و بعد، خدایا، چه حس عمیق شرف و بزرگی در رفتار و حرکاتم پیدا می شد! دست در جیب شلوار، اسکناس های نو را لمس می کردم و می پنداشتم نگاه همه ی عابرین، حتی از چند خیابان آن طرف تر، به جیب من است. چه غنای طبع و عظمت شخصیتی می داشتم و چه سنگین و رنگین بود راه رفتنم. لباس ها و کفش های نو بدون آن اسکناس های تا نخورده ی نو، یک پاپاسی ارزش نداشتند. پول ها را در جیب شلوار آن چنان میان انگشتان می فشردم که انگار جهان در کار توطئه بود تا ثروت بیکرانم را تطاول کند.
پنج شنبه 27 اسفند 1383
نامه ی سی و پنجم (1)
"... به اندازه تاریخ تو این چند ساله اخیر درد کشیدیم و مجازات یک حرکت احساساتی رو ما باید بدیم ... من هرگز نتونستم حتی اون مقدار امکاناتی که پدر و مادرانم داشتند رو بدست بیارم ... من و هم نسلهایم خسته ایم، بریده ایم و حس میکنیم به آخر خط رسیده ایم ... و پدرانمان تنها سعی در تبرئه خودشون دارند و تنها نظارگر خستگی روحی ما، و باز هم طلبکارند...فقر بیداد میکند و فساد و فحشا و خیانت امری عادی. با این همه باز هم رواست تنها به تبرئه یک قیام بپردازید؟ قبول کنید که اشتباه کردید شاید قبول این امر مرهمی باشد بر دل جوان و خسته تک تک ما..." بخشی از نظر "بانوی باران" در بخش پیام های "نامه ی سی و دوم (3)
سلام!
"برای تو می نویسم بی بی باران"
گروهی نامه ی مرا اشتباه فهمیده اند و نسلی را به احساساتی شدن متهم کرده اند. شنیده ام حقوق خوانده ای، بی بی باران. می خواهم خواهش کنم تا اگر می شود وکالت "آن نسل" متهم شده را به عهده بگیری. گویا عده ای خسته و سرخورده اند و به دنبال بز طلیعه می گردند تا گناه همه ی نارسایی ها را به گردنش بیاندازند و قربانی اش کنند. تو اما حقوق خوانده ای و خوب می دانی که تاریخ را رج نمی زنند. تو عالمی و باید خوب بدانی که تاریخ یک روند پیوسته است. به این "خستگان دلزده" بگو که بخشی از "آن نسل" متهم شده هنوز زنده است. هنوز آنقدر می تواند شرح بدهد که آن روزها چگونه از جاده های نا امن گذشت و چه شد و چگونه شد که حرکتی بزرگ برای سال ها از جاده ی اصلی بیرون افتاد. بی بی جان! تاریخ مکتوب و شفاهی نه چندان دور را برای این "خستگان دلزده" بخوان و به مهربانی بگو که چه شد که ملتی به پا خواست تا از شر بی عدالتی و نابرابری رها شود. چگونه با هزار آرزو به میدان آمد اما فریب خورد تا دوباره بیدار شود، و اینبار هشیار بماند. برای این "خستگان دلزده" حکایت کن که پیش از قضاوت در مورد تاریخ، باید تاریخ را پیوسته خواند و در حافظه نگاه داشت.
از نسلی خواسته اند تا "به اشتباه خود اعتراف کند". از این "به آخر خط رسیدگان" خسته دل بپرس کی؟ کجا؟ کی؟ این کدام نسل است که باید به اشتباه خود اعتراف کند؟ به راستی آیا از عذر نسلی مرهمی نصیب نسل تازه می شود؟ به خستگان نسل تازه بگو، بی بی باران که پیش از آن که پای نسل ما به کوچه و خیابان برسد، ماه ها بود که میلیون ها "میرزا رضا"ی به تنگ آمده از نابرابری با مشت های گره کرده و بی رهبر و ناجی در میانه ی میدان بودند. میرزا رضاهایی که هر کدامشان در مشت های خالی و دهان های بازشان آنقدر طپانچه های فشرده از ظلم و ستم داشتند که بتواند هزار "سلطان صاحبقران" را به درک واصل کند. به اینها بگو که نسل ما مثل هر رهبر و پیشوای بعدی، تنها به دنبال رد پای جماعت می رفت و از پس آنها و خواسته هایشان کشیده می شد. بگو که اگر عذر چو منی مرهمی ست برای زخم هایی که بانی شان نبوده ام، با تمام قد و با کمال میل از این خستگان دلزده ی نسل تازه معذرت خواهم خواست. اما بابت چه؟ مگر از رهبران و معرکه چرخانان جنبش بوده ام؟ مگر نسل من بود که دولت تعیین کرد؟ و بعد دولت تعیین شده را هم با دگنک به کناری انداخت؟ مگر نسل من به ملت قول داد تا کشور را گلستان کند، و گورستانش کرد؟ نسلی که قرار است اعترافش دل های خسته ی نسل تازه را مرهم گذارد، از ایادی دست هشتادم این آقایان در کف خیابان ها و سلول ها کتک ها خورد. پیش روی شاگردان مثل تفاله ی گه از کلاس بیرونش کشیدند و به حبسش انداختند. چون گفت "جمهوری" و نه "جمهوری اسلامی" توهین ها شنید و تحقیرها دید. متهم به "براندازی" شد حال آن که تیز ترین سلاحی که در اختیار داشت یک قلم خودکار بود. نسل من به خاطر همین قلم خودکار که در طلب آزادی روی کاغذ سفر می کرد، سال هایی از عمر خود را در زندان های "ستمشاهی" گذراند و با وجود این پس از جنبش ایامی را به جرم "طاغوتی" بودن، که نبود، در سلول ها ماند. روزگاری را به جرم جاسوسی برای آمریکا، که نکرده بود، و روزگاری دیگر به جرم جاسوسی برای روسها که نشنیده بود، در زندان وارثان نابحق جنبش بسر آورد.
کدام نسل گناهکار، بی بی باران؟ "این آقایان" دارند تاریخ را رج می زنند. در میان صفوف میلیونی قیام کنندگان سه نسل از سه پشت کنار هم حضور داشتند. نسل باخته و کتک خورده از کودتای مرداد سی و دو. نسلی که در رفورم های شاه فرموده ی دهه ی چهل بالیده و بزرگ شده بود، و نسل نوجوان و جوانی که امروز بسیاری شان اینجا و آنجا پاره ای از بدنه و بنای رژیم اند. این "خستگان دلزده" از کدام نسل یک دست و یکپارچه می خواهند که به خاطر "اشتباهی که مرتکب شده" از نسل تازه "عذرخواهی" کند؟ سلام مرا از نسل گذشته به این دلخستگان برسان و بگو انگار سوراخ دعا را گم کرده اند! به آنها بگو که پرسشی از این دست که: "نسل امروز از پدرانش می پرسد، چرا انقلاب کردید؟"، پرسشی ناپخته است. برایشان تعریف کن که چنین پرسشی از نگاه علم تاریخ، حتی با میزان های یک اختلاط ساده ی روزمره، پرسشی سراپا غلط است! برای دلخستگان نسل تازه بگو که تاریخ زنجیره ای ست پیوسته و ناگسسته از وقابع سیاسی و اجتماعی. برایشان به مهربانی بگو که تاریخ یک جنبش را نمی شود از دهان چهار پنج عربده کش بی خبر از سیاست در تلویزیون های لوس آنجلسی تعریف کرد. بگو که علت های ریز و درشت یک انقلاب را باید در پست و بلند تاریخ یک ملت جستجو کرد و به دنبال علت های جنبش در پستوهای تحولات تاریخی و جغرافیایی پهنه ی زیست یک ملت سر کشید. مبادا خیال کنیم همه ی یک ملت یک روز صبح خواب نما شد و سر و پا برهنه از خانه ها بیرون آمد تا انقلاب کند! بی بی باران! برای این دلخستگان نسل تازه تعریف کن که انقلاب آب نیست که در دمای 100 درجه بجوش آید و در صفر درجه منجمد شود!
حکایت جنبشی که به انقلاب انجامید، حکایت پستی ها و بلندی های زمان و زمانه در آن جزیره است، نه حکایت یک روز و یک لحظه، که قصه ی بلند آرزوهای یک ملت در لابلای صفحات تاریخ است. دست کم تازه ترین برگ های این تاریخ، رنج نامه ی صد سال گذر سخت و صبورانه ی ملتی از پس کوچه های تاریک و تنگ و گل گرفته است. زمانی که اولین طلایه های جنبش اخیر از تبریز و اصفهان و قم و ... آغاز شد، هنوز یک سال و نیم مانده بود تا چیزی به نام انقلاب رخ بدهد. وقتی در مهرماه 1356 شب های شعر در باغ "انستیتو گوته" در تهران برگزار می شد، هنوز حتی یک نفر به انقلاب نیاندیشیده بود. همه در پی آزادی های پایمال شده در قانون اساسی حاصل از انقلاب مشروطه بودند! در پایان 56 و اوایل 1357، وقتی چهلم شهدای جنبش تبریز و قم و اصفهان یکی پس از دیگری به تظاهرات علیه رژیم تبدیل شد، نه گمانم که بیش از صد هزار نفری از آن ملت نام "سید" به گوششان خورده بود! هنوز هیچ رهبری نبود تا همه ی حرکت را یکجا به حساب خود واریز کند. سر دمداران جنبش مخفی چپ یا در تپه های اوین اعدام شده بودند یا در درازای اقامت در هجرت به صورت مومیایی در آمده بودند. پهلوانان نیمه مخفی راست هم یا تخته بند دستگاه "عاری از مهر" شده بودند یا آنقدر پیر و فرتوت بودند که تنها با خاطرات سال های کودتا نرد حسرت می باختند. به دلیل همین خلاء تاریخی بود که وقتی "خاقان بن خاقان" سر از خواب کبر و غفلت برداشت، دست کمک به سوی شصت هفتاد ساله های نهضت مقاومت و جبهه ی ملی دراز کرد. از میان کسانی چون "اللهیار صالح"، "دکتر شایگان"، "دکتر سنجابی"، "بازرگان" و "دکتر صدیقی" تنها همین آخری چند صباحی وزیر کشور دکتر مصدق بوده بود. مابقی یا دوره ای در آن سوی تاریخ نماینده ی مجلس شورای ملی بوده بودند و یا چون بازرگان تنها مدتی سرپرست گروه خلع ید از شرکت نفت انگلیس و یا مانند صالح در دوره ی کوتاه رفورم های ابتدای دهه ی چهل و نخست وزیری دکتر علی امینی، در دولتی دست بسته و بی یال و دم و اشکم ماموریت هایی داشتند. حتی همین ها به دلیل خفقان سالیان دراز و حبس های طولانی و رسیدن به دوران بازنشستگی، چنان در فضای آن سال ها گم شده بودند که هیچ کدامشان یک برنامه ی ساده ی عمل در چنته نداشت. در بهار و تابستان 1357 هر کدامشان چنان از پیشنهاد نخست وزیری سلطان خواب آلوده و از دست رفته حیرت زده مانده بودند که بعدها هم نتوانستند توضیح قانع کننده ای بدهند که چرا چنین پیشنهادی را نپذیرفتند.
از میان آنها تنها دکتر صدیقی بود که شرط گذاشت که شاه برود، در برگزیدن کابینه کاملا مخیر باشد و طبق قانون اساسی مشروطه عمل کند! و چه دیر بود، اگرچه هنوز دیکتاتور آنقدر بیدار نشده بود که به همین شروط ساده هم که شش ماه بعد برای نخست وزیری بختیار تن داد، به صدیقی اختیار بدهد. بیچاره بختیار سیاست پیشه و نه سیاستمدار، که در بدترین شرایط خواست که کشتی شکسته ی در حال غرق را نجات دهد! و باخت و اگر از مرز "بازرگان" عبور داده نشده بود، اولین قربانی انقلاب بود. تنها به اعتبار 27 روز صدارت!
اینها همه در خلاء ابتدای جنبش، نه گناه این به اصطلاح "چریک های پیر"، که نتیجه ی هزار و یک عنصر آشکار و پنهان در آن جامعه و آن فرهنگ بود، و یکی از آن همه هم اختناق دوران "آریامهری"!
سه شنبه 25 اسفند 1383
نامه ی سی و چهارم
سلام ملک جان!
تو هم انگاری از قرقرای من حوصله ت سر رفته دیگه! خب، میگی چه کنم؟ نه خیال کنی که دوست دارم آسمون دلم همیشه ابری و خاکستری باشه. نه به علی! اینطوریام نیست که تشنه ی چس و غصه خوردن باشم. پیش میاد دیگه. پاری وقتا خیال می کنم یه دلشوره ی ناشناخته ای اون پشت و پسلای معده ام در کمین نشسته. همچین که لب به خنده وامیشه، دلشوره ی بد مذهب از توی معده شاخ می کشه و میاد بالا تا توی سینه و گلوم ... و من باز یاد اون جزیره می افتم. همیشه هم بهانه های ساده ی اندوه وجود دارند. میدونم حالا میگی تقصیر تو که نیست. خب، آره. اما با این حس پدرسگ صاحب چکنم که از تنم بیرون نمیره. خیال می کنی خوشم میاد بنشینم یه گوشه ای و عزای هفت جدم را بگیرم؟ یا شب تا صبح مثل مار تو جام غلت بزنم و به زمین و زمان بد و بیراه بگم؟ نه به عزیزیت. همین پریشب باز بگو و بخندمون به راه بود که این "بی بی باران" از راه رسید. یه لب بودیم و هزار خنده. خب، نوروزه دیگه. داره بهار میشه اونجا. به یاد بابا بنفشه خریدم و یه کیسه خاک گلدون، تا مث هر سال بکارم لب رف بالکن و عصرهای گرم بنشینم و پامو بندازم روی پام و حظ ببرم. حالا بارون هم اومده و آب زده سبزه و سفره ی یه عده را با خودش برده. زلزله هم که صبحش اومده بود. انگار مصیبت که نیست، مردم نون خالی می خورند!
گفت؛ "نوجوون بوده که شیمیایی شده". چمیدونم کی. یک کسی که اسمش علیه. اینا رو "بی بی باران" گفت. از راه رسیده و نرسیده تعریف کرد که؛ "ستاد جانبازان قبول نداره. میگه اون منطقه شیمیایی نشده". انگار این علی آقا جایی بوده که بمب های شیمیایی روی تن و بدنش اثر گذاشته. ستاد جانبازان هم که بایستی مخارج مداوا و نمی دونم چی و چی اینو بپردازه، گفته نه، قبول نیست. اونجایی که این علی آقا بوده، اصلا بمب نبوده. یا چمیدونم، مواد شیمیایی نبوده. اینا رو بی بی باران گفت. من که نمی دونم چی به چیه. اما پرسم پس این آدم از کجا شیمیایی شده؟ پای سماور ننه ش؟ بالاخره این یا اون منطقه، هرچی و هرجا، یه ماده ی شیمیایی بوده دیگه که روی این آدم اثر گذاشته، یا نه؟ باروت که با نونش نخورده که، هان؟ خوب اینو آزمایش کنند، معاینه کنند، ببینند از کجا اومده.
میگم حالا بشین یه استکان چای بخور خستگی از تنت بیرون بره. میگم ببین منو بی بی! امروز رفته ام یک جعبه بنفشه گرفته ام با خاک گلدون. تمام بعد از ظهر نشسته ام و اینا را ردیف توی گلدون های دراز کاشتم و آبش دادم و آویزونشون کرده ام لب بالکن. حالا تا یکی دو هفته ی دیگه که توک سرما بشکنه، جون میگیرند. تر و تازه. کیف میده بنشینی تو بالکن و قهوه تو بخوری و به جیغ و ویق پرنده ها گوش بدی و نگاهتو بکشی روی رنگ وارنگ بنفشه ها. گفتم دو تا رز هم گرفته ام که توی اون گلدون بزرگه ی کف بالکن کاشتم. یه نیگای سرسری به بنفشه ها می کنه. چای شو هورت می کشه و میگه؛ "حالا روی کلیه ش هم اثر گذاشته". میگه؛ "دیالیز جدیدا پولی شده، جلسه ای 1500 تومن. اگر فوری باشه 15000 تومن...". حکایت همین علی آقاست که شیمیایی شده. همه اش سی و خورده ای سالشه. دوتا هم بچه داره. لازم نکرده مته به خشخاش بگذاری، ملک جون. گیرم زده تو سر زنش و بیرونش کرده. طلاقش داده. گیرم که هزار ظلم هم کرده و بچه ها را از زنش گرفته. حالا مگه خودش کیه؟ خودشم یه بدبختی یه مثل مادر بچه هاش. ظلم هم کرده باشه، کجا را گرفته؟ دستشون که به هیچ جا نمیرسه، می زنند تو سر و مغز همدیگه. خوب، میگی چون مرد است، بگم گور باباش؟
"من دلم سخت گرفته ست از این
میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار."
نپرس چکار می تونم بکنم. این حرفت از صد تا فحش ناموس بدتره. نمیشه که اینجا بنشینی و فسناله کنی. شهیدم حسین وای بخونی و بزنی تو سرت. میگم اگه حتی بشه یه آدمو از مرگ نجات داد. حتی اگه دو سه روز هم شده مرگو عقب انداخت. میدونم که تو اون جزیره هزار تا هزارتا از این علی آقاها هست. ولی من که پس همه شون بر نمیام. تا نمیدونم و نمی فهمم، حرجی نیست. وقتی هم که می شنوم، کاری ازم ساخته نیست. پس این درد بی درمون از کجا میفته به جونم؟ این سوال و جواب ها هیچ کمکی به من نمیکنه، ملک. هی می پرسم اون بچه ها چه گناهی کرده اند؟ بی بی میگه؛ "ظاهرا سرطان هم گرفته. که گویا خودشم نمیدونه". بفرما! "سه پلشگ آید و زن زاید و مهمان ز در آید". خوب مواد شیمیایی مقاومت بدنو شیکونده. تمومه. مرگ توام با شکنجه. بنشینه شب عیدی نگاه بچه ها بکنه و آروم آروم مثل شمع تو خودش بمیره. آره؟ نگو باید ریشه ای عمل کرد. علی آقا نمیتونه منتظر درست شدن ریشه ها بمونه!
بی بی میگه؛ "می بینی با مدافعان وطن چه می کنند؟" میگم بی بی، برخی از این مدافعان که الان میلیونر شده اند. خوب، این علی آقا خودش نخواسته. تو هیچ دسته و باند و گروهی نرفته، لابد. "زندگی اش را هم مردم می چرخانند". بی بی میگه. "این برای یک مرد، یعنی مرگ". دل بی بی باران برای حقارت اون مرد سوخته! میگه "فردا که مرد، توی روزنومه هاشون از جنایات صدام می نویسند". راست میگه ملک. فقط مرگ است که ارزش داره. اگه کسی در زنده بودن اعتنای سگ بهش نمی کنه، جسدش که به درد زاری کردن میخوره، نه؟ اونوقت این آقا "نوید" میگه؛ "سیاه نمایی" می کنی! چرا همه چیز باید مثل سیلی بخوره بیخ گوشمون تا بفهمیم چی به چیه؟ چرا دوست داریم رومون را بگردونیم و بگیم؛ "انشالله بزه"؟ چرا اینقدر از هم دور و بی خبریم، ملک؟
به دلم افتاده پاشم برم ساحل و دست هامو تا مچ بکنم توی آب. گوشت با منه ملک؟یک شنبه 23 اسفند 1383
کویته دیگه!
پیش از اینها وقتی در جایی به کسی خیلی خوش می گذشت، می گفتیم "کویته دیگه". مثلا دوستانی داشتیم که در سازمان برنامه و بودجه کار می کردند. اضافه بر حقوق و مزایا و حق ماموریت و حق سفره و نمی دانم چه و چه، پاداش شب عید و پاداش شب جمعه و اضافه حقوق و حق ازدواج و حق طلاق و حق فرزند و مرخصی بیش از همه ی کارمندان دولت و ... در اداره هم که می نشستند باد(همونی که "یرقان" دوست داره!) را می زدند، می گفتیم؛ خوب، این سازمان برنامه هم "کویته دیگه". البته سازمان برنامه و بودجه ی آن زمان در مقابل برخی از نهادهای جمهوری فعلی، کویت که چه عرض کنم، یک چیزی در حد و حدود بنگلادش بود!
دارم به آن عده از ایرانیان عزیزی فکر می کنم که خیلی اتفاقی در خود ایران زندگی می کنند. گفتیم یک نامه هم به آقای دبلیو بوش بنویسیم که فعلا نیازی به هجوم استکبار جهانی به سرکردگی آمریکا نیست. چون از چپ و راست و بالا و پایین به اندازه ی کافی برای ملت شهید پرور می بارد. زلزله پشت زلزله، برف پشت برف، حالا هم که بارون پشت بارون. "کویته دیگه".
با این همه به فرهنگستان لغت هم توصیه می کنیم یک فکری برای برخی واژه های زبان فارسی بکنند. مثلا همین زلزله وقتی شصت هزار نفر را می کشد، دویست هزار نفر را برای همیشه آواره می کند، و هزار نفری هم از خاک بالا می افتند و به نون و نوایی می رسند که نگو و نپرس، باز هم اسمش زلزله است؟ بهر حال ما واژه های "ولوله" یا "سکسکه" (از ریشه ی سکه!)... را پیشنهاد می کنیم. یا مثلا همین "بارون"ی که در این چند روزه در بخش های مختلف کشور باریده با این سیل و بقیه ی قضایا ... این دیگر "با رون" نیست، به علی. با کونه!
***
روزنامه های صبح امروز را ورق می زنم. میگما! حد نبوغ بعضی از این مسوولین را واقعا با هیچ متر و خط کشی نمیشه اندازه گرفت هااااااااا. مثلا شهردار منطقه ی 14 تهران در "آفتاب یزد" گفته: "علت آبگرفتگی (منطقه) بارندگی روز گذشته در تهران بوده است"!
از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است!جمعه 21 اسفند 1383
آداب زناشویی
هفته ی گذشته سخت مشغول خواندن کتابی بودم که به تازگی برایم ارسال شده است. از آنجا که خواندن این کتاب بر بسیاری از بخش های تاریک ذهن من روشنی افکند، فکر کردم دریغ است دوستان و عزیزان از مطالب مفید آن بی بهره بمانند. با این همه از آنجا که مطالب کتاب سخت سنگین و بیش از اندازه مقوی ست، از بیم آن که مبادا مصرف یک مرتبه از تمامی کتاب، باعث ضایعات جسمی و روحی برای خوانندگان بشود، فکر کردم برخی از صفحات را بصورت جرعه جرعه و آرام آرام به نظر مبارکتان برسانم تا وجود شریفتان از هر ضربه ی جسمی و روحی در امان بماند!
در این تردیدی ندارم که خوانندگان به تمامی اصطلاحات علمی این کتاب آگاهند. اما برای دوری از هرگونه اشتباه فهمی سعی می کنم در مورد برخی از اصطلاحات فقهی که به عربی ست و ممکن است کمی دور از ذهن برخی از خوانندگان باشد، توضیح مختصری بدهم. در غیر این صورت منتظر نظرات شما عزیزان می مانم.

همان طور که ملاحظه می کنید، کتاب شماره یک از سری "طب المومنین" است که توسط "انتشارات سلسله" چاپ شده. عنوان کتاب "قانون، قوه باه" (یعنی غریزه ی جنسی، نیروی شهوانی، قوه ی جماع) است با یک عنوان فرعی به نام "آداب زناشویی" و نویسنده ی آن آقای "محمد ابراهیم آوازه" هستند. پشت جلد هم به زبان انگلیسی نوشته شده که تقریبا ترجمه ی همین مطالب بالاست. در مورد بقیه ی مسایل هم ایمان دارم که همه تان در هر زمینه از من استادترید و نیازی به توضیح نیست.
بهتر است فعلا همین جلد را داشته باشید، تا نوبت بعدی!چهارشنبه 19 اسفند 1383
یادداشت گویا!
عنوان خبرهای روز را نگاه می کردم تا مگر بهانه ای پیدا کنم که چند خطی بنویسم. ده دقیقه ای بیشتر نگذشت که فکر کردم، یک مجموعه از عنوان خبرها، گویا ترین حرف برای گفتن است!
تحصن دانشجويان دانشگاه صنعتی اصفهان
مخالفت دانشجويان با طرح پرداخت شهريه ادامه دارد
اعتراض به رد صلاحيت ها و حذف های استصوابی و سليقه ای
جلوگيری از فعاليتهای مدنی و رد صلاحيت فعالان حقوق زن در کردستان را محکوم ميکنيم!
اعضای ائتلاف جمهوری خواهان دانشگاه علم و صنعت تحصن كردند
کميته دانشجويی دفاع از زندانيان سياسی
بيانيه اتحاديه ملی دانشجويان و فارغ التحصيلان ايران
خانوادههای كارگران كارخانه قند دزفول در جاده شوش - دزفول تحصن كردند
تدابير پليسی برای چهارشنبه سوری
جامعه دفاع از حقوق بشر در ايران
رفسنجانی: میتوانم گره مذاكرات ايران و آمريكا را باز كنم
فروش دختران و فرار آنها از منزل
معاون اجتماعی سازمان بهزيستی: تاييد می کنم
تحصن دانشجويان دانشگاه تفرش از ده اسفند در اعتراض به وضعيت رفاهی و تجهيزاتی دانشگاه
نامه شمارى از ناشران به رييس جمهورى در خصوص آتش سوزى اخير انتشارات روشنگران
• رسيدگی به واقعه آتش سوزی براى پيشگيرى از وقوع حوادث مشابه که امنيت شغلى ناشران و کتابفروشان را به خطر مىاندازد، ضرورى است.
· مصطفی تاجزاده: يكپارچگي قدرت در ايران به معناي استقرار فاشيسم توسط اقتدارگرايان است. اقتدارگرايان اگر بتوانند انتخابات را نمايشي برگزار ميكنند و اگر نتوانند، انتخابات واقعاً كابوس آنها خواهد شد.
***
ايران ساخت راكتور تحقيقاتی اراك را آغاز كرده است
گزارش رويتر به نقل از ديپلمات ها
آصفى: غنىسازى اورانيوم در دستور کار ايران قرار دارد
غنی سازی خط قرمز قطعى جمهورى اسلامى ايران است
حسن روحانی: در خصوص غنىسازى اورانيوم معامله نمىکنيم!
به یاد شیخ اجل افتادم و این قصه در "فواید خاموشی":
منجمی به خانه در آمد، مردی بیگانه را دید با زن او بهم نشسته. دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی که برین واقف بود، گفت:
تو بر اوج فلک چه دانی چیست که ندانی که در سرایت کیست!
***
انصاف آن است که به یک خبر خوشحال کننده که امروز منتشر شد نیز اشاره کنیم.
به گزارش ايسنا، خبرگزاری دانشجويان ايران، ديوان عالی کشور، بالاترين مرجع قضايی ايران حکم توقيف روزنامه ی "نشاط" را نقض کرد. دادگاه در آن زمان اتهام اين روزنامه را زير سوال بردن اصول اسلام و انتقاد از رهبر ايران، از طريق چاپ مقالات، عنوان کرده بود. اتهام دوم بعدها رفع شد اما روزنامه ابتدا به صورت موقت توقيف و سپس برای همیشه اجازه انتشار نيافت.
حکم توقیف روزنامه ی نشاط در سال 1378 در پی چاپ مقاله ای با عنوان "قصاص" از عمادالدین باقی و از سوی سعید مرتضوی رییس وقت دادگاه و دادستان کل فعلی صادر شد. رفع اتهام از روزنامه ی نشاط و لغو این حکم از سوی دیوان عالی کشور به معنای آن است که مجموع شش سال حبس لطیف صفری (مدیر مسوول) ماشالله شمس الواعظین (سردبیر) و عمادالدین باقی (نویسنده ی مقاله) بی جهت بوده و افراد مذکور می توانند ادعای خسارت کنند. لطيف صفری به ايسنا گفته كه در فرصت مناسب بار ديگر روزنامه ی نشاط را منتشر خواهد کرد و در این کار از همکاران قديمی خود دعوت به کار کرده است.
ماشالله شمس الواعظین در یک مصاحبه تلفنی با بی بی سی گفت که معتقد است اگر تمامی روزنامه های توقیف شده پرونده ی خود را آرام و بی جنجال پیگیری کنند، به نتایج مشابه خواهند رسید. وی اظهار امیدواری کرد که آقای سعید مرتضوی بابت این حکم غلط از کار برکنار و محاکمه شود.
رييس قوه قضاييه: دادگاهها از توقيف روزنامه ها خوددارى کنند
***
جهت تغییر ذایقه تکه هایی از مصاحبه ی اخیر حسنی امام جمعه ی ارومیه را هم بخوانید (خلاصه شده از "ایران امروز")
امام جمعه اروميه در گفت و گوي اختصاصي با خبرنگار سينا با تقبيح آنچه آن را "هیپی " شدن جوانان تعبیر کرد گفت : جوانان ! بروید ریش بگذارید و خوشگل شوید و این هیپی بازی ها را کنار بگذارید. غلامرضا حسني افزود: حضرت آیت الله امام خمینی (ره) در زمان اعلیحضرت غیرمحبوب ایران ( محمد رضا شاه پهلوی) جوانان هیپی را آورد و انقلاب کرد و سپس همه شهید شدند اما من الان متاسفم از اینکه بعضی ها دارند هیپی های جدید پرورش می دهند و می گویند آزادی ، آزادی.
وی خطاب به این افراد گفت: بابا بروپی کارت چه آزادی ، آزادی!
امام جمعه ارومیه همچنین در رابطه با تهدیدات آمریکا علیه ایران گفت: امروز صمیممانه می گویم که اگر آمریکا بخواهد قدم به سوی ایران بردارد باید از روی جنازه 80 میلیون جمعیت بگذرد.
وی ادامه داد: من الان خودم قادرم با تیر و فشنگ در مقابل آمریکا و اسرائیل بجنگم.
او تاکید کرد: مگر حسنی ها، شهید باکری ها و امینی ها مرده اند که آمریکا بخواهد به ایران حمله کند.
وي درخصوص نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری خطاب به "هاشمی رفسنجاني " گفت: آقای هاشمی ناز نکن! بیا کاندیدا شو و تمامش کن!
امام جمعه اروميه تاکيد کرد که رییس جمهور آینده باید مدیر، مدبر، داخل شکن و خارج شکن باشد.
یک شنبه 16 اسفند 1383
برای همه ی زنان
به یاد ندارم کی و کجا این را خوانده ام. در سواحل جنوبی "نیل" بود انگاری. مادرم دست مرا گرفته بود و با خود می کشید. هوا گرم بود و من سر درد بدی داشتم. مادر دوباره مثل آن سال ها زبر و تند شده بود و مرا همراه خود به سویی می برد که نمی دانم کجا بود. قصه ها سینه به سینه با تخیلات و اوهام قصه گویان می آمیزند تا به ما برسند و چیزی از وهم و گمان ما با خود بردارند و باز از زبان ما پرواز کنند و بر گوش و زبان دیگران بنشینند. قصه گو گفت به یاد ندارد کی و کجا خوانده است. در میدان دهکده ای در سواحل جنوبی "نیل" بود شاید که مادر مرا در میان جمعی از اهالی دهکده گذاشت و گفت همین جا باش تا برگردم. مردم گرد قصه گو دایره وار ایستاده بودند. قصه گو چنین آغاز کرد:
در روزگاران دور سنت بر این بود که کاهنان از روی ستاره ها پایان زندگی شاه را تعیین می کردند. شاه اجازه داشت چند نفر به عنوان همراه انتخاب کند تا در سفر مرگ تنها نباشد. تا این که پادشاهی به تشویق خواهرش، داستانگوی مشهور شهر را برای همراهی خود انتخاب کرد. داستانگو هر شب قصه می گفت تا هراس مرگ را از شاه و خواهرش دور کند. آنها در میانه ی قصه به خواب می رفتند و شب بعد از قصه گو می خواستند تا داستان را ازهمانجا که نشنیده بودند، ادامه دهد.
از زمانی که کاهنان برای مرگ شاه تعیین کرده بودند، مدتی گذشت اما شاه که مسحور جاذبه ی داستان های قصه گو شده بود، قصد مردن نداشت. کاهنان گفتند که خدایان خشمگین اند. باید چاره ای اندیشید تا ملک و ملت از خشم خدایان در امان بماند. شاه اجازه خواست که تا پایان قصه زنده بماند. خواهر شاه که دل خوشی از کاهنان نداشت، پنهانی از قصه گو خواست تا داستانش را بی پایان ادامه دهد. کاهنان از بیم از دست رفتن اعتبارشان نزد مردم، بر آن شدند تا قصه گو را به جرم جادوگری به قتل برسانند. خواهر شاه که عاشق داستانگو شده بود، برادر را واداشت تا مردم را به شنیدن قصه های قصه گو دعوت کند تا خود به تجربه دریابند که داستانگو جادوگر نیست. آن شب داستانگو در میدان بزرگ شهر، درحضور همه، داستان خود را چنین آغاز کرد:
خسرو شهریار پارس که همسری به نام مریم داشت، روزی در حین شکار چشمش به دختری کولی به نام شیرین افتاد و یک دل نه، صد دل عاشق و بیقرار شیرین شد. از آن پس هر روز به بهانه ی شکار به صحرا و بر سر چشمه می آمد و در بالای درختی خود را پنهان می کرد. شیرین هر روز کوزه بر دوش و آواز خوانان سرچشمه می آمد و عریان در آب چشمه آبتنی می کرد. مدتی بر نیامد که شهریار از عشق شیرین به مرز جنون رسید و از کار ملک و ملت غافل ماند. روزی خسرو در اثنای آبتنی شیرین، اختیار از دست داد، از درخت فرود آمد و قصه ی دلدادگی خود به شیرین گفت و از او خواست تا همسرش شود. شیرین گفت، البته آرزو دارد ملکه شود اما با پدرش عهد کرده که هرگز همسر مردی متاهل نشود. خسرو که عقل از کف داده بود، تصمیم گرفت از پادشاهی چشم بپوشد و همراه شیرین به دیاری دیگر برود. اما شیرین به سودای تخت، فکر قتل ملکه را در اندیشه ی شاه نشاند.
پس ازمرگ مرموز ملکه، درباریان که نمی خواستند حضور یک دختر کولی را به عنوان ملکه بپذیرند، بر خسرو و شیرین شوریدند و خواستند هر دو را به قتل برسانند. اما شیرین مردم را به میدان بزرگ شهر دعوت کرد و داستان دلدادگی خود و شاه را برای آنان نقل کرد. مردم که از قصه ی شورانگیز دلدادگی به وجد آمده بودند، به رقص و سماع پرداختند و از خود بیخود شدند. شیرین که موقع را مناسب دید، مردم را ازتصمیم درباریان آگاه کرد.
در میانه ی روز، وقتی مردم از خواب بیدار شدند، کاهنان را در کناری مرده یافتند.پنج شنبه 13 اسفند 1383
نامه ی سی و دوم (3)
(این آخرین بخش از درازگویی بلند من با فرشاد است. اگر حال و حوصله ی خواندنش را دارید، بهتر است ابتدا نگاهی به دو بخش اول این نامه، پایین تر در همین صفحه بیاندازید.)
می دانی فرشاد جان! در پایان یک روز پر از سوال، گاه به این جمله ی حضرت "جان اف کندی" فکر کرده ام که خطاب به مردم آمریکا گفت:
"نپرسید آمریکا برای ما چه کرده است. بپرسید ما برای آمریکا چه کرده ایم؟"
همین چند وقت پیش مردم اکراین سه هفته ی تمام میان برف و سرما در خیابان ها ماندند، پارلمان را واداشتند تا بندهایی از قانون اساسی را تغییر دهد تا بتوانند دوباره و سه باره انتخابات برگزار کنند. مهم نیست که روس و آمریکا و اروپا چه می خواستند. مهم این است که نیمی از یک کشور، درست یا نادرست کسی را که می خواستند، بر سر کار آوردند. و حالا گویا نوبت به مردم لبنان رسیده است. فکر نمی کنی ما قبیله ای می اندیشیم؟ هنوز تکه های نان را زیر بغل و در جیبمان می گذاریم تا فقط خودمان گرسنه نمانیم؟ خطاهای دوستان و آشنایان را توجیه می کنیم اما از کوچک ترین لغزش دیگری با توسل به شرع و عرف و اخلاقیات نمی گذریم تا نشان دهیم چقدر حقیقت جوییم؟ برای اسفالت کوچه ی خودمان به هزار در می زنیم، اما برای نساخته شدن جاده هایی که همه از آن استفاده می کنند، ککمان هم نمی گزد؟ چرا اختلاف عقیده را که یک اصل مردمسالاری ست، بر نمی تابیم؟ فکر نمی کنی هنوز هم "فله" ای فکر می کنیم؟ با قیافه ای حق به جانب تکلیف انقلاب و تاریخ و جهان را عین تریاکی ها پای منقل، در چند جمله روشن می کنیم که بعله آقا! "مذهبی ها ذاتا اینطوری اند"، "راست ها از ریشه خراب اند"، "چپ ها همه خود فروخته اند"،... درست مثل مسایل فقه، برای هر مساله فتوا صادر می کنیم: "احوط آن است که با پای چپ وارد مبال شوید"!
فکر نمی کنی اگر دیگران بخاطر منافع خودشان تا میدان های منافع ما پیش آمده اند، به این جهت است که ما خود در خواب مانده ایم؟ چرا باید با لبخندی چهار سالت را بدهی و بعد، خاطره اش در اشکی برایت باقی بماند؟ آقای خاتمی قولی داد و تصور کرد با این قول کارها درست می شود. کسانی هم به آن قول و لبخند دل دادند؛ "که عشق آسان نمود اول"! فکر نمی کنی این قصه ی تکراری تاریخ ماست که از چند کلام و حرکت کسی خوشمان آمده، ناگهان عاشق شده ایم و دل و دین باخته ایم؟ پنداشته ایم پیامبری ظهور کرده، یاوری، شاهزاده ای از پس ابرها سوار بر اسب سفید برای نجات ما آمده، و پس ... به زودی دریافته ایم که نه پیامبر، نه شاهزاده، نه پهلوان، که انسانی بوده مثل میلیون ها انسان دیگر. آنگاه به اعتبار انتظاراتی که خود در خیال از او ساخته ایم، از این پیامبر دیروزین سرخورده ایم، با خود، با زندگی و با جهان قهر کرده ایم و به گوشه ی عزلتمان خزیده ایم؟ تا روزگاری دیگر باز کسی چیزی گفته که به مذاق ما خوش آمده... باز دل و دین باخته ایم، هورا کشیده ایم، شادمانه امید بسته ایم و ... باز سر خورده و پشیمان به کنج خود خزیده ایم و زانوی غم در بغل گرفته ایم و زمان و جهان را لعن و نفرین کرده ایم؟
چرا بار و بارها چشم به واقعیت ها می بندیم، آغوش احساسمان را به تمامی می گشاییم، دل به رویاهایمان می سپاریم و در میانه ی میدان چنان می تازیم که سر از پا نمی شناسیم و پس ...سر می خوریم و ناامیدانه بر کناره ها می رویم و می لندیم که این مردم خرند، نمی فهمند، حقشان است، "هر ملتی لایق حکومتی ست که.." یا مانند آن دوست رمان نویس، فتوای سیاسی هم صادر می کنیم که "تا قیم پذیر نباشد، قیمی پیدا نمی شود"! درباره ی چه و که حرف می زنیم؟ مردم؟ آخر این مردم کیانند؟ وقتی روشنفکری مردم را چنین خطاب می کند، چه انتظاری از مردم کوچه و بازار هست که دست های کوتاهشان تا لقمه نانی بیشتر قد نمی کشد؟ و ما، به اعتبار دویست صفحه معلومات، چه تافته ی جدابافته ای هستیم که چنین بی خبرانه حکم صادر می کنیم؟ مگر نه این که ما خود تکه ای از این مردم، از این جامعه، از این فرهنگ و از این تاریخیم؟ این دیگران اند که ما را به بازی گرفته اند یا ماییم که خود را ملعبه ی احساس کرده ایم، پیش از آن که از سرخوردگی های گذشته مان عبرت بگیریم؟
بیست و شش سال است داریم هوار می کشیم که "می کشیم، می بریم، بیچاره می کنیم، ..." و بابت این شعار و مشت در هوا کوبیدن، هر روز بدهکارتر و عقب افتاده تر می شویم. آخر یک تاریخ سنت و کهنگی پر کاهی نیست بر سر آستین لباده، که به یک فوت گم شود. رسیدن به هر ایده آلی زحمت می خواهد، تلاش می طلبد، تداوم لازم دارد، نه؟ اگر هندوانه ای زرد و خراب از آب درآمد، برای همه ی عمر از خوردن هندوانه توبه می کنیم؟ "هرکسی چند روزه نوبت اوست". "شارل دوگل" فرانسه ی شکست خورده و اشغال شده را تا جمع پنج پیروز بزرگ جنگ دوم جهان بالا کشید. اما همین که خواست برای همه ی عمر دوگل بماند، ملت فرانسه به خیابان ها آمدند، تشکر کردند و محترمانه از قهرمانشان خواستند که برود "و منزل به دیگری بسپارد". چرا ما با یک رای، برای یک عمر دل به یک نفر می بندیم؟ چرا همین که یار، یک بار دیر بر سر قرار آمد، سر به بیابان می گذاریم، به مجنون می پیوندیم، شکایت از روزگار دون به آهوان می بریم، آه می کشیم، شعر می سراییم که گرفتار بی وفایی شده ایم، که بر ما جفا رفته است، که پاکدلی مان را دزدان صداقت به یغما بردند و امیدمان را نا امید کردند؟ چرا چنین ساده همه چیز را می بخشیم و چون می بازیم، شکایت به فلک می بریم و خدا و رسول را به شفاعت می طلبیم؟ به این خاطر نیست که ما عادت داریم با طپانچه ی بی فشنگ همه را تهدید کنیم؟ ... و با این همه، احساس و ساده دلی مان را به حساب معنویت می گذاریم و همه جا داد سخن می دهیم که "غرب در حال اضمحلال است". "غرب در حال سقوط است"، "معنویت شرق بر مادیت غرب می چربد" و...
آیا به اعتبار آن ترانه ی عامیانه ی هندی، خداوند در آن بالا از خلقت ما خشنود است؟ یا به اعتبار خیاط نمایشنامه ی "بکت" مائیم که باید متعرض به خلقت خدا باشیم؟ آیا بندگان خدا حق دارند به آنچه نمی خواهند و دوست ندارند "نه" بگویند یا باید راضی باشند به رضای حق؟ تن بدهند به آنچه خدایان زمینی به نیابت از خدایان آسمانی برایشان رقم زده اند؟ آیا وقتی در سرنوشت خود دخیل نیستیم، باید همه چیز را در "الخیر فی ما وقع" بپذیریم؟ آیا ما چون آن موش، از ترس غرق کشتی به آقیانوس نپریده ایم؟
خوب، برای این همه سوال در این سال ها پاسخی داری؟ شاید! لابد همه ی ما پاسخ هایی یافته ایم! در این سال ها هرجا از این مقوله حرفی زده ام، کسی پرسیده است؛ خوب، آقا! اینها همه درست، راه حل چیست؟ می گویید چه کنیم؟ این همان است که مریم بانو در دو کلام گفته است: "می دانی؛ ماعادت داريم برايمان نسخه بپيچند، حتی يک چايی نبات هم افاقه می کند". اما آیا پاسخ های من دردی از دردهای تو درمان می کند؟ من که عطار سر گذر نیستم که نسخه بپیچم. شاید اشکال همین باشد که ما برای همه نسخه می پیچیم؛ "یک لیوان شیرخشت یا جوشانده". "یک پاشویه آب سرد". یک "عم الیجیب، مضطر اذا دعا و...". "با توکل زانوی اشتر ببند...". "این حب را بیانداز بالا و یک سوره حمد هم رویش بخوان، الخیر فی ماوقع". یا شیخوخیت، کدخدا منشی؛ "آقا حالا نه این که شما می گویید، نه آن که ایشان می گویند، وسط را بگیرید، یک صلوات بفرستید و قال قضیه را بکنید"! ... بی آن که بدانیم کی زور گفته. کی مظلوم است. کدامشان حق دارد. دعوا از کجا سر گرفته، درد از کجا سرچشمه می گیرد. و و و و . ای آقا، دنیا دو روز است، سخت نگیر، پیر میشی. بیا بنشین یک پیاله بزنیم تا غم عالم فراموشت شود. یک دوره زیارت وارث، آقا! دعای شب قدر، نماز جعفر طیار، رد خور ندارد، همشیره... و خدایا، این صوفی گری با ما چه کرده است... تمامی ادبیات ما پر است از پند و اندرز. همان ها که همیشه بر سر منبر شنیده ایم. ظاهرا این طبیعت ماست چرا که حافظ هم در هفت قرن پیش همین را گفته که:"واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند ..". پس تظاهر و تقیه و ریا و تعارف ... و بر دیگران پسندیدن آنچه بر خود نمی پسندیم، هان؟
این را هم به تاکید بگویم که من نه تو را و نه هیچ کس دیگر را به قهرمانی و شهادت دعوت نمی کنم. این نازنین "بی بی باران" به یک نکته ی اساسی اشاره کرده است: "مشکل ما قهرمان پروری و منتظر یک منجی ماندن است". می بینی؟ هرکسی از ما در هر سن و موقعیتی گرفتار این پرسش هاست و اینجا و آنجا پاسخ هایی هم یافته است. پس هرکداممان به تنهایی پاسخ هایی داریم، پاسخ های جمع تنهایان! "هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟" پس تو و من "تنهایانیم، در میان جمع"، همان گونه که شاملو گفته:
"کوه ها توامان تنهایند
همچو ما، توامان و تنهایان"
شاید من هم روزی، از سر تفنن در همین صفحات اشاره به پاسخ هایی کردم که برای پرسش هایم یافته ام. پیش از آن اما این گفتار زیبای هگل را فراموش نکن (نقل به مضمون) "دیکتاتورها سازندگان تاریخ اند. عجیب آن که همه شان زیر چرخدنده ی تاریخ، خورد می شوند و عجیب تر آن که هرکدامشان می پندارند، از این قاعده مستثناء هستند"! و یادت باشد که در همین عمر کوتاهت، سقوط چند دیکتاتور را تماشا کرده ای! از غرب آمریکا تا شرق آسیا. در اروپای شرقی و نزدیک تر، در قلب خاورمیانه!
از پوسته ی عزلت بیرون آ! کار داریم! باید کاشت. باید درو کرد. "دیگران کاشتند، ما خوردیم"،... نوروز پشت در ایستاده است، فرشاد جان. عشق در همین نزدیکی ها بر سر تپه ی بهار نشسته است. همه جای جهان به آبها راه دارد. دست هایت را در آب بگذار. آب رساناست! سه شنبه 11 اسفند 1383
خانم ها و چهارشنبه سوری
اول - خانمی در ایران هستند که قصد دارند در ارتباط با وضعیت فعلی زنان در ایران، یک نظر سنجی انجام دهند. از خانم های از 18 تا مثلا چهل پنجاه ساله ی مقیم ایران خواهش کرده اند که پرسش نامه ی زیر را پر کنند. لطفا پرسش نامه را برای هر تعداد از خانم هایی که در این رده های سنی می شناسید، ارسال کنید. در صورت امکان لطف کنید و به آن عده از خانم ها که به کامپیوتر دسترسی ندارند هم، بدهید و کمک کنید تا پاسخ ها کوتاه باشد و مستقیم به آدرس مربوطه بازگشت داده شود.
پرسشنامه:
شهر/
سن/
شغل/
تحصيلات/
به عنوان یک زن از دولت چه انتظاراتی داريد؟
به عنوان یک زن احساس می كنيد چه حقوقي از شما ضايع شده است؟
آيا بنظر شما در مواضع رسمي نظام در رابطه با زنان، تغييري صورت گرفته است. ( مثلا در خصوص حجاب، تحصيلات، امكانات براي زنان، حق طلاق و....) .
اگر چنین عقیده ای ندارید، پس راه كار چيست؟ چگونه مي شود برای حقوق زنان مبارزه کرد؟ (چه بايد كرد؟)
آيا زنانی را می شناسید که در فاصله ی ساله اي 58 تا 68 زندانی سیاسی بوده اند.
اطلاع دارید به چه دلیل زندانی شده اند؟
چه مدت در زندان بوده اند و پس از آزادی چه تغییراتی در زندگی شان رخ داده است؟
آیا زنانی را می شناسید که در آن سال ها اعدام یا تيرباران شده باشند؟ از آنان چه مي دانيد ؟
+++++++++
در صورتی که مقیم خارج از ایران هستید، لطفا این پرسش نامه را برای هر تعداد از زنانی که در این گروه های سنی در ایران می شناسید، ارسال کنید و از آنها خواهش کنید در این نظر سنجی شرکت کنند.
لطفا پاسخ را مستقیم به این آدرس ofoghroshan82@hotmail.com ارسال کنید.
دوم - ساعت 4 بعدازظهر روز 18 اسفند، مصادف با هشتم مارس، روز جهاني زن، تجمعي از زنان و مرداني كه خواهان برابری و آزادي زن ايرانی هستند، در اطراف حوض اصلي پارک لاله در تهران برگزار مي شود. در صورتی که علاقمندید، در این تجمع آرام شرکت کنید. مي توانيد پلاكارد و شعارهايي براي آزادي و خواسته هاي زنان نيز با خود به محل بياوريد.
سوم - در روزنامه ی کیهان خواندم که گفته اند از اجرای مراسم چهارشنبه سوری جلوگیری کنید چون مخل آسایش مردم است، ضد امنیت ملی ست و کهنه است و ضد اسلام است و از این قبیل. فکر کردم بد نیست که شما از www.ghasedac.com و سایت های مشابه دیدن کنید. لازم به ياد آوري ست که من مسئول مطالب سايت های مربوطه نيستم و قطعا با شعارهاي نازیبا و خشن و اعمال خشونت بهر شکل و هر بهانه و عليه هر گروه، فرد، مسوول و غير مسوولی که باشد، سخت مخالفم به ويژه که در ارتباط با مراسم شاد و زیبایی نظير چهارشنبه سوري باشد. اميدوارم شب چهارشنبه سوری با شادی از روی "بته" بپريد و گرد افکار و اعمال "بی بته ها" نگرديد!
+++++
چهارم – و بسیار مهم این که اگر بتوانید مطالب http://mojepishro.blogfa.com را هم پیگیری کنید. خبرهای دردناکی که شاید هیچ جای دیگر نخوانید!شنبه 8 اسفند 1383
نامه ی سی و دوم (2)
(این درازگویی بلند درد دلی ست میان دو نفر. اگر حوصله و تحمل دارید به این جمع دونفره خوش آمدید. در این صورت بهتر است ابتدا بخش اول این نامه را پایین تر در همین صفحه بخوانید.)
خوب! من اینجا نشسته ام و از "اینها" برای تو تعریف می کنم که چه بشود؟ این همه را از "آقا خان کرمانی" و "تقی رفعت" تا به اینجا، صد و چند سالی ست که بارها خوانده ای و شنیده ای. اگر در صدر مشروطیت در نهایت صد نفری ایرانی فرنگ دیده بودند، امروز چیزی نزدیک به سه ملیون ایرانی ساکن بلاد فرنگ، سال هاست که روزانه هزاران شکل از این نمودها را تجربه می کنند. بسیاری دیگر هم بارها از این قصه ها شنیده اند و خوانده اند و به چشم دیده اند. پس یعنی دارم حسرتی را دوباره و چندباره تکرار می کنم؟ که چه؟ نه فرشاد جان! مباد این که آرزو کنم تجربیات تاریخی و اجتماعی مان را یک بار دیگر دور بریزیم و از سر نو از روی الگوی فرنگان زندگی را شروع کنیم. فکر نکنم این نسخه ای باشد که به کار کمردردهای اجتماعی و سرفه های تاریخی ما بیاید. ما در آب و هوای دیگری زندگی می کنیم و مسایل و مشکلاتمان اگرچه بظاهر شبیه به هرجای دیگر دنیاست، اما راهکارهامان برای رسیدن به دنیای تازه باید در درون همان فرهنگ و فضا جستجو شود.
شاید خیال کنی از شدت سرخوردگی های تاریخی و اجتماعی دچار غم غربت شده ام؟ نه! گذشته های فرهنگی، آیینی و تاریخی ما هیچ جایی برای نوستالژی باقی نگذاشته است. آنچه در درازای نسل من و تو در مدرسه های شاهنشاهی و جمهوری به عنوان تاریخ به خورد ما داده اند، دروغی بیش نیست. برای رسیدن به جایی که بشود بی شرم در آینه نگاه کنیم، باید از روی خاکستر و خاشاک این سندهای جعلی بگذریم و به تاریخی که هر گوشه اش بنا به مصلحتی تحریف شده، چار تکبیر بزنیم.
شاید خیال کنی دچار یاس شده ام و چون بسیاری دیگر سرخورده در گوشه ی ناتوانی هایم به رویا و خیال پناه برده ام؟ نه این هم نیست عزیز! باور ندارم که به نذری و دعایی بشود جهنم روزگار و تاریخمان را به ترفندی جادویی و یک شبه به بهشت تبدیل کرد. شاید گاه واقعه ای سرخورده ام کرده باشد. نا امید اما هرگز نبوده ام و نیستم. تنها اشتغال ذهنم در این سال ها همین پرسش ها بوده است که: چرا روزگار ما چنین است؟ حال آن که مثل همه ی ملت ها در این دنیای تازه تشنه ی آزادی بوده ایم و شایستگی اش را هم کمتر از دیگران نداشته ایم؟ پس اشکال کار در کجاست؟ بر ما چه می رود و چه رفته است که چنین سر در گم زندگی خویشتنیم؟ چرا دیگران توانسته اند که هفت شهر آزادی را بگردند و ما هنوز اندر خم یک کوچه مانده ایم؟ تفاوت ما با اینها چیست؟...و سوال هایی از این دست که فکر همه را به ویژه در این سال ها اشغال کرده است. برای یافتن پاسخی قابل قبول برای هرکدام از پرسش هایم بارها فکرم را زیر و رو کرده ام. و حالا، ... حرف های تو باز هم به همان جا می بردم، به همان پرسش ها و پاسخ های یافته و نایافته!
حالا دیگر صد سالی از انقلاب مشروطیت گذشته است. با نگاهی کمی عمیق به تاریخ این صد ساله و کمی پیشتر از آن، انگاری حتی رنگ و روی خواسته های ما هم تغییر نکرده است. گاه وقتی مطالب روشنفکران امروزمان را می خوانم، نه تنها به واژه های مشابه، که گاه در نهایت شگفتی به متن های مشابه بر می خورم. یعنی ما بعد از دو انقلاب و دو کودتا و ده ها نقطه بحران تاریخی شبیه شهریور 1320 و سال های اوایل دهه ی چهل و ... هم چنان در خیال خط و خال دلبر "آزادی" خواستار یک جامعه ی سکولار هستیم. یک مقایسه ی گذرا میان قانون اساسی مشروطه و قانون اساسی جمهوری اسلامی با فاصله ی 75 سال، نشان می دهد که تا چه اندازه خواسته هایمان مشابه است و چه اندک در بیان آنها متفاوت بوده ایم. هرکس از نسل شما که به وقایع دوران بعد از مشروطه تا کودتای سیدضیاء و سپس دوران دیکتاتوری رضاشاه و وقایع بعد از شهریور 1320 تا کودتای 1332 نگاهی انداخته باشد، باید از تشابه بسیاری از جریانات و وقایعی که بر ما گذشته، حیران مانده باشد. در این صد ساله زمان هایی هم بوده است که ملت با یک دولت سر و کار داشته که فرمانبر یک نفر بوده است. حالا اما دولت نقش مترسک سر جالیز را دارد و دستگاه دیگری دارد مملکت را به شکل سوسمارهای اولیه ی تاریخ می چرخاند. پیوسته گفته شده "مردم" چنین می خواهند! اما هرکسی با معقول ترین پرسش بابت نابسامانی مملکت به جرم "تشویش اذهان عمومی" دستگیر، زندانی و شکنجه می شود. پس این "مردم" کیانند؟ آنها که هرچه بر سرشان می رود، صدایی از حلقومشان بر نمی آید؟ آنها که شرایط سخت زندگی چنان گرفتارشان کرده که از "حق" زیستن تنها به تکه نانی کفایت کرده اند؟ یا آنها که حتی فرصت نیافته اند بدانند حقشان چیست و چگونه باید طالب آن باشند؟
با این همه چرا همان ها هم که می فهمیده اند، همیشه اینقدر متشتت و پراکنده بوده اند؟ با وجودی که بنظر می رسد هدف مشترک همه کم و بیش یکی ست، چرا نمی توانیم بر سر مسایل کنار هم بنشینیم و با یک دیگر چک و چانه بزنیم؟ این بازی سیاست است؟ کثیف است؟ پس چرا گردش می گردیم؟ فقط برای این که قر و لندی کرده باشیم؟ و مگر می شود هم بود و هم نبود؟ چطور هزاران نفر بی هیچ پرسشی و تردیدی و بی آن که یکدیگر را به چپ یا راست متهم کنیم، زیر بیانیه ای را امضاء می کنیم تا به خانم گوگوش اجازه دهد "بخواند"؟ در مورد هر مساله ی دیگر اما هر کدام از این ملیون ها آدم ساز خود را می زند و حاضر نیست در یک مورد، تنها در یک مورد با دیگری به یک توافق نسبی برسد؟
می پرسی: "دوم خرداد را ما آفريديم؟ ما جلوي ورود رفسنجاني به مجلس را گرفتيم؟ ما برنامه هاي آنها را به هم زديم؟". چرا نه؟ چرا تصور می کنیم همه چیز را دیگران برای ما رقم زده اند؟ و اگر چنین است چرا فکر می کنیم در مقابل دسایس و نقشه های دیگران عاجزیم؟ مگر این آقایان که بر جان و مال ما مسلط شده اند، بیگانه اند؟ مگر نه این که اینها پسرعموها و پسر دایی های ما هستند؟ انسان هایی برآمده از همان آب و خاک؟ وقتی آمدند که تیغ به دست نبودند و چکمه به پا نداشتند؟ پس کیست که توطئه می کند؟ امام زمان؟ یا فرنگی ها؟ چطور؟ چگونه؟
چرا همه جا همه کس را در کار توطئه علیه خود می پنداریم؟ چه هستیم و چه کرده ایم که خیال می کنیم همه کار و بارشان را رها کرده اند و دغدغه ی خاطرشان چوبی ست که لای چرخ ما بگذارند؟ چرا بی آن که چرخ درخشانی داشته باشیم، پیوسته نگران چوب دیگران بوده ایم؟ چرا همه ی شکست ها و نارسایی های تاریخی مان را از چشم دیگران می بینیم؟ چرا اسکندر را بخاطر شکست هایمان لعن می کنیم؟ عرب ها را بانی عقب افتادگی هامان می شناسیم و نفرین می کنیم، حال آن که ما از عرب ها مسلمان تر و از پاپ کاتولیک تریم؟ و چنگیز را و تیمور را و اشرف را ... و چرا برای قراردادهای "گلستان" و "ترکمانچای" به روس ها ناسزا می گوییم و برای از دست رفتن هرات و عدم استقلال جنوب، به انگلیسی ها لعنت می فرستیم؟ چرا برای همه ی آنچه در این پنج دهه ی اخیر بر ما گذشته است، نفرتمان را بر سر و روی آمریکایی ها می باریم؟ چرا همیشه ما طرف دانایی و بینایی و روشنایی و خدایی و ایرانی بوده ایم و دیگران طرف نادانانی و کوری و ظلمت و اهریمن و انیرانی بوده اند؟ چرا ما از همه ی جهان هوشمند تریم، در جهان مسلمان پاک ترینیم؟ عدل و داد و آزادی را کورش ما بنا نهاده، مساوات و سوسیالیزم را مزدک ما بنیاد کرده، اتم را مولوی ما شکافته و تمدن را ما به جهان ارزانی داشته ایم و ... شهر ما زیباترین شهر ایران است، محله مان بهترین محله ی شهر، خانه مان قشنگ ترین خانه ی محله، بابای ما بهترین بابای دنیاست و من! مجموعه ای هستم از همه ی این بهترین ها؟ و با این همه داشته که در جیب و بغل تاریخی مان داریم، هم اینک که این نامه را می خوانی، در کجای جهان ایستاده ایم؟ کجای تاریخ قرار داریم؟ چرا به جای این همه گشتن به دنبال بز طلیعه یک بار هم شده روبروی آیینه نایستاده ایم تا این "من" را واقع بینانه تماشا کنیم؟ عریان و بی زیور دروغ؟
می گویی: "فکر ميکنيم خودمون باعث پيدايش واقعه بهمن ماه بوديم. فکر ميکنيم... چرا فکر ميکنيم ميتوانيم موثر باشيم؟ دوم خرداد را ما آفريديم؟ آيا واقعاً کسي دوست داشت ناطق نوري رئيس جمهور شود؟ يعني اين ما بوديم که نگذاشتيم؟ آيا ما جلوي ورود رفسنجاني به مجلس را گرفتيم؟ يعني او خودش دوست داشت برود و رئيس مجلس باشد؟ ما چکاره ايم؟"
و من می پرسم: چرا اینقدر ناشکیباییم؟ چرا می خواهیم این همه را یک روزه در وجودمان تزریق کنیم؟ دانستن عدالت چیزی ست و عمل کردن به آن چیز دیگری. مگر همین که تو بگویی و من تعریف کنم، کافی ست؟ چرا انتظار داریم کسی بیاید و پیامبر گونه جاده ها را اسفالت کند تا ما به سادگی پشت فرمان بنشینیم و برانیم؟ چرا از هزار مجرای غیر قانونی استفاده می کنیم تا خارج از نوبت ماشینی به ما بدهند، شناسنامه و پاسپورت و نفت و نان و گوشت و همه را خارج از نوبت و از در پشتی به ما بدهند، قانون را پنهانی در همه جا دور می زنیم، از شرایط استفاده می کنیم تا دو تومان بیشتر در آمد داشته باشیم ... و گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم؟ چرا از رشوه دادن و گرفتن دیگران می نالیم اما خود در اولین فرصت به هزار بهانه ی "حالش را ندارم"، "خسته ام"، "جهان با عمل من خراب تر از این که هست نمی شود"، برای خروج از تنگنا مجیز می گوییم، رشوه می دهیم و ... پس چه انتظاری از همسایه، دوست ... و مردم داریم؟ چرا این حرف سعدی را فقط برای پند دادن به دیگران به یاد می آوریم که "بنیاد ظلم در جهان اندک بود، هرکه آمد بر آن چیزی افزود، تا بدین غایت رسید"؟
(صبور و آرام بمانید، ادامه دارد!).پنج شنبه 6 اسفند 1383
حرف تو حرف
عرض کنم که داشتم یک نامه ی ناتمام را تمام می کردم که بفرستم، غفلتا خوردم به این خبر!
کشف جاندار سی هزار ساله
دانشمندان آمريکايی مجموعه منجمدی از موجودات ذره بينی را کشف کرده اند که به مدت سی هزار سال در يخ های قطبی زنده مانده بودند.
