تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

سه شنبه 30 فروردین 1384

نامه ی چهل و یکم

ساعت 5 بعد از ظهر در فرودگاه تبریزم. گفته ام با کسی که در انتظار من است، بدون هیچ تصویر و با ذهن خالی روبرو شوم. دوست دارم شکل و شمایل و خلقیات کسی را که ندیده ام مثل همیشه از روی کلمات و احساسی که در نوشته هایش می بینم، حدس بزنم. دوست دارم حیرت کنم و دریابم چه چیز باعث شده اشتباه حدس بزنم.

اگرچه او را ندیده ام، فکر می کنم اما می شناسمش. وارد سالن می شوم و در میان جمع به دنبال چهره ای می گردم که خیال می کنم پیش از این دیده ام. نمی شود ایستاد، چرا که راه دیگران را می بندم. کسی صدایم می زند. رو می گردانم و تنها چند ثانیه نگاهش می کنم. اصرار دارد کیف دستی ام را بگیرد. او را کنار می کشم و یکدیگر را در بغل می گیریم. از آنچه فکر می کردم جوانتر است، با ریشی روی چانه و نگاهی کودکانه، همان گونه که فکر کرده بودم. لبخندی مهربان دارد، همان گونه که می پنداشتم.

در مورد قیافه ی ظاهری حسن چند اشتباه داشته ام. درمورد خلقیاتش اما کمتر دچار اشتباه بوده ام.

روز اول همین که به هتل می رسیم، وسایلم را می گذارم، دوربین ها را بر می دارم و راه می افتیم. پیاده تا دانشگاه تبریز و بعد سواره به "شاه گلی"، یا آن طور که امروز می نامندش "ئل گلی" می رویم! "شاه" را به "ملت" یا "مردم" تغییر داده اند! "ملت گلی" یا "مردم گلی"!

محوطه ی دور استخر نسبت به سی سال پیش زیباتر شده است. همین که پله ها را بالا می رویم و به کناره ی استخر می رسیم، بوی کباب به مشامم می خورد. "کباب تبریز" بذاقم را به تحرک وا می دارد.

از همه جا و همه چیز می گوییم. سلام همه را به او می رسانم و او هم سلامی از "یرقان" دارد. در دنیای عزیزانی که از طریق این صفحات یافته ام، پلی مبارک میان تبریز و مشهد برقرار شده است!

باید پیش از ترک محوطه ی شاه گلی کبابی هم به بدن بزنم! حسن سعی دارد پیشداوری هایم را خراب کند. می گوید شاید آن کباب های تبریز دیگر وجود نداشته باشد. اما من بطرف نزدیک ترین سالن می روم. کباب ماست و خیار و نان چرب با گوجه های کوچک سرخ شده و فلفل سبز و پیاز … در این لحظه هیچ چیز دیگر نمی تواند مرا اینقدر زنده به عقب بازگرداند! برای فیلم "ستارخان" سه ماه تمام در تبریز بودیم. علی نصیریان، عزت انتظامی، پرویز صیاد، محمدعلی سپانلو، علی حاتمی، ... گاه شب ها از پارک تا میدان راه آهن قدم می زدیم یا به کناره ی استخر شاه گلی می آمدیم. بسیاری از شب ها با ساز و سروده ی ده ها "عاشیق" می گذشت. از میان همین آواها بود که موسیقی فیلم تهیه شد. …

تبریز هم مثل شیراز، مشهد، رشت، کرمان، یزد و بسیاری شهرهای دیگر بزرگ تر شده یا بهتر بگویم در بی شکلی نا شکیلی گشادتر شده و در عین حال زیبایی های گذشته را هم از دست داده است. تقریبا تمام خانه ها و محله های قدیمی تبریز یکی بعد از دیگری ویران شده یا در حال ویران شدن اند و بجای عمارات شسته رفته ی قدیمی که گاه از دوران زندیه باقی مانده بود، زیبایی و شخصیت شهر را با عمارات تازه تکه تکه پاک می شود!

روز دوم به اتفاق حسن به دیدار "بندر شرفخانه" می رویم. جز مقداری ساحل نمک چیزی از شرفخانه نمانده است! بخش اسکله ی قدیمی را دیوار کشیده اند، دروازه گذاشته اند، و … یعنی با اجازه ی آقایان! در ساختمان راه آهن متروکه به سه چهار سرباز محافظ بر می خوریم که نمی دانم از چه محافظت می کنند و اجازه نمی دهند عکس بگیریم و خودشان هم نمی دانند چرا!

سطح آب، صد متری از ساحل دامن کشیده و به داخل رفته و ساحلی پوشیده از مخلوطی از لجن و بلورهای نمک برجای گذاشته است، خالی و تنها و غمزده بر جای "گذشته" نشسته است.

عصر در دیداری از "مسجد کبود" و قسمت های دیگر شهر، به چند خانه ی قدیمی می رسیم، متعلق به خانواده های "گنجی زاده" و "بهنام" و … که از عهد زندیه و اوایل قاجاریه بجا مانده، با گچ بری ها و آینه کاری ها و ارسی ها و تالارها و گوشواره ها و سر ستون ها و ... مجموعه ی این سه خانه ی قدیمی کنار هم، شده است "دانشگاه"!!! دانشگاه چی؟ چندان مهم نیست اما اتاق ها و تالارها که به کلاس تبدیل شده اند، پرند از میز و صندلی و کامپیوتر و وسایل دیگر. چیزی نخواهد گذشت که این تنها خانه های قدیمی باقیمانده هم به ویرانه تبدیل شوند. "دانشگاه"!!

از محله ی امیرخیز هم خبر چندانی نیست. حسن می گوید بافت شهر بهم ریخته و محله های بسیاری شکل و شخصیت عوض کرده اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 26 فروردین 1384

نامه ی چهلم

در طول یک ساعتی که در یکی از شلوغ ترین ساعات ترافیک تهران از شهرک غرب عازم فرمانیه ام، فرصتی ست تا منظره ای از ساختمان های کوتاه و بلند و نا شکیل را تماشا کنم که اینجا و آنجا هنوز هم ساخته می شوند! جنگلی از آهن و سیمان! به اخبار روزنامه ها فکر می کنم؛ بودجه ی ساختمان مسکن برای محرومان، تشکیل نهادی برای ساختمان مسکونی برای جوانان، ... و سازمان های مشابه در زمینه ی تهیه ی مسکن در کنار شرکت های متعدد کوچک و بزرگ خصوصی مسکن، و بعد تعداد کارخانجات سیمان و آجر و موزائیک و ... و مواد اولیه ی ساختمان و میزان واردات وسایل ساختمانی از کشورهای دیگر ...

از خود می پرسم این رشد بالای صنایع ساختمانی برای چه؟ در کشورهای پیشرفته ی صنعتی صنایع ساختمانی در چرخه ی تولید چندان به حساب رشد گذاشته نمی شوند چرا که سقفی دارد و در نهایت پیشرفت هم به "ساختمان" تمام می شود و  رشد آن در یک محدوده ی مشخص و دایره وار است! و فکر می کنم انگاری علیرغم این که هرکدام ما به جمعیت و حضور میان مردم علاقمندیم، چرا اغلب خانه هایمان باید دور از جاده، ایستگاه، خط راه آهن، فرودگاه و اغلب در حاشیه ی شهرها باشد؟ حتی آن که وسع مالی اش قد نمی دهد در آرزوهایش به خانه ای می اندیشد در کناره ی جنگل یا بر لب ساحلی دنج، به آب و درخت و طبیعت سبز و آسمان آبی و آفتاب می اندیشد. گوشه ی دنج! گوشه ی امن!

از آقای راننده میپرسم؛ چرا همه ی ما به خانه ای می اندیشیم که از آن ما باشد؟ از این پرسش ناگهانی کمی جا می خورد و می گوید؛ خوب، هرکسی مایل است خانه ی خودش را داشته باشد. بی دردسر صاحب خانه و ... سقفی که زیرش آرام بگیرد و آرام بمیرد! و گریز می زند به مساله ی صاحب خانه و مستاجر و داستان هایی که از خاله و عمه و دوست و آشنا در این زمینه دارد. نه، اینها نیست که مرا به فکر انداخته. اما "سقفی که زیرش آرام بگیرد" حرف عجیبی ست! شراکت در وسیله ی نقلیه ی عمومی با دیگران چه عیبی دارد که ما سراغ "وسیله ی شخصی" می رویم؟ تمایل به داشتن خانه ی شخصی و اتومبیل شخصی نزد ایرانیان مقیم اروپا و آمریکای شمالی هم نسبت به ملیت های دیگر بسیار بالاست!

به دکورسیون داخلی خانه ی ایرانی در هرکجای دنیا فکر می کنم و این که چه ویژگی های مشترکی در سطوح مختلف دارند! مثلا کوزه های گل و گیاهی که جایجای خانه قرار داده شده، همان طبیعت نیست که به اتاقمان آورده ایم؟ و فرش، که نمادی از گل و گیاه و پرنده و جانور و طبیعت است، در زیر پایمان! شاید وقتی دستمان به آن آرزوی دراز نمی رسد، باغچه نشانه ای از آن طبیعت است که در ذهن کویری ما نقش بسته است. مبلمانی راحت که در آن فرو رویم! پنجره ای (تله ویزیون) به جهان تا در خلوت امن بنشینینم و جهان را نظاره کنیم، نه در میانه ی اجتماع و ازدحام! هان؟ این جمع تنها که هرکدام گوشه ی دنج و امنگاه خود را می جوید؟ چهار دیواری، اختیاری؟ چرا؟ چقدر در فرهنگ ما اختیار از دست ما گرفته شده است؟  این قلعه های فئودالی که اغلب ما ایرانیان در خانه مان در هر جای غرب، می سازیم، سراسر مبلمان و دستگاه ضبط و پخش و تلويزيون و ويدئو و ماهواره و ... جمع همه ی وسايل و ابزار برای يک تنهايی بی نياز از جمع! و می لميم و از پشت پنجره های دوبلش، جامعه ی میزبان را تماشا می کنیم! در امنیت خاطر!

چرا اغلب از جمع گریزانیم؟ چرا تشکل های ما تقریبا هیچ وقت به جایی نمی رسد؟ جمع تنهایان؟! و بعد، به این فکر می افتم که هرگاه وارد قهوه خانه یا رستوران خلوتی شده ام، ایرانی ها را دیده ام که در سه گوش، جایی پشت به دیوار نشسته بوده اند. شاید علت این باشد که پشت به دیوار و رو به جماعت تمرکز خاطر بیشتری دارد و امنیت دید و خاطر می دهد! یعنی سنگری که از پشت امن است، هان؟ مگر این تاریخ و فرهنگ ما چقدر نا امن بوده است؟ که ما اينقدر به امنیت می اندیشیم؟ فراهم کردن همه ی آنچه که دوست داریم در محدوده ی "شخصی" خودمان! خانه ی شخصی با باغچه ی شخصی و اتومبیل شخصی،... گوشه ای امن ... چیزهایی که فقط از آن من است! یعنی ما نمی توانیم در فضای مشترکی نفس بکشیم که هرکداممان درصد مشترکی از لذت همگانی بچشیم و به ایده آل صد در صدی نرسیم؟ فضایی اگرنه کامل و ایده آل اما در جمع و با جمع؟ با این همه چه لذتی می بریم وقتی دیگری یا دیگرانی از خانه ی شخصی ما، اتومبیل شخصی ما، موسیقی شخصی ما و ... خوششان می آید و این خوشی را ابراز می کنند؟

این ساختمان ها که روی هم انباشته شده اند هم چون قلعه های فئودالی، سنگرهای فردی که تک تک مان پشت امنیت شان نشسته ایم تا خود را از دشمنی جمع و جماعت محفوظ بداریم!؟ این بی اعتمادی عمومی به همه کس و همه چیز از کجا سرچشمه می گیرد؟ از تازیانه هایی که بر پشت تاریخی مان خورده است؟ انگار ما از درون سنگری به جهان می نگریم، هان؟ نگاهی از درون امنگاه خود! به گونه ی "حاضران غایب" و نه "در میان جمع"! جهان دور و اطراف ما چه اندازه نا امن است؟ به میله های آهنی پشت برخی پنجره ها نگاه می کنم، به ویژه در طبقات اول ساختمان ها! انگاری که ما خودخواسته خود را درون یک انفرادی حبس کرده باشیم. درون این قلعه و حصار که دور خود می بندیم، چقدر از یکدیگر در هراسیم؟!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 23 فروردین 1384

نامه ی سی و نهم

مشغول بستن ساکم هستم که زن دایی خبر می دهد "کل اسدالله" به دیدنم می آید! کل اسدالله را اگرچه سال ها اینجا و آنجا در خانه ی عموها و عمه های مادرم دیده ام و یادم هست که سیزده به در هر سال که فک و فامیل شیخ الاسلام در "تیرانچی جمع می شدند، معرکه گردان بود و زمانی هم در خانواده ی دایی بزرگم بیش از حد متعارف رفت و آمد داشت، اما نه گمانم که با آن کبکبه و دبدبه ای که می شناختم مرا به یاد می آورد، مگر به عنوان پسر بزرگ مادرم، چرا که اخلاقیات پدر باعث شده بود که پای این گونه مردمان هرگز به خانه ی ما باز نشود!

 وقتی شیخ الاسلام بزرگ مرد، کل اسدالله کودکی بیش نبود و "عاشق آباد"، "تیرانچی"، "ناژنون" و ... روستاهایی بودند که به ارث به فرزندان شیخ رسیدند. فرزندان بلافصل شیخ بزرگ، املاک را نفروختند اما عوایدش را میان ورثه به نسبت سهمی که می بردند، تقسیم می کردند. فرزندان شیخ اما صاحب فرزندانی شدند و این فرزندان به نوبه ی خود فرزندانی آوردند و ...  کم کم کا ر تقسیم عواید مشگل شد. ارث و میراث تقسیم بندی شد و به هرکس تکه ای یا تکه هایی رسید. کل اسدالله حالا دیگر به اعتبار چرب زبانی و بلدیت کار به مصلحت روز، کدخدای عاشق آباد شده بود و در بقیه ی املاک هم دستی داشت و فرمان می داد و رفت و امدی داشت.  اغلب دور و بر وراث ذکور می گشت که سهم بیشتری از املاک داشتند!

 کل اسدالله را همیشه در گیوه های نوک برگشته ی آجیده، شلوار دبیت مشکی پاچه گشادی که برق می زد و کت شیک و بیکی می دیدی که بیراهن سفید بی یقه ای زیرش پوشیده بود. اما ویژگی بارز کل اسدالله علاوه بر لباس های تر و تمیز و مرتب، علامتی بود که بنا به مصلحت روز روی یقه ی کتش سنجاق می کرد. او را که نسبت به هم پالکی هایش از اطلاعات عمومی نسبتا وسیعی برخوردار بود و در عین حال زبان چرب و نرمی هم داشت، از روی علامت یقه اش می شد بیشتر شناخت و دریافت که که کل اسدالله از آن گروه مردمان است که همیشه بر موج روزگار سوار اند. من البته از دورانی او را می شناختم و می دیدم که برای مدتی دراز علامت روی یقه اش "حزب ایران نوین" بود و شاید دو سه سال هم در این اواخر علامت دیگری داشت که رویش با خط جلی نوشته بود: "حزب رستاخیز"!

با این همه کل اسدالله در جریان انقلاب هم تلاش کرد تا بر موج حادثات سوار شود و اگرچه دورادور شنیدم که در ابتدای پیروزی انقلاب مشکلاتی هم پیدا کرده اما این ظاهرا مدت کوتاهی به درازا نکشید که کل اسدالله زبان رفتاری روز را دریافت و بار دیگر از "سربازی به سرداری" رسید!

در همان یکی دو ساعتی که به عزیمت من از اصفهان مانده بود، کل اسدالله سابق و حاج اسدالله فعلی که اینک به گفته ی خودش هشتاد ساله است، تلاش کرد ذهن مرا در مورد جریانات روز ایران و جهان بیدار کند و از جمله شرح داد که "دوم خردادی ها" از دم آمریکایی اند و قصد دارند "اسلام را به زمین بزنند". حاج اسدالله که برای سندیت گفته هایش پیوسته به ارتباطات نزدیک خود با فلان پسر فلان، رئیس فلانجا و داماد یا قوم و خویش فلان کس و مسوول فلان اداره و سازمان اشاره می کرد، گفت که در دیداری از فلان پایگاه که همراه فلان کس داشته، از مسوولین رده ی اول ارتش و نیروی هوایی در کمال اطمینان شنیده است که ایران پنج سالی ست که صاحب بمب اتمی ست و می تواند در نیم ساعت اسرائیل را با خاک یکسان کند. حاج اسدالله که از برخی سوالات تاکیدی من از میزان بی خبری ام متعجب و تا اندازه ای افسرده شده بود، اضافه کرد که آمریکا مثل سگ از جمهوری می ترسد و از این که نتوانسته توسط خاتمی و دار و دسته اش مسیر اسلام را عوض کند و جمهوری را به زانو در آورد، سخت آزرده است و تلاش می کند در مورد مسایل افغانستان و عراق و لبنان و دیگر کشورهای منطقه از نظرات اولیای امور جمهوری استفاده کند تا بلکه از نکبتی که امروز در عراق گریبانگیرش شده، رهایی یابد!

وقتی سر نهار زن دایی در کمال خونسردی به حاج اسدالله اشاره کرد و گفت: "این خیلی طرفدار آخوندهاست"! حاج اسدالله حتی نگاهش را از روی بشقاب غذایش برنداشت. اما بعد از نهار در فرصت کوتاه پیش از حرکت من، در حالی که پک های جانانه ای به قلیان تازه دمش می زد، سفارش کرد که سفر آینده سری هم به "عاشق آباد" بزنم و از پیشرفت های اخیر آن بازدید کنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 21 فروردین 1384

نامه ی سی و هشتم (2)

شب با پسر دايی ها پياده روی شيرينی داشتيم در کناره ی زنده رود و بلوارهايی که سراسر چمن است و چراغ! قدم زدن در کناره ی رود، يادآور خاطرات جوانی شد و هوسی به جانم انداخت تا سراسر کناره ی رود را در طول روز هم تجربه کنم. فردا دوربين به دوش از "پل مارنان"، غربی ترين پل شهر، بلوارها را پياده طی کردم تا به "پل بزرگمهر"، در شرق شهر رسيدم.

شب مارکز از عشق پدر و مادرش در "سال های وبا" حکايت می کند. دختری بيست و يک ساله که پس از مقاومت بسيار بالاخره به عشق جوان تلگرافچی روستا پاسخ مثبت می دهد و در برابر مخالفت پدر و مادر می ايستد. در دوره ی درازی که "لوئيسا سانتياگا" از پذيرش عشق پسر تلگرافچی امتناع می کند، روزی در کليسا نشسته است که پسر از مقابلش رد می شود و جايی که به خوبی بتواند لوئيسا را از پشت تماشا کند، به ستونی تکيه می دهد. "پس از چند دقيقه پر التهاب" لوئيسا نمی تواند در "برابر تب و تاب درونی اش مقاومت کند". سر می گرداند و نگاهی به عقب می اندازد. "چنان از غضب و شرم منقلب شد که آرزو کرد زمين دهان باز کند و او را ببلعد. چون تلگرافچی بی حيا به او زل زده بود و نگاهشان در هم گره خورد". پدر در ايام سالخوردگی شاد و شنگول برای پسرش مارکز تعريف می کند که "دقيقا همان چيزی پيش آمد که می خواستم و نقشه اش را کشيده بودم"!

در کمر کش پياده روی کناره ی زاينده رود به ياد اولين عشق دوران جوانی به دختر سيه چشم نانوا می افتم که راه مدرسه به خانه را برايم چند برابر می کرد. در انتهای اين تعقيب های هر روزه وقتی دختر به کوچه های پيچ پيچی که به خانه شان ختم می شد می رسيد، بايستی باز می گشتم. اما سر هر پيچ نگاه دزدانه ی دختر همراه لبخندی نمکين مرا به رفتن تا پيچ بعدی و تجربه ی نگاهی ديگر ترغيب می کرد. آنقدر غرق لذت اين نگاه های کوتاه بودم که حضور هيچ کس را در آن کوچه پس کوچه ها احساس نمی کردم.

حوالی سی و سه پل از لذت هوای آفتابی فروردين پر شده بودم. دختر و پسر جوانی بر سنگ های خارای کناره ی رود نشسته بودند . گوش تيز کردم تا در قدم های آهسته چند کلامی از حرف هايشان را بشنوم. اما ضربه های کمربند نانوا که از پشت به سر و تنم می باريد، مرا به خاطره ی آخرين تعقيب اولين عشقم برد. دختر جيغ کشيد و گريخت. من زير ضربه های کمربند از خود دفاع می کردم و در برابر ناسزاهای رکيک نانوا سعی داشتم کلامی بد و بيراه از دهانم بيرون نيايد. 

شب مارکز تعريف کرد که سماجت مادرش و پسر تلگرافچی ابتدا باعث شد تا تمامی همسايه ها و حتی برادر دختر، عاشق و معشوق جوان را در شور و شيدايی ديدارهای مخفيانه ياری دهند. لوئيسا بالاخره بی تاب شد و به سر اسقف شهر متوسل گشت. اسقف نامه ای برای والدين لوئيسا نوشت و "در آن با بيانی پر احساس اظهار داشت که يقين دارد هيچ قدرت بشری قادر نيست بر اين عشق سرسخت و عنان گسيخته فائق آيد."

"پدر بزرگ و مادر بزرگم که مغلوب اراده ی خداوند شده بودند تصميم گرفتند هرچه زودتر قال قضيه را بکنند و اين برگ دردناک را از کتاب زندگی شان ورق بزنند". به سر اسقف اختيار دادند تا دخترشان را به عقد ازدواج پسر تلگرافچی در آورد، اگرچه خود در اين مراسم شرکت نکردند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 18 فروردین 1384

نامه ی سی و هشتم (1)

سلام علی جان

مرا می بخشی! اینجا امکانات برای کسی که در خانه کامپیوتر ندارد، در حد صفر است. به "نت کافه ها" که می روی، اگر وصل باشند و اگر کار کنند و اگر همه چیزشان روبراه باشد و آب و برق و ارتباطشان برقرار، باید صبر عیوب هم داشته باشی تا چند دقیقه ای پس از هر کلیک، صفحه ای ظاهر شود و چشمت به دیدار نامه ای، خبری، وبلاگی روشن شود. معمولا هم با این همه قرار و مدار که من دارم و این همه برنامه که در این فرصت کم برای خود ریخته ام، یکی دو ساعتی بیشتر دوام نمی آورم. از خیر همه چیز می گذرم و سر به خیابان می گذارم.

شب اول كه رسيدم چيزي براي خواندن نداشتم. ناچار به يك مجله ي سينمايي متوسل شدم كه در هواپيما گرفته بودم. تمام پچپچه هاي دم پا افتاده ي مجله را از سير تا پياز در مورد سينماي داخلي و خارجي، حتي مصاحبه هاي آبكي با هنرپيشه ها را كه بجز نام مصاحبه شونده، ديگر تفاوت چشمگيري با هم نداشتند، خواندم. همه فيلسوف هايي بودند در نقش هنرپيشه! با حرف هايي از سر بي حرفي. همه سعی دارند همان باشند که خیال می کنند دیگران دوست دارند. درویش، دوستدار عشق، اهل مطالعه، گوشه گیر و متفکر،... خلاصه "هرچه شما دوست داريد"!  شايد هم به همين دليل شب اول تا ديروقت خوابم نبرد. صبح روز بعد در گشتي در كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه، يك "ماركز" نخوانده خريدم: "زنده ام كه روايت كنم"! حالا شب ها پاي قصه ي اين "شهرزاد" آمريكاي جنوبي، خواب خوشي دارم.

دوسه روز اول در تهران به دیدار این و آن گذشت. به اصفهان می روم و دیدار باقی مانده ی دوستان و آشنایان. دایی از چهار سال پیش و بعد از یک عمل قلب، دیگر روی بهبودی به خود ندید. صبح از پنجره ی اتاق تماشایش می کنم. انگار شیر پيری در قفس، پریشان و آرام دور حیاط راه می رود. مردی کوچک در حول و حوش هفتاد سالگی چنان تحلیل رفته که حال و حوصله ی چند کلام حرف را هم ندارد.

ماركز جوان همراه  مادر براي فروش خانه ي قديمي به شهر يا روستاي زادگاهش سفر مي كند. روستايي زنگار گرفته، ارثيه اي بر باد رفته پشت پاي "فروت كمپاني"(کمپانی موز). پس از شورش مردم علیه استثمار، حالا ديگر سال هاست "گرينگو"ها شهر و روستا را ترك كرده اند و مردمان فقير بازمانده، در غياب جلا و شكوه استثمار، دارند در خود مي پوسند.

ماركز جوان دانشكده ي حقوق را به عشق روزنامه نگاري و نويسندگي ترك كرده است. مادر كه به دليل فقر ناچار به فكر فروش خانه ي قديمي افتاده، از اين كه فرزندش دانشكده را ترك كرده تا نويسنده شود، سخت ناراضي ست. داروساز قدیمی اما که اینک پير و فرسوده بر تخت افتاده است، این شيفتگي و آزادگی را مي ستايد:

"اين چيزي ست كه از بدو تولد در وجودمان به وديعه گذاشته شده و اگر بر خلاف آن عمل كنيم، سلامت جسم و روانمان را به خطر مي اندازيم." دكتر با "لبخندي دلپذير"، "مومن وپند ناپذير" ادامه مي دهد: " اي كاش ايمان و سرسپردگي كشيش ها به خداوند هم همين قدر استوار بود".

پیش از آن که فرصت کند پدر و مادر خود را بشناسد، یتیم شد. دبستان و دبیرستان را به مدرسه ی دولتی رفت و بی تردید در سال های دراز تنهایی چه شب ها که گرسنه خفت.  تابستان ها اینجا و آنجا شاگردی می کرد. چیزی که به گوش دوست و آشنا نمی رسيد مبادا به حیثیتش لطمه ای وارد شود.  با وضعیتی که داشت بالاتر از دیپلم نمی توانست برود. مثل معمول آن سال ها، مدتی هم روزگار جوانی اش در مسلمانی گذشت. سرش را از ته تراشیده بود و مشق طلبگی می کرد. هنوز مدرسه نمی رفتم که دایی جان شب ها مرا با خود به جلسات قراءت قرآن می برد.

تا این که در اداره ی بهداشت استان کارمند شد. کم کم موها را بلند کرد، لباس های نو خرید، صاحب یک فیات شد و بالاخره ازدواج کرد ... و صاحب خانه و فرزند شد. اگرچه پس از آن سال ها که بر کودکی و جوانی اش رفته بود، هرگز به یک رفاه دلخواه نرسید، اما سال هایی هم بود که دست دايی جان به دهانش می رسید، آنقدر که تنها دخترش را به خانه ی شوهر بفرستد و دو فرزند پسرش را در وضعیتی بهتر از خود، به مدرسه و دانشگاه بفرستد و کنار همسر و فرزندان زندگی نسبتا آرامی بگذراند. همین دلخوشی های تازه هم اما دوامی نکرد و پیش از آن که پسر اولش به خانه ی بخت برود، بیماری قلبی به سراغش آمد و کار به اتاق عمل کشید.

هنوز هم پشت پنجره ايستاده ام و می بينمش که حياط را دور می زند همان گونه که حيات را! در پس پشت اين موهای سفيد اکنون آشفته، در همه ی اين سال ها کدام شيفتگی و کدام آرزو پنهان ماند و پوسيد؟ به چه می انديشيد که سنت زيستن به روال روز جامعه مانع شد تا او از اين تکرار بگريزد و بدان بپيوندد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 15 فروردین 1384

نامه ی سی و هفتم

"س" مرا براي كاري به ديدار رئيسش مي برد كه مدير يك مجتمع آموزشي ست. وارد ساختمان كه مي شويم، دم در اتاقي در سه گوش محوطه، "س" مكثي مي كند و مرا به مردي باريك و بلند معرفي مي كند كه چشم هاي ريزش از پشت عينك، نشان از يك درد عميق دارد.

وقتي از "مرد باريك و بلند" جدا مي شويم، "س" مي گويد كه "او" در سال هاي جنگ گروهي از جوانان را آموزش مي داده كه به داخل خاك عراق نفوذ مي كرده اند تا اطلاعات جمع آوري كنند! مي گويد كه "او" را براي اولين بار و براي مدت كوتاهي در جايي ملاقات كرده و بعد از آن، زماني كه "س" گرفتار شده است، "مرد باريك و بلند" به نفعش شهادت مي دهد. اين عمل "او" باعث حيرت "س" مي شود. بعد ها در مي يابد كه "مرد باريك و بلند" پس از جنگ، خود را از چشم دوستان و همرزمان گم و گور كرده و سال ها اينجا و آنجا مشاغلي براي امرار معاش داشته است.

در حين صحبت ما، "مرد باريك و بلند" با دو استكان چاي وارد مي شود و مي پذيرد كه در جمع ما بماند. مي نشيند و در تمام مدت صحبت، ساكت نگاهمان مي كند. در جستجوي يك كلام، حرفي، عقيده اي، اظهار نظري كه از دهانش برآيد، دزدانه نگاهش مي كنم. با لبخند محوي كه بر لبانش مانده، صحبت ما را تعقيب مي كند. تلاش مي كنم تا به نوعي وادارمش تا در گفتگو درگير شود. بالاخره هم جايي كه صحبت از مرزداري و مرزباني "رستم" مي كنيم، لب باز مي كند تا چيزي بگويد! انگاري دو سه كلامي هم از ميان لبانش بيرون مي آيد كه در ميان اشتياق وافر من به شنيدنشان، در ذهنم گم مي شوند. "س" بي خبر از اشتياق من، كلام "مرد باريك و بلند" را قطع مي كند و موضوع صحبت به جايي ديگر كشيده مي شود. "او" دوباره ساكت مي نشيند، نگاه مي كند و گوش مي دهد! از خود مي پرسم اين "مرد باريك و بلند" در جنگ چه آموزشي مي داده؟ "او" كه امروز چيزي چهل و چند ساله بنظر مي رسد، در دوره ي جنگ چند سال داشته و خود اين آموزش ها را كجا ديده بوده است؟ اين آرامش دردناك كه امروز در رفتار و حركات اين مرد باريك و بلند ديده مي شود، چقدر با آموزش جنگي آن زمانش، آن گونه كه "س" تعريف مي كند، مغايرت دارد!

"س" مي گويد "شيميايي" ست، گازهاي "خردل"، "اعصاب" و "تاول زا" روي نسوج تن و بدن "او" اثر گذاشته، مدتي مديد تحت مداوا بوده، ازدواج هم كرده و براي دوازده سال بچه دار نمي شده است. حالا صاحب يك دختر است! "س" مي گويد كه "مرد باريك و بلند" در رانش گلوله اي دارد، در ستون فقرات و برخي جاهاي ديگر بدنش تركش هاي خمپاره هست، آنقدر كه خود گفته است؛ "اگر از كنار آهن ربايي بگذرم، مرا جذب مي كند"...

علي جان! فكر مي كني در اين مدت چند نفر "شيميايي" ديده ام؟ چند نفر ديده ام كه ام.اس. داشته اند؟ چند نفر كه معتادند؟ چند نفر كه معلول جنگي اند؟ چند نفر كه ... می دانی؟ با مقدار قرص و انواع داروهای مسکنی که در اين جزيره مصرف می شود می توان ماهيان همه ی آب های زمين را مسموم کرد! 

اينجا همه سلامت اند و سلام مي رسانند ...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 13 فروردین 1384

نامه ی سی و ششم

 

سلام علی جان!

در هواپیما کنار آقای مهربان و خوش مشربي افتادم. مثل برخی از هم وطنان عزيز، در هر زمينه ای متخصص بود! اول وصفی کشاف در مورد تفاوت های "ایران ایر" و "کیش ایر" داد، و مرا شيرفهم كرد كه "ایران ایر" توپولوف ندارد، و اين که هواپیماهای ایرباس جای بیشتری دارند، ایمنی شان بيشتر است و... بعله!!!

گفت که فراموش کرده قرص مخصوص پروازش را بخورد و امیدوار است که در برخاستن و نشستن هواپیما دچار مشکل نشود چرا که خلبان های توپولوف( کیش ایر!) اغلب "روس" و بسیار ناشی اند! پس از برخاستن هواپیما پرسيدم حالش چطور است. گفت معلوم می شود خلبان ماهری داريم چون آب از آب تکان نخورد! چند لحظه بعد هم گفت که چقدر آرام و بی تکان می راند. گفتم خوب، البته هنوز در فضای اروپاییم! اینجا جاده ها صاف و خوب اند و بدون دست انداز! معلوم نيست به ترکیه و ایران كه برسيم اوضاع چگونه بشود.  خندید و گفت؛ بله خوب، این هم حرفی ست! بعد هم پرسید اهل دود هستید؟ با تعجب پرسيدم؛ منظورتان تریاک است؟ خندید كه خیر! بعد هم گفت كه ممنوعیت دخانیات در پرواز اذیت می کند. از سفری تعریف کرد که همراه دوستی "خیلی سیگاری" داشته که خودش را به تشنج می زند. گفت به مهماندار گفتم وضع این آقا خیلی خراب است! ممکن است به توالت برود و سیگار بکشد! مهماندار اول امتناع کرده اما همين که دوست "خيلی سيگاری" چند بار به توالت می رود و مهمانداران مجبور می شوند گوش به زنگ و مراقب بمانند مبادا سيگار بكشد بالاخره اجازه می دهند دو تایی در بخش مهمانداران زیر یک هواکش سیگاری دود کنند. بعد هم گفت می دانید؛ اگر چیزی برای خوردن ندهند، غذایی و نوشابه ای و قهوه ای، شاید چندان اثر نکند. اما همین که چای یا قهوه به معده ریخته شد، بدن سیگار طلب می کند. کاریش نمی شود کرد. گفتم خوب، راه حلش این است که نوشابه و چای و قهوه را نخورید! خندید و گفت؛ بله، این هم حرفی ست! اما هم غذا را خورد و هم چای را و هم نوشابه را!

موقع خوردن پرسیدم؛ حتما فکر سیگار و توالت بعدش را کرده اید؟ خندید. بعد هم مهمانداری آمد و از ايشان پرسيد؛ شما فلاني هستيد؟ دوستمان گفت؛ بله! مهماندار پرسید؛ با کاپیتان ... (غرض همان سر خلبان هواپیما بود) دوستید؟ همسفرمان با كمي مكث گفت؛ بله! مهماندار لبخندي زد و گفت؛ بعد از سرویس خدمتتان می رسم! 

ده دقیقه ای بعد از سرویس، دیدم دوستمان زیادی وول می خورد. حس کردم چای و نوشابه اثرش را کرده است! گفتم ظاهرا خانم مهماندار شما را فراموش کردند! محكم گفت؛ نخیر، می آید. دقایقی بعد آقایی با لباس خلبانی دست سر شانه دوستمان گذاشت و پرسيد؛ چطوری؟ همه چیز مرتب است؟ همسفرمان تشکر کرد. خلبان گفت: "یک دقیقه بیا کابین، کارت دارم!" و رفتند!

بیست دقیقه بعد برگشت. شنگول و سرحال! شرمنده گفت؛ "می دانید، در کابین جا نیست، والا  صدایتان می کردم!

 

پرواز خوبی بود؛ علي جان! به سلامتي و خير گذشت. اما آنچه چندان خوش نبود کنترل پاسپورت، کندی افسران گذرنامه و اخم و تخم و بد زبانی شان بود. من همه ی اینها را طبق معمول به حساب لوس شدن خودمان می گذارم! از بس كه اين فرنگي هاي بي همه چيز مهربانند! یاد آن هم وطن هنرمند افتادم که در فرودگاهي از کاسه ی سازش، چند لول تریاک در آوردند. اگر چه دليل جرم دستشان بود اما گوش مي كردند كه می گفت؛ این ساز را دوستی در ايران به او داده تا برای کسی ببرد و از تریاک هاي درون کاسه بی خبر بوده است! مثل همیشه ی خودمان كه خیال می کنیم این کلک ها را تنها ما بلدیم و آن متصدیان هم اولین بار است که با چنین مساله ای برخورد کرده اند، پس خرند و چیزی سرشان نمي شود! با این همه افسر پلیس به او می گفت، چرا همه ی شما از دوستی يك ساز می گیرید که به دوست دیگری برسانید اما هرگز دقت نمي كنيد كه مبادا در داخل ساز، تریاک گذاشته باشند! آخر عزیزم! باید مراقب دوستان ناباب بود!

با این همه چون اعتراف نمی کرد که تریاک ها متعلق به خود اوست، از نظر قانون جرمش محرز نشده بود و ايشان را با احترام به بخش بازداشتگاه فرودگاه بردند!

اینجا اما بنا بر اين است كه همه دزدند و قاچاقچی و دروغگو، مگر این که خلافش ثابت شود! در این صورت هم معذرتی در کار نیست. مامور خواهد گفت؛ برو! ولی دفعه بعد حواست جمع باشد! جمع چه؟!

سال ها پیش وقتی يك همكار سوئدي حرفی زد و من گفتم؛ "دروغ می گویی"، ناباورانه نگاهم کرد و گفت؛ معلوم می شود همه ي عمر دروغ گفته اي و شنیده ای و گرنه اینقدر منفی و بی اعتمادانه قضاوت نمی کردی!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 11 فروردین 1384

در سفر

 

سلام

در سفرم.

برای مدتی این خانه را به آشنایی سپرده ام که فعلا در وطن است! به او، هم چنان که به خودم اعتماد دارم. قرار است ضمن گردش در برخی نقاط و شهرها، مشاهدات روزانه اش را که به نظر جالب می آید، برایمان تعریف کند. و قرار چنین است که در اولین فرصتی که این یادداشت مرا می بیند، کارش را شروع کند.

و این مدت من هم مثل عزیزان دیگر، خواننده ی مطالب این صفحات خواهم بود...

به قول شهلا خانم " تا درودی دیگر، بدرود"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 8 فروردین 1384

نامه ی سی و پنجم (3)

"توصیه می کنم در صورتی که علاقمند به پیگیری مطلب هستید، ابتدا بخش اول و دوم را پایین تر در همین صفحه بخوانید."

"برای تو می نویسم بی بی باران"

داستان آن لاغروی مفنگی را شنیده ای که کنار خیابان افتاده بود؟ همین که دید ماموری دو گردن کلفت را دست بسته و کشان کشان می برد، خود را میان آن دو انداخت و از مامور پرسید؛ "سرکار! ما سه تا جاهل یکه بزن را کجا می برید؟"! حالا حکایت ماست، بی بی جان! آن که امروز به نمایندگی "نسل گذشته" خود را پیش انداخته و بابت "انقلابی که کرده است" از "نسل تازه" پوزش می خواهد، خود را در پس پشت یک هویت کاذب پنهان می کند! پیام او دانسته یا ندانسته این است که "ما روزگار خوشی داشتیم"! می خواهد من و تو را دوباره و صدباره به قهقرا ببرد و به این وسیله برای خود شناسنامه ی "مبارزه" تهیه کند. کاری که "نصیری"، "زاهدی" و دیگر ژنرال های بعد از کودتای مرداد 32 هم کردند! از نسل من به "خستگان دلزده" بگو فریب دزدان تاریخ را نخورند که از ضعف حافظه ی تاریخی یک ملت استفاده می برند تا سرخی "گوش سرما برده" را چون "سرخی بعد از سحرگه" جلوه دهند:

"فریبت می دهد، این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا، گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سخت زمستان است"!

آنچه امروز رخ می دهد ریشه در گذشته ی دور و نزدیک دارد. اگرچه در جوامع آزاد تلاش دولت و ملت آن است که برای آینده برنامه ریزی هرچه دقیق تری صورت گیرد، هیچ فالگیری اما نمی تواند بگوید یک جامعه فردای تاریخ کجا خواهد ایستاد. در جامعه ای که در حال پیشروی به سوی آینده باشد، هیچ دختری آرزوی زندگی همانند مادرش را نخواهد کرد و هیچ پسری در دکان پدرش شاگردی نمی کند. 

بی بی جان! به گمانم راه رسیدن به آینده ای روشن، بازگشت به عقب نیست. اگرچه خاطرات گذشته به اعتبار فراموشی دردها و رنج ها و به اعتبار خامی کودکی و جوانی همیشه شیرین اند، گذشته اما به تمامی هرگز تابناک تر از آینده نیست و نبوده است. آن که رو به عقب دارد، از فکر به آینده تهی ست. آنچه بود نه تنها مشعشع و ایده آل نبود که چندین و چند مرحله از آنچه هست، تاریک تر، عقب افتاده تر و شرم آورتر بود. گریه آور است که برای فرار از اسلام به مزدیسنا و زردشت متوسل شویم و در مخالفت با جمهوری اسلامی به تاریخ شاهنشاهی حسرت بخوریم! در اوج نابسامانی های همین امروز، وقتی "فقر بیداد میکند و فساد و فحشا و خیانت امری عادی"ست. در غیاب نهادها و تشکل های سیاسی و اجتماعی، وقتی عدالت توسط یک نفر هر روز به مسلخ برده می شود. وقتی اقلیتی به نام خدا و دین، جان و مال و هستی ملتی را به بازی گرفته اند. وقتی حتی یک روزنامه ی مستقل اجازه ی انتشار ندارد. وقتی حقوق کودکان، نوجوانان، زنان، کشاورزان، کارگران، و و و ... هم چنان پایمال می شود، هنوز هم آنچه در جامعه ی امروز ایران می شنوی و می خوانی به اندازه ی تمامی تاریخ صد ساله ی بعد از مشروطیت حاوی شعور و آگاهی نسل تازه است! به مطبوعات و نوشته های دو دوره ی کوتاه نسبتا آزاد دوران معاصر (سال های کوتاه میان فرمان مشروطیت و کودتای "سید ضیاء" و دوران کوتاه بین شهریور 1320 تا مرداد 1332) نگاه کن! در همین فضای خفقان امروزی که برخی از نسل تازه را "خسته و دلزده" کرده، عملکردهایی هست که نشان می دهد آگاهی درخشان نسل تازه سر و گردنی از بزرگان تاریخ معاصر ما بلند تر است. به جامعه ی آفت زده ی دور و برت نگاه کن! ببین نسبت به سی سال پیش چند گام بزرگ و اساسی به آزادی، عدالت و برابری نزدیک تر شده است؟ اوه، بی بی جان! همین چند کلام ساده ای را که امروز در این نامه برای تو می نویسم، سی سال پیش اجازه نداشتم در خلوت اتاق خوابم با همسرم بگویم! همین بس نیست؟

نه خیال کنی که می پندارم این همه از برکت آزادی خواهی سردمداران آن ولایت است؟ نه! این همه ناشی از فشاری ست که مقاومت های آرام و زنده ی مردم، نسل از پی نسل بر دستگاه اختناق وارد کرده و می کند. این نه از برکت حضور خاتمی هاست که حضور خاتمی ها از برکت آزادی خواهی و عدالت طلبی مردم است. آقای خاتمی نه بانی وقایعی ست که در این هشت ساله روی داده، که او خود نتیجه ی راستین تقاضاهای نسلی ست که علیرغم این همه جور که بر او رفته، هم چنان عدالت خواه و آزادی طلب باقی مانده است. همان نسلی که آرام آرام دکمه های آستین ها را گشود و آستین ها را بالا زد. همان نسلی که با وجود ممنوعیت عشق، از تماس ساده ی سرانگشت ها آغازید تا دست ها در هم قلاب شدند. نسلی که با مقاومت منفی اش تیاتر، سینما، موسیقی، هنر و ورزش را از زیرزمین های نمور تفکری عقب افتاده آزاد کرد و به میان مردم باز گرداند. این همه و بسیاران دیگر نتیجه ی خواست ملتی ست که علیرغم این همه سال "کور شوید، دور شوید" هم چنان میانه ی میدان ماند! 

با این همه وقتی ناگهان همین پتانسیل خاموش در خرداد 1376 به خاتمی رای داد، "نه از حب علی که از بغض معاویه"، نیروی متبختر بر تخت نشسته چنان جا خورد که عکس العملی در حد و حدود قتل های زنجیره ای و جنون های مشابه از قبیل ترور حجاریان، بستن روزنامه ها، دستگیری روشنفکران و بالاخره رسوایی انتخابات مجلس هفتم تن داد. آنها اما نمی دانند که:

"سر رشته شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گرفتن به پیل"! 

خستگی و دلزدگی راه به جایی نمی برد، بی بی جان! نمی توان نشست و انتظار کشید و توقع داشت. سکوت در خستگی و دلزدگی آرزوی "بخو ببر" هاست تا تلاش کنند سفره ی چپاول را بگسترانند. به نسل تازه بگو تاریخ را باید تحلیل گرانه دید و خواند. باید به روشنی دید چرا زمانی که رییس جمهور و وزیر خارجه ی پیشین آمریکا با اعتراف به کودتای 28 مرداد 32 و متوقف کردن روند دموکراسی، از ملت ایران پوزش می خواهند، خانواده ی پهلوی هم چنان هم از اعتراف به این گناه سهمگین ابا می کنند!؟ آیا بخاطر این نیست که تمایل بازگشت دوباره به کرسی قدرت را دارند و مایلند دست های آلوده ی رژیم گذشته را پاک جلوه دهند؟ دردناک است که کسانی به فریب چند معلول سیاسی و اجتماعی در رسانه های لوس آنجلسی می خواهند نسلی را که علیه ستمشاهی قیام کرده، به محاکمه بکشند! "گنه کرد در بلخ آهنگری / به ششتر زدند گردن مسگری"؟

نگذارید تاریخ را رسانه های لوس آنجلس برایتان روایت کنند. آنان که در این شعار می دمند که "نسل گذشته از شدت خوشی انقلاب کرد". آنان که مدعی اند "ما راحت بودیم" البته حق دارند! اما بد نیست بپرسیم کدام "ما"؟ شاید به زحمت صدهزار نفری در یک ملت سی و پنج ملیونی از قبل "بردن ها و بردن ها و کشتی ها ..." به آلاف و علوفی می رسیدند، هم چنان که امروز هستند کسانی که از برکت "انقلاب" می چرند! تلاش برای زدودن جنایت ها و خیانت ها از دامان تاریخ معاصر، تلاش مسخره ای ست. جای هیچ افسوسی در گذشته ی ما نیست، با این همه این ضرب المثل چینی صادق است که "گذشته چراغ راه آینده است"! آنان که از اعتراف به خیانت ها و جنایت ها ابا دارند، بی تردید عاری از خلوص نیت اند و وعده و وعیدهایشان برای "دموکراسی" و "آزادی" همچون وعده و وعید همه ی عاشقان قدرت که دستشان از کرسی های حکومتی کوتاه است، به تزویر و دروغ آلوده است.

ساده ترین حکایت آن دوره آنست که بگویم آن زمان هم زلزله بود، برف می آمد، ویرانی بیداد می کرد... و روزنامه ها تنها اشاره ای به این همه ویرانی و کشتار سرما و گرما داشتند. حتی برای کمک به زلزله زدگان نمی توانستی خودجوش کار کنی. یادم هست روزی که "غلامرضا تختی" برای کمک به زلزله زدگان لار (فارس) طول خیابان لاله زار را پیاده طی کرد و میلیون ها کمک جمع آوری کرد، شاید بیش از آنچه "شیروخورشید سرخ" کرده بود! و بعد ... جسدش را در هتلی یافتند. قهرمان کشتی جهان خودکشی کرده بود، بی بی باران! نوشتند با همسرش قهر کرده و از تلخی روزگارش به تنگ آمده بوده است! بیچاره تختی که حرف های گنده تر از وزنش زده بود!

در ازای اعتراف به گناه ناکرده، از نسل گذشته بخواه تا داستان واقعی تاریخ نه چندان دور را تا آنجا که در ذهن کج و گولش باقی مانده برایت قصه کند. به یادت بیاورد چگونه ناخن های دست نویسنده ای را به خاطر نوشتن یک مقاله می کشیدند. یا نویسنده ای را شبها در زندان دراز می کردند و چند نفر بر صورت و دهانش می شاشیدند! از نسل گذشته بخواه تا حکایت تیرباران های شبانه بر تپه های اوین را برایت نقل کند. برایت بگوید چه شد که ملتی ناگهان یک روز فریاد کشید و خواست از آن زیر زمین نمور و تاریک بیرون آید و "هوایی بخورد". میلیون ها انسان به تنگ آمده که نمی دانستند بیرون از آن زیر زمین هم جهان بهشت نیست. سرد است و به جای باران سنگ از آسمان می بارد! آن انگشت شمار کسانی هم که چیزی می دانستند هم صدایشان به کسی نمی رسید و پیش از آن که بتوانند چند کلامی بگویند، خفه شدند. گیرم که فرصت گفتن هم می داشتند...یک "هایکو"ی ژاپنی می گوید(نقل به مضمون):

در گلزار نوشته اند؛ "گل ها را لگد نکنید"!

افسوس که پرندگان سواد خواندن ندارند!

بی بی جان! آزادی همبرگر نیست که در اولین دکه فرو برویم، سر یک میز بنشینیم، پایمان را روی پایمان بیاندازیم، پیشخدمت را متبخترانه صدا بزنیم و بگوییم 6 تا همبرگر بیاور. یکی برای من، یکی برای خانم، سه تا برای بچه ها و یکی هم برای مادر بزرگ که در خانه نشسته است و نمی تواند راه برود! آزادی را هرکس برای خود سفارش می دهد، هرجای صف و هر نقطه ای از جهان که ایستاده باشد. و برای آن که در امنیت بنشیند و آنرا نوش جان کند، باید هر لحظه مراقب باشد دزدان گرسنه همبرگرش را از دستش نربایند! به این عزیزان بگو اگر ملت های آزاد امروز در هر فرودگاه و ایستگاه ورودی، جیب و بغل و شرت و سینه بند من و شما را می گردند، تنها به بهانه ی حفظ آزادی شان است که به خود اجازه می دهند چنین تحقیری بر دیگران روا دارند. تنها به بهانه ی این که بیم دارند کسی یک تکه آشغال یا یک ته سیگار در خیابان آزادی شان بیاندازند! نمی شود نشست و مدام در پی بز طلیعه گشت که گناه آنچه نداریم را به گردنش بیاویزیم و از شهر اخراجش کنیم. و چون حوصله نداریم، به خاطر این که خسته شده ایم، دلزده ایم و غمگینیم، از دیگران بخواهیم به گناه ناکرده اعتراف کنند، و پوزش بخواهند تا دست کم دلمان خنک شود!

و یادمان باشد که مفهوم "نسل" را برای شناخت و برآورد یک گروه از انسان ها در یک دوره ی تاریخی به کار می برند و نه برای "رو در رو ایستاندن انسان ها"! چرا که "نسل"ها بر روی محور تداوم از پی یکدیگر حرکت می کنند و نه در تقابل! این یک "دستش ده" است. کار نسلی هنوز تمام نشده که نسل تازه آغاز می کند. نه این که یکی در جایی بیل و کلنگ را زمین بگذارد و دیگری در جایی دیگر چکش و میخ بردارد!

از نسل ما دفاع کن، بی بی باران! شما که حقوق خوانده ای و می دانی یک من دوغ چقدر کره می دهد! شما به این عزیزان حالی کن که همین که دارند، اگرچه هیچ است، اما نسبت به آنچه نسل پیش داشت، ده قدم به پیش است. به این عزیزان بگو نسل دیگری هم از پی خواهد آمد، و نسل های دیگری، و پرسش ها خواهند کرد، این بار از نسل شما. خدا نکند بپرسند؛ چرا پس از این همه که گذشت، یاد نگرفتید که حقتان را بخواهید؟ چرا تنها به خود اندیشیدید و به استمرار در طلب آزادی نبودید، حتی اگر میوه اش به نسل شما نمی رسید.

... و ملالی نیست بجز دوری شما...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 6 فروردین 1384

پول

در این روزها به شکل عجیبی از هر طرف که می روم به مطالبی بر می خورم که مستقیم یا غیر مستقیم به "پول" و "ثروت" ارتباط دارند. یک آمریکایی تعریف می کند روزی با چند همکارش به رستورانی رفته اند. پیرزنی هشتاد ساله هم به نام "مائه" همراهشان بوده که به جای غذا، ظرف بزرگی بستنی شکلاتی سفارش می دهد و از پیشخدمت می خواهد شکلاتش را دوبرابر کند. بعد هم می گوید: لطفا همراه با یک "پای سیب" داغ!  گروه در حالی که آرام و نسبتا بی اشتها غذایشان را می خورند، شاهدند که بشقاب "پای سیب" و کاسه ی بستنی "مائه" به سرعت خالی می شود.

راوی تعریف می کند که دفعه ی دیگری که به همان رستوران می رفتم از "مائه" دعوت کردم مرا همراهی کند. این بار هم به جای غذا، کیک مربایی با خامه ی فراوان سفارش داد و از پیشخدمت خواست دو پرس برایش بیاورد. بعد مرا که لبخند می زدم، نگاه کرد و پرسید؛ سرگرمتان می کنم؟ گفتم بله، و در عین حال گیجم می کنید! چون واقعا نمی فهمم چرا هر بار بجای غذا دسرهای قوی سفارش می دهید. مائه خندید و گفت می خواهم همه چیز را بچشم! پیش از این غذاهایی می خوردم که فکر می کردم بدنم به آنها نیاز دارد. کارهایی می کردم که معمولا از یک زن انتظار دارند. به تازگی دریافتم که چقدر پیر شده ام. زندگی خیلی کوتاه است و من هرگز اینقدر پیر نبوده ام. حالا دیگر خوش ندارم چیزهای خوب و خوشمزه را از دست بدهم. این است که به فکر کارهای بسیاری افتادم که در عمرم انجام نداده ام. مثلا این که گل های بسیاری هست که هنوز بو نکرده ام. کتاب های بسیاری هستند که هنوز نخوانده ام. نسیم های بسیاری بر من نوزیده و چیزهای دوست داشتنی بسیاری که هنوز نخریده ام. به لطیفه های با مزه ی بسیاری نخندیده ام، تیاترها و فیلم هایی هست که ندیده ام، آب های بسیاری که مرا در آغوش نکشیده اند... سرزمین ها و مردمان بسیاری که ندیده ام. باید یک بار بی آن که ایمان داشته باشم به کلیسا بروم. دلم می خواهد با تلفن راه دور با دوستانی که دوستشان دارم بی هیچ دغدغه ای ساعت ها صحبت کنم. هنوز به اندازه ی کافی گریه نکرده ام، به اندازه ی کافی در باران راه نرفته ام، بادهای بسیاری هنوز موهایم را پریشان نکرده اند. وقتی این دسر را می خورم به خودم می گویم اگر پیش از غروب امروز بمیرم، چیزی را از دست نداده ام چون در هیات یک "برنده" مرده ام. این است که به خواهش دلم گوش می کنم. پیش از آن که زندگی ام تمام بشود، باید یک شکم سیر شکلات بخورم. دوست دارم یک بار دیگر عاشق بشوم...

راوی تعریف می کند که پیشخدمت را صدا کردم و گفتم؛ تصمیمم عوض شد. لطفا برای من هم از همان بیاورید که این خانم سفارش دادند! ولی ترجیح می دهم دو قاشق بیشتر خامه روش باشد! و بعد ادامه می دهد: یادتان باشد جایی که پول حرف می زند، شکلات آواز می خواند!

اما مطلب دیگر این است که چند روز پیش راحله خانم تلفن کرد که از جایی یک کیف قدیمی دست دوم زیبا خریده و حالا که به خانه رسیده، یک یادداشت از "آرنه گمبورگ" (یک نویسنده ی نروژی) در کیف پیدا کرده است. در این یادداشت "آرنه گمبورگ" نوشته است که؛ با پول می شود خیلی چیزها به دست آورد، اما نه همه چیز را! با پول می شود هر غذایی خرید، اما اشتها را نمی شود خرید. با پول می توان هر دارویی را تهیه کرد، اما بهبودی و سلامتی را نه. می شود نرم ترین و راحت ترین رختخواب را داشت، اما خواب را نه. یاد گرفتن را می شود خرید، اما خرد را نه. می شود لذت بری اما خوش وقتی را نمی شود خرید. می شود آشنایان زیادی به چنگ آورد، اما نمی شود یک دوست خرید. به دست آوردن خدمتگذار کار آسانی ست اما اعتماد را نمی شود خرید. می توان روزهای آرامی داشت اما صلح و آرامش را نمی توان خرید ... پوسته ی هرچیزی را می شود با پول به چنگ آورد ولی مغز چیزها خریدنی نیست. آن را با همه ی طلاهای جهان هم نمی شود خرید!

***    

میگما! هیچ کدوم از این حرفا رو من نگفته ام ها! چون من هیچ وقت پول نداشته ام که بدونم چی رو میشه خرید، چی رو نمیشه. بستنی و شکلات هم دوست دارم، اما بعداز غذا! بستنی و شکلات بجای غذا، مثل اینه که آدم با کلید ماشینی که نداره، صفا کنه. خب دیگه، بعضی ها در هشتاد سالگی هم آدم نمیشن، به علی!
+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 3 فروردین 1384

نامه ی سی و پنجم (2)

"برای حفظ تداوم بهتر است بخش اول را پایین تر در همین صفحه بخوانید"

"برای تو می نویسم بی بی باران"

بی بی باران! در دفاع از آنان که "نسل گذشته" لقب گرفته اند، از نسل "خستگان دلزده"ی امروز بپرس وقتی صحنه ی اجتماعی یک ملت از سخن و گفتمان خالی ست. وقتی یک نفر، تنها یک نفر و از سر خودخواهی جامعه ای را از هر تشکل و تجمع و تحزبی تهی کرده است و روند رسیدن به دموکراسی را به کمک چپاولگران خارجی در 28 مرداد سی و دو متوقف کرده است. وقتی تنها یک نفر نفر حزب واحدی تشکیل داده و گفته است؛"هرکس نمی خواهد، دمش را می گیریم، از مملکت می اندازیم بیرون"! وقتی تعدادی انگشت شمار، چشم بر دهان دیکتاتور و بله بله گویان بر جان و مال و ناموس ملتی حاکم اند. در جامعه ای که برای سالیان دراز جنبش های ملی، دانشجویی، ... و هر حرکت صنفی متشکل و مستقل در نطفه خفه شده و بانیان هر تشکلی، راست یا چپ یا میانه از صحنه ی حیات محو شده اند یا در زندان ها پوسیده اند. در جامعه ای که هیچ نهادی نیست تا خواست های ساده و به حق یک ملت را طرح کند. در سرزمینی که تنها یک نفر خود می برد، خود می دوزد، خود می فرماید و خود عمل می کند! در زمانه ای که هیچ روزنامه ای نیست تا حرف مردم را منعکس کند و مقالات "روزی نامه"های موجود هر صبح و عصر از سازمان امنیت کشور صادر می شود! در جامعه ای که هیچ محکمه ای اجازه ندارد از حقوق ضایع شده ی شهروندان دفاع کند یا حرفی به جانبداری از آنان بزند. در جامعه ای که افراد به دلیل فکری که داشته اند، محاکمه و اعدام می شوند... و هزاران ویژگی دیگر خفقان زا که بسیاران از "نسل گذشته" می توانند در باره اش شهادت بدهند! وقتی مردم در چنین جامعه ای به جان آمدند، چگونه به بی عدالتی و نابرابری اعتراض کنند؟ کجا بروند؟ و گناه این که چنین مردمی جان به لب رسیده و بی پناه، زندگی در کف، سر و پا برهنه به کوچه و خیابان ریختند، به گردن کیست؟

بی بی باران! از این "خستگان دلزده" بپرس آیا هرگز از خود پرسیده اند چگونه می شود ملتی در طول سه دهه از تاریخ خود هیچ متفکر سیاسی و اجتماعی تولید نکرده باشد؟ آن گونه که ناچار باشد در یک برهه ی حساس تاریخی به سراغ شصت هفتاد ساله هایی برود که تجربیات تاریخی و عملی شان در دنیای تازه مرهم هیچ زخمی از آن ملت نیست، و نبوده است؟ بپرس، هرگز از خود پرسیده اند بر اندیشمندان سیاسی و اجتماعی و متفکران یک ملت در درازای سه دهه چه رفته بوده است که در آستانه ی یک تحول تاریخی هیچ حزب و تشکل و گروه و برنامه ای، حتی هیچ فرد قابل پذیرشی در صحنه ی اجتماعی نمانده تا جنبش را به ناکجاآبادی رهبری کند؟ این یک خجالت تاریخی برای یک ملت نیست که با تفکر پدربزرگ هایش به دنیای تازه قدم بگذارد؟ این مردم با کدام آگاهی تاریخی باید راه را از چاه تشخیص می دادند؟ چه کسی بانی این خلاء تفکر فلسفی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی در آن جامعه بوده است؟ در جامعه ای که هیچ فکر و اندیشه ای از هیچ نوع حتی مجال انتشار نمی یافته، نسلی که از جای جنبیده است، با کدام نقشه ی راه و چه رهنمودی می بایست به سر منزل مقصود برسد و دست در زنجیر عدالت بزند؟ وقتی ملتی حتی اجازه نداشته بداند بر پدران بلافصلش چه رفته است! و مثلا سی سال پیش از آن کسی به نام "آیت الله کاشانی" بر کرسی ریاست مجلس چگونه عمل کرده، چطور دانسته به دربار یاری داده تا به کمک بیگانگان علیه نخست وزیر ملی کودتا کند، روند دموکراسی متوقف شود، ملت و جامعه دوباره به قهقهرای دیکتاتوری فرو رود، آزادی خواهان اعدام و محو شوند و یا سالیان دراز در زندان های مخوف دیکتاتور بپوسند، ... چنین ملتی که از آن همه تجربه ی خونین بی خبر مانده، چگونه می بایست بداند که نباید بسته چشم و گشاده دست جنبش را در دامان آیت اللهی دیگر بیاندازد؟ به کدام مومن معتقدی از این جمع بپاخاسته می توان بباوراند که یک مرد خدا هم وعده ی دروغ می دهد؟ به ملتی که از این همه تجربه ی تاریخی محروم مانده بود، چگونه می شد گفت که مملکت داری در جهانی پر از وسواس خناس، به این سادگی با یک لبخند و به وعده و وعید و با دو کلام حرف زیبا و فریبنده ممکن نیست؟

بی بی باران! از این "خستگان دلزده" که خود را بخاطر "اشتباه" نسل گناهکار گذشته "زندگی باخته" می داند، بپرس؛ هم امروز، با تجربه ی بیست و شش ساله با اولیاء دین؛ در این لحظه که از درد زخم های تازه از مردان خدا آنقدر دلخسته و مانده شده که نسل گذشته را "خطاکار" می داند، تا کجا حاضر است حرف های مرا که از سر درد گفته می شود، باور دارد و بر کلام ملایان ترجیح دهد؟! و اگر باورم نمی کند چه گناهی متوجه ی اوست که به بلندای یک تاریخ هستی اش را غارت کرده اند، از تمام مواهبی که شایسته اش بوده، محرومش کرده اند و جز زمینی خشک و آسمانی تهی هیچ امید دیگری در کف دست هایش باقی نگذاشته اند؟ می بینی چه ساده است بر بلندی بیست و شش سال تاریخ نشستن و گذشته و گذشتگان را داوری کردن و حکم دادن، بی بی جان؟

با این همه یادمان باشد که در سال های شور و شوق جنبش، "اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی" با بیش از دو هزار کیلومتر مزرهای مشترک، هنوز همسایه ی شمالی ما بود. هنوز جهان در کوره های گرم جنگ سرد می دمید و ارتش سرخ حضور بالقوه ی خود را در دو سوی مرزهای شرقی و غربی، در افغانستان و عراق تثبیت کرده بود. از سوی دیگر در جنبشی که در "جزیره ی ثبات" در خاورمیانه به راه افتاده بود، ترکیب نیروهای مخالف بجز طرفداران اندک نهضت مقاومت و جبهه ی ملی، اغلب نسل جوان متمایل به طیف های مختلف چپ بودند. وحشت غرب بیش تر از شعارها و پرچم ها بود تا از جنبش! از همین رو بر دیکتاتور فشار می آورد تا پیش از آن که این نیروها در مقابل سلطنت به یک ائتلاف خطرناک برای منافع غرب برسند، رهبری را به ملی گرایان بدهد تا مگر از این رهگذر دست کم حال و هوای مخالفت با کمونیسم را در ایران تثبیت کند و چند صباحی بیشتر در مقام "حفظ منافع" خود (بخوان غارت منطقه) باقی بماند. آخر "کشتی ها و کشتی ها و گشتی ها و گشتی ها ..." در خطر بودند! و یادمان باشد که در همان ایام بود که در جایی دیگر از این کره ی ارض، یک ائتلاف سهمگین از چپ چپ تا راست راست تحت عنوان "ساندنیست ها" علیه دیکتاتوری دیگری حافظ منافع "غرب" به نام "سوموزا"، شکل گرفت و دست تطاول سرمایه را از سر ملتی، دست کم برای مدتی قطع کرد. این تجربه های عینی نو استثمارگران در شرق و غرب بود حال آن که ملت ساده دل ما محروم از همه ی این آگاهی های تاریخی به خیابان ریخته بود و احساس و ایمانش از سوی مردان خدا، مثل همیشه ی تاریخ به بازی گرفته شده بود. ملتی کتک خورده و ثروتمند اما گرسنه و محروم از آگاهی تاریخی که در بدر به دنبال تشکل، برنامه یا رهبری می گشت تا بگوید به کدام سمت بچرخد، چه بگوید و چه بخواهد! "بیابان را سراسر مه گرفته" بود و "چراغ قریه خاموش"بود! رستمی نبود! پس پابرهنگان آرزو می کردند؛ "کاشکی اسکندری پیدا شود"!  

این همه هنوز پیش از واقعه ی 17 شهریور میدان ژاله است، بی بی باران! روزی که آقای شریف امامی گفت "کشتی بان را سیاستی دگر آمد" مردم در خیابان ها برایش هو کشیدند. مقارن همان ایام بود که اعلامیه هایی صادره از بغداد به کمک جمعی بازاریان که بعداز انقلاب یکی یکی اعدام شدند و عده ای از مذهبیون و جمعی از اعوان و انصار حزب توده و مجاهدین و ... در میان مردم پخش می شد. شاه به دولت عراق فشار آورد تا "سید" را ساکت کند و پس شریف امامی را به اعتبار فرزند روحانی بودن به نخست وزیری منصوب فرمودند! اولین بار در تظاهرات روزهای تاسوعا و عاشورای همان سال بود که عده ای با ته ریش های چند روزه به صفوف میلیونی تظاهر کنندگان وارد شدند و در انتهای شعار جمعیت که "استقلال، آزادی" بود، کلمات "جمهوری اسلامی" را اضافه کردند. و مردم که هیچ تصویری از این کلام نداشتند، برای پرهیز از درگیری در میان صفوف جنبش، به مسامحه و مصالحه، اینجا و آنجا این شعار را بر زبان آوردند. این زمانی ست که صدام از "آقا" خواست تا خاک عراق را ترک کند. با این همه برای "آقا" از دولت کویت تقاضای پناهندگی کردند و چون کویت هم با رودربایستی با شاه، درخواست را رد کرد، حضرت "والری ژیسکاردستن" رییس جمهور وقت فرانسه به تشویق هم پیمانان غربی و برای دمیدن در رهبری جنبش، "آقا" را با سلام و صلوات به "نوفل لوشاتو" دعوت کرد. جایی که رسانه های گروهی "دنیای آزاد" همه ی میکروفون هایشان را کاشته بودند تا صدای انقلاب را، نه از خیابان های شهرهای ایران، که از محفل "نوفل لوشاتو" به گوش جهانیان برسانند! از اینجاست که صدای الله اکبرها بر بام ها بلند شد. و این چیزی شاید سه یا چهار ماه پیش از بیست و دوم بهمن یک هزار و سیصد و پنجاه و هفت است!

برای نسل "خستگان دلزده" حکایت کن که چطور فرد دوم "ناتو" به نام "ژنرال هویزر" پیش از نخست وزیری بختیار پا به جزیره گذاشت و تا مدتی پس از بیست و دوم بهمن در خفا تلاش کرد تا ژنرال های بزرگ ترین ارتش منطقه را متقاعد کند که آرام و ایستاده تسلیم شوند و آنها یا نپذیرفتند پس در صبح انقلاب اعدام شدند. یا تسلیم شدند و چند صباحی بعد اعدام و محو شدند! و عناصر بسیار بی شمار دیگری هم بودند، ریز و درشت که باعث شدند یک روز صبح درهای اسلحه خانه های ارتش شاهنشاهی، در میان بهت همگان بی دفاع به روی مهاجمان باز بشود و در طول یک روز آن عظمت پوشالی با چند مقاومت نمادین مثل ببری کاغذین فرو افتد! سقوطی که حتی سردمداران جنبش هم تا چندی باورش نمی کردند!     

با این همه حکایت هم چنان ادامه دارد. انقلاب هم که می شود، و در طول صدارت بازرگان مقاومت شدید مردم هست و هست تا بلوای سفارت آمریکا خلق شود و بازرگان سقوط کند و "آقایان" یک پله به غصب کرسی ها نزدیک تر شوند. اگرچه هنوز هم راه درازی مانده بود تا قدرت را به زور و دو قبضه در دست های مبارکشان بگیرند. قلع و قمع روزنامه ها، بستن دفاتر گروه ها، شکستن قلم ها و دستگیری روشنفکران... و مقاومت ها اما هم چنان ادامه دارد چرا که بسیار بودند آنها که نمی خواستند مذهب بر ارکان زندگی شان چیره شود. سرنوشت آقای بنی صدر را هم برای این "خستگان دلزده" بخوان که خواست مثلا بازی دموکراسی در آورد و در مقابل آقایان باخت. رییس جمهوری که از یاران نزدیک "سید" بود اما مجبور شد مخفیانه از کشور بگریزد! و این همه هست تا جنگ در شهریور ماه 59 به تحریک ایادی جمهوری درگیرد! جنگی که ایده آل استثمارگران بود که از یک سو دو ارتش قدرتمند منطقه و مخالف تسلط اسراییل را به جان هم اندازد تا هشت سال یکدیگر را تکه تکه کنند، سرزمین ها و منابعشان در خرید اسلحه ویران شود. و از سوی دیگر جوشش و تپش انقلابی در مسیری دیگر بیفتد تا "غرب" آسوده بخوابد! تمامی پایه های خفقان و تسلط بعدی آقایان در همین دوره ی هشت ساله ی جنگ به بهانه ی بهانه ندادن به دست دشمن، بنیاد گذاشته شد! یادت باشد که آغاز جنگ یک سال و نیم پس از پیروزی جنبش بود!

(برای نتیجه گیری صبور باشید، حکایت هم چنان باقی ست!)
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه اول فروردین 1384

رادیو بلاگ

باغ سلام می کند، سرو قیام می کند

سبزه پیاده می رود، غنچه سوار می رسد.

صبح نوروز است. مهمانم. هنوز همه در خوابند که بوی طراوت آغاز صبح بیدارم می کند. آفتاب گرمی سرتاسر حیاط خانه را فرش کرده است. پنجره ی اتاق نشیمن را باز می کنم. چنین آفتاب گرم و مطبوعی در یک صبح اواخر مارس در اسکاندیناوی استثناء است. تنها آواز چند پرنده آرامش صبح و آفتاب را همراهی می کند. حس زیبای شعرگونه ای تنم را بخارش می اندازد. با وجودی که پرم از گفتن هیچ کلامی اما از گلو یا سر انگشتانم بیرون نمی آید. تمرکز حواسم از دست رفته است. پس به سراغ وبلاگ می آیم. "عبدالقادر بلوچ" چند کلام ساده به تهنیت نوروز گفته است. مبارک باشد! روی آدرسش کلیک می کنم. رادیو بلاگ، برنامه ی نوروزی! بلوچ در نهایت آزاد منشی نوشته است که "ف. م. سخن" برنامه ی نوروزی اش را تحسین و تمجید کرده است. با خود می گویم ابتدا برنامه را گوش کنم، پس به سراغ "ف.م.سخن" خواهم رفت.

"رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ..." و برنامه با این تفال از حافظ آغاز می شود. و موسیقی ضربی دلنواز ایرانی ... و بعد صدای گرم "بلوچ" است که نوروز را تهنیت می گوید. ترانه ای از پس آن می آید، پس متنی دیگر، و ترانه ای دیگر و متن، و ترانه ... و من پیش روی پنجره ایستاده ام و بهار استثنایی را تماشا می کنم که انگاری از قلب کوهپایه های سرزمینم برای شادباش نوروزی، تنها همین امروز در این حوالی چادر زده است.

"بلوچ" با طنز سیاه و جانگزایش و انتخاب با سلیقه ی ترانه های محلی از بلوچستان و خراسان تا آذربایجان و کردستان، شمال و جنوب، شرق و غرب ... همه ی ایران را به خلوت این صبح بهاری من هدیه می کند. و آن پایان شیرین با "پیام نوروزی ملت" به اعاظم اوباش!

خوب می دانم تهیه ی چنین نواری چه تلاش و زحمتی می طلبد و چه ذوقی می خواهد. با "ف.م.سخن" هم صدا هستم، "بلوچ" نازنین!

 نوروزت خوش، سال تازه ات شیرین و شاد باد، هم وطن، "عبدالقادر بلوچکه مرا یک ساعت گریاندی، خنداندی و در لفافه ی لذت وافر یک صبح نوروز پوشاندی. دستت را به مبارکباد نوروز به گرمی می فشارم و می بوسمت.

"هرکجا هست خدایا به سلامت دارش..."

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت   توسط علی ابن عباس  |