تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

شنبه 30 مهر 1384

حصار ابلیس*

 

چی انتظار بلندی ست،

تا قله های صبر و ظفر،

تا روشنان دیگر،

اینسان که شهر شرقی من

- شولای کهنه بر دوش-

سر برده در گریبان.

 

چی انتظار طویلی ست!

"چه پای پوش ها

که زیر باروها – حصار قلعه ی ابلیس –

از انجماد خواهش رفتن پر.

چه جامه ها همه جا حلق آویز،

خالی از تپش بودن".

 

بر چشم مادران شهر

شبنم نشسته است.

صبحی به نور نمی خندد

و خواهران جمشید،

در بستر دو مار به دوش

در خواب آفتاب اند.

 

با ابرهای حرامی

حیران در آسمان جزیره،

در من ترانه ای می خواند:

- ای کاش بارشی بود،

آنقدر تا که سیلی ....

تا قلب این حصار کهنه تکه تکه فرو می ریخت.

آنگاه ...

در دشت باز، پس پشت این حصار،

عریان،

بر آب رفته، دود، مرثیه، آشوب و دشنه، ...

از شوق گریه می کردیم!

 

چی انتظار طویلی ست!

 

*(پس از یادداشت قبلی)
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 29 مهر 1384

نامه ی شصت و هشتم

خبر کوتاه و ساده است و همان طور که حتما خواهی گفت؛ "از وقایع عادی ست" و "دهها نظیر آن اتفاق می افتد" و "این که چیزی نیست" و ....

"شعبه ی 7 اجرای احکام دادگستری تبریز حکم تعزیری 30 ضربه شلاق در مورد "سيد احمد سيد سراجی" را به اجرا گذاشت. اتهام آقای سید سراجی اهانت به رهبری نظام و مسئولين بلند پايه است! او یک بار هم در سال 82 دستگير و به اتهامی نظير تبليغ عليه نظام و ... محکوم شده است. سید سراجی بيشتر دوران محکوميت خود را در بند "موقت" زندان تبريز با معتادان، قاتلين و سارقين هم بند بوده، توسط افرادی به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و او را تهديد کرده بوده اند که در نيمه های شب رگ دستش را بريده و طوری وانمود خواهند نمود که "سراجی خودکشی کرده است"(اخبار امروز).

لابد آدمی مثل من خیلی باید پرت باشد و جوشی که خبرهای "ساده" و "عادی" و "هر روزه" و ... اینقدر روی اعصاب مفنگی و خرابش اثر می گذارد، خونش می جوشد و مثل حیوانی در قفس، دو ساعتی در اتاق کوچکش راه می رود، به زمین و زمان ناسزا می گوید و حالا هم که اینجا نشسته است، مثل یک درنده تمایل دارد گلوی هرچه "دایناسور" است را بجود!

می پرسم این آقای سراجی یا هرکس دیگر نظیر او چه کرده است؟ "توهین به رهبری نظام و مسوولین بلند پایه"؟! یعنی توهین به دایناسورهای گنجشک مغزی که خودشان به خودشان درجه داده اند و برای خود حرمت مافوق انسانی قایل شده اند، غیر از این است؟

مگر آقای سید سراجی چه می تواند در وبلاگش نوشته باشد؟ این که دیناسورها دروغ می گویند، ابتدایی ترین حقوق طبیعی مردم را زیر پا می گذارند و مثل آل روی زندگی مردم افتاده اند؟ این ها که عین حقیقت است!

یا نوشته است که دایناسورها مردم را از ساده ترین و ابتدایی ترین خواسته شان محروم کرده اند و هر روز قوانین تازه در مورد "باید" ها و "نباید" ها صادر می کنند؟ مگر این ادعاها خلاف واقع است؟  

یا نوشته که دایناسورهای مفتخور، هیاکل بی خاصیتشان را بر گرده ی مردم سوار کرده اند و تن نحیف مردم زیر اندام بی خاصیتشان می شکند؟ از این راست تر چه می توان گفت؟

کدام دستور آسمانی یا هر قانون دیگر گفته است مسوولین نظام، هرکه هستند، خونشان رنگین تر از آقای سید سراجی ست؟ چطور این گنجشک مغزان اجازه دارند روز را شب و شب را روز جلوه دهند، هر بی حرمتی به هرکس بکنند، مردم را زندانی کنند، شکنجه دهند، اعدام کنند و هر مزخرفی که به فکرهای کریه شان می رسد از هر منبر و محرابی به زبان های ناپاکشان جاری شود و برای همه چیز مردم تصمیم بگیرند، اما آقای سید سراجی بابت نوشتن یک حقیقت ساده که همه هر روز مشاهده می کنند و بدان معترف اند، باید به شکل وحشیانه ی قرون وسطایی بی حرمت شود؟

اگر در قانون بربریت دایناسورها "سید سراجی" بابت این چند کلامی که در وبلاگش نوشته، مستحق تازیانه است، این به اصطلاح "مسوولین بلند پایه ی نظام" (چه عنوان مسخره ای برای یک مشت، فقط یک مشت دلال ابله) مستحق کدام مجازات اند؟   

وقتی قصه ی "سید سراجی" ها را می دانی، چقدر گنده گویی های انسان مدارانه و هر روزه ی "دایناسورهای بلندپایه" مضحک تر و متظاهرانه تر بنظر می رسد! چقدر آشکار است که این "بلندپایگان نظام" تلاش دارند با کلماتی عوامفریبانه، درون کثیف خود را بپوشانند. آنقدر آشکار که حالت به هم می خورد.

خوب، می دانم دوباره می گویی نامه هایم غمگین اند، یا خشمگین اند، یا نمی دانم چه و چه ... آوخ که گاهی چقدر مشکل است تا خرخره در لجن فرو رفته باشی و از بهار بگویی و از عشق و ... بخندی و بخندانی! فکر کنم این حرف را روزگاری فروغ فرخزاد برای سهراب سپهری نوشته بود! کافی ست یک لحظه خودم را جای این آقای سراجی بگذارم که درازم کرده اند و تازیانه ام می زنند. این را در همین نامه ها برایت نوشته ام که حتی اعدام یک انسان را بهتر می شود تحمل کرد، تا این که انسان زنده ای را به این شکل بهیمی و حیوانی تحقیر کنند و ... هرگز صدای دکتر ساعدی از گوش هایم پاک نمی شود که پس از زندان ساواک با چه لحن شکسته ای تعریف می کرد که چگونه دست و سرش را بسته بودند و به دهان و صورتش شاشیده بودند.

بهر رو، اگر تو با زشتی و کراهت اعمال دایناسورها محاصره شده ای و حوصله ی باز شنیدن رفتارشان را نداری، اجازه داری نامه های مرا پاره کنی، یا نخوانده به سطل آشغال بیاندازی. وقتی اما ذهن من پر است از این کثافت ها، از من نخواه که نگویم، یا رست کم در این نامه ها ننویسمشان. پس چه کنم تا باد در گلویم جا خوش نکند و خفه ام نکند، عزیز؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 27 مهر 1384

شپش بازار

به مناسبت روز میراث فرهنگی که آزاده خانم تبریک گفته!

آنچه در دانمارک به "لوپه مارکد" (Loppemarked) مشهور است، به فارسی "شپش بازار" معنی می دهد. معادل مجلسی انگلیسی اش می شود(Jumble Sale) و در انگلیسی روزمره به آن (Flea Market) می گویند که همان "شپش بازار" معنی می دهد. آمریکایی ها انفرادی ترش کرده اند و آن را (Garage Sale) می خوانند.

باری، شپش بازار، بازاری ست جمعی برای اجناس دست دوم که مورد توجه اروپاییان طبقه ی متوسط است. بیشتر مواقع بصورت ادواری و در یکی از روزهای آخر هفته برگزار می شود. در شهرهای بزرگ "شپش بازار" ثابتی هم هست که هر آخر هفته در جای ثابتی در شهر دایر است. این بازار اجناس دست دوم برای گروه خاصی از شهروندان، نوعی گردش هم به حساب می آید. چند ساعتی از روز را میان اجناسی که شاید دیگر در هیچ دکان و فروشگاهی عرضه نمی شود، می چرخند. مدتی در رستوران یا کافه تریای "شپش بازار" می نشینند و به قد و بالای اشیاء خریداری شده شان دست می کشند و از چند پشیزی که داده اند و شیئی مورد علاقه شان را صاحب شده اند، سخت خوشحال اند.

"شپش بازار"های برخی از شهرهای اروپایی مشهورند و گاه توریست ها هم ساعاتی را به گردش در این بازار اجناس دست دوم می گذرانند. از جمله شپش بازار معروف پاریس یا یکی دو شپش بازار لندن است. در هر شهر اروپایی کسانی هستند که در روزنامه ها به دنبال آگهی برگزاری شپش بازارها می گردند، در طول هفته برنامه ریزی می کنند و آخر هفته را در نزدیک ترین شپش بازار می گذرانند. در میان اشیاء مورد علاقه شان می چرخند، چند پشیزی می دهند و جنسی می خرند که باعث حیرت توست. مردی از این گونه را می شناسم که تمام سی سال گذشته همه ی آخر هفته هایش را در شپش بازارهای گوناگون گذرانده و جامع ترین و زیباترین مجموعه ی زیرسیگاری ها را در خانه جمع کرده است. هنگامی که با دیدن این مجموعه چشم هایت از حیرت روی گونه هایت می افتند، مرد لبخند به لب و مغرور تاریخچه و قدمت یکایک آنها را مثل نام و تاریخ تولد خودش روایت می کند و از این که هرکدام را کجا و چگونه خریده و چه گفته و چه کرده، داستان ها دارد. یا زنی را در حومه ی "نیس"(جنوب فرانسه) می شناسم که تمامی زیر زمین خانه اش به مساحت صد و ده متر مربع، با قفسه ها و دکورهای مناسب، زیباترین مجموعه ی عروسکش را همراه با فخر و مباهات به من نشان داد. این مجموعه دار عجیب را زن دیگری به من معرفی کرد که چند خانه آن طرف تر ساکن بود و سال پیش از آن مرا از کنفرانسی در "آیشتاد" آلمان، به دیدن مجموعه اش دعوت کرده بود. سال بعد که گزارم آن طرف ها افتاد، از کامل ترین مجموعه روزنامه های فارسی سال های 1356 و 1357 که در داخل و خارج ایران منتشر شده بود، دیدن کردم! یک زن فرانسوی ساکن حومه "نیس" در جنوب فرانسه با مجموعه ی دو سال روزنامه های فارسی، حتی آنها که چند شماره بیشتر منتشر نشدند! این موضوع اما به مطلب امروز هیچ ربطی ندارد! آه، که از کجا به کجا کشیده می شویم!

وقتی نام "جنس دست دوم" به گوش هموطنان ایرانی می خورد، معمولا اگر از طبقه ی متوسط شهری باشند، بینی شان را می گیرند، لب هایشان را کج و معوج می کنند و عکس العمل هایی نشان می دهند که معمولا با یک "اه"(یعنی گه) شروع می شود. اما ایرانیان مقیم بلاد فرنگ، در این سال ها بسیار عادت کرده اند که به شپش بازارهای محلی سرک بکشند و گاه خود از فروشندگان این شپش بازارها هستند.

اگر جنس های دست دومی برای فروش دارید، با مسوول یک شپش بازار تماس می گیرید، بخشی از نمایشگاه را به تناسب حجم اجناستان اجاره می کنید و در روز موعود بساطتان را در شپش بازار پهن می کنید. البته قیمت اجناس باید روی آنها نوشته شده باشد. کسانی هم هستند که کارشان این است که در طول هفته گرد شهر می چرخند، اجناسی را ارزان می خرند و در آخر هفته در غرفه شان ارائه می کنند. در یک شپش بازار ثابت معمولا از شیر مرغ تا جان آدمیزاد یافت می شود. از پوشاک تا وسایل خانه و هرچه ی دیگر، و بسیار ارزان. گاهی مبل و صندلی و کمد و غیره را پس از خرید از مالک اصلی، تعمیر هم کرده اند و رنگ و روغنی هم زده اند و به قیمتی مناسب ارائه می کنند. در میان اجناس به ویژه مبل و صندلی و کمد، گاه اشیاء قدیمی چندین صد ساله هم دیده می شود.

باری، در خانه ی کسی نیست که دست کم یکی دو جنس دست دوم خریداری شده از شپش بازار، وجود نداشته باشد. اغلب کسانی که تازه به مکانی اسباب کشی می کنند و پول خرید اجناس نو را ندارند، ابتدا و برای سال هایی از همین اجناس دست دوم استفاده می کنند. معمولا در خانه ی تازه ی جوانان هژده سال به بالا که از خانواده جدا شده اند و آپارتمانی کوچک و گاه مشترک با دوستانشان اجاره کرده اند، همه ی لوازم، از مبل و اثاث آشپزخانه گرفته تا رادیو و تلویزیون از همین اجناس دست دوم است.

آخر هفته ی گذشته برای خرید یک کمد لباس و مبل و صندلی برای دوستی، به شپش بازار بزرگی در کپنهاگ رفته بودیم. بقیه ی عکس ها را در تاریکخونه تماشا کنید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 25 مهر 1384

زن و شوهر تاریخی!

اولی: انگار شوخی شوخی داره میون آخوندها و انگلیس شکرآب میشه، نه؟ (سومی می خندد)

دومی: آره، بی بی سی هم سوال کرده که به نظر شما دعوای لفظی ایران و بریتانیا به بحران رابطه این دو کشور ختم خواهد شد؟

سومی: (می خندد) هالویی مگه؟ آخوند و بریتانیای کبیر مثل زن و شوهری می مونند که یه روز در میون دعوا دارن ولی هر شب با هم میرن تو رختخواب! نگران بحران نباش. اولندش که شوهره خرج خونه و برج خانم رو میده، ضعیفه هم بدون این دو تا بارش بار نیست. دویمندش هم این که هر دوتاشون سکس لازم دارند!

دومی: حالا مرده کدومه، زنه کدوم؟

سومی: (می خندد) این را هم بین خودشون قرار ميذارند! گاهی این میاد رو، گاهی اون!

اولی: این دفه نوبت کدومه؟

سومی: 9 ماه و 9 روز صبر کن، معلوم میشه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 23 مهر 1384

"جشن فرخنده"!

 ای یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا!

 اخبار روز: شنبه ٢٣ مهر ١٣٨۴ – ١۵ اکتبر ٢٠٠۵

به گزارش خبرگزاری دانشجويان ايران ISNA،مصطفی عبادی، داماد نه ساله ای که به تازگی کلاس سوم دبستان را به اتمام رسانده، اقدام به ازدواج با سميرا فيضی عروس  سيزده ساله ای کرد که تا کلاس پنجم دبستان درس خوانده است.

مصطفی عباد تنها فرزند پدر شصت ساله خود است و اين ازدواج به اصرار پدر مريض وی در هفده مهر ماه در روستای جوکندان تالش صورت گرفت!

***     

روز بعد، متن انشای یک شنبه:

البته واضح و روشن است که موضوع انشاء بالا به ما می فهماند که ...

وقتی اخلاق حاکم و تحمیلی در یک جامعه اجازه نمی دهد که در مورد سکس و ازدواج و نمی دانم بیماری مهلک ایدز و غیره و غیره با جوانان دانشجویان بیست سال به بالا در شهر تهران صحبت کرد، آن وقت من به مصطفی و سمیرا فکر می کنم که حالا در اتاقشان در روستای "جوکندان" در تالش در مازندران بخواست پدر مصطفی کنار هم خوابیده اند، و نمی دانند چرا! فقط می دانند که پدر شصت ساله ی مصطفی که بیمار است ترسیده مرگ به سراغش بیاید و آرزوی دامادی فرزندش را به گور ببرد!

من به این هم فکر می کنم که حتما مادر مصطفی هم چیزی حدود سی سالی از شوهرش جوان تر است و چون شوهرش خواسته، او هم ناچار تن به این ازدواج داده تا شوهرش از او راضی باشد. اما پدر و مادر مصطفی نباید در این تراژدی تنها باشند. چون پدر و مادر سمیرا هم راضی، و احتمالا خوشحال هم هستند. شاید هم به این خاطر خوشحال اند چون پدر مصطفی مال و منال دارد و در روزگاری این چنین، پدر و مادر سمیرا از عذاب داشتن یک نانخور خلاص می شوند، آن هم نان خوری که دختر هم هست! پس بهتر است پیش از این که خراب شود، بفروشیمش، هان؟

اینجا روستای جوکندان تالش است. ساکنین روستا هم کم و بیش با پدر مصطفی و پدر سمیرا موافق اند. شاید هم اصلا برایشان فرقی نمی کند. مگر چه اتفاقی افتاده است، هان؟ ازدواج که مستحب است، پاری وقت ها واجب هم هست، نه؟ آخوند روستای جوکندان حتما تعریف کرده است که "خدیجه" چهل ساله بود که همسر"محمد" بیست و چهار ساله شد. امام جمعه ی تالش هم حتما برای بندگان مسلمان خدا گفته است که "عایشه"، دختر "ابوبکر" و همسر چندم "محمد"، وقتی به خانه ی شوهر رفت تنها 9 سال داشت. این را هم حتما در این سال ها برای اهالی روستای "جوکندان" در تالش تعریف کرده اند که محمد چقدر زن چندمش عایشه را دوست داشت. روزها او را ساقدوش می کرد و گرد خانه می گشت و می خواند: "کلمنی یا حمیرا" و حتما برای تمام هفتاد میلیون ساکنین روستای "جوکندان" در تالش، این کلام عربی را هم به فارسی ترجمه کرده اند که یعنی: "با من حرف بزن، ای زیبا روی"!

من گمان نمی کنم که هیچ امام جمعه ای یا محدثی یا مجتهدی یا حجت الاسلامی در جایی در روستای جوکندان، مثل کافری چون من اندیشیده باشد که؛ حتما عایشه آنقدر از این زناشویی با مردی چهل و چند ساله در حیرت فرو رفته بوده، یا به قول کافران امروزی "شوکه" شده بوده که از حرف زدن وامانده بوده است. "با من حرف بزن، ای زیبا روی"! شاید هم عایشه هنوز آنقدر زبان باز نکرده بوده که بتواند هم صحبت مردی چهل و چند ساله بشود که جهان را به عدالت می خواند! و شاید به دلیلی شبیه این دلیل ها بوده که به صوت مبارک برای دخترک که بر شانه اش نشسته بوده، می خوانده: "کلمنی یا حمیرا" (با من حرف بزن، ای زیباروی). این است که برای اهالی هفتاد میلیون اهالی روستای جوکندان، عروسی مصطفی و سمیرا چندان هم غیرمعمولی نباید باشد! خوب، یک کمی زود هست، ولی بالاخره یاد می گیرند، نه؟

من به مصطفی و سمیرا در پنج سال آینده فکر می کنم، وقتی مصطفی چهارده ساله است و سمیرا هژده ساله و اگر بخاطر آرزوی پدر مصطفی هنوز هم زن و شوهر باشند، لابد سه کودک چهار ساله و دو ساله و چند ماهه هم دارند. چون پدر مصطفی حتما دوست دارد پیش از مرگ، نوه هم داشته باشد. خوب، اشکال کار کجاست؟ حتما مادر بزرگ ها، مادر سمیرا و مصطفی را می گویم، بچه ها را بزرگ می کنند، و ...

من به ده بیست سال دیگر هم کمی فکر می کنم، به جامعه ای که مردان و زنانش مصطفی و سمیرا هستند، و به این فکر می کنم که چطور در جامعه ای این چنین قانونی به عصمت و عفت انسان ها تجاوز می شود، اما همین عفت و عصمت به خاطر چند تار مویی که از زیر روسری زنی بیرون مانده، بخطر می افتد.

من به کودکان این پیوند مبارک فکر می کنم، در روستای جوکندان تالش ... 

و کمی هم فکر می کنم که بر اهالی روستای جوکندان تالش چه رفته است؟ و نسل بعدی در جوکندان تالش مازندران ایران به کجا می روند؟

اینها فکر است دیگر، می آید، می ماند، و گاه اینطوری لبریز می شود، و روح و وقت و حوصله ی شما را هم خسته می کند. لعنت به هرچه فکر است! 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 22 مهر 1384

پینتر گونه

پس از بحث ها و گفتگوهای بسیار و یک هفته ای تاخیر، چند ساعت پیش بالاخره نام "هارولد پینتر"(Harold Pinter) خیاط زاده ی کلیمی که چهار روز پیش هفتاد و پنج ساله شد، به عنوان برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات امسال اعلام گردید. با وجودی که صحبت از "اسماعيل كاداره" نویسنده ی آلبانیایی، "ادونيس" شاعر سوری، "اورهان پاموك" نویسنده ی ترك، "ايموس اوز" نویسنده ی اسراييلی و "آسيه جبار" از الجزاير بود که بخصوص دوتای اولی سال هاست روی دست کمیته ی انتخاب مانده اند. اما کمتر کسی به هارولد پینتر شانس می داد. ظاهرا اختلاف نظر در کمیته که منجر به استعفای یکی از اعضاء آن شد کار خود را کرد. عضو مستعفی کمیته ی انتخاب آکادمی اعتراض داشت که داوران ادبیات را در صدر اولویت ها قرار نمی دهند. او با اشاره به خانم "آلفریده یلینک" اتریشی که سال گذشته برنده ی جایزه شد، گفت که آثار خانم یلینک هرگز در حد دریافت نوبل نبوده است. امسال در حدس و گمان های رسانه ها و محافل نزدیک به کمیته اعطای جایزه، از جمله انجمن بین المللی قلم هم کمتر نام پینتر به گوش می رسید.

باری، اعلام نام پینتر به عنوان برنده، حتی طرفداران بسیارش در سراسر جهان را که دیگر ناامید شده بودند، بصورتی غیر مترقبه شاد کرد. پینتر که در دوران جوانی و جنگ، از یهودی ستیزی آزار و رنج بسیار دیده بود، جایی گفته است که این آزارها یکی از عوامل مهم روی آوردنش به نمایش نامه نویسی بوده است. او نه ساله بود که به دلیل جنگ همراه خانواده اش از لندن مهاجرت کرد و دوازده ساله بود که باز به شهر زادگاه و مدرسه اش بازگشت. در همان مدرسه بود که با بازی در نقش "مکبث" و "رمئو" به تیاتر گرایش بیشتر پیدا کرد. در 1948 به "آکادمی سلطنتی هنر درام" پذیرفته شد و در تورهای نمایشی دور انگلستان با نام "دیوید بارون" به کار بازیگری پرداخت.

در 1957 با اولین نمایش نامه اش "اتاق" به جامعه ی تیاتری معرفی شد. همان سال "جشن تولد" را منتشر کرد که اگرچه در ابتدا شکست بزرگی بود اما پعدها یکی از نمایش نامه های او شد که بیشترین اجرا و چاپ را در سراسر دنیا به خود اختصاص داد. در پایان 1957 نمایش نامه ی "مستخدم لال" از او منتشر شد. اما آنچه نام پینتر را به ناگهان در تیاتر "ابسورد" (که در فارسی به اشتباه "تیاتر پوچی" ترجمه شده است) کنار نام آوران پیشتازی چون “آنتونن آرتو"، "ساموئل بکت" و "اوژن یونسکو" مطرح کرد، انتشار نمایش نامه ی "سرایدار" در سال 1959 بود.

کسانی از نسل من که درخشش تیاتر ایران در سال های دهه ی 1340 و اوایل 50 را به خاطر دارند، بی تردید اجرای "سرایدار" در "تالار موزه" با بازیگری هنرمند قدیمی تیاتر و رادیو، زنده یاد صادق بهرامی را هم به یاد می آورند. بهرامی که همان سال ها هم پیر مردی بود و حافظه ی خوبی نداشت و به قول خودش "تیاتر تو خالی بازی نکرده بود"، در طی 9 ماه تمرین که دیگر همه ی گروه را خسته و ناامید کرده بود، بالاخره توانست آن همه گفتگو را به خاطر بسپرد و در نقش یک سرایدار پیر انگلیسی چنان بدرخشد که منتقدین بالاتفاق بنویسند؛ تیاتر ایران نه تنها از صادق بهرامی که تقریبا از هیچ بازیگر دیگری چنین بازی درخشانی به یاد ندارد. 

پینتر که به حق پیشگام تیاتر انگلستان در نیمه ی دوم قرن بیستم است، از نگاه خلق فضا و شخصیت و نوشتن گفتگوها تا آنجا رسید که سبک کارش به نام او "پینترسک"(Pinteresque) در تیاتر انگلستان و جهان ثبت شد. اگرچه سبک کارهای پینتر به تیاتر ابسورد مشهور است، اما دوره ی دوم آثارش بیشتر به "کمدی وحشت" نزدیک است؛ نوعی کمدی که به راستی بیننده را از وضعیت مخاطره آمیز امروز بشر به هراس می اندازد. در تیاتر پینتر با شخصیت هایی روبروییم که در مقابل هستی محدود شده و شکننده ی زندگی انسان معاصر پیوسته در حال ستیز و دفاع اند. انسان هایی که گذشته شان از هر تصویر خوش چهره ای عاری ست!

در سال های دهه ی شصت، هارولد پینتر چند نمایش نامه اش را بصورت فیلم نامه تنظیم کرد که دو تای آنها به کارگردانی "جوزف لوزی" سینماگر صاحب سبک آمریکایی مقیم انگلیس، کارگردانی شد. "پیشخدمت" و "تصادف" دو فیلم به یاد ماندنی تاریخ سینما هستند که هم نسلان من هر دو را بارها در سینما و تلویزیون آن سال های ایران دوبله به فارسی دیده اند. بازی "دیرک بوگارد" هنرپیشه ی صاحب سبک انگلیسی که از دوستان نزدیک پینتر بود، در فیلم "پیشخدمت" به راستی فراموش نشدنی ست.  

از نمایش نامه ی "منظره" که در سال 1967 منتشر شد، سبک پینتر بیشتر به سبکی روایی و شاعرانه متمایل شد. از همین سال هاست که خود در مقام کارگردان، برخی از کارهایش را به ویژه برای تلویزیون روی صحنه برد و دوستان نزدیکش، بازیگران مشهوری چون "آلن بیتس" و "دیرک بوگارد" همراه با خود او در آنها نقش داشتند.

از نمایش نامه ی "ناکجا آباد"(1974) به بعد، "یکی برای جاده"(1984)، "کوه زبان" (1988)، "نظم نوین جهانی"(1991) و ... کم کم خمیرمایه های سیاسی آثار پینتر نمایان تر شد. هرچه پا به سن گذاشت، مواضع سیاسی اش ابتدا در مورد قشار جهان آزاد بر کوبا و نیکاراگوا پس از انقلاب و بالاخره علیه آمریکا و انگلیس و جنگ عراق خشمگینانه تر و تهاجمی تر شد.

آثار هارولد پینتر، غیر از نمایش نامه، شامل یکی دو مجموعه ی شعر، یک رمان و مجموعه ی مقالات هم هست. آثار منتشر شده ی او به ترتیب تاریخ انتشار، تا آنجا که توانستم پیدا کنم، اینها هستند. و تا آنجا که به یاد دارم، جشن تولد، سرایدار، اتاق، مستخدم و یکی دو تای دیگر آثارش در همان سال ها به فارسی ترجمه شده است.

The Room (1957), The Birthday Party (1957), The Dumb Waiter (1957), A Slight Ache (1958), The Hothouse (1958), The Caretaker (1959), A Night Out (1959), Night School (1960), The Dwarfs (1960), The Collection (1961), The Lover (1962), Tea Party (1964), The Homecoming (1964), The Basement (1966), Landscape (1967), Silence (1968), Old Times (1970), Monologue (1972), No Man's Land (1974), Betrayal (1978), Family Voices (1980), Other Places (1982), A Kind of Alaska (1982), Victoria Station (1982), One for the Road (1984), Mountain Language (1988), The New World Order (1991), Party Time (1991), Moonlight (1993), Ashes to Ashes (1996), Celebration (1999), Remembrance of Things Past (2000)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 20 مهر 1384

قوطی حلبی

آری، ای ملک جوانبخت! حکایت آن "قوطی حلبی" چنین بود که ...

یادش بخیر، در سال های هفتم و هشتم دبیرستان معلم فارسی ما آقای "ن"، عاقله مردی بود در شاعری شهره ی شهر. روزهایی که سر شوق بود، با کتاب و دفترچه کاری نداشت. حرف ها و نقل هایی فی البداهه می گفت و ساعت ادبیات را به یللری تللری می گذراند. نیمی از مسیر من و برخی دیگر از شاگردان، از خانه به مدرسه با مسیر "ن" مشترک بود. اغلب او را در راه مدرسه، پیاده یا سوار دوچرخه می دیدیم. از آنجا که من همیشه با کلامی از جهان واقعی به در می شدم و با کاروان تخیل به سفر زمین و زمان می رفتم، از این ساعات "ن" خوشم می آمد. او هم به همین دلیل مرا "هپروتی" صدا می کرد!

یکی از همین روزها من و مصطفی که در همسایگی ما می نشست، با هم به مدرسه می رفتیم. پیش پایمان به یک "قوطی حلبی" برخوردیم. به روال معمول، لگدی به قوطی زدیم. اما باز هم سر راهمان افتاد، پس لگدی دیگر نثارش کردیم، و باز هم، ... تا این که دوتایی سر قوز افتادیم که این قوطی حلبی را با شوت کردن تا دم در مدرسه ببریم. نگو که "ن" هم تکه ای از راه را پشت سر ما بوده است. وقتی وارد کلاس شد، طبق معمول روزهای خوش، لبخندی بر لب داشت. همه خوشحال شدیم که امروز از سوال و جواب و مشق و درس، خبری نیست. "ن" با مقدمه ای کوتاه، رفت سر موضوع اصلی که همان "قوطی حلبی" بود، و گفت؛ بعله، گاه در عالم نوجوانی و جهالت بر سر عقیده ای پای می فشاریم، بی آن که بدانیم این پافشاری به چه قیمتی تمام می شود و به کجا می کشاندمان. مثلن یک قوطی حلبی سر راهمان سبز می شود و ما هم که همیشه دنبال بهانه ایم تا عرض اندام کنیم، تصمیم می گیریم که به این قوطی حلبی ثابت کنیم که قدرتمندیم و می توانیم سرنوشتش را دگرگون کنیم و او را با خفت به جایی که مایلیم، بکشانیم. بله آقای "هپروتی"؟ بغل دستی با آرنج به پهلوی من زد و من هم گفتم؛ بله آقا!

اما چون قوطی حلبی اصولا در فکر مخالفت با ما نبوده، سعی می کنیم ابتدا شخصیتی لجباز و مخالف خوان و دشمن از قوطی حلبی بسازیم تا رفتارمان را توجیه کرده باشیم. مثلن چون قوطی حلبی چک و چول با هر لگد به جایی که ما تصور می کنیم، نمی افتد، فحش و بد و بیراه نثارش می کنیم. یعنی قوطی حلبی را قدرتمند نشان می دهیم، تا قدرت خودمان را گنده کرده باشیم. با این همه راهمان را کج می کنیم تا با لگدی دیگر به مسیر خودمان برش گردانیم! با قر و لند و بد و بیراه نشان می دهیم که قوطی حلبی حرامزاده اصرار دارد به جهتی خلاف میل ما بغلتد. ما هم اقتدارمان را به قوطی حلبی دیکته می کنیم. گاهی هم قوطی حلبی خود را در چاله چوله ای می اندازد، یعنی که می خواهد از چنگ ما رها شود. چون پایمان در چاله چوله نمی رود، به ناچار دولا می شویم و قوطی حلبی را با دست از چاله بیرون می کشیم، کرکری هم می خوانیم که؛ خیال کردی، ننه ان! مادرت را فلان می کنم و ... باز در مسیر می اندازیمش و با لگد به راه راست هدایتش می کنیم که؛ مُردی و موندی، می برمت!

وقتی با این زیکزاک رفتن ها و دولا راست شدن ها، بالاخره قوطی حلبی را به جایی که می خواهیم، کشاندیم، رضایت خاطری به ما دست می دهد، نگاهی به این سو و آن سو می اندازیم تا ببینیم کسی شاهد این پیروزی ما بر قوطی حلبی بوده یا نه؟ و اگر نبوده، خودمان داستان را با آب و تاب برای این و آن تعریف می کنیم که بعله، درسی به "قوطی حلبی جهانخوار" دادم که در تواریخ بنویسند! اینطور نیست آقای "هپروتی"؟ بغل دستی با آرنج به پهلوی من می زند و من هم می گویم؛ بله آقا!

اما واقعیت این است که در این زورآزمایی، خیلی مسایل را در نظر نگرفته ایم. مثلن این که در این زیکزاک زدن ها مسیر ده دقیقه ای را در بیست دقیقه و گاه بیشتر طی کرده ایم. یا در این لگد پرانی ها و دولا راست شدن ها، نه تنها انرژی زیادی مصرف کرده ایم تا خودمان را به قوطی حلبی ثابت کنیم، بلکه کفش هایمان هم بیش از یک بار رفت و برگشت به مدرسه، سابیده و کهنه شده و چه بسا که کهنه بوده و پاره شده است. شاید بگویید آن رضایت خاطری که در انتها به ما دست می دهد، به این هدر دادن انرژی و وقت و پول و پاره شدن کفش و "غیره"مان بیارزد. همین که اقتدارمان را به قوطی حلبی حرامزاده ثابت کرده ایم و حرفمان را به کرسی نشانده ایم، کاری ست کارستان! اما این لذت زهرمارمان می شود اگر مثلن بدانیم که در کسب این افتخار هیچ کس با ما هم عقیده نیست! مثلن بقال سر کوچه که نگران طبق میوه و سبزی ست، بد و بیراهی نثار پدر و مادر و معلم و مدرسه مان می کند. یا شیشه بر که نگران شیشه هایش است، فحشی می دهد و تشری می زند. یا پدر و مادرمان اگر بفهمند، شاید بخاطر پاره کردن کفش و بازیگوشی کتکی هم نوش جان کنیم وووو...، اینطور نیست آقای "هپروتی"؟ من به کفش هایم نگاهی می کنم و می گویم؛ بله آقا! ولی انگاری دیگر در کلاس "ن" نیستم!

اگر کمی تخیلمان را بکار بیاندازیم، واقعیت های تلخ تری هم هستند! مثلن این که قوطی حلبی در همان جای اول هم که بود، قبول داشت که ما به اندازه ی کافی قدرتمندیم و می توانیم او را با لگد به جایی که می خواهیم بکشانیم. پس ما چیزی را به خودمان و قوطی حلبی ثابت کرده ایم که بدون صرف زمان و انرژی و پاره کردن کفش و غیره هم به خودی خود وجود داشت! برای قوطی حلبی چه فرقی می کند که کجا باشد؟ همان جای اول هم که بود، مثل این است که در جای آخر باشد، بله؟

اما قصه ی ما با قوطی حلبی آنجا خیلی دردناک می شود که لحظه ای از جهان خود به در آییم و ذره ای از این همه هوش و زرنگی را که برای خود قائلیم، به طرف مقابل هم بدهیم. آخر ما که با قوطی حلبی حرف می زنیم، فحشش می دهیم و لگدش می زنیم و برایش تعیین تکلیف می کنیم ... دست کم ذره ای هم شخصیت برایش قایل شویم که پس این قوطی حلبی هم برای خود جهانی دارد، کمی هوش، کمی فکر، کمی درک، تا بتواند حرف ها و فحش های ما را بشنود، یا بفهمد، هان؟ انصاف هم نیست که در این مبارزه که خود بنا گذاشته ایم، همه ی هوش و اندیشه را برای خود برداریم، بله؟ در این صورت چه افتخاری دارد که یک تکه حلبی بی شعور را سر جایش بنشانیم؟ پس بهتر است گهگاه از چشم دیگران به جهان نگاه کنیم و مثلن خودمان را جای قوطی حلبی بگذاریم. بعید نیست به این نتیجه برسیم که این قوطی حلبی در تمام ساعاتی که در جای خود افتاده بود، آرزو می کرده کسی پیدا شود و او را بردارد و به جایی که ما او را برده ایم، برساند! هان؟ از آنجا که قوطی حلبی باید بداند که این یک آرزوی محال است که کسی دولا شود و این قوطی خالی را بردارد و بجای انداختن در جوی آب، چند کیلومتر آنطرف تر ببرد، پس ساعت ها با حسرت به این آرزوی محال فکر کرده است. درست مثل کسی که دعا می کند بلیتش صد میلیون ببرد. شاید هم به مقصد دورتری فکر می کرده و حالا، جایی که ما رهایش کرده ایم، امیدوار نشسته تا یک آدم خر خودپسند دیگری پیدا شود و بقیه ی مسیر تا مقصد نهایی را با صرف وقت و انرژی و کفش و روزگارش به قوطی حلبی کمک کند تا به مقصد برسد، بله؟ مثلن فکر کنید قوطی حلبی می خواسته به وصال نامزدش، قوطی حلبی دیگری که در جای دیگری افتاده، برسد! خوب! در این صورت کی بازی خورده است؟

کلاس که تمام شد، یواشکی به دالان خزیدم و خود را به کوچه رساندم و جلوی در مدرسه دنبالش گشتم! قوطی حلبی دیگر آنجا نبود! تمام روز فکر می کردم قوطی حلبی مادر .... آدم خر دیگری را سر کار گذاشته و حالا دارد به مقصد می رسد! چه بسا که به مقصد رسیده و دارد با نامزدش عشق می کند و به ریش هرچه آدم خر است، می خندد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 16 مهر 1384

نامه ی شصت و هفتم (2)

مضحک نیست که ما حق "فن آوری هسته ای" را با "ملی شدن صنعت نفت" در دوران مصدق مقایسه می کنیم؟ و سخن رانی رییس جمهور در سازمان ملل را از روی صحبت دکتر مصدق الگو برداری می کنیم؟ در تمام بدنه ی آن نظام کسی نیست بداند در پنجاه سالی که از تاریخ آن سخن رانی در سازمان ملل گذشته، جهان به اندازه ی تمام ده قرن قرون وسطا دگرگون شده است؟ آن تظلم خواهی های مصدق تنها در آن زمان بود که جهان را متقاعد کرد که ما حق داریم نفتمان را خود استخراج کنیم و خود بفروشیم. (آن شخص هم نامش "دکتر محمد مصدق" بود که گفته اند: "کار هر بز نیست خرمن کوفتن / گاو نر می خواهد و مرد کهن") چگونه حق استخراج و فروش نفت را که از منابع زیر زمینی ما بوده و به تاراج می رفته (و می رود) را با فن آوری هسته ای مقایسه می کنیم که نه ابزارش را داریم، نه سوختش را و نه فن آوری اش را می شناسیم؟ چرا فکر می کنیم با عربده کشی بر سر چهارراه جهان می توانیم "حق فن آوری هسته ای" به دست آوریم؟ بعد از آمریکا و شوروی سابق، کدام ملت دارای انرژی هسته ای در جهان، بدون کمک این دو ابر قدرت به این "فن آوری" دست یافته اند که ما باشیم؟ لابد چون مولانا در قرن نهم هجری گفته؛ "دل هر ذره را که بشکافی / آفتابی ش در میان بینی"! حق فن آوری هسته ای هم مثل بقیه ی چیزها از دل مامانمان پر شال ما بسته بوده و ما اولین شکافندگان اتم در جهانیم!   

همه ی تلاش ما در این سال ها همین بوده که با صرف میلیاردها دلار هزاران مزدور قمه کش و عربده جوی امنیتی در ایران یا جنوب لبنان یا در عراق یا هرجای دیگر تربیت کنیم و هر بار با کشتن سه چهار نفر مردم بی گناه، مثلا انگشتی به ماتحت اسراییل یا آمریکا برسانیم تا بگوییم "ما زور داریم، پس هستیم" و طرفداران سینه چاک هم داریم! این شکل عرض اندام، به داستان آن مرد می ماند که اوباش دورش خط کشیدند و او دلخوش بود که در مدتی که آنها ترتیب ناموسش را می دادند، پنجاه بار پایش را از خط بیرون گذاشته است! این نظام به چه قیمتی دارد برای این مردم و آن سرزمین تمام می شود؟ نظامی که رییس جمهورش آمده تا وسایل ظهور امام زمان را مهیا کند و هفت میلیارد تومان بودجه برای "جمکران" تصویب کرده تا شایسته ی پذیرایی از آن حضرت باشد! مادر بی سواد هشتاد ساله ی من هم وقتی شنید، گفت؛ "استغفرالله! حضرت میان عدل را رو زمین برقرار کونند! نیمیاند که رو بالیش و متکا شوما لم بدند"! من اما به جهاتی حق را به آقایان می دهم! چون روایت است که حضرت وقتی ظهور می کنند که ظلم و نکبت جهان را فرا گرفته باشد! فکر نمی کنم هیچ موقعیتی برای ظهور، مناسب تر از دوره ی این رییس جمهور و این رهبر باشد!

واقعیت این است که فکر نمی کنم حتی خود سردمداران رژیم هم به داشتن "فن آوری هسته ای" باور داشته باشند! در تمام هژده سالی که پنهانی مشغول بودند، امیدی داشتند که روزی از این اهرم برای باجگیری در منطقه و جهان استفاده کنند. چرا که اگر اتم را برای "استفاده ی صلح آمیز" می خواستند، دولا دولا شتر سواری نمی کردند. بهر رو، "آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت". پس علت این بحران آفرینی و "هیاهوی بسیار" برای چیست؟ فکر نمی کنی دعوا بر سر لحاف ملاست؟ اعوان و انصار جمهوری بیست و هفت سال است فریاد می زنند؛ "مرگ بر آمریکا" اما از هر طرف که می روند، به آمریکا بر می خورند. مدتی به خوش خیالی پنداشتند می توانند با چین یا روسیه یا کره یا ژاپن یا اروپا نیازهایشان را بر طرف کنند و هم چنان در انظار مردم ساده دل منطقه خود را ضد آمریکایی و ضد اسراییلی جا بزنند. اما حالا دریافته اند که همه ی آن دیگران هم وقتی سر دو راهی برسند، آمریکا را انتخاب می کنند. نه به دلایلی که رژیم در بوق و کرنا می دمد که "آمریکا به دیگران باج می دهد" و "آنها را می خرد" و... نه! بلکه به این دلیل که دولت های دیگر در بسیاری موارد به فکر سرزمین و منافع ملتشان اند و این منافع با پشتیبانی از لات و لوت های جمهوری بخطر می افتد! این نص صریح رابطه در جهان امروز است! همه ی ملل دنیا می دانند که حق را باید گرفت، اما نه با قلدری و جاهل بازی. آقای بوش که عربده کشید، اولا خودش رییس دزدهاست و در ثانی هفت تیرش پر است. با "خالی بندی" ممکن است بشود "چاله میدان" یا "گود زنبورک خانه" را برای چند ساعتی قرق کرد، اما نمی شود برای همیشه "جاهل پا منار" شد!

از آنجا که همه ی کارهای ما بشکلی کودکانه بر لجبازی استوار است، با این همه هزینه ی گزاف هم یاد نگرفته ایم که معقول پیش برویم تا به خواسته هایمان برسیم. مثل این که زورمان می آید بپذیریم که به سیاق گله داران عهد بوق نمی شود مملکتی را اداره کرد. حالا هم که حالیمان شده تنها با مذاکره ی مستقیم با آمریکا می شود از این بحران به سلامت بیرون آمد، می خواهیم آمریکاییان پیشقدم بشوند و دستشان را برای دوستی با ما دراز کنند. آخر برای جاهل افت است که یک شبه بساط مرگ بر آمریکا و اسراییلش را برچیند و با شیطان بزرگ سر یک میز بنشیند، نه؟ به همین دلیل هم میلیاردها خرج می کنیم تا با چند بمب گذار انتحاری آمریکا را وادار به تسلیم کنیم و به ساده دلان جهان مسلمان بگوییم؛ دیدید چگونه پوز تنها ابرقدرت جهان را به خاک رساندیم!

می دانی برادر! فکر می کنم بیست و هفت سال کافی ست تا ما یاد گرفته باشیم که "آزموده را آزمودن خطاست". هیچ طفل دبستانی هم باور ندارد مردی که مشت بر هوا و لگد بر پرچمی می کوبد و کف بر دهان، آرزوی مرگ این و آن را می کند، نماینده ی خدا و پیامبر صلح باشد. چرخ زمانه امروز به گونه ای دیگر می چرخد، رفیق. هفده سال پیش، پس از هشت سال خفت و خواری و دربدری برای ملت، وادار شدیم جام زهر بنوشیم و از خیر"فتح قدس" بگذریم. بهتر نیست تا جامی دیگر به دستمان نداده اند، دست از این تظاهرات مضحک (بعد از نماز جمعه ی دیروز را می گویم) و نمایش های کودکانه برداریم؟ می ترسم این بار زمانی مجبور به نوشیدن زهر شویم که دیگر توان پرداختن این همه هزینه برایمان نمانده باشد. اگر درس های تاریخ را درست خوانده باشیم باید یادمان بماند که ثمره ی جنگ هشت ساله نه تنها نابودی و عقب افتادگی ما بود که "برکت" اش نصیب ترکیه شد که از کشوری فقیر به دروازه ی اروپا رسید، و نصیب دوبی و امارات متحده ی عربی شد که به عروس منطقه تبدیل شدند. آن عربده کشی ها و جاهل بازی ها باعث شد که "آمریکای جهانخوار" و "استکبار جهانی" تا پشت گردن ما بیایند و از چهار طرف محاصره مان کنند. واقعیت تاریخی این است که تنها پیروز جنگ نکبت بار هشت ساله با عراق، همان "صهیونیست های اشغالگر" بودند، حال آن که شعار تو خالی "آزادی قدس" با ما به گور می رود. ترسم این است که روزی مجبور شویم دست از این "قوطی حلبی" برداریم که افغانستان و پاکستان و عراق و دیگر همسایگان ما هم به پای ترکیه و امارات رسیده باشند و ما به ناچار در هیات گدایی رسوا دست "شیطان بزرگ" را بفشاریم و تنها دلخوشی مان این باشد که به "قوطی حلبی" درس بزرگی داده ایم! ...

یادم باشد داستان آن "قوطی حلبی" را در نامه ی بعدی برایت تعریف کنم.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 14 مهر 1384

نامه ی شصت و هفتم (1)

راستیاتش در مقابل استدلال های تو چیزی برای گفتن نمی ماند. مثلن این که گفته ای؛ چرا بقیه "فن آوری هسته ای" داشته باشند و ما نداشته باشیم؟ البته کسی هم گفته؛ "مگر هرچه بقیه دارند، ما داریم؟ چرا از میان هرچه همه دارند، همین یکی را با این اصرار می خواهیم؟" یا وقتی تو هم حرف های سردمداران و مفسرین رسانه های جمهوری را تکرار می کنی که اینها، یعنی اروپا و آمریکا می خواهند ما از "فن آوری هسته ای" محروم بمانیم و دستمان تا ابد پیش آنها دراز باشد، چه می شود گفت جز این که بپرسم کدام وقت دستمان پیش آنها دراز نبوده است؟ ما که برای هر نیاز ناقابل از هر کوچه پس کوچه هم که می رویم، باز پیش روی "تحریم" سر در می آوریم و ناچار نیازمان را به چند برابر قیمت از بازار سیاه و با التماس تهیه می کنیم... و صد البته در داخل هم هورا می کشیم که مستقلیم و بی نیاز از جهان!

این روزها "فن آوری هسته ای" آنقدر با رگ غیرت ملی در هم آمیخته که آدم اگر حرف متفاوتی هم داشته باشد، باید با ملاحظه بگوید، مبادا دوستان برنجند و قهر کنند. کما این که در جریان انتخابات، بسیاری از دوستان "آزادیخواه" و "دموکرات" یا محترمانه قهر کردند، یا متهممان کردند که آب به آسیاب جمهوری می ریزیم! من با بسیاری از استدلال های تو موافقم اما در شرایط فعلی اگر به جوانب کار نگاه کنیم، بنظر می رسد که اصل بازی آن نیست که روی میز پهن کرده اند!

بگذار فکر کنیم که 25 میلیون ایرانی فاقد بیمه های درمانی وجود خارجی ندارد! یا 4 میلیون نیروی جوان بیکار حرف مفت است. یا 5 میلیون معتاد توطئه ی استکبار جهانی ست. یا دروغ است که"131 هزار کلاس درس خطرآفرين" هست که گفته می شود چهار میلیارد دلار هزينه ی تخريب و تعمير آنها می شود. بگذار اصلا نبینیم که بیش از نیمی از شاغلین به کار دلالی و واسطگی، یعنی کارهای کاذب مشغول اند، یا اصلا ما مدرن ترین جاده ها و وسایل حمل و نقل فعلی جهان را داریم و هر روز 27 هزار نفر در تصادف کشته نمی شوند. صنعت و کشاورزی و تولید و هرچه ی دیگرمان روبراه است و هیچ کمبودی نیست. بیا بپذیریم که این دروغ دشمنان ماست که ما هنوز هم نفت می فروشیم و نان می خریم. یا صادرات فرشمان به بیست در صد سال های دهه ی پنجاه رسیده. یا صادرات پسته مان در سه سال گذشته به نصف تقلیل پیدا کرده. میزان قاچاق معادل یک سوم بودجه سالیانه ی مملکت نیست. فساد و رشوه خواری به حد مرگبارش نرسیده و و دست هیچ نوکیسه ی وابسته به رژیم، تا زیر بغل در همه جور فساد و جنایت فرو نرفته... در عوض زندان هایمان از نخبگان و اندیشمندان و دانشجویان و ... خالی ست و دستگاه عریض و طویل انتظامی و دادگستری بیکار نشسته اند و...   

سوای بسیار بسیار چیزهای دیگر که برای ما در اولویت قرار دارند، ما در طول سی سال گذشته تنها برای راه اندازی رآکتور اتمی بوشهر چیزی بیش از شش میلیارد دلار به کشورهای فرانسه، ژاپن و حالا روسیه پرداخته ایم. غیر از مخارج نگاهداری این رآکتور و قسمت های مربوطه که خود سر به فلک می زند، یک قلم خرید "سانتریفیوژ"های مربوطه از طریق بازار سیاه و از آن پاکستانی مشهور، خدا تومان تمام شده. با این همه بگذار خیال کنیم که روسیه سوخت را می دهد(آخر همین را هم که ما تولید نمی کنیم) و خیلی که خوش خیال باشیم، رآکتور بوشهر در سال 1385 به بهره دهی می رسد. این واحد اگر با صد در صد توانش هم کار کند، می تواند تنها برق دو شهر به اندازه ی بوشهر را تامین کند! یعنی سی سال وقت به اضافه ی دست کم پانزده میلیارد دلار، مساوی ست با برقی معادل یک سوم آنچه سد دز تولید می کند! حتی اگر نیرو و انرژی و هزینه ای را که بابت این درگیری در سطح بین المللی پرداخته ایم را در نظر نگیریم، و حداکثر جمعیتی که از این انرژی استفاده می کند را حدود سیصد هزار نفر فرض کنیم، سرانه ی هر نفر می شود پنجاه میلیون دلار! وسایل را می خریم، سوخت را می خریم تا برقی به این قیمت تولید کنیم؟ یعنی رفتن به خانم بازی با فلان همسایه؟

در حالی که ایران به عنوان یکی از دو دارنده ی بزرگ منابع گاز جهان، همین امروز چیزی حدود شصت در صد گاز تولید روزانه اش در هوا می سوزد و به باد می رود چون مشتری ندارد. فکر می کنی با چند میلیارد می شود همه ی ایران را لوله کشی گاز کرد و اضافه بر کمک به حفظ محیط زیست، سوخت ارزان تر در اختیار ملت گذاشت و در عین حال در پرداخت مبلغ هنگفتی یارانه به نفع صندوق دولت صرفه جویی کرد؟ و چیزی حدود پانصد هزار شغل تازه تولید کرد؟ اگر رگ های غیرت ملی مان را به شکل دیگری باد کنیم، فکر نمی کنی مردم بیشتر به مدرسه ی امن برای کودکانشان نیاز دارند تا "فن آوری هسته ای"؟ به جاده های بهتر، اتوبوس و قطار و ریل بهتر نیاز دارند تا "فن آوری هسته ای"؟ ... به بهداشت و درمان نیاز دارند تا سوخت هسته ای؟ به مدرسه و آموزش و تخصص و کار بهره آور نیاز دارند تا "فن آوری هسته ای"؟  ملتی که جز افتخارات الکی هیچ چیز دیگر ندارد، و دوازده میلیون نفرش زیر خط فقر زندگی می کنند، چه بهره ای از "فن آوری هسته ای" می برد؟ ملتی که از ابتدایی ترین مواهب زندگی محروم است، از شکل زندگی و نحوه ی رفتار تا پوشش و خوراک و ارتباط و حتی عروسی کردنش باید طبق مقررات یک زندان صورت گیرد و به هیچ روی حق ندارد کلمه ای علیه این همه بی عدالتی و دزدی و فساد مالی و زورگویی بگوید، "فن آوری هسته ای" به چه کارش می آید؟ این "نظام" جز خودش کجا و در چه موردی به ملت و مردم فکر کرده یا می کند؟ هیچ سری به مناطقی که در جنگ ویران شده اند، زده ای؟ حتی مناطقی که زلزله و سیل خانه ها و بیغوله های خشتی و گلی مردم را نابود کرده در این همه سال چقدر سر و سامان گرفته اند؟

چرا فکر می کنیم دیگران می خواهند ما را از استقلال محروم کنند، حال آن که سیاست عربده کشی و مبارز طلبی ما پیوسته ما را وابسته تر کرده است؟ چرا خیال می کنیم همه ی جهان دشمن ماست؟ مگر که هستیم و چه می کنیم؟ این نظام چه گلی بر سر ملت زده است که این همه دشمن در سراسر جهان دارد؟ و مگر همین دشمنان نیستند که سالیانه بیست و هفت میلیارد دلار با ما داد و ستد می کنند؟ اگر این دشمنان (اروپا و آمریکا) دست از معامله با ما بردارند، کی و کجا می تواند جانشین این بازار شود؟ ملل آفریقایی یا آمریکای جنوبی؟ اگر این نظام این همه ملت را سرافراز کرده و سراپایشان را از موهبت های آسمانی و زمینی پوشانده، پس چطور است که با سخن رانی یک نویسنده در کدام جای عالم، یا یک جمله ی یک روزنامه نگار در یک روزنامه ی صدهزار تیراژی، یا یک مصاحبه فکسنی با یک رادیوی خارجی، یا یک یادداشت ساده در یک وبلاگ ارکان این نظام به لرزه می افتد، اذهانش مشوب می شود و امنیتش بخطر می افتد؟ فکر نمی کنی باید زیپت را بکشی و به سر تا پای چنین نظام لرزانی تغوط کنی؟ از دیروز آب و نان را برای یک ماه بر ملت حرام کرده اند. این چه روزه داری ست که با روزه خواری بی حرمت می شود؟ کدام فرد از افراد این ملت می تواند حتی پشیزی در اداره ی مملکت دخالت داشته باشد که حالا فن آوری هسته ای "حق ملت" شده و برایش سرود می سازند و رگ های غیرت ملت را باد می کنند که از سر حقش نگذرد؟

***  

توضیح: 99 درصد از آمار و اطلاعات در این وبلاگ، از مطبوعات داخلی گرفته می شود، یعنی از زبان مسوولین! (مثلن آمارهای بهداشت و درمان و آموزش و پرورش در همین هفته از سوی دو مسوول رده بالای این دو نهاد اظهار شده است، یا توان انرژی راکتور اتمی بوشهر بارها در رسانه های داخلی و خارجی این سال ها ذکر شده است.) تصور من این است که خوانندگان این اطلاعات را زودتر از من می بینند و می دانند. آن یک درصد اطلاعاتی که از منابع خارجی یا سایت های معتبری گرفته می شود که در ایران فیلتر شده، حتما با ذکر ماخذ ارائه می شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 11 مهر 1384

کاری کارستان (2)

همان گونه که در نقشه ی محله ی کودکی، در نقل زندگی نیز جاهایی نیمه روشن یا تاریک یا اصلا سفید باقی می مانند. انگار که روزها یا هفته ها و ماه ها یا حتی سال هایی هستند که هیچ اتفاقی نیفتاده بوده است. با این همه، چه در ترسیم محله ی کودکی و چه در تعریف سیر زندگی، بارها در نقطه ای تامل کرده ایم، قصه ی اندوهی یا وصف خاطره ای خوش، باری، مانده ایم و گاه بی آن که بدانیم، تکه ای از آرزوهایمان را در این خاطره جا گذاشته ایم و بعد، بار دیگر که به یادش افتاده ایم، این آرزو بخشی از تنه ی اصلی یادبود ما شده است.

بسیار پیش آمده که خاطره ای را با کسی که واقعه را با ما شریک بوده، مرور می کنیم و او فریاد می زند که؛ نه! چنین و چنان نبود که تو می گویی، ... و ما پای می فشاریم که چرا، داستان دقیقا همین طور اتفاق افتاد. هر دوی ما می پنداریم که دیگری اشتباه می کند. واقعیت اما این است که هر دوی ما چیزی از آن واقعه را کمرنگ کرده ایم و چیزی دیگر که بیشتر آرزویمان بوده، بر آن افزوده ایم چرا که این تمایل در همه ی ما هست که وقایع اگرنه همان که ما دوست می داریم، دست کم نزدیک به آنچه می خواهیم، اتفاق افتاده باشد!

مکان ها و زمان ها یا اشخاصی که در خاطرات ما مبهم اند یا گم و گور شده اند، به سادگی و خودآگاهانه از ذهن ما به بیرون پرتاب نشده اند، بلکه آن نقطه های خوش یا ناخوشی هستند که دوستشان نداشته ایم! شاید باعث شرم و سرخوردگی مان می شده اند یا اصلا خلاف میل ما بوده اند. شخص، مکان یا "زمان از دست رفته"! اشخاص، مکان ها یا زمان هایی که بوده اند، رخ داده اند، ما اما (ناخودآگاه) نخواسته ایم که در یادمان بمانند. این ماندن یا نماندن یادبودها تقریبا هیچ وقت خود آگاهانه صورت نمی گیرد. پس گفتن این که؛ من نمی خواهم به گذشته فکر کنم یا سعی کرده ام فراموشش کنم، استفاده از یک مکانیزم دفاعی ست در مقابل حضور دایمی این خاطرات. مثل این که بخواهیم به خودمان تلقین کنیم که؛ آنچه هست، نیست، تا مگر برود! این که گاه توصیه شده است که تلخی های گذشته را فراموش کنید و به آینده فکر کنید، یک نظریه است که تقریبا هرگز خوداگاهانه به عمل نمی رسد. حتی اگر نخواهیم از گذشته بگوییم یا به آن فکر کنیم، که حق ماست، گذشته جایی در گوشه ی چمدان سفر تاریخی ما می ماند و در راه آینده، اینجا یا آنجا، چه بخواهیم چه نخواهیم، باری، جایی خود را نشان می دهد. به همین دلیل گفته اند: "آن که گذشته (تاریخ) را از یاد می برد (نمی خواند)، دوبار مرتکب اشتباه می شود"!

برگردیم بر سر آن نقشه که بخش های واضح و روشن دارد و بخش هایی از آن مبهم، تاریک یا سفید است. اگر از این نقشه بخش های سفید یا تاریک یا مبهم را جدا کنیم، آنچه باقی می ماند حتی با تغییراتی که در آن داده ایم، جهان ماست!

در ساختار فرهنگ و اندیشه مان در طول تاریخ هم به همین صورت عمل می کنیم. یعنی وقایع به صورتی که بوده به اضافه ی چیزهایی که آرزو می کنیم بوده باشد. به عبارت دیگر بخش هایی را که بنا به سلیقه مان و به عللی دوست نداشته ایم، به گوشه های تاریک تاریخ و فرهنگمان می رانیم تا در حد امکان از دیدمان دور باشند. در عوض به آن بخش ها که بنا بر سلیقه مان زیبا بنظر می رسند می آمیزیم، و بخش هایی از آرزوهامان را بصورت تزیین بدانها می آویزیم و به عنوان تاریخ فرهنگ و تفکرمان به جهان ارائه می دهیم.

هم از این روست که خوش نداریم کسی آنها را به گونه ای دیگر تعریف کند. چرا که بیم داریم با جابجا شدن این مرزها، هویتمان فرو بریزد. این دنیای واحد و یکه ی ماست، عصای ماست، تکیه ی ماست، پس سخت جان به آن چسبیده ایم. در حالی که خاطرات، چه مثبت چه منقی، وقتی با تزیین آرزوها مزین شوند، وجهه ی عمومیت خود را از دست می دهند و بیشتر شخصی و موضعی و محلی می شوند. از بار هستی شان چیزی یا چیزهایی کم می شود.

شاید به همین دلیل باشد که گفته اند: "تاریخ یک دروغ بزرگ است"، چرا که هرکس تاریخ را آن گونه که خود خواسته، تعریف کرده است. "میلان کوندرا"(نویسنده ی چک مقیم فرانسه) می گوید: " تاریخ بشر آنقدر بازنویسی شده که خود مردم هم دیگر نمی دانند کی هستند"!

می گویند تاریخ نگار شیعی متعصبی چون به واقعه ی عاشورا رسید، نوشت حضرت با هر حمله 30 نفر از کفار را به خاک هلاک انداخت. لحظه ای به عظمت آن حضرت فکر کرد و پنداشت سی نفر دون شان امام است، پس صفری اضافه کرد: 300. پس به یاد علی اصغر و علی اکبر و عباس افتاد که نامردان چه بر سرشان آوردند، پس صفری دیگر افزود: 3000 . اما یاد اسراء در خرابه ی شام دلش را لرزاند، از سر غیظ  صفری دیگر اضافه کرد: 30000 و به یاد سکینه و رقیه افتاد، صفری دیگر 300000. و شقاوت یزید، صفری دیگر، و صفری دوباره ... کسی که حاضر بود گفت چه می کنی مرد؟ این همه انسان حتی در تمامی عراق و عربستان نبود. گفت؛ رهایم کن، صفری دیگر. بگذار تمامی این حرامزاده ها را به درک واصل کند، صفری دیگر،...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 9 مهر 1384

کاری کارستان (1)

اگر قرار باشد بنشینی و نقشه ی محله ی کودکی ات را رسم کنی،... با همه ی مشخصاتش، خانه تان، اتاق ها و راهروها و حمام و آشپزخانه، و ... کوچه، خانه های همسایه و ... بعد کوچه های دیگر و... بعد خیابان یا خیابان های اطراف، ... همه را با نام،... و مغازه ها و مکان ها ... جهتی که به مدرسه می رفتی و اشخاصی که معمولا در این مسیر می دیدی... چیزها و جاهایی که دست کم دوبار در روز می دیدی شان و... بعد هر مکانی که چیزی یا کسی را به خاطرت می آورد، ...

بنظرت نمی رسد اشخاصی یا بخش هایی روی این نقشه درشت تر، روشن تر و کامل ترند؟... جاها یا کسانی را با تمام جزییات بخاطر داری؟ گاه حتی شکل دقیق در و پنجره ای را، یا بینی و رنگ چشم همسایه ای، دکانداری، زنی، مردی را،... اینطور نیست؟

جاهایی هم هستند، خانه هایی، همسایه ای یا دکانداری که چندان مشخص نیستند، مبهم اند، سایه واری در جایی که باید باشند، گاه این طرف تر یا آن طرف تر اما نه سر جای خود! گاه پیش می آید که حتی نمی توانی بگویی اینجا چه بود؟ در فاصله ی این دو در، در دیگری بود یا زمینی باز؟ خانه ای شاید یا دکانی، کسی هم بود انگار، مردی یا زنی، هان؟

اگر قرار باشد روزی، جایی نقشه ای از داستان زندگی رفته ات را رسم کنی، یا حکایت های رفته را نقل کنی، مثلا از کودکی بگویی و دبستان، یا از نوجوانی و دبیرستان، و بعد... چه کسانی در کجای زندگی مان نقشی بزرگ تر و درشت تر داشته اند؟ کجا از دیدن چه کسی خوشحال تر می شده ایم؟ کدام عمه یا خاله، کدام عمو یا دایی. کدام پسردایی یا دختر عمو، کدام همشاگردی، پسر یا دختر همسایه،... و بگویی و رسم کنی و نقل کنی، برای خودت، یا بنویسی شان با ذکر سال و ماهی که آدمی را در خانه ی خودتان، یا خانه ی آنها یا جای سومی دیده ای. کدام سفر را در چه سالی با کی یا کی ها رفته ای و... تا کجا رفته ایم؟ تا کجا رسیده ایم؟ اصلا رفته ایم؟ یا رسیده ایم؟

می بینی؟ باز هم انگار جاهایی از زندگی برآمده تر و درشت تر بنظر می رسند؟ درست مثل نقشه ی محله ی کودکی، در زندگی هم اوقاتی، مکان هایی یا اشخاصی واضح تر و روشن تر در ذهن مانده اند. در عوض جاهایی در سایه روشن می مانند، اشخاصی هستند که صورتی و یادگاری محو دارند، انگار که پشت مه پنهان شده باشند.

عجب کاری!

همه مان بارها در زندگی تن به این مرور و ترسیم داده ایم. جایی نشسته ایم و در خیال، تکه ای از این نقشه را کشیده ایم، مرور کرده ایم، در فکر کسی یا جایی یا خانه ای یا دورانی از زندگی ... و بعد ... ساعتی گذشته است و دریافته ایم که سال هایی را در لحظاتی طی کرده ایم، به دیدار کجاها و کی ها که نرفته ایم،... و از آنجا انگار که بر بال پرواز، به جایی در آن سر خاطرات سر کشیده ایم. حال آن که در صندلی اتوبوس، تاکسی یا قطاری نشسته ایم، یا کنار پنجره ی اتاق یا در قهوه خانه یا رستورانی... عبوری ذهنی روی نخ جاری زمان!

لباس ها را در بیار و از این سر خاطرات فرو رو و از آن سرش بیرون شو،... و لحظه ای در ساحل این دریای فرضی، بنشین، خیس،... و باز راه رفته را مرور کن تا برسی به جایی که لباس ها را کنده بودی و ...
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 7 مهر 1384

زنی از تبار من

- تولدتون مبارک، حاج خانوم!

- مگه تولدمس؟

- بله!

- کی؟

- همین امروز!

- چرا زودتر نگفتی؟

- می گفتم، چیکار می کردین؟

- می گفتم "پوش" طاق نصرت بزند!

- حاج خانوم، رفتین ینگی دنیا، مدل شدین؟

- خب دیگه. هر کی بیاد مملکتی "پوش"، رقاص از آب در میاد.

- باشه، برای آقای احمدی نژاد می نویسم.

- اونا خودشون اوساند. رقاص نباشن، رییس جمبور نیمیشن!

- سیاسی هم که شدین! یه وخ تو امریکا به "پوش" فحش ندین دا. بیروندون میکوند.

- غلط میکوند! اول تنبونی خودشو بالا بکشد، بعد بیاد سراغی من.

- مگه تنبونشو پایین کشیده س؟

- خودش نه، عراقیا کشیدن پایین!

- عجب! شومام دیدین؟

- رو آب ایشالا بیبینمش!

- آب که اومد، ولی "پوش" طوریش نشد.

- آره د! گنا را اون خیر ندیده میکوند، چوبشو مردومی بدبخت میخورن. 

- خوشحالم که عمل به خوبی گذشت.

- آره، خب شد. دنیا را روشن تر می بیینم.

- کاش چشم های مرا هم عمل می کردند تا دنیای روشن تری ببینم.

- تو خودت روشن بیبین، مادر. سخت نگیر! "سخت میگیرد جهان بر مردومون سختگیر"!

- چشم.

سالروز تولدت مبارک، ای همیشه نگران اما همیشه خندان!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 2 مهر 1384

نامه ی شصت و ششم

هوا روشن است، و نم نم باران. قطرات مثل کودکانی بی شوق، و از روی چشم هم چشمی، روی سرسره ی پنجره تن به هم می کشند و پایین می لغزند. چند لحظه پیش که حوصله ام از کارهایی که باید می کردم، به تنگ آمد، پاکشان از سایتی به سایت دیگر می رفتم تا مگر چیزی چند ثانیه ای نگهم دارد. دلم بی جهت بهانه ی یک ترانه ی ایرانی داشت! جایی ماندم، روی سومین نام، به یاد خاطره ای کلیک کردم، و یک کلیک دیگر. حالا "علیرضا افتخاری" ترانه ای از "بانو دلکش" می خواند؛ "بردی از یادم"! نشسته ام و سریدن رخوتبار قطرات روی پنجره را تماشا می کنم، و جاده ی پشت سر را بر می گردم، تا ته نور، تا ابتدای خاطره ...

رادیوی آبی رنگ مستطیل شکلی، یادگار دوران جنگ شاید، در جعبه ای چوبی کنار اتاق سه دری چهارزانو نشسته است. من و مهین از همین جعبه ی آبی با "مرضیه" و "دلکش" و "پوران"و ... آشنا می شویم. مهین شیفته ی مرضیه است و من عاشق پوران شاپوری، و هر دو مسحور "داستان های شب". مهین صدای "مهدی علیمحمدی" را دوست دارد و من واله ی صدای "ژاله ی محشتم" ام. در قهرهای های روزانه ی خواهر و برادر، با بد و بیراه به مرضیه یا پوران، دق دل خود را بر سر همدیگر خالی می کنیم...

"دل به تو دادم، فتادم به بند.

ای گل بر اشک خونینم نخند.

به دومین درس کلاس دوم دبستان که می رسیم، خزان آمده است؛ "دو بلدرچین در مرغزاری آشیان داشتند ...". می پرسم بر آن دو بلدرچین چه رفت؟ وقتی همسایه ها به کمک دهقان آمدند تا مزرعه را شخم بزنند یا درو کنند، بر سر آشیانه ی دو بلدرچین چه بلایی آمد؟ ...

"عروس فراری" را همان روزها می بینم؛ با شرکت "دلکش" و "ویگن"! در سینما "همایون"، در پاساژ همایون، کمرگاه چهارباغ، روبروی هشت بهشت! هشت ساله ام! دایی بلیت را که می خرد، می گوید؛ نیم ساعتی وقت مانده، و وارد رستوران کنار سینما می شود. این اولین سینما و اولین رستوران زندگی ست! سر میزی می نشینیم، و من مات فضا و دیگرانم که سر میزها نشسته اند. چند لحظه ای نمی گذرد که پیشخدمت دو بشقاب "حلیم بادمجان" روی میز می گذارد و کنارش بشقابی نان بریده. مانده ام که چه کنم! دایی می خندد. می گوید؛ بخور... بوی پیاز داغ و نعنای سوخته بینی ام را قلقلک می دهد. پیشخدمت بطر کوچکی آب با دو استکان روی میز می گذارد، نگاهی به من می کند و لبخند می زند. از سبیل های سیاه از بناگوش در رفته اش خوشم نمی آید. دایی استکان ها را تا نیمه پر می کند، لبخندی می زند و می گوید؛ بخور! استکان را بر می دارم و با حیرت از این که "چرا آب در استکان؟"، به لب ها نزدیک می کنم. دایی لبخند می زند. اولین جرعه دهان و گلو و معده ام را آتش می زند. به سرفه می افتم ...     

سوزم از سوز نگاهت هنوز ...

از دیدن بانو دلکش به این بزرگی بر پرده ی سینما، لبالب از شوقم. به لحظاتی فکر می کنم که وارد خانه خواهم شد و با تنی ورم کرده از افتخار، مست از دیدار، به مهین نگاه خواهم کرد؛ من بزرگ شده ام! دلکش را دیده ام، ویگن را، و "عروس فراری" را. اجازه دارم این همه را با صدای بلند بگویم. اجازه ندارم اما که بگویم "من ودکا خورده ام"...

یادم، آید،

شوق روزگار کودکی

مستی بهار کودکی ..

بلند شو دایی! بلند شو برویم "عروس فراری" تماشا کنیم. پیری و بیماری را بهانه نکن، دایی جان. هنوز هم به اندازه ی یک بشقاب حلیم بادمجان و یک استکان عرق وقت داریم. بلند شو مرد، نگو که حوصله نداری! دلم از باران تنگ است. از این که آقای كيسينجر می گوید؛ در خاورميانه پس از عراق، خطر بعدي ايران است، دلم فرو می ریزد. از این که می بینم این سگان گله از جیب ملت عوعو می کنند و گرگ های جهان را به سفره ی ملت می خوانند، غصه ام می شود. چهار میلیون جوان بیکار و همین تعداد مردم معتاد ...،

شور و حال کودکی، برنگردد دمی باز

قیل و قال کودکی، بر نگردد دمی باز

بلند شو دایی. "کسی به فکر گل ها نیست"! چشم های شاشوی من هم با باران همراه شده اند. بیرون و تو می بارد. مهرماه است. "خوشحالیم که به کلاس دوم آمده ایم ..." بلند شو! فقط همین امروز، همین قدر که حلیم بادمجان سیری با دو چتول عرق بزنیم به بدن و به بانو دلکش گوش دهیم که می خواند:

سحر که از کوه بلند جام طلا سر می زند

بیا بریم صحرا که دل ... 

دلم از هرچه متظاهر خالی بند متعفن مردم فریب ابله است، گرفته. بلند شو دایی جان ... پیش از آن که دیر شود و همسایه ها مزرعه را درو کنند و دو بلدرچین بی آشیانه شوند ...
+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |