تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

جمعه 31 تیر 1384

 

در فراموشخانه های دژخیم!

مرثیه نمی خوانم،

چون چیزی برای خواندن نمانده.

اشک نمی ریزم،

چون آبرویی نمانده.

آه نمی کشم،

تا حرمت قصه بر باد نرود.

از اسوه و اسطوره و خدا نمی گویم،

تا انسان میان واژه های تهی گم نشود.

حکایت، روایت انسان هایی ست زمینی

که در "فراموشخانه" های دژخیم

آهسته و پیوسته آب می شوند.

بلاگفا

به نام خدا
ریاست محترم قوه قضائیه،
جناب آقای هاشمی شاهرودی

با سلام و عرض ادب
اینجانبان دوستان ملاقات کننده آقای اکبر گنجی در زندان اوین در روز پنج شنبه ٢٢/٤/٨٤ جهت حل بحران بوجود آمده پیرامون وضعیت ایشان نکات ذیل را به اطلاع حضرتعالی می‌رسانیم:
١- تلاش اینجانبان جهت حل مشکل بوجود آمده بدلیل عدم همکاری مقامات دادستانی و مسئولان زندان تا کنون به هیچ نتیجه ای نرسیده است.
٢- آقای گنجی همچنان در بیمارستان میلاد در حال اعتصاب غذا است و اخبار انتقالی به حضرتعالی در باب شکسته شدن اعتصاب غذای ایشان تا این تاریخ کذب محض است.
٣- بنا به توصیه اینجانبان، آقای گنجی با کادر پزشکی محترم بیمارستان در جهت مداوای خود همکاری می نماید. اما اطلاعات و نشانه‌های موجود حاکی از بروز عوارض نامناسب در وضعیت جسمانی ایشان است.
٤- وضعیت نگهداری آقای گنجی در بیمارستان، بسیار بدتر از زندان است و ایشان حتی از مطالعه روزنامه های مورد نظر خود محروم است. و امکان ملاقات با بستگان، وکلا و دوستان خود و یا ارتباط تلفنی مانند سایر بیماران را ندارد.
٥- انتشار مطالب خلاف واقع همچنان از سوی مقامات دادستانی و مسئولان زندان متأسفانه ادامه دارد که نتایج آن وخیم تر شدن شرایط است.
٦- در این شرایط اینجانبان بشدت نگران جان آقای گنجی در بیمارستان هستیم. ایشان در بیمارستان به جز اطباء معالج، فقط در اختیار مأموران دادستانی است و هر آن با احتمال مغشوش شدن شرایط، وضعیت جانی آقای گنجی بنحو دیگر می‌تواند مورد خطر جدی و فوری قرار گیرد.
٧- طرح کشته شدن آقای گنجی منتشر شده در روزنامه کیهان روز ٤ شنبه مورخ ٢٩/٤/٨٤ نیز حاکی از طراحی برنامه ای است که در صورت وقوع، قوه فضائیه مستقیماً مسئول آن است.

با تشکر و احترام
سعید حجاریان ، عیسی سحرخیز ، رضا تهرانی

************************   

به نام یزدان پاک

اطلاعیه فوری اتحادیه ملی دانشجویان و فارغ ا لتحصیلان ایران

"جان منوچهر محمدی در خطر است"

منوچهر محمدی دبیر کل این اتحادیه پس از واقعه 18 تیر ماه سال 1378 به عنوان متهم ردیف اول کوی دانشگاه تهران دستگیر و مدت شش سال است در زندان به سر می برد و در طی این مدت مورد انواع شکنجه وآزارهای روحی و جسمی قرار گرفته . در حالیکه وی از بیماریهای شدید دندان و لثه و زخم معده رنج می برد ، پس از گذشت هشت ماه از اعلام نظر پزشکان اوین مبنی بر معالجه وی در خارج از زندان و ضمن آماده سازی وثیقه توسط خانواده وی مسئولان زندان و قوه قضاییه و شخص قاضی علیزاده مبنی بر اینکه ایشان با مسئولان زندان همکاری نمی کند اجازه مرخصی استعلاجی به آقای منوچهر محمدی داده نشد، و وی در پی این حکم غیر انسانی و جهت اعتراض به آن از تاریخ 18 تیر تا کنون «چهارده روز» با شعار"یا مرگ یا آزادی " دست به اعتصاب غذا زده و شش روز است که مصرف قند را همراه با چای قطع کرده است .

به نقل از شاهدان عینی چشمان وی گود افتاده و بینایی اش ضعیف شده ، دستانش می لرزد و رنگش زرد شده ، قادر به ایستادن نیست و توان حرف زدن ندارد .

این اتحادیه از کلیه انسانهای آزادیخواه، مجامع بین المللی، سازمانهای حقوق بشر و دولتهای دموکرات جهان رسماً درخواست می نماید تا دیر نشده به فریاد مظلومیت منوچهر محمدی برسید.

روابط عمومی اتحادیه ملی دانشجویان و فارغ ا لتحصیلان ایران

پاینده ایران

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

*******************************     

حمایت زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر از اعتصاب غذای منوچهر محمدی

7 سال از قیام خونین 18 تیر ماه 78 گذشته است اما نه تنها عاملان و آمران این جنایت مجازات نشدند بلکه  دانشجویان بیگناه پرونده ی کوی دانشگاه از جمله منوچهر محمدی ؛  هنوز در پس دیوارهای زندان تاوان عقیده ی خود را پس میدهند و افکار عمومی چه آسان آنان را به باد فراموشی سپرده و تنها سالی یک بار یادی از 18 تیر ماه میکند، بی توجه به آنکه عده ای از برگزیده ترین فرزندان این سرزمین بهترین سالهای جوانیشان را به اتهام رهبری این قیام در پشت میله های زندان سر میکنند.

با خبر شدیم که همرزممان منوچهر محمدی که از روز 18 تیر ماه دست به اعتصاب غذا زده بود در اثر وخامت حالش به بهداری اوین منتقل شده است. ما زندانیان سیاسی در تبعیدگاه رجایی شهر ضمن بر حق دانستن خواسته های وی حمایت خود را از ایشان اعلام کرده  و خواهان توجه مجامع بین المللی و نهادهای حقوق بشری دنیا نسبت به وضعیت وی و سایر زندانیان سیاسی میباشیم.

بینا داراب زند- امیر حسین حشمت ساران- ارژنگ داوودی- خالد حردانی- حجت زمانی- جعفر اقدامی- ولی الله فیض مهدوی- مهرداد لهراسبی- فرهنگ پور منصوری - شهرام پور منصوری -

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

komitedefa@yahoo.com
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهار شنبه 29 تیر 1384

 

بخندم یا بگریم؟!

"اگر قرار باشد گنجی بگويد و ما تسليم شويم و بوش هم از او حمايت کند، جواب ملت را چه بدهيم؟"

این اظهارات آقای محمود علیزاده رییس کل دادگستری تهران است! ایشان در پاسخ به این که گنجی گفته اعتصاب غذا را تا آزادی ادامه می دهد، گفته اند؟:

"اگر دادگستری تسليم اين ادعا شود ديگر نمی تواند زندان را اداره کند و در برابر اشرار و محکومان مقاومت کند"!

آقای علیزاده رییس کل دادگستری تهران در پاسخ این سوال که پرونده ی گنجی "به نفع جمهوری اسلامی نیست" گفته اند:

"اما تسليم زور شدن هم به نفع جمهوری اسلامی نيست."

آقای محمود علیزاده! رییس کل دادگستری تهران! در جمهوری اسلامی ایران است! فکر می کنید اگر یک کودک هشت نه ساله چنین مسوولیتی داشت، جز این می گفت که ایشان گفته اند؟

در وبلاگ آقای ابطحی خواندم: معاون هيأت مؤتلفه، کيهان و (ظاهرا بسیاری دیگر)... استدلال کرده اند که چون در ماجرای گنجی، بوش اظهار نظر کرده، نه تنها نبايد به داد او رسيد که بايد حکم وی تشديد شود. (شاید به نظر آنان گنجی باید زنده زنده پوست کنده شود!)

شما را به علی باید خندید یا باید گریه کرد؟ اینها اداره کنندگان یک کشور اند و دارند در مورد یک انسان حرف می زنند یا کودکان کون برهنه ای در "خیابان چراغ گاز" صد و پنجاه سال پیش اند که بر سر یک تکه قندرون بر سر لجبازی افتاده اند؟

گیرم گنجی بی گناه نیست و به قول آقای رییس کل دادگستری تهران، جزو "اشرار و محکومان" است. گیرم گنجی جانی خطرناکی ست از قماش همان ها که بدن "شوانه" یک مرد زخمی در مهاباد را زیر شکنجه آش و لاش کرده اند و بعد پشت ماشین بسته اند و در خیابان ها کشیده اند! گیرم گنجی به زعم آقای رییس کل دادگستری تهران محکوم دیوان عدالتخانه ی "ملت" است (کدام ملت؟) و نه گرفتار داوری دیوان بلخ یک مشت کودکان چهل – پنجاه – شصت ساله ای که هنوز زبان انسانی به گفتگو باز نکرده اند. گیرم گنجی .... گیرم گنجی ....

اگر کسی به اعتبار شایستگی خرد و قضاوتش به ریاست دیوان عدالت شهری رسیده باشد، حتی همینقدر که بداند اینجا قصابخانه نیست، عدالتخانه است، بر سر جان و حیثیت انسانی این چنین مغالطه و جدل می کند؟

کریم با صغرا شوخی داشت. دید که صغرا از آشپزخانه بیرون آمد. فوری خودش را پشت دیوار راهرو کشید. صغرا وارد پذیرایی شد و خانم از پذیرایی در آمد تا به اتاق خواب برود. همین که سر پیچ راهرو رسید، کریم برایش پشت پا گرفت، چنان که خانم دو تا معلق زد و عین قاب، به دیوار روبرو چسبید. با چشم های ورقلمبیده از حیرت پرسید: این چه کاری بود کردی، کریم؟ کریم که خجلت زده و سر به زیر ایستاده بود، با لکنت زبان گفت؛ خانم می بخشید! فکر کردم صغراست. خانم که هم چنان حیران مانده بود، پرسید؛ حالا من نه و صغرا! با صغرا چرا همچین کردی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 27 تیر 1384

 

یه فوت و یه صبر!

میگه؛ عزیزم! بهتر نیست هوشت را بعد از یک فوت و یک صبر، به مردم نشون بدی؟ خب بگذار حرفشون تموم بشه، بعد قضاوت کن!

جانی کوچولو دید که ماشین پاپا از کنار مدرسه رد شد و پیچید طرف جنگل! کنجکاو شد. رفت تو جنگل ببینه چه خبره. دید که "خاله جینی" و پاپا همدیگه رو با احساس بغل کرده اند. برایش خیلی جالب بود. دوید خونه و به مامانش گفت که داشته بازی می کرده که پاپا و خاله جینی را دیده با ماشین پاپا رفته اند توی جنگل. میگه رفتم دنبالشون و دیدم پاپا خاله را محکم بوسید. بعدش خاله جینی کمک کرد پاپا شلوارشو در بیاره و اونوقت ...

مامانش گفت؛ جانی، خوشگلم! این داستان اونقدر هیجان انگیزه که دوست دارم بقیه اش را شب سر شام برای همه تعریف کنی. دوست دارم وقتی داستان را میگی، تو چشم های پاپا نگاه کنم!

میگه؛ نمیدونم چرا تو همیشه عادت داری بپری وسط حرف و نشون بدی که تا آخرش را خوندی!

شب سر شام، مامان از جانی کوچولو خواست که داستانش را تعریف کند. جانی هم شروع کرد که؛ من تو مدرسه بودم که دیدم پاپا با خاله جینی تو ماشین پاپا، رفتند توی جنگل. منم رفتم دنبالشون و دیدم پاپا یه بوس گنده به خاله جینی کرد و کمکش کرد تا بلوزش را در بیاره. بعد هم خاله جینی به پاپا کمک کرد تا شلوارشو در بیاره. بعدش خاله جینی و پاپا همون کارهایی را با هم کردند، که مامی و عمو بیل وقتی پاپا رفته بود خدمت، با هم می کردند!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 23 تیر 1384

زیر پلی

"زیر پلی" در روزگار کودکی و نوجوانی ما ناسزای گزنده ای بود، چرا که زیر سی و سه پل یا پل خواجو معمولا پاتوق فاحشه ها و برخی جوانان "آنکاره" بود! ما بچه ها فقط می دانستیم "زیر پلی" فحش زشتی ست. همین که کسی "زیر پلی" خطابمان می کرد، خشمگین می شدیم و دعوا و کتک کاری و قشقرق به راه می انداختیم. لابد به این دلیل که ناسزاهای دیگر بیشتر به خواهر و مادر مربوط می شد و این یکی مستقیم خودمان را هدف قرار می داد! خب، روزگار است دیگر! در دعوا که حلوا خیر نمی کنند! صحبت بر سر "ناموس" و "غیرت" و این حرف هاست!

در بلواری که در این سال ها در کناره ی زاینده رود درست کرده اند، می قدمیدم، خرامان و آرام، و رد خاطرات را گرفته بودم و می رفتم، تا بیشه های انبوه از "سپیدار" و "بید" و "کبوده" که پیش از این جای این بلوار سراسر چمن بود. بیشه ها که بیشتر تفریحگاه جمعه های گرم تابستان یا روزهای سیزده فروردین خانواده هایی بود که اتومبیل نداشتند تا به دشت های سر سبز روستاها و گردشگاه های اطراف شهر بروند. بیشه های آرام و خلوتی که محل درس خواندن ما در سال های دبیرستان بود! در رفت و برگشت از بلوار به یادبودهای گم و گور آن سال ها، به سی و سه پل رسیدم و به دنبال چند زوج جوان، به کنجکاوی وارد یکی از دهنه های زیر پل شدم. ابتدا سخت جا خوردم! طاق نماهای چندین دهنه به قهوه خانه ای تبدیل شده و سماوری و چای و قلیانی و ...! با خود گفتم؛ زیر پل؟ ... کنار آبی که از دهانه های پل فراشه می زند و می گذرد، جمعی دو به دو روی صندلی ها نشسته اند و گپ و گفتگو و چای و قلیان و ...! بیش از نیمی از مشتری ها هم جوان اند! با خود می گویم؛ سی سال پیش اگر کسی به فکر چنین قهوه خانه ای زیر پل می افتاد...! لابد مشتری هایش لات و لوت های شهر بودند و ... نه! فکرش را هم نمی شود کرد!

قدم زنان تا مغازه ی حسین می روم که در همان نزدیکی ست. حسین که از یاران دبستانی ست، حالا هم که "حاج آقا حسین" شده است و دخترهایی و دامادهایی و نوه ای دارد، هم چنان زبان تند و گاه شیرینش را حفظ کرده است. به حاج حسین آقا می گویم که از کجا می آیم! یکی دو جمله ای هم از فکرهای کرده و نکرده ام برایش تعریف می کنم. یک مشتری را راه می اندازد و آرام روی صندلی می نشیند و می گوید؛ عرض کونم به حضوردون که، حالا دیگه از بریکتی جمهوری، همه ی کشور زیری پلس! اینس که زیری پلا قهوه خونه ش کردن!

می دانم در عمق دل چنین تصویر زشتی نداری، حاج حسین آقا! و خوب می دانی در پاسخ این تلخی کلامت حرفها دارم. تو اما ویرت گرفته که مرا به یک جدل کلامی تحریکم کنی که اصلن حال و حوصله اش را ندارم. اینها را با خود می گویم اما برای این که حاج حسین آقا را هم در خماری رها نکرده باشم، آرام می گویم؛ خب، پس جای امیدواری هست تا نسل تازه هم از قهوه خانه ی زیر پل شروع کند و همه ی سرزمین را به قهوه خانه تبدیل کند. جایی که مردمان بیارامند و بیاسایند، عاشق و معشوق وار، دل بدهند و قلوه بگیرند. همین طور که رفت و آمد خیابان فردوسی را تماشا می کند، می گوید؛ بله، آرزو بر جوانان عیب نیست! لبخندی می زنم. نگاهش می کنم و می گویم؛ انگار امروز دهانت تلخ مزه است حاجی، نه؟ می گوید؛ خدا پدردا بیامرزد! اگه یه روز شیرین باشد، کالامونو میندازیم هوا! این همه منفی بافی از کجا سرچشمه گرفته است؟ خیابان را تماشا می کنم و با خودم، نه با حاج حسین آقا، می گویم؛ بر ما چه رفته است؟

تصاویر را در تاریکخونه ببینید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهار شنبه 22 تیر 1384

 

تمشک تیغ دار

دفعه ی دیگر که به دنیا آمدم، یکی از کارهایی که حتما خواهم کرد این است که شبی یک قصه ی کوتاه بخوانم! برخی از داستان های کوتاه به صد بار خواندن هم می ارزند. بسیاری از داستان های کوتاه "آنتون چخوف" از این گونه اند. داستان هایی اغلب بی واقعه، مثل وصف نق و نق یک نفر با خود یا با دیگری، پر از شخصیت های ناتوان و بی همیت، شخصیت هایی که خانواده ای دارند که مطابق میلشان نیست، به کاری مشغول اند که دوست ندارند، پیوسته آرزو می بافند، قر می زنند، و یک عمر هم همان جا و با همان شغل و همان خانواده سر می کنند و همانجا هم که به دنیا آمده اند، می میرند...  

در داستان "تمشک تیغ دار" شخصی به نام "آلیوخین" داستان زندگی برادرش را برای چند تن از دوستانش تعریف می کند. برادر آلیوخین در تمام سال هایی که کارمند اداره ی مالیات بوده، آرزو داشته صاحب یک ملک بشود تا بتواند یک سوپ کلم از محصولات باغچه ی خودش بخورد و ساعت های دراز روی نیمکتی دراز بکشد و کشتزارها را تماشا کند. با این که سال ها گرسنگی می کشد و صرفه جویی می کند، پولی که پس انداز می کند برای خرید ملک کافی نیست. پس با زنی بیوه و زشت ازدواج می کند، مال و ثروت زن را بالا می کشد و آنقدر به او گرسنگی می دهد تا می میرد. اما با پولی که کنار گذاشته تنها می تواند ملکی بخرد که نه سبزیکاری دارد، نه مردابی و نه اردکی و نه کشتزاری! رودخانه ای هم که از میان ملکش می گذرد، آبی قهوه ای دارد و در نزدیکی آن استخوان می سوزانند. با این همه برادر آلیوخین بوته ی تمشکی را که آرزو دارد می خرد و در ملک خود می کارد. یک روز که آلیوخین به دیدار او می رود، ملاحظه می کند که برادرش کاملا عوض شده، پیر و فرسوده گوشه ای دراز کشیده و لحافی تا روی زانوی خود کشیده، مثل ملاکین حرف می زند، روستاییان را تحقیر می کند و اگر آنها او را "حضرت والا" خطاب نکنند، خشمگین می شود. آشپز از بوته های جوان باغ، برایشان تمشک می آورد. برادر آلیوخین از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد، می خندد، به تمشک ها نگاه می کند و چشم هایش پر اشک می شوند. با حرص شروع به خوردن تشمک ها می کند و به برادرش می گوید: آه، چه خوب است، میل کنید! آلیوخین تعریف می کند که تمشک ها سفت و ترش و بد مزه بودند اما در نظر برادرش تمشکی از آن بهتر در دنیا پیدا نمی شد...

از خود می پرسم آیا برادر آلیوخین در این فریبی که به خود می دهد، خوشبخت است؟ به راستی نمی دانم! بنظر نمی رسد آلیوخین چنین عقیده ای داشته باشد! او تعریف می کند که برادرش تمام شب مرتب بلند می شد و به سراغ بشقاب تمشک می رفت و یکی از آنها را می خورد...

پوشکین می گوید: "فریبی که ما را خوشحال می کند، از صد حقیقت با ارزش تر است"! حرف قشنگی ست و می شود بدون آن که عمیقا به آن باور داشته باشیم، آن را بر زبان آوریم و نشان دهیم که در زندگی فلسفه ای داریم! اما بنظر نمی رسد که در عمل چندان واقعیت داشته باشد. به راستی می شود با دروغ هایی که ما را خوشحال می کنند، زندگی کنیم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دو شنبه 20 تیر 1384

خبر داغ و خونین!

 

بابا اینو که دیگه ما نگفتیم که!!!!

قزوين - خبرگزاری جمهوری اسلامی ‪۸۴/۰۴/۱۳
داخلی.ورزشی.كشتی.كودك.
"محمد خرمن بيز" مربی تيم كشتی آزاد نوجوانان قزوين گفت: برگزاری مسابقه های بين المللی روز جهانی كودك خون تازه ای در رگهای كشتی استان قزوين جاری كرد.
 

اگر شک دارین، خبرگزاری جمهوری اسلامی را نگاه کنید!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 19 تیر 1384

 

نامه ی پنجاه و ششم

سلام آقای بهنود

"یازده سپتامبر لندن" شما را که خواندم، به راستی دگرگون شدم. این که روز پنج شنبه شما را به یاد یازده سپتامبر "نیویورک" و بعد، بمباران های "تهران" انداخته و پریشانی های مشابهی که در این هر سه واقعه دیده اید و... نمی توانم نگویم اما که در سفیدی های لابلای سطور مطلب شما، چیزهای دیگری هم دیدم که پرسش های زیادی در ذهنم بر انگیخت!

روزی که صدام حسین به کویت حمله کرد، خانم تاچر گفت؛ "دنیای متمدن این وحشی گری های قرون وسطایی را تحمل نخواهد کرد" و خوب، دنیای متمدن خانم تاچر و آقای بوش به سبکی وحشیانه تر از صدام، وضع را تحمل نکردند! چرا اما هنگام خواندن مطلب شما به ویژه آنجا که ذکری از آقای بللر و صحبت هایش می کنید، یاد آن حرف ها افتادم؟ در انتهای یادداشتتان یادآوری می کنید که؛ "امروز هم برای من که حادثه های بسيار چهل سال گذشته را در حافظه خود ثبت کرده ام، روزی بود!". پس باید خیلی چیزها بیشتر از من در یادتان مانده باشد. و مثلا این که چگونه آمریکا صدام را به جنگ با ایران تحریک کرد و تا سال آخر جنگ هم پیگیرانه با سلاح و پول و مشورت های نظامی او را یاری داد و در مورد جنایاتش لب از لب برنداشت... یا چنین نبود و من اشتباه می کنم؟ در مورد کمک های مستقیم و غیر مستقیم آمریکا به بن لادن و سپس طالبان هم بسیار گفته و نوشته اند که چگونه این زالوها را با پول عربستان و کمک های نظامی پاکستان تقویت کردند و به جان روس ها انداختند و کف زدند و ... بعد؟ همین طور داستان های مشابه دیگری، مثلا داستان "نوریه گا" که یک روز قهرمان پاناما شد و روز دیگر، وقتی تن به برخی خواسته ها نداد و مثلا خواست ترعه ی پاناما را ملی کند، چگونه این "قهرمان ملی" یک روزه قاچاقچی و دزد از آب در آمد و...حالا کجاست؟ در کدام زندان ایالات متحده دارد می پوسد؟ "چیان کای چک" و چین ملی، سوکارنو در اندونزی، ضیاءالحق در پاکستان، پاپادوک در تاهیتی، پینوشه در شیلی، مارکوس در فیلیپین، شاه در ایران و ... حتما باید منتظر سرنوشت "کرزای" و "طالبانی" هم باشیم!

می پرسم پس چرا باید خوش باورانه و بی چون و چرا مفاهیمی را که آقایان بوش و بللر می سازند، بپذیریم و "هر ریش داری" را "تروریست" بخوانیم؟ آن شب بمباران تهران که پریشان دوستتان "فریبرز رییس دانا" بودید، دوستتان را میان مرگ و زندگی تصور می کردید و خود را در متوقف کردن این وحشی گری ها ناتوان می دیدید، نسبت به مسببین جنگ و بانیان ادامه ی جنگ و بلاهایی که بر سر مردمتان می آوردند، چه حسی نسبت به صدام حسین یا قلدران نشسته بر تخت در جمهوری اسلامی داشتید؟ در ضمیر پنهان و در خلوتتان، حتی یک لحظه میل جویدن خرخره ی این زورگویان تنتان را بخارش نیانداخت؟ در تمام روز پنج شنبه که گرد لندن می گشتید و به تشابه مشاهداتتان با واقعه ی یازده سپتامبر در نیویورک و بمباران ها در تهران می اندیشیدید، یک بار هم شد به بمباران های بغداد و کابل فکر کنید؟ اگر شما جای آن فلسطینی بودید که خواهر و مادر و پدر و برادرش را پیش چشمش از دست داده، خانه اش را بولدوزرها خراب کرده اند و تحقیرش کرده اند، و تحقیرش کرده اند، برای شصت سال متوالی و در طول سه نسل، جای آن فلسطینی بودید که آب ندارد، بابا ندارد و نان ندارد و تنها یک حس انتقام کور دارد و یک کمر و چند نارنجک که آن ها را دورش بپیچد و برای اعتقادی که دارد شهید شود تا در آن دنیا به خانواده اش بپیوندد، اگر جای او بودید چه می کردید؟ به گمان شما دروغ است که سربازان و افسران روس در چچین مرتکب جنایاتی به مراتب وحشتناک تر از "رادوان کاراویچ" و افسرانش در یوگسلاوی سابق، می شوند؟ آن هم زیر نام مبارزه با تروریسم؟ روایت چچن ها را خوانده اید که از خانه هایشان بیرون می کشند و پیش چشمشان در ملاء عام، به زن و خواهر و مادرشان تجاوز می کنند؟ یا آنچه این روزها در افغانستان و عراق می گذرد، مثل بمباران مردم عادی در جنوب افغانستان در همین هفته ی پیش که صدای آقای کرزای را هم در آورد،... موقعیت آدم هایی که حتی نمی توانند آدرس خانه شان را بدهند که در گیشا یا کجا زندگی می کنند، هیچ تلفن عمومی بیرون کپرشان در کدام جای جنوب افغانستان یا صحرای سومالی نیست تا در برابرش صف بکشند و صبورانه و با رعایت نوبت به عزیزانشان اطلاع دهند که سلامت اند؟ خدا را، اینها جزوی از داستان پنج شنبه ی لندن نیستند؟  کاش تلویزیون های پاب های لندن، ویران شدن فلوجه، تکه پاره شدن مردم یک شهر را در طول 24 ساعت، کشتار تل زعتر و آتش زدن و نابود کردن تمامی یک دهکده در دره ی پنج شیر را هم مستقیم و زنده برای مردم پریشان لندن نمایش می دادند!

اگر شما جای یکی از این بازماندگان بودید، باز هم به معلول می پرداختید و از علت ها چشم می پوشیدید؟ به گمان شما این گونه افراد باید با افسران روسی و آمریکایی بر سر میز مذاکره بنشینند و سرزمینشان را، غرور ملی شان را و خودشان را و خواستشان را متمدنانه مصالحه کنند؟ یا به قدرت "پوتین" و بوش و تن بدهند و کرنش کنند؟ یعنی شما در آن شب بمباران گیشا حاضر بودید با صدام سر یک میز بنشینید؟ آیا خاطره های شما در چهل سال گذشته نشان نمی دهد که ترور از سپتامبر 2001 به این سو چندین برابر شده و جهان به مراتب نا امن تر و پریشان تر از سالهای پیش از حضور آقایان بوش، دیک چینی و منسفیلد و ولفوویچ و دیگران در صحنه ی سیاست شده است؟ مسبب این فقر و گرسنگی مزمن که امروز آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین را در خود می فشارد کیست، آقای بهنود؟ همین ها نیستند که امروز تنها بخشی از بهره های سرمایه را به آفریقا می بخشند؟

خانم رایس دیروز گفته اند "این ایدئولوژی نفرت باید ریشه کن شود و جای آن ایدئولوژی خوش بینی بنشیند" اوه، خدای من! می پرسم این ایدئولوژی نفرت را چه کسانی کاشته اند؟ چه کسانی آبیاری می کنند و چه کسانی می دروند؟ آیا باید قتل را و ترور را در هرکجا و بهر صورتی و از جانب هرکسی که باشد محکوم کرد یا در این نبرد نابرابر باید تنها طرف قوی ایستاد و حکم به محکومیت ضعیف داد؟ تاوان این محشری که به پا شده بعهده ی کیست؟ آیا تنها آنان که در نیویورک، مادرید یا لندن سوختند، بی گناه بودند؟ یا آنان که در عراق، افغانستان، فلسطین، سومالی ... گروها گروه جزغاله شدند و می شوند هم جزو قربانیان این "ایدئولوژی نفرت" به حساب می آیند؟ یا نمی آیند؟ چه کسی ارزش ها را تعیین می کند؟ یعنی شما هم که چهل سال واقعه در خاطر دارید، علت ها را فراموش کرده اید؟ یعنی شما هم مقهور مفاهیم دست ساخته ی بانیان اصلی این فجایع شده اید و ناگهان مسلمان ریشو را با تروریست یکی می دانید؟ (می دانم شما مستقیم به این مساله اشاره نکرده اید، اما ...) اگر این مشتی زندگی باخته که از روی استیصال تن به مرگ خود و دیگران می دهند، از شما بخواهند که روی سخنتان را به طرف آقای بوش و بلر بگردانید، چه جوابی برایشان دارید؟ نکند که به اعتبار ارتباطات حرفه ای ناچارید به مصلحت (politicaly correct) سخن بگویید؟ به گمان شما باید تنها یک سوی این نبرد را که دست به قتل های بدوی مانند پنج شنبه در لندن می زند، محکوم کرد و چشم بر اعمال وحشیانه و خودسرانه ی آنها که با مدرن ترین سلاح ها دست به قتل های جمعی می زنند، بست؟ این عمل ستایش دژخیم و نفرین بر قربانی نیست؟

چه جمله ی شسته و رفته و تمیزی ست آقای بهنود، وقتی می نویسید؛ "اما يک امر مسلم است. ترور مردم بی گناه روز به روز تنفر برانگيزتر می شود". تنها در لندن؟! پس باید حق با خانم "آروندهاتی روی" باشد که می گوید: "به راستی در دوران مضحکه زندگی می کنیم، دورانی که واقعیت زندگی بیش از همیشه مضحک تر از هر مضحکه ای ست". جایی که میلیون ها انسان در اطراف گیتی، و بسیاری در همین لندن هیچ تمایلی ندارند شاهد بی طرفانه ی سلاخی مردم در افغانستان، عراق، فلسطین،... باشند و ببینند مردمی در سرزمین خودشان تحت شکنجه قرار دارند و تحقیر می شوند، باید به حرف شما گوش کنم یا به گفته ی رابرت فیسک (Robert Fisk) روزنامه نگار "مستقل" دیگری که بیست و پنج سال است به مصلحت روز سخن نمی گوید و نظرات صریحش در باره ی اسراییل و اعراب، فلسطین و سیاست "دموکرات های غربی" در کتاب هایش و مقالات هرهفته اش، تن و بدن رهبران "دموکراسی" را می لرزاند؟! او هم دیروز چیزی در این حدود نوشت؛ "خوش باورانه نگوییم این (ترورهای لندن) مخالفت با تمدن و دموکراسی ست. این صدای آنهاست که خانه هایشان بمباران می شود و می خواهند به ما بگویند؛ ببینید دولت های شما با ما چه می کنند"! اگر وحشتناک است که صبح از خانواده جدا شوی و سر راه کار، بی خبر تکه تکه ات کنند بی آن که گناهی مرتکب شده باشی، قرار نیست این قانون در همه جای دنیا، از لندن و نیویورک و تهران تا بغداد و کابل و غزه و ... صدق کند؟

اگر شما را در "یازده سپتامبر لندن" اشتباه می فهمم، می بخشید. می پرسم پشت باید بیطرفی یک روزنامه نگار مستقل را در پشت این جملات دید؟

"مردی که ريش داشت و نشانه های مسلمانی در او بود، دست هايش را بالا گرفته بود و پليس جوانی داشت او را می گشت... و در نگاه مردم تماشاچی حيرت زده تائيد بود و نفرت."

"نفرت را در نگاه مردم می شد ديد که نثار هر کس می شد که گمان می رفت همکيش بن لادن است..."

در ميان گفتگوها و اظهار نظرها از يکی نشنيدم که گفته باشد دولتمان چرا به عراق و افغانستان حمله برد ...اما فراوان بودند کسانی که می گفتند بی هوده سال قبل به دولت انتقاد کرده اند که چرا در مبارزه با تروريسم همراه آمريکا شده است..."

"زنی با صدای بلند می گفت اين است ماهيت اين تروريست ها. راست می گويد بوش تا ريشه کن نشوند، دنيا آرام نمی گيرد..."

"ديدم که مردی لگد به بساط ميوه يک سوپرمارکت زد که علامات و نوشته های عربی از سر و رويش می باريد. صاحب مغازه ترجيح داد که چيزی نگويد و آرام بساطش را سامان داد.." (راستی چرا یک تروریست بالقوه اینقدر آرام بود؟)

"لندن در سال های جنگ جهانی دوم هفت سال را در وضعيتی که ما در روزهای موشک باران تهران ديديم تجربه کرده است... اما دیگر نفرتی (از آلمان ها) به دل ندارد..." (اما این فلسطینی ها و این افغان ها و این عراقی ها و این چچن ها و ... انگار نمی خواهند متمدنانه و بی نفرت از بوش و بللر زندگی کنند!)؟

"با حادثه يازده سپتامبر تخم نفرتی در دل هاشان نسبت به ترور و اسلامگرايان کاشته شد که امروز کاملا به بر نشست". (لندنی ها حتما حق دارند از "ترور" و "اسلامگرایی" متنفر باشند! ولی غیر سفیدها و غیر اروپایی ها چطور؟)

شاید منظور شما هیچ کدام اینها نبوده است و این ذهن کژ و مژ من است که به این بیراهه ها می رود و در این سطور، بیطرفی را نمی بیند! من به مذهب مسلمان نیستم و می پندارم بن لادن و خامنه ای و بوش و بللر جملگی اعضاء یک باشگاه اند که برای پیشبرد مقاصدشان بر سریر قدرت از اعتقاد و احساس مردمی زندگی باخته سوء استفاده می کنند. برای من اما آن بمب گذار انتحاری و آن شهروند لندنی، نیویورکی، مادریدی، اسراییلی، عراقی یا ساکنین گیشا،... چه مسلمان، چه مسیحی، چه کلیمی، همه به یک اندازه بی گناهانه می سوزند. اما حس بازماندگانشان از طریق رسانه ها و روزنامه نگاران "مصلحت اندیش" به مسیر نفرتی کور از هم بندانشان راهبری می شود، و نه به سوی مسببین اصلی جنگی که میان مسلمان و مسیحی به راه انداخته اند. فکر می کنم در قلب غرب هم باید شهامت داشت و بی واهمه از این که تو را به دفاع و جانبداری از ترور متهم کنند، هر بار و هرجا قتلی رخ می دهد، از سوی هر کس و در هر ابعادی که باشد، به هر منظور و مقصدی که صورت گرفته باشد، آن را محکوم کرد. مهم این نیست که قاتل یا مقتول رنگی ست یا سفید، مسلمان است یا مسیحی یا کلیمی، مهم این است که انسان یا انسان هایی از حق زیستن محروم شده اند.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 17 تیر 1384

 

تولدت مبارک، جورج!

هواپیما می نشیند اما بوش خارج نمی شود. آناس فو(نخست وزیر دانمارک) به داخل هواپیما می رود. بعداز چند لحظه بوش و آناس فو دست در دست، از هواپیما خارج می شوند. زیر بارانی تند در یکی از میدان های شهر، عده ای جوان سیاه پوش علیه بوش تظاهرات می کنند. بوش با هلی کوپتر خود از فرودگاه به قصر ولیعهد می رود. صدها پلیس قصر ولیعهد را در میان گرفته اند. در چند صدمتری قصر ولیعهد، عده ای از جوانان به بوش و آناس فو ناسزاهای رکیک می گویند. پلیس چند نفر از تظاهر کنندگان را دستگیر می کند. روزنامه ها می نویسند "همه ی مردم دانمارک از آمدن بوش خوشحالند". بوش دومین رییس جمهور آمریکاست که از دانمارک دیدن می کند. ملکه با بوش در کاخ ولیعهد دیدار می کند. بیل کلینتون اولین رییس جمهور آمریکا بود که به دانمارک آمد. رادیو گفت بوش در مورد مشکلات گردهم آیی "جی 8" با آناس فو مذاکره می کند. بیل کلینتون در سال 1997 در اوج مشکل سیگار برگ با "مونیکا لوینسکی" به دانمارک آمد.

امروز روز تولد بوش است. بوش و خانمش صبحانه را با آناس فو و خانمش صرف می کنند. عده ای در چند صد متری محل ملاقات علیه بوش تظاهرات می کنند. تلویزیون می گوید بوش از سفرش به دانمارک راضی ست. پانزده هزار نفر در تظاهرات علیه بوش جلوی سفارت آمریکا جمع شده اند. روزنامه ها می نویسند "دو رهبر" بر سر میز صبحانه در مورد مسایل مهم جهانی گفتگو کردند! در تظاهرات مقابل سفارت آمریکا سخن رانها با کلماتی بسیار تند علیه بوش و آناس فو صحبت می کنند. رادیو می گوید بر خلاف آنچه شایع شده، بوش به کودکان و فقرا بسیار علاقمند است! دوست آمریکایی من تد (Ted) می نویسد: "بوش را دست در دست آناس فو دیدی؟ خدای من، چه دنیایی!". تظاهر کنندگان در مقابل سفارت آمریکا به بیست هزار نفر می رسند. چند نفر از شرکت کنندگان در تظاهرات مجسمه ای از بوش در هیات "عمو سام" ساخته اند که آلتش دکل نفت است و بیضه هایش کیسه های دلار! روزنامه ها درباره ی "نبرد مقدس" بوش علیه تروریسم و علاقه ی او به دموکراسی نوشته اند. عده ای از مردم در حالی که در پارک ها زیر آفتاب دراز کشیده اند، روزنامه می خواندند. خانمی که دمپایی به پا دارد و یک بلوز باز پوشیده، با تعجب از من می پرسد، چرا اینقدر پلیس در خیابان ها وول می خورند؟!

در یک میدان مرکزی شهر، عده ای از سربازان آمریکایی با لباس شخصی، موزیک می نوازند. روزنامه ها می نویسند بوش و آناس فو پس از چهار دیدار در پنج سال، به دوستان بسیار صمیمی تبدیل شده اند! یک خانم تظاهر کننده مجسمه ی آزادی را ساخته که از مشعلش بجای آتش، دود بیرون می آید. سرپرست نوازندگان می گوید؛ ما با احترام زیادی که برای دوستی آمریکا و دانمارک قائلیم، به این سفر آمده ایم! دوست آمریکایی من، تد می نویسد؛ "در یک روزنامه خواندم که رییس جمهور تازه ی ایران پانزده سال پیش در یک قتل در اطریش شرکت داشته است! اما جایی ننوشته اند که آریل شارون تمام پانزده سال گذشته در قتل های بسیاری شرکت داشته است. عجب دنیایی!"

تظاهر کنندگان از همه جای شهر، در مقابل پارلمان به هم می پیوندند. پلیس از در ورودی پارلمان محافظت می کند. روی یکی از پلاکات ها نوشته شده: "عزیزم جورج! تولدت مبارک! تو دیگر بزرگ شده ای. با بمب ها بازی نکن! در طبیعت جیش نکن! به حرف بابا گوش نکن، او قاتله!" برخی از مردم با کودکانشان به تظاهرات آمده اند. به تد می نویسم؛ "قاتل های آبرومند، آنهایی هستند که هزار هزار می کشند، نه یکی دو تا!" تعداد تظاهر کنندگان روبروی پارلمان به چهل هزار نفر می رسد. روی توالت قابل حملی که برای تظاهر کنندگان دستپاچه کنار میدان گذاشته اند، نوشته؛ "به بوته (bush) بشاشید". پلیس ها به فحش هایی که سخنرانان به بوش و آناس فو می دهند، می خندند. بوش امروز از دانمارک به انگلیس می رود. کودکان تظاهر کنندگان در نهایت آرامش روی خط عابر پیاده به خواب می روند! امروز صبح چند بمب در لندن منفجر می شود. حدود چهل نفر کشته می شوند. اوه، راستی جورج! تولدت مبارک! 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 14 تیر 1384

 

زندانیان سیاسی!

گفته اند آن که در بند است، قدر آزادی را می داند! این تکیه کلام باید خیلی قدیمی باشد! چرا که امروز هم مفهوم آزادی بسیار گسترده تر شده و هم مفهوم "در بند بودن". می پرسم؛ با مفهوم امروزین آزادی، آیا دو سوم مردم جهان امروز، آزاد اند؟! و آنها که آزادند، چقدر در بند اند؟! وضعیت بیش از شصت و پنج ملیون ایرانی در گوشه و کنار ایران و جهان در کجای مرز میان آزادی و در بند بودن قرار دارد؟ شاید به تعبیر "اخوان ثالث" وسعت آزادی ما طول زنجیرهایی ست که بر پایمان بسته اند!

ناصر زرافشان و برادرش منصور را از سال های مدرسه می شناسم. هر دو قد و سرکش بودند. منصور قره نی هم می زد. و عجبا که در دوره ی جوانی یک هم پالکی هم داشت به اسم "شماعی زاده"! باری، سرکشی منصور و ناصر در دوران دانشگاه هم ادامه یافت و چه بسا که بیشتر شد. منصور هنوز در دانشکده ی فنی بود که به سبب زبان سرخ، سر سبز از دست داد. اما ناصر، برادر کوچک که کمی آرام تر بنظر می رسید، جان از زندان دژخیم "شاه" به در برد تا گرفتار دژخیم "شیخ" شود!

اکبر گنجی را اما پیش از این نمی شناختم. از آن همه حرف که در مورد فعالیت هایش پس از انقلاب می گویند هم، آگاهی مستندی ندارم. این را اما می دانم که بخشی از آن شایعات را در کنفرانس مشهور برلین تکذیب کرد. و من به آن تکذیب باور دارم! با این همه حتی اگر همه ی آن شایعات در مورد گنجی حقیقت هم داشته باشد، می پرسم؛ خوب، که چه؟ حتی مشاهده ی گرگ در بند، شکنجه ی بزرگی ست. با این همه آنچه امروز و اینجا می دانیم و می توانیم به آن استناد کنیم این است که اکبر گنجی در این سال ها با تیشه ی قلم و زبان زخم هایی به ریشه ی رژیم و دیکتاتور زده که هرگز بهبود نخواهند یافت، هرگز! 

انسان موجودی ست متحول و تنها به اعتبار درک و اندیشه ی امروزش محترم شمرده می شود. هیچ کس در هیچ مقامی، حتی اگر خود خدا هم باشد، اجازه ندارد انسانی را، حتی اگر خود شیطان هم باشد، به اعتبار اندیشه و گفتارش در بند کند و آزار دهد. کما این که خدا هم شیطان را در بند نکرد. (از خدا تشکر کنیم که جهان بی شیطان چقدر کسالت بار می بود!) حتی اگر بپذیریم و به متون دینی هم اعتقاد داشته باشیم، انسان را خدا آفریده، پس هیچ بنده ای در هیچ موقعیتی، به هیچ بهانه و مجوزی اجازه ندارد در مورد انسانی که نیافریده، حکم کند و تصمیم بگیرد. اگر یک انسان اجازه دارد مترجم احکام الهی باشد، پس همه ی انسان ها چنین حقی دارند. هیچ فردی حقی بالاتر از دیگران ندارد. حتی اگر جمعیتی آزادانه کسی را به نمایندگی از سوی خود بر گزینند، به معنی آن نیست که او را بر جان و مال خود حاکم و قیم کرده اند. در جهان امروز، چنین ادعایی تنها باعث خنده و مضحکه است.

کسی که دست بر دهان تو می گذارد، بی تردید از فاش شدن رازی هراسان است.

همه ی ما در شرایطی که هستیم، کم و بیش از برخی از آزادی ها برخورداریم، به ویژه اگر وضعیتمان را با وضعیت ناصر زرافشان و اکبر گنجی و ده ها زندانی سیاسی دیگر در جمهوری وحشت مقایسه کنیم. اگر این حق ماست و جای تشکر از هیچ کس ندارد، اما این همه مانع نمی شود که به آنها که امروز در بند ناامن دژخیم اند، فکر نکنیم. هرکدام از ما در هر موقعیتی که هستیم، می توانیم کاری ولو ناچیز و اندک انجام دهیم. چه کاری؟ نمی دانم! و نمی توانم برای کسی تعیین تکلیف کنم. همین قدر که به وظیفه ی خود آشنا باشم، کافی ست. لزومی ندارد دست از زندگی کردن برداریم، گوشه ای بنشینیم و زانوی غم در بغل بگیریم. هرکس، هرچقدر هم که دست بسته و ناتوان باشد اما، می تواند هر روز یک دقیقه، تنها یک دقیقه به روزگار ناصر زرافشان، اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی بیاندیشد. چه بسا که در همین یک دقیقه راهکارهای خودش را بیابد و دریابد که در این زمینه چه کاری از دستش ساخته است. شاید در همین یک دقیقه بشود در گوش هم زمزمه کنیم که:

ناصر زرافشان، اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی را رها کنید.

به این کار "برونو بوزتو" کارتونیست بزرگ ایتالیایی توجه کنید!

به قول عزیزی؛ آیا این آینه ای نیست که تصویری از ما و روزگارمان در آن افتاده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 12 تیر 1384

 

نامه ی پنجاه و پنجم

سلام اعظم جون

از احوالات ما بخواهی، ای، پر بدک نیستیم! یکی دو هفته ایه گرفتار دوتا دندون آسیابم که روزگارمو سیا کرده. حالام یه هفته ای میشه که چشم و چارم زود خسته میشه و همچین درست به کار و بارم نمیرسم. بنظرم باید عینکمو عوض کنم. عینک سازه هم گفته باید اول بری دکتر، چشمات لنگ میزنه! می بینی، سر علی؟ سر زبونم بود یه چیزی بهش بگما! ولی دختره یه کم خوشگل بود، دلم نیومد راستش! گفتم بذار اینم تو این هیر و ویر به ما بندازه، چیمون کم میشه؟ این دکترای اینجا هم که خدا به دور، امروز که حالت بد میشه، دو هفته ی دیگر وقت میدن! مجبور شدم این نامه را هم بدم به دختر همسایه برام بنویسه. دختر بدی نیس! هم مهربونه هم دل به دل آدم میده!

باز دوباره دری به تخته خورده و تو استکان چای ما داره طوفان میشه! پرزیدنت بوش قراره روز چارشنبه تشریف بیارن به سرزمین "لیلی پوت" ها! حالا بیا و ببین که چه خبره! از یک ماه و نیم پیش یک معلم فزرتی افتاده دور و الم شنگه ای به راه انداخته که میخواد علیه پرزیدنت تظاهرات راه بیاندازه. الله اکبر که از حزب و گروه و دسته و تشکل و جونم برات بگه آوازه خون و مطرب و رقاص و کارگردان و نویسنده و شاعر و لغزخون و دیگه هر کس و ناکسی که تو بگی، اعلام آمادگی کردن که بیان تظاهرات. یک سایت هم درست کرده اند که اسم می نویسن و برنامه میریزن که کی، چه ساعتی و کجا باید چیکار کنه و همه ش هم سر ساعت و دقیقه. دیگه از روزنومه و رادیو و تلویزیون گرفته تا اعلامیه و پلاکات و شعار و ... ما را خفه کردن! این همسایه ی ما هم که پیله کرده چارشنبه بریم تظاهرات! میگم حالا اونجا چه خبر هست؟ میگه آدمای مهم سخنرانی میکنن! وسطاشم چندتا آوازه خون و مطرب می زنن و می رقصن. می بینی سر علی تظاهراتشونو؟ همه کار اینا عار و ننگه! عین دسته ی سوسولا روز عاشورا که گروه جلویی با ناز می گفتن؛ "مستر حسینو کشتند" و گروه عقبی با عشوه جواب می دادند؛ "واقعا جنایت کردند"! حالا نقل ایناس! نه قمه ای، نه زنجیری، نه تیری، نه هفت تیری. دریغ از یه پاره سنگ که آدم بزنه تو شیشه ی سفارت ینگه دنیا، تا بلکی دلش خنک شه. مرده شور ببرتشون! الله کرمشون هم یه معلم سوسوله! اون پرزیدنت خر را بگو که بلند شده هک هک بیاد دیدن این "لیلی پوت"ها!

خدا میدونه تو این یه ماه و نیمه چقدر کنسرت و سخن رانی گذاشتن که به مردم بگن چرا علیه بوش تظاهرات راه می اندازن. حتی نماینده های مجلسشون! عوض اینه که مث آدم حسابیا یه کاری بکنن به مهمونشون خوش بگذره، ... ویش! مرده شور! همه کارشون غیر آدمیزاده. آبروی آدمو میبرن، به علی! سه هفته پیش یه گله آمریکایی امنیتی آمده اند تا مسیر پرزیدنت را بازدید کنن و بگن کی کجا وایسه و چطور وایسه و چیکار بکنه و چند قدم ورداره،... هفته ی پیش هم یه گروه سی نفری دیگه با تخصص بالاتر امنیتی اومدن و ... تمام اینا را هم توی روزنومه ها نوشته اند. ما که نفهمیدیم این دیگه چه جور امنیتیه که همه چیزش از یه هفته پیش عین لنگ و پاچه ی "مهین چکمه ای" رو هواس! آمریکایی ها گفته اند که مردم باید چند خیابون دور وایسن. وزیر کشور "لیلی پوت" ها هم گفته فضولی موقوف! بعد هم راهشون نداده که باهاش ملاقات کنند. حالا پلیس "لیلی پوت" ها هم افتاده تو بشکه ی گه. یه طرف یه دسته مردم می خوان تماشا کنن و دست بزنند، دلشون هم نمیخواد کسی مزاحمشون بشه و شعار بده. اون طرف هم یه دسته میخوان تظاهرات راه بندازن و دوست دارن حرفا و شعارهاشون به چشم و گوش پرزیدنت برسه. پلیس هم باید خواسته ی هر دو طرف را در نظر بگیره. اینه که این وسط مونده انگشت بکون که چه خاکی تو سر کنه. فقط اعلام کرده که ظهر چارشنبه که پرزیدنت با ملکه نهار میخوره، مردم اجازه ندارن دور و بر کاخ سر و صدا کنن. اونم بخیالم بخاطر احترام به ملکه شونه. اینم بگم اعظم جون که اینا همه ش حرفه که میگن پرزیدنت بوش خیلی مومنه و کلیسا میره و این چیزا! اولن که نگفته با ملکه ی اینا دست نمیده. بعدشم، اصلا به روی مبارک نیاورده که سر میز نهار نجسی باشه یا نباشه. اصلا انگار خره این مرتیکه! دو روز پیش با یه روزنومه چی دانمارکی مصاحبه کرده. یارو ازش پرسیده که شما حرف مخالفین را درک می کنین؟ گفته بعله! امیدوارم اونام منو درک کنند. چون تصمیم جنگ با عراق، اونقدرها هم که اونا فکر می کنن، ساده نبوده! یه روزنومه ی چپی هم نوشته؛ روز سه شنبه وقتی "سیرک بوش" وارد "کاستروب"(فرودگاه کپنهاگ) میشه، کاروان بزرگی از وزرا، مشاورین، خبرنگاران و محافظین همراهش خواهند بود! بعد هم نوشته که خدا میدونه چقدر خرج این دیدار میشه. یکی هم نیست که در این روزنومه ها را تخته کنه و "تو دهن" این روزنومه چیا بزنه، یا تو راهروی مجلس یقه شونو بگیره. خیلی بی غیرتن اینا، به علی!

ساعت سه بعداز ظهر سه شنبه اول یه هواپیما با 120 خبرنگار وارد میشه. دو ساعت بعدش یه هواپیمای دیگه همراهان رده ی دوم پرزیدنت را میاره. بعدش یه هواپیما میاد که لوازم مورد نیاز پرزیدنت توشه با یه هلیکوپتر و کادیلاک لیموزینی که حضرت را این طرف اونطرف میبره. خود پرزیدنت و بانو هم با هواپیمای چارمی ساعت 21.30 وارد میشن! افاده ها طبق طبق، سگا به دورش وغو وغ! گفته اند که پروازهای عصر سه شنبه یکی دو ساعت تاخیر داره. اونوقت دویست و پنجاه تا دانمارکی گوزو که همونروز میخوان برن تعطیلات، یک سلیطه بازی در آوردن که به ما چه که پرزیدنت بوش میاد. ما از قبل برنامه ریختیم، تاخیر ماخیر هم سرمون نمیشه. اینه که قرار شده هواپیمای پرزیدنت یه گوشه موشه ی دور افتاده ی فرودگاه بشینه. بعد هم گفتن از نظر امنیتی بهتره! نه نخست وزیر و نه ملکه، هیچ کس هم پیشباز نمیره. ولیعهد و خانمش که حامله س، از آنها استقبال میکنن. حالا یکی نیست بگه نمیشد این ضعیفه با اون شکم ورقلمبیده ش می موند خونه، اتاق ها را یه کم جمع و جور میکرد، یه سر به غذا میزد تا شوهرش بره مهمونا را ورداره بیاد خونه؟ خلاصه با همون هلیکوپتر، میرن به قصر ولیعهد. خیابون جلوی قصر ولیعهد هم که هر روز خدا عین خشتک میمون وازه و مردم تا خود سالن پذیرایی اش هم میرن، از روز دوشنبه بسته میشه و ساکنین خیابون هم تا پایان اقامت پرزیدنت، حق ندارن از خونه هاشون بیان بیرون. شبو در قصر ولیعهد میخوابه، صبحانه را با نخست وزیر و روسای احزاب دانمارک صرف می کنه و نهار روز چهارشنبه را هم با ملکه در قصر ملکه میخوره. آخی! چارشنبه روز تولدشه، میره تو پنجاه و نه سالگی. هم سن و سال رییس جمهور خودمونه. دلم سوخت، به علی. حیوونکی روز تولدشم باید فحش و بد و بیراه بشنفه! خلاصه نه سخنرانی میکنه و نه بین مردم میره، هیچی! میگن اصلا اهل این قرتی بازی ها نیست. بعد از ظهر چهارشنبه هم برای اجلاس "جی 8 " میره اسکاتلند! می بینی؟ تمام این الم شنگه برای 19 ساعت اقامت پرزیدنته! خدا یه جو شانس هم به ما میداد، پرزیدنت بوش پدر یه شب بغل ننه ی ما می خوابید، به علی!

حالا با همسایه ها قرار گذاشتیم روز چارشنبه چندتا کتلت درست کنیم و سماور و بساطو ورداریم بریم تظاهرات! قربونت برم، دیگه برم به کارام برسم که شب شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 11 تیر 1384

 

دست دادن یا ندادن، مساله این است!

من دست نمی دهم

تو دست می دهی

من دست نمی دهم

گلوگاهم اما گرفتار پنجه های توست

من دست نمی دهم

تو جهان را فتح می کنی

من دست  نمی دهم

پیشکشت می کنم اما

هستی و آبروی ملتی را

من دست نمی دهم

چرا که تو کافری با دستانی شراب آلوده

دستان مومن من اما

آغشته با عطر خون و نفت

و دهانم لبالب از واژه های بی اعتبار

من دست نمی دهم

کاشته ام دستانم را در محراب ریا

"سبز خواهند شد، می دانم، می دانم"!

و جهان

بی اعتنا به لکه های سرخ فاصله ی انگشتانم

کف دستانم تخم خواهد گذاشت!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 9 تیر 1384

 

چند خبر

چون می دانم برخی از این خبرها در رسانه های جمعی ایران درج نمی شود و به دلیل فیلتر کردن سایت گویا، بسیاری در ایران به این سایت دسترسی ندارند، این خبرها را اینجا نقل می کنم.

وزارت خارجه ی آمریکا آزادی فوری و بدون قید و شرط اکبر گنجی را خواستار شده و در نامه ای به سازمان های بین المللی از آنها خواسته که در مورد آزادی زندانی های سیاسی در ایران، رژیم را تحت فشار قرار بدهند. یک خبر هنوز تایید نشده (که امروز با انتشار بیانیه ی اتحادیه اروپا رسمیت پیدا کرد) نشان می دهد که آزادی زندانیان سیاسی از جمله آزادی فوری ناصر زرافشان و اکبر گنجی از شرایط ادامه ی مذاکرات کشورهای اروپایی با جمهوری اسلامی ست. در خبر آمده که حتی اگر این شرط به ملاحظاتی علنی نشود، بی تردید پیش از آغاز دور جدید مذاکرات اتحادیه ی اروپا با ایران، به دولت ایران ابلاغ خواهد شد. (اتحادیه ی اروپا امروز در بیانیه ی خود نگرانی شدید خود را با انتخاب آقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور تازه اعلام کرد و از پیشرفت مذاکرات با ایران در رسیدن به یک نتیجه ی مطلوب دو طرف، اظهار ناامیدی کرد). 

از سوی دیگر روزنامه ی واشنگتن پست مدعی شده که محمود احمدی نژاد در سال 1979 جزو دانشجویانی بوده که به سفارت آمریکا در تهران حمله کرده و آمریکاییان را به مدت 444 روز در اسارت داشته اند. این خبر از سوی عباس عبدی و حمیدرضا جلایی پور تکذیب شده است. عبدی و جلایی پور که اینک از زمره ی اصلاح طلبان رژیم اند، از افراد گروه دانشجویی بودند که در جریان گروگان گیری سفارت آمریکا نقش موثری داشته اند.

در ضمن، سالروز تولد "نامه های ایرونی" باعث شد که یک خبر مسرت بخش، یکی دو روزی روی دست ما بماند! می بخشید! ولی تا همین جا هم از اهمیتش چیزی کم نشده است:

آقای احمد جنتی، (یک آقای خوش فکر و خوش قیافه که به گمانم دبير شورای نگهبان باشند!) دیروز: "صحت نتایج مرحله دوم انتخابات رياست جمهوری ايران را تأييد" فرمودند و اعلام کردند که "در مهلت قانونی، هيچ شکايتی در ارتباط با برگزاری اين انتخابات به اين شورا واصل نشده است". خب، خدا را شکر که ایشان گفتند و ما هم فهمیدیم که همه چیز بخوبی و خوشی گذشته است! ایشان اضافه کرده اند که "برخی تخلفات در جريان فعاليتها و تبليغات انتخاباتی گزارش شده"، (فقط برخی! یعنی چیزی حدود 17 میلیون! پیش بچه بگذاری قهر می کند!) و بهرحال  "خدشه ای بر سلامت برگزاری انتخابات وارد نمی کند" (چون همه ی انتخابات هااااا در جمهوری اسلامی از "کاندوم شورای نگهبان" استفاده می کنند لذا سلامتی شون صد در صد تضمینه!). ضمن آن که شیخ بهرمانی هم امروز در نماز جمعه تلویحا اظهار کرد که برای بردن بازی نیامده بوده و تنها می خواسته انتخابات پر شور شود که الحمدلله به نتیجه هم رسیده. بعد هم در مورد دارایی ها و زندگی اش روضه خوانده که دلم به راستی سوخت که با آن همه ثروتی که داشته، (آن هم در زمان شاه سابق!) چرا حالا که باید ثروتش چند برابر شده باشد، به این فلاکت افتاده است!  

دوستی فرانسوی دیروز تلفنی اطلاع داد که عکسی از اعتراض خانم ها به انتخابات در شهر "قم" برایم فرستاده! وقتی عکس را دریافت کردم، اولش جا خوردم.

عکس را به همسایه ی دانمارکی ام نشان دادم. او هم تایید کرد که این اتفاق در شهر "قم" افتاده! دیشب آخر وقت بود که دریافتم در ایتالیا هم شهری به نام "قم" (Rom) وجود دارد و این تظاهرات در آنجا صورت گرفته است! این یکی هم بخیر گذشت!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهار شنبه 8 تیر 1384

یک سال!

دوازده شعر (بطور متوسط ماهی یکی)

دوازده داستان کوتاه (بطور متوسط ماهی یکی)

پنجاه و چهار نامه (بطورمتوسط هفته ای یکی)

و در مجموع 174 یادداشت (بطور متوسط هر 50 ساعت یکی)

این کارنامه ی عملی یک ساله ی "نامه های ایرونی" ست! به اضافه ی آشنایی با ده ها عزیزی که بی "نامه ها" شاید هیچ وقت نمی شناختم. دوستانی که امروز برخی شان را زیارت کرده ام، با بسیاری شان از طریق نامه و ئی میل ارتباط دارم و نام هرکدامشان چه شوق ها که در دلم بر نمی انگیزد... "وه چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشیار است ...". و نه تنها "پاها در آب"، که دست ها را هم در آب می گذارم، چرا که آب رساناست! چرا که "نامه های ایرونی" رسانا بوده است!

اجازه بدهید از همه تان صمیمانه تشکر کنم. از پنج شش تایی که هم چنان از روز اول تمام راه را با من آمده اند. از آنهایی که تا جایی آمدند و جای پایی در "نامه های ایرونی" گذاشتند و از آنهایی که از میانه ی راه به "نامه ها" پیوستند و هنوز هم هستند. اگرچه راهی نه چندان دراز، با شما اما با چه شوق ها و شورها آمده ام.

دروغ بزرگی ست اگر بگویم نظراتتان برایم بی اهمیت بوده است. با این همه اگر برای یادداشتی چیزی ننوشته اید، درک کرده ام که یا مطلب مطابق میلتان نبوده، یا چندان موافق نبوده اید، یا در آن لحظه حال و حوصله ی نوشتن نداشته اید و بهرحال انگیزه ای برای ننوشتن بوده است. بهر رو و بهر دلیل، حتی وقتی سراغ "نامه های ایرونی" نیامده اید درکتان کرده ام و هم چنان دوستتان داشته ام. چرا که چندان خوش آیند نیست چیزی بنویسید تا بگویید "من اینجا بودم". نه! نیازی به این حاضر و غایب کردن نیست. آمدنتان را حس می کنم. مثل جای پای پرنده روی باکره گی برف صبحگاه!

دروغ بزرگی ست اگر بگویم از تعریف خوشم نمی آید. اعتراف می کنم اما که ایرادها را همیشه با دقت بیشتری خوانده ام. تنها در یکی دو مورد کمی دلگیر شده ام و در چند مورد برای لحظاتی عصبی بوده ام چون بنظر می رسیده که نویسنده یا "از ظن خود" یادداشت مرا خوانده و یا اصلا درست نخوانده، یا نظری داده است تا چیزی گفته باشد. 

باری، "نامه های ایرونی" یک گوشه، و فقط یک گوشه از خلوت من است که پنجره ای به آن باز کرده ام تا هم هوایی بخورد و هم اگر رهگذری میلش کشید، نگاهی بیاندازد و ببیند چی ام، چگونه می اندیشم. اما چنین نیست و نبوده که هربار، پیش از این که این پنجره را باز کنم چند ساعتی به خودم و ظاهرم برسم، ملافه ها را مرتب کنم، روتختی را صاف و صوف کنم، گردگیری کنم و آب و جارو بکشم، دور و اطراف خلوتم گل و گیاه بچینم، در و دیوار را رنگی بزنم تا دیگران خیال کنند؛ آدم مرتبی هستم، خوش زبان و خوش برخوردم، و ... پس نخواسته ام تظاهر کنم که آنم که در واقع نیستم. پس ممکن است مرا با لباس خانه، با ریش نتراشیده و ژولیده و آشفته دیده باشید. دیده باشید که نماز نمی خوانم، پیاز می خورم، گاهی "ودکا می نوشم"، فحش می دهم چون نه امامم و نه معصوم. اشتباه هم می کنم، نه یکی، نه دوتا،... و بهرحال بدی هایم بیشتر از خوبی هایم است، اگر اصلا خوبی ای داشته باشم. چون هیچ وقت نامزد ریاست جمهوری نبوده ام و هیچ وقت هم نخواهم بود، پس دنبال رای بیشتر نیستم. به همین چند نفری که هر روز، گاه با شوق از پیش روی پنجره ام رد می شوند و نگاهی به خلوت ژوریده گوریده ام می اندازند، شادمانم، بسیار هم. 

همین جا اعتراف کنم که از نقطه ضعف هایم یکی هم این که وقتی کسی به جای پیشنهاد، پند و اندرز می دهد و موعظه می کند که مثلا؛ چرا "اینجوری" می نویسی و "آنجوری" نمی نویسی، عین گربه ای که سبیلش را زده باشند، پاک تعادلم بهم می ریزد. و با شعارهایی از قبیل: "بیایید یکدیگر را دوست داشته باشیم!" یا "به عشق و پاکی بیاندیشیم!"، ... و از این قبیل چیز و شعرها، اعصابم چنان خط خطی می شود که به بخش خاکی جاده ی انسانیت منحرف می شوم!  

باری، این دکان من است. همه ی مشتری ها دیگر به روشنی دریافته اند که من در این دکان در نهایت واقع بینی، خواب و خیال و آرزو می فروشم. خواب های "بی بی سکینه" و خیال های "یقین علی" را در مورد آن جزیره! یعنی من خربزه فروشم! پس اگر کسی دنبال نان است(که خربزه آب است)، این طرف و آن طرف دکان من تا دلت بخواهد نانوایی و ناندانی هست. اگر کسی هم هست که دنبال جارو برقی می گردد، پایین تر سر بازارچه، چند "لوازم منزل" فروشی هست، و سر خیابان، و سر کوچه ی دوم و...  

این را هم بگویم که "نامه های ایرونی" زاده شد چون چند سالی بود در خیال یک "سایت" بودم. اما نه خودم می رسیدم و نه کسی بود تا یاری ام کند. در این یک ساله هم بسیاری قولش را داده اند که کمکم می کنند، و نشد. هنوز هم بر سر این خیالم. پس اگر کسی هست که در این زمینه هنوز قولی به من نداده است، می تواند از این فرصت استفاده کند. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی ست!

گفته بودم غم دل با تو بگویم، چو بیایی                      چه بگویم؟ غمم از دل برود چون تو بیایی

دام دارام دیم دارا دام دام ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 5 تیر 1384

 

زندگی هم بازیه

صبح زیبایی ست. روی نیمکت پارک نشسته ام. هوا چنان سبک و صافه که تا ته ریه ها میره. آفتاب ملایمی خودشو روی شاخ و برگ و سطح آب پهن کرده. فرو رفته ام توی روزنومه. حتمن طبق معمول چیزهایی هم زیر لب میگم. آقایی اون سر نیمکت نشسته. گاهی هم چیزهایی میگه که گوش نمیدم. بلند می خنده. سرم را بالا می کنم تا ببینم چی شده.

میگه؛ خیلی غرق شدین ها! لبخند می زنم.

میگم؛ بله، مطلب جالبیه! میخوام خواندن رو ادامه بدهم.

میگه؛ همه ش بازیه! نگاش می کنم. میگه؛ چیه که اینقدر براتون جالبه؟

میگم؛ شکایت آقای رفسنجانی به خدا! میخنده!

میگه؛ یک مار مرده ایه که لنگه ش خودشه!

میگم؛ شما طرفدار احمدی نژادین؟ نگام می کنه. خنده ی تلخی روی لباشه.

میگه؛ من طرفدار هیچ خری نیستم!

میگم؛ خب، اینم خودش یه جور طرفداریه دیگه! بهرحال، حالا که انتخابات هم تموم شد. یه بار دیگه می خنده!

میگه؛ هه! انتخابات! همه ش بازیه!

میگم؛ بنظر شما کی بازی را برد؟

میگه؛ معلومه. خودشون!

میگم؛ یعنی کیا؟ نگام می کنه. یعنی که "ما را مسخره کردی؟". می بینه هنوز منتظر جوابم.

میگه؛ رهبر و دار و دسته ش دیگه!

میگم؛ ولی رفسنجانی که تا دیروز جزو این "دار و دسته" بود، باخت. یعنی دیگه نیست؟

میگه؛ خب از رفیقش رو دست خورد دیگه. آقا را رهبر کرد. اینم دستمزدش.

میگم؛ منظورتون اینه که یه "مار مرده" از "یه مارمرده" ی دیگه رو دست خورد؟

میگه؛ بله دیگه! خدمتش را کرد، حالام گذاشتنش کنار. با تعجب نگاش می کنم.

میگم؛ شما که انگار چند لحظه پیش گفتین ایشون ...

میگه؛ بازیه آقا! همه ش بازیه! برنامه ها جای دیگه ریخته شده.

میگم؛ کجا؟ در اروپا؟ در آمریکا؟ یا در "گوادلوپ"؟

میگه؛ اونا که ریختن، خودشون میدونن کجا! برای پنجاه سال آینده ی خاورمیانه نقشه کشیده ن.

میگم؛ اِ؟ ... یعنی میگین بریم پنجاه سال دیگه بیایم؟

میگه؛ پنجاه سال دیگه هم که بیای، همینه!

میگم؛ خب، پس سرمون را بذاریم بمیریم دیگه، نه؟

میگه؛ برای اونا فرقی نمیکنه.

میگم؛ برای خودمون چی؟ نگام می کنه!

میگه؛ خودمون؟ یعنی میگین چیکار کنیم؟

میگم؛ نمیشه ما هم برای پنجاه سال آینده مون نقشه بکشیم؟

میگه؛ ای بابا، چه تاثیری داره؟

میگم؛ چطور مال اونا داره؟ سرشو تکون میده و چیزی نمیگه. چند دقیقه ای حرفی برای گفتن نداریم... روزنومه را جمع می کنم.

میگم؛ هوای خوبیه ها!

میگه؛ تابستون امسال گه اندر گه بود.

میگم؛ ولی امروز که خوبه!

میگه؛ چه فایده؟ تا یه ساعت دیگه ابرا میان و کون آسمون وامیشه رو سرمون.

میگم؛ یعنی این آفتاب و این هوا هم بازیه؟ نگام می کنه و لبخند می زنه.

می پرسه؛ شما "ایرونی" هستین؟

میگم؛ بی خیال! مرز و کشور و اینام بازیه!

دستشو دراز می کنه و میگه؛ خوشبین هستم، احمد خوشبین!

میگم؛ بعله، نگفته بودین هم میشد حدس زد! 

میگه؛ اسم شما چیه؟

میگم؛ چه فایده؟ بیش از پنجاه سال پیش تعیین شده. از خود من هم نپرسیده اند. لبخندی میزنه.

میگه؛ آدم با مزه ای هستین.

میگم؛ اینم از پنجاه سال پیش معلوم شده. همه ش بازیه. میخنده.

میگه؛ بیرون این پارک یه قهوه خونه ی تمیز هست. حالشو دارین یه قهوه ای با کیک بزنیم؟

میگم؛ چه فایده؟

میگه؛ گرسنگی تون رفع و رجوع میشه.

میگم؛ چه فایده؟ دوباره ظهر گرسنه م میشه! در ثانی! کیک ها و قهوه ها تقلبیه. معلوم نیست توشون چیه! همه ش از قبل درست شده!

میگه؛ پس در یه همچین هوایی که اینقدر تعریفش را کردین، میخواهید مث مرده بچپید کنج خونه؟

میگم؛ نه اتفاقا! میرم تا هوا خوبه زندگی کنم! چون زندگی همه ش بازیه. من بازی را خیلی دوس دارم!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 4 تیر 1384

 

تقسیم ثروت عادلانه

دو ساعت است که اینجا نشسته ام و هنوز هم که شش صبح است هیچ دلیلی نیافته ام که مرا قانع کند نزدیک به 16 میلیون رای با تقلب به صندوق ها ریخته شده باشد! امیدوارم تمامی آنها که می گفتند؛ اینها همه نقشه بود تا شیخ بهرمانی را به کرسی بنشانند، برای آنچه اتفاق افتاده هم دلیل و توجیهی داشته باشند!

کاش آنها که هر روز یک چیز می گویند، یک چیز را یک بار می گفتند! این که چقدر فکر می کنند مردم نمی فهمند؟ یا فکر می کنند مردم چقدر نفهمند؟

جایی که از هر هفت نفر، یکی زیر خط فقر زندگی می کند، شعار "تقسیم ثروت عادلانه" آن هم از سوی فرزند یک آهنگر می تواند به اندازه ی کافی فریبنده باشد.

می توانم صدای فریاد آن بخش از مردم را به وضوح بشنوم که در این بیست و هفت ساله نه تنها چیزی به دست نیاورده اند بلکه همه چیز از دست داده اند.

حس من می گوید ایران چهار سال آینده را چندان به خوبی و خوشی بسر نمی آورد. با همه ی نا امیدی اما، امیدوارم احمدی نژاد دست کم برای این شانزده میلیون کاری انجام دهد.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 3 تیر 1384

 

بیست سوالی!

اظهارات آقای خاتمی، صبح امروز هنگام دادن رای!

ایسنا:

"از نظر رأی گيري، از نظر رأي خواندن و انداختن رأي به صندوق به لطف خداوند سالم ترين انتخابات را برگزار كرديم و ...اگر مواردي در روند انتخابات تخلفي وجود داشته باشد از طريق قانوني اعلام مي كنيم. پس انتخابات، انتخابات سالمي است،... وزارت اطلاعات، شوراي نگهبان و همه ي دستگاهها كاملا آمادگي دارند و مجهز هستند كه اگر آن تخلف ها تأثيري بر اصل انتخابات مي گذارد با آن برخورد كنند، ..."!

"در مورد نحوه ي انتخاب بازرسان وزارت كشور هم گفت: اصلا اين دروغ است... و به شدت تكذيب مي شود. من از اين شايعه سازي ها متأسفم. اين مسائلي كه گفته مي شود، نادرست است، وزارت كشور و شوراي نگهبان طبق وظيفه ي خودشان عمل مي كنند و امر خلافي تحقق پيدا نكرده است"!

بی بی سی: "آقای خاتمی آنچه را که فريب مردم و دادن نسبت دروغ به مراجع تقليد در مورد حمايت از نامزدهای خاص و ايجاد فضای تهديد و ارعاب در جامعه به منظور تاثيرگذاری بر رای آزادانه مردم خوانده، محکوم کرد ...".

مات و انگشت به لب مانده ام که مرز مصالحه و ماست مالی کجاست، آقای خاتمی؟ دست کم این روزهای آخر به اندازه ای که روی کثافت کاری های هم کسوتان خود و نظام پرده می کشید، برای شعور مردمی که به شما رای داده اند هم کمی احترام قائل شوید. فقط همان اندازه که مردم برای شعور شما احترام قائلند، نه بیشتر!

خدایا چنان کن سرانجام کار                      تو خشنود باشی و ما (من) رستگار

گور بابای بقیه هم کرده!

می گویند در زمان شاه سابق یک جاهلی در مسابقه ی بیست سوالی رادیو شرکت کرده بود. پرسید؛ انسانه؟

بله

حضرت محمده؟

نخیر!

چارده معصومو اینا که نیستن؟

نخیر!

شاهنشاه آریامتر نیست؟

نخیر!

خود شومایی؟

نخیر! این شد 4 سوال!

چاکرته؟

خیر!

خوب، بقیه که تخمتن داداش! جایزه را رد کن بیاد!

(هرچه ما می خواهیم عفت را رعایت کنیم، پا توی کفش "یرقان" نکنیم، انگار نمیشه. نمیذارن!)
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 2 تیر 1384

 

گنجی و کروبی!

از آنجا که در روزنامه های داخلی چیزی در مورد این دو خبر به چشمم نخورد، و در عین حال می دانم امکان دیدن سایت گویا برای برخی ها در ایران ممکن نیست، تکه هایی از هر خبر را از "اخبار روز" و "ایران امروز" برای اطلاع شما در اینجا می گذارم. 

خبر اول:

امروز: معصومه شفیعی همسر اکبر گنجی با ارسال نمابری ضمن توضیح آخرین وضعیت همسرش نوشت: روز سه شنبه سی و يک خرداد هشتاد و چهار به اتفاق آقای مولایی (وکیل) موفق به ملاقات با وی (اکبر گنجی) شدیم. گنجی که یازدهمین روز اعتصاب غذای خود را سپری می کرد بسیار لاغر و تکیده شده بود ... رنگش بسیار زرد شده و رمقی نداشت ... وزنش به شصت کیلوگرم رسیده است (مطابق توزین زندان). از کمردرد و زانو درد شکایت می کرد ... وضعش به شدت وخیم است ... از شدت ضعف، نای حرف زدن نداشت. 

خانم گنجی در ادامه به نقل از اکبر گنجی نوشته: در ساعت بيست دقیقه بامداد جمعه بيست و هفت خرداد، درب سلول آقای گنجی توسط افسر جانشین زندان باز شد(ه) و اعلام گردید(ه) که یک میهمان برایت آورده ایم... مجرمی که قرار بود(ه) میهمان گنجی باشد شخصی بود(ه) به نام احمد نجاریان که به جرم فروش نه کیلوگرم تریاک به پانزده سال زندان محکوم شده... گنجی زیر بار نرفت. گفت: سلول انفرادی، تک نفری است. گفتند او باید نزد تو باشد. گنجی گفت اگر قرار است مرا بکشید نیازی به این مقدمات نیست ... من زیر بار سناریوی مرتضوی نمی روم. گنجی و افسر نگهبان بند دويست و چهل هیچ یک این اقدام را نپذیرفتند. ناچار سلول رو به روی او را خالی کردند و میهمان گنجی را داخل این سلول کردند و دستور دادند که درب سلول باید باز باشد. افسر نگهبان نپذیرفت. افسر جانشین زندان دستور مکتوب داد و بدین ترتیب درب سلول آن فرد گشوده ماند. نماینده مرتضوی گفت درب سلول گنجی هم باید باز باشد. گنجی نپذیرفت... نماینده مرتضوی به افسر نگهبان گفت درب سلول گنجی را از جا درآورید این دستور مرتضوی است. گنجی توضیح داد که طرح مرتضوی روشن است: کشتن من به وسیله یک قاچاقچی موادمخدر و بعد می گویند بین این دو درگیری صورت گرفت که منجر به قتل شد. شما که قصاص نمی خواهید پس او را به یکی دو سال زندان محکوم می کنیم.

خانم گنجی اضافه کرده: نکته قابل تامل این است که در زندان اوین محکومان مواد مخدر و معتادان را نگاه نمی دارند. او نباید در اوین باشد جای او زندان قزل حصار است. اعزام یک مجرم موادمخدری آن هم به انفرادی اوین و در نیمه شب و به سلول گنجی کاملاً خلاف قانون و مشکوک است.

در پایان این نمابر آمده: در ملاقاتی که به اتفاق آقای مولایی با آقای مرتضوی داشتم در مقابل اظهار نگرانی من درقبال جان گنجی آقای مرتضوی گفت: روزانه تعداد زیادی زندانی در زندان های مختلف کشور می میرند. گنجی هم ممکن است یکی از آنها باشد بالاخره اجل هر انسانی زمانی فرا می رسد. من و فرزندانم و مادر پیر آقای گنجی به شدت نگران و اندوهگین هستیم. فاجعه ای درحال وقوع است. به فریادمان برسید. فردا خیلی دیر است.

دادسرای تهران (امروز)در اطلاعيه خود، نگهداری يک زندانی ديگر در کنار اکبر گنجی را تکذيب نکرده اما تأکيد کرده که زندانی مزبور، قاچاقچی مواد مخدر نبوده بلکه يکی از متهمان پرونده فروش سؤالات آزمون سراسری دانشگاههاست. (یعنی قاچاقچی نبوده، دزد بوده!)

خبر دوم: مهدی كروبی عصر روز چهارشنبه اول تير ١٣٨۴در كنفرانس مطبوعاتی جنبه های ديگری از تقلب در انتخابات جمعه ی گذشته را فاش ساخت. کروبی ضمن تاکید بر این که اعتراضاتش همچنان به قوت خود باقی ست، اضافه کرد: "لازم است دو نكته را ذكر كنيم. نكته اول دخالت بخشی از نيروهای شبه نظامی در انتخابات بود ... و دوم اعمال نفوذ نيروهای يك نهاد نظامی که در برخی حوزه ها منجر به درگيری و زد و خورد شده و رای گيری چند باره از افراد صورت گرفته است". كروبی يادآور شد: "هركدام از ما كانديداها در استان خودمان رای اول را داشتيم. بنده در استان لرستان، هاشمی رفسنجانی در كرمان، لاريجانی در مازندران، احمدي نژاد در سمنان، قاليباف در خراسان، مهرعليزاده در آذربايجان كه اين به دليل تعصبات محلی است. اگر دكتر معين در اصفهان رای اول را نياورد بايد ببينيم به چه دليل بوده. اصفهان نيروهای چپ فراوانی دارد و رای داده شده به احمدي نژاد تعجب آور است". 

کروبی اضافه كرد: در 27 استان، حداقل يك ميليون و 400 هزار رای بيش از احمدي نژاد داشتم. تنها سه استان قم، اصفهان و تهران تمام سرنوشت انتخابات را تغيير داد. بنده روحانی هستم و در قم سوابق طولانی دارم .. يك مساله عجيب ديگر استان خراسان جنوبی و بيرجند بود. در اين استان 270 هزار و 127 نفر واجد شرايط برای شركت در انتخابات بودند كه 298 هزار رای به صندوق ريخته شده. آقای هاشمی 37 هزار، بنده 37 هزار، معين 23 هزار، و احمدي نژاد 101 هزار و 638 رای داشته است. اين راي ها را فرشته های آسمانی به صندوق ها ريختند؟" کروبی اضافه کرد: "هيچ انتخاباتی وجود ندارد كه در آن تمام واجدان شرايط شركت كنند حتی در اوايل انقلاب.. "  

کروبی گفت: برگزاری انتخابات نهمين دوره رياست جمهوری توسط دولت كريمه اصلاحات و با نظارت شورای نگهبان انجام شد و يكی از اوراق تاريكی است كه به پرونده خاتمی اضافه گرديد.

كروبی با بيان اين كه عده ای مطرح مي كنند كه ممكن است احمدي نژاد به جهت اينكه شهردار تهران بوده از رای بالايی در اين شهر برخوردار بوده است گفت: وی در اردبيل استاندار بوده، چرا آنجا رای نياورده است."

وی تاكيد كرد كه با صندوق قهر نكنيد، زيرا مانند مجلس هفتم و شورای دوم خواهد شد. قهر نكردن با صندوق مشت اين آقايان را باز مي كند.  

کروبی اساس حزبش را در قالب جمهوری اسلامی، مردم سالاری، دموكراسی، دفاع از حقوق مردم و شعار ميزان رای ملت است، عنوان كرد و گفت: "البته جمهوری اسلامی به قرائت بنده و قانون اساسی، و نه قرائتی كه قيموميت بر مردم دارد". كروبی تاكيد كرد: "ملت ايران در داخل و خارج همه شهروند اول هستند و شهروند درجه دومی وجود ندارد... اگر زنده باشم كاری می كنم كه ديگر شورای نگهبان و ناظران نتوانند اينگونه رفتار كنند".
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پتج شنبه 2 تیر 1384

 

نامه پنجاه و چهارم

سلام عزیزم

من هم مثل تو این چند روزه روزنامه ها را در اینترنت ورق می زنم بلکه یک جواب قانع کننده برای سوالاتم پیدا کنم. و البته که دنبال پاسخ های پا در هوا نیستم که "آقا، از اول همه چیز روشن بود ..." و از این قبیل رمالی ها و فال نخود گرفتن ها بر طبق "تئوری توطئه" ... نه! اما ... اگرچه من و تو نه سیاستمداریم و نه تحلیل گر و نه مفسر ولی مثل همه، سوالاتی داریم و حرف هایی که حقمان است! اگر دلیل محکمه پسندی مثل نامه ی کروبی داری، که یا علی و گرنه من یکی حال و حوصله ی تخیلات مالیخولیایی را ندارم!

سوالات تو را من هم از خود پرسیده ام، بار و بارها. یک نفر از این همه مفسران حرفه ای نیامد به بررسی بنیادی آراء بپردازد که چگونه پیش بینی ها درست از آب در نیامد. هرچه نگاه می کنم می بینم انگار تنها نفر آخر، یعنی "مهرعلیزاده" رای خودش را آورده! یا اشتباه می کنم؟ فکر می کنم بیشتر آراء به مخالفت با یکی، به نفع دیگری به صندوق ریخته شده. شاید رفسنجانی در هر حال همین تعداد رای را در کل ایران بیاورد، شاید! تکلیف آراء احمدی نژاد هم که روشن شده. می شود تا اندازه ای هم حدس زد که بیشتر کسانی که به قالیباف رای دادند، به خاطر سابقه اش این تصور را داشته اند که با آمدن او دست کم از این بلبشو و نا امنی خلاص می شویم. یا تا اندازه ای بپذیریم که بسیاری از آراء کروبی به دلیل آن پنجاه هزار تومان ماهیانه است. وقتی از هر هفت نفر، یکی زیر خط فقر زندگی می کند، یعنی نان روزانه اش را نمی تواند تامین کند، این مساله کاملا قابل درک است. در مورد آقای معین هم شاید یک سوم آراء ش متعلق به مشارکتی ها و مجاهدین انقلاب اسلامی و شرکاء باشد و بقیه؟ به خودم و دور و برم نگاه می کنم. بنا بود که شرکت کنیم و این سوال پیش می آمد که به کی رای بدهیم؟ پاسخ منطقی اش هم این بود که در میان نامزدها، معین راه را یک قدم دیگر برای رسیدن به یک منطقه ی مطمئن تر صاف و صوف می کند. یا مواضعش یک کمی به مواضع ما نزدیک است، یا چیزی شبیه به اینها...

بهرحال ... سوای تمام اگر و مگرها که اگر احزاب و تشکل های سیاسی داشتیم و اگر روزنامه ها آزاد بودند، یا اصلا رسانه ای درست و حسابی داشتیم و اگر رادیو و تلویزیون بی طرف بودند و اگر انتخابات "آزاد" بود و اگر عده ای انتخابات را تحریم نکرده بودند و اگر تقلب نمی شد و نمی دانم چه و چه ... باری، فعلا که هیچ کدام اینها را نداریم و نبود و نشد! واقعیت همین است که امروز پیش روی ماست. باید بدانیم که بسیاری از آراء قالیباف و لاریجانی و حتی کروبی، و مهرعلیزاده، این بار به صندوق احمدی نژاد ریخته می شود! یعنی چه من و تو باشیم و چه نباشیم، احمدی نژاد چیزی حدود 10-12 میلیون رای در جیبش داره! بهتر است که این را خیلی جدی تلقی کنی.

خیلی سوالات دیگر هم همچنان بی پاسخ مانده! و از بزرگ ترین هاش این که این آقای معین چرا گم و گور شد؟ تکلیف این سه میلیون و چند صد هزار نفر که به ایشان رای داده اند، چه می شود؟ دست کم آقای کروبی به احترام کسانی که به او رای داده بودند، گرد و خاکی کرد، تا آنجا که نوک و نیشی هم به بیت رهبری زد و لای کار بعضی ها را بالا انداخت! گیرم که کسی گوشش به حرف های کروبی بدهکار نباشد و حضرات مثل همیشه راه خود را بروند... ولی با این همه وعده و وعید آقای معین که ال می کنم بل می کنم، چطوری شد که تنها به یک بیانیه ی شدید اللحن بسنده کرد و تمام؟ و بعد ... این آقای لاری وزیر کشور که هنگام انتخابات مجلس هفتم اینقدر هل من مبارز طلبید، چرا حالا اینقدر ساکت و ناپیداست؟ یعنی "فشار از بالا" آنقدر زیاد بود که دهن "پایین" را بست؟ و بعد ... آقای خاتمی چرا به این سرعت و عجله صحت انتخابات را تایید کرد و رفت؟ چرا حالا که یکی جرات کرده و برخی نگفته ها را گفته است، ناگهان همه پشتش را خالی کردند؟ یعنی نمی شد در عالم سیاست پشت به پشت کروبی داد و با بیش از هشت میلیون رای در مجموع، راهی به دهی برد؟ پس کروبی هم چون شهامت بخرج داد تا برخی اسرار نهان فاش کند، از چند روز دیگر به سرنوشت منتظری دچار خواهد شد؟ همین جاست که می گویم نسخه ی "اوکراین" و "انقلاب نارنجی" در ایران عمل نمی کند هااااا! یعنی نه معین و کروبی و خاتمی کسانی هستند که پشت رای مردم بایستند و مردم را به خیابان ها بکشانند و نه من و تو. این هم یک جواب دیگر به طرفداران تحریم که در آن سرزمین آنقدر حساب و کتاب پنهان هست، و قدرت، و نفت، و ... که مردم به حساب نمی آیند. مگر این که خودشان به فکر خودشان باشند. 

حالا باز نگو که "من که گفتم همه شان تریشنه سر یک کرباس اند، اینها همه ش بازیه". عزیزم، تمام سیاست یک بازی ست. چه قوانین این بازی را قبول کنیم و وارد میدان شویم و تلاش کنیم گل بزنیم، و چه قهر کنیم و برویم در خانه بنشینیم، به این امید که "آنها" قوانین را عوض کنند و منت ما را بکشند که "بفرمایید، وارد بازی شوید"، باری، در هر دو حال جزو این بازی هستیم. با این تفاوت که در صورت اول تلاش کرده ایم و در نهایت مثل حالا باخته ایم. پس باید برویم بنشینیم و سر صبر اشکالاتمان را بسنجیم و بررسی کنیم و سعی کنیم در بازی بعدی بی اشکال تر وارد میدان شویم. و در صورت دوم همین آقایان که در گود ایستاده اند، قانون درست می کنند و مقررات می گذارند و در غیاب ما پیوسته به ما گل می زنند! نظردهی باسوادهای ما هم مثل همان قهرمان کاراته ی جهان است که با حریف اسراییلی ش بازی نکرد! مدال را که از دست داد ولی چی به دست آورد؟

به اسی هم سلام برسان و بگو انگار تو هم بدت نمی آید اجازه بدهند پنج شش رای به صندوق بریزی هااااا! بیا بینی و بین الله بپذیریم که تعداد ما بیشتر از تمام آرایی نیست که به معین داده شد! می دانم که همه ی مردم ناراضی اند اما هرکس به زعم خود به کسی رای داده که خیال کرده اوضاع را عوض می کند. آن بسیجی هم که به احمدی نژاد رای داده و می دهد، به شکلی قانع شده که آن حضرت به وضع محرومین می رسد و تفاوت ثروت و فقر را از بین می برد و عدالت را برقرار می کند و ... "ده نمکی" هم مثل من و تو خود را ملاک آن جامعه می داند و خیال می کند حق به جانب است! چه کسی تعیین می کند کداممان بیشتر حق داریم؟ کاری نکن که مردم بگویند این با سوادها خودبین و خودمحور اند. کاش هفتاد میلیون نامزد رییس جمهوری می داشتیم! در آن صورت همه مان به دور صدم و دویستم هم می رسیدیم! باعث تاسفه که ناچار بودیم از بین هفت تا یکی را انتخاب کنیم و بالاجبار از خیلی نظرهای شخصی بگذریم. و بدتر این که حالا مجبوریم از بین دو نفر، یکی را انتخاب کنیم. اما سیاست همین است نازنین!  برای پیش بردن باید یارگیری کرد، نه به قهر و ناسزا که با سخن و ارتباط. بجای اخ و تف و پیف و پوف، باید صبورانه و با احترام به دیگران، تلاش کنیم از یاران "ده نمکی" و "الله کرم" کم کنیم و بر دوستان خود بیافزاییم!   

بهررو، خوشحالم که برخی از اهل تحریم پذیرفته اند که روز جمعه بروند رای بدهند. گاهی انتظارات بیش از حد از جامعه ای که نمی شناسیم باعث می شود که به معین رای ندهیم و هفته ی بعد مجبور شویم به هاشمی رای بدهیم. امیدوارم یادمان بماند که در بازی بعدی برآورد واقع بینانه تری از نیروی خودمان و حریف، زمین بازی و آب و هوا و تماشاگر داشته باشیم. از این هم باک نداشته باش که بگویند رای به هاشمی، رای به نظام است و رای به قانون اساسی غیر قابل تعویض جمهوری اسلامی ست و رای به اسلام است و رای به رژیم است و رای به خود شیطان است. ببین نازنین! هم من می دانم که این طور نیست، هم تو، هم هاشمی و نظام و هم تحریم کنندگان ... این را هم برایت بگویم:

در جمعی یکی گوزید. همه برگشتند به دیگری نگاه کردند. طرف متحیر ماند. گفت اگر پیش همه رو سیاهم که نمی توانم ثابت کنم کار من نبود، دست کم پیش دو نفر روسفیدم. یکی خودم، که می دانم نگوزیدم. یکی هم صاحب گوز، که می داند من نبودم!    

***  

اگر این ها را نخوانده اید، خواندنش ضرری ندارد.

پیوند یک و پیوند دو

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |