تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

یک شنبه 30 مرداد 1384

نامه ی شصت و یکم

می نشینی روی زمین، پشت می دهی به دیوار، در این دو در سه یا سه در چهار تاریک و نمور، و ثانیه ها را می شماری که می گذرند. روزها نه و هفته ها را، که ثانیه ها را، که هرکدامشان به درازای یک قرن، سنگین و ساکت و درشت از پیش چشمت رژه می روند! و هیچ کاری نیست که انجام بدهی، هیچ چیز دور و برت نیست که فکرت را به آن بیاویزی! اشیاء ناچیز این محدوده ی تنگ بارها نگاهت را به خود کشیده اند و تو را به جایی برده اند، جاهایی بسی دور و دیر. گاه تماشای خرامیدن بی دغدغه ی مورچه ای، به تماشای عبور کاروانی می ماند در جاده ی ابریشم، که نگاهت را تنبلانه دنبال خود می کشد. قرن ها وقت داری که بنشینی و فکر کنی چرا؟ چرا؟ چرا جماعت کچلان عمر مرا به جرم داشتن چند مو در شیشه کرده اند؟ چرا کوران زندگی مرا بجرم نگاه، از من دزدیده اند؟ به کدام حق؟ انگاری که "گالیور" باشی در سرزمین "لیلی پوت ها" که به بندت کشیده اند. زور دارد! تمام شرافت انسانی ات از خشم، زخمین است. در خانه ی خودت، روی زمین خودت حق زیستن را از تو گرفته اند، به قانون بی قانونی، به حکم زور، به اعتبار گردنی که از خوردن مال و هستی تو کلفت کرده اند!

و بعد ... دوباره یکایک خط ها و یادگارهای روی دیوارها را در چهار طرف این دو در سه یا یک و نیم در دوی نیمه تاریک می خوانی، برای هزارمین بار، و جایی روی نقطه ای یا کلمه ای صبر می کنی. لحظه ای می مانی و می گویی؛ من هم می توانستم این ساعت کنار سر و همسرم باشم. نه، که اصلا کنار دلبری باشم! وه که چقدر دلم برای کوچه مان، برای خانه مان، برای مادرم، برای دخترم... تنگ شده است. می توانستم مثل میلیون ها دیگر با بدبختی هایم کنار یک ساندویچ فروشی ایستاده باشم و نان کهنه را با لذت گاز بگیرم و رهگذران ناشناس که به یادم نمی آورند، که نمی شناسندم را، تماشا کنم. می توانستم به سینما بروم. یا نه، در کافه ای بنشینم با یک نوشابه ی سرد و هوای آزاد را مثل دیگران، تنبلانه و کشدار فرو ببرم و برآورم، "ممد حیات و مفرح ذات...".

... و فکر می کنی، تا ثانیه ها بگذرند و دقیقه شوند، و دقیقه ها بعد از یک قرن، ساعت شوند و ساعت ها در طی یک سال نوری به آخر روز برسند، تا شب شود بی آن که غروب را تماشا کرده باشی، تا روز شود بی آن که سپیده از کنار پنجره ات - به گشادی یک روزن- عبور کرده باشد. و باید بنشینی و شب را و سپیده را و آفتاب را و ستارگان را و پرنده را و صدای پیاز فروش دوره گرد را و راه رفتن پدر را و قر زدن مادر را و ... زندگی را فکر کنی، در ذهنت بکشی و تماشا کنی. هی تصویر بسازی و هی خراب کنی و در خیال از بالای بام خانه ی هر آشنایی بگذری و سراغ هر دوستی بروی و سلام کنی و ...

... و کسانی تو را از این "بهانه های ساده ی خوشبختی" محروم کرده اند که بظاهر شبیه تو اند، انسانی با دو پا و یک سر و دو گوش، اما ... و ببینی که سال های عمرت را چگونه گستاخانه از جیب و بغلت دزدیده اند، میان روشنای روز، و با گستاخی! چرا که چیزی گفته ای یا فکری داشته ای که این اصحاب کهف تازه از غار تاریخ بیرون آمده، خوش نداشته اند. این دایناسورهای کهنه، روزگار شیرینت را در شیشه کرده اند!

ساعت ها پیش، شاید یکی دو روزی بشود که نامه ی "حشمت الله طبرزدی" به آقای شاهرودی را خواندم. و این یادگارها در سرم می چرخند، می روند و می آیند. گفته بود رهبری خودکامه است... و بسیاری حرف های ساده تر از این ها را گفته بود. عجبا! "روزی، روزگاری طبرزدی"! پای کدام دیوار، پشت کدام روزن ثانیه ها را می شمارید، آقای طبرزدی؟ شما کی هستید؟

... و باز نشسته ام و به ذهنم فشار می آورم تا یادم بیاید کسان دیگری هم بودند، "میم، مثل منوچهر محمدی"، "گاف، مثل اکبر گنجی"، "طا مثل رویا طلوعی" و ...

باید این الفبای جنایت را جایی بنویسم تا یادم نرود. پیش رویم باشد، روی همین صفحه، روی آن دیوار روبرو. جایی باشد تا هر صبح نگاهش کنم و یادم باشد چه کسانی بجای من فریاد زدند. هر شب این فهرست الفبایی را یک بار مرور کنم تا یادم باشد روزگار چه کسانی بخاطر من در سیاهچال ها تلف می شود، ثانیه به ثانیه، که می توانست نشود، اگر ساکت بودند مثل من! به یک یک این اسامی نیاز دارم، تا اینجا پیش رویم باشند، روی میزم وقتی دارم قلم صد تا یک غاز می زنم. می خواهم فراموششان نکنم، مثل آن اسم ها که در زلزله، مثل آنها که با سیل رفتند، مثل آنها که با قطار آتش گرفتند، آنها که با هواپیما سوختند، آنها که با جنگ تکه تکه شدند، آنها که بر طناب ها و جراثقال ها حلق آویز شدند و زندگی شان در همه ی این سال ها مثل شمع، اینجا و آنجا قطره قطره فرو چکید و بر خاک آن جزیره در گمنامی خاموش شد، و نابود شد .. وای مادر ... بر ما چه رفت؟ چه رفته است؟ چه می رود؟!

کمکم کن تا این فهرست را بسازم! فهرست الفبایی جنایت نمایندگان خدا را. الفبای به زنجیر کشیده شدگان را،... آ مثل هاشم آقاجری. ب مثل باطبی، سین مثل آرش سیگارچی، عین مثل عاطفه... اسم ها را برایم بنویس، هر که از هر جای آن جزیره که باشد، از هر جنس و ایده و مرام و مذهبی که هست یا بوده است... و بنویس در چه سالی گرفتار چنگ و دندان دایناسورها شد؟ چند سال از زندگی اش دزدیده شد و مصیب موریانه های صندوق خانه ی تاریخ شد..... 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 27 مرداد 1384

آغاز به کار دولت تازه!

ایکون های زیر از طریق یک "منبع آگاه" به دست ما رسیده است. منبع مذکور ادعا کرده است که این ایکون ها از سوی آقای احمدی نژاد به "یاهو" پیشنهاد شده است.

از آنجا که برخی از اذهان منحرف سراغ آیکون های "بوسه" و "کنار" را گرفته اند، ناچار موارد استعمال آنها را با حروف لاتین (برای درک بهتر امت جهانی حزب الله) درج کردیم تا به اذناب دشمن حالی کنیم که "اون ممه را لولو برد"!

در یادداشت مزبور قید شده: در صورتی که اذهان مشکوک از این آیکون ها برای هجمه ی فرهنگی استفاده کنند، از سوی دادستانی به جرم "تشویش اذهان عمومی" تحت تعقیب قرار می گیرند. "اعتصاب غذا هم، دیگر اثر ندارد"!

خبر این پیشنهاد از سوی دولت هفتاد میلیونی، تا این لحظه تایید نشده و ما همچنان امیدواریم که در حد یک شایعه باشد.

یک منبع غیر رسمی که نخواست نامش فاش شود، به ما گفت که در مورد ایکون وسطی یک شکایت نامه از سوی شورای عالی مصلحت نظام به دفتر ریاست جمهوری رسیده است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 26 مرداد 1384

من، ما و آنها 1

حالا که از بازدید یکی از همسایه های خوبم، مریم خانم بر می گردم، فکر کردم بهتره داستان خودم را از اینجا شروع کنم. گاهی پیش میاد که با شنیدن یا خوندن یک شعر یا یک جمله، ناگهان دلم ضعف میره! عاشقش میشم و بی اون که فکر کنم چقدر بهش اعتقاد دارم یا تا چه اندازه با روحیات و اخلاقیاتم جوره، حفظش می کنم، همه جا می نویسمش یا طوری که انگار از خودمه، بیانش می کنم، روی در و دیوار اتاقم، پشت کتاب و کتابچه ام می نویسمش، و از گفتن و تکرارش لذت می برم.

مریم رفته بوده جایی. اونجا روی میز چند تا کتاب آبی بوده که رویش نوشته بوده: "زندگی یعنی همین"! منم مثل مریم خوشم اومد. زندگی یعنی همین! اما بعد از یک لحظه می پرسم؛ یعنی کدوم؟ یعنی همین که هست؟ همین که به ما داده شده؟ بدون تلاش برای بهتر کردنش؟ یعنی پذیرش هرچه هست؟ خب، اگر اینطوری بود که حالا همه هنوز توی غارها زندگی می کردیم! شایدم بگی مثلا خیال می کنی زندگی ما خیلی بهتر از زندگی کردن توی غار است؟! میگم خوب آره! یه دلیلش هم همین که شش هزار کیلومتر دورتر از من نشسته ای و میتونی تا دو دقیقه ی دیگر این فرمایشات مستطاب منو بخونی! تازه شم. من و تو که همین زندگی را هم نپذیرفته ایم. تن نمیدیم و نمی نشینیم بی خیال. همه ش قر می زنیم، سعی می کنیم بهترش کنیم، مگر نه؟  

یه جای دیگه هم نوشته:

زير بارند درختان که تعلق دارند    ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

خوندنش قشنگه! صدای آرامبخشی داره. ولی که چی؟ آخر درخت بی بار به چه درد میخوره؟ اگر همه ی درخت ها بی بار بودند، سیب کجا پیدا میشد که ننه حوا و بابا آدم بخورند تا با اردنگی از بهشت بیرونشون کنند و باعث بشه که ما نوه و نبیره هاشون از این زندگی زیبا، گناه آلود و دوست داشتنی محروم بشیم؟ فکرشو بکن اگر همه هنوز تو بهشت بودیم، چقدر کسالت بار بود زندگی! اگه درخت ها بی بار بودند، لذت خوردن زردآلو نبود. لذت لمس گلابی، لذت دیدن هلو ... "زیر بارند درختان که تعلق دارند"! یعنی من دوست دارم تعلق نداشته باشم؟ آزاد باشم؟ بی خیال؟ یعنی بی نیاز از همه چیز؟ کون برهنه وسط بیابون؟ مگر چنین آدمی هم پیدا میشه؟ "ژان پل سارتر" هم که هیچ هدیه ای از کسی قبول نمی کرد و در تمام خونه ش یک شیئ تزئینی دیده نمیشد، "سیمون دو بوار" را دوست داشت. کت و شلوار هم می پوشید. غذایی را می خورد که دوست داشت. کفش هم می پوشید. خب، همین ها تعلق اند دیگه. تعلق به چیزی، به کسی. زیبایی های زندگی به همین نیازهاست. این نیازها هستند که ارتباط را می سازند. آدم به ارتباطه که زنده است، شوق داره و هزار درد بیدرمون هم روش. دردها و غم ها اگه نباشند، کی می فهمه لذت چیه؟ نمی دانم. به چیزی یا کسی تعلق نداشتن، هم بوی خوبی داره، هم یه کم منو می ترسونه!

میگی نه بابا. آزاد از تعلق فکری را میگم. اوهوم! یعنی میخوای بگی: "غلام همت آنم که زیر چرخ کبود/ ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است"! یعنی که دنباله رو و مطیع و پیرو و مرید کسی نباشیم؟ یعنی به عقیده ی کسی پای بند نباشیم؟ فکر بدی نیست. ولی بی عقیده که نمیشه بود، میشه؟ پس باید چیزی از خودمون بسازیم. یک بنا. یک عقیده، چیزی که باهاش زندگی کنیم. خیلی ها در این سال ها یاد گرفته اند با کمال افتخار بگویند: "من به هیچ حزب و دسته و گروه و مرامی وابسته نیستم"! خب، این یعنی چی؟ یعنی هیچ عقیده و مرامی ندارند؟ یعنی یلخی؟ پا در هوا؟ آخه زیر بته که به دنیا نیآمده ای؟ این که چیز خوبی نیست که آدم هیچ فکر و مرام و ایده ای نداشته باشه، هست؟ نداشتن مرام و فکر، خودش یک مرامه دیگه، مگه نیست؟ علیه هر مرام و فکری بودن هم، خودش میشه یک تعلق! یه جور آنارشیسم. منظورت همینه؟ یا می خواهی بگی خودت واسه ی خودت حزب خودت را درست کرده ای؟ پس یعنی همه حرف مفت می زنند و حق با منه؟ من حزب خودم را دارم، پس تابع کسی نیستم. یعنی نوکر خودمم؟ یعنی هفتاد میلیون حزب یک نفره، آره؟ شایدم میخوای بگی از فکر و مرام و ایده آزادی؟ خوب این که شد همون اولی که؟ یعنی انگار که داد زده باشی که دوستان محترم: من بی مرامم. یلخی ام. بی کش و پیمونم. هرهری مذهبم. کلبی هستم. بی بته ام. ولی من که نمیخوام اینو بگم؟ این که چیزی نیست که آدم بهش افتخار کنه، هست؟

حالا اصلا چرا من اصرار دارم دامن خودم را بالا بگیرم تا به هیچ کس و هیچ چیز نماله؟ می ترسم نجس بشم؟ از ترس اینه که نگویند چپم، راست راست راه میرم؟ از ترس این که نگویند راستم، کج و معوج راه میرم؟ پس باز هم که خودم نیستم که؟ یعنی باز میشه تعلق! یک تعلق معکوس! یک دهن کجی! فقط برای این که بگم "من شبیه دیگران نیستم" یا "من اونی نیستم که تو فکر می کنی"!

شایدم که غرض از تعلق نداشتن، بردگی و بندگی نکردنه؟ خب، این شد یه چیزی. ولی من که یک تاریخ برده و بنده ی خدایان آسمانی و زمینی بوده ام. از سرسپردگی به خدا هم کلی مفتخرم. یعنی حالا دیگه "بنده" ی خدا نیستم؟ واقعا؟ شایدم هوس دارم بگم: "نه غربی، نه شرقی، انسانی"! خب، این انسانی چیه؟ مگر انسانی غیر از همین هاست که دور و بر منه؟ همین ها که هر روز و هر لحظه ازش فرار می کنم!؟ خب، انسانی هم یه جور تعلقه دیگه. انسانی یعنی مخلوطی از چپ و راست. نه چپ نه راست، هم چپ هم راست. یعنی یه شله قلمکاری از غربی و شرقی،  شمالی و جنوبی، آفریقایی و آمریکایی و ... نه پاک پاک، نه نجس نجس! انسانی! مخلوطی از گناه و ثواب. مجموعه ای از زشت و زیبا. قشنگی ش هم به همینه، مگه نه؟

پس چرا من در حالی که با همه هستم، و از بودن با خیلی ها لذت می برم، مدام کناره می کشم؟ میخواهم تک و واحد باشم؟ غیر از همه باشم؟ این تضاد نیست؟ این که یه چیزی باشم و مدام تلاش کنم که بگم چیز دیگه ام؟ بگم بی خط و ربطم. این بی خط و ربط بودن چیه؟ یعنی پا در هوا؟ یعنی همه کاره و هیچ کاره؟ یعنی با همه و بی همه؟ یعنی دارای تعلق و در حسرت آزادگی؟

میدونی چیه؟ فکر می کنم ...

باشه بعد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 22 مرداد 1384

نامه ی شصتم

خبر را که خوانده ای:

يک تريلی سوخت رسان می خواسته مخزن پمپ بنزينی در جنوب تهران را پر کند. راننده ی کاميون توجه نداشته یا نمی دانسته که مخزن پمپ، چقدر گنجايش دارد. در نتيجه ۷ هزار ليتر بنزين از منبع سر ريز می شود. کارکنان ایستگاه پمپ، بنزین سر ریز شده را از محوطه ی پمپ جارو کرده، به درون جوی آب می ریزند! بنزین در خيابان های اطراف پراکنده می شود. يک ساعت بعد بر اثر انداختن یک ته سیگار در جوی آب، بنزین آتش می گيرد و حريق ...

همه جا هم گفته و نوشته اند که: کوتاهی، بی احتياطی، کمبود دستگاه های ايمنی، نابلدی، توجه نداشتن به نکات ايمنی، و ... علت این حادثه بوده است. با این همه خواندن خبر مرا به جاهای دیگری هم می برد. شاید این واقعه با تصادف قطار در نیشابور و کشته شدن بیش از 300 نفر، قابل قیاس نباشد. یا با سیل در استان گلستان، یا کلاس مدرسه ای که آتش می گیرد و کودکانی که طعمه ی حریق می شوند و... خسارات دیگری که بسیاری شان ناشی از همین عوامل "کوتاهی" و "کمبود دستگاه های ایمنی" و "نابلدی" و نمی دانم چه و چه ی دیگر است. حوادثی که هر هفته در ایران اتفاق می افتد و حالا دیگر جزو خبرهای روزمره شده و قاعدتا باید به شنیدن آنها عادت کرده باشیم.

تصور نمی کنم حتی در میان مردم عادی شهر و روستا کسی باشد که نداند بنزین یک ماده ی محترقه است. فکر نکنم کسی با اتومبیل و بنزین سر و کار داشته باشد و نداند که مثلا در پمپ بنزین نباید سیگار کشید، یا دست به کاری زد که باعث بروز یک حادثه ی وحشتناک بشود. پس "بی احتیاطی"، "نابلدی" یا "توجه نداشتن به نکات ایمنی" در مورد یک راننده ی کامیون حامل بنزین یا کارکنان یک پمپ بنزین، کمی ناباورانه است. پس چه چیزی باعث می شود که کارگران یک پمپ، بنزین را در جوی کنار خیابان رها کنند؟

با وجودی که زمان وقوع حادثه، یعنی صبح زود روز جمعه، باعث شده که این تراژدی دست کم تلفات انسانی نداشته باشد، نفس واقعه را کوچک و حقیر نمی کند. می پرسم قرار نیست یک راننده ی تانکر بنزین آنقدر آموزش دیده باشد که بداند چه حمل می کند و چگونه باید کارش را با مسوولیت صورت دهد؟ یا همین که کسی یک گواهی نامه داشته باشد، کافی ست؟ معیار انتخاب و استخدام کارگر یک پمپ بنزین چیست؟ این که به مسوولیتش در قبال جان خود و مردمی که در اطراف پمپ زندگی و کاسبی می کنند، آگاه باشد یا کافی ست بداند نماز میت چند رکعت است؟ می شود کسانی را که در راه و ترابری کار می کنند، از بین کارگران ساختمانی انتخاب کرد؟ به این خاطر که هر شب در مسجد نماز می خوانند؟ معیار استخدام مسوول ایستگاه راه آهن این است که عضو خانواده ی شهدا باشد؟ جنس و میزان محموله ی یک قطار باید به اطلاع مسوولین راه آهن برسد؟ یا سپاه حق دارد بنزین و باروت و پنبه را سرخود، سری و بی خبر از همه ی مسولین، در ساعاتی که قطارهای مسافربری رفت و آمد می کنند، حمل کند؟ معیار استخدام مدیران یک ایستگاه آتش نشانی آشنایی به کار و مسولیتشان است یا کافی ست بدانند غسل جنابت بر چند نوع است؟ یک شهردار با چه معیاری انتخاب می شود که نگوید "مسوولیت مرگ کارتن خواب ها"ی یک شهر با او نیست! و بعد! پانصد هزار بسیجی و سپاهی به خاطر دهن کجی به یک جناح در حاکمیت، چندتا چندتا به همین شهردار رای بدهند تا به ریاست جمهوری برسد؟ یک طلبه ی فلسفه ی اسلامی که در دانشکده ی شنگول و منگول دکترای اجتهاد گرفته است، می تواند ریاست پارلمان قانونگذاری یک سرزمین هفتاد میلیونی را بعهده بگیرد چون دخترش داماد آقاست؟ کسی که آگاهی ملی و بین المللی اش در حد این است که با یک زن همکارش در یک دیدار بین المللی دست ندهد؟ وزیری که قرار است مسوول آموزش و پرورش یازده ملیون دانش آموز یک مملکت باشد، یا مسوول بهداشت یک سرزمین، یا مسوول حفظ نظم و امنیت و جان و مال ملتی، یا... باید از روی سابقه و میزان آگاهی و آشنایی اش به عملکرد وزارتخانه ای که به او تحویل داده می شود، انتخاب شود یا با استخاره؟! خداوندگارا!

این عدم احساس مسئوليت نیست که دارد به سرعت در جامعه ی ما گسترده می شود؟ این که کسی به هیچ وجه خود را در مقابل دیگران مسوول نداند و نشناسد؟ و این که مسوولینی که به ظاهر و در روند "مردمسالاری دینی" از سوی مردم انتخاب می شوند، از مالیات و درآمد و ذخایر این مردم ارتزاق می کنند و با هر معیار و ارزشی باید خدمتگذار و پاسخگوی مردم باشند، چرا همه جا از بالا تا پایین و در هر مقام و شغلی ارث پدرشان را از این مردم می خواهند؟

این اهمیت ندادن به شخصیت و حرمت انسانی و اجتماعی شهروندان و بی ارزشی جان و مال مردم نیست که در این سال ها از عملکرد یک حکومت به سطح جامعه گسترش پیدا کرده است؟ در این صورت جهان چگونه به ما اعتماد کند که مایلیم با مواد هسته ای سر و کار داشته باشیم؟ چه کسانی مسوولین و سرپرستان چنین پروژه های حساسی هستند؟ چه کسانی در این پروژه ها کار می کنند؟ خویشان و آشنایان سر دمداران که از نگاه حکومت قابل اطمینان اند؟ کسانی که نمازشان ترک نمی شود؟ و حتما روزه می گیرند؟ و به اعتبار صاحبان زور، پشتیبان نظام اند؟

شهروندانی که با احساس صرف ملیت پرستی از چنین پروژه هایی دفاع می کنند و سخت مایلند که به داشتن سلاح هسته ای افتخار کنند، می دانند که بازی با مواد هسته ای سوای آموزش و آگاهی دراز مدت، چه مسوولیت بزرگی می طلبد؟ با از بین رفتن حس مسوولیت اجتماعی و رعایت حقوق شهروندان در همه ی شئون جامعه ی ما، می شود امید داشت که فردا کشور با یک فاجعه ی بزرگ روبرو نشود و جان میلیون ها نفر در یک بی احتیاطی احمقانه، شبیه آنچه دیروز در پمپ بنزین رخ داد، به بازی گرفته نشود؟ این کافی ست که از روی احساس و در نهایت بی مسوولیتی بگوییم؛ ای آقا! این با آن فرق دارد! هر ننه قمری را که مسوول سایت های هسته ای نمی کنند؟ به کدام دلیل باید چنین کلامی را پذیرفت و امیدوار بود که چنین نکنند؟ حتی اگر مسوولان اهمیتی برای زندگی و امنیت شهروندان قایل نیستند، آیا شهروندان در اندیشه ی امنیت خود و خانواده شان هستند؟ این کافی ست که بگوییم؛ ای آقا! اینجا ایران است. چه کسی به این چیزها اهمیت می دهد؟ آیا این گونه پاسخ ها خود حکایت از این نمی کند که ما روز به روز نسبت به انسان ها و مسایلی که دور و برمان می گذرد، بی تفاوت تر می شویم؟

تو جای من باشی، به همسایه ات چه پاسخ می دهی وقتی با دهان باز و چشم های بیرون زده می پرسد؛ این خبر حقیقت دارد؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 21 مرداد 1384

دلا بی من چه می کردی تو در کوی حبیب من؟

الهی خون شوی ای دل،

                           تو هم گشتی رقیب من؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چارشنبه 19 مرداد 1384

نامه ی پنجاه و نهم

عکس صفحه ی اول "کیهان" را که دیدم، سخت جا خوردم. صبح گرمی بود. تازه به محوطه ی دانشگاه "علیگر" وارد شده بودم و داشتم سراغ یکی از استادان به نام "رستم" را می گرفتم. از کنار میزی از کتاب و روزنامه در سایه ی دیواری گذشتم. کلمات فارسی توجهم را جلب کرد. کنار میز جوان آفتاب سوخته ای ایستاده بود که می توانست ایرانی باشد. سرم را پیش بردم تا تاریخ "کیهان" را بخوانم. به فارسی گفت؛ مال سه روز پیش است! با لبخندی سلام و احوال کردم. روزنامه را برداشتم و نام "رستم" را بردم. راهنمایی ام کرد که به کدام سمت و کدام عمارت بروم. دوباره به عکس صفحه ی اول کیهان و عنوان مطلب نگاهی کردم و پرسیدم این دور و برها قهوه خانه ای هم هست؟ به جهتی اشاره کرد. کنجکاوی آزار دهنده ای مرا وا می داشت تا پیش از دیدار، نگاهی به مطلب کیهان بیاندازم. قهوه خانه را یافتم و سر میزی نشستم.

بالای سر در بازار در سبزه میدان، دو جسد به جراثقالی آویزان بود! از مردمی که در دهنه ی بازار در رفت و آمد بودند، حتی یک نفر به نگاهی سرش را بالا نکرده بود. همه در خود و با خود، "سرها در گریبان" بود! دزد یا جانی یا قاچاقچی یا ضد انقلاب، هرچه یا هر که بودند، سه روز بود جسدشان بر سر در بازار شهر آویخته بود. حجمی از مرگ در چند سانتی متری بالای سر مرد و زن تاب می خورد و این شهروندان گرفتار، سه روز بود که آنقدر دیده بودند، حتی در روزنامه های شهر، که دیگر سری هم بالا نمی کردند، حتی اگر به دلیل انزجار. انگاری همه با سرهای افتاده می دانستند به چه چیز نگاه نمی کنند!

تابستان 1985! از مرخصی یک ماهه ام استفاده می کردم تا وسوسه ی ترجمه ی "کلیفورد اوتس" را که سه چهار سالی با من مانده بود، به سرانجامی برسانم. چه تصادفی! تمام راه در قطار بازگشت از بمبی تا دهلی نو، تصویر دو جسد به دار آویخته بر سر در بازار تهران در لابلای سطور و صحنه های نمایش نامه های "اودتس" تاب می خوردند! و من به "جیکوب"، "میرون"، "رالف"، "هنی"، "لئو"، "کلارا"، "بن" و دیگر شخصیت های "اودتس" فکر می کردم؛ آنها که با درد خو گرفته اند و در گذشته می پلکند و رویا می بافند! همه همخوی با مصیبت و گرم آرزو!

یادم به دوستی افتاد که "خوره" بخشی از صورت و بینی اش را در کودکی و به شکل زشتی خورده بود. او اما مدعی بود که این خوردگی، زیبایی اش را دو چندان کرده است! مصیبت "خوکردن" به زشتی، مصیبتی ست سهمگین! وقتی درد به تکرار می آید،(و هر تکرار البته از سنگینی و کراهت درد می کاهد) و با ما می ماند، با گذشت زمان از آن ما می شود. به سوزشش خو می گیریم و این خو کردن با مصیبت زخم، از سنگینی درد در ذهن اجتماعی و تاریخی مان می کاهد.

ابتدا گلیمی زیر پایمان پهن می شود و پای برهنه مان را می پوشاند. بعد تکه نانی و کاسه ای نمک به  فراخور به دستمان می رسد. چیزک های خردی اطرافمان را می گیرد... و یک روز حس می کنیم "متملک" شده ایم. در اولین بامدادی که بر روی گلیم و زیر سقف اجاره ای مان چشم از خوابی نیم خوش باز می کنیم، از بیم ناشناخته ای که زیر پوستمان می خُلد، فریاد اعتراضمان در گلو می شکند. مبادا اعتراض، ما را از این داشته های اندک محروم کند؟ و بعد؟ همین که کم کم از فریاد تهی شدیم، شروع می کنیم برای موقعیت، توجیهی محکمه پسند بتراشیم. هنگامی که ترس هم خانه مان شد، عقل گرایی به سراغمان می آید تا برای هر فریاد از گلو برنیامده، دلیلی نو بتراشیم. این گونه به زشتی عادت می کنیم و با مصیبت انس می گیریم. و چنین است که هر صبحگاه، درست از زیر نگاه ما، عدالت را یکبار دیگر به مسلخ می برند!

بنیاد فکر سیاستمداران پس از ماکیاول این است که "اگر رقیق القلب باشی نمی توانی کارهای بزرگ انجام دهی". میلیون ها انسان در میان امواج انسانی، تنها هستند و برای بیرون کشیدن سر و تن ازاین منجلاب، به سختی می جنگند. اما بنظر می رسد که برای بعضی ها تنها یک راه حل وجود دارد؛ "قدرت در پناه ثروت". فرصت اندیشیدن هم نیست چون به جای تو فکر کرده اند. "تجارت برای مسایل شخصی منتظر نمی ماند". کافی ست نگاهت را از روی برخی مسایل بگردانی، در غیر این صورت به قیمت سرت تمام خواهد شد! "هر سانتی متر این راهی که می رویم با جمجمه و استخوان های بسیاری فرش شده است"!

به یاد حرف دختر خانمی می افتم که در روزهای انتخابات روی اسکیت هایش سر چهار راهی در تهران به این سو و آنسو می رفت و تراکت های انتخاباتی آقای هاشمی را پخش می کرد. خبرنگار از او پرسید؛ شما واقعا به آقای هاشمی اعتقاد دارید؟ دختر خانم در حالی که به پخش کردن تراکت ها ادامه می داد، انگار که بخواهد خبرنگار را مثل مگسی از خود براند، گفت؛ "برای من مهم نیست کی برنده میشه! فقط می خوام کسی مزاحم اسکیت بازی ام نشه"!

ناتوانی و خیال پروری شخصیت های نمایش نامه های "اودتس" در حالی که در لای و لجن زندگی فرو رفته اند، نشانه های ملال زیستن در جامعه ای ست که در آن انسان ها برای به دست آوردن کم ترین خواسته شان ناتوان و دست بسته اند؛ ـ "تمام گروه های جاز آمریکا یک آهنگ را می خوانند: «عزیزم به من عشق بده»"!

«همه چیز دارد پیش چشم ما فرو می ریزد" و ما در عمق عادت به فاجعه، "لباس پوشیده ایم اما نمی دانیم کجا می خواهیم برویم"! سال هاست که ذات واقعی مان را جایی در کودکی جا گذاشته ایم، یا کشته ایم و در خاک کرده ایم. "صف دراز زندگی از دست داده ها، سرخورده و مانده از رفتن، روزها را به روزها می دوزند" و هر روز افسرده تر و از دست رفته تر می شوند. تنها رویا و خیال سر پا نگهشان داشته است؛ برای خیلی ها زندگی یعنی پرداخت مرتب صورتحساب ها. "لئو" می گوید؛ "تا پنجاه سال دیگر همه چیز درست می شود..."، و "کلارا" پاسخ می دهد: "پنجاه سال دیگر ما در قبرهایمان وسط باران دراز کشیده ایم. مردم می پرسند این ها کی اند؟ و جواب می دهند یک زوج ابله"!

در جهانی که اجازه ی زنده ماندن، به هرشکل حقیرش، مزد سکوت شاهدان فاجعه است، هرکس برای کم ترین دستیافت، لب از شهادت بر جنایت می بندد. از نتایج بارز مشاهده ی آوارگان و گرسنگانی که هر روزه بر خاک می غلتند، یکی هم این است که به امنیت کاذبی که در سایه ی دزدان نصیبمان شده و پاره نانی که در سفره مان هست، دلخوش باشیم و شکر گزار! وقتی در مصیبت که به تکرار تجربه اش کرده ایم، غرق شدیم و فاجعه از سرمان گذشت، روی از واقعیت ها می گردانیم. در اسطوره و آیین و عرفان می آویزیم، شمشیر نابوده ی پهلوانان حماسه و آیین را در خلوتمان صیقل می دهیم و با دستان وهم بر فرق هرچه ناکامی ست، فرود می آوریم. در خیال «فلک را سقف می شکافیم» و «طرح هایی نو در می اندازیم» تا بالاخره روزی برسد که در سلول انفرادی مان، زمین گیر خیال، غرقه در شکوه آرزوها، فراموش شویم و لاشه ی از اعتبار افتاده مان را زنده در گور کنند.

خوب، امید جان، می بینی؟ چندی پیش در بوکان و گناباد، چند روز پیش در خوزستان، پریروز در سیستان و بلوچستان و امروز در کردستان و ... وقایع تکرار می شوند و هر بار جماعتی از مردم معترض و بی پناه در گوشه و کنار آن جزیره به جرم های ناکرده همچون دزدی و قاچاق و بی ناموسی و هرزه گردی و توهین به مقدسات و ... به خاک و خون کشیده می شوند. مردمی به زور در سرزمینشان و در خانه هایشان محکوم به سکوت، زندانی می شوند. هر روز نام های تازه ای به هزار دروغ، به حبس و زندان و شکنجه و جهنم برده می شوند و همین که شکایت می کنند، به خانه هایشان می ریزند و سر و همسرشان را تحقیر می کنند. دایناسورها هر لحظه به ساحت انسان بی حرمتی می کنند و تحقیر روا می دارند. آن وقت می پرسی: "چرا تعجب می کنی؟ از اینها غیر از این انتظاری داری؟"

نه امید نازنین! من از پندار و رفتار دایناسورهای گنجشک مغز که از آن سوی تاریخ آمده اند، تعجب نمی کنم. هر روز اما به آن جسدهای آویخته بر سر بازار طوری نگاه می کنم، انگار که اولین بار است که بی حرمتی را تا این حد گستاخانه و دریده زیر بینی ام حس می کنم. پس می گویم، و به تکرار می گویم تا به زشتی و پلشتی عادت نکنم، با تزویر و ریا اخت نشوم و به دروغ و بی شرافتی انس نگیرم. نه امیدجان! تعجب نمی کنم، بلکه از ننگ "عادت" است که می گریزم!

***  

گویا همه برای عیادت آقای گنجی فردا (پنج شنبه 20 مرداد) ساعت 2 بعداز ظهر به بیمارستان میلاد می روند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 15 مرداد 1384

نامه ی پنجاه و هشتم

خدایان و دموکراسی!

صبح یک روز سگی تاریخ، وقتی "بشر" پس از یک بگو مگوی خانوادگی به دنبال غذا از غار بیرون آمد، لحظه ای کنار دریا ایستاد تا مگر با پرتاب چند سنگ به آب، خشمش را تسکین دهد. هنوز سه چهار سنگ به آب نزده بود که ابرها بالا آمدند، رعد و برق شد و بارانی سهمگین بر سر و روی "بشر" باریدن گرفت. مرد که تا آن روز، آب را بر زمین دیده بود که آرام در کاسه ی دریا دراز کشیده است، از دیدن قطراتی که این چنین با خشم و پیاپی از آسمان فرو می ريختند، وحشت کرد. پنداشت موجودی قوی تر از او جایی فراز آسمان ها بر او خشم گرفته است. از آن روز "بشر" هر صبح که از غار بیرون می آمد، ابتدا برای آن موجود قوی آسمانی نذر و نیایش بجا می آورد تا اجازه دهد به آسودگی به دنبال کسب روزی برود.

روزی دیگر "بشر" در جنگل حیوانی شکار کرد، شاخ و برگی بیاراست و آتشی افروخت تا شکارش را بریان کند. رعد و برقی عظیم شد، بر شاخ درختی گرفت و درخت کهن پیش چشمش به آنی شعله کشید و سوخت. "بشر" پنداشت این بار خدای جنگل بر او خشم گرفته است. روز دیگر از رودخانه ماهی گرفت، رود غرید و سر بر افراشت و بالا آمد، آب بر هم غلتید و به ساحل ریخت. هرچه "بشر" از رود گریخت، آب کف بر دهان او را تعقیب کرد. پنجه های آب با غرش های خشم آلود، خود را تا نزدیکی های غار "بشر" بالا کشیدند. بیچاره مرد، ماهی گرفته را به آب انداخت و خانواده را واداشت تا همراه او تمامی شب به زاری و دعا بگذرانند، مگر خدای رودخانه ها غارشان را از آنها نگیرد. صبح آب به بستر خود بازگشت و "بشر" پنداشت که خدای رودخانه ها او را بخشيده است.

... و باری،هر بار "بشر" دست به کاری زد، اتفاقی افتاد و او پنداشت خدای دیگری را رنجانده. چنین شد که خدایان ذهن بشر را انباشتند، آنقدر که "بشر" برای هر حرکتش نیاز به دعا و قربانی و توبه داشت تا خدایی را بر سر لطف آورد. خدایان آنقدر زیاد شدند که کم کم جایی برای زندگی و حرکت "بشر" نماند. طاقت و حوصله اش سر آمد. در یک روز سگی زمستان که خود و خانواده اش گرسنه بودند، سر به کوه گذاشت و تا آنجا که توان داشت، بالا رفت. جایی نزدیک قله ایستاد و با تمامی خشم بر سر خدایان فریاد کشید که دست از سر او و خانواده اش بر دارند. صدای او در دامنه ی کوه پیچید، برف های نشسته بر قله به حرکت در آمدند و بهمنی از فراز کوه سرازیر شد و او را به اعماق دره برد.

نسل های بعد دیگر یاد گرفته بودند که به حریم خدایان وارد نشوند، از قدرت خدایان پرهیز کنند و با نذر و نیاز و دعا و قربانی از خشم خدایان در امان بمانند. اما خدایان خیابان ها و کوچه ها را هم پر کرده بودند. "بشر" از هر طرف که می رفت به خدایی بر می خورد. حتی اگر کاری به خدایان نداشت، آنها دست از او بر نمی داشتند. یکی دخترش را آبستن می کرد، دیگری پسرش را می دزدید، سومی به زنش تجاوز می کرد، ...

... القصه، "بشر" از تسلط بی چون و چرای خدایان خسته شد. روزی به این فکر افتاد که مانند سرپرست قبیله، برای خدایان هم رهبری تعیین کند. خدایی که حکم رهبر و فرمانده ی خدایان را داشته باشد. اما با وجود خدای خدایان هم چیزی از دردسرهای "بشر" کاسته نشد. اگر پیش از آن "بشر" برای رفع بلا از یک خدا، به خدای دیگری پناه می آورد و گاه که خدایان علیه یکدیگر تحریک می شدند، "بشر" چند صباحی آسوده بود، حالا دیگر خدای خدایان با همکاری خدایان زیر دستش، بهر کاری قادر بود و خود برای همه چیز خدا تعیین می کرد. "بشر" ناچار بود برای هر حرکتش از خدایی اجازه بگیرد. 

قرن ها گذشت و "بشر" کم کم هوشیارتر شد. روزی در مجلسی از نمایندگان قبایل مختلف، همگی به این نتیجه رسیدند که بجای این همه خدای یک کاره، یک خدای همه کاره داشته باشند و از شر این همه خدا آسوده شوند. از همین جا بود که تک خدایی آغاز شد. اما از آنجا که بشر به اندازه ی کافی تجربه کسب کرده بود و از قدرت بی حد و حصر یک خدای واحد واهمه داشت، موجود زیرکی به نام "شیطان" آفرید و او را واداشت تا به نمایندگی انسان، همه جا دور و بر خدا بپلکد و هر جا لازم بود چوب لای چرخ خدای قادر متعال بگذارد! از آن پس "بشر" آسوده تر زیست چرا که بخش بزرگی از گرفتاری ها به آسمان منتقل شده بود. شیطان در کار خدا اخلال می کرد و خدا پیوسته مشغول رفع و رجوع مشکلات خود بود تا از شر شیطان در امان بماند و کم تر وقت داشت تا برای بشر مشکلات تازه ای بیافریند. تعادل قدرت تا اندازه ای در آسمان برقرار شده بود و انسان کمی آرامش پیدا کرد تا به کار و بار خود برسد.

"دموکراسی" از روی همین الگو اختراع شد. اما از آنجا که خدایان زمینی از جنس بشر بودند، هوشمندانه تر از خدایان آسمانی عمل کردند. اینها بجای آن که شیطان را طرد کنند، او را به رسمیت شناختند، به او احترام گذاشتند و او را "اپوزیسیون" خطاب کردند. خدایان زمینی، یعنی قدرتمداران و سرمایه داران برای "اپوزیسیون" هم قانون تدوین کردند. یعنی شیطان را هم در بطری قانون نهادینه کردند. به عبارت دیگر شیطان هم "متمدن" شد. پس خدایان زمینی گفتند "بشر" آزاد است که از خدا حمایت کند یا طرفدار شیطان باشد. هرکس طرف خدایان باشد، در قدرت شریک می شود و آن که طرف "اپوزیسیون" باشد، می تواند از راه قانون تلاش کند تا قدرت را به چنگ آورد و خدا شود. "بشر" هم که یک عمر تاریخی در تهدید و هراس بسر برده بود، قانون را پذیرفت.

با پذیرش قانون، بشر طناب دار خویش را بافت و جام شوکران را سر کشید. او البته آزاد است که اعتراض کند، داد و هوار بکشد اما خدایان زمینی که داناتر از انواع آسمانی اند، هرگاه "بشر" چوب اعتراض برداشت، با او همدردی کردند، چوب را از دستش گرفتند، قاب کردند و برای هر چوب، قوانينی وضع کردند. نام یکی را "برابری" گذاشتند، نام دیگری را "برادری"، سومی را "آزادی بیان" نامیدند، چهارمی را "حق آزاد انتخاب مسکن"، پنجمی را "حق آزاد انتخاب همسر"، و،و،و، به این صورت اندک اندک اعتراض های "بشر" از او گرفته شد و تبدیل به نهاد شدند. کم کم دست های بشر از چوب های اعتراض تهی شدند. قانون می گوید هر شکایتی داری بنويس و به نهاد مربوطه بفرست تا بررسی شود و پاسخ لازم برایت ارسال گردد!

به این صورت "بشر" خلع ید شد، اعتراضاتش خشکید، رام و مطیع، همچون بره ای متمدن و دموکرات شد. اینک دیر زمانی ست که "بشر" هر چهار سال یک بار پای صندوق رای می رود، به کسی یا کسانی رای می دهد و خدایان منتخب هم تا 4 سال بعد، هر غلطی دلشان خواست، می کنند.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 13 مرداد 1384

میان پرده

آوازهای شکلاتی

 

جملات قصار از برخی خانم ها و آقایان صاحب نام، اندر قضیه ی زناشویی و طلاق!

البته در خانه من اربابم. همسرم تنها یک تصمیم بگیر است. "وودی آلن"

من و همسرم برای بیست سال آدم های خوشبختی بودیم. بعد همدیگر را ملاقات کردیم! "رادنی دنگرفیلد"

آه، بله! "طلاق"! از یک ریشه ی لاتینی می آید، به معنی تجاوز جنسی به مرد، از راه کیف بغلی ش. "رابین ویلیامز"

یک مرد متاهل لازم است که اشتباهاتش را فراموش کند؛ چه لزومی دارد یک خاطره ی واحد را دو نفر به یاد بیاورند؟ "دوانه دول"

از یک زوج در حال عبور، آنکه چند قدم جلوتر می رود، همانی ست که دیوانه شده است! "هلن رونالد"

در آمریکا هشتاد در صد مردان فریبکارند، بقیه در اروپا هستند! "جکی ماسون"

ازدواج مثل این است که شما دستتان را در یک کیسه ی پر از مار بکنید، به این امید که یک مارماهی بیرون بیاورید! "لئوناردو داوینچی"

من تنها مرد دنیا هستم با سند ازدواجی در درست که روی آن نوشته شده: "به دست هرکس که رسید". "میکی رونی"

من سال ها با زنم صحبت نکردم. چون نمی خواستم حرفش را قطع کنم. "رادنی دنجرفیلد"

تفاوت بین "طلاق" و "جدایی" آن است که جدایی به مرد فرصت می دهد تا پول هایش را پنهان کند! "جانی گارسن"

***   

... و یادم نرود که:

بينا داراب زند در پی اعلام يک هفته اعتصاب غذا در حمايت از اکبر گنجی، ممنوع الملاقات شد. او در اعتراض به اين تصميم که ملاقات کابينی داشته باشد، از رفتن به کابين و ديدار همسرش خودداری کرد. از زمان انتقال بینا داراب زند به زندان رجايی شهر، تنها يک بار به مدت 15 دقيقه توانسته با خانواده اش ملاقات داشته باشد.

- الهه نازجو ؛ همسر امير ساران از سوی وزارت اطلاعات شهريار احضار شد.

- وضعيت جسمانی منوچهر محمدی پس از 25 روز اعتصاب غذا وخيم است. او از روز شنبه از خوردن قند نيز پرهيز کرده و در حال حاضر وضعيت نگران کننده ای دارد. خانواده ی منوچهر محمدی در اعتراض به عدم اعطای مرخصی به منوچهر محمدی و شرايط جسمانی او، از ساعت 11 صبح پنج شنبه در مقابل زندان اوين دست به تحصن زدند.

"کميته دانشجويی دفاع از زندانيان سياسی"
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 11 مرداد 1384

"خر پشته"

حجاريان: اينجا ايران است و آنچه در فيلم هاي تلويزيوني نشان داده مي شود براي ما جنبه بدآموزي پيدا كرده است.

(منبع خبر) امروز (به نقل از ایران امروز): قصه خانم عبادی بر پشت بام بيمارستان ميلاد به همراه فرد ديگری كه می خواستند با شاه كليد وارد طبقه يازدهم شوند، آنچنان كه كيهان مدعی است به يكی از شوخی های زننده در ايران بدل شده است.
چرا وكيل مدافع كه عمدتاً هر لحظه كه بخواهد بتواند با موكلش تماس بگيرد از طريق غيرمتعارف و دزدكی به اتاق وی در بيمارستان نفوذ كند.
اما به هر حال اينجا ايران است و آنچه در فيلم های تلويزيونی نشان داده می شود برای ما جنبه بدآموزی پيدا كرده است. اما قصه مذكور مرا به ياد قصه مشابهی می اندازد كه چند سال پيش اتفاق افتاد. قضيه از اين قرار بود كه بعد از حصر آقای منتظری عده ای دوستان ايشان از طريق منزل احمد آقا منتظری به پشت بام رفته و بعد از عبور از "خر پشته" از بالای بام با آيت الله كه در حياط منزل خود مشغول قدم زدن بودند صحبت كردند. مسئولين قضايی به اين نكته پی بردند و خروجی "خر پشته" را با ورق آهن جوش زده و مسدود كردند. با فرا رسيدن فصل زمستان و در اثر بارش برف و باران سخت آن فصل، ناودان پشت بام خانه احمد آقا منتظری مسدود شد و سقف كاه گلی منزل او پر از آب شد و كم كم از داخل اتاق ها با طبله كردن سقف و ديوار از آب به داخل اتاق ها سرازير شد. خب، طبيعتاً لازم بود كه به پشت بام رفته و راه ناودان را باز كنند و آن را اندود نمايند. اما مسأله خيلی جدی تر از اين حرف ها بود، به طوری كه مقامات قضايی قم می ترسيدند كه "خرپشته" را باز كنند. لذا احمد آقا منتظری نامه ای خطاب به آقای خاتمی نوشت و تقاضای رفع مانع كرد. اما قصه تمام نشد. آقای خاتمی هم موضوع را به شورايعالی امنيت ملی برد تا در جلسه شورايعالی امنيت ملی ( با حضور سران سه قوه، فرماندهان نظامی كشور و ...) درباره فك پلمپ "خر پشته" منزل آقای احمد منتظری تصميم گيری شود. بالاخره تصميم گرفتند كه چند روزی برای مرمت پشت بام جواز بدهند، البته من نمی دانم اين مصوبه به تنفيذ رهبری هم رسيد يا نه؟
بله، اينجا ايران است و از اين وقايع خيلی اتفاق می افتد. وقايعی اتفاق می افتد كه قصه خانم عبادی كه اصل آن دروغ است، حتی اگر راست هم می بود، انگشت كوچك آن هم نمی شد.

***   

حیرتا! چشمتون را ببندین و اول به "ناودان های پشت بام خانه ی احمدآقا منتظری" فکر کنین! بعد به متن نامه ای که "احمدآقا" در مورد ناودونش به رییس جمهور نظام نوشته! چشماتون را باز نکنین و به نامه ی احمدآقا در مورد ناودونش فکر کنین که توسط رییس جمهور نظام به "شورای عالی امنیت ملی" نظام برده شده. بعد سران سه قوه ی نظام و فرماندهان عالی نظامی کشور را تصور کنین دور یه میز نشسته اند، پشت درهای بسته و در یک جلسه ی سری در مورد ناودون احمدآقا منتظری تبادل نظر می کنن! بعدش فکر کنین به شورای عالی امنیت ملی نظام که تصمیم میگیره برای مرمت ناودون احمدآقا "جواز" صادر کنه، اونم فقط برای چند روز! این تن بمیره چشماتون را باز نکنین و به این هم فکر کنین که جواز مرمت ناودون احمدآقا توسط رهبر نظام "تنفیذ" می شود!

حالا که چشماتون را باز کردین، به فوج فوج زندانیان سیاسی فکر کنین، از زرافشان و گنجی و امیرانتظام و سلطانی و ... تا باطبی و ... وبلاگ نویسان و غیره که بخاطر فعالیت علیه این نظامی که اون بالا خوندین، سال هایی از عمرشان را در سیاهچال های "نظام" گذرونده اند یا می گذرونن، و کسانی مثل خانم زهرا کاظمی، که به جرم عکاسی از بازداشتگاه این نظام، جان خودشان را از دست می دهند! و هفتاد میلیون اسیری که درون این نظام حیران و پریشان و سرگردان شاهدند که سران نظام چطور ناودون احمدآقا را "مرمت" می کنند!

خداوندگارا، به اون که دادی، چه ندادی! و به اون که ندادی، چه دادی!

***   

فکر می کنم چون امروز مصادف شده با روز تنفیذ احمدی نژاد، بخاطر این که نگویند گنجی و طرفدارانش به قصد تبلیغ و اخلال در کار کشور می خواهند توجه جهانیان را از "دولت تازه" به موضوع گنجی برگردانند، همسر گنجی وادار شده تا تحصن در مقابل دفتر سازمان ملل در تهران را به تعویق بیاندازد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 9 مرداد 1384

نامه ی پنجاه و هفتم

سلام عزیز!

در مورد اظهار نظرها و استدلال هایت نسبت به شرایط موجود و مساله ی گنجی و ... حرفی دندان گیری ندارم جز این که بگویم با دردهایت همدردم. می گویی اما چه کنیم؟ حتما شنیده ای که بعد از جلوگیری از ملاقات وکلای مربوطه با گنجی، دیروز عبدالفتاح سلطانی یکی از همین وکلا را هم به جرم ارتباط با کمیته ی آمریکایی براندازی رژیم ایران دستگیر کرده اند. (امروز هم گفتند که پرونده ی جاسوسان هسته ای را در خارج و داخل ایران بر ملا کرده است!) کدام جاسوس؟ چه "هسته ای"؟ با چه مدرک و سندی؟ نمی دانم! ولی مگر اینها به مدرک هم نیازی دارند؟ همان طور که در بوق و کرنا زدند که عبدی جاسوس است و چند سالی هم در زندان نگهش داشتند و بعد هم به دلیل نبودن سند و مدرک، تبرئه اش کردند! یا قصه ی روزنامه ی نشاط و سردبیر و نویسنده اش، یا قصه ی زرافشان و قتل های زنجیره ای، یا قصه ی ترور حجاریان، یا صدها قصه ی مشابه دیگر... بعد هم هیچی به هیچی. عبدالفتاح سلطانی را هم اگر نکشند یا سر به نیست نکنند، چند سالی در سیاهچال ها نگهش می دارند و بعد هم لابد تبرئه می شود. به چه گناه یا اتهامی آدم ها سال هایی از عمرشان را در سیاهچال ها می گذرانند، خانه و کاشانه و کار و بار و سلامتی شان نابود می شود، حیثیت انسانی شان لکه دار می شود، بعد هم هیچ؟ ظاهرا همه قبول کرده اند که اینجا"اول می کشند، بعد می شمارند"!

اسماعيل زاده حقوقدان و مدرس دانشگاه گفته: "زشتی عمل صدور حكم جلب قبل از صدور حكم احضار برای يك وكيل كه اتفاقا عضو هيات مديره كانون وكلای دادگستری نيز هست، دردناك و تاسف آور است. اگر جرأت می كنند برای يك وكيل دادگستری كه عضو هيات مديره كانون است، بدون احضار، حكم جلب صادر كنند، با مردم عادی چه خواهند كرد"؟ خوب، آقای اسماعیل زاده! "مردم عادی" که شبانه روز در خانه هایشان بازداشت اند!

حالا هم چون می دانند تا وقتی گنجی در ارتباط با بیرون است، هر حرفی بزنند و هر عملی انجام دهند بر ملا می شود، دارند برنامه ریزی می کنند تا به حکم دادستانی همسرش را هم به جرم تحریک گنجی برای اعتصاب عذا، از ملاقات محروم کنند تا هر غلطی که می خواهند بکنند و بعد هم با تایید پزشکی قانونی بر همه ی کارهایشان سرپوش بگذارند، همان گونه که با زهرا کاظمی کردند، یا با دهها نفر دیگر.

بازی "قرم قرم" را هم که هر به چند روز تکرار می کنند. "گنجی به کما رفت"، "گنجی حالش وخیم است"، "گنجی مرد". و به این وسیله اذهان را آماده می کنند تا روزی که واقعه رخ داد، دیگر کسی از کلمه ی "قرمساق" ترش نکند! ظاهرا تنها هزار نفری هستند که گویا همه جا در تظاهرات جلوی دانشگاه و بیمارستان و پیش روی خانه ی گنجی شرکت می کنند و نامه می نویسند و اعتراض می کنند و به دادگستری می روند و دعا می کنند و شعر می خوانند و ... خوب، همین دیگر. هزار نفر!  عده ای هم می گویند از سیاست بدشان می آید و نمی خواهند آلوده ی سیاست شوند! نمی فهمم وقتی نان و آب و برق و گاز و خانه و مدرسه و اداره و زندگی و لباس پوشیدن و خندیدن و مهمانی رفتن و اندازه ی خشتکت را هم یک مشت زورگو تعیین می کنند، این "گریزان بودن از سیاست" دیگر چه صیغه ای ست! حالا به قول تو شاید عده ای می ترسیم و عده ای هم دون شان خود می دانیم تقاضای آزادی گنجی را بکنیم و آقای مرتضوی رویمان را زمین ییاندازد، کنف شویم! پس بهتر که به این بهانه ها از زیر بار مسوولیت شهروندی مان شانه خالی کنیم!

بعضی ها هم که هشت سال پیش به خاتمی رای داده اند و حالا سرخورده اند که چرا خاتمی در این هشت ساله با چاقو شکم خامنه ای را پاره نکرده است. پس غمگین نشسته اند در خانه و "یار دبستانی من" یا "دوباره می سازمت وطن" گوش می کنند و برای وطن اشک می ریزند. البته فراموش نمی کنند که به ایران افتخار هم بکنند! لابد به آثار تاریخی ایران مثل "ده نمکی" و "الله کرم" و "مرتضوی" و... یا افتخار به "رضازاده" که یک بار دیگر رکورد خودش را بشکند، یا امید به این که تیم فوتبال ایران، تیم های آلمان و برزیل را 14 بر صفر از دنیا حذف کند! ... بالاخره این سکوت را باید به شکلی توجیه کنیم، نه؟ شاید هم که این سکوت علامت رضاست؟ حتما حرف ها و اعمال مرتضوی و خامنه ای و دار و دسته شان را باور داریم که سعی می کنیم ماجرا را به روی خودمان نیاوریم، هان؟ مثل این که همه سعی دارند دامن خود را به شکلی بالا بگیرند که خیس نشود. همه مان منتظر به تماشای سلاخی دیگران نشسته ایم تا کی نوبت به ما برسد.

من و تو هم که کاری از دستمان ساخته نیست جز این که زیر این یا آن بیانیه یا نامه به حقوق بشر و عفو بین الملل و سازمان ملل و کوفی عنان و روسای دولت به اصطلاح دموکرات را امضاء کنیم و در تظاهرات هفتاد هشتاد نفری پیش روی سفارت شرکت کنیم و آنجا هم شاهد باشیم که عده ای از جسد نیمه جان گنجی برای نشان دادن پرچم و پخش اعلامیه ی گروه و دسته شان جلوی سفارت آمده اند! دیگر چه؟ می گویی بنشنیم و برای سلامتی گنجی دعا کنیم؟ نه برادر، این یکی را از من نخواه! گیرم که دعا کردم و خدا هم به حرفم گوش کرد! وقتی خاتمی و رفسنجانی و کروبی از پس خامنه ای و مرتضوی بر نمی آیند و میلیون ها آدم ساکت نشسته اند و تماشا می کنند، از دست خدا چه کاری ساخته است؟ می دانم، حزن آور است. تاسف بار است. ولی همینیم برادر. بهتر نیست اگر به خدا اعتقاد داری، بنشینی و برای خودت دعا کنی که تو را بخاطر این بی حمیتی و بی غیرتی ببخشاید؟ بقیه پیش کشت!

حالا خانم گنجی گفته که از ساعت 9.30 صبح چهارشنبه دوازده مرداد، جلوی دفتر سازمان ملل متحد در تهران متحصن می شود. بنشینیم و امیدوار باشیم که غیر از آن هزار نفر، کسان دیگری هم به این تحصن بپیوندند...

راستی شنیدی شاملو هم چند روز پیش مرد؟ حیوونکی! ببین منو! یک دختر ایرانی امروز ملکه ی زیبایی کانادا شد! کاش تو دنیا هم اول بشه! کار تازه ی "دی جی علی گیتور" را شنیدی؟ معرکه س، به علی!.. اینقدر غصه م شده که احمدی نژاد بیاد و ما دیگه نتونیم این آزادی ها را داشته باشیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 7 مرداد 1384

اگر نیامده بودی

 

اگر نیامده بودی، میان این شب هول

به انتظار که می ماندم،

دلم هوای چه می کرد؟

 

اگر نیامده بودی، میان دستانم

خیال رقص تنت کم بود...

... و جای مهر حضورت میان بستر من.

 

اگر نیامده بودی، خیال بوسه ی نمناکت

کنار لبخندم خالی بود.

... و رقص خنده ات

خطی نمی گذاشت

بر نازبالشم.

 

اگر نیامده بودی، انگشتانم

به یاد عطر کدامین گیسو

آرام می گرفت؟

 

اگر نیامده بودی، حصار رگ رگ احساسم

ز "خواستن" تهی می ماند...

... و میل یار، پرسان پرسان،

ملول و تنها،

حیران کوچه های وسوسه بود.

 

اگر نیامده بودی باران بی نم بود

... و برگ بی شبنم

... و حوض بی ماهی.

به شاخه، مرغ نمی خواند

... و باد نمی آمد

... و ابر نمی بارید

 

اگر نیامده بودی

"من" از "تو" خالی بود،

"من" از "تو" محروم...

... و ذهن باغچه در حسرت گلی می ماند

که هیچ نمی دانست

به باغسار کدامین کس

کدام جای جهان می روید.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 5 مرداد 1384

"ایه سکو"

عموما آنقدر که به گالری ها علاقه دارم، به موزه ها میلم نمی کشد. مگر موزه های مردم شناسی در سرزمین های مختلف. جایی که می توانی آداب و اطوار زندگی گروه های مختلف مردم را در نواحی مختلف در زمان های مختلف با لباس و نوع معیشت و رفتار و غیره شان ببینی.  با این همه از وقتی ساکن این ولایت غرضی شده ام، از بس که هیچ چیز ندارند مگر انواع و اقسام موزه برای هرچه که به فکرت نمی رسد، آدم ناچار می شود گهگاه به موزه ای سر بکشد. بخصوص که گاه اسامی این موزه ها دهن پر کن هم هستند! مثلا موزه ی "هانس کریستین آندرسن" که چند تایی ش در اطراف این مملکت هست. یعنی هرجا این مومن زندگی کرده، یک عصا و دو تا زیر شلواری و پیپ و زیر پیراهنی و دمپایی و چند تا نامه ی خط خطی اش را به در و دیوار آویزان کرده اند و اسمش را هم گذاشته اند موزه. یا موزه ی "کارل بلیکسن" یکی دیگر از نویسندگان دانمارکی که سه چهارتایی ش دور و بر این مملکت هست. آنجا هم از روسری و سینه بند "کارل" تا هرچه ی دیگر که به فکرت نرسد را به نمایش گذاشته اند. یا اولین موزه ی "پورنو" که نمی دانم هیچ دومی هم در جای دیگر جهان دارد یا نه! این یکی خیلی نمونه است! معمولا هم مسافرین به خیال های عجیب و غریبی به دیدن این موزه می روند. یادم هست نویسنده ی صاحب نامی از ایران مهمان ما بود. وقتی از علاقه اش به موزه پرسیدم، با کسالت گفت؛ چه جور موزه ای؟ من هم شمردم تا رسیدم به موزه ی "پورنو"! دوستمان که در مورد هیچ کدام موزه های دیگر سوالی نکرده بود، همین که اسم موزه ی "پورنو" به گوشش خورد، برقی در چشمانش درخشید و دهانش به خنده باز شد و پرسید؛ یعنی چطوری؟ زنده؟ گفتم "زنده" یعنی چه؟ یعنی مثلا چند نفر به صورت زنده مشغول اند؟ نه بابا، آنقدرها هم زنده نیست! در حالی که آب از دهانش سرازیر شده بود، اما با بی تفاوتی گفت؛ "بد هم نیست! حالا که کاری نداریم!". شیطنت من گل کرد و گفتم؛ نه دیگه! برای "رفع کتی" نمی رویم موزه ی "پورنو". می برمت موزه ی "هانس کریستین اندرسن"! گفت؛ نععع! حال و حوصله ی آندرسن ندارم...

غرض، برعکس آمریکا که همه چیز، از چکمه های "مارلون براندو" در فیلم "زاپاتا" گرفته تا سینه بند "مریلین مونرو" در فیلم "بعضی ها داغش را دوست دارند" را حراج و تبدیل به پول می کنند، و افراد برای مجموعه های شخصی شان می خرند، در این ولایت همه چیز را از افراد می خرند تا در موزه های عمومی به نمایش بگذارند.

باری، آخر هفته ی گذشته به همت دوستی نازنین، به یک قلعه ی فئودالی در قلب یکی از جزایر دانمارک رفتیم. ضمن دیدار قلعه و مزارع و باغ و باغچه های اطرافش، ده دوازده تایی هم موزه یا مجموعه های عجیب و غریب داشت که برخی ها اصلا هیچ ارتباطی به قلعه و تاریخش پیدا نمی کرد. مثل موزه ی اتومبیل های قدیمی! یا موتور سیکلت های قدیمی یا موزه ی اولین ماشین های آتش نشانی در تاریخ، یا موزه ی عروسک های قدیمی! یا موزه ی کالسکه های شخصی و عمومی. چند تایی هم هواپیمای شکاری و پستی بود... هرکدام از این مجموعه ها را در یکی از اسطبل های عریض و طویل قلعه چپانده بودند و اسمش را گذاشته بودند موزه! از آن جمله بودند موزه ی وسایل آشپزخانه، لبالب از دیگ و دیگ بر و دوستکامی و آبکش و چلوکش و انواع وسایل پخت و پز قدیمی. یا موزه ی ابزار آلات کشاورزی، از داس و خنجر گرفته تا خیش و کره گیر و وسایل شخم و کاشت و برداشت و خرمن کوب و آسیا و میز کارگاهی با انواع و اقسام ابزار آلات قدیمی برای ساخت و تعمیر وسایل مختلف....

دردسرتان ندهم که در این محوطه که شاید سه هزار نفری دانمارکی و سوئدی و آلمانی با بچه هایشان می گشتند، با سرعتی که ما داشتیم، سه ساعتی گشتیدیم. و این کمترین وقت ممکن برای دیدار سرسری از چنین مجموعه ای بود. چه بسیاری بودند که تابلوی هر نقاشی و اتاق و پلکان و اتومبیل و موتور سیکلت و ملاقه را یکی یکی به دقت می خواندند و این که در چه سالی درست شده و از کجا آمده و کی ازش استفاده می کرده و... تازه با بغل دستی شان هم در موردش بحث می کردند و …    

آنچه اما من از این سه ساعت دیدار برای شما به سوغات آورده ام، یکی دو سطر تاریخ قلعه است و چند تایی هم عکس!  

قلعه ی فئودالی "ایه سکو" در میان سی و شش هزار "اکر" مزارع، توسط "فراندز بروکن هوس" و در سال 1554 میلادی در میان یک دریاچه ساخته شده است. پایه های قلعه در آب، بر روی چوب بلوط گذاشته شده است. گفته می شود برای ساختن این قلعه یک جنگل کامل بلوط ویران شده است! بقیه اش هم به درد شما نمی خورد ... جز چند تایی عکس در "تاریکخونه"!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 2 مرداد 1384

نبوی و گنجی

عزیزانی که حوصله ندارند، نخوانند، چون هم بلند است، هم سیاسی-اجتماعی ست!

بخش هایی از یادداشت تازه ی "ابراهیم نبوی" را گلچین کرده ام. کسانی که می توانند اصل مطلب را بخوانند، اینجا را کلیک کنند!     

"من معتقدم گنجی در وضعی است که از یک سو می خواهد از زندان بیرون بیاید، چون اطمینانی به اینکه او را رها کنند ندارد و از سوی دیگر زندان برایش کاملا ناامن است و از سوی دیگر، بسیاری از نیروهای سیاسی چنان رفتار می کنند که به جای کمک به گنجی بار او را سنگین تر می کنند. گروه شریعتمداری و مرتضوی از آن (وضعیت) استفاده می کنند تا گنجی را تا پای مرگ پیش ببرند. من معتقدم چند فرض در مورد گنجی وجود دارد.

فرض اول: اکبر گنجی در اثر اعتصاب غذا بمیرد.

ابتدا هیچکدام مان خبر را باور نمی کنیم، چرا که فرض را بر این گذاشته ایم که گنجی هرگز نمی میرد. نه آمریکا و نه اروپا بخاطر گنجی بحران غیر قابل تحملی را به جمهوری اسلامی تحمیل نمی کنند. مردم ایران هم کشور را به هم نمی ریزند. سه چهار روز تهران در بهت فرو می رود، در مجلس ختم و سوم و هفتم و چهلم گنجی تظاهراتی برگزار می شود و عده ای شعارهای تندی می دهند، چند نفری دستگیر و تعدادی مورد حمله گروههای فشار قرار می گیرند و همین! گنجی هم می شود مثل همه قهرمانان کشور ما که ملت پس از مرگ شان به آنها پشت می کنند و به زندگی ادامه می دهند. گنجی تبدیل می شود به یک مجسمه. از کدام یک از قهرمانان چیزی بیش از یک خاطره یا نام باقی مانده؟ درباره کدام شان می توانیم ده دقیقه حرف بزنیم؟ تقلیل دادن گنجی از یک اندیشمند به یک قهرمان، کاری است که ما و مرتضوی با همکاری هم انجام می دهیم. باور دارم همه کسانی که می خواهند گنجی تا آخرین نفسهایش به اعتصاب غذا ادامه دهد، یا باور نمی کنند که ممکن است گنجی بمیرد یا می خواهند اندیشه پرارزش او را تبدیل به اعلامیه ای تند و تیز کنند. یقین دارم که بسیاری از کسانی که در این روزها برای اکبر گنجی شعر سرودند، حتی یکی از کتابهایش را هم نخوانده اند و چه بسا اگر بخوانند تازه به شعرشان شک می کنند.

فر ض دوم: اکبر گنجی در زندان کشته شود.

(برای) خشک مغزانی که افرادی آرام تر مانند پوینده و مختاری را قربانی تحجر و پلیدی اندیشه شان کردند، چه فرقی می کند اگر اکبر گنجی کشته شود یا در اثر اعتصاب غذا بمیرد یا در خیابان زیر ماشین برود یا... همه ماها خواهیم گفت که گنجی توسط حکومت کشته شده. از نظر حکومت هم فرقی نمی کند. وقتی حکومتی برای یک تقلب چند میلیون نفری اجازه تحقیق به وزارت کشور و رئیس جمهور نمی دهد، جسد گنجی را هم به پزشکی قانونی نخواهند برد. همانطور که جسد زهرا کاظمی نرفت. ما هم وقتی بفهمیم گنجی در زندان کشته شده، چند روزی دچار تشنج خواهیم شد و در بهترین حالت بر مزارش چون شهیدان سلامی خواهیم داد و گورستان را ترک خواهیم کرد. همانقدر که جمهوری اسلامی زیر فشار زهرا کاظمی قرار گرفته، در مرگ گنجی نیز تحت فشار قرار می گیرد. دنيا هر کسی را که کلید چاه نفت را در دست دارد خیلی بیش تر از این ها تحمل می کند.

فرض سوم: اکبر گنجی با فشارهای داخلی و خارجی آزاد شود.

در این حالت گنجی یا در ایران به مبارزه خود ادامه می دهد مثل حجاریان یا کدیور و اگر سکوت کند می شود مانند رضا علیجانی و هدی صابر و تقی رحمانی. ممکن است حرف هایی بزند که برای نظام خطرناک باشد. در این حالت دوباره به زندان می افتد. اگر زندانی نشود نیروهای سیاسی خواهند گفت که گنجی هم حرفی برای گفتن ندارد و گرنه نمی گذاشتند آزاد باشد. اگر بخواهد در داخل کشور حرفهایش را منتشر کند، زیر همان سانسوری خواهد بود که دیگران هستند. اگر بخواهد حرف هایش را در خارج از ایران منتشر کند، دیگر اثری را که در ایران دارد نخواهد داشت. اگر گنجی آزاد شود و از دو هفته دیگر نویسنده روزنامه شرق یا اقبال شود، آیا می تواند هر روز مانیفست جمهوری خواهی بنویسد یا اینکه مجبور است مثل همه نویسندگان مقالاتی بنویسد که ما احساس کنیم گنجی هم نویسنده ای مثل بقیه است؟ در صورت آزادی، گنجی تندتر از آقاجری خواهد بود؟ اگر مقاله ای در مورد انتخابات منتشر کند با نوشته حجاریان یا آقاجری یا تاج زاده متفاوت خواهد بود؟ فکر می کنم اگر گنجی آزاد شود بتدریج فراموش می شود، همان فراموشی که بر سر تاج زاده و شمس الواعظین و آقاجری و امیر انتظام هم می آید(آمد). یا می شود مانند امیر انتظام که ما فقط در انتخابات یادش می افتیم، یا می شود حجاریان که هر ننه قمری در داخل و خارج به خودش جرات می دهد او را بخاطر اینکه زنده مانده مامور سابق رژیم و تئوریسین جمهوری اسلامی بداند. تقریبا مهم ترین کسانی که این روزها برای (گنجی) شعر سرودند و او را چهره بزرگ سیاسی ایران دانستند، همانهایی هستند که چهار سال یا دو سال یا یک سال یا دو ماه قبل او را شکنجه گر سابق، اصلاح طلب حکومتی می خواندند. اصولا اعتصاب غذای گنجی نه برای آزادی او، بلکه یک روش مبارزه مدنی در مقابل نظام است. این مبارزه مدنی باید از دو سو گسترش یابد، اول با اعتراضات داخلی و دوم با فشارهای خارجی. در حالت اول و دوم گنجی قبل از اینکه این فشارها به نتیجه برسد می میرد. اما اگر این فشارها به نتیجه برسد و گنجی آزاد شود. آیا عقب نشینی حکومت در مورد گنجی باعث می شود که حکومت ایران دچار بحران جدی شود؟ آیا حکومتی که سه ماه قبل حداقل توانسته است شش میلیون رای فداکار را سازماندهی کند، در مقابل این اعتراضات جا بزند؟ آیا در بهترین حالت ممکن است که صدهزار نفر به خیابان بیایند؟ آیا دلیلی هم برای این ادعا داریم، یا نمونه ای را در ایران سراغ داریم؟ و در مورد فشارهای خارجی، آیا اروپا و آمریکا به این فشارها به ایران خواهند افزود؟ و اگر این فشارها افزایش یابد، در شرایط موجود منجر به توسعه دموکراسی در ایران می شود؟ دموکراسی با احمدی نژاد و مجلس هفتم و هاشمی شاهرودی و خامنه ای و شورای نگهبان؟ آیا فکر می کنیم آدمهایی که میلیاردها پول صرف کردند و احمدی نژاد را رئیس جمهور کردند در مقابل فشارهای جهانی به این راحتی عقب می نشینند؟ این که اکبر گنجی با اعتصاب غذا می تواند جنبش اجتماعی را رهبری کند و این واقعه منجر به اتفاقی جدی در ایران شود، محال است. و معتقدم بخاطر این محال نمی شود کسی جانش را بخطر بیاندازد یا از او بخواهیم بمیرد. اگر گنجی حتی با فشارهای داخلی و جهانی هم آزاد شود، تنها اتفاقی که می افتد این است که گنجی هم می شود مثل رضاعليجانی، هدی صابر و تقی رحمانی و حجاریان و کدیور و آقاجری، دیگر از او حرفی نمی شنویم، جز همین حرف هایی که از دیگرانی که نام بردم می شنویم.

فرض چهارم: گنجی با حکم حکومتی عفو شود.

در این حالت همه مان همان برخوردی را که با حکم حکومتی معین کردیم با گنجی می کنیم. بسیاری از نیروهای سیاسی گنجی را از خود خواهند راند و از اینکه او زنده مانده است غمگین خواهند شد. و گنجی نیز به این فکر خواهد کرد که ایکاش شش ماه زندان را تحمل می کرد و جسمش را در اثر این فشار سی و شش روزه تا چند سال دچار مشکل نمی کرد و بطور طبیعی آزاد می شد.

فرض پنجم: گنجی با عفو مشروط آزاد شود.

در این حالت دیگران به او به چشم بریده نگاه می کنند. در یک لحظه حقانیت از تمام نوشته هایش رخت برمی بندد، همه او را از حافظه شان حذف می کنند و به دنبال قهرمانی دیگر می گردند تا چند روزی هم با او سرگرم و دلگرم شوند. یادمان باشد که وقتی گنجی را نه به عنوان یک اندیشمند بلکه به عنوان یک قهرمان می بینیم، برای ما فرقی نمی کند که قهرمان انصافعلی هدایت است یا ناصر زرافشان یا آرش سیگارچی. این به معنی توهین به این افراد نیست، بلکه به این معنی است که معیار مقایسه ما در مورد او با سایر قهرمانان کیفیت اندیشه او نیست بلکه میزان طاقت او در کتک خوردن یا استقامت او برای غذا نخوردن یا شهامت او برای برخوردهای تند با رهبری و حکومت است. باور کنید بسیاری از نیروهایی که گنجی را قهرمان ملی می دانند هنوز فرق او را با منوچهر محمدی نمی دانند. در صورت دادن تقاضای عفو، گنجی می شود مثل کرباسچی. گنجی در دوسال گذشته کاملا از حافظه سیاسی نیروهای اجتماعی حذف شد. در طول سال گذشته(1383) براساس بررسی من در وب سایت گویا فقط 9 خبر در مورد گنجی منتشر شد، در همین مدت 31 خبر از انصافعلی هدایت، 22 خبر از ناصر زرافشان، 19 خبر از آرش سیگارچی و 14 خبر از دختر خانم جوانی به نام شیوا نظرآهاری منتشر شد. یعنی به عبارت دیگر تعداد کل اخبار گنجی در سال گذشته نصف خبرهای مربوط به گنجی در طول یک روز دوران اعتصاب او نبود. این سرنوشت همه زندانی هایی است که اگر از جانشان مایه نگذارند به چنین فراموشی دچار می شوند. آیا در تمام سال جاری پنج خبر هم در مورد باطبی منتشر شده است؟ این به آن معنی نیست که ما شخصیت سیاسی مان را غیر مسوولانه رها می کنیم؟ آیا این مساله بزرگترین انگیزه برای بریدن زندانیان سیاسی نیست؟ خود زندانیان بگویند که وقتی به زندان رفتند و در زندان شاهد این شدند که علیرغم مقاومت آنان مردم فقط از آنها انتظار دارند که درخواست عفو نکنند، اما خودشان حاضر نیستند حتی دو ساعت هم برای حمایت از زندانی شان بازداشت شوند، چه احساسی داشتند؟ فکر می کنید آیا در شهر تهران 200000 نفر طرفدار آزادی گنجی از زندان نبودند؟ فکر می کنید اگر این تعداد از مردم برای آزادی گنجی تظاهرات می کردند در نهایت حکومت مجبور نمی شد که گنجی را به سرعت آزاد کند؟ فکر نمی کنید علت اینکه 200000 نفر برای دفاع از زندانی سیاسی به خیابان نمی روند این است که در صورت رفتن به یک تظاهرات، ممکن است صد نفر از این 200000 نفر به مدت یک هفته یا دو هفته بازداشت شوند؟ فکر نمی کنید که کسانی که حاضر نیستند یک هفته بازداشت شوند یا یک باتوم بخورند حق ندارند که از زندانی شان بخواهند که شش سال زندان بکشد؟ از نظر من هر زندانی در ایران باید وقتی زندانی می شود چون تنهاست تمام تلاشش را برای آزاد شدن از زندان بکند. یک بار این قاعده را به هم بزنیم که زندانی باید در زندان های جمهوری اسلامی مقاومت کند. و بگوئیم که هر اعترافی در زندان از هر زندانی سیاسی با فشار و زور گرفته می شود هیچ ارزشی ندارد. اگر چنین بگوئیم دیگر بازجویان حق نخواهند داشت به زندانی فشار بیاورند. از نظر من گفتن اینکه تنها کسی که در زندان سیاسی ایران در مقابل فشار مقاومت کرد اکبر گنجی است، توهین مستقیم به آدمی مثل سحابی است که ماهها در زندان انفرادی ماند و تمام سلامت خود را از دست داد. زندانیان ملی مذهبی، عباس عبدی، حسین قاضیان، امید معماریان، سینا مطلبی، و همه زندانیان دهه شصت و دهه هفتاد و تا بحال تحت شرایط وحشتناک زندان گذراندند.

فرض ششم: گنجی از ایران خارج شود.

در ابتدا از او استقبال شدیدی می شود. بعد تبدیل می شود به یک مخالف سیاسی، مثل همه مخالفان سیاسی. خود گنجی هم بعد از مدتی با اپوزیسیون خارج از کشور درگیر می شود. همه کسانی که برایش شعر سروده اند و او را اسطوره و قهرمان و اسوه حسنه خوانده اند به او تهمت خواهند زد که اصلاح طلب حکومتی است و قبلا مامور شکنجه بوده است و تیر خلاص زده است. همین عاشقان شهادت گنجی خواهند گفت که گنجی بیست سال قبل آنها را شکنجه داده بود. در آبرومندانه ترین شکل گنجی همین وضعی را پیدا می کند که محسن سازگارا پیدا کرد، هر کوتوله سیاسی به خودش جرات می دهد تا برای اثبات وجود خودش او را تحقیر کند. فکر می کنید در تمام مدت اعتصاب غذای سازگارا همه کسانی که امروز به او فحاشی می کنند از او دفاع نمی کردند؟ و فکر می کنید سازگارا کمتر از گنجی تحت فشار اعتصاب غذا قرار گرفت؟

فرض هفتم: گنجی آزاد نشود.

در این حالت هم گنجی و هم دیگران باید به این سووال پاسخ دهند که این جسمی که تا سالها بعد باید عوارض این چهل روز را تحمل کند، به چه دلیل آسیب دیده است؟ مطمئن باشیم که هیچ کدام از ما بخاطر اين که گنجی زنده مانده است از او تشکر نخواهیم کرد. تردید ندارم که خود او نیز بعدا پاسخی برای این سووال داشته باشد که چرا چهل روز به خودش لطمه زده است.

فرض هشتم: اعتصاب غذا بزور پایان یابد.

خوب بخاطر داشته باشیم، اگر گنجی در اثر اعتصاب غذا بمیرد و قوه قضائیه بتواند ثابت کند که او با لجبازی به اعتصاب غذا ادامه داد و در اثر عوارض آن مرد، این نهایت خوشبختی و هدف غائی پروژه گنجی برای مرتضوی و شریعتمداری است.

یا قهرمان بمیر یا فراموش می شوی.

گمان من بر این است که جامعه قهرمان پرور و استبداد زده ما، گنجی را از نویسنده تاریکخانه اشباح و عالیجناب سرخپوش و... به سوی مانیفست جمهوری خواهی سوق داده است. همه ماها که گنجی را به مقاومت تشویق می کنیم مثل لاشخورهایی ایستاده ایم تا گنجی در میان کف و سوت و هورای ما جان بدهد و به زمین بیفتد و بمیرد. و ما مثل همیشه، غیر مسوولانه قهرمان مان را تنها پشت درهای بسته فراموشخانه زندان یا خاک تیره فراموشی قبرستان یا بی حافظه گی سیاسی ملت مان محکوم می کنیم.

گنجی هر کاری بکند وضع مطلوبی نخواهد داشت. اگر او را بکشند جنایت است، اگر خودش بمیرد قربانی است، اگر آزاد شود گرفتار باورهای غلط مردم استبداد زده قهرمانپرور بی وفاست. اگر در داخل بماند مجبور به تحمل فشار و سانسور است. اگر به خارج بیاید مجبور به تحمل اپوزیسیون بی مایه خارج نشین است. کسی (که) در میان هلهله ما برای مان رقص مرگ می کند تا ما چند روزی با او سرمان را گرم کنیم. باور کنید گنجی اولین قربانی نیست. همه بزرگان سیاست ایران در همین وضع وحشتناک گرفتار بودند و هر کدام یکی از این حالات را انتخاب کردند و دریافتند که در این بازی در هر حالت بازنده ای.

مرتضوی و شریعتمداری می خواهند آنقدر او (گنجی) را تحت فشار قرار دهند تا به پیشواز مرگ برود. برای اجرای این پروژه از باورهای غلط سیاسی ما استفاده می کنند. نوشته کیهان نشان می دهد که آنان از یک سو قصد دارند تا با قطع ارتباط گنجی با فضای اجتماعی و سیاسی یا او را به طرف نومیدی ببرند یا به تقاضای خودش او را به زندان برگردانند تا در آنجا امکان ملاقات و ارتباط داشته باشد. از سوی دیگر حمایت از گنجی نیز به جای اینکه حکومت و قوه قضائیه و بخصوص مرتضوی را زیر فشار قرار دهد، عملا به خودنمایی حمایت کنندگان و تحت فشار قرار دادن گنجی منجر شده است. ما داریم با نوشتن مطالب مان و حمایت مان از او بیرحمانه برای آلبوم شخصی مان عکس یادگاری دونفره با او می گیریم.

برای رهایی از این وضع باید بگذاریم تا گروهی که قصد دارند گنجی را به هر قیمت از زندان بیرون بیآورند کارشان را بکنند. از سوی دیگر اگر دست مان می رسد حمایت های جهانی از گنجی را به عنوان کسی که دارد قربانی یک قتل سیاسی می شود جلب کنیم و یا برای حمایت از او حضور خیابانی پیدا کنیم. گنجی در بازی ای گرفتار است که اگر دوستانش برای آزادی او به هر قیمت تلاش نکنند، طرف مقابل می خواهد او را تا پای مرگ پیش ببرد. ای کاش می توانستیم تمام انتظارات مان را از مبارزه با حکومت بر دوش گنجی نگذاریم و از او انتظاری فراتر از یک انسان نداشته باشیم. ما باید کاری کنیم که او زنده بماند و از وجود پر ارزش او برای جامعه ای که به اندیشه او نیازمند است استفاده کنیم. ما باید برای زنده ماندن او تلاش کنیم."
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |