سه شنبه 30 فروردین 1384
نامه ی چهل و یکم
ساعت 5 بعد از ظهر در فرودگاه تبریزم. گفته ام با کسی که در انتظار من است، بدون هیچ تصویر و با ذهن خالی روبرو شوم. دوست دارم شکل و شمایل و خلقیات کسی را که ندیده ام مثل همیشه از روی کلمات و احساسی که در نوشته هایش می بینم، حدس بزنم. دوست دارم حیرت کنم و دریابم چه چیز باعث شده اشتباه حدس بزنم.
اگرچه او را ندیده ام، فکر می کنم اما می شناسمش. وارد سالن می شوم و در میان جمع به دنبال چهره ای می گردم که خیال می کنم پیش از این دیده ام. نمی شود ایستاد، چرا که راه دیگران را می بندم. کسی صدایم می زند. رو می گردانم و تنها چند ثانیه نگاهش می کنم. اصرار دارد کیف دستی ام را بگیرد. او را کنار می کشم و یکدیگر را در بغل می گیریم. از آنچه فکر می کردم جوانتر است، با ریشی روی چانه و نگاهی کودکانه، همان گونه که فکر کرده بودم. لبخندی مهربان دارد، همان گونه که می پنداشتم.
در مورد قیافه ی ظاهری حسن چند اشتباه داشته ام. درمورد خلقیاتش اما کمتر دچار اشتباه بوده ام.
روز اول همین که به هتل می رسیم، وسایلم را می گذارم، دوربین ها را بر می دارم و راه می افتیم. پیاده تا دانشگاه تبریز و بعد سواره به "شاه گلی"، یا آن طور که امروز می نامندش "ئل گلی" می رویم! "شاه" را به "ملت" یا "مردم" تغییر داده اند! "ملت گلی" یا "مردم گلی"!
محوطه ی دور استخر نسبت به سی سال پیش زیباتر شده است. همین که پله ها را بالا می رویم و به کناره ی استخر می رسیم، بوی کباب به مشامم می خورد. "کباب تبریز" بذاقم را به تحرک وا می دارد.
از همه جا و همه چیز می گوییم. سلام همه را به او می رسانم و او هم سلامی از "یرقان" دارد. در دنیای عزیزانی که از طریق این صفحات یافته ام، پلی مبارک میان تبریز و مشهد برقرار شده است!
باید پیش از ترک محوطه ی شاه گلی کبابی هم به بدن بزنم! حسن سعی دارد پیشداوری هایم را خراب کند. می گوید شاید آن کباب های تبریز دیگر وجود نداشته باشد. اما من بطرف نزدیک ترین سالن می روم. کباب ماست و خیار و نان چرب با گوجه های کوچک سرخ شده و فلفل سبز و پیاز … در این لحظه هیچ چیز دیگر نمی تواند مرا اینقدر زنده به عقب بازگرداند! برای فیلم "ستارخان" سه ماه تمام در تبریز بودیم. علی نصیریان، عزت انتظامی، پرویز صیاد، محمدعلی سپانلو، علی حاتمی، ... گاه شب ها از پارک تا میدان راه آهن قدم می زدیم یا به کناره ی استخر شاه گلی می آمدیم. بسیاری از شب ها با ساز و سروده ی ده ها "عاشیق" می گذشت. از میان همین آواها بود که موسیقی فیلم تهیه شد. …
تبریز هم مثل شیراز، مشهد، رشت، کرمان، یزد و بسیاری شهرهای دیگر بزرگ تر شده یا بهتر بگویم در بی شکلی نا شکیلی گشادتر شده و در عین حال زیبایی های گذشته را هم از دست داده است. تقریبا تمام خانه ها و محله های قدیمی تبریز یکی بعد از دیگری ویران شده یا در حال ویران شدن اند و بجای عمارات شسته رفته ی قدیمی که گاه از دوران زندیه باقی مانده بود، زیبایی و شخصیت شهر را با عمارات تازه تکه تکه پاک می شود!
روز دوم به اتفاق حسن به دیدار "بندر شرفخانه" می رویم. جز مقداری ساحل نمک چیزی از شرفخانه نمانده است! بخش اسکله ی قدیمی را دیوار کشیده اند، دروازه گذاشته اند، و … یعنی با اجازه ی آقایان! در ساختمان راه آهن متروکه به سه چهار سرباز محافظ بر می خوریم که نمی دانم از چه محافظت می کنند و اجازه نمی دهند عکس بگیریم و خودشان هم نمی دانند چرا!
سطح آب، صد متری از ساحل دامن کشیده و به داخل رفته و ساحلی پوشیده از مخلوطی از لجن و بلورهای نمک برجای گذاشته است، خالی و تنها و غمزده بر جای "گذشته" نشسته است.
عصر در دیداری از "مسجد کبود" و قسمت های دیگر شهر، به چند خانه ی قدیمی می رسیم، متعلق به خانواده های "گنجی زاده" و "بهنام" و … که از عهد زندیه و اوایل قاجاریه بجا مانده، با گچ بری ها و آینه کاری ها و ارسی ها و تالارها و گوشواره ها و سر ستون ها و ... مجموعه ی این سه خانه ی قدیمی کنار هم، شده است "دانشگاه"!!! دانشگاه چی؟ چندان مهم نیست اما اتاق ها و تالارها که به کلاس تبدیل شده اند، پرند از میز و صندلی و کامپیوتر و وسایل دیگر. چیزی نخواهد گذشت که این تنها خانه های قدیمی باقیمانده هم به ویرانه تبدیل شوند. "دانشگاه"!!
از محله ی امیرخیز هم خبر چندانی نیست. حسن می گوید بافت شهر بهم ریخته و محله های بسیاری شکل و شخصیت عوض کرده اند.جمعه 26 فروردین 1384
نامه ی چهلم
در طول یک ساعتی که در یکی از شلوغ ترین ساعات ترافیک تهران از شهرک غرب عازم فرمانیه ام، فرصتی ست تا منظره ای از ساختمان های کوتاه و بلند و نا شکیل را تماشا کنم که اینجا و آنجا هنوز هم ساخته می شوند! جنگلی از آهن و سیمان! به اخبار روزنامه ها فکر می کنم؛ بودجه ی ساختمان مسکن برای محرومان، تشکیل نهادی برای ساختمان مسکونی برای جوانان، ... و سازمان های مشابه در زمینه ی تهیه ی مسکن در کنار شرکت های متعدد کوچک و بزرگ خصوصی مسکن، و بعد تعداد کارخانجات سیمان و آجر و موزائیک و ... و مواد اولیه ی ساختمان و میزان واردات وسایل ساختمانی از کشورهای دیگر ...
از خود می پرسم این رشد بالای صنایع ساختمانی برای چه؟ در کشورهای پیشرفته ی صنعتی صنایع ساختمانی در چرخه ی تولید چندان به حساب رشد گذاشته نمی شوند چرا که سقفی دارد و در نهایت پیشرفت هم به "ساختمان" تمام می شود و رشد آن در یک محدوده ی مشخص و دایره وار است! و فکر می کنم انگاری علیرغم این که هرکدام ما به جمعیت و حضور میان مردم علاقمندیم، چرا اغلب خانه هایمان باید دور از جاده، ایستگاه، خط راه آهن، فرودگاه و اغلب در حاشیه ی شهرها باشد؟ حتی آن که وسع مالی اش قد نمی دهد در آرزوهایش به خانه ای می اندیشد در کناره ی جنگل یا بر لب ساحلی دنج، به آب و درخت و طبیعت سبز و آسمان آبی و آفتاب می اندیشد. گوشه ی دنج! گوشه ی امن!
از آقای راننده میپرسم؛ چرا همه ی ما به خانه ای می اندیشیم که از آن ما باشد؟ از این پرسش ناگهانی کمی جا می خورد و می گوید؛ خوب، هرکسی مایل است خانه ی خودش را داشته باشد. بی دردسر صاحب خانه و ... سقفی که زیرش آرام بگیرد و آرام بمیرد! و گریز می زند به مساله ی صاحب خانه و مستاجر و داستان هایی که از خاله و عمه و دوست و آشنا در این زمینه دارد. نه، اینها نیست که مرا به فکر انداخته. اما "سقفی که زیرش آرام بگیرد" حرف عجیبی ست! شراکت در وسیله ی نقلیه ی عمومی با دیگران چه عیبی دارد که ما سراغ "وسیله ی شخصی" می رویم؟ تمایل به داشتن خانه ی شخصی و اتومبیل شخصی نزد ایرانیان مقیم اروپا و آمریکای شمالی هم نسبت به ملیت های دیگر بسیار بالاست!
به دکورسیون داخلی خانه ی ایرانی در هرکجای دنیا فکر می کنم و این که چه ویژگی های مشترکی در سطوح مختلف دارند! مثلا کوزه های گل و گیاهی که جایجای خانه قرار داده شده، همان طبیعت نیست که به اتاقمان آورده ایم؟ و فرش، که نمادی از گل و گیاه و پرنده و جانور و طبیعت است، در زیر پایمان! شاید وقتی دستمان به آن آرزوی دراز نمی رسد، باغچه نشانه ای از آن طبیعت است که در ذهن کویری ما نقش بسته است. مبلمانی راحت که در آن فرو رویم! پنجره ای (تله ویزیون) به جهان تا در خلوت امن بنشینینم و جهان را نظاره کنیم، نه در میانه ی اجتماع و ازدحام! هان؟ این جمع تنها که هرکدام گوشه ی دنج و امنگاه خود را می جوید؟ چهار دیواری، اختیاری؟ چرا؟ چقدر در فرهنگ ما اختیار از دست ما گرفته شده است؟ این قلعه های فئودالی که اغلب ما ایرانیان در خانه مان در هر جای غرب، می سازیم، سراسر مبلمان و دستگاه ضبط و پخش و تلويزيون و ويدئو و ماهواره و ... جمع همه ی وسايل و ابزار برای يک تنهايی بی نياز از جمع! و می لميم و از پشت پنجره های دوبلش، جامعه ی میزبان را تماشا می کنیم! در امنیت خاطر!
چرا اغلب از جمع گریزانیم؟ چرا تشکل های ما تقریبا هیچ وقت به جایی نمی رسد؟ جمع تنهایان؟! و بعد، به این فکر می افتم که هرگاه وارد قهوه خانه یا رستوران خلوتی شده ام، ایرانی ها را دیده ام که در سه گوش، جایی پشت به دیوار نشسته بوده اند. شاید علت این باشد که پشت به دیوار و رو به جماعت تمرکز خاطر بیشتری دارد و امنیت دید و خاطر می دهد! یعنی سنگری که از پشت امن است، هان؟ مگر این تاریخ و فرهنگ ما چقدر نا امن بوده است؟ که ما اينقدر به امنیت می اندیشیم؟ فراهم کردن همه ی آنچه که دوست داریم در محدوده ی "شخصی" خودمان! خانه ی شخصی با باغچه ی شخصی و اتومبیل شخصی،... گوشه ای امن ... چیزهایی که فقط از آن من است! یعنی ما نمی توانیم در فضای مشترکی نفس بکشیم که هرکداممان درصد مشترکی از لذت همگانی بچشیم و به ایده آل صد در صدی نرسیم؟ فضایی اگرنه کامل و ایده آل اما در جمع و با جمع؟ با این همه چه لذتی می بریم وقتی دیگری یا دیگرانی از خانه ی شخصی ما، اتومبیل شخصی ما، موسیقی شخصی ما و ... خوششان می آید و این خوشی را ابراز می کنند؟
این ساختمان ها که روی هم انباشته شده اند هم چون قلعه های فئودالی، سنگرهای فردی که تک تک مان پشت امنیت شان نشسته ایم تا خود را از دشمنی جمع و جماعت محفوظ بداریم!؟ این بی اعتمادی عمومی به همه کس و همه چیز از کجا سرچشمه می گیرد؟ از تازیانه هایی که بر پشت تاریخی مان خورده است؟ انگار ما از درون سنگری به جهان می نگریم، هان؟ نگاهی از درون امنگاه خود! به گونه ی "حاضران غایب" و نه "در میان جمع"! جهان دور و اطراف ما چه اندازه نا امن است؟ به میله های آهنی پشت برخی پنجره ها نگاه می کنم، به ویژه در طبقات اول ساختمان ها! انگاری که ما خودخواسته خود را درون یک انفرادی حبس کرده باشیم. درون این قلعه و حصار که دور خود می بندیم، چقدر از یکدیگر در هراسیم؟!!! سه شنبه 23 فروردین 1384
نامه ی سی و نهم
مشغول بستن ساکم هستم که زن دایی خبر می دهد "کل اسدالله" به دیدنم می آید! کل اسدالله را اگرچه سال ها اینجا و آنجا در خانه ی عموها و عمه های مادرم دیده ام و یادم هست که سیزده به در هر سال که فک و فامیل شیخ الاسلام در "تیرانچی” جمع می شدند، معرکه گردان بود و زمانی هم در خانواده ی دایی بزرگم بیش از حد متعارف رفت و آمد داشت، اما نه گمانم که با آن کبکبه و دبدبه ای که می شناختم مرا به یاد می آورد، مگر به عنوان پسر بزرگ مادرم، چرا که اخلاقیات پدر باعث شده بود که پای این گونه مردمان هرگز به خانه ی ما باز نشود!
وقتی شیخ الاسلام بزرگ مرد، کل اسدالله کودکی بیش نبود و "عاشق آباد"، "تیرانچی"، "ناژنون" و ... روستاهایی بودند که به ارث به فرزندان شیخ رسیدند. فرزندان بلافصل شیخ بزرگ، املاک را نفروختند اما عوایدش را میان ورثه به نسبت سهمی که می بردند، تقسیم می کردند. فرزندان شیخ اما صاحب فرزندانی شدند و این فرزندان به نوبه ی خود فرزندانی آوردند و ... کم کم کا ر تقسیم عواید مشگل شد. ارث و میراث تقسیم بندی شد و به هرکس تکه ای یا تکه هایی رسید. کل اسدالله حالا دیگر به اعتبار چرب زبانی و بلدیت کار به مصلحت روز، کدخدای عاشق آباد شده بود و در بقیه ی املاک هم دستی داشت و فرمان می داد و رفت و امدی داشت. اغلب دور و بر وراث ذکور می گشت که سهم بیشتری از املاک داشتند!
کل اسدالله را همیشه در گیوه های نوک برگشته ی آجیده، شلوار دبیت مشکی پاچه گشادی که برق می زد و کت شیک و بیکی می دیدی که بیراهن سفید بی یقه ای زیرش پوشیده بود. اما ویژگی بارز کل اسدالله علاوه بر لباس های تر و تمیز و مرتب، علامتی بود که بنا به مصلحت روز روی یقه ی کتش سنجاق می کرد. او را که نسبت به هم پالکی هایش از اطلاعات عمومی نسبتا وسیعی برخوردار بود و در عین حال زبان چرب و نرمی هم داشت، از روی علامت یقه اش می شد بیشتر شناخت و دریافت که که کل اسدالله از آن گروه مردمان است که همیشه بر موج روزگار سوار اند. من البته از دورانی او را می شناختم و می دیدم که برای مدتی دراز علامت روی یقه اش "حزب ایران نوین" بود و شاید دو سه سال هم در این اواخر علامت دیگری داشت که رویش با خط جلی نوشته بود: "حزب رستاخیز"!
با این همه کل اسدالله در جریان انقلاب هم تلاش کرد تا بر موج حادثات سوار شود و اگرچه دورادور شنیدم که در ابتدای پیروزی انقلاب مشکلاتی هم پیدا کرده اما این ظاهرا مدت کوتاهی به درازا نکشید که کل اسدالله زبان رفتاری روز را دریافت و بار دیگر از "سربازی به سرداری" رسید!
در همان یکی دو ساعتی که به عزیمت من از اصفهان مانده بود، کل اسدالله سابق و حاج اسدالله فعلی که اینک به گفته ی خودش هشتاد ساله است، تلاش کرد ذهن مرا در مورد جریانات روز ایران و جهان بیدار کند و از جمله شرح داد که "دوم خردادی ها" از دم آمریکایی اند و قصد دارند "اسلام را به زمین بزنند". حاج اسدالله که برای سندیت گفته هایش پیوسته به ارتباطات نزدیک خود با فلان پسر فلان، رئیس فلانجا و داماد یا قوم و خویش فلان کس و مسوول فلان اداره و سازمان اشاره می کرد، گفت که در دیداری از فلان پایگاه که همراه فلان کس داشته، از مسوولین رده ی اول ارتش و نیروی هوایی در کمال اطمینان شنیده است که ایران پنج سالی ست که صاحب بمب اتمی ست و می تواند در نیم ساعت اسرائیل را با خاک یکسان کند. حاج اسدالله که از برخی سوالات تاکیدی من از میزان بی خبری ام متعجب و تا اندازه ای افسرده شده بود، اضافه کرد که آمریکا مثل سگ از جمهوری می ترسد و از این که نتوانسته توسط خاتمی و دار و دسته اش مسیر اسلام را عوض کند و جمهوری را به زانو در آورد، سخت آزرده است و تلاش می کند در مورد مسایل افغانستان و عراق و لبنان و دیگر کشورهای منطقه از نظرات اولیای امور جمهوری استفاده کند تا بلکه از نکبتی که امروز در عراق گریبانگیرش شده، رهایی یابد!
وقتی سر نهار زن دایی در کمال خونسردی به حاج اسدالله اشاره کرد و گفت: "این خیلی طرفدار آخوندهاست"! حاج اسدالله حتی نگاهش را از روی بشقاب غذایش برنداشت. اما بعد از نهار در فرصت کوتاه پیش از حرکت من، در حالی که پک های جانانه ای به قلیان تازه دمش می زد، سفارش کرد که سفر آینده سری هم به "عاشق آباد" بزنم و از پیشرفت های اخیر آن بازدید کنم!یک شنبه 21 فروردین 1384
نامه ی سی و هشتم (2)
شب با پسر دايی ها پياده روی شيرينی داشتيم در کناره ی زنده رود و بلوارهايی که سراسر چمن است و چراغ! قدم زدن در کناره ی رود، يادآور خاطرات جوانی شد و هوسی به جانم انداخت تا سراسر کناره ی رود را در طول روز هم تجربه کنم. فردا دوربين به دوش از "پل مارنان"، غربی ترين پل شهر، بلوارها را پياده طی کردم تا به "پل بزرگمهر"، در شرق شهر رسيدم.
شب مارکز از عشق پدر و مادرش در "سال های وبا" حکايت می کند. دختری بيست و يک ساله که پس از مقاومت بسيار بالاخره به عشق جوان تلگرافچی روستا پاسخ مثبت می دهد و در برابر مخالفت پدر و مادر می ايستد. در دوره ی درازی که "لوئيسا سانتياگا" از پذيرش عشق پسر تلگرافچی امتناع می کند، روزی در کليسا نشسته است که پسر از مقابلش رد می شود و جايی که به خوبی بتواند لوئيسا را از پشت تماشا کند، به ستونی تکيه می دهد. "پس از چند دقيقه پر التهاب" لوئيسا نمی تواند در "برابر تب و تاب درونی اش مقاومت کند". سر می گرداند و نگاهی به عقب می اندازد. "چنان از غضب و شرم منقلب شد که آرزو کرد زمين دهان باز کند و او را ببلعد. چون تلگرافچی بی حيا به او زل زده بود و نگاهشان در هم گره خورد". پدر در ايام سالخوردگی شاد و شنگول برای پسرش مارکز تعريف می کند که "دقيقا همان چيزی پيش آمد که می خواستم و نقشه اش را کشيده بودم"!
در کمر کش پياده روی کناره ی زاينده رود به ياد اولين عشق دوران جوانی به دختر سيه چشم نانوا می افتم که راه مدرسه به خانه را برايم چند برابر می کرد. در انتهای اين تعقيب های هر روزه وقتی دختر به کوچه های پيچ پيچی که به خانه شان ختم می شد می رسيد، بايستی باز می گشتم. اما سر هر پيچ نگاه دزدانه ی دختر همراه لبخندی نمکين مرا به رفتن تا پيچ بعدی و تجربه ی نگاهی ديگر ترغيب می کرد. آنقدر غرق لذت اين نگاه های کوتاه بودم که حضور هيچ کس را در آن کوچه پس کوچه ها احساس نمی کردم.
حوالی سی و سه پل از لذت هوای آفتابی فروردين پر شده بودم. دختر و پسر جوانی بر سنگ های خارای کناره ی رود نشسته بودند . گوش تيز کردم تا در قدم های آهسته چند کلامی از حرف هايشان را بشنوم. اما ضربه های کمربند نانوا که از پشت به سر و تنم می باريد، مرا به خاطره ی آخرين تعقيب اولين عشقم برد. دختر جيغ کشيد و گريخت. من زير ضربه های کمربند از خود دفاع می کردم و در برابر ناسزاهای رکيک نانوا سعی داشتم کلامی بد و بيراه از دهانم بيرون نيايد.
شب مارکز تعريف کرد که سماجت مادرش و پسر تلگرافچی ابتدا باعث شد تا تمامی همسايه ها و حتی برادر دختر، عاشق و معشوق جوان را در شور و شيدايی ديدارهای مخفيانه ياری دهند. لوئيسا بالاخره بی تاب شد و به سر اسقف شهر متوسل گشت. اسقف نامه ای برای والدين لوئيسا نوشت و "در آن با بيانی پر احساس اظهار داشت که يقين دارد هيچ قدرت بشری قادر نيست بر اين عشق سرسخت و عنان گسيخته فائق آيد."
"پدر بزرگ و مادر بزرگم که مغلوب اراده ی خداوند شده بودند تصميم گرفتند هرچه زودتر قال قضيه را بکنند و اين برگ دردناک را از کتاب زندگی شان ورق بزنند". به سر اسقف اختيار دادند تا دخترشان را به عقد ازدواج پسر تلگرافچی در آورد، اگرچه خود در اين مراسم شرکت نکردند!
پنج شنبه 18 فروردین 1384
نامه ی سی و هشتم (1)
سلام علی جان
مرا می بخشی! اینجا امکانات برای کسی که در خانه کامپیوتر ندارد، در حد صفر است. به "نت کافه ها" که می روی، اگر وصل باشند و اگر کار کنند و اگر همه چیزشان روبراه باشد و آب و برق و ارتباطشان برقرار، باید صبر عیوب هم داشته باشی تا چند دقیقه ای پس از هر کلیک، صفحه ای ظاهر شود و چشمت به دیدار نامه ای، خبری، وبلاگی روشن شود. معمولا هم با این همه قرار و مدار که من دارم و این همه برنامه که در این فرصت کم برای خود ریخته ام، یکی دو ساعتی بیشتر دوام نمی آورم. از خیر همه چیز می گذرم و سر به خیابان می گذارم.
شب اول كه رسيدم چيزي براي خواندن نداشتم. ناچار به يك مجله ي سينمايي متوسل شدم كه در هواپيما گرفته بودم. تمام پچپچه هاي دم پا افتاده ي مجله را از سير تا پياز در مورد سينماي داخلي و خارجي، حتي مصاحبه هاي آبكي با هنرپيشه ها را كه بجز نام مصاحبه شونده، ديگر تفاوت چشمگيري با هم نداشتند، خواندم. همه فيلسوف هايي بودند در نقش هنرپيشه! با حرف هايي از سر بي حرفي. همه سعی دارند همان باشند که خیال می کنند دیگران دوست دارند. درویش، دوستدار عشق، اهل مطالعه، گوشه گیر و متفکر،... خلاصه "هرچه شما دوست داريد"! شايد هم به همين دليل شب اول تا ديروقت خوابم نبرد. صبح روز بعد در گشتي در كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه، يك "ماركز" نخوانده خريدم: "زنده ام كه روايت كنم"! حالا شب ها پاي قصه ي اين "شهرزاد" آمريكاي جنوبي، خواب خوشي دارم.
دوسه روز اول در تهران به دیدار این و آن گذشت. به اصفهان می روم و دیدار باقی مانده ی دوستان و آشنایان. دایی از چهار سال پیش و بعد از یک عمل قلب، دیگر روی بهبودی به خود ندید. صبح از پنجره ی اتاق تماشایش می کنم. انگار شیر پيری در قفس، پریشان و آرام دور حیاط راه می رود. مردی کوچک در حول و حوش هفتاد سالگی چنان تحلیل رفته که حال و حوصله ی چند کلام حرف را هم ندارد.
ماركز جوان همراه مادر براي فروش خانه ي قديمي به شهر يا روستاي زادگاهش سفر مي كند. روستايي زنگار گرفته، ارثيه اي بر باد رفته پشت پاي "فروت كمپاني"(کمپانی موز). پس از شورش مردم علیه استثمار، حالا ديگر سال هاست "گرينگو"ها شهر و روستا را ترك كرده اند و مردمان فقير بازمانده، در غياب جلا و شكوه استثمار، دارند در خود مي پوسند.
ماركز جوان دانشكده ي حقوق را به عشق روزنامه نگاري و نويسندگي ترك كرده است. مادر كه به دليل فقر ناچار به فكر فروش خانه ي قديمي افتاده، از اين كه فرزندش دانشكده را ترك كرده تا نويسنده شود، سخت ناراضي ست. داروساز قدیمی اما که اینک پير و فرسوده بر تخت افتاده است، این شيفتگي و آزادگی را مي ستايد:
"اين چيزي ست كه از بدو تولد در وجودمان به وديعه گذاشته شده و اگر بر خلاف آن عمل كنيم، سلامت جسم و روانمان را به خطر مي اندازيم." دكتر با "لبخندي دلپذير"، "مومن وپند ناپذير" ادامه مي دهد: " اي كاش ايمان و سرسپردگي كشيش ها به خداوند هم همين قدر استوار بود".
پیش از آن که فرصت کند پدر و مادر خود را بشناسد، یتیم شد. دبستان و دبیرستان را به مدرسه ی دولتی رفت و بی تردید در سال های دراز تنهایی چه شب ها که گرسنه خفت. تابستان ها اینجا و آنجا شاگردی می کرد. چیزی که به گوش دوست و آشنا نمی رسيد مبادا به حیثیتش لطمه ای وارد شود. با وضعیتی که داشت بالاتر از دیپلم نمی توانست برود. مثل معمول آن سال ها، مدتی هم روزگار جوانی اش در مسلمانی گذشت. سرش را از ته تراشیده بود و مشق طلبگی می کرد. هنوز مدرسه نمی رفتم که دایی جان شب ها مرا با خود به جلسات قراءت قرآن می برد.
تا این که در اداره ی بهداشت استان کارمند شد. کم کم موها را بلند کرد، لباس های نو خرید، صاحب یک فیات شد و بالاخره ازدواج کرد ... و صاحب خانه و فرزند شد. اگرچه پس از آن سال ها که بر کودکی و جوانی اش رفته بود، هرگز به یک رفاه دلخواه نرسید، اما سال هایی هم بود که دست دايی جان به دهانش می رسید، آنقدر که تنها دخترش را به خانه ی شوهر بفرستد و دو فرزند پسرش را در وضعیتی بهتر از خود، به مدرسه و دانشگاه بفرستد و کنار همسر و فرزندان زندگی نسبتا آرامی بگذراند. همین دلخوشی های تازه هم اما دوامی نکرد و پیش از آن که پسر اولش به خانه ی بخت برود، بیماری قلبی به سراغش آمد و کار به اتاق عمل کشید.
هنوز هم پشت پنجره ايستاده ام و می بينمش که حياط را دور می زند همان گونه که حيات را! در پس پشت اين موهای سفيد اکنون آشفته، در همه ی اين سال ها کدام شيفتگی و کدام آرزو پنهان ماند و پوسيد؟ به چه می انديشيد که سنت زيستن به روال روز جامعه مانع شد تا او از اين تکرار بگريزد و بدان بپيوندد؟دوشنبه 15 فروردین 1384
نامه ی سی و هفتم
"س" مرا براي كاري به ديدار رئيسش مي برد كه مدير يك مجتمع آموزشي ست. وارد ساختمان كه مي شويم، دم در اتاقي در سه گوش محوطه، "س" مكثي مي كند و مرا به مردي باريك و بلند معرفي مي كند كه چشم هاي ريزش از پشت عينك، نشان از يك درد عميق دارد.
وقتي از "مرد باريك و بلند" جدا مي شويم، "س" مي گويد كه "او" در سال هاي جنگ گروهي از جوانان را آموزش مي داده كه به داخل خاك عراق نفوذ مي كرده اند تا اطلاعات جمع آوري كنند! مي گويد كه "او" را براي اولين بار و براي مدت كوتاهي در جايي ملاقات كرده و بعد از آن، زماني كه "س" گرفتار شده است، "مرد باريك و بلند" به نفعش شهادت مي دهد. اين عمل "او" باعث حيرت "س" مي شود. بعد ها در مي يابد كه "مرد باريك و بلند" پس از جنگ، خود را از چشم دوستان و همرزمان گم و گور كرده و سال ها اينجا و آنجا مشاغلي براي امرار معاش داشته است.
در حين صحبت ما، "مرد باريك و بلند" با دو استكان چاي وارد مي شود و مي پذيرد كه در جمع ما بماند. مي نشيند و در تمام مدت صحبت، ساكت نگاهمان مي كند. در جستجوي يك كلام، حرفي، عقيده اي، اظهار نظري كه از دهانش برآيد، دزدانه نگاهش مي كنم. با لبخند محوي كه بر لبانش مانده، صحبت ما را تعقيب مي كند. تلاش مي كنم تا به نوعي وادارمش تا در گفتگو درگير شود. بالاخره هم جايي كه صحبت از مرزداري و مرزباني "رستم" مي كنيم، لب باز مي كند تا چيزي بگويد! انگاري دو سه كلامي هم از ميان لبانش بيرون مي آيد كه در ميان اشتياق وافر من به شنيدنشان، در ذهنم گم مي شوند. "س" بي خبر از اشتياق من، كلام "مرد باريك و بلند" را قطع مي كند و موضوع صحبت به جايي ديگر كشيده مي شود. "او" دوباره ساكت مي نشيند، نگاه مي كند و گوش مي دهد! از خود مي پرسم اين "مرد باريك و بلند" در جنگ چه آموزشي مي داده؟ "او" كه امروز چيزي چهل و چند ساله بنظر مي رسد، در دوره ي جنگ چند سال داشته و خود اين آموزش ها را كجا ديده بوده است؟ اين آرامش دردناك كه امروز در رفتار و حركات اين مرد باريك و بلند ديده مي شود، چقدر با آموزش جنگي آن زمانش، آن گونه كه "س" تعريف مي كند، مغايرت دارد!
"س" مي گويد "شيميايي" ست، گازهاي "خردل"، "اعصاب" و "تاول زا" روي نسوج تن و بدن "او" اثر گذاشته، مدتي مديد تحت مداوا بوده، ازدواج هم كرده و براي دوازده سال بچه دار نمي شده است. حالا صاحب يك دختر است! "س" مي گويد كه "مرد باريك و بلند" در رانش گلوله اي دارد، در ستون فقرات و برخي جاهاي ديگر بدنش تركش هاي خمپاره هست، آنقدر كه خود گفته است؛ "اگر از كنار آهن ربايي بگذرم، مرا جذب مي كند"...
علي جان! فكر مي كني در اين مدت چند نفر "شيميايي" ديده ام؟ چند نفر ديده ام كه ام.اس. داشته اند؟ چند نفر كه معتادند؟ چند نفر كه معلول جنگي اند؟ چند نفر كه ... می دانی؟ با مقدار قرص و انواع داروهای مسکنی که در اين جزيره مصرف می شود می توان ماهيان همه ی آب های زمين را مسموم کرد!
اينجا همه سلامت اند و سلام مي رسانند ...شنبه 13 فروردین 1384
نامه ی سی و ششم
سلام علی جان!
در هواپیما کنار آقای مهربان و خوش مشربي افتادم. مثل برخی از هم وطنان عزيز، در هر زمينه ای متخصص بود! اول وصفی کشاف در مورد تفاوت های "ایران ایر" و "کیش ایر" داد، و مرا شيرفهم كرد كه "ایران ایر" توپولوف ندارد، و اين که هواپیماهای ایرباس جای بیشتری دارند، ایمنی شان بيشتر است و... بعله!!!
گفت که فراموش کرده قرص مخصوص پروازش را بخورد و امیدوار است که در برخاستن و نشستن هواپیما دچار مشکل نشود چرا که خلبان های توپولوف( کیش ایر!) اغلب "روس" و بسیار ناشی اند! پس از برخاستن هواپیما پرسيدم حالش چطور است. گفت معلوم می شود خلبان ماهری داريم چون آب از آب تکان نخورد! چند لحظه بعد هم گفت که چقدر آرام و بی تکان می راند. گفتم خوب، البته هنوز در فضای اروپاییم! اینجا جاده ها صاف و خوب اند و بدون دست انداز! معلوم نيست به ترکیه و ایران كه برسيم اوضاع چگونه بشود. خندید و گفت؛ بله خوب، این هم حرفی ست! بعد هم پرسید اهل دود هستید؟ با تعجب پرسيدم؛ منظورتان تریاک است؟ خندید كه خیر! بعد هم گفت كه ممنوعیت دخانیات در پرواز اذیت می کند. از سفری تعریف کرد که همراه دوستی "خیلی سیگاری" داشته که خودش را به تشنج می زند. گفت به مهماندار گفتم وضع این آقا خیلی خراب است! ممکن است به توالت برود و سیگار بکشد! مهماندار اول امتناع کرده اما همين که دوست "خيلی سيگاری" چند بار به توالت می رود و مهمانداران مجبور می شوند گوش به زنگ و مراقب بمانند مبادا سيگار بكشد بالاخره اجازه می دهند دو تایی در بخش مهمانداران زیر یک هواکش سیگاری دود کنند. بعد هم گفت می دانید؛ اگر چیزی برای خوردن ندهند، غذایی و نوشابه ای و قهوه ای، شاید چندان اثر نکند. اما همین که چای یا قهوه به معده ریخته شد، بدن سیگار طلب می کند. کاریش نمی شود کرد. گفتم خوب، راه حلش این است که نوشابه و چای و قهوه را نخورید! خندید و گفت؛ بله، این هم حرفی ست! اما هم غذا را خورد و هم چای را و هم نوشابه را!
موقع خوردن پرسیدم؛ حتما فکر سیگار و توالت بعدش را کرده اید؟ خندید. بعد هم مهمانداری آمد و از ايشان پرسيد؛ شما فلاني هستيد؟ دوستمان گفت؛ بله! مهماندار پرسید؛ با کاپیتان ... (غرض همان سر خلبان هواپیما بود) دوستید؟ همسفرمان با كمي مكث گفت؛ بله! مهماندار لبخندي زد و گفت؛ بعد از سرویس خدمتتان می رسم!
ده دقیقه ای بعد از سرویس، دیدم دوستمان زیادی وول می خورد. حس کردم چای و نوشابه اثرش را کرده است! گفتم ظاهرا خانم مهماندار شما را فراموش کردند! محكم گفت؛ نخیر، می آید. دقایقی بعد آقایی با لباس خلبانی دست سر شانه دوستمان گذاشت و پرسيد؛ چطوری؟ همه چیز مرتب است؟ همسفرمان تشکر کرد. خلبان گفت: "یک دقیقه بیا کابین، کارت دارم!" و رفتند!
بیست دقیقه بعد برگشت. شنگول و سرحال! شرمنده گفت؛ "می دانید، در کابین جا نیست، والا صدایتان می کردم!
پرواز خوبی بود؛ علي جان! به سلامتي و خير گذشت. اما آنچه چندان خوش نبود کنترل پاسپورت، کندی افسران گذرنامه و اخم و تخم و بد زبانی شان بود. من همه ی اینها را طبق معمول به حساب لوس شدن خودمان می گذارم! از بس كه اين فرنگي هاي بي همه چيز مهربانند! یاد آن هم وطن هنرمند افتادم که در فرودگاهي از کاسه ی سازش، چند لول تریاک در آوردند. اگر چه دليل جرم دستشان بود اما گوش مي كردند كه می گفت؛ این ساز را دوستی در ايران به او داده تا برای کسی ببرد و از تریاک هاي درون کاسه بی خبر بوده است! مثل همیشه ی خودمان كه خیال می کنیم این کلک ها را تنها ما بلدیم و آن متصدیان هم اولین بار است که با چنین مساله ای برخورد کرده اند، پس خرند و چیزی سرشان نمي شود! با این همه افسر پلیس به او می گفت، چرا همه ی شما از دوستی يك ساز می گیرید که به دوست دیگری برسانید اما هرگز دقت نمي كنيد كه مبادا در داخل ساز، تریاک گذاشته باشند! آخر عزیزم! باید مراقب دوستان ناباب بود!
با این همه چون اعتراف نمی کرد که تریاک ها متعلق به خود اوست، از نظر قانون جرمش محرز نشده بود و ايشان را با احترام به بخش بازداشتگاه فرودگاه بردند!
اینجا اما بنا بر اين است كه همه دزدند و قاچاقچی و دروغگو، مگر این که خلافش ثابت شود! در این صورت هم معذرتی در کار نیست. مامور خواهد گفت؛ برو! ولی دفعه بعد حواست جمع باشد! جمع چه؟!
