شنبه 31 اردی بهشت 1384
گسابه!
وارد سرعین که میشیم، آقا غنی یه دوری دور شهر می زنه و محل های آب گرم را نشونم میده. وقتی میگم چندان علاقه ای به آب تنی ندارم، پیش روی یه قهوه خونه توقف می کنه. تا بقیه به خود بجنبند، شیشه ی نسکافه را از زنبیلی که نگین همرامون کرده بر می دارم و وارد قهوه خونه میشم. میگم میشه یه لیوان آب جوش به من بدین؟ قهوه چی که مرد میان سالیه، با سر نشون میده که حرفمو فهمیده. نگام میفته به یک تکه قالیچه با نقش بالا تنه ی یک مرد، که بالای سر قهوه چی آویزونه. نقش مرد بیشتر به یک بچه ی هفت هشت ساله میزنه. اما کلاه شاپو داره و یقه ی باز جاهلی! پشت نقش، در زمینه ی قالیچه، لاشه های گوشت آویزونه! چون تا حالا نقش بزرگان را روی قالیچه دیده ام، می پرسم این کیه؟ قهوه چی که ته ریشی داره، لبخند می زنه. نگاهی به قالیچه می کنه و در حالی که به طرفی بیرون قهوه خونه اشاره می کنه، میگه: "گسابه"! میگم اینو که می تونم ببینم. قصاب معروفیه؟ قهوه چی فقط لبخند می زنه. می پرسم؛ شهردار سرعینه؟ انگار که حرفمو نمی فهمه. حالا چند نفری هم که در قهوه خونه نشسته اند، ساکت شده اند و همه با لبخند به من و به قالیچه نگاه می کنند. قهوه چی با نگاهش از یکی از مشتری ها کمک میخواد. مشتری قیافه میگیره که یعنی "فارسی" را فوت آبه و میگه؛ "گسابه"! میگم ولی باید قصاب معروفی باشه که عکسش را روی قالیچه بافته اند. شهید که نیست؟ همه می خندند! میگم می تونم یه عکس ازش بگیرم؟ قهوه چی شونه بالا می اندازه. وقتی دارم عکس میگیرم، مشتری ها هم ساکت و مرتب می نشینند و لبخند می زنند. حتما با خودشون میگن این دیگه عجب فارس ... خلیه! به قهوه چی میگم؛ بالاخره نگفتی کیه؟ قیافه اش به لوتی ها میخوره. قصاب هم که هست. نکنه پوریای ولیه؟ باز هم لبخند می زنه. به جایی در بیرون اشاره می کنه و میگه؛ "گسابه". میگم؛ امام جمعه ی سرعین که نیست؟ باز هم همه می خندند. حالا دیگه شده بیست سوالی. به نقش قالیچه نگاه می کنم. عجب غبغبی داره! چه لپ هایی! آدم هوس می کنه یک وشگون از لپ هاش بگیره. قهوه چی انگار که بخواد از شر من خلاص بشه، لیوان آبجوش را که در نعلبکی گذاشته نشون میده و با اشاره میره بیرون. فنجون را میگذاره روی نیمکت، کنار ساک دوربین و وسایلم. یعنی که شاخو بکش، بابا. به چشم های ورقلمبیده ی نقش قالیچه نگاه می کنم. مثل این که "گواتر" هم داره! این دفه نگاهش یه جوری تنده! انگار "گسابه" هم میگه؛ روتو کم کن برو بشین مثه بچه ی آدم گهوه ت را بخور! وقتی روی نیمکت میشینم، یاد کافه تراسه های پاریس می افتم. میز و صندلی هایی که بیرون قهوه خونه چیده شده، طوری که مشتری ها مثل تماشاگران سینما یا تیاتر، رو به خیابون بنشینند و رفت و آمد مردم را تماشا کنند. اینجا ولی از زن ها و دخترهای پاریس خبری نیست! اصلا هیچ زنی نیست! تک و توکی مردها هستند، عبوری. "یک اهری" و آق غنی هم کنار من روی نیمکت نشسته اند و چای می خورند. هوا که خوبه! ما هم که خوبیم! همه چی سر جاشه، جز این که "ایزابل آجانی" گسابه!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 29 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و هشتم
سلام احمد جان
در طول پنج روزی که فرصت نام نویسی نامزدهای انتخاباتی بود، فکر و ذکرم هزار بار زیر و بالا شد. روز اول چندان شوقی به پیگیری وقایع نداشتم اما رفته رفته این شوق و ذوق در من رشد کرد و بالا گرفت. با وجودی که جریان را از دور و از طریق رسانه ها دنبال می کردم، آنچه در ساعت به ساعت این پنج روزه در ستاد نامنویسی وزارت کشور در تهران می گذشت، انگاری نمایشی به عینه روشن و زنده بود که پیش نگاهم روی صحنه جریان داشت.
همان روز اول و ساعات اول نامنویسی، ابتدا یک داوطلب شکم برآمده پندارم را در مورد "نامزد" انتخاباتی ویران کرد. روی سينه اش نوشته بود "نوکر ملت ايران"! و سر بندی هم داشت که رویش نوشته شده بود؛ "محمد رسول الله، علی ولی الله"! و پرچم سه رنگ بزرگی را هم با خود حمل می کرد. عجب نمایشی! و بعد ... پیر مردی آمد عصا زنان در لباس روحانی که در دست دیگرش چیزی بود شبیه به یک فلاسک چای یا ظرف غذا یا پیت نفت یا هر کدام که بود، قفل هم داشت! ... و بعد کسی آمد که خود را مهدی موعود می خواند ... فکرش را بکن!
همین جاها بود به خیالم، که آرام آرام به سر نخ مشترکی میان این گوناگونی عجیب و غریب داوطلبان شرکت در انتخابات ریاست جمهوری رسیدم. جمله ی "اینها دیوانه اند" را از ذهنم بیرون کشیدم و دور ریختم و حرف و نقل های دیگری جایگزین آن می شدند! کم کم متقاعد شدم که هیچ کدام اینها در گوشه و زوایای فکرشان به ریاست جمهوری نمی اندیشیدند! آنچه مرا در این باور استوار کرد، ثبت نام تقریبا بیست و پنج نفر خانم در همان روز اول بود در حالی که برای همه روشن بود که در این نمایش بزرگ هیچ نقشی برای خانم ها در نظر گرفته نشده است. با این همه خانم ها آمدند و در کار خود چنان مصمم و جدی بودند که باقیمانده های تردید را هم از ذهن من پاک کردند. از همه جالب تر خانم "بيات" نماینده ی بنیادگرای مجلس هفتم بود که ظاهرا می بایست به اصولی که زعمای قوم تدوین کرده اند، پایبند باشد و بپذیرد که به عنوان یک "ضعیفه" وارد این گود مردانه نشود! اما او نه تنها وارد شد بلکه در مقابل سوال خبرنگاران گفت که به گمانش او هم "رجل سياسی" ست و اضافه کرد؛ "واژه ی رجل سياسی كه درقانون اساسی آمده به معنای شخصيت سياسی ست و من خود را يك شخصيت سياسی می دانم"! حقا که در آن شوربا بازاری که اساتید جمهوری به راه انداخته اند، خانم بیات هم "رجلن". او مومنانه معتقد بود که؛ "رای جوانان كه۵۰ درصد جامعه را تشكيل می دهند" متعلق به اوست! هم چنین در مورد احتمال رد شدن صلاحيتش گفت که؛ "با شناختی كه از اعضای شورای نگهبان دارم می دانم اين شورا خانم ها را تنها به دليل خانم بودن رد صلاحيت نمی كنند"! رضا شاه برای تثبیت قدرت خودش از دست "فخرالدوله" (دختر مظفرالدین شاه و مادر دکتر علی امینی) بیش از هرکس دیگر مقاومت دید و عذاب و بدبختی کشید. می گویند روزی در جمعی گفته است؛ "در تمام سلسله ی قاجاریه یک مرد بود، او هم "فخرالدوله" بود"!
از "زبان فصیح فارسی" و میزان والای دانش و آگاهی آقای رضایی که بگذریم(یاد پرزیدنت بوش بخیر!)، وه که ایشان و آقای هاشمی چقدر نقششان را مثل هنرپیشه های آماتور و غیر حرفه ای بازی کردند. شگفتی بعدی را اما "ناصر حجازی" دروازه بان سابق تیم ملی فوتبال ایران آفرید. او در پاسخ خبرنگاری که پرسید، ممکن است از رقیبان گل بخورد، در نهایت خونسردی گفت که این احتمال هست و بسیار هم طبیعی ست. او با این انتظار به میدان نیامده بود که "گل نخورد"! اما فکری که در ذهن من شکل می گرفت، وقتی انسجام بیشتری پیدا کرد که در وبلاگ خانمی خواندم که نوشته بود: اگر در انتخابات شرکت کنم به ناصر حجازی "خوش تیپ" رای می دهم. چرا که دست کم هر شب به جای این همه ریش و پشم، یک قیافه ی دیدنی هم در تلویزیون می بینیم!
چند نفری از داوطلبان با کراوات و بسیار مرتب به ستاد نامنویسی آمده بودند و یک آقایی اضافه بر این که ریشش را دو تیغه کرده بود، پاپیونی هم زده بود و تازه لبخند قشنگی هم بر لب داشت! پیاده و تنها آمدن سردار قالیباف با آن لباس بد شکل سفید، یادآور کابوهای تنهای فیلم های دست هشتم "وسترن اسپاگتی" بود. و بعد از ایشان، شهردار تهران که شکل و شمایل و "رنگ رخساره اش" نشان "از سر ضمیر"ش می دهد، ثابت کردند که داوطلبان صاحب نام در برابر گمنامان بی ریا تا چه اندازه نقش خود را غیرحرفه ای و ناشیانه بازی می کردند.
بار دیگر اما داوطلبانی پیدا شدند که هرکدامشان نوری تازه بر فکر من تاباندند. از آن جمله دهقانی اردبیلی که در نهایت صداقت و صلابت در مقابل عکاسان و خبرنگاران از برنامه اش صحبت کرد، و بعد مردی که با چفیه عگال عربی به وزارت کشور آمده بود، و بعد جوانی که لباس افغانی یا چیزی شبیه به آن به تن داشت، و بعد مردی که شبیه صدام حسین بود و خود را چون دیکتاتور سابق عراق آراسته بود و گفت که؛ "مردم به خاطر قیافه ام به من رای می دهند"! از این زیباتر طنزی شنیده بودی؟ و بعد دختر خانمی که با بینی عمل کرده برای ثبت نام آمده بود، و بعد خانمی نسبتا زیبا با موهای بور کرده و شیک و پیک، و بعد دختر جوانی که وقتی پرسیدند برنامه ی دولت آینده اش چیست، گفت؛ "من فعلا کنکور دارم، بعد از کنکور به برنامه هم فکر می کنم"! و بعد آقایی که از شدت نزدیک بینی مثل مگس به کاغذهای روی میز چسبیده بود، و ... چند نفری که با ذره بین تلسکوپی فورم سوالات را می خواندند، و بعد حاجیه خانمی که با سربند و چادر چاقچور و لبخند به لب حاضر شده بود. دیگری چتری قرمز هم در دست داشت. آقایی چهار انگشتر به دست داشت که هر کدام به اندازه ی یک دیگ پلوپز بود. و بالاخره جوانی که یک "تی شرت" پوشیده بود با عکس چه گوارا روی سینه اش و کلاه بره ای هم به سر داشت! ... فکرش را بکن!
بزرگان همه از "خدمت به خلق" و "نوکری ملت" صحبت می کردند. همان روزها به گمانم در "آفتاب یزد" بود که نوشته بود این "خدمت به خلق" چقدر فریبنده است که یکی اداره ی نظم خیابان ها و ترافیک را ول کرده تا "به خلق خدمت کند". یکی ریاست یک رسانه ی سراسری را رها کرده تا "در خدمت مردم باشد". سومی از اداره ی یک کلان شهر صرف نظر می کند تا از طریق اداره ی یک مملکت "به مردم خدمت" کند. و ... مگر این "خدمت به خلق" چقدر عایدات و درآمد دارد؟
از این که دو هفته بیشتر در ایران نمانده بودم، از صمیم قلب غبطه خوردم. چون اگر بودم با تماشای همان یکی دو صحنه ی اول از این شاهکار طنز و کمدی، شناسنامه ام را بر می داشتم، دوازده قطعه عکس تهیه می کردم و خدا می داند با چه لباس و چه پزی به ستاد نامنویسی در وزارت کشور می رفتم تا به سهم خود در این نمایش کمدی که مردم از هر صنف و سن و جنسی ترتیب داده بودند، شرکت کنم! فکرش را بکن! 1114 نامزد برای انتخابات ریاست جمهوری اسلامی! 90 نامزد خانم با وجودی که همه می دانند هیچ زنی انتخاب نخواهد شد! حدود 130 نفر بی سواد! چند نفری هشتاد ساله به بالا و ... خداوندگارا، در کدام کشور دیکتاتوری این همه دموکراسی دیده ای؟ کدام ملتی غوطه ور در فضای حفقان زده با چنین روحیه و طنز زیبایی به ریش دیکتاتور خندیده است؟ کدام ملت پیامی به این والایی و پر معنایی به دیکتاتورها داده است؟
در دوره ی "شاه سابق" هنگام نمایش انتخابات مجلس شورای ملی، چند تا آدم با ذوق اعلامیه ای تهیه می کردند و به در و دیوار شهر اصفهان می چسباندند و مردم را تشویق می کردند که به داوطلبی به نام "حسن بیدمشگی" رای بدهند. تنها عده ای از اهالی شهر می دانستند که "حسن بیدمشگی" دیوانه ای ست که روزها در برخی خیابان های اطراف بازار اصفهان می گردد و همیشه هم هفت هشت تا کراوات رنگارنگ روی هم می بندد و برنامه اش برای نماینده گی مجلس این بود که در نظر داشت روی تمام پیاده روهای اصفهان تاق بزند! حسن بیدمشگی بین بر و بچه هایی که می شناختندش به "حسن که که پخته" معروف بود! طرفدارانش خوب می دانستند که حسن بیدمشگی رای نمی آورد و اگر هم بیاورد، به مجلس راه نمی یابد. با این همه آقای بیدمشگی در هر دوره انتخابات، حدود چهارهزارتایی رای می آورد چون تمام روشنفکران اصفهانی به "حسن که که پخته" رای می دادند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 25 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و هفتم
معمایی به نام "مرتضوی"!
پریروز اعلام شد قضات شعبه های پنجم و سوم تشخيص ديوان عالی کشور "عباس عبدی" را از اتهامات وارده تبرئه کردند! عباس عبدی و حسینعلی قاضیان که به اتفاق، یک موسسه ی پژوهشی به نام "آینده" را اداره می کردند، در سال 1381 یک نظر سنجی انجام دادند که بر اساس آن گفته می شد: " اغلب مردم ايران خواهان برقراری رابطه با آمريکا هستند". اتهام آقای عبدی این بود که نتیجه ی این نظر سنجی را به موسسه ای فروخته که غیر مستقیم با موسسه ی "گالوپ" همکاری داشته و چون "گالوپ" یک موسسه ی آمریکایی ست، بنابراین؛ روز ۱۳ آبان 1381، درست ۲۳ سال پس از روزى كه عباس عبدى و ديگر دانشجويان "خط امام" سفارت آمريكا در تهران (ملقب به "لانه ی جاسوسی"!) را تسخير كردند، خود آقای عبدی به اتهام "جاسوسى براى آمريكا" بازداشت شد!
ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار تا باز که او را بکشد، آن که تو را کشت!
آقای عبدی ابتدا به هشت سال و بعدا با تقلیل مدت به پنج سال و نیم زندان محکوم شد و حالا که صحبت از تبرئه ی او می شود، سی ماه است در زندان بسر می برد.
این که آمار و نظر سنجی چرا باید جزو "اسرار میهنی" باشد و در جهانی که آماری بسا حساس تر از این از تمام کشورها و گاه از طریق سازمان های رسمی بین المللی در رسانه های جهان منتشر می شود، چرا یک نظر سنجی که مشابه آن از سوی بسیاری دولتمردان و روزنامه نگاران جهان ابراز شده است، باید به حساب "جاسوسی" گذاشته شود، و بسیاری از سوالات و مبهمات مشابه، مربوط به این یادداشت نمی شود. اما آنچه نمی شود از یادآوری اش گذشت این است که تمامی این ماجرا زمانی اتفاق افتاد که دولت آقای خاتمی مشغول بررسی مقدمات ارتباط با آمریکا و دولت بیل کلینتون بود. هنوز چند صباحی از محکومیت آقای عبدی و همکارش نگذشته بود که مساله ی مذاکرات و ارتباط با آمریکا از دهان بسیاری از دولتمردان جمهوری اسلامی و نمایندگان مجلس هم به سادگی بیان می شد و کسی نگفت چرا بر "یک بام، دو هوا" جاری ست! این را هم بگویم که مدتی پیش از این واقعه، در یک ملاقات ترتیب داده شده در پاریس، آقای عبدی از یکی از گروگان های آمریکایی که به پاریس آورده شده بود، بابت آنچه در طول 444 روز بر آنها (گروگان های آمریکایی در ایران) گذشته بود، عذر خواهی کرد!
پریروز از قول آقای "صالح نیکبخت" وکیل آقای عبدی (که وکیل آقاجری و عمادالدین باقی هم هست!) گفته شد که قضات دیوان عالی "بر اساس اعلام وزارت امور خارجه مبنی براينکه دولت ايران با هيچ کشوری در حال تخاصم (دشمنی) به سر نمی برد"، به اتفاق آراء آقای عبدی را تبرئه کرده اند! تعجبم این است که تعریف "کشور متخاصم" از یک معاهده ای بین المللی گرفته شده که در سال 1949 یعنی بعد از جنگ دوم در ژنو تدوین شده و به امضای دول عضو سازمان ملل رسیده است. به این معنی که قضات دیوان عالی جمهوری به استناد یک معاهده ی بین المللی از آقای عبدی رفع اتهام کرده اند! پس همه ی معاهدات بین المللی مانند "معاهده ی حقوق بشر" یا "معاهده ی پناهندگی" یا معاهدات مشابه، چندان هم"نجس" نیستند، نه؟ این بسته به موقعیت هاست که ما یکی را بپذیریم و به آن استناد کنیم و دیگری را بکل رد کنیم و غیر اسلامی و غیر بشری بدانیم! بر اساس گفته ی آقای نیک بخت "ديوان عالی کشور رأی داده است که همکاری مؤسسه "آينده" با مؤسسات پژوهشی آمريکايی، فروش اطلاعات به بيگانه محسوب نمی شود، چراکه در قانون مجازات اسلامی ايران قرار دادن اطلاعاتی در اختيار کشورهای خارجی جرم به حساب می آيد که از مراجع دولتی و نهادهای امنيتی به دست آمده باشد و نظرسنجی از مردم و فروش آن به دولتهای خارجی، فروش اطلاعات محسوب نمی شود"! اگرچه درک این مهم نیازی به استعلام از وزارت خارجه و استناد به یک معاهده ی بین المللی ندارد و هر بچه مکتبی می تواند به سادگی این مساله را حل کند اما بر مبنای "کرامات شیخ ما" قبول می کنیم که "شیره شیرین است"!
اتهام دیگر آقای عبدی که هنوز به آن رسیدگی نشده، "نگهداری اسناد و مدارک محرمانه" است که گویا قرار شده "دادگاه از وزارت اطلاعات استعلام کند که آيا اسناد و مدارکی که آقای عبدی نگهداری می کرده محرمانه محسوب می شوند يا نه". با وجودی که آقای "عباس علیزاده" مدیر کل دادگستری استان تهران در اظهار نظری گفته بودند که "در خانه ی عباس عبدی، اسناد محرمانه ای کشف شده که حتی مسئولان نظام هم از آنها خبر نداشته اند"! نمی پرسیم که این اسناد محرمانه که "مسوولین" هم از آن بی خبر بوده اند، از کجا دست آقای عبدی "غیرمسوول" افتاده و بالاتر این که اینها چگونه "مسوولینی" بوده اند که از اسناد محرمانه ای که در خانه ی یک آدم "غیر مسوول" بوده، خبر نداشته اند؟ آقای عليزاده این را هم گفته بودند که "آقايان می گويند مسلمانيم و برای انقلاب زحمت کشيده ايم. آقايان اسرار مملکتی را به "گالوپ" داده اند و به تناسب آن سه بار تا چهل و پنج ميليون تومان پول گرفته اند و "عبدی" اينها را قبول دارد."! من با این شواهد و اظهارات ضد و نقیض در طول کمتر از سه سال، چه کنم؟ اتهام قاضی مرتضوی را بپذیرم؟ اظهارات علیزاده مدیر کل دادگستری استان تهران را قبول کنم؟ یا نتیجه ی رای دیوان عالی دادگستری را؟ بنظر شما این هر سه نباید در یک اداره، یک قوه، یک نظام و یک راستا باشند؟ با این همه منتظر استعلام وزارت اطلاعات می مانم تا بر اساس یکی دیگر از معاهده های بین المللی که در طول بیش از سه سال محاکمه و زندان آقای عبدی بر همه پوشیده مانده بودند و حالا ناگهان از سایه به روشنایی آمده اند، اتهام دیگر آقای عبدی هم رد یا پذیرفته شود!
باری، چند ماه پیش نیز، حکم رفع توقیف از روزنامه ی "نشاط" از طرف همین دیوان عالی صادر شد و اتهامات وارده به آقایان "شمس الواعظین"، "عمادالدین باقی" و مدیر مسوول روزنامه هم مردود شناخته شد. حال آن که روزنامه ی "نشاط" مدتی پیش با بوق و کرنا توقیف شده و آقایان مذکور به عنوان مدیر مسوول، سردبیر و نویسنده ی سرمقاله در مجموع 6 سال از عمر مبارکشان را در زندان بسر بردند! لازم به تذکر است که این دو حکم که در موقع خود بسیار سر و صدا کرد و بسیاری از احکام مشابه دیگر از سوی آقایی به نام "قاضی مرتضوی" صادر شده که در آن زمان قاضی شعبات مختلف دیوان عالی دادگستری بوده و فعلا چند سالی ست در پست دادستانی تهران خدمت می کند و بعد از صدور همین احکامی که فعلا یکی بعد از دیگری از طرف دیوان عالی مردود شناخته می شوند، آقای مرتضوی درجه و ترفیع و تشویق هم گرفته اند! بعدا روشن شد که همین قاضی القضات جمهوری در دستگیری، ضرب و شتم و مرگ خانم زهرا کاظمی و بسیاری موارد دیگر هم مستقیما دخالت داشته است!
در عقب افتاده ترین جوامع امروزی کسی که مرتکب تنها یکی دو مورد اشتباهات مشابه شده باشد، اگر نه معزول و محکوم، دست کم از کار برکنار و برای مدتی از دید مردم دور نگهداشته می شود. اما آقای سعید مرتضوی نه تنها بر سر کار مانده و ترفیع گرفته، بلکه بارها غیر مستقیم مورد انتقاد شدید مافوقش آقای شاهروی ریاست قوه ی قضاییه هم قرار گرفته است. از جمله این موارد نمایش مضحکی به نام "پرونده ی وبلاگ نویسان" بود که گویا هنوز هم در انتظار یک توجیه حیرت آور نظیر رد اتهام از عباس عبدی مانده است!
از خود می پرسم این آقای سعید مرتضوی کیست؟ پشتش به کجا بند است که حتی مقام مافوقش هم قادر به جابجایی او نیست؟ حالا که معلوم شده دست کم دو پرونده ی مشهور از ده ها پرونده ای که این قاضی در دستگاه عدالت خانه ی جمهوری قضاوت کرده، به این روشنی اشتباه بوده و اتهامات وارده بکلی رد شده است، چگونه است که مسبب این قضاوت های نادرست نه تنها از مقام خود برکنار نشده که ترفیع مقام هم گرفته و تشویق و تحسین هم شده است؟ با نمایشی به نام "پرونده ی وبلاگ نویسان" که منجر به حبس و شکنجه و وادار کردن به اقرار دروغ و سوء استفاده از انسان ها برای بی آبرو کردنشان در رسانه های گروهی و سریال های نمایشی در تلویزیون و غیره شد... و ده ها مورد دیگر که در نامه ی اعمال این شخص مبارک ثبت شده، این علامت سوال پیوسته در ذهن من درشت و درشت تر می شود که قدرت این قاضی القضات از کجا ناشی می شود که در بی آبرویی های رسوا علیه "نظام" به این روشنی دست دارد و هم چنان بر سریر قدرت یکه تازی می کند؟ تکلیف هدر رفتن این همه سال از زندگی افراد در زندان و شکنجه و بازداشت و بازماندن از کار و خانواده و بالاتر از همه بی آبرو کردن این مردم چیست؟ مسوول بازپرداخت این همه خسارت که به بدنه ی فرهنگی یک ملت خورده است و هم چنان می خورد، کیست؟ آیا این لطمات فرهنگی در هیچ جای تاریخ آینده قابل جبران است؟ چگونه یک نفر اجازه دارد این چنین با نام و کار و خانواده و روح و جسم انسان ها بی مهابا بازی کند بی آن که در جایی پاسخگوی یکی از این همه خطا باشد؟ این بازی مضحکی نیست که چنین افرادی بر مسند قضا نشسته اند، حال آن که اتفاقا باید در آن سوی میز ایستاده باشند؟
باید باور کنیم که رد اتهامات در پرونده هایی نظیر روزنامه ی نشاط و عباس عبدی که از سوی دیوان عالی قضا صورت می گیرد، بخشی از سناریوی رسوا کردن تدریجی آقای مرتضوی از طرف ریاست قوه ی قضاییه است؟ یا باز هم بپذیریم که این همه تنها پیش پرده ای ست برای نمایش انتخابات تا نشان داده شود که "عدالت این بار در راه است"! بیست و شش هفت سال قبل برای توجیه اشتباهاتی چنین فاحش، پیوسته گفته می شد، "اشتباه و تجربه بخشی از انقلاب است!". حالا و پس از بیست و هفت سال و مصرف این همه بودجه که بی حساب و کتاب از جیب ملت صرف شده، با وجود این همه ضرب و شتم و کشت و کشتار و بگیر و ببند و تار و مار و زندان و شکنجه و دروغ و ... هنوز هم این "نظام"، آنقدر "نظام مند" نشده که یک نفر به تنهایی اجازه دارد به هرکس و در هر زمان و مکانی تهمت بزند، بگیرد، ببندد، خلع ید کند، به زندان بیاندازد، شکنجه کند، بکشد، با نام و گذشته و آینده ی بسیاری بازی کند و بعد، بی هیچ تاوانی و با یک کلام ساده گفته شود؛ "اشتباه شده"! آیا مردم باید این همه را باور کنند؟ چقدر باید ملتی را بی شعور و بی حافظه و احمق فرض کرده باشیم که هم چنان پس از بیست و هفت سال دروغ و ریا و بی عدالتی و ویرانی و قلدری و ... باز هم پشت تریبون ها بگوییم؛ "ما خدمتگذار مردمیم"، " ما نوکر این ملتیم" و انتظار داشته باشیم ملت باورمان کند و با این هو و جنجال های "علی بوقی" وار به دنبال ما کشیده شود؟
برای همه ی این سوالات و با تکیه به شواهدی که در این مدت از عملکرد آقای مرتضوی دیده ام، تنها یک جواب دارم. برای من روشن است که این آقا هرکه هست و تکیه اش به هر کوهی که باشد، نه قاضی ست و نه مسلمان! عملکرد او به خوبی نشان داده است که نه به نظام پای بند است و نه به قانون جمهوری اسلامی!
این را هم بگویم که به گمان من گرفتاری آقای عبدی از زمانی شروع شد که طرح معروفش "خروج از حاکمیت" را به اصلاح طلبان پیشنهاد کرد و از آقای خاتمی خواست استعفا بدهد!! "ن والقلم و مایسطرون"!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 22 اردی بهشت 1384
بچه ی عقب افتاده!
میگه؛ فکر می کنی "اینا" شبیه چی اند؟!
می پرسم؛ خواب نما شدی، قاسم؟ باز صبح اول صبحی چه قصه ای علم کرده ای؟
میگه؛ فکرشو بکن! جمهوری را در اتاق بین المللی تجارت راه نمیدن. یعنی که عین دستفروشا باید جنساشو بندازه رو دوشش و سرتاسر بازار را بره و بیاد تا یه مشتری پیدا بشه، جنسو نصفه قیمت ازش بخره!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ اروپایی ها هم گفتند ما بازی نمی خوریم. تا تکلیف رییس جمهور بعدی روشن نشه، مذاکره بی مذاکره!
میگم؛ چه ربطی به انتخابات داره؟
میگه؛ آخه زعما دارن از مذاکرات برای انتخاباتشون لباس می دوزن. برای همین هم مثل بچه ها میگن یه یه یه یه! ما هم غنی سازی را از سر میگیریم، پای عواقبشم وامیسیم! میخوان به این وسیله پرچم "عرق ملی" مردمو باد بدن، تا رگ های گردن ها باد کنه و از لج برند پای صندوق و به "سردار" و "سربار" نظامی رای بدن تا رییس جمهور اسلامی بشه و سبیل آمریکا و اروپا را دود بده. اونام گفتن؛ بلوف می زنی؟ بیا اینم ده تا روش. می فرستیمت شورای امنیت!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ تو این هیر و ویر به اونجای "امارات" هم سیخونک زدن که از جمهوری به شورای امنیت شکایت کنه. امارات هم دم در آورده که "تنبان ابوموسی" مال ماست! به زبون خوش به این جمهوری بگین جزایر رو ول کنه بره!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ چون دنیا استانداردهای جمهوری را قبول نداره، دولت خاتمی دست ترکیه را در فرودگاه جدید بند کرد که مثلا به دنیا بگه همه چیز مطابق استانداردهای بین المللی ست! داش مشدی های قمه کش جمهوری گفتن اهه، این که نمیشه که یه قاب پلو را درسته بذارین جلوی ترکیه. پس ما چی؟ پول ها را بدین بما، فرودگاه را تحویل بگیرین. حالا که فرودگاه را "افتضاح" کردن، یعنی راه انداختن. کانادا و انگلیس و کشورهای دیگه گفته ن این فرودگاه امن نیست. کسی از اونجا پرواز نکنه! جمهوری مجبور شده یه عده کارشناس بین المللی را دعوت کنه که بیان فرودگاه را تایید کنند. کردن و نکردنشون با خداس!
میگم؛ خوب؟
میگه، جلوی نماینده ی ایرانی پارلمان هلند را در فرودگاه مهرآباد گرفتن، کاغذ ماغذاشو زیر و رو کردن، تهدیدش هم کردن. خانمه رفته شکایت کرده. دولت هلند سفیر جمهوری را احضار کرده که توضیح بده ببینیم این بازیها چیه!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ آقای "پوتین" هم که دوباره دبه اومده، تحویل سوخت اتمی را برای مدت نامعلومی عقب انداخته...
میگم؛ خوب؟
میگه؛ مساله ی دریای خزر را هم که میدونی! آمریکا داره دستشو میذاره روش. نفت باکو را که از راه ارمنستان و ترکیه لوله کشید به دریای سیاه. داره تدارک می بینه که بالای سر جمهوری پایگاه هم بسازه! ملایان رفتن با هند قرارداد گاز بستن و با "مشرف" اختلاط کردن که لوله ی گاز از پاکستان بگذرد. کلی هم اینطرف و اونطرف باج سبیل دادن و گاز را هم به مفت و پونصد برای بیست سال به هند فروختن که مو لای درز قرارداد نره. آخه چون مشتری ندارن، کلی گاز بی زبونو سالیانه می سوزونن. حالا آمریکا به هند گفته بی خیال گاز ایران. خودم از آسیای میانه و از طریق افغانستان برات گاز می فرستم. باز دست آقایون رفته تو پوسته پیاز!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ بیانیه ی کنفدراسیون اتحادیه های آزاد کارگری را هم که خوندی؟ شکایت کرده که جمهوری نمیگذاره کارگران سندیکای خودشون را داشته باشن و اعتراض به حق کارگران را با ضرب و شتم و الدرم بلدرم خفه می کنه.
میگم؛ خوب؟
میگه؛ اعلامیه گزارشگران بدون مرز در مورد وضع روزنامه نگاران در جمهوری را هم که خوندی؟ یه مثقال آبرو برای آقایون نذاشته!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ بیانیه ی سازمان دیده بان حقوق بشر را هم خوندی، در مورد شلوغی در خوزستان و دستگیری یک عده بی گناه به عنوان "محرکین اغتشاش"، که یه نویسنده هم توشونه!
میگم؛ خوب؟
میگه؛ داستان رییس قوه ی قضاییه را هم که شنیدی؟ این یکی خیلی با مزه س، به علی. از کارمندای خودش انتقاد کرده که مث آمریکایی ها در زندان ابوغریب رفتار می کنن. یکی نیس بگه داداش، این که تف سر بالاس. نا سلامتی شوما که خودت رییس قوه ی قضاییه هستی. این همه سال خواب مونده بودی، ببم؟
میگم؛ خوب، دیگه؟
میگه؛ تازه سر گنده ش زیر لحافه! انتخابات ریاست جمهوری حسابی شیر تو شیر شده.
میگم؛ چطور؟
میگه؛ آخه شورای نگهبان میدونه که صلاحیت "معین" و "یزدی" را رد می کنه. دیدن دوباره مثل مجلس هفتم شلوغ پلوغ میشه، "شیخ بهرمانی" را انداختن جلو که دهن بخشی از اصلاح طلبا را ببندن! یعنی که اگه اونا رو رد کردیم، یکی هست که شوما بهش رای بدین! بعضی از "روزی نامه" های اصلاح طلب مثل "شرق" از همین حالا شیخ را سر دست کرده ن که بعله! حالا با سر شاخ رفتن با اتحادیه ی اروپا می خوان رای مردمو جمع کنن. آخه سپاه با سه چهار تا کاندیدای نظامی از هر طرف راهو بسته!
میگم؛ دیگه؟
میگه؛ پرونده ی "زهرا کاظمی" هم که تا دسته تو گلوشون گیر کرده. حالا دوباره با فشار کانادا به جریان افتاده.
میگم؛ خوب؟
میگه؛ پرونده ی "نقدی" را هم که شنیدی؟ همون "مجاهده" که در زمان ریاست جمهوری "شیخ بهرمانی" و وزارت "فلاحیان" در 1993 در ایتالیا به قتل رسید. گفته شد یک دیپلمات سفارت ایران مستقیم در این قتل نقش داشته. ولی بعد به بهانه ی کافی نبودن شواهد، پرونده را بستند. حالا بعد از 9 سال دوباره پرونده را درازش کردن روی میز که بعله، حرف بزنی چوب می کنم لای پشمت!
میگم؛ دیگه؟
میگه؛ یه پیشنهاد دو و نیم میلیارد دلاری دادن برای خرید یک کارخونه ی پلاستیک سازی هلندی – آلمانی که ورشیکسته شده و داره دکونو تخته می کنه. می خواستن با نجات 6500 کارگر هلندی – آلمانی از بیکاری، دم این دو کشور اروپایی را یه جورایی ببینن! ولی آمریکا پرید وسط و جلوی مامله را گرفت! گفت جمهوری میخواد از این مواد شیمیایی برای مقاصد نظامی استفاده کنه.
میگم؛ خوب؟
میگه؛ از مرسدس بنز هم که انداختنشون بیرون. سهامشون را خریدن و گفتن، "ما را به خیر تو امید نیست، شر مرسون"!
میگم؛ دیگه؟
میگه؛ فرانسه هم که برای تحویل ارباس های خریداری شده، جر زد.
میگم؛ دیگه؟
میگه؛ ژاپن هم که ...
دیگه ...
کره ی جنوبی هم که ...
دیگه ...
گابن هم ... آفریقای جنوبی هم ... سیرالئون ... بنگلادش ... بوکینافاسو هم ... اردن هم ....
یزدی هم که ... معین هم که ... دانشجوها هم که ... کارگرها هم که ... ملی مذهبی ها هم که ... خلاصه توپوزه که از داخل و خارج به طرف اونجای زعمای جمهوری نشونه رفتند ...
میگم؛ خوب؟ اینا به من چه؟
میگه؛ فقط می خواستم بپرسم فکر می کنی اینا شبیه چی اند؟!
میگم، نمیدونم والله، سنگ پای قزوین، لابد؟!
میگه؛ د نه د! عین یه بچه ی عقب افتاده که تنها تو خونه مونده، بعد وسط اتاق پذیرایی، روی قالی کرمونی ریده، حالا توش هم نشسته داره کیف می کنه!
***
بابا دستخوش! یکی پیدا شده مدعیه که بابای بچه ست!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 19 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و ششم
در تماشای کتابفروشی ها یکی دو ساعتی روبروی دانشگاه پرسه می زنیم. مثل قاتلی که بی اختیار به محل قتل کشیده می شود. دیگر خلوت آن سال ها در این محراب و این پیاده رو دست نمی دهد. از بس که جزوه های کنکور و نوار و نمی دانم چه و چه ی دیگر آن فضا را به سایه برده است. کتابفروشی ها هم دیگر آنقدر "کتابفروش" نیستند. هیچ حسرتی از "قدیم" نیست که همه جا همیشه ترانه ای کهنه شده است تا ترانه ای تازه سروده شود. "نو به بازار می آید تا کهنه دلازار شود"! تقاضاها دیگرگون شده اند، پس عرضه نیز دیگرگون می شود. هنوز اما هستند چند تایی از آن قدیمی ها، گیرم با تغییرات بیرونی و درونی، اما تقریبا با همان چهره ها و همان روال و همان گونه گون کتاب ها که بود. "انتشارات زمان"! بی اختیار داخل می شوم. "صدیق خانم"، شکسته اما هم چنان استوار و با همان لبخند پشت پیشخوان ایستاده است! سراغ "آل رسول" را می گیرم. می گوید در خانه نشسته است! خیلی ها در خانه نشسته اند! حتی "مردی برای همه ی فصل ها"! برای همراهم از آل رسول، از بهرام صادقی و تقی مدرسی و "صدف" ... و او صبور گوش می دهد. بیرون که می آییم بی اختیار می روم و همراهم با من کشیده می شود، گنگ! پلاک خیابان "دانشگاه" را می بینم. این یکی "شهید" نشده است! یاد اتاقکم در خیابان سزاوار می افتم و بعد ... "انتشارات رز" ... و "حیدری"ها! می گویم "اینجا یک رفیق قدیمی دارم"! دم در به چشم برهم زدنی زنی را می بینم. می گویم؛ انگار همه جا خانم ها کسب و کار شوهران را می چرخانند! این یکی اما چنان سیاه پوشیده که یک لحظه جا می خورم. تمام مغازه را به یک نگاه به دنبال "حیدری" می گردم. تا به فکر شومم میدان نداده باشم، وارد می شوم و سلام می گویم. زن به کنجکاوی سلامم را پاسخ می دهد. می گویم؛ امیدوارم این لباس برای ایام سوگواری باشد... نمی دانم چه بگویم. زن هم چنان نگاهم می کند، مات! می پرسم نکند خدای ناکرده برای کسی اتفاقی افتاده؟ می گوید؛ بله! برای حیدری! کلام بر لبم می خشکد. چرا باید اینجا آمده باشم؟ چه باید می گفتم؟ تسلیت؟ از این کلام دل خوشی ندارم. گفتم مسافرم، به دلم افتاده بود بیایم ببینمش. انگاری اما کمی دیر آمده ام. به پسری که پشت پیشخوان ایستاده، اشاره می کند. می گوید؛ پسر حیدری ست. تمام آن سال ها و "حیدری" ها را در چند جمله برای همراهم قصه می کنم. به وصف زندان ها که می رسم، نور افتخاری در صورت زن سیاهپوش می درخشد.
سال های دهه ی چهل و اتاقکی کرایه ای در خیابان سزاوار... هر روز چند بار از پیش روی انتشارات رز می گذشتم. حیدری ابتدا تنها بود. بعدها برادر کوچک تر هم به او پیوست. سلام و علیکمان به زودی گل کرد. می دانست دانشجو پول خرید کتاب ندارد. اغلب کتاب نسیه می بردم و گاه کتابی را می داد تا بخوانم و برگردانم. در سال 49 چند روزی با حیدری "هم بند" بودیم. هر دو برادر چند بار دیگر هم، کوتاه و بلند به بند افتادند. ده شب شعر گوته پیش روی در وردوی انستیتو، بساط کتابش را پهن کرده بود. لبخندها دیگر معنی دار شده بودند. انگار که بگویی؛ دیدی آن همه مصیبت نتیجه داشت! "باش تا صبح دولتت بدمد، کاین همه از نتایج سحر است"!
همراهم هم چنان به قصه های من گوش می کند. میلم هست تا خیابان سزاوار بروم. اما حال و حوصله ی بازگشت به خاطرات آن سال های نکبت در من نمانده است. پس پیاده سربالا می رویم. از تک و توک ساختمان ها و مغازه ها که از آن سال ها مانده برای همراهم قصه می گویم. از سینما دیانا که نامش نمی دانم چه شده. از قنادی"کالیفرنی" که نزدیک ترین پاتوق دانشجویی مان بود. تابلویش بجا مانده با همان نام، اما مغازه بسته است و متروکه بنظر می رسد. از پشت دانشگاه و خیابان "آناتول فرانس" که نام فعلی اش یادم نیست، بالا می آییم و من از تکه تکه ی این خیابان گرد و خاک گرفته ی آن سال ها می گویم. نام مدرسه ی "اتحاد" هم "شهید" شده است! ... و بعد می رسیم به تخت جمشید (طالقانی) و می رویم تا "کاخ"(فلسطین). رستوران "کباب ترکی" نبش میدان بکلی تغییر کرده است. فلسطین را بالا می آییم و به پهلوی (مصدق یا ولی عصر امروزی) می پیچییم. پیش روی سینما (رادیو سیتی) که گویا سوخته است.
با خود می گویم این همه تعریف که من دارم، از مغازه ها و سینماها و قهوه خانه ها، ... در گوش همراهم که از نسل بعد از 1357 است، چه آهنگی دارند؟ چه اهمیتی دارند؟ و مگر برای خود من چه سازی می زنند جز آه های بیهوده ی نوستالژیک، و نه قصه ای برانگیزنده برای نسلی که کنار من راه می رود. می پرسم هیچ تریایی در این حوالی نمی شناسی؟ نگاهم می کند! روبرویمان آن طرف خیابان قهوه خانه ای هست. وارد می شویم و دنبال جایی می گردیم. طبق معمول این روزها می پرسم؛ قهوه دارید؟ ندارند! موسیقی آشنایی اما ناکوک به گوشم می خورد. زمزمه می کنم. "الهه ی ناز"؟. به دنبال صدا می گردم. پسرکی ده یازده ساله در فضای میان میز و صندلی ها با آکوردئون "آلهه ی ناز" می خواند! به مشتریان قهوه خانه نگاه می کنم. دخترها و پسرهای جوانی که در هم فرو رفته اند. کدامیک از اینها "الهه ی ناز" را می شناسد؟
صدایش می زنم. نامش را می پرسم. "محسن"! این همان فرزند سقط شده ی زهرا نیست؟ می خندد. می پرسم آکوردئون زدن را کجا یاد گرفته ای؟ باز هم می خندد. شاید هم جوابی می دهد، یا نمی دهد. می پرسم نام ترانه ای که می خوانی، چیست؟ می خندد. حالا پیشخدمت ها و مشتریان همه متوجه ی ما شده اند. انگاری که دارم نمایشی به زبانی کهنه را برای تماشاگرانی از قاره ای دیگر بازی می کنم. دست از این مصاحبه ی مسخره بر می دارم. از محسن می خواهم یک بار دیگر "الهه ی ناز" را بخواند تا عکسی از او بگیرم. محسن الهه ی ناز را می خواند. (نگاه کنید به تاریکخونه) مشتریان آرام آرام به خلوت های دو نفره شان بر می گردند. پیشخدمت ها بر سر کار خود می روند. زندگی دوباره جاری ست. نسلی می رود. نسلی می آید.
باز، ای الهه ی ناز، با دل من بساز، کاین غم جانگذاز، برود ز برم.
گر، دل من نیاسود، از گناه تو بود، بیا تا ز سر، گنهت گذرم.
باز، می کنم دست یاری به سویت دراز، بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.
گر، نکند تیر خشمت دلم را هدف، بخدا همچو مرغ پر شور و شر، به سویت بپرم.
هاها، هاها، هاهاها... هوممم. هوممم.
آن که او به غمت دل بند چون من کیست؟ ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الهه ی نازی، در بزمم بنشین.
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم.
هاها، هاهاها، هاهاها، هومممم، هووومممم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 16 اردی بهشت 1384
سلام شیرجان
امید است که سلامت بوده باشید و روزگار را در ابر و باران و سرما به خوبی و خوشی بگذرانید. ما هم در گرما و دود و خاک به حمدالله هنوز سلامتیم! حالا چند هفته ای می شود که به ولایت آمده ام. روزگار بحمدالله روبراه است و ملالی نیست بجز دوری شما که آنهم هنوز چندان فشاری به جایی مان وارد نکرده است. اینجا خیلی از در و همسایه ها را از نزدیک زیارت کردیم. حال همگی خوب است و خدمت سرکرده ی لرهای اسکاندیناوی سلام دارند. همان شب اولی که رسیدم آقا "پیمان" و مادر آرمان به سراغم آمدند. آقا پیمان بر خلاف عکس هایش چند گرمی لاغر شده! "آرتمیس" خانم هم جای خواهرمان باشد، خیلی قشنگ می خندد. چند روز بعد هم برای صرف نهار به خانه شان رفتیم که در کمرکش های کوه است، جایی که قبلن ها بیابان بود. جای شما خالی همه جور اغذیه و اشربه فراهم بود. خانه هم از اوباش وبلاگ نویس پر می شد و خالی می شد. هر به چند دقیقه در می زدند و یک وبلاگ نویس تازه از راه می رسید.
از "آرمان" خان بگویم که هنوز هفت سالش است و به راحتی می شود یک گاز از لپش گرفت. خانم "بخاری" هم آنجا بودند! بعد هم "سمیرا" خانم وارد شدند. ماشاء الله عین یک دختر بچه ی دوازده ساله بلند قد و چهارشانه اند، طوری که میلتان می کشد ایشان را روی زانوتان بنشانید، دست به سر و لپشان بکشید و برایشان قصه بگویید بی واهمه از این که "سعید مرتضوی" احضارتان کند! "کاوه" جان را هم زیارت کردیم. جوان ترکه ای نازنینی ست. فقط کمی خجالتی و کم حرف است! بعد هم "سعید" خان حاتمی وارد شدند که فتبارک الله احسن الخالقین. جای برادرم باشند، خوش بر و رو و خوش اخلاق و بسیار با ادب. دور از چشم هرچه قزوینی ست، آدم حظ می کند! قرار گذاشتیم یک سفر از برلن با دوچرخه به ولایت ما بیایند که انشاءالله شما هم ایشان را از نزدیک دیده بوسی نمایید و اگر طبق معمول وبلاگتان مشکلی داشت با ایشان در میان بگذارید. بعد هم که ایشان رفتند، "حمید" خان "فراسو" آمدند؛ چه جوان متینی! خداوند تبارک و تعالی حفظشان کند، ساعتی دو کلمه بیشتر حرف نمی زند. همیشه هم یک لبخند ملیح گوشه ی لبانشان است.
جانم برایتان بگوید که یک روز هم به اتفاق آرتمیس خانم و کاوه جان به دیدار آقای "ممیزی" و بانو رفتیم و کلی از حضورشان لذت بردیم.. برخلاف تصور ما اصلا چاق نیستند که هیچ، بسیار هم خوش ترکیب و خوش برخوردند. به حضورتان عرض کنم که از همسایه های قدیمی، یک بار هم "رنگین کمان عشق" را زیارت کردیم. خداوند حفظشان کند، چه انسان رمانتیک و با احساسی هستند. گاهی وقت ها آنقدر با احساس حرف می زنند که آدم بی اختیار گریه اش می گیرد! یک روز هم مریم بانو را به اندازه ی سر کشیدن یک لیوان آب هویج زیارت کردیم. ولی راستیاتش کوفتمان شد. چون همه ش چشممان این طرف و آونطرف بود مبادا "طرف مربوطه ی خانم" سر برسد و هفت تیر را بگذارد روی پیشانی مون! نصف العمر شدیم، به علی. باز هم خدا خیرش بده این مریم بانو را که باعث شد سه چهار کیلو لاغر کنیم. وگرنه با اون بخور بخوری که داشتیم، حالا با یک شکم 4 ماهه از وطن برمی گشتیم! چند روزی هم در تبریز و توابع در خدمت حسن خان "خدابیامرز" بودیم که شرح ماجرا را مفصلا در نامه های قبل نوشته ام. همانجا بود که با مسعود خان "سنگ نبشت" هم آشنا شدیم. بعد هم به زیارت "یک اهری" و خانواده نائل شدیم که وصف آن هم از نظر مبارک گذشته است. همان جا بود که فهمیدیم در اهر خیلی بیش از "یک اهری" آدم پیدا می شود. دلمان را هم پیش دو اهری جا گذاشتیم. یکی "نجوای یک قطره باران کوچک" که هم "حنا" بود و هم هنرمند! و دیگری "آصف، قهرمان کوچولو" خدا به حق پنج تن آل ابا زیادشان کند. یک روز مانده به عزیمت، موفق شدیم در منزل خانم والده از "عمو اروند" به صرف چای پذیرایی مختصری کنیم. تازه از قطب آمده بودند! ایشان بر خلاف اهالی ولایت، یک مثقال شکم ندارند. جوان چابک و زرنگی هستند. خودشان گفتند که از خیلی جوانی از کوه بالا می رفته اند. خب، خداوند هرکس را طوری آفریده است! بسیار فهمیده و اهل ادب اند. مشغول صحبت با ایشان بودیم که سمیرا خانم هم از راه رسیدند. بعد هم "آقاخره" و بانو آمدند. خلاصه جایتان خالی خر تو خری بود که نگو و نپرس. راستی فراموش کردم بگویم که "ستاره و سیاره" را هم زیارت کردیم. چه خانم خندان و خوش صحبتی، مومنه و با خدا طوری که در تمام شب زیر روسری و چادر و چاقچور می خندیدند، مبادا مرتکب گناه شوند!
به دلیل بعد مسافت به دیدار برخی از همسایگانی که خیلی مشتاق دیدارشان بودیم، نائل نشدیم. مثلا با حضرت "یرقان یک" که از "تخمولوژ"های معروف ولایت اند و در آستان قدس رضوی ساکن اند، در یک گفتگوی تلفنی سلام و حال و احوال کردیم و در گفتگوی بعدی تلفنی خداحافظی نمودیم. در تمام این دو مکالمه ی تلفنی هم به هیچ وجه من الوجوه از آن عضو شریف نام نبردند. "آبجی کوچیکه" هم یک بار که در ترکستان بودیم، اتفاقی ما را گیر آوردند و به دلیل این که یک "آدم" با ما بود، خیلی کوتاه صحبت کردیم. جانم برایتان بگوید که باعث دردسر "بی بی باران" هم شدیم که در "لرستان جنوبی" زندگی می کنند! از آنجا که عادت دارند تا لنگ ظهر بخوابند، ناچار برای تلفن کردن به حقیر، مجبور شده بودند صبح بسیار زود، یعنی ساعت 9 از خواب بیدار شوند. خوشوقت شدیم که صدای ظریف، نازنین و خواب آلودشان را از پشت سیم تلفن زیارت کنیم و ... خلاصه این که از دیدن در و همسایه ها و شیندن صدایشان به اندازه ی یک طویله خر کیف کردیم. جای شما واقعا خالی!
در ولایت همه خوب و خوش و سلامت اند و بحمدالله در شهرها و خیابان ها و کوچه ها و دکان ها و تاکسی ها و اتوبوس ها و مهمانی ها و ... خلاصه همه جا یک نفر هم نیست که از اوضاع ناراضی باشد! همه چیز روبراه و مرتب است. هر روز ملیاردها تومان دست به دست می شود و مردم مشغول تماشا هستند. همگی دارند از ذوق خفه می شوند. ماشین در ولایت زیاد شده و از تعداد "آدم" ها روز به روز "کم تر شده می رود"( به قول افغان ها)! میوه از شب عید چند برابر ارزان شده. از چارسال پیارسال ها که این طرف ها بودیم، همه چیز چارلا پهنا ارزان شده! همه جای ولایت درخت ساختمان کاشته اند. مزارع ولایت دارند کم کم به جنگل ساختمان های بساز و بفروش تبدیل می شوند و جملگی به شهرها می پیوندند. خلاصه این که صنعت کشاورزی و صنعت آجر و سیمان در هم ادغام شده و همه به خوبی و خوشی در هم می لولند. مردم، رادیو و تلویزیون و روزنامه ها و دار و دسته ی کدخدا هرکدام جداگانه به کار خود مشغول اند. الحمدالله هیچ کدام به کار هم کار ندارند. اسمش را هم گذاشته اند "مردمسالاری دینی"!
سردار قالیباف دار قالی را وداع کرده و قصد دارد کدخدا بشود. شهردار هم می خواهد کدخدا شود. ما نمی دانیم اما می گویند قبلن ها قاتل دکتر سامی بوده است. گناهش به گردن همسایه مان. شیح بهرمانی هم چارچنگولی منتظر است که بپرد وسط گود و دوباره کدخدا شود. خلاصه بازار کدخدایی گری خیلی گرم است و همه می خواهند کدخدا شوند. قبلن ها مقبول سه چهار پنج هزار تومان با یک نهار می دادند تا بریم رای بدیم. حالا یک شیخی که نامزد شده، گفته اگر مرا عقد کنید، ماهی 50 هزار تومان می دهم در خانه تان. ناکس میخواد نسیه معامله بکند! یادش بخیر، سید هم قبل از انقلاب گفت به همه نفت مجانی می دهیم. یک همشهری اصفهانی داشتیم تا دو سال بعد از انقلاب، هر مهمانی که در خانه اش را می زد، از پشت در می گفت؛ "نیمیخایم! انباریمون پر شده س. به حسابی ما بیریزین به حسابی 100!"
خلاصه هم ولایتی ها بحمدالله تعالی راضی و خشنودند. هیچ کس را ندیدم که از اوضاع بد بگوید. حتی یک نفر هم برای رضای خدا پیدا نکردیم که از شدت خوشی فحش خواهر و مادر ندهد! همه از کدخدا و اهل و عیالش به نیکی یاد می کنند. ملای مسجد هم تنها به خدا فکر می کند و بدون فکر به امت به همه ی کارها رسیدگی می کند. دخترها و زن های بی سرپرست ولایت را به زنی به شیوخ همسایه می فروشد تا به سر و سامانی برسند. خدا هم پیر شده و تقاضای بازنشستگی کرده اما کدخدا گفته فعلا درش را بگذار تا آبها از آسیاب بیافتد. در تمام دفاتر و دکان ها عکس قدیمی "عاری از مهر" را برداشته اند و به جایش دو تا عکس تازه از ایشان گذاشته اند که به جای کلاه ارتشی، عمامه به سر دارد. کار و کاسبی هم ولایتی ها در دوبی بسیار رونق گرفته است. خلاصه بخور بخوری ست که بیا و تماشا کن. اعاظم اوباش سردمدار از مال ملت پروار می شوند. ملت هم اگر شده قرض و قوله می کنند و مهمانشان را پروار می کنند. هرجا می روی کاسه کاسه آجیل است و دیس دیس شیرینی و ظرف ظرف میوه. هر دقیقه یک بار هم می گویند؛ "بخور"! و تا از همه ی انواع آجیل و شیرینی و میوه نخوری دست بردار نیستند. بنده با شش کیلو اضافه وزن و تجربیات فراوان به شما توصیه می کنم هروقت به ولایت رفتید، صبحانه را در "هتل یک اهری" میل بفرمایید، نهار را در هتل رستوران های پنج ستاره ی "آرتمیس و پیمان" یا "رنگین کمان عشق" و یا "سمیرا و خانواده". شام را هم در منزل افراد فامیل و دوستان سابق صرف کنید که انواع پیش غذا و پلو و خورش و دسر سنگین و چرب و خوشمزه در ساعت یازده شب سرو می شود. به جان عزیزی تان همگی چنان ما را شرمنده کردند که با التماس خواهش کردم راضی به زحمتشان نیستم، اجازه بدهند بازدید هم خودم خدمتشان برسم!
یک داستان هم از شجاعت اصفهانی ها شنیدیم؛ یک داش گردن کلفت تهرانی به یک مغازه ی میوه فروش اصفهانی می رود، به یک طالبی گنده اشاره می کند و به شاگرد میوه فروش می گوید: "بچه، اون طالبی را نصف کن، نصفش را بکش بده ببینم چند میشه"! شاگرد میوه فروش نگاهی به قد و بالای داش تهرانی می اندازد و می گوید: "آخه برادر، طالبی که نصفه نیمیشد. اگه اون بزرگه برادون زیادس، اون کوچیکه را وردارین". داش تهرانی تکانی به بر و بازویش می دهد و می گوید: "حرف نباشه، گفتم اون طالبی را نصفش کن، بذار تو ترازو". شاگرد بدبخت دوباره نگاهی به قد و بالا و بر و بازوی داش تهرانی می اندازد و می گوید: "اجازه بدین از اوسام بپرسم". می رود ته دکان و به میوه فروش می گوید: "اوسا، یه مرتیکه نکره ی غولتشن اومده س آ نصفی طالبی میخواد، بدم؟" در همین موقع دید مشتری با تمام هیکل بالای سرش ایستاده. نگاهی به قد و بالای داش تهرانی انداخت و ادامه داد: "البته این اقام نصفی دیگه شو میخواد"!
اینجا همه سلامت اند و سلام می رسانند. به اونجایی ها هم سلام برسانید.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 13 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و چهار (2)
بهار کم کم بیدار می شود. همین قدر که از شهر خارج می شویم، شکوفه های بادام، هلو، آلو و ... بشنه ی طبیعت تازه سبز شده را به سفید و صورتی آراسته اند. فرش برف، شیار خورده بر سر کوه ها و گلیم سبز طبیعت با نقش رنگین شکوفه ها بر بستر زمین آرميده است. "آقا غنی" سرشار از لذت راندن "سمند" تازه اش در عبور از جاده ی محصور در زیبایی شگفت، پیوسته صدايم می زند و این سو و آنسو را نشانم می دهد. روستایشان را و باغات هلو و بادام را ... و باز، و دوباره، و چند باره تکرار می کند؛ هرجا خواستيد، بگویید تا بایستم، عکس بگیرید! می گویم؛ اگر قرار شود من از همه ی زیبایی ها عکس بگیرم و برای هر عکس یک دقیقه توقف کنیم، تا امشب به "مشکین شهر" هم نمی رسیم، چه رسد به اردبیل و سرعین و سراب و باز به اهر! "آقا غنی" آرام می گوید؛ چرا، انشاء الله می رسیم!
اولین بار که با موارد استعمال "انشاء الله" در جمهوری آشنا شدم، چیزی بیش از چهار سال و نيم پیش بود که پس از 21 سال به وطن بازگشته بودم و همه کس و همه جا و همه چیز را با گوش و چشم و همه ی حواس دیگر می بلعیدم. در اولین پرواز داخلی به اصفهان، وقتی هواپیما به فرودگاه نزدیک می شد، مهماندار اعلام کرد: مسافرین محترم! تا چند دقیقه ی دیگر انشاء الله در فرودگاه اصفهان به زمین خواهیم نشست! اول خنده ام گرفت. بعد از چند ثانیه فکر کردم اگر خدا نخواهد ما به زمین بنشینیم، حتما با مخ به زمین می خوریم و به درک واصل می شویم! درست مثل پرواز 707 کیش – تهران که همین دیشب نه در باند فرودگاه مهرآباد، که در رودخانه ی کن به زمین نشست! پس مهمانداران هموطن حق دارند که هنوز هم اعلام می کنند: "انشاء الله به زمین خواهیم نشست"! ایتالیایی با مزه ای که کنارم نشسته بود و از تهران تا خود اصفهان یک ریز حرف می زد، لبش به خنده باز شد و به خونسردی گفت: من چهار سال در مصر زندگی کرده ام. "انشاء الله" را می شناسم! در مصر وقتی می گویند "انشاء الله" یعنی شاید بشود، شاید نشود. یعنی امیدی هست بهر حال. اینجا اما هرکس بگوید "انشاء الله"، یعنی دیگر امیدی نیست!
ما اما می رسیم، به مشکین شهر و بعد، حوالی یک بعد از ظهر به اردبیل! یک راست می رویم سراغ مقبره ی "شیخ صفی" و البته "شاه اسماعیل دوم" در کنارش. مثل هر مقبره ی دیگر، اینجا هم به ترکیبی از مسجد و زیارتگاه تبدیل شده است. قبر آقایان، بزرگان، مردها البته، بزرگ تر و پوشیده از ضریح است و درست زير تاقی گنبد! اما بانوان، یعنی مادر، همسر و دختر هر بزرگزاده ی "مردی" در قبری کوچک با سنگی ساده پای "آقا" و "ولی" خود به خاک سپرده شده است!
از خدمت "شیخ صفی" به بازار می رویم، و گشتی بلند و کشدار در میانه ی بازار که پر است از پلاستیک فروشی و لباس فروشی و... البته اینجا و آنجا چند عطاری و بزازی و ... (سری به "تاریکخونه" بزنيد!). تا اهری سراغ یک رستوران سنتی را از رهگذران می گیرد، به یاد خاله پروین می افتم و با دقتی تازه به کوچه ها و خیابان ها نگاه می کنم! کاش پیش از حرکت از محله ی کودکی و جوانی خاله پروين نشانی گرفته بودم و حالا پرسان پرسان می رفتم و عکس هایی به یادگار می گرفتم. اگرچه شاید هیچ نشانه ای از کوچه های خاطره ی پروين در هیچ جای این شهر باقی نمانده باشد، همان گونه که در هر شهر دیگر جمهوری! اگر روزی خاله پروین به دیدار زادگاهش بیاید، اردبیل را باز خواهد شناخت؟ چادر به سرها را که می بينم از تصور دیدن خاله پروین شیک و پیک در هیات زنی چادری، لبخند می زنم.
به رستوران سنتی "دنج" در گوشه ی یک میدان می رویم و ... باز هم دیزی، اين بار در اردبيل! قهوه خانه سرشار است از دود قلیان و گرمای دم کرده همراه بوی آبگوشت! با کیف بر شانه و دوربین به دست، اغلب خیال می کنند خارجی ام، که البته هستم! از دیزی خانه ی "دنج" که بیرون می آییم، یک راست به "سرعین" می رویم. می گویم برای رفتن در "آب گرم" هنوز بیست سالی جوانم! یک ساعتی روی تخته فرش قهوه خانه ای کنار خیابان می نشینیم و ... به طرف سراب راه می افتیم. به یاد آقای "سرابی" دوران دانشکده می افتم. حالا کجاست؟
هنوز ساعاتی به غروب مانده که آقا غنی جایی کناره ی رود توقف می کند و ساعتی کنار آب می لمیم. به یاد سپهری کفش و جوراب را در می آوریم و پای در آب، "وه چه سبزم امروز، و چه اندازه تنم هشیار است". شعر را جابجا می خوانم. اهری تصحیحم می کند و آقا غنی ساکت نگاهمان می کند. لابد می گوید این یاوه ها چیست که اینها بهم می بافند! آقا غنی هم مثل خیلی از هم وطنان عادت دارد سوال کند اما به جوابش گوش ندهد. از صبح تا به حال بارها چیزی پرسیده و چون خواسته ام پاسخ بدهم، شروع کرده است با اهری به ترکی حرف زدن!
شب سر میز شام، ساعتی به شیرین زبانی های آصف و خنده های "حنا" می گذرد و صبح پس از صبحانه خواهش می کنم کتاب های مدرسه شان را بیاورند، تا ببینم. همین که دارم تاریخ و جغرافیا و فارسی و دینی آصف را ورق می زنم، "حنا" گوشه ای نشسته و با مداد پاک کن به جان یکی یکی کتاب هایش افتاده است. وقتی صدایش می زنم با خنده ی زیبای همیشگی اش کتاب های پاک شده را به من می دهد. بقیه ی کتاب ها را از دستش می گیرم! در اولین کتاب و زیر اولین عکس که جای عکس "شاهنشاه آریامهر" را گرفته، نوشته:
ای خدایی که خالق خرسی + بنده را آفریده ای مرسی!
به اتاق می روم تا ساکم را ببندم، بساطم را جمع کنم و اتاق را به صاحبانش، حنا و آصف بازگردانم. امروز عازم تبریزم و از آنجا به تهران باز می گردم. نیم ساعتی بعد که در اتاق پذیرایی به خانواده می پیوندم، اهری و بانو و آصف نشسته اند. از حنا خبری نیست. اهری دوباره می گوید؛ حالا اگر می شود یکی دو روز دیگر هم بمان. این دختر دارد خون گریه می کند! از پشت پنجره می بینم حنا سوار بر دوچرخه گرد حیاط می چرخد. می گوید هر وقت غصه دارد کارش همین است، به حیاط برود و دوچرخه سواری کند تا کسی متوجه ی اندوهش نشود. از لب ایوان صدایش می زنم. چشم هایش را از من می گرداند و هم چنان گرد حیاط می چرخد.
پدر سوخته، حنا خانم! تمام راه اهر به تبریز تلاش کردم تا آخرین تصویرت با چشم های ورم کرده و اشک آلود را با شکوفه های خنده ی شیرین این چند روزه ات تاخت بزنم. نمی شد. نشد! دلم را بردی حنا خانم! حالا در جغرافیای ذهن من نام اهر با "یک اهری"، نگین و حنا و آصف در هم آمیخته، همان طور که نام "حسن" کنار تبریز حک شده است! اگرچه حسن دارد "مشهدی" می شود، نام مشهد اما در ذهن من با نام های دیگری عجین شده است!
در تبریز نهار را در یک رستوران سنتی که زیبا تزیین شده، می خوریم و ساعت چهار بعدازظهر با حسن و تبریز و آذربایجان شرقی خداحافظی می کنم. کی دوباره این طرف ها خواهم آمد؟ لابد اگر از آقا غنی بپرسی، می گوید؛ انشاء الله به زودی!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 9 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و چهار (1)
اتاق "حنا" و "آصف"، بزرگ ترین اتاق خانه در اختیار من است. خانم خانه پیوسته مشغول تهیه ی صبحانه، نهار و شام است، چای و قهوه ام هرلحظه حاضر است و هرگاه که به شهرهای اطراف می رویم، سبدی از خوراکی و گوجه و خیار و سبزی و... البته فلاسک آب جوش و قهوه همراهمان می کند. صبح های زود آصف به دنبال نان گرم و تازه می رود. در تمام لحظات روز و شب که همه ی افراد خانواده با محبت سرشار در کارند تا به من خوش بگذرد، از شرم لحظه ها را می شمارم تا کی جمعه از راه برسد و همه ی خانواده و اهر و تبریز و آذربایجان از شر مهمان ناشناس ناخوانده ای چون من رها شود و نفس بکشد. تا اینجا سه روز حسن را ویران کرده ام و حالا در چاه شرمندگی خانواده ی اهری افتاده ام. کار و بار را تعطیل کرده، اتومبیل دوستی را قرض گرفته و به تبریز آمده تا مرا به اهر ببرد. این آغاز ماجراست. هرجای جهان که مهمان ترک، کرد، بلوچ ... ایرانی باشی همین آش است و همین کاسه!
بعد از معارفه با خانم و بچه ها به دیدن بازار می رویم. اگرچه زبان ترکی نمی فهمم می بینم اما که دوستان و همکاران "یک اهری" راهنمای اش می کنند که میهمان تازه را به دیدن کدام محله و مسجد و بقعه و خانه ی قدیمی ببرد. از بازار به خدمت "شیخ شهاب الدین اهری" می رویم. پارکی و عمارتی و گنبد و بارگاهی و موزه ای و ... متصدی یا مامور بقعه از دوستان "یک اهری" ست . پس تمام درهای بسته را در ساعات غیر اداری یکی بعد از دیگری می گشاید ، خانه و حیاط و خلوت و اندرونی و بیرونی و منبر و محراب ... شیخ را نشانم می دهد و مانند راهنمایی دلسوز در مورد یکایک گوشه ها، درها و پنجره ها و اشیاء توضیح می دهد. و من اجازه دارم از تمامی آنها عکس بگیرم! روز اول به این شکل شام می شود. قرار است فردا فرهاد، دوست دوران تحصیل اهری ما را به دیدار "قلعه ی بابک" ببرد.
فرهاد قرار است هشت و نیم صبح بیاید اما تا یک و نیم بعدازظهر منتظرش می مانیم! دل در سینه ی "یک اهری" مثل سیر و سرکه می جوشد، می رود و می آید، سعی می کند آرام باشد، موبایلش پیوسته در کار است و فرهاد هم چنان در راه! اهری هر نیم ساعتی یک بار می پرسد چای می خوری؟ می گویم نه. و نیم ساعت بعد می پرسد قهوه می خوری؟ می گویم نه. بعد چای، بعد قهوه .. پریشان است و برای تسکین خود و من تکرار می کند که؛ می رسیم! وقت داریم. بچه ها به مدرسه رفته اند. من و اهری نشسته ایم و از هر دری حرف می زنیم و "نگین" خانم در تدارک سبد آذوقه ی ماست. ساعت نه می شود و ده می شود و یازده ...اهری می گوید می رسیم. یک ساعت راه است و یک ساعت و نیم هم رفت و برگشت پیاده تا بالای کوه و دیدار قلعه ... پس وقت داریم که پیش از غروب به اهر باز گردیم. دوباره موبایل زنگ می زند و بعد یک گفتگوی کوتاه به ترکی، اهری می گوید فرهاد به زودی می رسد. ما هم می رسیم. چای می خواهی؟ قهوه چطور؟ حالا یک قهوه می خورم تا مگر صاحبخانه دریابد که نگران نیستم. شوخی می کنم تا مگر از اضطراب اهری کاسته شود. از یکی دو تلفن آخری می فهمم که به دوستش فرهاد اعتراض می کند، اما ...
حالا آصف هم از مدرسه برگشته. خوشحال است که با ما همراه می شود. به شوخی می گویم؛ از صبح تا به حال منتظر تو مانده ایم! و فرهاد می آید، خسته از کار و "کندن کوه" زندگی ...
ترکه مرد باریک و شیرین زبانی ست این فرهاد، وکیلی روشنفکر که با هر حرف و حرکت به تعجب وامی داردت. در تمامی راه با موبایل صحبت می کند، سیگار می کشد، از کوه و دشت و شهر و روستای سر راه به نام و مشخصات تاریخ می گوید و قصه تعریف می کند. از "شاوردی قشلاق"(قشلاق شاهوردی) به "سامبولان" می رسیم و فرهاد از باد "آق یل"(باد سفید) تعریف می کند که بادی ست کویری. از "آق یل" می پرسند شما را کجا می شود دید؟ می گوید: اگر در "گدوک سامبوران"(گردنه ی سامبوران) نبودم به "ایشک سر میدانی"(میدان خر، ناحیه ای در آن سوی این دشت) بیایید، آنجا هستم. فرهاد توضیح می دهد که این "خر" با آن خر چهارپا تفاوت دارد که "ایشک" در ترکی معنایی وسیع تر از خر دارد! هرلحظه که می گذرد، این فرهاد اهری مرا به یاد فرهاد دیگری می اندازد که او هم آذری ست، از اهالی "خوی"، وکیلی روشنفکر و شهره در دانمارک، که در دفاع از وضعیت پناهندگان و مهاجرین دولت علیه ی دانمارک را کلافه کرده است!
در رستوران هتل در "کلیبر"، نهار می خوریم. فرهاد هم چنان با موبایل در ارتباط است و اهری باز هم به تاکید می گوید که می رسیم. وقت داریم! پدر و پسر، اهری و آصف پشت نشسته اند و مدام چای و قهوه و بیسکویت و خیار و ... از پشت می رسد و فرهاد در فاصله های صحبت با موبایل و کشیدن سیگار، به قصه های شیرینش در مورد دشت و دره و کوه و روستا ادامه می دهد. آنقدر گرم هر کاری می شود که گاه به طرف کوه می راند و گاه به سوی دره و اهری از پشت به ترکی اخطار می دهد: "فرهاد یاواش"! و باز اتومبیل به مسیر اصلی باز می گردد. و باز سیگاری دیگر و قصه ای دیگر!
تا به یک دو راهی می رسیم و میان دو دوست کلماتی به ترکی رد و بدل می شود. معلوم می شود بر سر مسافت اختلاف عقیده دارند. اهری هم چنان معتقد است که مسافت رفت و برگشت پیاده از سر پله ها تا قلعه و بالعکس، یک ساعت و نیم است. ولی فرهاد می گوید که این مسافت 8 ساعت طول می کشد! بعد از چک و چانه خیلی زود هر دو بر سر 5/3 تا 4 ساعت به توافق می رسند! پای پله ها می رویم. فرهاد تلاش می کند راه را دور و دیدار را بی نتیجه جلوه دهد. آخر چه قلعه ای؟ این یک دیوار بوده که آنرا تعمیر کرده اند و قلعه ای دورش ساخته اند. هیچ چیز جالبی هم در آن نیست و اصلا سه ساعت و نیم هم زیاد است! حالا دیگر نمی دانم حقیقت چیست. پای پله ها می رسیم و فرهاد هم چنان از راه طولانی و خسته کننده حرف می زند: اصلا که چه؟ گیرم که این قلعه ی مخروبه را هم دیدی؟ قرار می شود راه جنگل را هم ببینیم. آنجا هم دیواری پیداست بر ستیغ کوه و دیگر هیچ! اثری از آنچه در عکس ها و پوسترها دیده ام نیست. همه چیز پشت کوه و ضد نور پنهان است. به پیشنهاد فرهاد تن می دهیم که بر سر چشمه ای(بولاخ) در همین نزدیکی برویم و بنشینیم. چشمه هم پیدا نمی شود. یا آن که فرهاد می خواهد نیست. بالاخره بولاخی می یابد و بر سر خاک و علف می نشینیم و... ودکای آذربایجانی و نان و پنیر و خیار و گوجه و ... و قصه های شیرین فرهاد. از قصه ی فرهاد و شیرین و خسرو برای آصف تعریف می کنم؛ این که که فرهاد عاشق شیرین بود و شیرین عاشق خسرو. شیرین آرزو داشت که آب آن چشمه ی دور دست بر سر کوه، تا پای قصر می رسید و می توانست هر روز در آن آب تنی کند. این بود که فرهاد همه ی عمر کوه کند تا آب چشمه را به شیرین برساند. اما دیگر دیری ست که "صدای تیشه از بیستون" نمی آید. "گویی به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد!".
نزدیکی های غروب به اهر باز می گردیم. فرهاد قول می دهد که صبح زود بیاید و ما را به مشکین شهر، اردبیل و سرعین و سراب ببرد. انشاء الله! شب سر شام، نگین خانم که قصه ی ما و فرهاد را می شنود، به آرامی می گوید؛ تمامی رفت و برگشت راه از پایین پله ها تا قلعه یک ساعت و نیم بیشتر نیست! ...
این سفر هم دارد به اخر می رسد نازنین و هزاران حرف ناگفته مانده هنوز! از صداهایی که شنیده ام، از عزیزانی که دیده ام و مهربانی ها که چشیده ام ... تا نامه ای دیگر. (ادامه دارد)
+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 6 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و سوم
دو روز است هوا گرم و طاقت فرساست. امروز دو قرار ملاقات دارم. گفته ام در فرصت میان دو قرار سری به سیمین بزنم بعد هم یکی دو ساعتی پرسه در کتابفروشی های جلوی دانشگاه، شايد یک تی شرت هم بخرم برای تحمل گرما میان این همه اتومبیل و در بحر آفتاب، سری هم به یک نت کافه بزنم شايد ئی میل مهمی دریافت رسیده باشد، میوه هم بايد بخرم و چیزی برای صبحانه چون فردا دوباره تعطیل است! یک روز در میان یا رحلت است یا ميلاد! شب هم قرار است سری به ملوک بزنم که هنوز بعد از چهار هفته ندیده امش و ...
دو دختر با روپوش های روشن کوتاه، مدل بالای زانو و چسبان، شلوارهای پاچه کوتاه تا زیر زانو و پنجه های خوشگل پایشان که لاک زده از کفش های پشت و رو باز بیرون افتاده و شال های رنگی روی سرشان که لبه هایش را دور گردن و روی شانه ها انداخته اند، با لب های رژ مالیده و چشم های ریمل کشیده و موهای مش زده یا بور، چند قدم پیش روی من با طنازی راه می روند، شايد که از مدرسه یا دانشکده می آیند، یا می روند، خوش خوشان مثل کبک خرامان!
دو پسر جوان در یک "پراید" مشکي، آرام کنار پیاده رو متوقف می شود. یکی از پسرها سلام می کند. یکی از دخترها نگاهی به پسر و "پراید" می اندازد. به دوستش می گوید: اه، باز هم اینا. چه سمج! دومی هم سر می گرداند و به "پراید" و پسرها که تمام صورت لبخندند، نگاه می کند.
"ب" را هنوز هم بعد از چندین تلفن پیدا نکرده ام. برایش پیغام گذاشته ام. با "الف" اما امروز قرار ملافات دارم. با وجود گرما و ترافیک کشنده، خودم را سر وقت به محل می رسانم. ساختمان را از آن طرف خیابان می بینم و منتظر چراغ عابر پیاده ام که سبز شود. هم پیاده و هم سواره از لابلای هم می گذرند. نگاهی هم به من می اندازند، دیوانه ای که منتظر چراغ راهنماست! چراغ عابر سبز می شود. جز من که ایستاده بودم و حرکت می کنم، تغييری در این بخش خیابان رخ نمی دهد! هنوز هم پیاده و سواره در هم فرو می روند و از لابلای هم راهی به پيش می گشایند. یکدیگر را به خوبی تحمل می کنند، چه سبز باشد چه قرمز!
"هدا" هنوز یک جمله را تمام نکرده که "نیما" حرفش را با قاطعیت قطع می کند و دیگر تقریبا به کسی اجازه نمی دهد چیزی بگوید. نظراتش را مثل مسلسل بیرون می ریزد. نیما هم مثل برخی در این روزها معتقد است که باید بدترین کاندیدای اصولگرایان به ریاست جمهوری منصوب شود، بزند، ببندد و به قول خودش "به همه چیز و همه کس گیر بدهد"... لابد برای این که بد، بدتر شود، مردم به جان آیند، برخیزند و خرخره ی ملایان را با دندان بجوند! خوب، این هم عقیده ای ست. نیما اما فرصت نمی دهد که من عقیده ی آن دوتای دیگر را بشنوم.
"پراید" از کناره ی خیابان آرام آرام و همپای دختران می راند. پسرها از شیشه های پایین کشیده ی پراید چیزهایی می گویند و دخترها هم چنان به عشوه در حال قدم زدن اند و در مورد فیلم سینمای آن طرف خیابان صحبت می کنند.
"الف" در دفترش نیست. منشی می پرسد: مطمئنید که با ایشان برای امروز قرار گذاشته اید؟ آخر نام شما در دفترشان نیست! فقط نگاهش می کنم. می گوید: فردا تلفن کنید تا "هم آهنگ" کنیم. هر روز برای "هم آهنگ" کردن باید به همه تلفن کرد. با این وجود کمی جای تعجب است که هرکس و هرچیز در هرجا و هر موقعیت ساز خودش را می زند و با این همه "هم آهنگی"، روزگار نا هم آهنگ تر از روز پیش و هفته ی پیش است!
در پیاده رو ایستارده ام بی برنامه. تا قرار بعدی دو ساعتی وقت دارم. به دوستی که دفترش در همین نزديکی ست، تلفن می کنم تا ساعتی زیر کولر دفترش بياسايم. اتفاقا هست، اتفاقا آزاد است و اتفاقا منتظر من بوده است! از همه جالب تر این که اتفاقی به "ب" زنگ می زند، اتفاقا گیرش می آورد، برای یک ساعت بعد قرار می گذارد و به اتفاق با ماشین کولردارش به دیدار "ب" می رویم و خيلی اتفاقی کارم انجام می شود! وسط صحبت به محل قرار بعدی زنگ می زنم و قرار را ملغی می کنم. به انجام رساندن یک کار نیکوتر از هزار کار پا در هوا و در حال انجام است!
برنامه بی برنامه. صبح باید با یک "توکلت علی الله" بیرون آمد. دعا کرد که "خدایا خودت گره از کار فروبسته ی ما بگشا" و زد به آب! درست است که تو خودت را برای دیدار با "الف" حاضر کرده ای! خوب، الف در دفترش نیست. "ب" که هست! الخیر فی ماوقع! سعی کن در تاکسی خودت را برای دیدار "ب" آماده کنی. زیادی هم سخت نگیر، شاید که "ب" هم در همین فرصت به جلسه ای دعوت شد و رفت! تلاش کن "جیم" را پیدا کنی یا "دال" را. اینجا همه یک "سامسونت" در یک دست دارند و یک موبایل در دست دیگر! یک دفتر سیار و تمام عیار! صبح بیرون می روی که سیب زمینی بخری، شب اما با یک کیسه ی ماش به خانه بر می گردی. چه اشکالی دارد، انشاء الله فردا به سیب زمینی هم می رسی! نبود هم نبود، عدس که هست یا لواشک آلو! بهتر است سیب زمینی را فراموش کنی. در این صورت بی آن که فکرش را کرده باشی یک روز خود سیب زمینی به در خانه ات می آید! تازه و ارزان! درست همان روز که قصد کرده ای گیلاس بخری! همه چيز را بسپار به دست خدا!!!
در عقب "پراید" باز می شود. دخترها داخل اتومبیل می خزند. پراید از حرکت لاک پشتی کنار خیابان باز می ماند. به سرعت به راه می افتد. اتومبیل ها از بوق زدن می افتند. راه باز شده است. ترافیک خیابان سبک می شود! امان از دست دخترها!
سفر دارد تمام می شود و من هنوز از "یک اهری" نگفته ام. تعريف نکرده ام که یک صبح تا بعدازظهر در انتظار فرهاد نشستيم تا به ديدار "فلعه ی بابک" برويم و نرفتيم! از "غنی" و اردبیل و سرعین و سراب و اينها نگفته ام. هنوز اشاره ای به جوک های آصف نکرده ام، برای خنده های شیرین و اشک های شور "حنا" شعری نسروده ام، از خداحافظی با حسن و تبريز چيزی ننوشته ام ... به سميرا زنگ نزدم که تولدش را تبريک بگويم، از بس سيستم کند بود، نتوانستم ئی ميل هايم را ببينم، نرسيدم که به ملوک سر بزنم و به سيمين نرسيدم ... و پيش از آن که از گرما وسط خيابان بيافتم به خانه بازگشته ام.
به بالکن می آیم. برج میلاد مثل حواله ی زمین به آسمان، پیش رویم ایستاده است. وقتی همه جا دارند برج های مخابرات را با ساترلایت و بشقاب ها و آنتن های متحرک گیرنده و فرستنده تعویض می کنند، شش سال است که این برج دارد ساخته می شود. به یاد "میرزا آغاسی" می افتم که می خواست در همه جای مملکت قنات بکند تا آب فراوان شود و سرزمین گلستان گردد! هر روز از گوشه و کنار می آمدند که قربان، به آب نرسیدیم. می گفت بکنید. حضرت اشرف به آب نرسیدیم. گفت بکنید. یک روز دیگر از این همه شکايت خسته شد، گفت: مادر قحبه ها، اگر چاه ها به آب نمی رسد، شما که به نان رسیده اید، بکنید!
دوستی نوشته که یادداشت های سفرت عبوس است. عزیزی نوشته که از طنز و شوخی هایت در این یادداشت ها خبری نیست! از بالکن نگاه می کنم. ماه در پشت پرده ای از دود، فراز شهرک غرب ایستاده است و از بلندگوی مسجدی در این حوالی، صدای دعا و فقر می آید و حزنی به غروب گرم تهران می افزايد. من طنز و شوخی را گم کرده ام، همان طور که همه ی شما را!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 2 اردی بهشت 1384
نامه ی چهل و دوم
تمام صبح دوشنبه را در بازار تبریز می چرخیم و من نگران این که دیگری را همپای خود به راه رفتن وا می دارم. حسن پیوسته می گوید که خسته نیست. اگرچه راحت و مستقیم حرفش را می زند، من اما طبق معمول خیال می کنم "ایرونی" از شر تعارف و شرم و رودربایستی رها نیست و همیشه تلاش می کند به دل میهمان رفتار کند. هم از این روست که همراهی بی شائبه ی حسن طی پیاده روی ها مرا دچار عذاب وجدان می کند. اگرچه از مصاحبتش سخت لذت می برم اما خوشحال هم هستم که فردا از شر من راحت می شود و به کار و زندگی اش می رسد. این دو روزه تمامی وقتش با من گذشته است. از راه می رسد، با لبخندی همیشه بر لب و تمام روز را با من می ماند، تا دیر وقت شب.
بازار کفاش ها، بازار زرگرها، بازار فرش فروشان ... تیمچه ها و سرای ها، سرای مظفری و... زیر سقف های چند ضلعی مشبک پنجره دار بازار ... گردش در بازارهای قدیمی شهرهای ایران برای من لذتی ست تمام نشدنی. عناصر بسیاری در این بازارها مشترک اند. عناصری که در تمامی بازارها به ویژه در شهرهای مسیر "جاده ی ابریشم" به چشم می خورند. از تاشکند و سمرقند و بخارا و عشق آباد تا کشمیر و مزارشریف و بلخ و هرات و مشهد و نیشابور و ری و اکباتانه (همدان)، ایروان و گنجه و ... تا خود بغداد که دیده ام و از بازار شام که بسیار شنیده ام.
حسن تلاش می کند مرا در همه ی این گردش ها و نگاه ها و کنجکاوی ها یاری کند. از یکی از دوستان دوران تحصیلش می گوید که به گوشه کنار بازار تبریز آشناست. همین طور که به دنبال من کشیده می شود، با تلفن همراه در جستجوی دوستش، عباس است. پیش روی در بزرگ سرای مظفری قرار می گذارد. عباس آقا جوانی ست بلند بالا و خوش بر و رو که هم فوت و فن کار و کاسبی را می داند و به زبان بازار آشناست و هم جوانی ست تحصیل کرده و آشنا با جامعه ی تازه. در حجره ی تر و تمیز عباس آقا چای و بیسکویت می خوریم و قرار می گذاریم بعد از ظهر به اتفاق به "کندوان" برویم. در این چند روزه حسن بارها اشاره کرده است که آدم کم حرفی ست، خوش صحبت نیست و موضوع برای صحبت کردن ندارد و از این حرف ها. البته که اين حرف يک شکسته نفسی ست! حسن آقا هم خوش صحبت است و هم اين که همیشه حرف برای گفتن دارد. با این همه فکر می کنم عباس اقا را برای همین به جمع ما دعوت کرده تا یک هم صحبت تازه داشته باشیم و روزمان جلای ديگری بيابد!
حوالی ساعت دو بعداز ظهر، عباس آقا در حالی که دارد حجره را تعطیل می کند، می پرسد با دیزی چطوری؟ بیرون شهر تبریز، دیزی را در حیاط "باغچه ی سبز" می خوریم. قهوه خانه ای ست با تخت های مفروش با قالی و مخده و بند و بساط سنتی دیزی خوری. از سلام و علیک و احوال پرسی گرفته تا احترامی که برای عباس آقا قائلند، روشن است که برخلاف سن و سالش که نباید بیش از سی سال باشد، با فوت و فن مردم داری به خوبی آشناست.
... و می نشینیم روی فرش بر سر تخت، چهار زانو! ترید کردن نان در آبگوشت چرب و بعد کوبیدن گوشت و تناول با سیر و پیاز و ترشی و ماست و ... عجب بساط رنگین و کاملی ست. خودم را خفه می کنم. گور پدر سه چهار کيلويی که تا اينجا به قباره ی اندام اضافه شده است! بعد از نهار دوست مشترک دیگری که به تازگی به جمع وبلاگ نویسان پیوسته، به جمع مان اضافه می شود. مسعود هم مثل دوستان دوران تحصيلش، حسن و عباس، جوانی ست مرتب و خوش برخورد و بیش از حد مودب. با سه تفنگدار تبريزی به کندوان می رویم. روز شیرینی ست. حسن هم چنان خنده بر لب کمتر از دیگران حرف می زند. انگاری که در دل شادمان است که گپ و گفتگوی من و عباس و مسعود گل کرده. در درازای بعدازظهر تا غروب، گهگاه به ياد سفر پيشينم به کندوان می افتم. ۳۴ سال پيش، وقتی پدران و مادران حسن، عباس و مسعود هنوز با يکديگر آشنا نشده بودند، از کندوان گذشته ام! مسعود می گويد: پدر و مادر من آشنا شده بودند! از خود می پرسم ديگر هرگز به کندوان خواهم آمد؟ بايد خوش بين بود! شايد ديدار بعدی فرزندان حسن، عباس و مسعود هم همراهمان باشند، هان؟ آرزو بر جوانان عيب نيست!
در بازگشت از کندوان آخرین محل دیدنی تبریز، "دو کمال" را هم به اتفاق عباس و مسعود می بینیم. اینجا مدفن "کمال خجندی" و "کمال بهزاد" است. در اين خرابه ها که قرار است روزی پارک شود، هيچ چيز تعريف کردنی نيست، مگر سگی که در تاريک روشن غروب و انگاری از سر بی حوصلگی به عباس "گير" می دهد! (انگاری من هم دارم آرام آرام به اصطلاحات مصطلح در بين نسل امروز ايران، خو می گيرم!).
ابتدا از عباس و مسعود و ساعتی بعد با حسن خداحافظی می کنم و به هتل باز می گردم. با "يک اهری" تلفنی قرار فردا را گذاشته ایم. مایل بود به تبریز بیاید تا حسن آقا را هم ببنيد. ظهر روز بعد "يک اهری" و "خدابيامرز" برای اولین بار یکدیگر را ملاقات می کنند! در لحظاتی که آنها به ترکی و فارسی مشغول خوش و بش اند و بی ترديد واقعيت قد و بالا و شکل و شمايل و سن و سال يکديگر را با تصوراتی که داشته اند می سنجند، من به فاصله ی يک ساعته ی ميان اهر و تبريز می انديشم!
بعداز نهاری غريبانه از حسن خداحافظی می کنیم و همراه اهری به اهر می روم. آمدن همیشه زیباست و خیال انگیز، همراه با شادی و ذوق، و رفتن همیشه دلگرفتگی دارد و اندوه زاست، هم برای آن که می رود و هم برای آن که می ماند!
***
می دانم عزيز! نامه های اين روزهايم چنگی به دل نمی زنند. چرايش را در نامه ی بعدی برايت خواهم نوشت. عکس هايی از اين سفر را کم کم در "تاريکخونه" می گذارم.
+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1384ساعت   توسط علی ابن عباس
|