شک شنبه 29 خرداد 1384
نامه به خودم!
سلام عل آقا
چطوری؟ این هم از این! کیش! و حرکت بعدی؟ مات! حالا چطور باشم خوب است؟
تو را به مقدسات در چاه "اگر"ها و "مگر"ها گرفتارم نکن! برای چیزی که اتفاق نیفتاده جای احتمالات فراوان است. این که اگر آنها که نیامدند، می آمدند ...! این که اگر همه هم می آمدند، هیچ اتفاقی جز این نمی افتاد! این که من از اول می دانستم نتیجه اش همین است!... اینها برای فاطمه تنبان نمی شود، عل آقا. اینجا سرزمین من است و اینان هم بندان هم فرهنگ من اند. "من" تو هم از این تاریخ و این فرهنگ و این مردم جدا نیست. پیف و پوف نکن! و جز از خود، از کسی گلایه نکن که در این سرزمین هیچ کس در جای خود ننشسته است. واعظش بر تخت سلطنت نشسته و سیاستمدارش به محراب رفته است. نویسنده و روشنفکرش انتخابات را که اصل آینده ی ملت و سرزمین به آن بسته است، به قهر و به بهانه ی نبودن "آزادی" تحریم کرده و بر در حصاری برای رهایی دو زندانی بست نشسته و از حاکمان رژیمی که قاتل را آزاد گذاشته اند و وکیل مقتولان را در بند کرده اند، تمنا می کند که "ما را به جای زرافشان زندانی کنید"! می بینی؟ انگار زندان و شکنجه نیست که محکوم است. همه جا فرع را چسبیده ایم و اصل را رها کرده ایم.
بسیار خوب، هم بندان! حالا فقیه عالیقدر پایه های سلطنت را باز هم برای چند روز دیگر استحکام بخشیدند! امروز و فردا از کرم و عطوفت بی پایانشان تکه ای پیش من و شما می اندازند و این دو زندانی را برای یکی دو هفته معالجه آزاد می کنند! تا هم من و شما دل خوش باشیم که "توپوز" آزادی را تا دسته به ماتحت دژخیم فرو کرده ایم و هم مردم ساده دل یک بار دیگر به رافت و مهربانی حضرت ایمان بیاورند که ببین! این جماعت دله (که من و تو باشیم) چقدر قر می زنند و اخلال می کنند و عمر به نوکری بیگانگان می گذرانند و بی بند و باری می خواهند و و و .. و رهبر ما چقدر بخشنده و مهربان است، به عینه خود خدا، که باز هم می بخشدشان!
خب، عل آقا! این سرزمین توست. جایی که شهیدش شاهد است و فقیهش قاتل! چه جای گلایه از مردم ساده ی این سرزمین اگر هنوز به فرهنگ شهادت و خون رای می دهند؟ تو که مثلا با سوادشانی چه یاری از جهان می طلبی، وقتی در خانه ات این چنین به غفلت سر می کنی؟ آن که تمنا می کند تا بجای بی گناهی به زندان دژخیم برود، داوطلبانه گناه ناکرده را به گردن گرفته و مهر بر شکنجه و زندان زده است، نه؟ یعنی که خیر و شر هم چنان از آسمان می آید و پیش از آن که پا بر این جهان نکبت بگذاری، بر پیشانی ات نوشته اند، هان؟ ... یعنی من و تو هیچ کاره ایم؟ پس چه انتظاری تا دیگران به تو احترام بگذارند؟ دیگران ...!
اینجا همه سلامت اند و سلام می رسانند. مشکلات ما هم به تخمشان نیست!
خب، حالا مثل بچه های عاقل برگرد به 16 سال پیش و بازی را دوباره از سر شروع کن. می گویند "گاندی" پیش از استقلال هند، وقتی به پنج سال زندان محکوم شد، عصر روز اول زندان در بیانیه ای خطاب به مردم هند نوشت؛ عزیزان من، خوشحال باشید! یک روزش گذشت!
ولی سر علی این بار دوسه متر دورتر را نگاه کن و چند مثقال بیشتر فکر کن! سلام ما را به هم محله ای ها برسان و بگو از حال ما خواسته باشید، چاره ای جز سلامتی نداریم و "دعاگو"ی همه هستیم! و هنوز هم ملالی نیست بجز دوری شما که امیدواریم به زودی های زود برطرف گردد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 27 خرداد 1384
لحظه ی دیدار
.................................
.................................
انگاری بر تمامی این سرزمین گرد مرگ پاشیده اند. هنوز اما مانده تا تعطیلات آخر هفته شروع شود! حتی روزهای تعطیل هم اینقدر خلوت نیستند! چه شده؟ قطارها تقریبا خالی می روند و می آیند! مردی با بطری نیمه پر آبجو روی صندلی روبرو چرت می زند. بارانی نم نم می بارد. نسیمی از روبرو می آید و زنی که نگاهش خاکستری ست، سگش را بی حوصله می چرخاند. هنوز مانده تا بازی فوتبالی شروع شود! پس چرا همه جا خلوت است و ساکت؟ مثل این که تشویش درونی من همه جای این سرزمین نشد کرده است. شاید همه ی جهان منتظر نتیجه ی انتخابات اند؟
به اسامی کسانی که در این چند روزه به اردوی اصلاح طلبان پیوسته اند، نگاهی می اندازم تا قوت قلبی باشد. بابک احمدی، داریوش آشوری، منوچهر آتشی، محسن کدیور، ضیاء موحد، محمدعلی موحد، شهلا شرکت، نه! کم نیستند! به خود تسکین می دهم!
حال و روز پیر مردی را دارم که شاهد اولین قدم های لرزان نوه اش، کنار باغچه روی صندلی نشسته باشد. حال پدری را دارم که ناظر بر انتخاب دختر بیست و چند ساله اش، با دلشوره اما ساکت نشسته است. به مردانی که پیش روی دخترم ایستاده اند، نگاه می کنم. می گویم، شرمنده ام، شیرینم! می دانم که هیچ کدامشان شایسته ی همسری تو نیستند! می دانم که شایسته ها، بیم زده و دلخسته در زوایای گمنام خانه ها یا سیاهچال ها نشسته اند. و کاری از دست های تنهای من ساخته نیست، دلبندم! تنها به دخترت فکر کن که در سالیان آینده انتخاب بهتری داشته باشد، و انتخاب کن! رویم را می گردانم!
دلشوره ی جوانی را دارم که برای اولین قرار خود آماده می شود. یاد "لحظه ی دیدار" اخوان ثالث می افتم!
لحظه ی دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام، مستم.
باز می لرزد دلم، دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های! نپریشی صفای زلفکم را، دست!
وابرویم را نریزی دل!
ای نخورده مست!
....
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 26 خرداد 1384
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این وقت سال روزها بسیار بلند است و تا حدود یازده شب غروب نمی شود. اخبار را می خوانم و می شنوم و خوشحالم از این که بسیاری از تحریم کنندگان انتخابات، عده ای از روشنفکران و دانشجویان این روزها با دیدن شور و حال مردم دارند کم کم به این نتیجه می رسند که شرکت نکردن در انتخابات، یعنی سکوت و در نتیجه یعنی رای دادن به رفسنجانی یا قالیباف یا لاریجانی! پس تصمیم گرفته اند برای شکستن قرق رژیم، به طرفداران معین بپیوندند. چند روزی ست سر درد رهایم نکرده. چون نمی توانم چیزی بخوانم یا کار کنم، به کنار آب می روم تا دست هایم را در آب بگذارم و این خوشحالی را با دنیای دور و برم تقسیم کنم.
کنار آب که نشسته ام فکرها از هر طرف می آیند. بازی ها روشن تر جلوه می کنند. می بینم خب، این حضرات که مهره ها را از اول چیده بودند. هر روز در کار خاتمی اخلال کردند تا مردم را خسته کردند. فشار خارجی هم آنقدر زیاد بود که ناچار بودند به شکلی مساله ی رابطه با غرب را حل و فصل کنند و داستان غنی کردن اورانیوم را به جایی برسانند. اگر این مشکل در دولت خاتمی حل می شد، که دیگر سکه ی اقایان در مقابل اصلاح طلبان یک پول سیاه هم نمی ارزید. پس اوضاع را در دست گرفتند و خودشان را در داخل تند و تیز نشان دادند و در خارج مصالحه و عقب نشینی را عقب انداختند تا نوبت خاتمی تمام شود و ابتکار عمل را به دست بگیرند و به حساب خودشان بگذارند. آقای روحانی هم چهارده ماه پیش، بعد از انتخابات فرمایشی مجلس هفتم در یکی از مصاحبه هایش با خبرنگاران خارجی در اروپا که پرسیدند؛ این مشکل میان اروپا و آمریکا و ایران کی حل می شود، اشاره کرد که "بعد از انتخابات"! همه هم پرسیدند کدام یکی، انتخابات آمریکا یا ایران! ایشان هم قضیه را روی هوا رها کرد!
اینجا هم ابتدا قصد داشتند یک نامزد بفرستند و به قول خودشان "اجماع" حاصل کنند که حاصل نشد. گفتند بد هم نیست. بگذار چند تا باشند تا به دنیا بگوییم دموکراسی هست!(ارواح عمه ی بنده) شیخ بهرمانی هم که با همه ی ناز و کرشمه از همان ابتدا معلوم بود بالاخره به عنوان مهره ی اصلی وارد گود می شود. گفتند برای این که از اصلاح طلبان یک نفر نباشد که مثل دوره ی خاتمی همه ی آراء را جمع کند، شیخ کروبی ترمز اصلاحات را پیش انداختند با وعده ی پنجاه هزار تومان در ماه به جوانان! آقای مهرعلیزاده هم که "گربه ی مرتضی علی" ست، بسته به جهت باد، یک روز اصلاح طلب است و روز دیگر "اصولگرا". گفتند بگذار "سرداران" هم راضی باشند. یک ژست "مردمسالاری" هم می گیریم چون شیخ بهرمانی را تنها به میدان نفرستاده ایم. حالا هم که سردار دکتر رضایی کنار رفته شد! شاید تا آخر امروز سربار دکتر احمدی نژاد هم به همین بلیه دچار شود! با این همه و جهت محکم کاری رهبر هم دیروز فرمودند؛ اینها که رای می دهند، به جمهوری اسلامی رای می دهند، به قانون اساسی رای می دهند،... و از این فرمایشات که یعنی سیل پیوستن تحریم کنندگان به اردوی معین را متوقف کنند. دست آخر هم گفتند از روز جمعه همه ی کدورت ها را کنار می گذاریم! یعنی همه مان از یک جا می آییم! خب، این طوری هم بازی "مردمسالاری دینی" شان را به جهان نشان داده اند و هم تلاش می کنند که شیخ بهرمانی را به سعدآباد ببرند. شیخ هم که پیام هایش دارد هر روز روشن تر می شود. پریروز از آمریکا برای اجازه ی پیوستن ایران به اتاق تجارت بین المللی بطور ضمنی تشکر کرد و دیروز هم که در مصاحبه با بزرگ ترین شبکه ی تلویزیونی عرب، صریحا گفت که به طرح امیر عبدالله، یعنی به رسمیت شناختن مشروط اسراییل می پیوندیم! (یکی یکی اصول "اصولگرایان" دارد می رود لب کوزه انگار!)
می گویم این همه را به اضافه ی دم خروس که بسیاری از مردمان ساده دل آن سرزمین فهمیده اند و درک می کنند. پس حرف حساب این عده ای که هنوز دست از تحریم انتخابات برنداشته اند، چیست؟ خب، موضع گیری تمامی رسانه های لوس آنجلسی و توابع و شاهزاده رضا نیم پهلوی و بقیه کاملا قابل درک است و جز این هم انتظاری نمی رود. اما تعجبم از این گروه روشنفکران وطنی، کانون نویسندگان ایران و جرگه ای از دانشجویان است که اتفاقا باید پیش از همه این مسایل را دریافته باشند!
چرا ما لقمه را دور سرمان می گردانیم؟ یک عده ای به رهبری یک نفر خودشان را قیم "مردم" کرده اند و مدام می گویند مردم این را می خواهند، مردم آن را می خواهند. اکثریت قاطع مردم هم هیچ کدام از آنچه آقایان می گویند و مدعی اند را نمی خواهند. اما "مردمسالاری دینی" یک سری روزنامه را که مطابق میلش است، آزاد می گذارد تا هرچه می خواهند بنویسند. یک سری آدم های خودش را هم آزاد می گذارد تا هرکاری خواستند بکنند. دزدی، دروغ، ارتشاء، باجگیری و حتی قتل هم که مرتکب شوند، از آنها دفاع می کند و در دادگاه ها تبرئه شان می کند. در عوض هرکس که با عقاید و رفتار این گروه قیم و آقابالاسر مخالف است، بابت کوچک ترین کلامی که گفته، دستگیر می شود، به زندان می برندش، شکنجه اش می کنند و به انواع و اقسام رفتارهای غیر انسانی او را وادار می کنند علیه خودش حرف بزند و سال هایی از عمر عزیزش را در سیاهچال بگذراند. گاهی هم به اعدام محکومش می کنند. برای نیمی از ملت یعنی زنان هم که هیچ حقی قایل نیست. هر روز هم فریاد می زند که دنیا دشمن ماست، به آزادی ما حسرت می برد، حسادت می کند و از این حرف های خر رنگ کن. حالا این آقای معین دارد از جبهه ی دموکراسی و حقوق بشر حرف می زند، یعنی در حرف، یک پله از خاتمی بالاتر پریده است. از برابری حقوق زنان و آزادی زندانیان سیاسی و آزادی مطبوعات و اینها هم گفته... خوب! ما چرا این کل را رها کرده ایم و به جزء چسبیده ایم؟ چرا به این آدم رای نمی دهیم و وارد یک تشکل نمی شویم تا دست جمعی به دنبال این خواسته ها برویم؟ چرا گره را با دست خودمان باز نمی کنیم تا مجبور نباشیم هر روز با شکوائیه و اعلامیه سراغ سازمان های بین المللی برویم؟
اصلا آقای معین حرف می زند و قادر به عمل کردن هم نیست. ولی این تظاهرات و بست نشستن ها را مگر نمی شود به دفاع از آرای خودمان و در یک تشکل جمعی در طول چهار سال آینده انجام بدهیم؟ مگر نمی شود به این طریق آقای معین را با حرف ها و وعده های خودش تحت فشار بگذاریم؟ چرا با رای ندادن و تشویق مردم به تحریم انتخابات "مردمسالاری دینی" آقایان، داریم آب به آسیابشان می ریزیم؟ نکند ما دوست داریم رژیمی باشد که هفته ای چند تا از ما را بگیرد و آزار و شکنجه بدهد و ما پیش دنیا دست التماس دراز کنیم که به دادمان برسد؟ حقوق بشر و عفو بین الملل و خبرنگاران بدون مرز هم هفته ای یک اعلامیه به دفاع از زندانیان سیاسی بدهند و وزیر خارجه ی "بوکینافاسو" هم گاهی در مورد زیر پا گذاشتن حقوق بشر در ایران قری بزند و سخنگوی وزارت خارجه ی حوزه ی علمیه هم جوابش را بدهد و تمام؟ باز هم "دموکرات" ها و شیخ بهرمانی و رهبر از زیر میز و زیر گلیم و زیر هرجای دیگر معامله شان را بکنند و ما بمانیم دست به دعا؟ یعنی اگر از همان روز اول جمهوری بجای تحمل این همه شکنجه و قهر، در هر انتخابات شرکت می کردیم و به همان رای می دادیم که آقایان نمی خواستند، اصلا به "یقین علی بقال" رای می دادیم، همان کاری که مردم در 1376 کردند، آیا تا به حال وضع به همین منوال مانده بود؟ یعنی ما به این شکل پیاممان را به رژیم آقایان و به جهانیان نداده بودیم؟ در عوض این همه هم هزینه نپرداخته بودیم. نگاه کنید به فهرست اعدام ها و شکنجه ها و سال هایی که تمامی آزادگان آن سرزمین در زندان بسر آورده اند. به عمر رفته و بی حاصل زنان، یعنی نیمی از نیروی انسانی آن مرز و بوم فکر کینم؟ و نگاه کنید به هزینه ای که ملت بابت بی ارزش ترین مغزها پرداخته که بر کرسی های مجلس و دولت در این سال ها تکیه زده اند و جز به ضرر مردم کاری نکرده اند؟ یعنی باز هم در انتخابات شرکت نکنیم و آرمانگرایانه به آزادی و دموکراسی بیاندیشیم که یک شبه از آسمان در دامنمان بیفتد؟
سکوت به معنای "بیعت" با آقایان نیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 24 خرداد 1384
نامه ی پنجاه و دوم (2)
دور نیفتیم، نازلی خانم! بعد از امضای مشروطیت هم همین بساط بود. یک عده ای که منافعشون در خطر افتاده بود، اخلال می کردند، ایجاد ناامنی می کردند. این بود که صبر ما هم از دردسرهای آزادی سر رفت. وقتی "سردار سپه" کودتا کرد، تقریبا همه مان آرام پذیرفتیم. او هم قول امنیت و آرامش داد! هر روز که جای پایش کمی سفت تر شد، کمربند را محکم تر کرد. کم کم تمام نهضت های مردمی در گوشه و کنار مملکت را به زور اسلحه خفه کرد و "پسیان" و "خیابانی" را با "شیخ خزعل" در یک توبره انداخت و گفت دارد دزدان سر گردنه را تار و مار می کند! ما هم پذیرفتیم! بعد هم ارتش، یعنی ابزار کار خودش را مرتب کرد و سر هر کوی و برزن یک پاسبان تر و تمیز گذاشت و هرکه نفس کشید، بی گناه و با گناه، به جرم دزدی و بی ناموسی و اغتشاش در امنیت و به هم زدن آرامش و ...دار زد. ما هم گفتیم شلوغی نیست، امنیت هست، و پذیرفتیم،... و آنقدر پذیرفتیم تا "سردار سپه" به "رضا قلدر" تبدیل شد! غافل بودیم که اگر رضاخان چارتا جاده و راه درست کرد و دزدی و قتل را کم و کسر کرد، برای این بود که خود و خانواده اش در چاپیدن خلق الله بی رقیب باشند! ما که عمری تحقیر شده بودیم، مثل حالا با شعارهای ناسیونالیستی "ایرانی غیور"، "تمدن باستانی"، "شرف ملی" و و و غرورمان به خار خار افتاد. خیال کردیم داریم افتخارات گذشته ی ملی را زنده می کنیم. با "حلوا حلوا کردن، دهن شیرین می کردیم". گفتیم بگذار ارتش داشته باشیم، سپاه داشته باشیم، قدرتمند بشویم، بمب داشته باشیم، با مشت به دهان امپریالیسم جهانخوار بکوبیم و.. از این حساب ها که آن مرد کور با فلانش می کرد! داستان سر کار آمدن هیتلر را که شنیده ای؟ عین همین نمایش نامه ی خودمان است! آلمانی هایی که بخاطر اوضاع بد اقتصادی از "امپراطوری پروس" تا یک ملت ورشکسته ی اقتصادی نزول کرده بودند، عرق ملی شان با وعده های "رنگرز اطریشی" قلقلک شد! و تنها چهارده سال طول کشید تا"امپراطوری رایش سوم" باعث نابودی آلمان شد! تنها از 1933 تا 1947!
قصه ی ما و "سردار سپه" هم همین طورها بود. رضا خان کم کم تمام کسانی را که یاری اش کرده بودند تا یک شبه "از سربازی به سرداری" برسد، میانه ی راه رسیدن به قدرت مطلقه، یکی یکی خورد. برای وصف روزگار زندان ها و شکنجه ها و بدبختی ها و لب دوختن ها و بردن ها و کشتی ها و گشتی ها باید تاریخ را بخوانی، عزیزم. ما از صدقه سر پایان جنگ دوم از شر "رضاخان" خلاص شدیم! یک روز هم همانها که آقارضا را آورده بودند، به بهانه ی دفاع از صلح، با تانک و توپ وارد خاک ما شدند و آقارضا را بردند و آقازاده اش را آوردند. این طوری شد که ما از شر کفن دزد اولی راحت شدیم! حکایت دوم من هم از همین جا شروع می شود. از وقتی که رضاخان رفت و محمدرضا خان آمد. شهریور 1320. این دومین فرصت کوتاه تاریخ ما بود که نسل دیگری از ما ایرانیان خواست تا "آزادی" را عملا تمرین کند!
این بار هم دوازده سال بیشتر طول نکشید! باز هم داستان یابو سواری که می خواست دوچرخه سوار شود، تکرار شد. حزب ها آمدند، نهادها درست شدند، سازمان ها به وجود آمدند، روزنامه و مجله و رادیو و... هر روز هم تظاهرات بود و پیگیری مطالبات مردم و ملی شدن نفت و. اما آنها هم که منافعشان در آزادی مردم بخطر می افتاد، بیکار ننشستند. آنها هم از آزادی استفاده کردند و زیر پوشش حزب و دسته و جمعیت و ...اخلال کردند، نا امنی به وجود آوردند. شکل مار کشیدند و به مردم نشان دادند. بیچاره ما مردم که سواد خواندن "مار" را ازمان دریغ داشته اند! خوب، تا دوغ را از دوغاب تشخیص بدهیم، زمان لازم است. این بود که لات ها و دزدان و متقلبین هم زیر عنوان مهندس و دکتر و معمم و مکلا و ... اصطلاحات اصلاحات و آزادی و حقوق بشر را یاد گرفته بودند و بکار می بردند و ... در نطق های انتخاباتی شان از شرافت ایرانی و امنیت و آزادی و احترام به انسان می گفتند و ما هم می شنیدیم، باور کردیم، هورا کشیدیم، تشویق کردیم، رای دادیم تا آقا وکیل شد، وزیر شد، روی صندلی قدرت نشست و ... وقتی معلوم شد که متقلب قلدری بیش نبوده، دیگر کار از کار گذشته بود! این شد که دوباره ما ساده اندیشان ساده دل درویش مسلک، خسته شدیم. یک روز هم چند تا تانک به خیابان ها آمدند و باز کودتا شد. و ملت خسته ی دلزده ای که تا دیروز فریاد می زد "یا مرگ یا مصدق"، شعارش را کوتاه کرد و گفت؛ "مرگ بر مصدق"!
اینطوری نخست وزیری را که از جیب خودش حقوق می گرفت، خانه نشین کردیم! بعد هم تیمساری آمد که قشنگ می خندید! لباس مرتب می پوشید و کفش هایش همیشه واکس خورده بود. وعده و وعید هم زیاد می داد. ما هم که الحمدلله ملتی احساساتی و رقیق القلب و زودباور و درویش مسلک و ... همین که کسی بگوید "من قابل اعتمادم"، اعتماد می کنیم. بگوید "من قولم قوله" ذلیلش می شویم. بگوید من "دکترم" مریضش می شویم! هرچه حراف تر و محیل تر و آب زیرکاه تر باشد، ما سست تر می شویم، دراز می کشیم و لنگ و پاچه را هوا می کنیم! وقتی همه چیزمان بر باد رفت، آن وقت به سر می زنیم و شیون می کنیم و ناله و نفرین که ناموسمان بر باد رفت، خدا و پیغمبر را شفیع می گیریم و ... ولی تا شرف از دست رفته دوباره به دست آید، یکی برود و دیگری بیاید، فرصت های دیگری را هم از دست داده ایم. این است که همیشه ریش و قیچی را می دهیم دست سرداری، دکتری، زورگوی قلدری و می رویم خانه با خیال تخت می خوابیم تا کارها خودش درست شود! گرگ و شبانی گله؟ هیهات!
از تو می پرسم؛ نظامی گری را چه به سیاست؟ آن هم در این دنیای قحبه ای که "تا کله چرخ داده ای" خورندت! آخر نازلی خانم! جامعه که قرارگاه نظامی نیست دایی! در اداره ی یک جامعه "هزار نکته ی باریک تر ز مو" هست که باید شناخت و دانست! مشکلات که سرباز نیستند که تا بگویی، "همه به صف" خایه هاشان جفت شود! جامعه که کلانتری نیست، عزیزم!
از تو می پرسم؛ کسی که بیست و پنج سال از عمر چهل و چهار ساله اش را پای در چکمه داشته، کجا می تواند مثل من و تو پا برهنه راه برود؟ یادت باشد که قهرمان قصه ی اولم هم "سردار سپه" بود! این یکی اما "سردار سپاه" است! یعنی یک "الف مقدس" هم اضافه دارد! نظامی و ریش؟ ترکیب چندان خوش آیندی نیست! این یکی نشان داده که می تواند به نام خدا و رسول و با وجدانی راحت دانشجویی را از پنجره ی طبقه ی سوم خوابگاه به بیرون پرت کند و بگوید؛ "یا ابا عبدالله الحسین، بگیر قربانی ات را"! این "سردار" به الگوی پاکستان فکر می کند اما "کدو" را ندیده است! تاریخ نخوانده که بداند همین دموکراسی آبکی در دیکتاتوری پاکستان هم پشتوانه ی عظیمی در مبارزات دراز مردمی هندوستان دارد. یادت باشد نازلی خانم! قرار است رییس جمهور انتخاب کنیم که چهار سال یک مملکت را بچرخاند! به قول آقای ابراهیم نبوی، "داماد انتخاب نمی کنیم" که به قیافه و ماشین و خلبانی و اسب سواری و دکترای مشکوکش بنازیم و پیش در و همسایه ها و سر و همسر افاده بفروشیم! آخر چگونه می توان سررشته های اداره ی یک مملکت را در زمانه ای که تمامی مشکلات پیچیده ی جهانی بر سر میز مذاکرات و با تدبیر سیاسی حل و فصل می شوند، به دست های چکمه به پایی بسپاریم که تا دیروز از روی صندلی اش در کلانتری با فرمان نظامی مشکلات یک محله را حل می کرده است؟
ماه شعبان منه از دست قدح، کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد!
برای آن که بهتر به رابطه ی این دو قصه با وضعیت امروزمان پی ببری، تاریخ قتل ها و ناامنی های پیش از ظهور هر دیکتاتور را بخوان. بخوان که چگونه پیش از کودتای 28 مرداد حتی "رزم آراء" رییس شهربانی دکتر مصدق را کشتند! گوش کن! صدای بمب ها را در اطراف و اکناف مملکت می شنوی؟ ژنرال دارد می آید، دخترم!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 22 خرداد 1384
نامه ی پنجاه و دوم (1)
نازلی خانم خوب خودم!
این که می خواهی رای بدهی خوشحالم کرد. این که قصد داری به کی رای بدهی اما، کمی نگرانم کرد! یک شب دیگر هم تا صبح به خود پیچیدم. شاید مامان دیگر در این حال و هوا نباشد که برایت قصه بگوید! اینه که بد نیست دایی علی که کودکی و نوجوانی ات را ندیده، با گفتن یکی دو قصه، تا اندازه ای این کمبود را جبران کند. سن تو البته از قصه شنیدن گذشته. در عوض دایی علی هم قصه های جن و پری نمی داند. اما دو قصه ی تاریخی را خلاصه برایت تعریف می کنم، شاید اگر نه امشب، شب های سال های بعد آرام تر بخوابی!
اوضاع این روزهای ما، با شباهت هایی کم و بیش، دوبار دیگر هم در تاریخ معاصر ما تکرار شده. اولین بارش دوران کوتاه بعد از امضای قرارداد مشروطیت بود. ملت سال ها در جنب و جوش و انقلاب گذرانده بود. تصور می کرد "عدالتخوانه" و "خانه ی ملت" که بنا شود، نان ها بزرگ تر می شوند و کباب ها چاق تر و آبدارتر! حالا دیگر روزنامه بود و ما آزادانه حرف می زدیم و حزب تشکیل می دادیم و مبارزات سیاسی و حقوقی و ... مثلا به "بهارآزادی" رسیده بودیم! ملتی که یک عمر تاریخی در استبداد و زیر فشار زندگی کرده بود، مثل یک دوچرخه سوار ناشی هر روز به در و دیوار می خورد، زخم و زیلی می شد و تن و بدنش درد می گرفت. نیست که عمری سوار خر و یابو می شد، خیال می کرد کافی ست خودش را محکم پشت زین نگهدارد، دوچرخه خودش می رود! خیال می کرد به دو تا "هین" و "چوش" کارها روی غلتک می افتند و او هم آن بالا پشت زین می نشیند و دنیا را سیر می کند. غافل که روی دوچرخه باید هر لحظه حواست جفت و جور باشد. فرمان را محکم بگیری، تعادلت را حفظ کنی، مراقب سوراخ سمبه های جاده باشی... خلاصه دردسر دارد. عده ای هم که همیشه همه جا هستند تا در کار آزادی و دوچرخه سواری اخلال کنند. بپرند جلوی دوچرخه تا بخوری زمین و بخندند. شایعه درست می کنند. پول می گیرند تا فحش بدهند و فضیحت بپا کنند. بعضی ها هم که در دوره ی استبداد، چاق و چله بودند، می خواستند آب را گل آلود کنند تا بلکه اوضاع دوباره برگردد و ماهی شان را بگیرند. بالاخره آزادی هم به مذاق خیلی ها خوش نمی آید. این است که دعوای موافق و مخالف بود و بلبشوی جا افتادن آزادی و این که کم کم فرق استبداد و آزادی روشن شود. در استبداد یکی آن بالا می نشست و جای همه می خورد و فکر می کرد. مردم هم با یک بخور و نمیری سر می کردند و چون اجازه ی فکر کردن و حرف زدن نداشتند، در خلوت قر می زدند. در دنیای آزاد اما یک شهروند باید تصمیم می گرفت، نظر می داد، پای حقش می ایستاد، دنبال کارش را می گرفت و ... مردم اما فکر می کردند آزادی یعنی اختیار انتخاب! پس وقتی کسی را انتخاب کردند، یعنی که یارو را شاهش کرده اند، پس باید در مورد همه ی کارها خودش تصمیم بگیرد، نان ها را دراز تر کند و کباب ها را گنده تر! مانده بود تا یاد بگیریم که رای می دهیم، چون همه ی ملت نمی توانند به مجلس بروند. اما آن که انتخاب می کنیم "من" نیست، چیزی نزدیک به "من" است که می تواند و باید از منافع من و سرزمینم دفاع کند. پس باید چارچشمی مراقبش باشیم که خلاف نرود. و چون نمی شود که هر کس به تنهایی و هر روز داد بزند که "این که نشد، ما بازی نمی کنیم" و برود خانه اش بخوابد، پس باید همه ی آنهایی که شبیه به هم فکر می کنند، جمعیتی تشکیل بدهند، حزبی درست کنند، نهادی بسازند، روزنامه و رادیو و تلویزیون و... خلاصه برای خودشان چشم و گوش درست کنند تا وقتی حرفی دارند، صدایشان به جایی برسد، نفس گرمشان در آهن سرد در بگیرد!
باری، اوضاع شلوغ و پلوغ بود. یک تاریخ دیکتاتوری ناگهان رفته بود. دیگری کسی نبود که بزند، بگیرد، حبس کند، بکشد، و جاده را برای خودش و دور و بری هایش صاف کند. حالا هرکس حق داشت حرفش را بزند. عدالت خانه ای بود، مجلسی و کارها باید روال قانونی پیدا می کرد. خوب، دزدها و قاچاقچی ها و مال مردم خورها و چپاولگران و سوء استفاده چی ها هم از این آزادی استفاده می کردند. بهشت که نبود که. به اضافه ی این که ما هم آزادی را وارد کرده بودیم. از خودمان که نساخته بودیم! پس زمان می برد تا با این پدیده ی تازه آشنا شویم و یاد بگیریم چطور از آن استفاده کنیم. به قول شیخ اجل:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
اما این "روزگاران" با تنگ حوصلگی ما مردم جور در نمی آمد. چون قوانین بازی را نمی دانستیم، به خودمان گفتیم؛ این درست که قبلن آزادی نبود، مردم برابر نبودند، حق نداشتند، یا چه و چه. ولی دست کم قتل و دزدی و بی ناموسی اینقدر زیاد نبود. اختیار دار لباس پوشیدنمان که بوديم. در خانه مان امنیت و آرامش داشتیم. بچه ها که بیرون بودند، دلمان هزار راه نمی رفت. حکومت قدرت داشت، همين که ما را می چاپيد، ديگر کاری به کار زندگی مان نداشت... باری، مردم خسته شده بودند. کم کم قر می زدند که بابا نخواستیم. "از طلا گشتن پشیمان گشته ایم / مرحمت فرموده ما را مس کنید"!
خب، پیش خودمان باشد، ما ملت کمی هم خوش به احوالیم! اهل بزن و بکوب و بگو و بخند و شعر و شراب و خلاصه این که حال و حوصله ی دردسر و مبارزه و جنگیدن نداریم. هیچ وقت نداشته ایم. هر که از راه رسیده، مملکت را زیر سم اسبش از این طرف به آن طرف شخم زده و ما هم چندان کاری به کارش نداشته ایم. دنبال راز و نیاز و گل و پروانه ی خودمان بوده ایم. همین که پاره نانی در سفره مان بود و بهانه ای برای دلخوشی، می گفتیم به من چه! من که نمی خواهم حاکم باشم. پس گور بابای هرچه حاکم است. دو روز زندگی را خوش است! این بود که قلدران فاتح می آمدند، کمی هارت و پورت می کردند و در و دربندان و بگیر و ببند... و بعد، می دیدند ای بابا. این ملت خر خودش را می راند. انگار نه انگار که "خانی رفته و خانی آمده" است! روزها جان می کند و به حد اقل زندگی هم راضی ست و شب ها هم جمع می شوند و تخمه می شکنند و دایره می زنند و ... اعتنای سگ هم به حاکم و فاتح نمی کنند. این بود که یواش یواش حوصله ی فاتحان هم سر می رفت. یا می آمدند خودشان را در جشن ها و مراسم ما قاطی می کردند و کم کم دختر از ما می بردند و دختر به ما می دادند و دین و آیین ما را می پذیرفتند و قاطی می شدند .. ، مثل مغول ها و تیموریان. یا این که بعد از مدتی بار و بنه را می بستند و بر می گشتند ولایت خودشان، مثل یونانی ها، ...
ملخص کلام این که ما ملت حوصله مان زود سر می رود. یا می نشینیم دوچرخه سواری دیگران را تماشا می کنیم که روی زین با مهارت هزار جور معلق می زنند و آه حسرت می کشیم که "کاش من هم بلد بودم"! یا با شوق دوچرخه ای تهیه می کنیم و چون روی زمین سفت ایستاده ایم و دوچرخه سوارها را تماشا کرده ایم، کمی هم بیخودی به خودمان غره ایم، خیال می کنیم که کار ساده ای ست، دو روزه می شود وارد سیرک دنیا شد و مثل دیگران معلق زد! اما همین که دو بار زمین خوردیم و زخم و زیلی شدیم، از خیر دوچرخه و مهارت و یادگیری و سیرک و ... می گذریم و می گوییم بی خیال بابا! دو روز دنیا به این زحمت ها نمی ارزد. مگر چند بار به دنیا می آییم؟ چرا دو روز زندگی را صرف این چیزها بکنیم؟ نخواستیم بابا. نه آزادی، نه دوچرخه! همان یابو و تکه نانی بی دردسر ما را بس! "ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسان".
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 19 خرداد 1384
نامزد مناسب
خبر را در "اخبار روز" خواندم و به شدت دلم گرفت. این شکل نگاه به سرنوشت یک سرزمین و یک ملت، آن هم در یکی از حساس ترین دوره های تاریخش، و این شکل روابط و تصمیم گیری ها ... به خاطرات وکیلی یا وزیری از عهد قاجار می ماند، حتی از نوعی کهنه تر و دلگیرتر شاید. چقدر باید نسبت به آینده ی خود و سرنوشتمان بی تفاوت باشیم اگر در خانه بنشینیم!
(خبر را کوتاه کرده ام و مطالب داخل پرانتز از من است)
اظهارات رفسنجانى در جمع وعاظ (روضه خوان ها!) تهران!
شريف نيوز: اکبرهاشمی رفسنجانی امروز در ديدار وعاظ و مبلغان تهران نحوه حضور خود در انتخابات نهم را تشريح کرد. تمامی رسانه ها از انتشار جزئيات اين خبر خودداری کرده اند(حتی رسانه ها هم خجالت کشیده اند، به علی).
به گزارش خبرنگار «شريف نيوز»، وی گفت: قبل از ثبت نام در انتخابات چند بار خدمت مقام معظم رهبری رسيدم و به صراحت به ايشان گفتم که بنده بنا ندارم وارد صحنه انتخابات شوم(حالا مگه کسی بفرما زده بود؟) و شما هم روی آمدن من حساب نکنيد و به فکر شخص مناسبی باشيد.(که بالاخره هم پیدا نشد و "نامناسب" ها نامزد شدند!)
پس از آنکه فرد مناسبی در انتخابات ثبت نام نکرد،(عرض نکردم؟) خدمت آقا رسيدم و گفتم برای آمدن احساس ضرورت می کنم (یک اصطلاح فقهی ست برای "دست به آب"!). ايشان گفت: ضرورت چيست؟(بابا بارک الله به "ایشان"!) در پاسخ گفتم من سه ضرورت را برای آمدنم احساس کردم: يکی اينکه معتقدم بايد کسی بيايد که دوگانگی فعلی را از بين ببرد تا کشور به يک نقطه متکی شود("نقطه اتکاء" را داری؟)، دوم گفتم ممکن است کوتوله هايی بيايند که شأن نظام را پايين بياورند(ایشون آمدند که "بالا"ببرند!) و سوم آنکه احساس کردم کسانی که قبولشان هم داريم ممکن است بيايند و کوتوله هم نباشند، اما با رأی کم رييس جمهور شوند(یعنی حتی به کمک ابطال رای مردم تهران از طرف شورای نگهبان، باز هم به مجلس راه پیدا نکنند!).
هاشمی رفسنجانی در ادامه افزود: از آنجا که معلوم بود چند کانديدای اصولگرا به اجماع نمی رسند و همه فکر می کردند امام زمان آنها را مامور کرده که بيايند(الحمدلله که شوما از طرف نایبش مامور شدین!) و آقا هم از تشتت نگران بودند(آره؟ حیوونکی "آقا"!) و در عين حال می گفتند من نمی خواهم دخالت کنم(این حرفا کدومه؟ مگه میشه؟ حالا مرگ من همین یه دفه را!) به من فرمودند تو دخالت کن؛(بالاخره یکی باید بکنه!) من گفتم اينها به حرف من گوش نمی دهند(اوا نعوذ بالله، چرا؟) و خيلی هايشان خود را رقيب من می دانند(جوون اند، جاهل اند آقا، شوما کوتاه بیاین!). در عين حال من برای اتحاد آنها تلاش بسياری کردم(اتحاد یعنی همه به نفع آن کس که من می گویم، کنار بروند!). آقا پس از سخنان من گفت(فرمودند! با کلاس صحبت کن داداش!): پس شما از اين به بعد بگو اگر اختلاف ميان نامزدها ادامه يافت من می آيم و تلاش می کنم که اختلاف رفع شود( اِاِاِ ...خود "آقا" به تنهایی این جمله را فرمودند؟)، اين را گفتند تا جهت حرکت مشخص باشد(حالا "جهت" را به کدام سمت "مشخص" کردند؟). آخرين بار آقايان حداد و باهنر که وساطت می کردند، آمدند پيش من و گفتند ما نمی توانيم نظر شما را تامين کنيم(چه بد!) من هم گفتم يا برويد متحد شويد يا من می آيم(آخ نگو، زهره ترک ميشم!). عصر سه شنبه همه مشورت ها را کردم و رسيدم به اينکه چاره ای نيست و بايد بيايم(امان از بیچارگی!). هاشمی تاکيد کرد که آمريکايی ها سه هدف را پيگيری می کردند(این آمریکایی ها هم که عجب ملت بیکاری اند، به علی. خدا به دور که شب و روز چشمشون به در کون ماست!). يک، مشارکت حداقلی، دوم کمی آرای رئيس جمهور منتخب، سوم تنش بعد از انتخابات که استراتژی آمريکايی ها بود و من گفتم ضد اين را بايد انجام داد(یک نفر تحقیق کنه ببینه حدود هفتاد سال پیش هیچ قزوینی دور و بر بهرمان نمی پلکیده؟) ... و عصر سه شنبه خود را پيش خداوند محاکمه کردم و با توکل به خدا آمدم(خدا خودش حکمتون را بکند! ما که قابل نیستیم!).
کانديدای رياست جمهوری خاطرنشان کرد: در آن روز پس از نماز استخاره کردم(صد رحمت به میرزا آغاسی!) از اين جهت که در آن زمان آقا از سفر کرمان برگشته بودند. ما معمولا سه شنبه به ديدن آقا می رويم، اما آن سه شنبه ايشان دعوت نکردند، گفتم شايد معذوريت دارند(که داشتند!)، گفتم اگر پيش آقا بروم و مساله انتخابات و حضورم را مطرح کنم يا می گويند نياييد که من هم نمی آيم(آن وقت دیگر واویلا، حسین در کربلا، تنها...فکرشو بکن! اگه می شد، چی می شد!) و بعد اگر در جامعه مشکلی پيش آمد به عهده رهبری می افتاد(این که استغفرلله، هفت قرآن به میون، اصلا درست نبود!)، يا می گويند بياييد که اين از اصل ايشان که نبايد در انتخابات به نفع کانديدايی خاص دخالت کنند، دور می شود(آخی! خیلی بد می شدهااااا، مگه نه؟) يا هيچ نمی گويند و می گويند خودت می دانی که اين هم زيبنده ارتباط ما دو نفر نيست(میشه در مورد این "ارتباط" یه کم بیشتر توضیح بدین؟). بعد از آن مسائل را به خدا واگذار کردم که هرچه صلاح نظام و انقلاب است پيش آيد(به نیت تخرخرالخلایق، قربتن الی الله!) و بعد از اين هم هرچه پيش آيد ديگر برای من تفاوتی نمی کند.(این آدمی ست که خودش را "مناسب" می داند و نه به ماموریت از سوی امام زمان، بلکه با استخاره وارد معرکه ی انتخابات شده! نمی دانم نسل های بعد، وقتی تاریخ این روزهای سرزمین را می خوانند، در مورد ما چه خواهند گفت!؟)
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 18 خرداد 1384
نامه ی پنجاه و یکم
امروز ده سال از مرگ پدر می گذرد!
اگرچه دو هفته بود پریشان، هر شب و روز با ایران تماس داشتم اما ساعت هفت صبح هژدهم خرداد که تلفن زنگ زد، چیزی درونم لرزید! رنگ از روی "ناتالی" هم پرید. نگاهم کرد و گفت؛ جواب نده! اما به سرعت از حرفی که زده بود، پشیمان شد. گوشی را برداشت و به دستم داد. خواهرم بود. گفت که پدر نیم ساعت پیش فوت کرد...
از ساعتی که همانجا روی مبل نشسته ماندم، تنها دو چیز به یادم مانده. یکی حرف خواهرم که یادآوری کرد؛ "امروز تاسوعا ست!" و غیر مستقیم به مرگ "عباسی دیگر" اشاره داشت، و دیگر دو دست ناتالی که تمام این مدت شانه هایم را محکم گرفته بودند!
پنج سال بعد، در یک بعدازظهر هژده خرداد که در کافه ای در حاشیه ی کانال "کاترین" در "سن پترزبورگ" نشسته بودیم، ناتالی برای اولین بار داستان آن روز "تاسوعا" را برای دخترش شرح داد و گفت؛ هرگز ندیده بود مردی این چنین اشک بریزد. و من به "عباس" فکر می کردم که هیچ وقت ندانست یک دختر روس که او را هرگز ندیده بود، در مرگش اشک بریزد!
حالا ده سال می شود که هر هژده خرداد ساعتی لب آب می نشینم و با خود از روزگاران بی حکایتی، حکایت می کنم. این که تا یاد دارم میان من و او جنگی سرد جریان داشت. گاه این آتش زیر خاکستر سر بر می کشید و خانه از فریادهای پدر پر می شد. بیچاره مادر، همیشه می لرزید. در قهرهای کوتاه و بلند من از خانه و سفره، وقتی پدر مرا با صدای بلند به همه ی بی لیاقتی های جهان متهم می کرد، تنها چشم های مادر بود که سرخ و نمناک می شدند.
از بسیار جوانی به این پندار که از زیر سایه ی اقتدار او به در آیم، خانه را ترک کردم. سال ها اما از دور بر همه کار و رفتارم ایراد می گرفت و رهایم نمی کرد. بعدها هم که پیر شده بود و دیگر فریاد نمی زد و دستور نمی داد، ایرادهایش از هر کاری که می کردم به زبان طنز و کنایه هم چنان جاری بود.
نامه ای را که یکی دو روز بعد از مرگ پدر برای دوستی نوشته ام، در "قهوه خونه" بخوانید!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 14 خرداد 1384
نامه ی پنجاهم (3)
ابراهیم عزیز! سرخوردگی در یک انتخاب آزاد شاید پذیرفتنی باشد! اما وقتی اجازه دارم تنها از آنچه پیش رویم گذاشته اند، چیزی انتخاب کنم، سرخوردگی نصیب آنان باد که انتخاب درست را پیش از آن که من رسیده باشم، از من دزدیده اند.
اگر جوانانی که عکس های قالیباف را گرد شهرها می چرخانند نمی دانند این همان "سرداری" ست که وقتی رییس نیروی هوایی سپاه بود، رییس جمهور خاتمی را به خاطر "در خطر انداختن اسلام و انقلاب"، در نامه ای شدید اللحن " تهدید به اقدام" کرد، تو باید این نامه ی تهدیدآمیز را بخاطر داشته باشی و بدانی پشت این حرف های شیرین و پز عالی چه چنگ و دندان های تیزی پنهان شده است!
اگر آنها که به آقای لاریجانی در لباس های تازه همراه با لبخندی مهربان اعتماد می کنند، مصاحبه ی ایشان در برنامه ی "هارد تاک" بی بی سی را ندیده اند که در آن واداشته شد تا به اعدام و شکنجه ی زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی اعتراف کند و به صراحت بگوید؛ این قوانین اسلام است و کسی که به گمان ما در اندیشه ی براندازی جمهوری اسلامی ست، جز این سرنوشتی ندارد! تو که این مصاحبه را دیده ای و باید بدانی که زیر این نقاب تزویر برای فریب مردم، چه واقعیتی پنهان است!
اگر آنها که به شیخ بهرمانی امید بسته اند نمی دانند که وقتی اروپا و امریکا به دلیل بی اعتمادی به فردایی که نظامیان بر سر کار آیند و اتم در دست هایشان منطقه و جهان را به آتش بکشد، تضمین قابل پذیرشی از جانب ایران خواستند، شیخ پا در میانی کرد و اروپا و آمریکا پذیرفتند که اگر او به جای نظامیان به ریاست جمهوری برسد، بر سر میز مذاکره باز خواهند گشت و پرونده ی ایران را به شورای امنیت سازمان ملل حواله نمی دهند، تو که این روزها این مطلب را بارها در مقالات مختلف روزنامه ها و تفسیر خبرها و اظهار نظرهای سیاستمداران اروپایی و آمریکایی خوانده ای و شنیده ای. تو که خوب می دانی چرا "حضرت شیخ" در "تردید" بود و چرا ناگهان تن به "داروی تلخ نامزدی" داد! تلاش همه جانبه ی نظامیان برای قبضه کردن قدرت، در حالی که پیوسته موشک های دور برد تازه تر و پیشرفته تری می سازند، آنقدر ترساننده است که نه تنها اروپاییان و آمریکا که "شیخ بهرمانی" و دار و دسته ی محافظه کار جمهوری اسلامی را هم از هول وارد معرکه ی انتخابات کرده است. تو که خوب می دانی علت اصلی حمله ی سپاهیان به "شیخ" و افشا کردن اعمال او در مجلس و در نطق های انتخاباتی از کجا سرچشمه می گیرد!
اصلا چطور است مساله را از طریق "برهان خلف" حل کنیم؟ فرض محال که محال نیست؟ گیرم که به تحریم پیوستیم و این رژیم به دلیل عدم مشروعیت رسوا شد، بعد چه می شود؟ تو می گویی از داخل و خارج به رژیم فشار وارد می آورند. خب، گیریم که آوردند، بعد چه؟ به گمان تو رژیم فعلی تن به اصلاحات می دهد؟ تن به تغییر قانون اساسی خواهد داد؟ تن به آزادی مطبوعات، آزادی تشکل ها سیاسی و صنفی می دهد؟ تن به آزادی بیان می دهد و زندانیان سیاسی را آزاد می کند؟ به فرض محال که این حضرات چنین کنند، دیگر چیزی به اسم جمهوری اسلامی برجای می ماند؟ مرا نخندان ابراهیم! انتظار داری کسی این همه را خوش بینانه باور کند؟
گیریم که رژیم گفت؛ ملت غیور ایران، "ما صدای انقلاب شما را شنیدیم"! و خواست در درون ساختار جمهوری اسلامی اصلاحاتی انجام دهد، چه کسی یا کسانی را بر این کار می گمارد؟ آقای رفسنجانی را؟ یا آقای قالی باف را؟ یا آقای لاریجانی، رضایی یا احمدی نژاد را؟ یا همه را باهم؟ شورای نگهبان از بین می رود؟ شورای مصلحت چه؟ مقام خداوندی ولایت فقیه چه می شود؟ به گمان تو اگر رژیم به این اصلاحات درونی تن دهد، حاصل جمع این اصلاحات در ساختار جمهوری اسلامی چه خواهد بود؟ چیزی بیش از آنچه اصلاح طلبان امروزی وعده می دهند؟ اگر نه، پس چرا بجای قهر به سراغ اصلاح طلبان نرویم؟ می گویی در این صورت این آقایان که امروز در راس قدرت اند، اجازه نخواهند داد اصلاح طلبان کاری صورت دهند، همان طور که در هشت سال گذشته به دولت خاتمی و مجلس ششم اجازه ندادند؟ پس چطور بپذیرم آنها خود تن به اصلاحاتی بدهند که دوستان دیروزشان را از آن منع می کنند؟ چطور بپذیرم که از قهر و خانه نشینی به نتیجه ای می رسیم که از طریق حضور در صحنه و در طول هشت سال گذشته نرسیدیم؟
ابراهیم جان! اصلاح طلبی یک مرحله ی گذار از جمهوری اسلامی به یک جمهوری دموکراتیک است. چه کنیم که این تنها نردبان لکنته ای ست که ما را به بام جمهوری می برد؟ از این نردبان لکنته که ما در اختیار داریم، نمی توان به بام پرید، باید پله پله بالا رفت. سیاست یعنی استفاده از موقعیت ها و امکانات موجود! هر جا کمی پنجره ها را باز گذاشته اند، ما بی آن که به فاصله با زمین سفت فکر کرده باشیم، بیرون پریده ایم، دست و پایمان شکسته و ناکام مانده ایم. در جامعه ای احساساتی و بدون آگاهی های سیاسی، در جامعه ای بدون تشکل های صنفی، اجتماعی و سیاسی، در این مقطع تاریخی، با آن فرهنگ و آن مردمی که ما هستیم، برنده تر از ابزاری که امروز در دست های ماست، نمی تواند وجود داشته باشد! فکر نمی کنی قهر و تحریم بی برنامه، بی آن که بدانیم گام بعدی چیست، فرو رفتن در چاه ویل هرج و مرج است؟
رفیق عزیز! آنان که هنوز هم از "ارزش های انقلاب" و انقلابی گری سخن می گویند، سی سال دیر به دنیا آمده اند. امروز و فردای آن سرزمین به آنهایی تعلق دارد که بسیاری شان در جریان آن انقلاب، هنوز به رحم مادرانشان هم نزول اجلال نکرده بودند. ما در آستانه ی دوره ی تازه ای از تاریخ جنبش آزادی خواهی سرزمینمان ایستاده ایم. اگر امروز و فردا را نبینیم، هم چنان دچار بیماری نزدیک بینی هستیم. انقلاب دیری ست تمام شده است همان طور که آقای خاتمی هم دیگر به تاریخ پیوسته است. درست که آقای خاتمی با بیست و دو میلیون رای، تنها ماند و به اندازه ی یک "تنها" داد و فریاد کرد. وقتی تحت فشار نزدیک بینان قدرتمدار لوایح دو گانه اش را پس گرفت، حتی پنجاه هزار نفر از آن بیست و دو میلیون هم به احترام رایی که داده بودند پیش روی مجلس حاضر نشدند تا دو ساعت سر پا بایستند و بگویند رد درخواست رییس جمهور انتخابی شان به معنای توهین مستقیم به آنهاست! وقتی فریاد زد که انتخابات تقلبی و غیر آزاد برگزار نمی کند ما نه بالای گود و روی سکوی تماشاگران که در خانه ها نشسته بودیم و می گفتیم "لنگش کن"! این تفاوت ما با مردم اوکراین است که چند هفته در برف و سرما در خیابان ها ماندند، به احترام رایی که داده بودند بر حق خود پافشاری کردند تا نماینده ی انتخابی شان را بر کرسی ریاست جمهوری نشاندند. با این همه خاتمی هم دیگر به گذشته تعلق دارد. آن که قهر می کند، از ادامه ی مبارزه تن می زند و شانه خالی می کند. آزادی هلوی پوست کنده نیست که در دست ما بگذارند. آزادی را باید کاشت، آب داد و در پیچاپیچ گردنه های هولناک طوفان و دره های سرما و دشت های گرما و بیابان های سیل، صبورانه از آن محافظت کرد. آن که تشنه ی آزادی ست، دلزده و خسته نمی شود، رفیق! ما از بی حمیتی خود دلزده و خسته ایم! ما تمرین آزادی نداریم و گرنه باید می دانستیم آزادی شله زرد نذری نیست تا با چاشنی زعفران و تزیین دارچین در کاسه ای چینی در خانه بیاورند. همان گونه که جلادان و چماق به دستان برای گرفتن آزادی و ایجاد خفقان با قمه های عریان میانه ی میدان ایستاده اند، آزادی خواهان نیز نمی توانند آزادی را پاورچین از طاقچه ی شب بردارند.
نه ابراهیم عزیزم! پس از صد سال که هی دور زده ایم و از دو انقلاب و دو کودتا و چندین بحران بزرگ و کوچک دیگر گذشته ایم، و امروز بار دیگر بر سر همین چهارراه گه گیجه ایستاده ایم، من یکی سخت با این "آرزوخانم" موافقم که می گوید؛ "کجا برویم؟ همین جا بست می نشینم تا کار راه بیافتد"!
من آنچه شرط بلاغ بود با تو گفتم ابی جان! تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال!
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 11 خرداد 1384
نامه ی پنجاهم (2)
ابی جان! من هم بی علاقه نیستم که به اصحاب قهر بپیوندم. از خود اما می پرسم؛ مگر نه این که تمام اعیان زندگی ما با سیاست آمیخته است، حتی شعر و ادبیاتمان! پس چگونه می شود به "زندگی" پشت کرد؟ با این همه، سیاست اخلاق و کارکردهای خودش را دارد که با عیاری و لوطی گری ما پاپتی ها جور در نمی آید. کارکرد افراسیاب همین است که با شمشیر آخته بتازد، بدرد و پاره کند، با هرچه نیرنگ و فریب که در جیب و آستین دارد. چرا انتظار داریم افراسیاب از ساز و کار افراسیابی اش تهی شود؟ این چه تمنای بیهوده ای ست که از شیطان می خواهیم تا خدا شود؟ ما نیز باید کارکردهای خود را داشته باشیم. اگر خواسته های ما با خواسته های آقایان همخوانی ندارد، چرا روی بگردانیم و تماشاگر باقی بمانیم؟ این قهر برای چیست؟ شهادت طلبی؟ مظلوم نمایی؟ فکر نمی کنی سرخورده ایم، چون توان پایداری نداریم؟ سرخورده از چه ایم؟ از این که افراسیاب سیاوش را گرامی نمی دارد و بر سر نمی نشاند؟ این "قهر" چگونه مبارزه ای ست که ما همیشه ی تاریخ به آن متوسل شده ایم؟ این سیاوش وار، گردن به تیغ افراسیاب دادن نیست؟ مظلوم نمایی و مرگ طلبی، تا مگر خونمان بر زمین بریزد، گیاهی بروید تا شاید شاخ و برگش زمانی (روز هفتادهزارسال؟!)، جایی (روی پل چینوا؟!) گلوی افراسیاب را بگیرد؟ قهر می کنیم تا خدا انتقاممان را بگیرد؟ چرا وقتی شمشیر در دست های ماست، لشکر و مهمات و موقعیت داریم، دست بلند نمی کنیم، نمی جنبیم تا با یک برنامه ی حسابشده دست متجاوزان و چپاولگران را از گردنمان کوتاه کنیم؟ چرا هر وقت نوبت به ما می رسد، خسته و سرخورده ایم، ناله می کنیم، اشک می ریزیم و وصیت نامه می نویسیم؟! کجای گذشتن از حق، بزرگواری و بی نیازی ست؟ فکر نمی کنی بخشی از ناکامی های ما در این سال ها از آنجا ناشی می شود که پا بر زمین "جمهوری اسلامی" داریم اما سر بر "آرمان شهری" در "ناکجاآباد" آسمان می ساییم! گاه چنان سریع می رانیم که انگار هنوز اتومبیل را روشن نکرده، می خواهیم در شهر مقصد پیاده شویم!
ابراهیم جان! می پرسم دو سال و نیم پیش که در انتخابات شوراها شرکت نکردیم، حکومتیان جا ماندند؟ ابنای حقوق بشر در سراسر جهان دل سوزاندند، چه شد؟ نتیجه اش آقای احمدی نژاد است که امروز نامزد ریاست جمهوری ست! خنده ات نمی گیرد؟ یک سال و نیم پیش در انتخابات مجلس هفتم شرکت نکردیم، چه شد؟ به فهرست نام راه یافتگان به مجلس هفتم نگاهی بیانداز! دکاتیر "الیاس نادران"، "کوچک زاده" و و و ! اینجا جمهوری اسلامی ست، برادر! سیاسیون و تصمیم گیرانش حضرات آیات عظام "جنتی" و "مصباح یزدی" و ...هستند! مخالفین این حضرات هم همین "اصلاح طلبان" اند. نمایش های سیاسی ما هم همین رد صلاحیت ها و حکم حکومتی ها و نمی دانم چه و چه ی دیگر است. گیرم که قرن، قرن بیست و یکم باشد و فریاد آزادی انسان در سرزمین های بسیاری به آسمان هفتم رسیده باشد. نازنین! آنها راه رفته اند، زمین خورده اند، صبوری کرده اند و برای آنچه خواسته اند، جنگیده اند، نه با فحش و لات بازی و قمه زنی، یا قهر و لب ورچیدن. در پس پشت ملت هایی که به آزادی رسیده اند، همه جا جاده ها از ایستادن، پافشاری بر خواسته ها، تظاهرات، صبوری و پشته هایی از کشته انباشته است. هیچ کس در هیچ جا به قهر در کنج خانه ننشسته تا خدایان زمینی و آسمانی بر او و روزگارش رحم آورند و تکه ای از حقش را پیش پایش بیاندازند. سياست تلاش در محدوده ی امکانات و واقعیت هاست، نه سیر کردن در جهان آرزو و خيال. یعنی تا این اندازه خوش بین و زودباوری که خیال می کنی با قهر ما این "آقایان" با این تارهای پیچ در پیچ مافیایی قدرت که در این سال ها دور خود و ما تنیده اند، به همین سادگی تن به تغییر قانون اساسی و اصلاحات بنیادین می دهند؟ اگر فکر می کنیم شایسته ی بهتر از اینیم، که هستیم، چرا بجای جنبیدن، خواستن و ساختن، قهر می کنیم. فکر نمی کنی راهکارهای ما در خانه ی خود ماست؟ سرنوشت و نتیجه ی چشم به بیرون از خود داشتن، همین است که در این 27 ساله داشته ایم!
ببین منو ابراهیم! قهر یا آشتی، انتخابات برگزار می شود. برای چند لحظه چشم هایت را ببند و فکر کن حاضری 8 سال دیگر با رفسنجانی یا لاریجانی یا که و که ی دیگر سر کنی؟ بنشینی و تماشا کنی تا تمامی رشته ها را پنبه کنند و نتایجی را که یکایک مردم ذره ذره در این سال ها و به بهای چه زجرها و شکنجه ها کسب کرده اند، به حساب خود واریز کنند؟ در این صورت نخواهیم گفت ما نسبت به سرنوشت خودمان بی تفاوت بودیم، پس شایسته ی همانیم که داریم؟ می توانی بر همه ی سرخوردگی هایت، 8 سال دیگر تحمل این آقایان را هم اضافه کنی؟ دلت نمی گیرد؟ مگر آنها نشسته اند که ما بنشینیم؟ مگر آنها قهر کرده اند که ما قهر کنیم؟ چقدر حوصله داری هشت سال دیگر بنشینی و تماشا کنی که حضرات با قیافه های حق به جانب بر منبر عظ های این بیست و هفت ساله را تکرار کنند و "چون به خلوت می روند، آن کار دیگر" کنند؟ من و تو روی این خاک حق داریم، همان گونه که هر ایرانی دیگر. مگر می شود با سرنوشت خود قهر کنیم، بنشینیم، مظلوم نمایی کنیم تا تنها فرصت قر زدن به ما بدهند؟ چرا تخت و تاج را به آنها بسپاریم و خود به آب باریکه ی عسرت، دلتنگی و دلزدگی، سیری از زندگی و خودکشی بسازیم؟ چرا همه یک پارچه، درست مثل هشت سال پیش پای صندوق های رای نرویم و کاسه کوزه های حسابگران داخلی و خارجی را یکجا نشکنیم؟ فکر نمی کنی برآمدن این شعار که "شرکت در انتخابات، تایید رژیم است" هم از هراسی ست که واقعه ی دوم خرداد 1376 در دل های این جماعت انداخت؟ مگر نه این که در این هشت ساله نقشه ها را یکی یکی بر آب کردند تا من و تو را از تمنای آزادی دلسرد کنند؟ چرا از خواسته های بحقمان بگذریم و بگذاریم به سادگی به خواسته های ناحقشان برسند؟ چه کسی گفته است پافشاری بر خواسته های انسانی و به حق یک ملت، "رای به مشروعیت نظام" است؟
خوب می دانیم که اینها از ساده ترین حرف مخالف در یک روزنامه نمی گذرند. خوب می دانیم که به آزادی بیان اعتقادی ندارند. نمی گذارند کسی آزادانه بپوشد، آزادانه راه برود، نفس بکشد و زندگی کند. خوب می دانیم که همه را بسته اند و 8 نفر را رها کرده اند. خوب؟ فکر نمی کنی این همه برای سرد کردن من و توست تا قهر کنیم و آقایان به "جمهوری" خود برسند! بی دغدغه ی خیال معاملات داخلی و خارجی شان را از بالای سر ما رتق و فتق کنند! جمهوری اسلامی ست، رفیق! انتظار داری حضرات بر سر شاخ بنشینند و بن ببرند؟ چرا از همین تنها امکان استفاده نکنیم تا به آقایان جنتی، کنی، مکارم، خامنه ای، مشکینی، مصباح یزدی، واعظ طبسی، رفسنجانی، عسگر اولادی، احمدی نژاد، لاریجانی، قالیباف و همه ی اعوان و انصارشان بگوییم، نه! مگر مردم هشت سال پیش چنین نکردند و حضرات هشت سال تلاش نکردند تا آب رفته را بگردانند؟ همین تلاش های مذبوحانه شان باعث شد که هر روز در داخل و خارج رسواتر شوند! به انتخابات دوم شوراها نگاه کن! به کارنامه ی آقای "مرتضوی" در این سال ها نگاهی بیانداز. به انتخابات مجلس هفتم و رد صلاحیت ها! و حالا انتخابات ریاست جمهوری. هشت سال پیش، در هنگامه ی قتل های زنجیره ای، ترور حجاریان، و و و و می شد تصور کرد که "گنجی" زنده بماند و آزاد شود؟ عبدی و باقی و شمس الواعظین و زرافشان و دیگران به زندان بروند و سالم بیرون آیند؟ می شد تصور کرد که اعوان و انصار جمهوری اسلامی هر روز مجبور باشند حکم اعدام این یا آن زن یا کودک را لغو کنند و خبر را تکذیب کنند؟ فکرش را بکن! اینها هیچ گاه تا این اندازه متشتت و پراکنده نبوده اند! اگر این بار رفسنجانی بهرمانی و لاریجانی نجفی و شورای نگهبان و هیات موتلفه و سپاه ببازند، دیگر از این باخت سر بلند خواهند کرد؟ این آخرین سنگ فلاخن حضرات است. اگر بگذاریم پرتاب کنند، ... کو تا کجا دوباره برانیم تا مگر یک بریدگی پیدا شود، دور بزنیم، راه را برگردیم و باز برسیم همین جا که بارها رسیده ایم؛ چهارراه گه گیجه!
(تا شماره ی آینده!)
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه ۹ خرداد 1384
نامه ی پنجاهم (1)
سلام ابی جان!
مقاله ات را خواندم! هنوز هم بعد از این سال ها ذره ای از شور و حال "انقلابی" گری ات کم و کسر نشده. گلوله است که از لوله ی توپت شلیک می کنی و می ترسانی! انگاری دوباره رسیده ایم سر چهار راه گه گیجه! و مانده ایم که از کدام طرف برانیم. وقت زیادی هم نمانده! ما مانده ایم اما و هراس از تکرار: نکند باز به همان سمت بپیچیم که پیش از این پیچیده بودیم؛ و باز، در کمرکش خیابان دریابیم که راه را اشتباه آمده ایم؟ آن وقت! دوباره باید جاده را تا انتها برویم، خسته و سرخورده، تا مگر یک بریدگی پیدا شود تا دور بزنیم و ... باز برگردیم سر همین چهار راه! روز از نو روزی از نو! در همین سال ها که ما هم چنان دور زده ایم، چه بسیاران که به تنگه ها و سربالایی های صعب العبور رسیده اند، می رانند اگرچه سخت، اما می روند تا برسند! "و ما هم چنان دوره می کنیم"!
پس می گویی باید به تمام ایادی جمهوری پشت کرد، هان؟ از این "آقا معین" هم پاک دلخوری که چرا به "خفت" تن داده، از بازی کنار نکشیده و دامن آلوده کرده است. سرخوردگی و خستگی و ماندگی ات را می فهمم، ابراهیم جان! حقه بازی های کودکانه ی این بیست و هفت ساله تکرار می شود و ما دلزده از هشت سالی که رفت، حس می کنیم دل های ساده مان را به بازی گرفته اند. این است که قهر کرده ای و جهان را به جهانداران واگذاشته ای؛ گور پدر همه شان هم کرده، دیگر بس است!
مقاله را اما هرچه زیر و رو کردم پاسخی به پرسش های همیشگی ام نیافتم! این که باری، آن جزیره ی بلازده سرزمین ماست، خانه ی ماست، "آرامسایشگاه" ماست! می گویی مرز و بوم را بسپاریم دست "افراسیاب" نامقدس؟ و بعد؟ یعنی از این طریق سرخوردگی هامان جبران می شود؟ دلزدگی هامان درمان می گیرد؟ می گویی بگذار جهانیان بدانند که این رژیم غیر مردمی ست، پشتوانه ندارد، و چه و چه! یعنی اروپایی ها و آمریکایی ها و جهان این همه را نمی دانند و تنها در انتظار علامت ما نشسته اند؟ خب، گیرم که همه با قهر انقلابی ما دریافتند که رژیم پشتوانه ی مردمی ندارد، آن وقت چه؟ وقتی هم وطن من و تو در مجلس و دولت و حکومت و رژیم، با مردم و تاریخ و فرهنگ و اقتصاد سرزمین مادری اش چنین می کند که این "آقایان" می کنند، می گویی به دلسوزی بیگانه دل ببندیم؟ گیرم که دم گرممان در آهن سردشان گرفت، آن وقت چه می شود؟ از "آقایان" خواهند خواست تا از اریکه ی قدرت نزول کنند و جایشان را بدهند به ... راستی به کی؟ به من و تو؟ ما که قهر کرده ایم برادر و در خانه نشسته ایم؟ کسی یا کسانی را سراغ داری تا وقتی این "آقایان" صندلی ها را رها کردند، جای خالی شان را پر کنند؟ کی؟ کجا؟ همین ها که در خارج و داخل همه جا آواز می دهند در انتخابات شرکت نکنید؟ تو به این می گویی "مبارزه ی سیاسی"؟
مرا نخندان، ابراهیم! چند تا سر مقاله و تفسیر می خواهی از معروف ترین خبرگزاریها و روزنامه های معتبر جهانی تا روزنامه ی همین روستایی که من در آن زندگی می کنم برایت بفرستم تا ببینی همه شان از ده روز پیش تصاویر "شیخ بهرمانی" را چاپ زده اند و مقالاتی در وصف "رییس جمهور آینده ی ایران" نوشته اند و به خوانندگانشان امیدواری داده اند که مسایل اتمی و غنی کردن اورانیوم و تروریسم بین المللی و غیره را بر سر میز مذاکره با حضرت شیخ بهتر می شود حل کرد! پیش از آن که من و تو قهر کنیم و پای صندوق های رای نرویم، اینها شیخ را انتخاب کرده اند و طبق آمار و ارقامی که هیچ وقت نمی دانی از کجا آمده است، با هلهله و شادمانی "حضرت" را به کاخ سعدآباد برده اند! من و تو البته که به آن "خواجه ی مکار" باور نداریم که غم ایران می خورد و "داروی تلخ نامزدی" را علیرغم میل باطنی "مصرف" کرده است. او هرگز نگران سرنوشت ملک و ملت نبوده، بلکه به انتظار چراغ سبز "فرنگان" مردد مانده بود! در حول و حوش همان روزهای پیش و بعد از روز "نامزدی" خواجه، تنها دو مصاحبه ی مفصل در رسانه های آمریکایی و یکی هم در خبرگزاری انگلیسی رویتر داشت. یعنی اینجا "کیک" نامزدی را پیشاپیش آماده کرده بودند! آن هم در "یو اس تودی"، "نیویورک تایمز" و "رویتر"! گیرم که اشتباه رفته باشم و همه چیز همان است که تو می گویی و با قهر انقلابی ما و نرفتن پای صندوق های رای، برای این "دموکرات" ها روشن شد که رژیم پایگاه مردمی ندارد! می گویی بنشینیم تا بیایند و ما را از شر "آقایان" خلاص کنند؟ یعنی باز هم به دعا و نذر و نیاز به خدایان متوسل شویم تا کاری که ممکن است از دست خودمان برآید، به دیگران بسپاریم؟ به تورانیان؟ یعنی آن که خود داریم را از بیگانه تمنا کنیم؟ چگونه است که همه جا از این که "فرنگان" شاکی و دلخوریم که برای چپاول ما نقشه می کشند، اما در نهان و آشکار دلمان به عشوه های خرکی آنان خوش است؟
به راستی فکر می کنی با قهر انقلابی مان از این کسالت و خستگی و ماندگی خلاص می شویم؟ یعنی مجبور نیستیم تا هشت سال دیگر به حرف های "عالیجناب سرخپوش" گوش کنیم و تماشایش کنیم تا هستی مان را از بالای سر با غرب و شرق، مسلمان و کافر، یهود و نصارا معامله کند تا مگر آنها بگذارند "جمهوری اسلامی" برقرار بماند؟ بعد هم خود را "امیرکبیر" تازه ی تاریخ بخواند؟ همان که دستش در وقایعی شبیه "رستوران میکونوس" بند بوده و در طول هشت سال ریاست جمهوری اش 69 نفر مخالفین جمهوری در خارج از ایران از جمله "بختیار"، "قاسملو"، "شرفکندی" و و و را توسط وزارت اطلاعاتش و با یاری مقام های امنیتی کشورهای دموکرات به قتل رساند؟ یادت که نرفته است که معاون وزارت اطلاعاتش "امامی" زرنیخ خور بود! و یادت باشد هفته ی بعداز قتل های زنجیره ای در نماز جمعه گفت؛ "حالا چه خبر است بر سر دو تا قتل این همه جار و جنجال به راه انداخته اید؟"
مرا نخندان، ابراهیم جان! می گویی به نتایج اقتصادی و اجتماعی 8 سال ریاست جمهوری خواجه پشت کنیم؟ می گویی الم شنگه ی بساز بفروش بی رویه ای که هزاران آقازاده را یک شبه ثروتمند کرد، کارخانجات وصله پینه به نام صنایع خودرو که دوستان و فک و فامیل حضرات را به آب و نان رساند، سر ریز شدن سرمایه های ملی به "دوبی" و نابود کردن مرکزیت تهران در منطقه، بستن روزنامه ها و گشادن زندان ها و ده ها و ده ها مساله ی دیگر را که از نتایج حضور "عالیجناب سرخپوش" است، فراموش کنیم؟ قهر کنیم تا دوباره افراسیاب سرزمین را با سم اسبش شخم بزند؟ تو که باید خوب بدانی که "اقتصاد آزاد" که طرفداران خواجه از آن صحبت می کنند، چیزی نبوده است جز بازگذاشتن درهای اقتصاد ملی به روی یک مشت نوکیسه ی بازاری که نهایت درکشان از اقتصاد، اداره ی یک دکان ساده به اندازه ی بقالی سر کوچه است و حالا جیب هایشان به قیمت فاصله ی نجومی میان ثروت و فقر، از پول بادآورده ای که حاج آقا در دامنشان ریخت، ورم کرده است. بنظر تو تمام آنها که می دانند و می فهمند که یک مملکت را در این مقطع زمانی چگونه باید اداره کرد و از قضا جزو باند این "آقایان" نیستند، الان کجا نشسته اند؟
مرا نخندان ابراهیم! مگر قضیه ی آقای "مک فارلند" آمریکایی که با یک کیک بزرگ در فرودگاه مهرآباد دستگیر شد و گفت آمده است آقای رییس جمهور را ببیند، یادت رفته؟ مگر یادت نیست که آقای رییس جمهور گفت؛ چنین کسی را نمی شناسد و اصلا با آمریکایی ها از در مذاکره در نیامده است! اما سال ها بعد، در مقام رییس "شورای مصلحت" گفت که "ما دروغ هم گفته ایم، چون شرایط حکم می کرد و به مصلحت بود"! پروردگارا! اگر در کارنامه ی جمهوری دو عمل درست ثبت شده باشد، یکی هم این است که خواجه ی مصلحتی در راس "شواری مصلحت نظام" نشسته است! یادت باشد "مصلحت نظام" نه مصلحت مردم!
(روضه هنوز به آخر نرسیده، بهتر است با احتیاط گریه کنیم!)
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 7 خرداد 1384
چهار راه گه گیجه
"چراغ های رابطه خاموشند"!
امروز برو
فردا بیا!
+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
لطفا نخندین!
آنچه می خوانید، بخش هایی ست از نطق آقای "اعلمی" (نماینده ی تبریز) از اقلیت اصلاح طلب مجلس که نامزد ریاست جمهوری ست (بود!) و صلاحيتش رد شد. عین مطلب را از "اخبار روز" که نقل از "ایلنا"ست، گرفته ام و مطالب داخل پرانتز افاضات قلمی خودمه در جهت توضیح واضحات!
اعلمی گفت: من از آقای خاتمی كه پس از تأييد دو نفر از مديران خود، اعلام می كند كه با تدبير رهبری از اشتباهی كه می توانست منشا خسارات كشور و نظام شود جلوگيری شد، انتظاری ندارم. اينها همه اصلاحات و دفاع از حقوق ملت را در دفاع از افراد خاص خود می دانند، لذا با رفع مشكلات ايشان همه چيز بر وفق مراد می شود و منشا خسارت هم منتفی می شود. (صندلی کوچولو زاده به سر و صدا افتاده!) من از كسانيكه عدالت و همه چيز را بين خود و افراد و جريان خاص خود خلاصه كرده اند و اگر مشكلات آنها حل شود دنيا را هم آب ببرد حرجی بر آنها نيست و دغدغه ای ندارند، هيچ انتظاری ندارم.(نادر الیاسی آروغ میزنه!) من از كسانيكه رجليت خود را از طريق گدايی، به دست آورده اند هيچ انتظاری ندارم. (گبول نیست! رجلیت باید با عرق جبین و کد یمین به دست بیاید!).
جناب آقای حداد عادل شما مستحضر هستيد، بنده دو دوره است نماينده مجلس هستم،(گبول نیست!) در هر دو دوره عضو كميسيون امنيت ملی و سياست خارجی بودم(گبول نیست!) و دو دوره رييس گروههای دوستی پارلمانی ايران با برخی كشورهای اروپايی بودم(گبول نیست!)، با ديپلمات های خارجی مذاكره كردم(گبوله!)، دو سال رييس شورای نظارت بر صدا و سيما بودم(گبول نیست!). سوابق و مديريت انقلابی و اجرايی قبل از نمايندگی مجلس را صرف نظر می كنم(گبوله!)، اما می خواهم بدانم، در يك كشور نماينده ای كه عضو كميسيون امنيت ملی و سياست خارجی است، با اين همه سوابق، رجليت سياسی اش مورد ترديد قرار می گيرد؟ (لطفا رجلیت را به سیاست آلوده نکنید آقا!) من پنج بچه دارم كه برای رجل بودنم كفايت می كند.(گبول نیست آقا! "اصل سند" را محکم بزنید روی تریبون تا "نگهبان"ها بگن؛ "جمالشو عشقه"! برگ عدم سوء پیشینه از پنج همسایه هم همراه داشته باشین. کار از محکم کاری عیب نمی کنه) بيست و نه سال است در عرصه های مختلف سياسی تلاش كردم(چون یک سال مونده تا رجلیت سیاسی تون بازنشسته بشه، پس گبوله!). آن زمان كه برخی ها پنج ريال پول می گرفتند تا روضه امام حسين بخوانند من اسلحه (بخوان رجلیت!) در دست در دفاع از آرمانهای انقلاب تلاش می كردم (گبوله). الان متهم شده ام كه رجل سياسی نيستم؟ (چون تو دستتان بوده، گبول نیست!) اما فرمانده نيروی انتظامی، رجل سياسی تلقی می شود؟(رجلیت، انتظامی نیست، انتفاعیه!) رييس سازمان تربيت بدنی رجل سياسی تلقی می شود؟ (چون رجلیتش را تربیت بدنی می کرده، گبوله!) و جنابعالی سكوت اختيار كرده ايد؟(دخالت قوه ی مقننه در رجلیت سازمان تربیت بدنی گبول نیست!) (روحانيون مجلس اعتراض می کنند). اگر بنده رجل سياسی نيستم پس جای من در اين مجلس، كجاست؟ (کوچولوزاده رجلیتش را به خبرنگار "شرق" حواله میده!) آقای حداد عادل! از شما انتظار داشتم همانطور كه دغدغه خود را معطوف به حمايت و دفاع از دو نفر كرديد، حداقل در جهت دفاع از حيثيت نمايندگی، تلاش می كرديد (گبوله!). اين نمی شود كه تعدادی بروند به بيت رهبری متوسل شوند و چون آنجا فاميل دارند برای خود صلاحيت بگيرند. انتظار داشتيم از حيثيت و شان مجلس دفاع كنيد و اجازه ندهيد شان مجلس لكه دار شود. (همه شلوارها را می کشند پایین و دنبال لکه می گردند!).
حداد عادل رييس مجلس هفتم، در حاليكه نسبت به اظهارات اعلمی، عصبانی شده بود در پاسخ به وی گفت: اولا من در نامه خود به رهبر معظم انقلاب، اسمی از كسی نبردم. آن صحبت را كه می گوييد، قوم و خويش و فلان (غرض رجلیت است!) هم در كار نيست و من در اين باره سكوت می كنم (علامت رضاست!). شما هم می دانيد كه اين صحبت ها نبايد بشود.(گبول نیست؟ مگه ازدواج دختر عادل با پسر "فلان" جرمه؟). اما در مورد آن جمله شما كه گفتيد كسانی پول می گرفتند و روضه امام حسين می خواندند، در حالی که شما اسلحه (غرض رجلیت است) دست می گرفتيد، بنده عرض می كنم، اگر آن روضه های حضرت سيد الشهداء و سالار شهيدان نبود، اسلحه دست گرفتن شما و امثال شما هم به جايی نمی رسيد (اللهم صل علی حداد عادل و آله العسگر اولادی تازه مسلمان و برکاته!) اصلا شما به آن دليل اسلحه دست گرفتيد كه پای روضه های امام حسين بزرگ شده بوديد. (آقای اعلمی کوچولو بوده، رفته روضه، بزرگ شده، اومده بیرون!) اين صحبت های شما ممكن است اسباب سوء تفاهم شود (کوچولو زاده بلند می شود!) لازم است به شما تذكر بدهم (کوچولوزاده شل میشه، میفته!) اين مسايل هست و هميشه بوده.
در اين هنگام تعدادی از نمايندگان معترض (غیر از کوچولوزاده که یقه ی رجلیت خبرنگار شرق را گرفته!) به سخنان اعلمي، قصد داشتند، تذكر آيين نامه ای بدهند كه حداد عادل مخالفت كرد و خطاب به (خانم) رفعت بيات، گفت: مطمئن باشيد به شما وقت تذكر نمی دهم (چون دو بچه بیشتر ندارند و رجلیتشون تایید نشده!) زيرا به شما اهانتی نشده است. (گبوله! چون ما پریروزا که نامزد کرده بود، از این خانم تعریف کردیم. حالا که شورای نگهبان نامزدیش را بهم زده، پاک ما را ضایع کرد! رفته گفته: ما چاکر شورای نگهبانیم. اگر هزار بار هم بگوید زن نه! گبوله! پس چرا رفتی نامزدبازی کردی، همشیره ی مکرمه؟)
***
قابل توجه دوستانی که به دلیل نارسایی خدمات Persianblog خواسته بودند که "نامه های ایرونی" به مثلا Blogfa اسباب کشی کند. انگار که دیگر نیازی به نظرات شما نداریم چون بنظر می رسد که خود بلاگفا یی ها نظرشون این بوده که دکون ما را تخته کنند. انا لپرسین بلاگ و انا الیه راجعون. به درستی که همه از "پرسین بلاگ" می آیند و بازگشت همه به سوی اوست!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
نامه ی چهل و نهم
دعوا از اینجا شروع شد که یک خدا خوب کرده ای دولت سوئد را به شراکت در "شکنجه ی انسان ها" متهم کرد! و ناگهان آب "در خوابگه مورچگان" افتاد. رسانه ها داستان را پیگیری کردند تا معلوم شد در دسامبر 2001 هواپیمایی متعلق به سازمان ضد جاسوسی آمریکا "سیا" در فرودگاه بروما (Bromma) خارج از استکهلم به زمین نشسته و ماموران اداره ی امنیت سوئد دو پناهجوی مصری را دست بسته به ماموران امنیتی آمریکایی سرنشین هواپیما تحویل داده اند. "یانکی ها" هم لباس های این دو نفر را قیچی می کنند، دو قرص خواب به ماتحت شان فرو می کنند (تجاوز به عنف با قرص خواب در ملاء عام!)، سرشان را با پارچه می پوشانند، پا و دستشان را زنجیر می کنند و نیم ساعت بعد هم هواپیما به مقصد مصر حرکت می کند. نمایندگان مخالف در مجلس به جان دولت سوئد افتادند. دولت مجبور شد به قضیه اعتراف کند و بگوید که این دو نفر از سوی سازمان ضد جاسوسی آمریکا مظنون شناخته شده اند و طبق قرارداد بین دو دولت، می بایستی آنها را به ماموران آمریکایی تحویل می دادیم. جنجال اما بالا گرفت که پس دولت می دانسته که این دستگیر شدگان را به شکنجه گاه می فرستند! و بدتر این که بخشی از این شکنجه ها در خاک سوئد صورت گرفته! دولت سوئد باز ناچار شد توضیح بدهد که متهمین نقشه ی عملیات تروریستی در خاک سوئد داشته اند و ما از دولت مصر تعهد گرفتیم که آنها را شکنجه نکند! از اینجا به بعد "ناظرین حقوق بشر" و "صلیب سرخ" هم وارد ماجرا شدند و به استناد مصاحبه ی یک مامور سابق "سیا" به نام "باب بائر"(Bob Baer) از دولت خواستند که جواب مردم را بدهد. آقای "باب بائر" در مصاحبه اش با روزنامه ی تایمز لندن در مورد عملکرد شکنجه ی زندانیان تحت نظر سیا گفته بود؛ اگر طالب یک بازجویی درست و حسابی هستید، متهم را به اردن بفرستید! در صورتی که مایلید متهم در طول بازجویی حسابی مشت و مال داده شود، او را به سوریه بفرستید! و اگر دوست دارید متهم در طول بازجویی گم و گور یا نابود شود، او را به مصر ارسال کنید!
(تصور نکن "سیا" از برخی "جاهای دیگر" دنیا که من و تو خوب می شناسیم، بی خبر است! نه عزیز! "سیا" فعلا با "آنجاها" رابطه ی مستقیم سیاسی ندارد! به همین دلیل هم تا این لحظه قراردادی با سردمداران آن جزیره نبسته است! چه میدانیم؟ شاید هم بسته باشد! و گرنه آن گروه از طالبان که در آن جزیره گرفتار و ماندنی شدند، لابد برای این نبوده که روزی یک وعده غذا در "چلوکبابی نایب" میل کنند! با این حال نگران نباش! حالا که گند قرارداد "سیا" با اردن و سوریه و مصر درآمده، تا یکی دو ماه دیگر که رییس جمهور پیشین و آینده ی آن جزیره بار دیگر وارد دفترش بشود، قرارداد مورد نظر روی میزش حاضر است! خود رییس جمهوری آینده هم در مصاحبه ی اخیرش با "رویتر" وعده ی بستن این قراردادها را به وضوح داده! اولین نتایجش هم که دیشب از طرف "شورای نگهبان" اعلام شد!)
لازم به توضیح است که طبق قوانین وامانده ی حقوق بشر (البته در کشورهایی که برای این قوانین تره خورد می کنند!) کسی حق شکنجه دادن متهم را ندارد. یعنی در هیچ شرایطی نباید با کتک و زور از کسی اقرار گرفت. "شکنجه" هم شامل بسیاری چیزها می شود. حتی تشنه نگهداشتن متهم. بد زبانی کردن به او. نگهداشتنش در یک اتاق تاریک یا تاباندن نور شدید به صورتش در هنگام بازجویی ... و خلاصه خیلی چیزهایی مسخره ی دیگر شبیه به اینها! به عبارت دیگر "حقوق بشر غربی" از نظر حقوق بشر اسلامیون، یعنی این که به جای آن که متهم را بدون هیچ دلیل و مدرک جرمی در سلول انفرادی بیاندازند و هر روز آنقدر بزنندش که گه نپخته بالا بیاورد، و متهم را بابت اعمال انجام نداده ی عمه و خاله و شوهر ناخواهری اش، بی ناموس و نامسلمان و فاحشه و مرتد و جاسوس و نمی دانم چه و چه ی دیگر بخوانند، می نشانندش روی صندلی راحتی، بادش را می زنند، چای و قلیان برایش می آورند تا مگر آقا میلش بکشد و به گناهی که کرده است، و نه گناهانی که مرتکب نشده، اعتراف کند! تو باشی خنده ات نمی گیرد؟
باری، در طول یکی دو هفته نمایندگان مجلس و رسانه ها، از جمله کانال تلویزیون دولتی سوئد که نان و نمک دولت را می خورد و نمکدان می شکند، پوست از سر اداره ی امنیت سوئد (SÅPO) کندند و دولت را صورت یه سکه پول کردند. بماند که "سیا" نه مساله را تایید کرد، نه قبول کرد که هواپیما متعلق به آنها بوده و بطور کلی منکر وجود شرکت هواپیمایی و همه چیز دیگر شد!
اینها را داشته باش! حالا یکی از نمایندگان مجلس دانمارک تحقیق کرده که هواپیماهای شرکت مزبور از سال 2001 تا حالا دوازده بار از حریم هوایی دانمارک استفاده کرده اند! بعد هم ته و توی ثبت و ربط شرکت هواپیمایی مزبور و مشخصات هواپیماها را در آورده که در چه ساعت و چه روز و کدام فرودگاه دانمارک نشسته اند، و از این قبیل! چند روز پیش هم وزیر راه و ترابری دانمارک را به صلابه کشیده که چرا اجازه داده اید هواپیمایی که زندانی حمل می کرده و در داخل آن زندانی ها را شکنجه می داده اند، از فضای هوایی و خاک ما استفاده کند! فاعتبرو یا اولی الابصار! یکی نیست به این نماینده های پر مدعای مجلس سوئد و دانمارک بگوید؛ آخر دو تا مصری مفنگی که به اندازه ی یک مگس هم ارزش ندارند، چه از حقوق بشر می فهمند که شما یقه ی نخست وزیر و دولتتان را گرفته اید و رها نمی کنید؟ تازه شم! گیرم نماینده ای در مجلس حرفی بزند یا حرکتی بکند، این روزنامه نگاران از خدا بی خبر چرا مطلب را با تیتر درشت به گوش خلق الله می رسانند؟ بدتر از همه این که وقت مرا هم گرفته اند که بروم تحقیق کنم و معلومم بشه که هیچ کدام از این حضرات نمایندگان مجلس که این همه شلوغش کرده اند، نه "دکترا" دارند، نه عضو "ائتلاف آبادگران" هستند و نه نایب رییس کمیسیون نود! اسمشان هم "حقیرزاده" نیست!
این همه در دنیایی اتفاق می افتد که در آن سرش در یک جزیره، هرچه قلدر زورگو و بی چاک دهن است را تنها به این دلیل که به ریا و سالوس به مسلمانی از نوع بی آبرویش تظاهر می کنند، بر می گزینند، آنها را به نام مومن به خدا و رسول و معتقد به قانون به آنجای مردم ساده دل فرو می کنند، مردمان را به فریب و دروغ و تحقیر و تهدید وادار می کنند تا در یک نمایش مضحک به نام انتخابات به این "انتخاب شده گان" دریده دهن رای بدهند، آنها را در پرده بعدی نمایش به "خانه ی ملت" می فرستند تا به این شکل که این روزها شاهد بوده ایم، یقه ی خبرنگاری را در راهروهای "خانه ی ملت" بگیرند، فحاشی کنند و با وجود عنوان "دکترا" و افتخار "نماینده ی ملت" بودن، درست مثل قمه کش های عهد شاه وزوزو حق نداشته شان را با این زشتی و وقاحت و در ملاء عام جار بزنند! نمایندگانی که به روشنی علیه منافع ملک و ملت رای می دهند و بر مال و خواسته ی مردم به نادانی چوب حراج می زنند.
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخ!
***
برخی از دوستان از بابت نارسایی خدمات Persianblog گلایه دارند و خواسته اند که "نامه های ایرونی" به یک خانه ی تازه و مرتب تر اسباب کشی کند. به همین دلیل یادداشت ها را برای مدتی در Blogfa هم می گذارم و منتظر نظر شما می مانم که معلوم شود استفاده از کدام یک برایتان بهتر و آسان تر است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|