که این امپراطوری (پرسیا) در جای جای تاریخش درخشندگی های والایی داشته، تردیدی نیست. از آن جمله دوره ای از ابتدای عهد ساسانیان، و دوسه قرنی پس از اسلام (قرون چهارم تا هفتم هجری در خراسان، به ویژه دوره ی سامانیان) اما حکایت ما و عظمت این شاهنشاهی آنچنان که ما برای خود ساخته ایم، به ویژه در این عقب افتادگی های فلاکت بار سه چهار قرن اخیر، به داستان آن بادیه نشین شتر مرده ای می ماند که زیر آفتاب سوزان صحرا ایستاده بود، می دید که دست و پا و سر و گردن و تن و بدن شتر همه بی کم و کاست بر جای خود اند، اما حرکت و جنبشی نیست! بیچاره حیران از خود می پرسید؛ "پس آن که عرب را می برد، کجا شد"؟
و ملالی نیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 22 آبانماه 1384
نامه ی هفتاد و سوم(3)
خوب، شهلا خانم! حالا اگر در همین تاریخ کشف شده مان از هزاران جنگ و گریز و صلح و اختلاط و امتزاجی که "پرسیا" با اقوام و ملت ها و فرهنگ های همسایه داشته بگذریم، چگونه می توانیم از اسکندر و جانشینانش (سلوکیدها) که صد و سی سالی در این سرزمین بودند، از پارت ها با حدود پنج قرن حکومت، از اعراب و چنگیزیان و تیموریان با مجموع 9 قرن سلطه بر سراسر "پرسیا"، بگذریم؟ می شود چشم بر قصه ی دراز همزیستی و اختلاط ملت ها و نژادها و فرهنگ های ترک و کرد و بلوچ و فارس و عرب و لر و ترکمن و نمی دانم چه و چه ی دیگر بست و ادعا کرد که نژاد ایرانی "پارسی" اصیل است؟ و می پرسم به راستی این "اصالت نژاد" چه تفاخر و مباهاتی دارد؟ مثلا این که در دوران هخامنشی یا ساسانی، شاهان و اشراف با خواهر و مادر خود ازدواج می کرده اند، تا اصالت قبیله ی خود را حفظ کنند، کار قشنگی بوده است؟ چه کسی می تواند در این تاریخ پر نشیب و فراز بیست و پنج قرن گذشته مدعی شود که "پارس" ها کدام اند؟ ترک های کی اند؟ نژاد اصیل چیست و کیست و کجاست؟ گیرم که برخی به عربی صحبت می کنند یا به ترکی یا کردی و بلوچی و زبان های دیگر و لهجه های دیگر، آیا این دلیل بیگانگی شان از ایران و ایرانی ست؟ تمامی شمال آفریقا و بخش بزرگی از سوریه و لبنان، چهارده قرن است که به عربی تکلم می کنند. آیا این به معنای آن است که "مور"ها، "کارتاژی"ها، "نبطی"ها و "قبطی"ها "آسوری" ها ووو همه عرب اند؟ حتی اگر خودشان چنین ادعایی داشته باشند؟
... و حالا برویم سر یکی از عوامل اصلی که این همه اقوام و ملیت های مختلف و رنگارنگ را در تاریخ دراز این سرزمین کنار هم نگهداشته است؛ یعنی "زبان فارسی"! واقعیت این است که اگر زبان "فارسی" تنها به علت شیرینی اش از سوی اقوام دیگر بکار برده شده، بیشتر وقت ها با زور و گاهی با عشق، چرا باید این را به حساب "پارس" بگذاریم؟ فارسی به احتمالی زبان "پارس" ها نبوده است! چون "پارس" ها در جنوب "پرسیا" می زیسته اند و زبان فارسی امروزین ما ریشه در خراسان دارد. اگر برخی از این ملت ها و اقوام به فارسی تکلم می کنند، دلیلش آن است که "پارسی" اند و "پارس" ها در اکثریت اند؟ این یک خوش خیالی نیست که ما به دم خود بسته ایم و به دیگران هم می چپانیم؟
در چند جمله ی ساده؛ اکثریت قاطع مردم ستم کشیده ی این مرز و بوم، در همیشه ی تاریخ از سواد بی بهره بوده اند. یکی از علت های اصلی گسترش زبان فارسی این بوده که به این زبان شعر سروده شده و شعر به دلیل موزون بودن (ریتم و آهنگ داشتن) در میان اکثریت بی سواد اقوام ایرانی معروفیت و محبوبیت پیدا کرده است. همه جای این سرزمین از غرب چین تا غرب ترکیه شاعران بسیاری از اقوام مختلف به دلیل همین محبوبیت شعر در زبان شیرین فارسی، اشعارشان را به این زبان می سروده اند. همان گونه که زمانی در سرتاسر این سرزمین همه عربی می نوشته اند، بی آن که عرب باشند، یا در دنیای امروز بسیاری به انگلیسی می گویند و می نویسند، چون عده ی بیشتری از مردمان ملل مختلف قادر به خواندن و درک انگلیسی هستند. هندوستان چهارده زبان رسمی دارد اما یک شهروند گجراتی هنگام ارتباط با شهروند بنگالی، یا تامیلی به زبان انگلیسی صحبت می کند! پس یک میلیارد هندی، انگلیسی اند؟ آیا علاقه ی اقوام مختلف به زبان فارسی را می شود یه حساب برتری قوم پارسی گذاشت؟ یا باید به حساب شیرینی زبان فارسی بگذاریم؟ زبانی که این همه شعر عاشقانه و لطیف به آن سروده شده است؟
کافی ست بدانیم که زبان فارسی برای حدود سه قرن، زبان رسمی دربار خلفا و پاشاهای عثمانی بوده است. سلطان محمد عثمانی پادشاهان صفویه را مسخره می کرده که در دربارشان به زبان ترکی تکلم می کرده اند! این به آن معناست که عثمانی ها "فارس" تر از صفوی ها بوده اند؟ تا زمان سلطه ی انگلیس ها بر تمامی هندوستان، زبان فارسی نزدیک به چهار قرن زبان رسمی دربار تیموریان هند بوده و بسیار شاعران ایرانی که از اوضاع متعصبانه و خشک مذهبی دوران صفوی و بعد از آن، از ایران می گریخته اند، در دربار تیموریان نظیر "اکبرشاه"هندی و اعقابش پناه می جسته اند. یکی از مکاتب معروف شعر فارسی، "مکتب هندی" توسط همین گروه از شاعران دوره ی تیموریان هند بنیاد گذاشته شده است. من خود در "گجرات" و "کشمیر" و "راجستان" هند و بخش های بزرگی از پاکستان امروزی پیر مردانی را ملاقات کرده ام که شعر پارسی می دانستند و می خواندند! و گاه حافظ و سعدی و بیدل و جامی را بر "تاگور" خودشان ترجیح می دادند. روزی در مدرس(بنگال غربی، زادگاه تاگور شاعر هندی برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات) مرد پا برهنه ی سیاه سوخته ای هندی همین که دریافت ایرانی ام با لهجه ی شیرینی خواند:
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می رود (حافظ)
دهانم باز ماند و چشم هایم بارید! شعر سعدی از طریق جاده ی ابریشم تا چین و ماورای چین رفته و خوانده می شده است. می دانی که در بخش بزرگی از مسلمان نشین غرب چین، مردم نماز را به فارسی می خوانند! حال آن که ما فارسی زبانان به عربی می خوانیم! خوب، معنی اش این است که هندی ها و چینی ها و چه و چه ی دیگر "پارسی" اند؟ حال آن که آنها همانقدر فارسی می فهمند، که ما از عربی نماز و قرآن سر در می آوریم.
باری، می بینی که وقتی صحبت از تاریخ می شود، انگاری که می زده باشم، مست می شوم، غژ می روم، کژ می شوم و با سخن به کجاها کشیده می شوم که حوصله ات را سر می برد، شهلا خانم! عاشقی ست دیگر! این دل سودایی شیفته ی این زبانی ست که یکایک آن اقوام و ملیت ها در این همه سال تاریخ زیر یوغ ستم شیخ و شاه، خشت بر خشت ساخته اندش و حفظش کرده اند. این اقوام مختلف و متعدد با زبان ها و فرهنگ های مختلف، در درازای این تاریخ به زیبایی کنار هم زیسته اند و از یکدیگر محظوظ شده اند. تا هفتاد هشتاد سال پیش، هرگز کسی از آنها نگفته بود چرا ترک ها امیرند، یا کردها پادشاه اند یا پارس ها حکومت می کنند. آنچه همه ی این اقوام و طوایف همیشه از آن نالیده اند و شکوه داشته اند، "حاکمان" بوده اند. همه شان به یک اندازه از حاکمان، چه فارس، چه ترک، چه کرد و چه عرب عذاب کشیده اند. این اقوام در طول تاریخ یک دشمن مشترک داشته اند؛ حاکمیت خودخواهی که مال و ناموسشان را چپاول کرده و به تاراج برده است.
ناتمام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 20 آبانماه 1384
نامه ی هفتاد و سوم(2)
"ماد"ها که زمانی بر بخش بزرگی از غرب این سرزمین حکومت داشته اند و کردهای فعلی آنان را اجداد خود می دانند، نیز در جوار امپراطوری های "آشور" و "بابل" و در روابط تنگاتنگی با "فنیقی" ها بوده اند. قبایل پارسی غیر از اختلاط با همسایگان محلی شان نظیر عیلامی ها، به دلیل همجواری با قبایل و نژادهای مختلفی که در طی قرون در سرزمین های حول و حوش بین النهرین (عراق و سوریه و اردن فعلی) زندگی می کرده اند، از همسایگان خود تاثیر و تاثر نژادی و فرهنگنی گرفته اند. در ریشه یابی بسیاری از نشانه های اساطیری و حماسی "پارس" ها، آثار این تبادلات فرهنگی و نژادی دیده می شود. اقوام ساکن منطقه حتی از قوم بنی اسراییل که در مهاجرتی بزرگ از مصر به فلسطین آمدند، نیز تاثیر گرفته اند. بنی اسراییل در فلسطین ابتدا به دست "نبوکد" بابلی اسیر گشتند. اما پس از سقوط امپراطوری بابل به دست کورش، آزاد شدند و بخشی از آنها به فلسطین بازگشتند و بخشی به نواحی مختلف "پارس" مهاجرت کردند. تاثیر دیرباز فرهنگ بنی اسراییل نیز در ملل ساکن غرب فلات ایران کم نیست. کافی ست به تشابه روایت های دو کتاب عهد عتیق و قران نگاهی بیاندازی تا به تاثیر عمیقی که متن کتاب عهد عتیق بر قران گذاشته پی ببری! (می دانم که با این حرف، طناب دار دور گردنم محکم تر می شود!) هخامنشیان که خود قبیله ای از قبایل "پارس" ها بوده اند و سال ها پیش از کورش بر مناطق فارس و خوزستان فعلی حکومت داشته اند، دارای روابط دیرینه با مادها بودند. اما هنگامی که کورش هخامنش، ابتدا حکومت مادها و سپس بابل را منتقرض کرد، "پارس"ها بیشتر نشدند بلکه سرزمین "پارس" گسترده تر شد و اقوام تازه تری را در خود جای داد.
با این همه ارتباط و اختلاط با ملیت ها و قبایل مختلف، حتی اگر هخامنشیان را هم "پارسی" یا فارس خالص فرض کنیم، پس از حمله ی اسکندر، این "پارسی ها" منتقرض شده اند. پس از حدود یک قرن تسلط یونانیان بر این سرزمین، این اقوام دیگری از شمال و شمال شرق فلات ایران بوده اند که سرزمین را از جانشینان اسکندر(سلوکیدها) گرفتند و امپراطوری را به صورتی تازه احیاء کردند. "پارت" ها یا آنچنان که ما می نامیم "اشکانیان" به واقع هیچ نسبت نژادی و قبیلوی با پارس ها نداشته اند و خود دارای نوعی دموکراسی قبیله ای بوده اند. اشکانیان افسانه ها و اساطیر و خدایان خویش را داشته اند که بر فرهنگ سرزمین پارس و قبایل ساکن آن تاثیر بزرگی بر جای گذاشته است. تقریبا تمامی حماسه ی قدیم ما که بخشی از آن در شاهنامه ی فردوسی آمده و بسیاری از قهرمانان حماسی ما، از جمله تمامی خاندان سیستان از سام نریمان تا زال و رستم و فرزندانش، همین طور خانواده ی گودرزیان که تا پایان پادشاهی کیخسرو و سپس دروان لهراسب، گشتاسب و بهمن فرزند اسفندیار، در اصل قهرمانان های تاریخی و افسانوی پارت ها بوده اند. همه ی اینها به دلیل اختلاط نژادها و فرهنگ ها، کم کم و در طول سه چهار قرن تسلط اشکانیان (پارت ها) به میراث همه ی اقوام ساکن "پرسیا" تبدیل شده است.
نابودی آثار تمدن پارت ها، به ویژه تخریب و تحریف هایی که از ابتدای دوره ی ساسانیان (به ویژه توسط اردشیر اول و "تنسر" موبد موبدان دربار اردشیر) در این زمینه صورت گرفته تا "پارت"ها را از ذهن تاریخی اقوام ایرانی پاک کنند، باعث شده که در تواریخ آلوده به تعصب بعدی نه اثری از تمدن شگرف اشکانیان چندان چیزی باقی بماند و نه یادی از آن همه تاثیری که تاریخ و مذهب و خدایان پارت ها بر فرهنگ ایران زمین داشته است. حتی اگر باوجود همه ی این اختلاط ها، ساسانیان را هم به تمامی پارسی و دنباله ی هخامنشیان فرض کنیم و خیال کنیم از حمله ی اسکندر تا آغاز کار ساسانیان، چیزی حدود پنج قرن، هیچ اختلاط و امتزاج فرهنگی و نژادی رخ نداده است، همین که به پایان دوره ی ساسانیان و ابتدای اسلام می رسیم، باز حکایت اختلاط و امتزاج ما را به داستان های تازه تر و واقعیت هایی عمیق تری می کشاند.
بعد از دو قرنی که از اسلام می گذرد و به زعم دکتر زرین کوب "دو قرن سکوت" لقب گرفته، و سوای تمامی نهضت های ایرانی در خراسان و آذربایجان و سیستان و بلوچستان و اصفهان و دیگر نقاط، دولت هایی که تا عهد صفوی بر نقاط مختلف این مرز و بوم حکومت کرده اند، بسیار مختلف و مختلط بوده اند. بیش از نیمی از تاریخ بعد از اسلام در ایران را ترک ها حکومت می کرده اند. (سلجوقیان، خوارزمشاهیان، غزنویان، اتابکان فارس و اصفهان، آق قویونلو، قره قویونلو، صفویه، قاجاریه ووو) که از اقوام مختلف ترک بودند و بعد کردهای خراسان (افشاریه) و لرها (زندیه) و گاهی هم اقوامی از شمال مانند علویان، آل زیار، آل بویه، وووو ...
با تمام این احوال، در تمامی این تاریخ، تا حدود هفتاد سال پیش، هیچ کس در این سرزمین، از هیچ قبیله و نژادی خود را مغبون و فریب خورده به حساب نیاورده و هرگز کسی نگفته است که ترک ها یا پارس ها یا عرب ها بر ما مسلط بوده اند. چرا که سوای ظلم و تعدی حاکمان بر مردم هر قبیله و هر نژاد، اقوام ایرانی ضمن استقلال حکومت های محلی، همیشه خود را پاره ای از این فرهنگ می دانسته اند. کافی ست سفری در آسیای میانه داشته باشی و از تاجیکستان در شرق تا ارمنستان در غرب، از میان حدود پانزده کشور و پنجاه نژاد و زبان مختلف بگذری و مشاهده کنی که مثلا رستم چند بار نژاد عوض می کند، به چند گروه و فرهنگ و کشور تعلق دارد و هر ملتی چگونه او را از خود می داند وووو ... تا به شگفتی دریابی که این حکایت عبور و گذر تاریخی انسان است، نه روایت نژاد و نژادپرستی که بعدها و در همین اواخر به دلایل معلومی در زمین فرهنگ های ما کاشته شد!
(ناتمام)
با احترام به این خواسته ی به حق کسانی که برای مطالب این نامه، خواهان سند هستند. واقعیت این است که فهرست منابع بسیار بلندتر از خود مطلب است. به اندازه ی یک عمر علاقه به خواندن تاریخ! با این همه سعی خواهم کرد در انتهای مطلب، دست کم چند منبع را ذکر کنم با این امید که در بازار کتاب این روزهای آن جزیره، قابل دسترس باشند!
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 19 آبان 1384
سلام شهلا خانم (1)
پرسشی که تو مطرح کرده ای، میتونه پاسخ دهنده را به پای دار ببره! ولی خوب، ما که نداریم، اینم روش!
میدونی که کشور عزیز ما تا همین صد و هفتاد هشتاد سال پیش، هیچ تاریخ مشخص و مکتوبی نداشت. آنچه روایت می شد، نقلی شفاهی بود از روی نوشته های قرون سوم و چهارم هجری به بعد، مثل شاهنامه یا روایت های شخصی از تاریخ مثل "طبری" و "بیهقی" و "ثعالبی" و "تاریخ سیستان" ووو. یعنی این طور تصور می شد که ابتدای تاریخ جهان با حضرت آدم بوده و در ایران هم با کیومرث شروع شده تا برسی به ضحاک و فریدون و ... ساسانیان و اسلام ووو.
تا قرن نوزدهم میلادی این اروپاییان بودند که از طریق خواندن آثار "هرودوت" و دیگر تاریخ نویسان یونانی، چیزی شکسته بسته به نام "تاریخ پارس" نوشتند. بعد هم باز اروپاییان بودند که با یافتن کلید رمز زبان های قدیم ایرانی و خواندن سنگ نبشته ها و ... کم کم چیزهایی از لایه های خاک گرفته ی آن سرزمین بیرون کشیدند. نتیجه این که آنچه امروز به عنوان تاریخ ایران تا پیش از قاجاریه می خوانیم یا می شنویم، و این همه در موردش تعصب داریم، بیشتر حدسیاتی هستند که از این یا آن نشانه برداشت شده. و اغلب تاریخ نویسان ایرانی هم بر مبنای کشفیات فرنگان، بخش هایی از این تاریخ کشف شده را با تعصب در هم آمیخته اند، آنچه را دوست داشته اند، درشت نمایی کرده اند و آنچه مطابق میلشان نبوده را کمرنگ و کمرنگ تر کرده اند!
کمی که در این آش شلم شوربا دقت کنیم، می بینیم "پارس" بر خلاف تمدن های قدیمی دیگر نظیر یونان، مصر، چین و ... در کنار هندوستان از زمره ی سرزمین هایی ست که همیشه ی تاریخ چندین فرهنگی بوده است. یعنی ساکنین تمدن قدیمی "پارس" هرگز یک پارچه از یک ملیت و قوم و نژاد نبوده اند. از ارمنستان تا سرزمین مادها در شمال غرب و سرزمین های عرب نشین در جنوب غربی گرفته تا تاتارها و ترکمن ها و قرقیزها و گرجی ها و سکاها و سغدی ها و بلوچ ها و بسیاری دیگر از طوایف کوچک و بزرگ دیگر، همه و همه خود را متعلق به مجموعه ای به نام "پرسیا" یا پارس می دانسته اند. مرزهای این سرزمین پهناور در درازای این تاریخ تا عهد ناصرالدین شاه قاجار، هرگز بیش از پنجاه سال ثابت نبوده است. پیوسته تکه هایی از دست رفته و دوباره به دست آمده، جدا شده و دوباره پیوسته است.
اگر بر اساس اسناد به دست آمده، تاریخ پارس را همان چیزی حدود دوهزار و پانصد سال در نظر بگیریم، همه جای آن پر است از حکومت طوایف و اقوام و نژادهای مختلف. همه جای این تاریخ، ملیت های متفاوت و متعدد به عنوان مرزداران و مرزبانان "پارس" در مقابل هجوم "بیگانگان" ایستاده اند و از "پرسیا" دفاع کرده اند، اگرچه خود بخش مستقلی از این امپراطوری گله داران و شبانان بوده اند.
باری، "پرسیا" یعنی بخش بزرگی از پاکستان فعلی، تمامی افغانستان و تاجیکستان فعلی، بخش های بزرگی از آسیای میانه از ازبکستان و ترکمنستان تا "اران" یعنی ماوراء قفقاز تا چچن و مرزهای اوکراین، و از این سو تمامی آسیای صغیر از جمله بخش هایی از آناتولی ترکیه و بخش بزرگی از عراق فعلی تا یمن و جنوب ایران امروزی. مرزهای امروزی تنها از دهه ی دوم سلطنت رضا شاه پهلوی نام "ایران" به خود گرفته است! یعنی با وجودی که در شاهنامه و برخی کتب دیگر از تمامی "پرسیا" به نام ایران نام برده شده، اما نام رسمی جهانی اش "پارس" بوده و ساکنینش را "پارس ها" می نامیده اند. و اگرچه این "پارس" ها در ابتدای تاریخ هم مجموعه ی از هفت قبیله بوده اند که در دوران مادها در جنوب این سرزمین زندگی می کرده اند، اما بسیاری اصرار دارند که تمامی ملت ها و اقوام مختلف ساکن این فلات را "پارس" بنامند و فرهنگشان را "پارسی" بدانند. فکر می کنم اشتباه از همین جا شروع می شود که ما در دوران تعصب ناسیونالیستی به دنبال اصالت نژاد "پارسی" می گردیم!
حتی پیش از مهاجرت اقوام آریایی از شمال و شمال شرق، ملیت ها و اقوام بومی دیگری سالیان درازی ساکن این فلات بوده اند. از آن جمله "عیلامی" ها که قرن ها پیش از اقوام مهاجر در جنوب این سرزمین می زیسته اند، همسایه ی امپراطوری های "آشور" و "بابل" بوده اند و با "فنیقی" ها داد و ستد داشته اند. همین "چغازنبیل"ی که امروز بر اثر زلزله نگاری های ناشی از کشفیات نفت در معرض خطر قرار گرفته و سی چهل سالی بیشتر از کشف آن نگذشته، یکی از نشانه های روشن حضور امپراطوری عیلامی ست که پیش از آریاها و پارس ها، قرن ها در جنوب فلات ایران وجود داشته است.
بعد و در دوران درازی که آریاهای مهاجر تقریبا در همان سرزمین "عیلام" می زیسته اند، نه تنها از نگاه نژادی با بومیان در آمیخته اند بلکه از نظر فرهنگی نیز در بسیاری زمینه های اساطیری و آیینی و سنتی از عیلامی ها و دیگر قبایل بومی تاثیر پذیرفته اند. رد پای خدایان و قهرمانان این اقوام، بعدها در آیین ها و باورهای اقوام پارسی به روشنی دیده شده است. به این ترتیب می توان گفت که از همان هنگام سقوط امپراطوری عیلام و آغاز دوران هخامنشی، "پارسی" یکدستی دیگر برجای نمانده بوده است.
(ناتمام)
- با احترام به این خواسته ی به حق کسانی که برای مطالب این نامه، خواهان سند هستند. واقعیت این است که فهرست منابع بسیار بلندتر از خود مطلب است. به اندازه ی یک عمر علاقه به خواندن تاریخ! با این همه سعی خواهم کرد در انتهای مطلب، دست کم چند منبع را ذکر کنم با این امید که در بازار کتاب این روزهای آن جزیره، قابل دسترس باشند!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 17 آبان 1384
نجات خنده
سه ماه و نیمه که میگم بکشش! راحتم کن!
میگه؛ نه حیفه! منظره ی خنده ات را عوض می کنه!
میگم؛ فعلن که داره مادرم ... را پشت و رو می کنه! خنده برای چیمه؟ جایی که من ازش میام، خنده ممنوعه!
میگه؛ نه، درستش می کنم ...
هیچی! بعد از سه ماه و نیم درد و عذاب، چند دوره آنتی بیوتیک که شب و روزم را جلو عقب کرد، چهار بار و در مجموع سه ساعت رفتن روی "جک"، و دیدن این که دو زن با انواع بیل و کلنگ و چکش و منقاش و شن کش و ناودون و آچار فرانسه و گاز انبر و نمی دونم چی دیگه، هی بروند توی دهنت و بیایند بیرون، حالا که کارش تموم شده، میگه دیگه "نکش"، "ننوش"، چل و هشت ساعت غذای داغ "نخور"، و ...
میگم؛ بعد از چهار ماه بدبختی و پرداخت نصف حقوق یک ماهم، اگر "نکشم" و "ننوشم"، دندون میخوام چه کنم؟
دو روز بود که حتی نمیتونستم بخندم! امروز کم کم چشمام واشد. نشستم به وب گردی و ... خوندن اخبار! باز هم ایران. دولت تازه! پیشنهاد وزرای تازه، حرف های نمایندگان، انتصاب ها، اتفاق ها، احمدی نژاد، لاریجانی، تمایل ایران به بازگشت به مذاکره، رد این درخواست از جانب اروپا، سرمقاله ی کیهان ...! یا حضرت سه پلشک! میرم تو آینه خودمو تماشا می کنم! بابا این دکترای اینجا یه چیزی حالیشونه، به علی! راست میگه، به جون عزیزیت، "خنده" را نجات داده!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 17 آبان 1384
دولت با صولت!
پس از انتصاب "سيد مرتضی بختياری" رئيس سابق سازمان زندانها به سمت استانداری اصفهان و "سيد صولت مرتضوی" مدير كل امور اداری اين سازمان زندانها به سمت استانداری خراسان جنوبی و "قوام نوذری" مدير كل دفتر فنی مهندسی سازمان زندانها به سمت استانداری زنجان و "محمدرضا محسنی" مدير كل زندانهای خراسان به سمت استاندار لرستان، اینک سخن از "عباس رهی" معاون اداری مالی سازمان زندان ها برای استانداری مازندران و "مظفر الوندی" مدير روابط عمومی سازمان زندانها جهت تصدی استانداری كردستان سخن به ميان آمده است.
جایی که یک مقام امنیتی به وزارت کشور منصوب شود، زندانبانان، استاندار شوند و دزدان مامور حراست از اموال مردم!
در جزیره ای که ساکنانش همه در زندانی بزرگ به گروگان دایناسورها در آمده اند، وزیرانی از این شایسته تر و استاندارانی از این بایسته تر نتواند داشت؟
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 15 آبان 1384
نامه ی هفتاد و دوم
سلام، مژده، مژده!
وزارت ارتباطات اجرای طرح سراسری برای مسدود کردن سايتهای اينترنتی را به پيمانکار سپرده است! (در نظامی که زشتی ها جای زیبایی ها را می گیرند، سانسور به مناقصه گذاشته می شود! بر این مژده گر جان فشانم رواست.)
عبدالمجيد رياضی، معاون فناوری اطلاعات اين وزارتخانه گفت؛ شرکت "دلتا گلوبال" برنده مناقصه برای اجرای طرح شده است! (چه با افتخار! پس منتظر باشیم تا لوات و فحشا و رشوه و قاچاق هم به پیمانکاران سپرده شود!)
به گفته آقای رياضی، تمامی نرم افزارهای موجود در ايران خارجی هستند. کار با آنها دشوار است و اشکالات فنی به همراه دارد. (مرده شور ببرد این خارجی ها را)
اين نرم افزارها که در کشورهای غربی اغلب برای کنترل دسترسی کودکان به اينترنت يا تنظيم شبکه کامپيوتری در محيط کار استفاده می شوند. کاربرد چنين شيوه ای در سطح وسيع، مشکلاتی را برای کاربران ايرانی به دنبال داشته است. (این دشمنان جهانی پیوسته برای نظام حق علیه باطل "مشکل" تولید می کنند. مثلا معلوم شده که کلماتی همچون احمد "پورنجاتی" سانسور می شده چون نامش با چهار حرف "پورن" آغاز می شود!)
رحيم معظمی، مديرعامل شرکت دلتا گلوبال در گفتگو با خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا (با افتخار) گفت: نرم افزار مورد استفاده اين شرکت، برای حل اين مشکل کلمات را به سه فهرست "سياه، خاکستری و سفيد" تقسيم می کند.(فردا اگر شاهد مصاحبه ی رهبر باند قاچاقچیان هرویین در صدا و سیما بودید، تعجب نکنیدها. یا مثلا اگر خواندید یا شنیدید که جاکشی و فروش زنان و دختران ایرانی در شیخ نشین های خلیج فارس به مناقصه گذاشت شده است، شاخ در نیاوریدها).
آقای معظمی در همين حال هشدار داد که اين نرم افزار، همه سايتهای موسوم به "فيلترشکن" را که برای بازديد از سايتهای مسدود شده به کار می روند، طی دو تا پنج روز شناسايی و مسدود خواهد کرد.
انگار در ارزش های تازه، زشتی ها جای زیبایی ها می نشینند، نه؟
خوب، مدیر عامل شرکت "دلتا گلوبال"، و کارمندانش که این سیستم را درست کرده اند و در مناقصه برنده شده اند، خارجی که نیستند، هستند؟ خودفروش که نیستند، هستند؟ پسر عمه یا دختر دایی من و تو که نیستند، هستند؟ فامیل و آشنا، دوست یا همسایه یا همکار من و تو که نیستند، هستند؟ خود من و تو که نیستیم، هستیم؟
باقی بقایت ...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 14 آبان 1384
نامه ی هفتاد و یکم
سلام عزیز!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما به کسی ظلم نمی کنیم". امیدوارم جهان بتواند این کلام را باور کند!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما به هیچ ملتی حمله نمی کنیم، به هیچ ملتی تجاوز نمی کنیم". امیدوارم جهان بتواند چنین تضمینی را باور کند!
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما یک خواسته ی منطقی داریم". حرف تازه ای ست! فکر می کنید جهان "خواسته ی منطقی" را نمی پذیرد؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما خواستار یک رفراندوم در فلسطین اشغالی هستیم". حرف بدی نیست اما کسی پرسیده است؛ مگر شهروندان فلسطینی طالب "رفراندوم" هستند؟ پس چرا خودشان این خواسته را مطرح نمی کنند؟
کس دیگری پرسیده است؛ چطور تقاضای رفراندوم در فلسطین "منطقی" ست اما در ایران "اقدام علیه امنیت ملی"، "آشوب اذهان عمومی" و "براندازی نظام" معنی می دهد؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ما حقوق هیچ ملتی را در هیچ نقطه ای در عالم پایمال نمی کنیم". عجبا! یک ایرانی پرسیده است، پس چه کسی حقوق ملت ایران را در این بیست و هفت ساله پایمال کرده است، و هم چنان پایمال می کند؟ "
انگار دیروز کسی گفته است؛ "اگر قدرتمداران عالم، طبق عادت خودشان حقوق ملت ما را پایمال کنند..." حیرتا! یکی از افراد این ملت می پرسد؛ این "قدرتمداران" کی هستند و کجایی اند؟ و اگر ما حقوق خودمان را پایمال نکنیم، خودمان را در جهان تحقیر نکنیم، حرف های عجیب و غریب نزنیم و خواسته های غیر منطقی نداشته باشیم، چه کسی در کجای عالم خواسته است که حقوق ما را پایمال کند؟
انگار دیروز کسی گفته است؛ "ملت ما ظلم را از سوی هرکس و هر قدرتی تحمل نخواهد کرد". شگفتا! ملت ما (نه شما) ظلم را بیست و هفت سال است به هر شکلی از جانب "قدرتمداران" بی منطق تحمل کرده است! ...
اعتراف می کنم که تا آنجا که حافظه ی تاریخی من یاری می دهد، هرگز به یاد ندارم از مومن معتقد به خدایی جز دروغ نشینده باشم. هرگز ندیده ام مومن با خدایی با این شهامت و تا این حد سیاه را سفید و سفید را سیاه جلوه دهد! یک بار دیگر یاد سیدرضا داماد، روضه خوان یک لای قبای محله ی کودکی مان بخیر که وقتی جایی به دریدگی و وقاحت بر می خورد، آهی می کشید، سری بالا می کرد و آرام می گفت؛ خدایا، به تو پناه می بریم!
دیروز کسی دیگری هم در جای دیگری در تهران خطبه های نماز عید فطر خوانده است!
آقای محسن کدیور در خطبه های نماز عید فطر در جمع روشنفكران دينی و اعضای نهضت آزادی ايران و نيروهای ملی مذهبی (در یک هنرستان!) گفته است:
- مساحد ما امروز (به) شعبه ای از شعب دفتر مقام رهبری بدل شده است ... روحانیون ما بسیاریشان مواجب بگیر حکومت شده اند .... قبل از انقلاب که اوج خفقان بود، مساجد مستقل از حکومت داشتیم... و اگر کسی می خواست مستقل از حکومت نفس دینی بکشد، برایش ممکن بود.
مقام رهبری می گویند "من حقیقتا به آزادی بیان معتقدم". یا من معنی این واژه ها را نمی فهمم، یا ایشان. لابد معنایش این است که کسی نباید بخاطر نقد شما مورد ضرب و شتم و زندان قرار گیرد. پس گنجی و زرافشان و سلطانی چه هستند؟ ... رییس دادگستری شما رسما اعلام کرد که تمام روزنامه های مستقل را به دستور شما توقیف کرده اند...
لابد می دانی که قرار بود اواسط ماه نوامبر، یعنی تا یکی دو هفته ی دیگر، آقای کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل در طی سفر خود به کشورهای خاورمیانه، سری هم به تهران بزند. اما سخنگوی ایشان دیشب گفت که "اکنون زمان مناسبی برای سفر او به ايران نيست"!
من هم که از پیش می دانستم این صهیونیست بی همه چیز، (پس از انتشار سخنان سخنگوی دبیر کل سازمان ملل، ناگهان بر من الهام شد که کوفی عنان اصلا اهل "کوفه" است و "عنان"ش در دست صهیونیسم بین المللی ست!) از اول هم یک جای کارش می لنگید، منتظریم ببینیم حکومت معصومین و مظلومین جهان در این مورد چه اطلاعیه ای صادر می کند و "کیهان" چه بر سرش می آورد. خدا به این کوفی رحم کند!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 12 آبان 1384
نه فرشته ای، نه دیوی

نم نم بارانی می آید. آفتاب پشت قرن ها ابر عبوس خوابیده است. زاغی میان برگ های پاییزی پرسه می زند. روی دو نیمکت چوبی در محوطه ی چمن، کسی ننشسته است. من روی مبلی پشت پنجره افتاده ام. بادی پوشش درختان را می تکاند، و اینجا و آنجا، برگ هایی رقصان به زمین می نشینند. زرد و سرخ و هنوز سبز. نم نم بارانی می آید. کسی نمی رود. کسی نمی آید. گنجشکی سر رف بالکن می نشیند. مضطرب به این سو و آن سو سر می گرداند. هوا عبوس و گرفته است. "شاهنامه" روی دامنم باز است. "کاووس" تازه به تخت نشسته است. حرفی برای گفتن نیست. باران هم چنان می بارد. کسی نمی رود. کسی نمی آید.
که مازندران شهر ما یاد باد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 8 آبان 1384
نامه ی هفتادم
... حتما تو هم از این اسطوره های کوچک و بزرگ شخصی داری،... که بیتی از یک شعر، صحنه ای از یک نمایش نامه یا یک فیلم، تکه ای از یک تصنیف، بخشی یا شخصیتی از یک رمان یا داستان و... سال ها در ذهنت مانده و در بسیاری موقعیت ها بصورت تکیه کلام یا ضرب المثل یا باری، حجتی به سراغت می آید تا برای خود یا دیگران به تکرار نقل کنی!
"بوچ کاسیدی و ساندانس کید"(Butch Cassidy and Suncance Kid) با بازی "پل نیومن" و "رابرت رد فورت"، فیلمی زیبا و به یاد ماندنی ست که این روزها صحنه ای از آن در ذهن من می چرخد. این فیلم باید در سال های آخر دهه ی شصت میلادی ساخته شده باشد، اولین نقش بزرگ "رابرت رد فورد" در سینما، یکی از اولین فیلم های مطرح کارگردانی به نام "جورج روی هیل"(George Roy Hill) و بالاخره فیلم نامه نویسش "ویلیام گلدمن" (William Goldman)، که پس از این فیلمنامه و بعد از آن "همه ی مردان رییس جمهور" (All th President’s Men) و "ماراتن من" (Maraton Man) به شهرت وسیعی رسید و داستان ها و نمایش نامه هایش که پیش از دهه ی هفتاد چندان مورد توجه نبود، به سرعت جزو پر فروش ترین ها قرار گرفت.
این فیلم را باید همان سال ها و دوبله به فارسی دیده باشم. اگر درست یادم باشد، بوچ و ساندانس کید، دو جوان بیکاره اند در سال های پایانی قرن نوزده و اوایل قرن بیستم، که در طی ماجراهایی هوس می کنند از طریق گانگستری به سبک "وسترن" پولی به جیب بزنند و سپس به گوشه ای بخزند و به راحتی زندگی کنند. اما واقعیت آن است که زمان متحول شده و دوره ی هفت تیرکشی مدتی ست به سر آمده است. در صحنه ای از فیلم، وقتی این دو در چند ایالت تحت تعقیب قرار دارند، پس از گریزی طولانی، خسته در شهری سر راه، به سراغ کلانتری می روند که روزگاری دوست "بوچ" بوده است! کلانتر که حکم جلب این دو خلافکار را مدت هاست از طریق حکومت فدرال دریافت کرده، در حیرت و تعجب می پرسد چطور جرات کرده اند به سراغ او بیایند! بوچ از او در مورد تعداد تعقیب کنندگان، هویت سردسته شان و... اطلاعات می خواهد و می پرسد کجا بروند و از چه راهی که از شر تعقیب کنندگان خلاص شوند.
کلانتر در نهایت ناباوری، ابتدا سعی می کند اوضاع را برای بوچ توضیح بدهد و به او بفهماند که این دیدار خلاف قانون است و او طبق وظیفه اش باید آنها را دستگیر کند. اما بی کله گی "بوچ"(پل نیومن) و سابقه ی دوستی و علاقه ی شخصی، کلانتر را وادار به این خلاف می کند که اطلاعات مورد نیاز را به بوچ و دوستش بدهد. کلانتر از آنها می خواهد که دست هایش را ببندند و او را کنار دفترش بیاندازند تا برای انجام ندادن وظیفه، دلیل محکمه پسندی داشته باشد. اما کلانتر سخت عصبانی ست. به بوچ می گوید تو یک احمق به تمام معنی هستی. سعی می کند به آنها بفهماند که برای هفت تیر کشی چند دهه دیر به دنیا آمده اند. اما وقتی خوش باوری بوچ و دوستش را می بیند، در نهایت تاسف می گوید؛ تنها فایده ی این فرار این است که مرگت را چند هفته ای به تاخیر بیاندازی، همین! و بالاخره وقتی می بیند بوچ کله پوک، خونسرد دست های او را می بندد، مشتی به دهان او می زند تا بیفتد، کلانتر فریاد می زند، "بوچ! آن دوران به سر آمده است، نمی فهمی؟It’s over, can’t you see that?
/////
نمی دانم در این روزها چطور و چگونه به گفته ی آقای رییس جمهور و عکس العمل های "مردان جمهوری" در مقابل دنیا فکر کرده ای؟ وقتی شورای آژانس اتمی در وین قطع نامه صادر می کند، آقایان می گویند؛ اینها یک مشت زورگو هستند که می خواهند انرژی هسته ای را در انحصار خود داشته باشند! شاید بخشی از این حرف محکمه پسند باشد. وقتی اتحادیه ی اروپا این رفتار و گفتار را محکوم می کند، آقایان می گویند، اینها می خواهند حق ما را بگیرند و نظرشان را به ما دیکته کنند. شاید بخشی از این گفته هم در برخی مسایل درست باشد. وقتی شورای امنیت سازمان ملل قطع نامه صادر می کند، آقایان قطع نامه را غیر قانونی و به نفع اسراییل می خوانند. بخشی از این استدلال هم واقعیت دارد. وقتی سران کشورهای دوست و دشمن تفکر پاک کردن یک کشور از روی نقشه را تقبیح می کنند، آقایان می گویند اینها نوکر آمریکا و اسراییل اند. وقتی جهان دارد .... عجبا! این موجودات از کجای خلقت سر در آورده اند؟ دنیایی دارد عربده کشی را محکوم می کند، جهان دارد به بلاهت این جماعت می خندد، ملتی دارد جور این نادانی را می کشد، و باز هم این "رابین هود"های وطنی می گویند، مردم با ما هستند، جهان با ماست! این "جهان" غیر از همان عده ی کمی که از شما و از جیب ملت ایران خرجی می گیرند، کجاست؟ تمامی اعراب در جبهه ی مقدم مبارزه با سلطه ی اسراییل، حرف شما را محکوم می کنند. سرپرست فلسطینی مذاکرات صلح با اسراییل می گوید؛ اگر دلتان برای ما می تپد، بجای محو اسراییل از روی نقشه، بهتر است کاری کنید که "فلسطین" روی نقشه بیاید. اما این آقایان انگار در این دنیا سیر نمی کنند! روز "قدس" جشن می گیرند و ناطلبیده، ناجی فلسطین شده اند و همچون دایه ی دلسوزتر از مادر، پستان به تنور می زنند!
قزوینی پوستینش را پشت و رو پوشیده بود. یعنی پشم پوستین را بطرف بیرون گذاشته بود. ظریفی گفت؛ رفیق! آن که پوستین می پوشد، پشمش را داخل، به طرف بدن می اندازد که گرم کند. قزوینی ساده دل نگاهی "عاقل اندر سفیه" به رفیقش انداخت و گفت؛ "حالا تو بهتر از خود گسپند هم مفهمی؟"
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 7 آبان 1384
"آنم آرزوست"!
دلم برای هزاران "چراغ" می سوزد
که "گرد شهر" هراسانند
و نورشان به شعاع امید می تابد
و نیست روزنه ای تا کجای این شب رنج
که انچه می جوییم
به وهم می ماند
به آرزویی
که "یافت می نشود".
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 5 آبان 1384
فرمایشات ملوکانه
توصیه می کنم مطلب زیر را یک بار بدون پرانتزها بخوانید تا ضمن هضم درست فرمایشات چرب و چیلی، به بیماری "گه گیجه" مبتلا نشوید!
محمود احمدی نژاد در يک سخنرانی در همايش «جهان بدون صهيونيسم» خطاب به جمعيتی که شعار «مرگ بر اسرائيل» می داد، گفت: اگر قرار است شعار "مرگ بر اسراييل" بدهيد، درست و حسابی بدهید! (در اینجا یک استراحت پانزده دقیقه ای داده شد تا حضار بروند درست و حسابی بدهند و برگردند) وی اظهار داشت: بين دنيای استكبار و جهان اسلام يك نبرد تاريخی در جريان است و عمق آن به صدها سال می رسد.(از رفتن به "عمق" صرفنظر کنید چون مثل سخنران دچار عوارض ناشی از گازهای مشکوک می شوید) در اين نبرد تاريخی بارها وضعيت جبهه ها عوض شده؛ (گاهی این می رفته "عقب" گاهی آن) ایشان اضاف کرد: در طول سيصد سال اخير دنيای اسلام در حال عقب نشينی بوده(قابل توجه شهروندان مومن استان شهید پرور قزوین). طی صد سال گذشته آخرين سنگرهای جهان اسلام فرو ريخت (و برخی از مصالح سنگینش خورد توی ملاج بعضی ها) و دنيای استكبار رژيم اشغالگر قدس را به عنوان سرپل سلطه بر دنيای اسلام بنا كرد.(با سر پل ذهاب یا سر پل صراط یا سر پل تجریش یا سر پل خر بگیری و "سر پل" های دیگر اشتباه نشود).
وی افزود: خيلی ها در اين نبرد سنگين بين دنيای اسلام و جبهه ی كفر دايما تخم ياس و نااميدی می پراكنند.(قابل توجه دکتر "یرقان" دارای فوق تخصص در تخمولوژی). اینها می گويند "مگر می شود دنيای بدون آمريكا و صهيونيسم را شاهد باشيم؟"
رييس افزود: در كشور ما حكومتی بسيار خشن، ضد مردمی وابسته و تا دندان مسلح و وحشت عجيبی حاكم بود.(غرض دوران شاه "سابق" است، با حکومت های بعدی اشتباه نشود) وقتی امام عزيز گفت اين حكومت بايد از بين برود بسياری كه مدعی دانش سياسی و خيلی چيزهای ديگر (معلوم نشد این "چیزها" چه بوده اند) بودند، گفتند مگر می شود؟ روزی كه امام حركتشان را آغاز كردند(مثبت فکر کنید!) همه قدرتها حامی آن حكومت فاسد بودند. ولی ملت ما ايستاد (غرض از "ملت" همان "حکومت" است و منظور از "ایستاد" هم "کنار دیوار" است) و الان بيست و هفت سال است كه ما بدون حكومت وابسته به آمريكا زندگی می كنيم(آنچه شما می کنید، "زندگی" نیست، برادر). امام فرمودند: سلطه شرق و غرب بر دنيا بايد از بين برود، ولی آدم های ضعيفی (سخنران روی ترازو می رود، آستین بالا می زند و بازو می گیرد! تماشاگران شعار می دهند: مرگ بر مستضعفان!) كه فقط دنيای كوچك اطرافشان را می ديدند (آخه چشم بعضی ها اندازه ی کون خروس است) اين سخن را باور نمی كردند که سقوط امپراطوری شرق را ببينيم. (غرض اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق است که با اشاره ی امام افتاد تو مبال و بازماندگانش به نیروگاه اتمی بوشهر اسباب کشی کردند) آنها می گفتند اين يك حكومت آهنين است، ولی ما در طول عمر كوتاهمان(با "فکر کوتاه" اشتباه نشود) اين را ديديم و اين حكومت آنچنان فرو ريخت كه بايد برای جستجوی آن به كتابخانه ها مراجعه كرد.(امروز که می گویم؛ "بوش باید بره"، "بللر باید بره"، "بعد از شب صبح می شود" و "اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است"، ده سال دیگه یادتون باشه بروید کتابخانه، راجع به اتوبوس تحقیق کنید!) امام فرمودند صدام بايد برود. امروز چه می بينيد؟ ("می شنویم" که صدام رفته است!) آقايی كه ده سال پيش با چنان غروری حرف می زد كه گويا جاودانه است،(دور از جون شما، ابلهانی هستند که هنوز هم همان حرف ها را می زنند) امروز زنجير در دست و پا، در كشور خودش و توسط كسانی كه به حمايتشان دلخوش بود و با حمايت آنها جنايت می كرد، دارد محاكمه می شود.(باز هم بگین "تاریخ تکرار نمی شود").
رييس افزود: امام عزيز ما فرمودند كه اين رژيم اشغالگر قدس بايد از صفحه روزگار محو شود. اين جمله بسيار حكيمانه است.(الله اکبر) من اميدوارم ملت فلسطين آگاهی و هوشمندی شان را حفظ كنند(آقا اجازه! اونهایی که این دو تا را ندارند، چی را "حفظ" کنند؟). اين مقطعی كوتاه است. انشاء الله مسير محو رژيم صهيونيستی هموار و سرازيری خواهد بود.(با ولایت علی وارد سرازیری قبر بشین، صلوات را بلند ختم کنین!)
رييس جمهور اسلامی گفت: به تمامی سران دنيای اسلام هشدار می دهم(صدای بهم خوردن دندان های سران) كه بايد مراقب اين فتنه باشند؛ اگر كسانی از كج فهمی (مشرف!) و ساده لوحی (کرزی!) يا خودخواهی (مبارک!) و دنيا پرستی (خر کم آوردیم، خودتون یه اسم با نژاد بگذارید توی این پرانتز!) قدمی را در راه شناسايی اين رژيم بردارند، بدانند كه در آتش اهل امت اسلام خواهند سوخت. (امت اسلام را در نقش اژدها داشته باش!)
احمدی نژاد اظهار داشت: اين ها مزارع را می سوزانند، خانه ها را ويران می كنند، بچه ها را در مقابل چشم مادرانشان می كشند،... و انواع سلاح ها را انباشته كرده اند و بعد مدعی حقوق بشر هستند.(غرض رژیم صهیونیستی ست. ولی نمیدونم چرا آدم یاد رژیم های دیگه می افته)
وی اظهار داشت: يكی از سفرای غربی كه با ما مذاكره می كنند(داری منو؟ یعنی ما نمی خواهیم، اونا می كنند؟)، پيش من آمده بود(پيشته). گفتم چگونه است كه در نزديكی ما رژيمی غاصب اين گونه با مردمش (غرض ملت شهید پرور اسراییل است) برخورد می كند، اعلام سركوب می كند(مرگ من زبان فارسی دکتر را داری؟) و زندانهايش پر است از جوانانی كه در خانه هايشان دستگير شده اند و انواع سلاح های هسته يی و تسليحات نظامی را انبار كرده (بابا چند بار بگم، غرض اسراییل است، به علی) و شما زيپ دهانتان را كشيده و از او حمايت می كنيد؟(معمولا حمایت با زیپ نکشیده اعمال می شود!) پيش من نشسته ای (معلوم میشه سفیر اروپایی بوده، چون اگر عرب بود، "پس" می نشست!) و از حقوق بشر حرف می زنی؟ (من تو دهنم حقوق بشر می زنم!) گفتم اينها در كنگره و دولت شما به راحتی رفت و آمد دارند (اشتباه نشود، رفت و آمد صهیونیست ها در "کونگره" به نیت باز کردن "گره" است) و شما خرجشان را می دهيد (غرض خرج رفت و آمد "صهیونیست ها"ست) حال مدعی حقوق بشريد؟ (توضیح- کسی که خرجی می دهد نباید مدعی حقوق بشر باشد!)
از امت شهید پرور استدعا دارم به دعاهای این شب های عزیز، این دو سه تا را هم اضافه کنید:
خداوندگارا، هرچه رییس جمهور خر مثل "جورج دبلیو بوش" است را، ببخش و بیامرز.
بار الها، خودت توی دهن روسای احمق حکومت ها نظیر "آریل شارون" بزن و خودت رییس دولتی تعیین کن که دست کم به اندازه ی یک طویله خر نباشد.
پروردگارا؛ حال که مقرر فرموده ای ملت های گشاد مسلمان در خانه بنشینند و مشکلاتشان را با دعا رفع و رجوع کنند، از ملت های استکباری بخواه تا از طریق حقوق بشر دعای آنها را مستجاب کنند. آمین!(خدایی که میتونه هر مزخرفی را از هر ابلهی تحمل کنه، لابد تحمل یکی دو تا حرف ناجور از یک آدم عصبانی را هم دارد، نه؟)
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 2 آبان 1384
نامه ی شصت و نهم
در آبان ماه 1354 در مدرسه ای در انتهای یاخچی آباد در جاده ی آرامگاه، نمایش نامه ای روی صحنه رفت که نامش "قصه ی آفرینش یاخچی آباد" بود! داربستی سه طبقه روی صحنه بود که هر طبقه سه اشکوب داشت. در هر اشکوب داستانی می گذشت. گفتگوهای مادری تنها با پسر معتادش، روابط خانواده ی کارگری بیکار بر سر سفره ی شام، فاحشه ای با مشتری مست که مراقب بود همسایه ها از کار و بارش سر در نیاورند، زنی بر سر لگن رختشویی در مرور حکایت هر لباس و آرزوهای دور و درازش، دو پیرزن همخانه در گفتگو کنار بساط چای، با نفرت ها و عشق های گذشته و اکنونی شان، معلمی که ...، کارمندی که ...، و ... در طبقه ی هم کف اشکوب وسطی، زنی حامله در رختخوابی دراز کشیده بود (مادر زمین!) و از بیماری ناشناخته ای رنج می برد. پیش روی این داربست، درست بالای سر تماشاگران، مرد پیر کوچک اندامی پوشیده در لباده ای سفید، با سر و صورتی سفید بر طنابی آویزان بود (پدر آسمان!)
نمایش با تکه ای از روایت زندگی ساکنان یک اشکوب آغاز می شد، و روایت زندگی ساکنان اشکوبی دیگر، از بالا، کنار یا وسط، روایت اول را قطع می کرد، و بعد روایتی دیگر. روایتی نیمه تمام از یک اشکوب با روایتی دیگر از اشکوبی دیگر تداخل می کرد و ... هرگاه کسی از اشکوبی از درد و رنج روزانه می نالید، زن حامله در آن پایین در رختخوابش پهلو به پهلو می شد و چیزی می گفت که پاسخی بود به کسی از گذشته ی دور و نزدیک، زن دلسوزی می کرد یا ناسزا می گفت. هرگاه کسی از اشکوبی سر بر آسمان بر می داشت و "خدا" را گواه روزگار نکبتش می گرفت، مرد پیر سفید بالای سر تماشاگران، زنگوله ای را به صدا در می آورد، خود را تکان می داد و چون کودکی شادمانی می کرد... و به این صورت تکه هایی از قصه ی آفرینش یاخچی آباد روایت می شد.
بازیگران این نمایش نامه، شاگردان مدرسه و اهالی یاخچی آباد بودند که عمدتا نقش اصلی خودشان در زندگی واقعی را روی صحنه بازی می کردند! نویسنده، کارگردان و طراح این نمایشنامه معلم جوانی بود که پس از آزادی از زندان و محرومیت از حق استخدام، چند سالی بود در خارج از محدوده ی شهر تهران، دور از "چشم ها"، در آن مدرسه درس می داد و با اهالی یاخچی آباد و نازی آباد کار تیاتر هم می کرد.
با وجودی که محل اجرای این نمایش با مرکز شهر تهران که آن موقع میدان شهرداری (امام فعلی) بود، سیزده کیلومتر فاصله داشت، و تقریبا پای هیچ تماشاگر تیاترهای شهر به آنجا نمی رسید، در برنامه های خبری و هنری رادیو و تلویزیون سراسری در مورد این نمایش نامه گفتگوها شد، در روزنامه های صبح و عصر آن زمان، کیهان، اطلاعات و آیندگان در باره اش نقد نوشتند و با نویسنده و بازیگرانش مصاحبه کردند. دعوت نامه ای هم از مسوول فرهنگی سفارت آمریکا گروه را برای یک سفر دو ماهه ی نمایشی در چند شهر آمریکا دعوت کرد! که با توجه به شرایط زندگی بازیگران و این که مسوول گروه نه پاسپورت داشت و نه اجازه ی خروج، قضیه با یک لبخند تمام شد!
درست سی سال بعد، در اواخر مهر و اوایل آبان 1384، بر صحنه ی تیاتر شهر، نمایش نامه ای روی صحنه رفته است که نامش "پنجره ها"ست! نمایش نامه در یازده غرفه می گذرد که در هرغرفه چند نفر یک زندگی را بازی می کنند. تنها ارتباط این زندگی ها، پیر مردی ست که ظاهرا پدر بزرگ همه ی اینهاست. او مردی ست ثروتمند و صاحب این خانه و خانه های دیگر که گویا همه ی اهالی منتظر مرگش هستند تا ثروتش به آنها برسد. نویسنده و کارگردان این نمایش آقایی ست به نام "فرهاد آییش" و بازیگران آن پیر و جوان حرفه ای تیاتر هستند!
چند شب پیش یکی از بازیگران "قصه ی آفرینش یاخچی آباد"، وقتی از دیدار نمایش "پنجره ها" به خانه بازگشت، به معلم سی سال پیشش تلفن کرد؛ "شنیدین که یک نمایش نامه به اسم "پنجره ها" در تیاتر شهر روی صحنه است؟". معلم آن سال ها گفت؛ آره. شاگرد آن سال ها گفت؛ "موضوع نمایش نامه را هم می دانید؟"؟ معلم آن سال ها گفت؛ تا اندازه ای! شاگرد آن سال ها کمی سکوت کرد و با تاسف گفت؛ فکر نمی کنید خیلی چیزها در "پنجره ها" با "قصه ی آفرینش یاخچی آباد" ... معلم آن سال ها گفت؛ چرا! چطور؟ شاگرد آن سال ها گفت؛ محمود (شوهرش) می گوید شما باید کاری بکنید! معلم خندید؛ مثلن چه کاری؟ شاگرد: دست کم به آقای "آییش" بنویسید که این یک اقتباس افتضاح از کاری ست که .. معلم خندید: اقتباس؟ فکر نکنم این آقا آن زمان به دنیا هم آمده بود، یا می توانست به تیاتر برود! شاگرد: چرا، سن ایشان بیش از سی سال است. بعد هم، با آن همه مصاحبه و سر و صدا، باید جایی خوانده باشد. شما متن "قصه ی آفرینش .." را دارید؟ معلم گفت؛ دارم. شاگرد گفت؛ ولی ...! معلم گفت؛ حالت خوب است، مینا جان؟ محمود و بچه ها خوب اند؟. شاگرد که مایوس و مغموم شده بود گفت؛ بعله. مرسی. همه سلام دارند. ولی آخر چرا به این راحتی از سرش می گذرید؟ تمام مدت به متن زیبا و بازی بچه ها و مردم بی سواد یاخچی آباد فکر می کردم. حتی یک ذره از ان همه زیبایی در "پنجره ها" نیست. معلم گفت؛ خوب، تو بازیگر آن نمایش نامه بودی و شاید کمی هم تعصب بخرج می دهی. باید دید دیگران چه می گویند. بعد هم، هر حرفی در مقایسه این دو نمایش نامه بزنی، جز خنده حاصلی ندارد. شاگرد آن سال ها که از این لحن ناامید شده بود، پیش از این که گوشی را بگذارد، گفت؛ یعنی کسی نیست که هر دو نمایش نامه را دیده باشد و بتواند حرف مرا تایید کند؟ معلم گفت؛ شاید بسیاری باشند، ولی که چه؟ فکر کنم دست اندرکاران "پنجره ها" حتی نام "فصه ی آفرینش یاخچی آباد" را هم نشنیده باشند. شاگرد گفت؛ ولی آن همه مطلب و نقد و مصاحبه در روزنامه و تلویزیون و ... معلم گفت؛ گیرم که باشد، چه می توان کرد؟ و اصلا چرا؟ شاگرد گفت؛ آخر این همه شباهت، حتی صحنه آرایی... معلم گفت؛ همه چیز ممکن است. وقتی خداحافظی می کردند، شاگرد مایوسانه گفت؛ دست کم یک جا بنویسیدش. معلم گفت؛ چشم!
وقتی معلم آن سال ها گوشی را گذاشت، فکر کرد یک نفر هست اما! یک نفر که هر دو نمایش را دیده، معلم آن سال ها را به دلیل همکاری و کار مشترک می شناسد و . در آبان 1354 رییس اداره ی تیاتر بوده و همراه "مهرداد پهلبد" وزیر فرهنگ و هنر وقت، به دیدار نمایش "قصه ی آفرینش یاخچی آباد" آمد. در اتاق پشت صحنه هم گفتگوها داشتند. حالا هم گویا نقش پدر بزرگ را در "پنجره ها" بازی می کند! آقای علی نصیریان!
سلام مینا جان. از یادآوری ات متشکرم. اگرچه یک هفته ای به تاخیر افتاد، اما به قولم عمل کردم و "جایی نوشتم"!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|