تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

پنج شنبه 31 شهریور 1384

بنیاد صلح و آشتی

"بیل کلینتون" پرسید؛ بیست و هفت سال زندان شوخی نیست. چگونه وقتی موقعیتش را یافتی، انتقام نگرفتی؟ و "نلسون مندلا" گفت؛ اگر چنین می کردم من هم مثل آنها بودم. این هم نوعی "آپارتاید" بود، این بار از سوی سیاهان! این را سفیر آفریقای جنوبی در دانمارک نقل می کند. صد و پنجاه نفری در تالار کوچک یک مدرسه ی عالی شبانه روزی در شمال جزیره ی "شیلند" نشسته اند. جملاتی از نلسون مندلا را با پروژکتور اسلاید روی دیوار انداخته اند؛

"سرشت نیک انسان شعله ای ست که می شود پنهانش کرد، اما خاموشش نمی توان کرد" (نلسون مندلا)

ساعت دو بعداز ظهر مراسم با دسته ی کر مدرسه شروع می شود. "رکه فورشامر"(Rikke Forchhammer) معلم موسیقی مدرسه پیشاپیش گروه ده نفره می خوانند، می رقصند و از میان جمعیت به روی صحنه ی کوچک تالار می روند. متن اشعار به زبان محلی سیاهان آفریقای جنوبی ست. ریتم اما، حرفی نیست که زیباست و دلنشین.

"رکه فورشامر" زنی چهل و چند ساله، سال هایی از عمر را در سرزمین های آفریقایی کار و زندگی کرده است. "نیلس اکنار"(Nils Ekner)، مهندس برنامه ریز، مردی پنجاه و چند ساله، سال ها در پروژه های آبرسانی در کشورهای مختلف آفریقا کار کرده است. نیلس سازهای بادی هم می نوازد و رییس اتحادیه ی نوازندگان دانمارک است. "رکه" و "نیلس" سال ها پیش، جایی در آفریقا یکدیگر را ملاقات می کنند و این دیدار به زندگی مشترک می انجامد. آنها بی هیچ عقد و نکاح رسمی یا غیررسمی، یازده سال است همراه دو فرزند رکه از شوهر اولش، در یکی از خانه های استادان مدرسه زندگی می کنند. رکه در سال دوهزار، در سفری به آمریکا با فضانوردی آمریکایی ملاقات می کند که بارها به فضا رفته است. می گوید از او پرسیدم وقتی از آن بالا به زمین ما نگاه می کردی، چه چیزی بیش تر از هرچیز فکرت را مشغول داشت. فضانورد می گوید؛ زمین از آن بالا زیباست! فکر کردم ما باید در حفظ این زمینی که به ما داده شده، بهتر بکوشیم و بیش از این ویرانش نکنیم. این جنگ ها و جنگ افزارها، این مصرف بی رویه ای که از منابع طبیعی زمین داریم و ... یک روز باید به همه ی این ناامنی ها، ترس ها و خصومت ها پایان بدهیم. 

رکه پس از بازگشت از سفر، شبی سر میز شام، داستان ملاقات خود با فضانورد آمریکایی را برای نیلس تعریف می کند. در پایان آن شب، رکه و نیلس تصمیم می گیرند که یک بنیاد "صلح و آشتی" ایجاد کنند. این آرزو پنج سال است با نیلس و رکه همه جا کشیده شده است. هرگز اتفاق نیفتاده دیداری با رکه و نیلس داشته باشم و حرفی از "بنیاد صلح و آشتی نلسون مندلا" به میان نیامده باشد. فکری که تا دیروز، در اتاقی در خانه ی رکه و نیلس روی کاغذ بود، و حالا! رکه پس از نقل داستان تلاش های این پنج ساله، تعریف می کند که چه بارها که مایوس شدیم و گفتیم، نه! این آرزو ممکن نمی شود. اما روز بعد، با فکر "بنیاد مندلا" از خواب برخاستیم.

"پل نروپ راسموسن"(Paul Norup-Rasmussen) نخست وزیر سابق دانمارک، عضو فعلی پارلمان اروپا و رییس مجمع سوسیال دموکرات های اروپا تلفنی خبر داده که کمی دیر می رسد. حالا از راه رسیده و همانجا پیش روی در ورودی تالار ایستاده است. رکه می گوید، هان! می بینم که خودت را رساندی پل. حالا چرا مثل کتک خورده ها دم در ایستاده ای. می توانی جایی پیدا کنی و بنشینی. خیال نکن اجازه داری همین الان پشت تریبون بیایی و حرف هایت را بزنی و زود بروی. پیش از تو آدم های محترمی اینجا منتظر نشسته اند. همه و از جمله خود پل نروپ می خندند و پل آرام در گوشه ای روی یک صندلی می خزد.

نوبت "هاردی هنسن" (Hardy Hansen) رییس سابق اتحادیه های کارگری دانمارک است که پشت تریبون می رود. او زمانی مرد شماره ی دو کشور بود. هاردی می گوید که در راه به یاد یک تصنیف قدیمی دانمارکی افتاده که زنی می خواند:

من، این پشگلی که اینجا نشسته

فکر می کنم

چگونه می شود جنگ بزرگ بعدی را متوقف کرد!

هاردی به امید روزی ست که "مرکز نلسون مندلا"(Mandela Center) که امروز با این گروه کوچک بی آن که حتی دفتری داشته باشد، آغاز بکار می کند، بتواند مبشر صلح و آشتی بر روی کره ی زمین باشد. "پل یورگن" وزیر و وکیل سابق پارلمان می گوید؛ پس از جنگ دوم که پارلمان دانمارک حق انتخاب زنان را تصویب کرد، در روز اولین انتخابات، پیر زنی پنج کیلومتر راه خانه تا اولین حوزه ی انتخاباتی را پیاده طی کرده بود. خبرنگاری پرسید، خسته نیستی مادر؟ پیرزن گفت، چگونه می توانم از پنج کیلومتر خسته باشم وقتی بیست و پنج سال برای چنین روزی صبر کرده ام!

رکه و گروه جوانش آواز دیگری می خوانند و می رقصند. بعد رکه پشت تریبون می آید و می گوید؛ خب پل! امیدوارم سخن رانی ات را خوب مرور کرده باشی. حالا می توانی بیایی و برایمان بخوانی. و پل نروپ در حالی که همراه همه می خندد، پشت تریبون قرار می گیرد، از رکه تشکر می کند، از حضار اجازه می خواهد و از زنی در یک دهکده ی هندی می گوید که سال ها پیش پانصدهزار زن فقیر از پایین ترین سطوح اجتماعی را برای احقاق حقوق اولیه شان سازمان داد. سازمانی که سال ها یک دفتر نداشت. روزی زن به بانک محلی می رود و از متصدی بانک می پرسد؛ شما به من وام می دهید؟ متصدی می گوید؛ البته. هیچ برگ اعتبار ملکی، سندی، چیزی دارید؟ زن می گوید؛ نه، اما پانصدهزار زن پشت سر من ایستاده اند. متصدی می گوید؛ متاسفم! این اعتبار برای هیچ بانکی کافی نیست. زن می گوید؛ خوب! پس من باید بانک خودم را تاسیس کنم. روز بعد هر زنی یک روپیه می پردازد و "بانک زن" با سرمایه ی پانصدهزار روپیه تاسیس می شود!

دیروز هم، در تالار کوچک مدرسه ای در شمال جزیره ی شیلند در دانمارک، در حضور گروه کوچکی از شهروندان، بنیادی رسما تاسیس شد که فکرش پنج سال پیش، در گفتگوی ساده ای میان زن و شوهری بر سر میز شام پا گرفت. بنیادی که آرزویش گسترانیدن صلح و آشتی بر روی کره ی زمین است. بنیادی که از زندگی نلسون مندلا اولین رییس جمهور سیاه پوست آفریقای جنوبی الهام گرفته است. پس از مراسم، وقتی روی دوچرخه راه مدرسه تا خانه را طی می کردم، به یاد مردان و زنانی افتادم که برای ساختن تاریخ فرصت ها یافتند، و گاه مثل مردی به نام خمینی، فرصت ها را چه آسان و چه بیهوده از دست دادند!  

از چپ به راست؛ نیلس اکنار، هنس یورگن ینسن، کای اولسن، رکه فورشامر، هاردی هنسن، یورگن پدرسن اولین هیات موسس مرکز مندلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 26 شهریور 1384

سلام نسترن بانو!

به عنوان زنی جوان در آن جامعه، که دست به گریبان هزاران مساله ی شخصی و اجتماعی ست، رسیدن به شهامتی که چنین تردیدی را به خود اعتراف کنی و با دیگران در میان بگذاری و از هیچ تحریم و طردی نهراسی، تحسین برانگیز است و در عین حال سهمگین! سهمگین است چون تحسین و تکریم من یا هرکس دیگر، گره ای از گوره های تو باز نمی کنند! حتی اگر ستایش و تحسین بر سر و رویت ببارد، در جامعه ای مردسالار و دین سالار و خداترس، در انتهای روز باری، هم چنان زنی هستی تنها که رشته های جهنمی مضاعف را گرداگرد خود تنیده ای! پس این ستایش ها "برای فاطمه تنبان نمی شود"! پس جز ستایش و تکریم، چه بایدم کرد؟ نکند حالا که پس از زبان گاز گرفتن های بسیار، لاجرم بر لب پرتگاه جهنم ایستاده ای، نیت کرده ای شریک جرمی برای خود بتراشی و مرا هم با خود به قعر دوزخ بکشانی، هان؟

جهنم یا بهشت، من با خدا و بود و نبودش گرفتاری ندارم. گرفتاری ام اما اینجاست که چطور به تو یا هر کس دیگر بگویم؛ چگونه فکر کن و "ره چنان رو که رهروان رفتند"! چون خودم هم نمی دانم کدام رهرو درست رفته و اصلا "درست" چیست و "نادرست" کدام است! شاید یکی از اشکالات بزرگ فرهنگ ما همین بوده که هرکس خواسته همه را به راهی بکشد که خیال کرده "درست" است. و هرکس خیال کرده اگر سی، چهل یا هزار و چهارصد یا دوهزار و پانصد سال یک حرف را زده و تغییر عقیده نداده، پس درست گفته و برحق بوده است. همیشه کسی یا کسانی بوده اند که خواسته اند ارشادمان کنند تا به راه "راست"، یعنی همان که آنان می پنداشته اند و می رفته اند، برویم! در مورد زنان البته امر و نهی همیشه چندین برابر بوده. چرا که ظاهرا هرچه فساد و "بداخلاقی" و بی ناموسی در جامعه ی ما رخ می داده، زیر سر بانوان بوده است! یکی آمده چادر را به زور از سرشان برداشته تا آنان را با دنیای نو آشتی دهد و با خرافات و عقب افتادگی بجنگد، و بعد دیگری آمده و چادر را به اجبار بر سرشان چپانده تا آنان را به راه راست هدایت کند و با فساد و بی دینی مبارزه کند. کسی هم البته فکر نکرده که زنان هم همان مغز و اندام را دارند که مردان، چه بسا بیشتر هم، و شاید بهترین چاره همان است که آنان را به فکر خود واگذاریم. شاید که جهان از این که هست، بهتر شود. باری، در فرهنگ ما هیچ کس، نادان یا هوشیار، نخواسته مساله را به عهده ی خود انسان بگذارد. از این بگذریم...

فکر می کنم مساله ی خدا و مذهب و اخلاق و لباس و خوراک و نحوه ی زندگی و غیره، مسایل خصوصی انسان اند. اینها مقولاتی نیستند که بشود بصورت املاء و انشاء برای کسی گفت یا بصورت خط و سرمشق به کسی تحمیل کرد. به همین دلیل هم نتیجه ی روشن بی حجابی اجباری بعد از سی و چند سال، به حجاب اجباری انجامید! و نتیجه ی بارز حجاب اجباری، به امثال تو ختم می شود که کم هم نیستید. کسانی که در دوران حجاب و مذهب و خدای اجباری به دنیا آمده اید و بالیده اید و کم ترین انتظار این بوده که به خدا و مذهب از هرکس دیگر نزدیک تر و معتقد تر باشید. می بینی اما؟ از صدر مشروطیت تا به حال هرگز این همه انسان ایرانی به تردید، تفکر و پرسش در مورد خدا نرسیده اند. این همه که در جامعه ی امروز ما از درون و بیرون با خود، خدا و مذهب درگیر و در ستیزند، در فاسد ترین دوره ی پادشاهی هم یافت می نشده بود. خوب این به شکلی سهمگین، اعجاب آور است. رستاخیزی ست درون تو و نسل تو، به عبارتی "میعاد" است، رنسانس است، قیامی ست علیه بایدها و نبایدها!

حالا نقش من در این میانه چیست؟ و مگر من ذره ای در رسیدن تو و امثال تو به این نقطه تاثیر داشته ام؟ پس چرا وقتی تو خود تا اینجا آمده ای با نظراتم، به راست یا به چپ فرقی نمی کند، این سیلان و غلیان را در تو بیاشوبم؟ در بودن یا نبودن خدا به زعم خودم، هرچه بگویم جز این که تو را مشوش تر و مشوب تر کرده باشم، چه نتیجه ای عاید تو می شود؟ این بزرگ شدن در خود تا اینجا بدون دخالت من صورت گرفته است. این درخت تا اینجا بی حرف من بالیده و بزرگ شده و به شکوفه نشسته. چرا در میوه دادنش با کود شیمیایی و دخالت غیر طبیعی کاری کنم تا میوه ای هرچند خوش آب و رنگ، اما بی مزه و بی بو و خاصیت به دست آید؟ هر آدمی مطابق روحیات و درکش رشد می کند و به ثمر می رسد، نسترن خانم. این امری نیست که سفارشی به وجود آید حتی اگر من عمیقا نگران باشم که مبادا این درخت خلاف میل من به میوه بنشیند! در این صد و چند سالی که از صدر مشروطیت می گذرد، در مقولاتی چون مدرنیته، آزادی، دموکراسی و... هم با همین معضل دست به گریبان بوده ایم. خیلی از مسایل هست که با سفارش از بالا یا پایین به ثمر نمی رسد. من کی ام که تو را به این یا آنسو هل بدهم؟

این را اما می توانم بگویم که خدا چیزی نیست که همین دیروز به دنیا آمده باشد تا امروز بشود با یک قرص مسکن دفعش کرد. این مقوله ای ست آمیخته با فرهنگ و تفکر و اندیشگی ما. بسیاری از این مقولات به هم بسته و پیوسته و به شکلی جمعی به سویی می روند، عقب یا جلو، تفاوتی نمی کند. اگرچه از روزگار "نیچه" انسان در دوران "خدامردگی" بسر می برد، اما حرف بزرگ "کارل گوستاو یونگ" را هم از یاد نبریم که گفت؛ "چیزی باید زنده بوده باشد تا کسی مرگش را اعلام کند"! با این همه نه حرف نیچه دلیل بر رد خدا بود و نه حرف یونگ دلیل بر وجود خداست. باری اما، ما همه، هم چنان با زنده یا مرده ی خدا دست به گریبانیم.

شاید ساده تر باشد به قصه ی روزگار خودم با خدا اشاره ای بکنم. من هم در سال های نوجوانی سخت گرم خدا بودم. همین که به اولین سال های جوانی رسیدم، تردید به جانم افتاد. چنان که در هر چیز به دنبال رد خدا می گشتم، همان گونه که سال ها هر چیز را به حساب اثبات وجود خدا می گذاشتم. این هم از ویژگی های فرهنگ ایرانی ست. تا وقتی از کسی یا چیزی خوشمان می آید، هرچه زیبایی و نیکی و بهشتی ست، به او نسبت می دهیم. امان از روزی که از چیزی یا کسی خوشمان نیاید. هرچه زشتی و پلیدی و شیطانی ست به دمش می بندیم.

باری، پدر من مثل "سی زیف" دوران های نکبت و بدبختی، بسیار داشت. زمین می خورد، بر می خاست و باز صخره ی زندگی را تا نزدیکی های قله می کشانید، و باز صخره فرو می غلتید و پدر به دره ی نکبت و فقر می افتاد، و باز بر می خاست... سفره ی ما بارها رنگین شد و بارها رنگ باخت. با این همه پدر آنقدر به خدا ایمان داشت که هر بار در قعر دره ی نکبت، سینه را از هوا می انباشت، لحظه ای هوا را در ریه ها حبس می کرد، و بعد تمامی سینه را با دو کلمه ی ساده و با صدایی بلند تخلیه می کرد: "ای خداااا"! و اندوهش تسکین می یافت، سینه اش تهی می شد، دردش می کاست، سبک می شد و راه به جایی می برد، کجا؟ نمی دانم! می دانم اما که راهکاری داشت با خدای خود. من اما این خدا را نداشتم! پس با تمام سینه هم که "ای خدا" می گفتم، چیزی از دردهایم کم نمی شد. تا این که دریافتم می بایستی چیزی پیدا کنم تا جای "ای خدا"ی پدر را بگیرد. باید چیزی می بود تا جای خالی "خدا" را در نسل من پر کند. پس گشتم تا روزگاری دیرتر یافتمش. برای پدر که در فضای "خدابندگی" نفس می کشید، خدا همه چیز بود. برای من اما که می بایستی خلاء خدا را پر می کردم و "خود" سر پا می ایستادم، کار بسی طاقت فرساتر بود. سال ها گذشت تا برسم به این که به جای "خدااا" گفتن، "خود آآآآ" بگویم. این جایگزینی نه با پند و اندرز کسی به دست آمد و نه با دلیل و برهان و سند دیگران، که هرکس از ظن خود به جایی و چیزی می رسد. تنها نتیجه ای که عاید من شد این بود که بدانم، پیش از دزدیدن منار، باید چاهی کنده باشم وگرنه منار دزدیده روی دستم می ماند و رسوایم می کند!

این تنها سفارش من است؛ پیش از آن که خدا را برانی، چیزی پیدا کن که آن تهی ترسناک و تاریک درون سینه ات را در روزگار "بی خدایی" پر کند. وقتی چیزی را بی جانشین رها کنی، خلاء به دست آمده، به یاس و دلزدگی و اندوه و سرخوردگی می کشاندت. یادت باشد که خدا تمامی راه دراز و طولانی تاریخ و فرهنگ من و تو، با ما آمده و کنار ما بوده است. مثل زن و شوهری که چهل پنجاه سال با هم بهر شکلی زیسته اند. حتی اگر یکدیگر را دوست هم نداشته اند، به شکل سهمگینی به قر زدن ها و خرناسه ها و بدرفتاری های یکدیگر هم انس گرفته اند. جدا شدن پس از یک عمر، کار سترگی ست، نسترن بانو! مگر آن که چیزی، عشقی تازه، جلای قلب و سینه ای، چیزی به همان قدرت و عظمت جای این انس و الفت را بگیرد. و البته گاه ترحم و اخلاق و هزار پای بند و زنجیر دیگر نمی گذارد که یکی به زندگی اش برسد و عشق تازه را تجربه کند. چون همین که مرد یا زن به جانشینی رسید، دلش برای آن دیگری می سوزد که چگونه پس از این همه سال، تنها رهایش کنم؟ (و در این ترحم البته زن با احساس تر و فداکارتر است، پس گذشت بیشتری نشان می دهد) همیشه این سوال هست که اگر من برای این عادت و تکرار بی عشق، جایگزینی یافته ام، "او" چه گناهی کرده است؟ .. این است که می ماند، همین جا، در همین برزخ، و می گوید؛ ای بابا، سر پیری و معرکه گیری! ولم کن! گیرم که زندگی جهنم است، این یکی تا اینجا با بد و خوب من ساخته. گیرم که رها کردم و رفتم، چه تضمینی هست تا آن یکی جهنم دیگری نباشد؟ بعد هم، "مردم چه می گویند"!... و از این حرف ها که ما را یک تاریخ دراز از "خطر کردن" و "به کام شیر رفتن" هراسانده و وانگهداشته، و برای ماندن در این بیقوله ی عادت، بهانه های رنگارنگ به دستمان داده است. ماندن در برزخ زندگی بی آن که خطر عشق و رهایی را تجربه کنیم!

سلامت باشی، نسترن بانو!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 25 شهریور 1384

پاسخ معصومه شفيعی به اظهارات سخنگوی قوه قضاييه

بسمه تعالی

با توجه به سخنان آقای كريمی راد، سخنگوی قوه ی قضاييه، در مورد آقای گنجی كه به نقل از ايسنا در برخی از جرايد آمده است، جوابيه ی زير جهت تنوير افكار عمومی تقديم می شود:
آقای كريمی راد گفته اند كه: « در زمان حضور اكبر گنجی در بيمارستان ١٦ ميليون تومان هزينه ی درمان وی پرداخت شده است». آقای گنجی از تاريخ ٢٦/٤/١٣٨٤ الی ١٢/٦/١٣٨٤ در بيمارستان ميلاد بستری بود كه در تمام اين مدت به جز دو هفته ی آخر در اعتصاب غذا بود. سؤال اين است: بيماری كه در اعتصاب غذاست و از تغذيه و دريافت دارو خودداری می كند و هيچ نوع عمل جراحی بر روی او انجام نشده آيا چنين هزينه ی بالايی دارد؟ بيشتر اين هزينه ها صرف پذيرايی از تيم عملياتی دستگاه قضايی و ضيافت شاهانه ای كه اين تيم ده نفره با قُرُق طبقه ی ١٢ بيمارستان ميلاد برای خود ترتيب داده بودند شده است.
انواع و اقسام ميوه های درجه يك، غذاهايی با كيفيت عالی، انواع رانی، آب ميوه، آناناس، انبه، بيسكويت، چای، نسكافه و هرآنچه در هتل های چند ستاره يافت می شود صرف پذيرايی از اين آقايان شد. همه ی اينها به نام حسن بود و به كام حسين. گنجی ظرف مدت هفتاد روز اعتصاب غذا ٣٠ كيلوگرم كاهش وزن داشت و وقتی كه اعتصاب غذا را شكست به دليل عدم توانايی و آمادگی دستگاه گوارش تا زمان ترخيص از بيمارستان از مايعات سبك مثل آب سوپ و آب كمپوت استفاده می كرد. علاوه بر اين گنجی، بيمه ی سازمان تأمين اجتماعی است و به اين جهت هزينه ای برای دستگاه قضايی ندارد. آقايان برای اينكه كسی گنجی را در حال اعتصاب غذا نبيند، با بسيج، همه ی امكانات امنيتی در طبقه ی دوازدهم بيمارستان ميلاد، زندانی برای او ساختند كه قابل تصور نيست. مسلم است كه همه ی اينها هزينه می برد و اين هزينه از جيب ملت برای در تنگنا قرار دادن فرزندان اين ملت پرداخت می شود. آقايان می توانستند گنجی را به مرخصی استعلاجی بفرستند تا اين هزينه ی بالا صرف بريز و بپاش عده ای خاص نشود تا خانواده، خود هزينه ی درمان را تقبل كند. آقای كريمی راد گفته اند كه: «گنجی در بند عمومی نگهداری می شود» اين سخن خلاف سخنان آقای سليمانی، مدير كل زندان های استان تهران است كه اعلام كرده اند گنجی به دليل تحليل قوای جسمی در قرنطينه ی بهداشتی – درمانی نگهداری می شود. آقای كريمی راد گفته اند كه:«خانواده ی گنجی از اقدامات دستگاه قضايی قدردانی و تشكر كردند». ما كه هرچه فكر می كنيم می بينيم چيزی از تشكر به يادمان نمی آيد. بله، به راستی بايد از قوه ی قضائيه تشكر كرد، تشكر به خاطر حبس غير قانونی آقای گنجی به مدت ٦٥ ماه آن هم به خاطر فتوكپی روزنامه های فارسی زبان خارج از كشور، بايد تشكر كرد كه در اين مدت او را به انواع و اقسام بيماری ها از جمله آسم، زانو درد، كمر درد و ... مبتلا كرده اند و با محروميت از مرخصی استعلاجی بيماری هايش را مزمن نموده اند؛ بايد تشكر كرد كه بيش از پنچ سال است ممنوع التلفن است در حالی كه جانيان و قاچاقچيان حرفه ای مواد مخدر در زندان روزانه هزاران تومان خرج كارت تلفنشان می شود؛ بايد تشكر كرد كه ماهها او را در سلول انفرادی نگاه داشته اند و اينك نيز كه بيمار است در قرنطينه بهداشتی – درمانی (نام جديد سلول انفرادی) نگهداری می شود؛ بايد تشكر كرد كه الآن ٢١ روز است كه از او خبری نداريم؛ بايد تشكر كرد كه فرزندان گنجی به مدت ٦٥ ماه بدون پدر گذراندند؛ بايد تشكر كرد كه مأموران ويژه ی دستگاه قضايی را به همراه دوربين فيلمبرداری به منزل گنجی فرستادند تا با متانت و مهرورزی با همسر و دختر او برخورد كنند و با نظم تمام، خانه را زير و رو كنند و با ملاطفت دست همسر گنجی را به تختخواب دستبند زدند به گونه ای كه تا چند روز آثار آن همه مهر و محبت بر مچ دست همسر گنجی مشهود و ملموس بود؛ بايد تشكر كرد كه لوازم شخصی، جزوه های درسی فرزندان من، كامپيوتر، فكس، دفترچه ی خاطرات، سی دی، كاست، نوار ويدئو و ... را فلّه ای و بدون هيچ صورت جلسه ای با خود بردند. بايد تشكر كرد در زمانی كه گنجی در بيمارستان بود هر روز جهت ملاقات و عيادت، ساعت يا ساعتها مادر پير و بيمار گنجی و فرزندان چشم انتظارش را معطل می كردند و دست آخر به راحتی می گفتند كه امكان ملاقات نيست؛ بايد تشكر كرد كه خانواده ی گنجی را تهديد به بازداشت نموده اند. در آخر بايد تشكر كرد كه بارها و بارها به آقای هاشمی شاهرودی نامه نوشتيم، تظلم نموديم و مراجعه كرديم امّا دريغ از يك كلمه پاسخ؛ كه هرچند، سكوت، خود، پاسخی روشن است.

با تقديم احترام
معصومه شفيعی - همسر اكبر گنجی
٢٤/٦/١٣٨٤
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 23 شهریور 1384

میعاد

گفتم بهتر است این نامه را بخوانی، پیش از آن که پاسخی به آن بنویسم. نویسنده اش خانم جوانی ست و می بینی که چقدر ساده، شیرین و در عین حال بطور سهمگینی دردناک می نویسد:

"چند وقتی ست با خدا در افتاده ام... به هيچ عنوان نمی توانم باور کنم يکی آن بالا نشسته و مرا زير نظر دارد که چه غلطی می کنم! نمی توانم باور کنم کسی هست که سال هاست دارد هيزم جمع می کند تا مرا به خاطر اين که موهایم (از زیر روسری) بيرون بوده، آتش بزند. می توانم باور کنم که موهومی وحشت انگيز برايم ساخته اند تا خودشان هر غلطی خواستند، بکنند.... (با دوستم بحث هايی داشته ایم) می گويد پس اين همه طبيعت ساخته ی کيست؟ دیگر نماز هم نمی خوانم. برای چه دولا و راست شوم وقتی همه ی حواسم به حرف های همسایه است يا به سکس ديشبم يا هزار کوفت ديگر؟ گاهی صبح ها در رودربايستی با شوهرم دولا راستی می شوم. می گویم خدايا اگر هستی، بودنت را به من ثابت کن. اگر هم نيستی ولم کن، بگذار به بدبختی هایم برسم.

می دانی که اين حرف ها برایم حکم قتل دارد! فوقش این که جهنمی که در اين دنيا تحمل می کنم، در ان دنيا هم هست. (خوب، که چه؟) بمانم تا امام زمان با اسب و شمشير بيايد دنيايم را پاکسازی کند؟ نمايندگانش کم گه می زنند؟

ديگر مثل چند سال پيش عذاب وجدان ندارم که نماز نخوانده ام يا با مردی دست داده ام يا خدا را زير و رو کرده ام. حالا فقط يک چيز هست که آزارم می دهد. این که شوهرم زمانی با من ازدواج کرد که مرا دختری مومن می دانست. او را دوست دارم. بعد هم بی شوهر می ميرم! دروغ بگویم؟ نمی توانم!

خلاصه يا بايد مسلمان باشم تا شوهرم را داشته باشم يا ملحد شوم با يک دنیا مشکل و تهمت و بدبختی! من (البته) عادت کرده ام به فيلم بازی کردن. شايد هم روزی آنقدر جان بگيرم که (بتوانم) دور از چشم خدا، به تنهایی با خودم و با تکيه بر اراده ام کاری بکنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 19 شهریور 1384

نامه ی شصت و چهارم

سرشار از لذت خواندن داستان کوتاهی از "لیدیا کابررا"، نویسنده ی طناز کوبایی در قرن گذشته، در بالش فروتر رفتم و بخیالم که با لبخندی بر لب، به شهر خواب رسیدم. یادم باشد روزی از این "کابررا" و طنزهای شگرفش برایت بنویسم.

باری، در پرسه ای عمیق در کوچه های خواب می گشتم که صدای "رپ، رپ" گوش آزاری شنیدم. به دور و اطراف نگاه کردم. بنظر می رسید کسی در این نزدیکی دارد تازیانه می خورد. کنجکاوی آزار دهنده ای به دروازه ی بیداری کشاندم. چند ثانیه ای گذشت تا دریابم کجا هستم و این "گرپ، گرپ" از کجاست!

ابتدا فکر کردم "تاماس" و "لینه"، زوج بالایی دست راست برنامه ی "یک بار در هفته" شان را اجرا می کنند! این هفته هم باز فراموش کرده بودم به "تاماس" یا "لینه" بگویم؛ یک تختخواب نوی قسطی بخرید و این پیرقراضه را بازنشسته کنید! یا دست کم این "هفته ای یک بار" را روی زمین بخوابید. خواب دیگر رفته بود که دریافتم تازه شب شنبه است و هنوز یک شب مانده تا فیلم تکراری "تاماس و لینه باز می گردند" روی آکران برود! پس این "رپ، رپ" از کجاست؟

حالا دیگر ده ثانیه ای از دنیای شیرین خواب فاصله داشتم و حواسم کم کم سر جایش بر می گشت. شنیدم که موزیکی هم این "گرپ، گرپ" را همراهی می کند. ساعت یک و نیم بامداد به وقت شهرک ماست! تازه فهمیدم این صدا از همسایه ی روبروی تاماس و لینه است، بالا دست چپ. وقتی دیگر در رختخواب نشسته بودم، یادم افتاد که امروز صبح یادداشتی هم دم در ورودی زده بودند که امشب شب تولد آقازاده ی هژده ساله شان است و از پیش به خاطر سر و صدای پارتی و موزیک از اهالی ساختمان عذر خواهی کرده بودند!

خوب، تکلیف روشن شد. تا این پارتی تمام نشود، خوابی در کار نخواهد بود. بدی بیداری در نیمه شب اما این است که اگر چیزی نخوانم یا کاری نکنم، تمام فکرهای زشت عالم به سراغم می آیند، یکی هم نگرانی سخنرانی رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل! و باز می روم سراغ سوالات تکراری که؛ چرا ما به سر و سامانی نمی رسیم؟ چرا هر بار برای آنچه اتفاق افتاده توجیه می تراشیم اما برای آنچه قرار است اتفاق بیفتد، برنامه ریزی نمی کنیم؟ و ... 

برخاستم و یک راست به سراغ همان سه چهار نفری رفتم که در این شبان هول بیدارخوبی همراهی ام می کنند تا به صبح خمار و کسالت نرسم. یا شازده ایرج میرزاست، یا خواجه عبید، یا شیخ شیراز... باید چیزی بخنداندم تا درد و تشویش در جان من نیافتد. عبید را برداشتم، قهوه ای هم ساختم، روی کاناپه افتادم و تفالی زدم از دیوان عبید زاکان. خواندم:

"بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت، به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه ی جمیله ای در نکاح آورد. خاتون چنان که عادت باشد، صلای عام در داد! او را منع کردند که زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه اختیار کردی؟ آن بزرگ از کمال حمل و وقار فرمود که؛ عقل ناقص شما به سر این حکمت نرسد. حال آن که من پیش از این گه می خوردم به تنها، این زمان حلوا می خورم با هزار آدمی"!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 16 شهریور 1384

فرشتگان محافظ

می دانی!

در تماشای عبور زندگی هم گویی کنار پنجره ی قطاری نشسته باشی که به سرعت به سمتی می رود، به راهی بی بازگشت. چیزهای زیادی می بینی که می گذرند؛ آب، درخت ها، کوه ها، سیم های تلگراف و پرنده ها... همین طور آدم های بسیاری که می آیند و می روند...

در این گذار تند، یاد برخی از اینان که دیده ای، مثل جای پا روی خاطره می مانند، و گاه همچون فرشته ی محافظ، تمام راه دور و بر ذهنت می پلکند...

حتی وقتی چشم ها را می بندی، آنجا هستند و لبخند می زنند.

این یادبودها، یاران، نمره های خوب کارنامه ی زندگی اند. نمره هایی که در ایستگاه آخر، وقتی مشایعت کنندگان همه رفته اند و تنها روی سکوی سوت و کور آن ایستگاه آخری ایستاده ای، می توانی چشم ها را ببندی، به آنها فکر کنی و با رضایت خاطر لبخند بزنی، انگار که هیچ وقت تنها نبوده ای ...

انگار که هیچ وقت تنها نمی مانی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 13 شهریور 1384

نامه ی شصت و سوم

عرض کنم خدمتت، شنیدی که طوفان و گردباد و سیل و ... زده کاسه کوزه ی حضرت بوش را پس و پیش کرده. "اورلئان"، شهر موزیک و رقص، هشتاد در صدش ویران شده، هزاران کشته و گرسنه و تشنه و سرگردان در سه ایالت مونده رو دست دولت... روزنونه های ینگی دنیا را ورق می زدم، دیدم ینگی دنیایی ها بخاطر تاخیر و نارسایی عملیات نجات و اشکالات موجود، رییس جمهور و دولتش را پشت و رو کرده اند. پریروز هم که رفته دیدار از مناطق آسیب دیده، کلی کلفت و گنده بارش کرده اند. یک نماینده ی مجلسشون هم گفته مالیات های ما داره در عراق خرج میشه و ملت اینجا در آب غرق میشه. گفتیم خوب، خدا پدر و مادر یک ملت را بیامرزه که حرفش را میزنه و حقش را میخواد.

روزنومه جات پادشاهی انگلیس را نگاه می کردم، دیدم "ایندی پندنت" لندن به طنز نوشته که دولتی که در سه هفته مردم یک کشور مثل عراق را نجات داده، چطور یک هفته است نتونسته مردم یک شهر خودش را نجات بده؟ میگم خوب، اینم خودش یک حرفیه! یک روزنومه وقتی با سیاست دولت خودش و متحدش آمریکا در عراق مخالفه، از هر نقطه ضعفی استفاده می کنه تا پنبه ی طرف را بزند.

روزنومه های یک جمهوری را ورق می زدم، که زلزله زده های ده سال پیش و دو سال پیش و یک سال و نیم پیشش هنوز در چادر زندگی می کنند و خونه و زندگی که سهل است، نون و آب درست و حسابی هم ندارند. در یک تصادف اتوبوسش 36 نفر هلاک میشن و آبادانی ش فقط شامل زندان ها و گورستان ها و امامزاده ها و مقبره ها میشه. در مرکزش چهل تا کارتون خواب از سرمای زمستون سیاه میشن، از شهردار گرفته تا سازمان های اجتماعی اش میگن، این جزو وظیفه ی ما نیست. ...

اونوقت روزنومه ها و نماینده ی مجلسش به دولت بوش انتقاد کرده اند که نمیتونه به داد مردمش برسه و در کمک رسانی ناتوان است. یه جورایی هم غیر مستقیم به مردم ینگی دنیا سر نخ داده که رژیمتون را عوض کنید، جمهوری اسلامی بپا کنید تا مشکلاتتون به مدد امدادهای غیبی حل بشه!

به جان عزیزیت، سر سه راهی گوزپیچ مونده بودم که بخندم؟ عصبانی بشم؟ یا بد و بیراه بگم؟ همه چیز چنان پیچیده بود تو گلوم که کم مونده خفه بشم. اولش دو تا سرفه کردم، اشکم در اومد. فرمون را دادم دست راست، پیچیدم تو خاکی کنار جاده ی خنده. دفعتن طایر ترکید! حالا مگه خنده ول می کنه. همچین از ته دل مثل موج می غلطه روی هم و میاد بالا. گفتم حالا این همسایه های کافر میگن باز یک شنبه شد و این یالقوز تروریست، دیوونگی ش گل کرد! ولی مگه میشد جلو خنده مو بگیرم؟ حالا وسط این گیر و دار، نمیدونم چرا یاد اون لطیفه ی قدیمی افتاده ام که:

یارو داشت تو خیابون می رفت و از خنده به خودش می پیچید. رفیقش پرسید؛ چیه، چی شده حسن آقا؟ گفت دست به دلم نگذار که دارم می ترکم. گفت برای ما هم تعریف کن، بخندیم. گفت رفتم خونه. دیدم زنم با یکی تو رختخوابه. رفیقش نگاهی کرد و گفت؛ اینم خنده داره حسن آقا؟ گفت؛ نه! منم اولش عصبانی شدم. ضامن دار را کشیدم و رفتم جلو. لحافو که پس زدم، دیدم آقا مهدی، اخوی خودمانه! آقا سه تایی آنقدر خندیدیم!  

***   

عصر روز بعد:

آره د. شنیدی؟ سخنگوی وزارت خارجه ی "جزیره" گفته: اگه آمریکا خواهش کنه، ما کمکش می کنیم! یارو را توی ده راه نمیدادن، سراغ "ئی میل" کدخدا را می گرفت! بگو همین زمستون گذشته بود که دو هفته ملت توی برف، نه زلزله، نه سیل، نه آتش، نه طوفان، نه برق و بلا، بلکه توی برف گیر کرده بودند و ... لااله الی الله! آره، یکی هم تو مجلس گفته: "جهانیان به بازسازی بم غبطه میخورند"! راست میگه، به علی. جهان از این وقاحت انگشت به فلان مونده ... داستان اون آقاهه را شنیدی که میخواد "سال جهانی بندگان خدا" اعلام کنه؟ میگن خدا میخواد در طول جلسات مجمع عمومی سازمان ملل، بره مرخصی! حضرت محمد هم از ترس آبروش یه نامه نوشته به کوفی عنان که "بابا اینا با ما نیستند"، داده صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و دوازده معصوم هم زیرش را امضاء کرده اند. میگن امام زمان انگشت زده، گفته من هرچه امضائم را عوض می کنم، باز اینا جعل می کنند، می زنند زیر لیست کاندیداشون!

از تو چه پنهون، یاد یه داستان بی تربیتی قدیمی افتاده ام، و هرچه فکرشو می کنم، می بینم نمیشه برات نگم. می بخشی! میگن در عهد "شاه وزوزو" یه آقای با شرم و حیایی یه دختر از یه خونواده به زنی میگیره. شب زفاف می بینه دخترک باکره نیست. فکر می کنه کلاه سرش رفته (آخه اون زمونا بعضی، فقط "بعضی" آقایون خیال می کردند زن گرفتن عین گلابی خریدنه. دو زار که میدادند می خواستند هم صاف باشه، هم خوشگل و آبدار، هم کرم نخورده!) خلاصه، داماد آمد خدمت پدر زن و خواست یه جورایی مطلب را حالیش کنه و دخترک را طلاق بده.(غافل که پدره هم عضو همون کلوپه!) گفت؛ عرض کنم حاج آقا که این دخترتون چیزه، یعنی چطوری بگم؟ زنه! پدره که موضوع را خوب میدونست، گفت؛ خوب، شوما میخواستی مرد باشه؟ دوماد گفت؛ نه! منظورم اینه که، چطوری عرض کنم؟ سوراخه! پدره زد زیر خنده که عجب هالویی هستی مرد. مگه زن بی سوراخ هم پیدا میشه؟ داماده که دیگه از کوره در رفته بود، گفت نه آقاجون، غرضم اینه که دخترت بغل کسی خوابیده. پدره زد سر شونه ی داماد و گفت؛ عزیز دلم! این دختر عزیز دردونه ی ماست. یه عمر برای این که شب ها نترسه، بغل مادرش می خوابیده. شب هایی هم که مادرش نبود، تو بغل خودم می خوابوندمش، مبادا از غصه دق کنه!
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 11 شهریور 1384

گلزار خاوران کجاست؟

«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند».

در تابستان سال 1367 و در فاصله چند ماه پس از این فرمان آیت الله خمینی، بیش از سه هزار نفر از مخالفين حکومت که اکثرا محاکمه شده و دوران زندان خود را می گذراندند و برخی در آستانه ی آزادی بودند، بنا به تشخيص هيات سه نفره ای به نام های "علی رازينی"، "رئيسی" و "نيری"، در محاکمه های چند دقيقه ای به مرگ محکوم و بلافاصله اعدام شدند.

اسدالله لاجوردی رییس وقت زندان های جمهوری اسلامی، به دنبال افشای اين جنايت، دست ها را به هم ماليد و گفت: "زندان ها را آب و جارو کرديم"!

از سه راه افسريه در جنوب شرق تهران، در ابتدای جاده ی مشهد، 16-15 کیلومتر که در بلواری به نام "امام رضا" پیش بروید، در سمت چپ یک ردیف گورستان هست که متعلق به اقليت های مذهبی ست. گورستان هنديها، گورستان مسيحيان و گورستان بهاییان که "خاوران" نامیده می شود. در کنار خاوران زمینی مسطح به ابعاد حدود سی در شصت متر قرار دارد که در این سال ها به "گلزار خاوران" نامگذاری شده است. اینجا مدفن برخی از کسانی ست که طی اعدام های دسته جمعی تابستان 1367 پرپر شده اند.

جمهوری اسلامی هنوز هم پس از 17 سال به خواست های ابتدايی خانواده های این قربانيان بی اعتناست و آنها را از حداقل آگاهی نسبت به محل دفن عزیزان خود محروم داشته است. تنها اطلاعاتی که در اين زمينه موجود است، سوای مشاهدات بازماندگان زندانی در آن سال ها، خاطرات آيت الله منتظری ست که در آن به نقش و مسئوليت آيت الله خمينی در اين جنايت تصريح شده و فرامين او دال بر کشتار مخالفين خود در زندان ها را افشاء کرده است.

از آن هنگام تاکنون، معمولاً صبح هر جمعه، به ویژه آخرين جمعه ی هر سال، خانواده های این اعدام شدگان بر سر خاک آنان می روند. برخی از خانواده ها در گوشه و کنار "گلزار خاوران" برای عزیزان خود سنگ قبرهای نمادين و فرضی نصب کرده اند.

شهریور، ماه یادبود این کشتار است!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 9 شهریور 1384

نامه ی شصت و دوم

از بس چیز برای گفتن هست که در انتهای روز، چیزی برای گفتن نیست، جز پرسه زدن در طبیعت و چشم چرانی در لابلای کتاب ها یا خواندن اخبار. اخبار! و گاه خیره ماندن به نقطه ای و کلامی تا چیزی مثل یک "عجب" از لای دندان هایت بیرون بلغزد و در هوا معلق شود. عجب!

کوچک ترینش همین که خوانده ای؛ سال هاست دارند سدی نزدیکی های مرودشت، پنجاه کیلومتری تخت جمشید و پازارگاد می سازند، و صد و بیست هزار هکتاری که زیر آب پشت این سد می رود، می تواند تمامی آثار تاریخی باقیمانده در منطقه را زیر آب ببرد یا تهدید به خرابی کند یا نمی دانم، بر سر کورش و داریوش و هرچه حرامزاده ی دیگر در تاریخ، خراب کند! 

آقای شریفی به نام "مرعشی"(از سادات؟ یا "کبوتر سفید دور پرواز") و ظاهرا رییس پیشین "حفظ میراث فرهنگی" بوده (این را دوباره بخوان: ریاست سازمان حفظ میراث فرهنگی!) گفته است: "نمی توان سدسازی كه لازمه ی تمدن امروز و فردای ايران است را فدای وجود و حفظ آثار تاريخی و باستانی كرد"! عجب!

یک خدا بیامرزی طلب "طالبان" که تندیس های تاریخی بودا را در بامیان به توپ بستند! و آن طالبان وطنی که ارگ تبریز را به توپ بستند تا به جایش مسجد و مصلی بسازند. و آن یکی ها که در اصفهان مدرسه ای با تاریخ صد ساله را خراب کردند تا امامزاده ای را وسعت دهند. یا آن یکی ها که در بندر عباس فرهنگسرایی را فدای امامزاده ای کردند. و آن یکی ها و آن یکی های دیگر و و و
سيد حسين مرعشی با اشاره به ساخت سد سيوند كه موجب نابودی "تنگ بلاغی" می شود كه يادگار مانده از دوران هخامنشی ست، فرموده: "كليه دره های ايران محل زندگی مردم قديم است كه آثار تمدن قديم در آنها وجود دارد. تمدن در ايران 9 هزار سال جريان داشته و... اين نشان می دهد تمدن های جديد بر روی تمدن های قديمی بنا می شدند"!

عجب! چه استدلال دندان شکنی! پس ابتدا باید برویم یقه ی آنها را بگیریم که از ابتدای تاریخ بشر ابنیه و آثار تاریخی را خراب کرده اند! مثلا اسکندر مقدونی را، هان؟ می شود مردم را هم از دم تیغ گذراند (که می گذرانند) و گفت تیمور گورکانی هم از کشته ها پشته ها ساخت!

روی دیوارهای چهل ستون اصفهان نقاشی هایی هست (اگر هنوز باشد!) از دوران صفوی که زمانی گویا در ابتدای سلطنت محمدرضا شاه، رییس وقت اداره ی باستان شناسی به فتوای "ارباب عمائم" رویشان را گچ گرفت! (یاد ایرج میرزا و آن قصیده "بر سر در کاروانسرایی" بخیر!). بعدها و پیش از انقلاب، رییس دیگری کلی از مردم شهر تقاضای کمک مالی کرد تا متخصصینی بیاورد و در طول چندین سال، آرام آرام این گچ ها را بتراشند مبادا به رنگ ها و نقش ها صدمه ای وارد شود. (که البته وارد شده بود). انقلاب که شد، انقلابیون دوباره رفتند سراغ این مینیاتورهای بی همه چیز که داشت عفت عمومی را بر باد می داد! (به خود علی این عفت از وقتی "عمومی" شد، بر باد رفت) چه مقدار از چند تای این نقش ها هنوز باقی مانده تا سدی بسازند و بقیه را هم برای رسیدن به "تمدن" خراب کنند؟ عجب! (زمان دیگری نه چندان دور هم داشتیم به "دروازه های تمدن" می رسیدیم ها...، ولی انقلاب شد و باز به تمدنمان تغوط کرد!)

رم را دیده ای؟ یا پاریس را؟ یا هر جهنم دره ی دیگر در کدام جای جهان را؟ خاک بر سر همه شان! در حالی که ما روزی چند بار به "تمدن" می رسیم، این بی استخوان ها هنوز به نزدیکی هایش هم نرسیده اند. و ما هی می رسیم. هی می رسیم، و این مردم نادان جهان اینقدر عقل در کله شان نیست که از نبوغ ما برای دهن کجی به همه ی دستاوردهای بشری، سرمشق بگیرند!

یاد پدر بخیر! وقتی دید علیرغم همه ی تلاش ها و استدلال هایش، رشته ای انتخاب کردم که نه عنوان پزشکی داشت و نه تیتر مهندسی، مستاصل ماند که به این جوان جاهل چه بگوید. فقط گفت؛ "یا همه ی دنیا خرند یا تو"! و نیمی از جواب را هم خودش داد: "همه ی دنیا که نمی توانند خر باشند ..."

***   

اگر مایلید در این زمینه کاری صورت دهید، اینجا را امضاء کنید و از دوستان و آشنایان هم بخواهید امضاء کنند... و لطفا نپرسید: "چه فایده از این امضاء ها" و ... چون فایده هایش را نمی شود توضیح داد. می شود اما گفت که ضرری ندارد چون قرار نیست با این امضاء ها "رژیم" عوض شود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 4 شهریور۱۳۸۴

سیندی شیهان

روز پنج شنبه (دیروز) خانم "سیندی شیهان" به خاطر بیماری مادر 74 ساله اش، چادر خود در بیرون شهر "کرافورد" تکزاس را به مقصد لوس آنجلس ترک کرد. خانم شیهان به خبرنگاران گفت؛ "در صورتی که بتواند دوباره به کرافورد باز می گردد. اما اگر نتواند، هم چنان به مبارزه اش ادامه خواهد داد".

در آوریل 2004 سرباز "کیسی"، پسر بزرگ سیندی شیهان 48 ساله، پنج روز پس از ورود به شهرک "صدر" در بغداد، کشته شد. ماه بعد سیندی شیهان همراه خانواده های قربانیان دیگر جنگ در عراق، مورد تفقد رییس جمهور بوش قرار گرفتند. سیندی همان روزها به خبرنگاران گفت؛ با این که متاسف است که فرزندش را از دست داده اما به گفته ی رییس جمهور باور دارد که ما برای دموکراسی و آزادی در عراق می جنگیم! سیندی شیهان پس از یک سال سکوت، در ژوئیه ی 2005 گفت که "آن ملاقات" افتضاح ترین واقعه ی زندگی او بوده است: "لب های رییس جمهور تمام مدت حرکت می کرد اما در نگاهش می شد دید که به هیچ حقیقتی باور ندارد"!

سیندی شیهان تقاضا کرد تا بار دیگر با رییس جمهور ملاقات کند و ضمن ابراز تاسف از بی اطلاعی اش در اولین دیدار، از او بخواهد تا سربازان ایالات متحده را به میهن باز گرداند. اما آقای رییس جمهور از ملاقات با سیندی سر باز زد. خانم شیهان وقتی خبردار شد که رییس جمهور پنج هفته تعطیلات تابستانی اش را در مزرعه ی خود در کرافورد تکزاس می گذراند، در یازدهم اوت به آنجا رفت و بیرون مزرعه ی آقای بوش چادری برپا کرد و گفت؛ تا دریافت اجازه ی ملاقات با آقای بوش همانجا خواهد ماند.

شیهان گفت؛ قصد دارد از رییس جمهور بخواهد که مانع کشته شدن بی نتیجه ی جوانان آمریکایی در عراق و افغانستان شود. "هر کدام از این سربازان انسان ارزشمندی ست که خانواده اش صمیمانه به او عشق می ورزند". بسیاری از مردم ایالات متحده در ابتدا با سیندی شیهان مخالفت کردند و اظهار داشتند رفتار او باعث تضعیف روحیه ی سربازان ما در جبهه می شود. اما بسیاری دیگر برایش غذا و گل فرستادند. در طول دو هفته ای که خانم شیهان در چادر خود بیرون شهر کرافورد بسر می برد، صدها خبرنگار از رسانه های مشهور دنیا راه درازی را طی کردند تا با او ملاقات کنند و از فعالیت های ضد جنگ او گزارش تهیه کنند. اینک هزاران آمریکایی ضد جنگ در نقاط مختلف کشور به جبهه ی خانم شیهان پیوسته اند و از او پشتیبانی می کنند. سیدنی شیهان می گوید؛ "پیش از کشته شدن پسرم، تصور می کردم از یک نفر هیچ کاری بر نمی آید. اما (صدای) یک نفری که به وسیله ی میلیون ها انسان پشتیبانی می شود، شنیده خواهد شد"!

در این مدت مشاور شورای امنیت ملی و رییس خدمه ی کاخ سفید با خانم شیهان در چادرش ملاقات کردند اما او هم چنان اصرار دارد که می خواهد با خود رییس جمهوری ملاقات کند. مقامات رسمی کاخ سفید می گویند که رییس جمهور صدای خانم سیندی شیهان را شنیده است و نیازی به ملاقات دوباره نیست.

گروه "موو آن" (MoveOn) که علیه جنگ در عراق فعالیت می کند، به پشتیبانی سیندی شیهان، هزار و ششصد مراسم شب زنده داری در سراسر ایالات متحده برنامه ریزی کرده است.

در این مراسم حاضران شمع روشن می کنند و علیه جنگ آواز می خوانند. در یکی از این شب ها که در نزدیکی کاخ سفید در واشنگتن برگزار شد، چند صد نفر شرکت کننده تا سپیده ی صبح هماواز خواندند:

"با سیندی دیدار کن"!(meet with Cindy)

"حقیقت را به او بگو"(tell her the truth)

"به جنگ پایان ده"( end the war now).

در "چارلستون" در ویرجینیای غربی، شرکت کنندگان طومار لوله شده ای را با خود حمل می کردند که نام تمامی سربازان آمریکایی کشته شده در افغانستان و عراق بر آن نوشته شده بود. "گاری کوالز" نیز که پسرش در جنگ کشته شده است، در این مراسم گفت؛ "آنچه اتفاق افتاده (جنگ عراق) یک "بی حرمتی" ست".

در طول یکی دو ماه گذشته اضافه بر رسانه های گروهی دنیا، صدها وبلاگ نویس در ایالات متحده و سراسر جهان هر روزه در مورد خانم سیندی شیهان و فعالیت هایش مطلب نوشته اند!

***   

برخی از لینک های مربوط به خانم سیندی شیهان

و هم چنین وبلاگ سیندی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 3 شهریور

بیا با هم برقصیم

در یک "کافه تراسه" نشسته ایم. کنار خیابان، لب کانال گروهی سه نفری مشغول نواختن موسیقی جاز و راک هستند. موسیقی زیبا، ملایم و در عین حال به رقص آورنده. عابرین می آیند، می ایستند، تماشا می کنند، تکانی به خود می دهند، با لبخند به یکدیگر نگاه می کنند، سری تکان می دهند، بابت عیشی که کرده اند و لذتی که برده اند، سکه ای می پردازند، و آرام به راه خود ادامه می دهند.

خواهر و برادری از راه می رسند.

با شوق وصف ناپذیر پیش روی گروه موزیک به تماشا می ایستند و مشتاقانه تماشا می کنند. پدر و مادر به احترام فرزندان در چند قدمی ایستاده اند... و

سیر تصویری قصه را در "تاریکخونه" دنبال کنید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 1 شهریور 1384

گلی برای خودم!

سال گذشته حضرت علی جشن تولدش را یک هفته بعد از من گرفت! امسال پیشدستی کرد و قضیه را یازده روز جلو انداخت، تا دو سه روزی زودتر از من سالروز تولد بگیرد. خوب، اشکالی ندارد، ما که بخیل نیستیم. علی، علی ست. چند روز این طرف و آن طرفش چیزی را ثابت نمی کند. برای ما سی سالگان مسایل مهمتری هست که فکرمان را مشغول کند!

***    

انگار همه راستی راستی باور کرده اید که من سی سالمه! بابا بی انصاف ها، من تازه پامو گذاشته م تو بیست و چهار سالگی! حالا کو تا سی سالم بشه!

از محبت و مهربانی همه تون ممنونم. همه را از مرد و زن، محرم و نامحرم می بوسم. نمیگم که چه کارت های خوشگلی گرفتم اما ماندانای نازنین یک کارت خیلی بامزه فرستاده که میگذارم اینجا همه تون ببینید.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |