تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

پنج شنبه 29 بهمن 1383

نامه ی سی و سوم

"علی جان دلم گرفت. چرا هر وقت به سراغ تو می آيم دلتنگی؟ می گويند آنجا آدم دلش نمی گيرد؟ می دانی. غصه هايت انگولکم می کنند. مدتهاست فاصله گرفته ام از فلسفه عصيان و سر سپرده تسليم شده ام. به حکم زن بودن و فالی که ام اس برایم زده است. تلخی نوشته هايت درد ملسی به جانم می زند که روحم را زنده می کند و اندوه آگاهيم را بيدار می سازد" (مریم)

ببین منو، مریم بانو

انگار ناوقت می آیی. خوب! پاری وقت ها نوشته ها به شکل اذیت کننده ای دلگیرند. زندگی ست دیگر. وقتی پشت پنجره نشسته ام و قهوه ام را جرعه جرعه سر می کشم و از سر لذت زندگی، بچه ها را تماشا می کنم که روی برف ها خرغلت می زنند. "مته" ی هشت ساله را می بینم که باکره گی برف را با چکمه های کوچولوش می درد و هر به چند قدم بر می گردد تا به جاپاهایش نگاه کند و با خود بگوید؛ این منم! این جای پای من است که بر برف، بر زمین، بر روزگار مانده است... آن وقت ها نیستی انگار! همان وقت ها که دارم برای بچه ها آدم برفی درست می کنم، تو هم داری با همکارات برف بازی می کنی، خوب! بعد دفعتا وقتی هشت هزار نفر در جاده ها میان برف می مانند. شهری، شهرهایی، "دنیا" بی آب و برق و گاز و نان می شوند... و من به گوشه ی دلتنگی هایم می خزم، سر و کله ت پیدا می شود. خب، چه کنم مریم بانو؟ پاری وقت ها از زمین و زمان مصیبت می بارد، دست من که نیست.

وقتی کار روزانه را به عشق آب رها می کنم و میلم می کشد که خشنودی را در سرنگی قطره قطره در جان این و آن بریزم. همان وقت ها که به کنار اقیانوس پناه می برم، می نشینم و به سمفونی موج ها گوش می کنم و پرنده ها را تماشا می کنم که آسمان و آب و ساحل دور و برم را نقطه چین کرده اند، سراغم نمی آیی مریم بانو. همان وقت ها که دلم می خواهد بچه ای بودم با دامنی از سنگ ریزه های رنگی، اصلا پیدایت نمی شود. اما موج ها یک دفعه خشمگین می شوند، می خروشند و سر به آسمان می کشند و دویست هزار نفر را می بلعند. آن وقت سر و کله تو هم در محله ی ما پیدا می شود و مرا دلتنگ می بینی. تقصیر من چیست که وقتی می خندم و می خندانم، این طرف ها آفتابی نمی شوی؟ نه، این دلتنگی ها غم غربت نیستند. به "غزل" بانو هم سلام برسان و بگو بر در و دیوار کوچه های کودکی و نوجوانی من آنقدر مصیبت و درد نقش بسته است که هرگز نخواسته ام به عقب نگاه کنم. بگو نه همسایه! حاج علی بر گور هیچ عشقی اشک نریخته، که جهان لبالب از دوست داشتنی ست، اگر چشم ها و گوش ها را باز کنی و موسیقی صداها را بشنوی. بگو اگر که من واقعیت امروز آن جزیره را به آن روانی و زیبایی که تو وصف کرده ای نمی دانم، اینقدر اما می دانم که برای آینده دچار توهم رویا نشوم، نازنین.

جمعه شب در قطار نشسته بودم و نامه های عاشقانه ی "شیخ مجدالدین" به معشوقه اش، دختر سلطان خوارزمشاه را می خواندم. دخترها و پسرهای جوان از خود بیخود، دست در دست و لب بر لب، به شب زنده داری آخر هفته می رفتند. می رفتند که تا خود صبح برقصند و بنوشند و کام از زندگی برگیرند. تمامی واگن از بوی زندگی، از بوی عشق پر و خالی می شد و من با خود می گفتم؛ پس این مریم بانو کجاست؟ نیامدی که ببینی چه محشری از نشاط برپا بود و چه حظی می بردم. آن وقت ناگهان سلطان دستور داد "مجدالدین" را به "جیحون" بیاندازند... واگن از همهمه ی زندگی خالی شد و من از قطار عشق بیرون افتادم. درست همین لحظه هاست که؛ 

"دلم می گیرد وقتی می بینم حوری

دختر بالغ همسایه

زیر کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند".

و درست همین مواقع است که انگار سر و کله ی تو هم پیدا می شود و دلت برای دلتنگی هایم می سوزد. خب، چکارش کنم؟ دست خودم که نیست، زندگی بالا و پایین دارد، بانو. پاری وقت ها هم ملتی را می بینم که بازیچه ی دروغ و تزویر و نیرنگ شده اند. و خدا خدا می کنم آن وسط ها نباشی و دلتنگی ام را نبینی. ولی آنجایی. خب چه می شود کرد؟ همه شان را دوست دارم. دلتنگی ام از این خاطر است که دست هایم کوتاهند. و گرنه من هم می دانم "زندگی زیباست .." و گاه مثل "افروختن سیگاری، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی" در سکر شیرین زندگی غرق می شوم و از خود بیخود به دورها می روم، بالا، بالاتر... بر بلندی های لذت و شوق... و باز ناگهان دوستی به سوگندی دروغ فریبم می دهد. باز هم نازنینی ناخواسته در کارم تزویر می کند و.... این است که باز دلم می گیرد ... و سر و کله ی تو هم پیدا می شود. همه اش همان جاها سر می رسی که از سرما چپیده ام زیر لحاف دلتنگی هام. خب، هرکسی گاه دلتنگ می شود. حتی آن که از بیم "سرآمدن کار جهان" عاشق است. من اما آنقدرها حالیم هست که چطور شیره ی زندگی را بمکم، چگونه لذت ببرم و لذت بپراکنم. ولی تو انگاری همیشه روزهای یک شنبه می آیی، و دم دمای غروب، هان؟

با این همه هنوز برایت نگفته ام بزرگ ترین دلتنگی عالم چیست!. گوشت را جلوتر بیار. می دانی؟ دلتنگ ترین دلتنگی ها وقتی روی دلت خراب می شود که به هم وطنی همزبان بگویی "دوستت دارم" و خیال کند خنجری در آستین پنهان کرده ای!

حالا که این همه راه را آمده ای، یه دقه ی دیگر هم بنشین تا یک چای وطنی فرد اعلای تازه دم، در یک استکان کمر باریک برایت بیاورم که روحت را جلا دهد. مادر همین راحله خانم از خود شمال برایش فرستاده. ای بابا، راحله خانم را نمی شناسی؟ دریادلی ست، به علی!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 27 بهمن 1383

نامه ی سی و دوم (1)

سلام فرشاد جان

هرچه بگویی حق داری. بدقولی های عمر من آنقدرها زیاد نیستند. اما به اعتبار همین یکی به راحتی می شود مرا بد قول خواند. زندگی در این ولایات که ما هستیم، متفاوت است با آنچه می شناختیم و شناخته ایم. گاه آن چنان از خود دور می افتی که وقتی در یک فرصت مسواک کردن یا ریش تراشیدن روبروی آینه می ایستی، میلت می کشد به این آشنای رو در رو سلام کنی و بگویی؛ "هی مرد! هیچ سراغ ما را نمی گیری!".

شاید دیگر به یاد نیاوری که چه نوشته بودی. من اما حرف هایت را همین جا پیش رو دارم. تلخ اند و گاه با نتیجه گیری هایی سهمگین، همراه با زمزمه هایی از یاس که بر جان نیشتر می زنند. نه! من خیال نکردم که خشم تو به من نشانه رفته باشد. این که از تو پرسیده ام نوعی دعاست، مثل این که بگویم؛ "خدا نکند حرف های من باعث بیداری این ناامیدی در تو شده باشد"، یا چیزی شبیه به این. با این همه از آن زمان که به تو قول داده ام تا امروزی که بالاخره نشسته ام تا به این عهد وفا کنم، سیب ها در بالا و پایین رفتنشان هزاران چرخ خورده اند. روزگار و مردمان روزگار دگرگونی ها دارند و ما به اعتبار "مردم" بودنمان چرخ ها می خوریم تا آنجا که گاه از منظر عقیده و اعتقاد پشت و رو می شویم. حرجی نیست اگر بدانیم که دوستان هم مردم اند و تغییر می کنند، پس نیازی نیست دوستان را تغییر بدهیم.

در یک ترانه ی عامیانه ی هندی که لابد از لبان عاشقی دلسوخته در فیلمی هندی همراه با اشک و آه بیرون تراویده، بندی به این مضمون هست که می گوید: "خدا از آن بالا به مردم در این پایین نگاه کرد. دید آرام می روند و می آیند. با خود گفت؛ چه زیباست! این ها را کی آفریده؟" اما بسیار پایین تر از خدا وقتی از پنجره ی من به این جهان نگاه می کنی بی اختیار به یاد صحبت های میان یک مشتری و یک خیاط در یکی از نمایش نامه های "ساموئل بکت" می افتی. مشتری کت و شلواری برای عید میلاد مسیح سفارش داده است. خیاط هر بار به بهانه ی این که جایی از کت یا شلوار هنوز اشکال دارند، مشتری را به دو هفته ی بعد حواله می دهد. کریسمس می گذرد و تا یک هفته به عید پاک مانده هنوز هم کت و شلوار حاضر نیست. مشتری که جان به لبش رسیده اعتراض می کند که، بابا خدا جهان را در شش روز خلق کرد(اشاره به ابتدای عهد عتیق) و تو هفت ماه است برای یک کت و شلوار مرا می دوانی. خیاط که هرگز انتظار چنین اعتراضی را ندارد، کت و شلوار را به طرف مشتری پرت می کند و می گوید: این را هم ببر بده به همان خدا تا برایت بدوزد. وقتی مشتری ناباورانه اعتراض می کند، خیاط عصبانی فریاد می زند که؛ تو کار مرا با خدا مقایسه می کنی؟ پنجره را باز می کند و با اشاره به بیرون، می گوید: بله، در شش روز آفریده، نگاه کن! بجای خلق کردن، ریده است. انتظار داری کت و شلوارت را همین طوری بدوزم؟  تفاوت دید انسان ها از فاصله ی نگاه "بکت" ایرلندی تا شهروند هندی بسیار درازتر است. 

باری، داستان یکایک ما در تاریخی که پشت سر گذاشته ایم به سرنوشت آن موش می ماند که از هراس طوفان و غرق کشتی خود را به اقیانوس انداخت! بگذار از اینجا شروع کنم. هفته ی پیش انتخابات پارلمان و دولت دانمارک برگزار شد. انتخاباتی که سه هفته پیش از آن اعلام شده بود. اگرچه دولت قبلی از ائتلاف سه حزب دست راستی دوباره برنده شد، هر حزب یا ائتلاف دیگری هم اگر پیروز می شد، برای جابجایی و اسباب کشی تنها یک روز وقت لازم داشت. چرا که حتی احزاب کوچک هم می دانند در صورت پیروزی چه کسی نخست وزیرشان است و چه کسانی وزرایشان. از روز دوم بعد از انتخابات هم نه تنها بر تمامی اوضاع مسلط اند بلکه برنامه ی یکی دو سال آینده را هم در آستین دارند. متاسفانه نه تقلبی در کار است، نه تق و توقی می شود نه حتی خون از دماغ کسی می آید...حتی از وقتی آتقی بقال سر کوچه ی بچگی هامان مغازه را به پهلوان حسن فروخت و یک هفته تعطیل شد و چند هفته طول کشید تا بشود دوباره بی دردسر پنج سیر پنیر از پهلوان حسن، بقال تازه ی محل خرید، تغییر دولت در اینجا باز هم ساده تر و بی دردسر تر می گذرد. ملت هم درست مثل هم محله ای های سابق ما از همه چیز در و همسایه با خبرند. می دانند کی دختر شوهر داده، کی طلاق گرفته، کی ورشکست شده و... عین ساحل کون برهنه ها، همه چیز علنی ست! و من باز هم از خود پرسیدم تفاوت "ما" با "اینها" چیست؟

همین چند وقت پیش معلوم شد یکی از نمایندگان مجلس از حزب نخست وزیر، با پسر بچه ی زیر 18 ساله ای سر و سری داشته. شب قضیه بر ملا شد و فردا طرف استعفا کرد و رفت. تمام عکس و تفصیلات پسرک را هم از کامپیوتر نماینده ی محترم به عنوان سند در آوردند. با خود حضرت هم مصاحبه کردند. گفت ارتباطی بوده اما اتفاقی نیفتاده. چون رابطه ی سکسی با دختر یا پسر زیر 18 سال از نظر قانون جرم است، ایشان صراحتا گفت که جرمی مرتکب نشده چون هیچ موشی به هیچ سوراخی نخزیده، بلکه تنها یک "چت" کردن معمولی بوده است. درباره ی عکس های لخت آن "غلمان" هم گفت البته عکس بوده، ولی عرض کردم، چیزی وارد جایی نشده تا جرمی اتفاق افتاده باشد. حالا هم حقوق نمایندگی اش را تمام و کمال می گیرد تا آیا عالم یکی دو سال دیگر احتمالا طبق اسناد موجود محکوم شود. آن وقت چرتکه می اندازند و حساب می کنند که از تاریخ فلان که جرم محرز شده باید بیست و چار تومان و دو شاهی به صندوق دولت باز گرداند. نماینده ی بچه باز هم می رود بانک و این مبلغ را به اضافه ی جریمه اش می پردازد، زندانی هم اگر هست، می رود و مع الصلوات. قانون یکی ست، توجیه آن یکی ست و هر پاچه ورمالیده ای رخصت ندارد کثافتکاری هایش را از زوایای کتاب قانون توجیه کند. همان که اشاره کرده ای؛ "جمهوريت"! "نه شاه و نه ولايت فقيه"!

حتما می دانی که دانمارک هم در فاجعه ی سونامی چندین کشته داد. عده ای هم که پشت آب و کوه و قضایا گیر افتادند تا کم کم به وطن بازگشتند. در یکی از گزارش ها مصاحبه ای خواندم با پدری که با خانواده اش در قلب فاجعه (در تایلند) گیر افتاده بود. می گفت از هر جا می شد غذا می دزدیدیم، پنهان می کردیم تا به بچه ها برسانیم. می گفت می دیدم مردم فقیر محلی چگونه غذا تهیه می کردند، از نان خودشان می زدند تا ما گرسنه نمانیم. می گفت، از خودم خجالت کشیدم. می گفت ما اروپایی ها باید از خودمان شرمنده باشیم که تنها به فکر خودمان هستیم. و اینها همه را در یک مصاحبه ی تلویزیونی گفته بود. در تمام مدتی که مصاحبه را می خواندم و تا ساعتی بعد از خود می پرسیدم، آیا از من ساخته است به چنین اعتراف سهمناکی تن دهم، آنهم در تلویزیون و پیش روی همه، بی آن که هیچ فرد، گروه یا سازمانی مرا با تهدید وادار به چنین اعترافی کرده باشد؟ و باز می پرسم تفاوت "من" با "او" چیست؟ امیدوارم گمان نکنی که این پرسش، پاسخ ساده ای دارد!

در راه خانه مردی را که دو بلاک آن طرف تر از من زندگی می کند، می بینم که همراه سگ بزرگش به هواخوری می رود. همیشه به من که می رسد رویش را می گرداند. می دانم چقدر از خارجی ها متنفر است. با خشونت افسار سگ را که دوستانه به طرف من می آید، می کشد. سگ را به نام صدا می زند و ناسزا می گوید. سر پا می نشینم و دستم را پیش پوزه ی سگ می گیرم و بلند می گویم؛ "چرا با این خشونت؟" مرد به من نگاه نمی کند اما زیر لب می غرد: "فکر می کردم از سگ بدت می آید"! بر زبانم هست که بگویم "از برخی انسان ها شاید. از سگ ها اما هرگز". ولی تلخی کلام را مزمزه می کنم و در دهان نگه می دارم تا زهری نپاشیده باشم.

گفتند که رهبر حزب سوسیال دموکرات دانمارک شب پیش از انتخابات در مناظره ی تلویزیونی نخست وزیر را صورت یک پول کرده. شب بعد که نتیجه ی انتخابات معلوم شد، در یک مصاحبه باخت را پذیرفت، استعفا کرد و گفت؛ می دانستم این اولین و آخرین بار است که برای نخست وزیری مبارزه می کنم. مرا نمی خواهند، پس می روم تا کسی بیاید که می تواند این وظیفه را درست تر انجام دهد. یاد روزی افتادم که نزدیکی های مجلس، می خواستم خارج از محوطه ی خط کشی از خیابانی عبور کنم. همین آقای "لوکه تافته" که آن زمان وزیر دارایی دولت سوسیال دموکرات بود، سوار بر دوچرخه ی لکنته اش ایستاد، لبخندی زد، سلام کرد و گفت بفرمایید. از آنجا که من نه تنها از او که از اکثریت سوسیال دموکرات های این ولایت دل خوشی ندارم، گفتم ترجیح می دهم شما اول بفرمایید، چون به وزیر دارایی چندان اعتمادی ندارم که هنگام رد شدن جیب و بغلم را خالی نکند. بی غیرت خنده ای کرد که تمام مردم برگشتند به تماشای ما. گفت، پس با اجازه من می روم که شما با خیال راحت و البته از خط عابر پیاده عبور کنید! می دانی چه کردم؟ وقتی رکاب زد و رفت، از لجم از همان جا و نه از خط عابر پیاده به آن طرف خیابان رفتم! آقای وزیر دارایی دانمارک آنقدر شهامت نداشت که به خاطر متلکی که به او گفتم با مشت به دهانم بکوبد. نگفت که شما به وزیر دارایی مملکت توهین کرده اید! یقه ام را نگرفت تا به زور تحویل پلیسم دهد. آه، چقدر کسالت بار است زندگی در اینجا! چه روزگار بدی ست، فرشاد جان! راست می گویی؛ "عراق بدون ديکتاتور؟ افغانستان بدون طالبان؟". انگار یک جای کار لنگ است!

در قانون اساسی دانمارک ماده ای هست علیه "بلاسفمی" ( کفرگویی، توهین به مقدسات Blasphemy)، که می گوید، کسی حق ندارد به مقدسات یک گروه، نژاد یا ملیت و مذهبی توهین کند. با این همه در تمام طول یکصد و چند ساله ای که از عمر قانون اساسی فعلی می گذرد، کمتر کسی از طریق این ماده قانون گرفتار دادگاه و جریمه شده است. اما در چند سال اخیر، مسلمانان بارها و بارها از این پاراگراف استفاده کرده اند و از سیاستمداران دانمارکی به دلیل این یا آن جمله از صحبتشان به عنوان "توهین به مقدسات اسلام" به دادگاه شکایت برده اند. تا آنجا که من اطلاع دارم تنها یک مورد از این همه شکایات، عملا وارد شناخته شد و سیاستمدار محلی مجبور شد از مسلمانان عذرخواهی کند. اما می دانی این همه شکایت چه نتیجه ای داشت؟ چند ماهی ست در مجلس و محافل وابسته به احزاب و حتی در محافل روشنفکری بحث بر سر حذف این ماده از قانون اساسی دانمارک است! چرا که راست و چپ معتقدند که از آن سوء استفاده می شود و آزادی بیان افراد را محدود می کند. می بینی اینها چگونه گرفتار مسایل حقیرند؟ آخر چرا انسان و "آزادی" اش این همه باید مقدس باشد؟ سوالت را کاملا می فهمم وقتی می نویسی؛ "يعنی هرکسی برای سرنوشت خودش تصميم بگيرد؟ اوه، چه خواب قشنگی! چه رويای زيبايی!"

(ادامه دارد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 25 بهمن 1383

روز والنتاین

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم        

صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه ی طوبا و قصر و حور           

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن 

محتاج جنگ نیست برادر، نمی کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 22 بهمن 1383

انگولک به نظریات

اول یه نگاه دیگه به نظرات یادداشت قبلی بندازین تا معلوم شه داریم راجع به چی اختلاط می کنیم!

می بینیند؟ انگار لوس شدن آمد نیامد داره. البته من نا امید نیستم. هیچی نباشه، تا همین جا پیشنهاد یک لاک پشت آمده! "به یاد این نوزاد !!! کرگدنه افتادم در پارک حیوانات که از بی مامانی به اون لاک پشت نر ۱۲۰ ساله پناه برده"! البته در اصل خبر، کرگدن نبوده. یعنی این خانومی که پیشنهاد را مطرح کرده، خواسته اسب آبی را به جای کرگدن غالب کند. ولی خوب، ما میذاریم به حساب حسن نیت! چون پیشنهاد دهنده دلش برای مظلومیت ما کباب شده، امیدواری داده که شاید یه "سونامی" هم این طرفا پیدا بشه و ما را ورداره با خودش ببره تو ساحل آفریقا، بندازه تو بغل یه لاک پشت. حالا چندان فرقی هم نمی کند که اسب آبی باشه یا کرگدن. بالاخره دوتایی شون علف خوارند. بصورت ظاهر هم یه جورایی هموزن اند. یعنی هردو در مافوق سنگین کار می کنند.

ولی خداییش کرگدن کجا و اسب آبی کجا. مثلا کسی ندیده کرگدن یه خمیازه ی چند دقیقه ای بکشه که آدم بتونه ببینه دیشب چی خورده! هیچ وقت به چشم های ریز و معصوم کرگدن نگاه کردین؟ چه نگاه پاک و بی غشی داره، به علی. بی اعتناء، انگار تمام این مهملاتی که در این دنیا میگذره به تخمش هم نیست. (با اجازه از آقای یرقان که حق تالیف"copy right" این عضو شریف تو دستشه) بعله! از چشم های مظلومانه ی کرگدن می گفتم. اصلا نمیشه با چشم های دریده و هیز اسب آبی مقایسه اش کرد. بعدشم. کرگدن مقبول راه میره، حرکت می کند، عضله مضله داره. چیه این اسب آبی که همه ش مثل این نقرسی ها زیر آب دراز کشیده و اون سوراخ های ناودونی بینی ش را از آب بیرون گذاشته و ...

نه بابا. اصلا کلاسشون با هم فرق می کند. فکر می کنم لاک پشته هم با من موافق باشه. مشکل اینجاست که اگر قبول کنم اسب آبی هم باشم، حال و حوصله ی لاک پشت را ندارم. می دانید، تمام روز آدمو خراب می کند تا دو قدم راه بیاید. با این حال دست این خانم "نژدی" را رد نمی کنیم. "هرچه از دوست می رسد نیکوست". به لاک پشت هم راضی هستیم. فقط این عدد سه رقمی سن و سالش یه جورایی پشت آدمو سرد می کنه. گفتش که:"هرچه خوبان همه دارند تو تنها داری". لاک پشت، اونم صد و بیست ساله ش! خداوکیلی هیچ ذوق و شوق آدمو تحریک نمی کند. آخه آدم دلشو به چی خوش کنه؟ به تند و تیزی ش؟ یا به ترگل ورگلی جوانی ش؟ حالا تو عکس هایی که خبرگزاری ها پخش کردند، این دوتا کنار هم راه می روند، یا دراز کشیده اند.

ولی زندگی که همه ش راه رفتن و دراز کشیدن نیست که. وقتی قراره با کسی زندگی کنی باید همه ی جوانب کار را از هر نظر بسنجی. بالا و پایین کنی. مثلا فکر کن یه شام حسابی زدی و یه گیلاسی ام روش. حالا هوس کردی یه لب و لوچه از طرف بگیری. خوب، تو این رستوران ها همه دور و برت مشغولند دیگر. چشم می بیند، دل هم می خواد. داری منو؟ برو تو بحر لب گرفتن کرگدن یا اسب آبی از یه لاک پشت صد و بیست ساله. فاجعه ست، به علی. حالا اگر چشمامون را ببندیم و چین و چروکاش را نبینیم، ولی تو این سن و سال لابد سبیلم داره که با آب اکسیژنه بورش کرده که زیاد تو ذوق نزند. یا مثلا فکر بکن کار لب و لوچه گرفتن بالا بگیره و کار به اتاق خواب بکشه، هان؟ بالاخره فکره دیگه، میره ببینه آخر و عاقبت کار به کجا می کشه. خوب، حالا تصور کن دراز کشیدیم تو رختخواب، یا اصلا روی کاناپه. اولا لاک پشت با اون چیزی که پشت خودش حمل می کند، بسیاری از امکانات را از آدم میگیره دیگه، نه؟ یعنی هم میزان تحرکت محدود میشه، هم این که خلاقیتت را از دست میدی. تاق باز هم که نمیتونه بخوابه، چون دیگه نمیتونه برگرده. باید یکی را هم استخدام کنیم هی پشت و روش کنه. نه بابا، پاک می افتیم تو دردسر. آخرش هم زهرمارمون میشه. حالا ما که یه عمر روزه گرفتیم، چرا با گه افطار کنیم؟ حالا که خوب فکرش را می کنم، می بینم اگر بیست سالشم بود، چندان توفیری نمی کرد. راستش تنها حسنی که دارد اینه که نمیتونه ددر برود. چون صبح که از خونه بریم بیرون، گیرم که لباس پوشیده حاضر و آماده هم باشه، تا عصری که برگردیم تا سر کوچه بیشتر نرفته. میشه دمش را گرفت و برگردوندش سر خونه و زندگیش. مگر این که با مرد همسایه روی هم بریزه که راه زیادی برای ددر رفتن نباشه.

با تمام این احوال، از این خانم نژدی متشکریم که به فکر ما بوده. اگر دوستان همین طوری پیش بروند، امیدی هست که ما هم به سر و سامونی برسیم. هر گلی زدین، به سر خودتون زدین. والله شما هم جای خوار و مادر ما. دست و آستین بالا بزنین برین خواستگاری ببینیم چی میشه. از قدیم گفته اند "همسایه ها یاری کنین، تا من شورداری کنم". ولی شما را به مقدسات از طرف های باغ وحش رد نشین. حالا این دفه شانس آوردیم که این اسب آبیه با خری، فیلی چیزی روهم نریخت!

یکی دیکه از عزیزان نوشته که عاشق کرگدن است! تا اینجاش بد نیست. دل آدم خوش میشه که آدم های با حالی پیدا میشن که حالا به هر دلیل که به ما مربوط نیست، عاشق کرگدن میشن. ولی دو کلمه بعدش، می بینی اینم از اون "عشق های ایرونیه". "من عاشق کرگدنم .مخصوصا از پوستش خيلی دوست دارم يه جل واسه خودم بدوزم."! عاشقه چون می خواهد با پوست عشقش جل و لباس درست کند، شایدم یه جانماز! آخر ما ایرونی ها تا وقتی عاشق نشده ایم، برای طرف احترام قائلیم. ولی وقتی عاشق میشیم، دیگر طرف جزو مایملک ما میشه. از شدت عشق می زنیمش، زخم و زیلیش می کنیم، اگر هم زیر بار حرف ما نرفت، از شدت عشق، سرش را بیخ تا بیخ می بریم و می گذاریم تو جیبمون که کسی نگاه چپ بهش نکند. "دیگی که برای من نجوشد، میخوام سر سگ توش بجوشه". همه جام آشکارا اینو میگیم ها. اصلا تعارف و رودربایستی هم نداریم. شنیدین تو ترانه هامون مثلا؟ می خونیم "تو مال منی". خوب "مال" هم که میدونین یعنی چی دیگه! حالا خودمون به جای خود، حیوونکی معشوقه هامون، یعنی "مال"هامون! البته چون ماها از نظر تاریخی و فرهنگی "مالدار"بوده ایم، اشکالی نداره اگر با "مال" یکی دیگه هم سر و سری داشته باشیم. ولی خدا نکند "مال" ما چند ثانیه با "مال" یکی دیگه حال کنه. دیگه پاک "اسلام در خطر می افته".  

قربون خدا برم که این وبلاگ را اختراع کرد. یه "ترانه" هم از پشت برف پیداش شده که کلی هم پیزر لای پالون ما گذاشته. قربون دهنت، همسایه. چقدر تعریف خوبه، به علی. چقدر من بهش نیاز دارم. وقتی از آدم تعریف می کنند ها، مثل خر کیف می کند. بخصوص که شایسته اش هم نباشی، دیگه بهتر. آی کیف کردم. امیدوارم خداوند تبارک و تعالی تمام برف ها را به یه فوت و دو تا صبر آب کند، تا ما هم یه شیکم سیر یه ترانه بخونیم، به علی.

اما امان از اون وقتی که از آدم انتقاد بکنند. هرچقدر هم که نقش دموکرات ها را بازی کنی ها ولی ته دلت می خوای کله ی یارو را بکنی بذاری کف دستش. بخصوص که مرد باشه و تو هم بشناسی ش! یه آقایی که خودش را پشت بهانه ی "سوء تفاهم هایی بین افراد بیربط... " قایم کرده، آمده به ما "پند" داده که به دیگران "پند" ندیم. به این میگن آدم حسابی. اولن که از قبل می دونسته هرکس بهش چپ نیگا کنه، "آدم بیربطیه". اگرچه دو نفر دیگه همه حرف ها را زده اند و جایی برای ما نگذاشتند ولی من می خواهم هر طور شده، حتی اگر شده تو وبلاگ، نقش دموکرات ها را بازی کنم و بگویم، آقای نقطه (به قول سمیرا) من با حرفات موافقم. دست کم با نود درصدش. راست میگی، باید برای مردم احترام قائل شد. بهشون پند نداد. فکر کرد که آن ها هم "آدم" اند، مثل خود ما! نباید از آدم ها ایراد گرفت، بخصوص تو وبلاگشون! چون همان طور که نوشتی، آدم ها هم یه چیزایی می فهمند. (شما یکی دو بار دیگر هم پندهای بلندبالا دادی. خدا از آخوندی کمت نکند) بخصوص که ولی و قیم هم شدی و از طرف همه ی "آدم" هایی که "آدم" حسابشون کردی، به من و کارهام ایراد گرفتی. به پیروی از منویات تو، از تمام کسانی که برایشون نظرهای پندآمیر داده ام (حتی اونایی که خودشون خواسته اند) همین جا خواهش می کنم اون پند و اندرزهای مرا بریزند توی سطل آشغال. خودم هم خجالت می کشم، به علی. اگر هم ایرادی گرفته ام، یا منفی بازی در آورده ام(حتی اگه خودتون خواسته باشین که نظرم را رک و راست بگم) اونا را هم بریزین دور. مایه ی ننگ است! از این "نقطه" جونم هم معذرت می خوام، هم تشکر می کنم. معذرت، که این طوری جزش را در آورده ام. و تشکر برای این که با پند و منفی بافی ش، زد تو ذوقم و تکونم داد. از این ببعد حواسم را بیشتر جمع می کنم.

ولی یه چیزی هم بگم و صلوات. ببین نقطه جونم! اگر به حرفت ایمان داری، از چیزی نترس. اسمت را بگذار زیرش تا بقیه هم باورت کنند. از آدم های "بی ربط" که می گویی "آدم" اند و "فکر دارند"، نترس که ایراد بگیرند. همیشه همه جا کسانی هستند که فکر می کنند همه چیز را می دانند و خودشان را قیم و ولی همه می دانند. شما که سعه ی صدر داری الحمدلله و مثبت فکر می کنی. بعدشم، چه خوب شد که ارادتت به ما ته کشید، به علی. من از این "ارادت" های ناغافلکی بوی بدی به مشامم میخوره. هر وقت کسی گفته "ارادت داریم" یاد مریدهایی می افتم که مراد را می برند بالا، بالا، بالا، بالا... تا بالای ابرها. و درست وقتی یارو نشئه میشه، یهو بی هوا ولش می کنند که از مخ بیاد رو زمین. شانس آوردیم که  ارادتت به ما ته کشید.

ولی جالب تر از همه این یکی بود."تو کجایی طفلکم که نه برف داری نه ترانه ای که برایت بخواند...کجای این خاک غریب در به درِ همراهی برای بالارفتنی...زیر کدامین گنبد کبود شهرزاد قصه گویت خوابیده.. یا شاید نخوابیده..خوابی ابدی او را ربوده است (بالاخره خوابیده یا نخوابیده؟)...تو کجایی طفلک تنهایم که شوق برف باران می شوی و می باری.."

به جان عزیزی تون روزی سه بار اینو می خونم. یک احساس گربه ای به آدم دست میده که دلش میخواد خودشو لوس کنه و تنش را بکشه به جاهای نرم. خدایا این یکی "مریم" را از ما نگیر. یه بار هم کارها را بذار به عهده ی ما. قول میدیم از توش عیسی در نیاد که دنیا را به گند بکشه!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 19 بهمن 1383

نامه ی سی و یکم

سلام ترانه جان

نه عزیز، من پشت برف گیر نکرده ام. اما حالا که قرار است تو نجاتم دهی، دوست دارم جایی پشت کوهی، زیر برف بمانم، زیر بهمنی بزرگ، با روزنی به هوا که آنقدر زنده بمانم تا تو برسی. به "ارنست" هم نگو که می آیی، ممکن است خون به پا شود! با مامان هم نیا سر علی. بگو آخر خانه ی آشنا و فامیل که نیست! به دخترعموجان هم بگو یک روز در خانه بماند... می بینی؟ در خواب مردم هم مزاحمین دست از سر من بر نمیدارند!

حالم خوب هست و نیست. جایی میان خوب و متوسط مانده ام. درست زیر برف هایی که چند روزی ست آب شده اند. امروز کسی نوشته بود که تهران چه برفی می آید. می بینی شانس را؟ حالا که من بیش از همیشه به برف نیاز دارم تا  پشتش پنهان شوم، اینجا برفی نیست و هرجای دیگر اما ... ! همیشه همین طوری هاست انگار. چیزهایی که تو آرزو می کنی جای دیگرند و در دسترس کسانی که شاید نمی خواهندشان. 

می دانم نگران دیر و زود بودن منی. چیزی نیست مگر این که باز هم سر قصه گیرم. تا کمرکش سربالایی آمده ام. آدم ها اما سخت خسته اند انگاری. یا حال و حوصله ی همراهی ندارند. هر پیشنهادی پیش پایشان می گذارم، پک و پوزشان را کج و معوج می کنند. دیشب دوباره یاد شهرزاد افتاده بودم. فکر می کردم اگر شبی زیر بار این همه هول و پریشانی خسته شود و نتواند قصه ای بسازد و نقل کند، چه بر سرش می آید. باید بنشیند به انتظار مرگ؟ گیلاسی زدم و دیدمش ساکت نشسته و شهزاده را بر سر راه تنها گذاشته است. می گویم نمی ترسی؟ می خندد. می گویم شوخی نیست ها! این مرد دیوائه است. می گوید، نه، نترس. دیگر گردن زدنی در کار نیست. مات نگاهش می کنم و او می خندد مثل چی. می گوید چطور می تواند تیغش را روی گردن من بگذارد؟ می گویم به همان راحتی که بر گردن آنهای دیگر گذاشت و کشید و کشت. گیلاسم را می گیرد، جرعه ای سر می کشد و می گوید؛ حوصله ام از این زندگی سر رفته. می گویم می خواهی بمیری؟ می گوید دیگر مرگی هم نیست. می گوید او به قصه هایم عادت کرده است. بی قصه های من دیگر آرام ندارد. به خواب نمی رود یا اگر برود خواب های آشفته می بیند. می گوید شهرزاد بی شهزاده بنده ای ست بی خدایگان، تهی از پریشانی. خدایگان بی بنده اما دیگر خدایگان نیست؟ بی شهرزاد، دیگر شهزاده ای نمی ماند! فکرش را بکن! "اگر شهرزاد شبی از خستگی وابماند، شهزاده باید خود قصه ای بسازد و بر لبان خسته ی شهرزاد بگذارد! بنده را سرپا نگهدارد تا خدایگان بماند. شهزاده بی شهرزاد، تنهاست! جان جهانی به لب های شهرزاد بسته است تا مگر انسان شبی دیگر از مرگ وارهد و به سپیده برسد. همین که زبان شهرزاد از گفتن بماند، مرگ بیدار می شود".

تا صبح گرفتارش بودم. می دانی؟ زندگی در یک واماندگی و تقاعدی زودرس، دارد می گذرد. با دست هایی خالی در جاده ای خلوت و رد پایی کژ و مژ که تا زیر پای من با پلشتی روی خاک کشیده شده است. با جای پاهایی بی عمق، چرا که بار سنگینی با خود نداشته ام. هنوز روزان و شبانی با من و در من مانده تا در جاهایی زیر این کبود دوار بهدر برود. پوسیدنی در رخوت. باید یکی از این روزها دار و ندار را از بالای این بلندی وسط این بازار بریزم. شاید آن پایین سگی یا گربه ای به پلشتی پوزه ای بر آنها بساید. اینجا مردی ست با صندل های کسالت به پا و پیراهن و شلوارکی اندوهگین به تن، با آثاری از زلزله ها، آتش فشان ها، طوفان ها و سیلاب های تاریخی بر چهره، ساکن شهری سبز و باران زده با آسمانی دل گرفته. سوسوی این چراغ دیگر شب کسی را روشن نمی کند، ترانه خانم.

وقتی همیشه گوش باشی، کسی نمی ماند تا به دهانت، به نگاهت، به سینه ی برآمده ات و به گلوی باد کرده ات فکر کند. پیش از این که تو زبان باز کنی، سرهای سنگین بر شانه ات فرود می آیند و دل های لبریز از اندوه بر دامانت سر ریز می شوند و تو مجال نمی یابی تا کلامی از درد بگویی، جانم. بعد هم، وقتی هیچ کرگدنی به دندانپزشک مراجعه نکرده است، نتیجه می گیرند که کرگدن دندان درد ندارد. کسی هم به این فکر نمی افتد که کرگدن برای خودش وزنه ای ست. هرچه باشد در چندین زمینه صاحب رکورد جهانی ست. آخر بی محافظ مسلح و ماشین ضد گلوله این سو و آن سو رفتن کار هر کسی نیست! یال و کوپال و اسم و رسمی دارد این مومن. یک پا جاهل پا منار است. افت است به پوزه ی درشت و تاریخی اش دستمال ببندد و دست زیر چانه از پلکان مطب یک دندانپزشک ریقو بالا برود.

مهم این است که همیشه چیزی برای خندیدن و خنداندن داشته باشی و الا باز نشسته می شوی. آن وقت باید جایی میان تماشاگران پیدا کنی و بنشینی به تماشای دلقک های تازه پا در میانه ی گود. برای ماندن میان گود، باید هر روز نرمش کرد و گرنه عضلات می خشکند. اگر دلقک خوشبختی باشی، یکی از روزها در گرماگرم ورجه وورجه و معلق بازی، وسط گود می افتی، لنگ و پاچه ات به هوا می رود و تمام. برخی مرگ را آنقدر ماهرانه بازی می کنند که تا مدت ها بعد از دریافت قبض، هم چنان برایشان دست می زنند و هورا می کشند. باید کرگدن باشی و آنقدر بروی و بروی تا یک جا ازقد بیفتی.

زیاده عرضی نیست ...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 16 بهمن 1383

سلام بر کویر

شبی بلند بر فراز بام

هزار ها هزار تن به خواب

به خواب یک کویر، نه! حریر

درون پیچ پیچ شهر خواب

ترنم چکان چکان یک ترانه، کند و سرد و سخت

...و اندرون لایه لایه ی حریر خواب کهربایی کویر

حسین کرد، خسته، دل شکسته، نان و دوغ می جود.

امیر ارسلان نامدار، لاغرو

کلاه خود خویش را حراج یک پیاله آب برگه ی هلو

نشسته زیر سایبان نخل پیر.

غریب مانده تیغ بر زمین، هواش خالی از ستیز دیو.

یکی پری به بند بر چکاد کوه

اسیر دیو سنگبار قلعه، خالی از ترانه ی نجات.

...و دیو قلعه، بختکی بزرگ زیر شاخه ی شبی کهن.

صدای تیشه خفته بر چکاد کوه

...و باز مانده چشم قصرها به انتظار آب چشمه ی وصال

...و عاشقان قصه، تیشه زیر سر به خواب.

چه سخت می کشد نفس کویر، نه! حریر یادهایمان

چه جوی ها ز خون که نهر می شوند

چه نهرها که رود، جاری کویر.

........

...و این قراضه شهر غرب، صبحگاه

چه کند پای می نهد فراز فرش برف

چه ماهیان سنگی اند آبی نگاه ها.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 13 بهمن 1383

نامه ی سی ام

سلام نا محمود بی غیرت الله

ما هم شده ایم توالت تو پدر نامرد، هر وقت تنگت می گیرد یاد ما می کنی. مثل حالا که کک به تنبانت افتاده که نکند جنگی در بگیرد و خانه و شهرت بمباران شود! آخر تو را چه باید نامید، محمود بی ایاز! 

در مورد اوضاع و احوال آن جزیره چه چیزی می توانم بیش از تو بدانم؟ من هم مثل تو دستی از دور بر آتش دارم. گیرم که رسانه ها در ولایت شما بر طبل جنگ می کوبند و مساله را چنان داغ می نمایانند که شما دست به پاچه شده اید. اینجا اما قضایا کم و بیش خلاف آن می گذرد. رسانه های غیر دولتی و خیل عظیمی از روشنفکران و مردم موضعی علیه جنگ دارند. و البته اینها چرتکه و حساب و کتاب های خودشان را دارند و نگاهشان از همان روزن است که به همه چیز این جهان می نگرند.

من البته قصه را به آن صورت نمی بینم که در "ایالات نامتحد" برای شما مفنگی ها تعریف می کنند. به گمان من، در آن جمهوری اقتدار گرایان، یا دایناسورها، یا چپاولگران، یا هرچه که تو می نامی شان، چند سالی ست که کفگیرشان به ته دیگ خورده است. آنها هرگز تا این حد ضعیف و کم پشتیبان نبوده اند. به ویژه از خرداد 76 به این سو ناگهان هول به جانشان افتاد که مبادا همه ی آنچه در این سال ها رشته بودند، به غمزه ای پنبه شود. این است که تمام نیرویشان را بر سر آن گذاشته اند تا قدرت را به هر شکل ممکن دوباره تمام و کمال به چنگ آورند و البته این بار گرگ باران خورده اند و می دانند چگونه بدرند و بچاپند که "دوم خرداد" دیگری از پی نداشته باشد.

مشکل اما اینجاست که از کهنه غمازانی که به اعتبار همگامی و همیاری با "سید"، اعتباری کسب کرده بودند و هنوز زیر نام رهبر و رییس شورای مصلحت بین چند تنی احترامی دارند، آنقدر باقی نمانده که حتی بتوانند از میانشان یک کاندید ریاست جمهوری انتخاب کنند. نسل بعد از این کهنه مکاران هم آنقدر درگیر زد و بندهای مالی و اقتصادی و بخور و ببر بوده اند که نه چهره ی شاخصی در میانشان هست و نه آبرو و حیثیتی دارند که همان اقلیت محض هم به پشیزی بخرندشان. چنین است که به ناچار برای انتخابات سال آینده تنها نام چند مهره ی سوخته بر سر زبان هاست.

هم از این روست که رده ی دوم اقتدارگرایان به کمک کاسب کاران نوکیسه ی وابسته به شاخ قدرت در این چند ساله خود را پشت سپاه پنهان کرده اند و تلاش دارند تا به سرعت جاهای خالی را پر کنند تا از این طریق ماندن بر سریر قدرت برای دوره ای دیگر و فرصتی تازه را تضمین کنند. یعنی نظامی گری به کمک بازار و به زور اسلحه! جار و جنجال موشک و اتم و سلاح و ارتش در این یکی دو ساله هم از همین آبشخور می جوشد. آنچه در انتخابات سال گذشته ی مجلس فرمایشی اتفاق افتاد هم یارگیری هایی از این دست است که به کمک ارتباطات بازار و حوزه رخ داد. یعنی عده ای بی هیچ نام و سابقه ای تنها به اعتبار سپاهی گری به مجلس راه یافتند و حالا سه تن از پنج تن کاندیداهای گمنام گروه اقتدارگرا برای ریاست جمهوری آینده هم وابستگان به سپاه اند. اختلاف میان راست ها تنها ناشی از حضور در پست های کلیدی قدرت است و نه ممانعت از کودتای خزنده ی سپاه. با توجه به این که یک سپاهی سابق رییس صدا و سیمای جمهوری ست، تلاش بر این است که قوه ی قضاییه را هم قبضه کنند که اگرچه با ترکیب فعلی برایشان چندان نگران کننده نیست، اما آنها به دنبال یک دستی کامل اند. نمونه ی این تسلط بر همه چیز دعوای سال گذشته بر سر افتتاح فرودگاه تازه است که به یک نیمچه کودتا باز نشده، بسته شد و بر سر افشاء برخی خاصه خرجی ها که سپاه مایل بود انجام دهد، و وزیر مربوطه مانع بود، تا آنجا رفتند که وزیر راه را هم برکنار کردند تا دیگر کسی نباشد تا بتواند در مقابل این قبضه کردن قدرت، نطق بکشد. تمام جنجال های استیضاح وزراء کابینه ی خاتمی هم یک مثقال بر سر کارآمدی یا ناکارآمدی وزراء نیست که دعوا تنها و تنها بر سر یک دست کردن است و برکنار کردن تمامی آنها که روزی علیه سلطه ی سپاه حرفی زده اند یا عملی انجام داده اند و یا خطر این هست که روزی مشکل ساز باشند. پس جاده باید کوبیده و صاف و صوف شود. می بینی که چه اتحاد نا میمونی دارد شکل می گیرد. دردسرت ندهم، دارند زمینه را برای زمان غیبت این یکی دو تن صاحب عنوان باقی مانده آب و جارو می کشند تا اگر روزی لنگ و پاچه ی آقایان هوا رفت، همه چیز آنقدر قرص و محکم در دست ارتش انقلاب باشد که آب از آب تکان نخورد.

خوب، حالا شاید بشود فهمید که چرا در این یکی دو ساله ناگهان در بوق و کرنای جنگ و دشمنی و غیره دمیده شده است. حضور نظامی آمریکا در افغانستان و سپس عراق، کمک شایانی بود به این ساز و کار چرا که ایجاد هراس از حمله ی نظامی به ایران بهانه ای شد تا آقایان مردم را تا اندازه ای در مقابل بگیر و ببندهای اخیر وادار به سکوت کنند و برخی از زخم ها را پانسمان کنند. و گرنه بدون این بیم از جنگ و اشغال نظامی آمریکا، بازگشت به مسایل تازه که تا حد دستگیری وبلاگ نویسان هم پیش رفت، ممکن نبود. به همین دلیل است که اروپاییان معتقدند حضور نظامی آمریکا در سه جانب مرزهای ایران یکی از اساسی ترین علل شکست خاتمی در ایجاد رفورم بود. و هم از این رو آمریکا را متقاعد کرده اند که پس از این گاف بزرگ، کمی آرام بنشیند تا شاید از طریق مذاکره بتوان افراط گرایان تهران را بار دیگر گوشه نشین کرد. نگرانی محافل سیاسی در اروپا بیشتر از قدرت گرفتن نظامیان در تهران است و این که با داشتن قدرت اتمی دیگر نشود به هیچ روی از پسشان برآمد. برخی از مفسرین سیاسی در اروپا تا آنجا پیش رفته اند که معتقدند در این تقویت، نو محافظه کاران واشنگتن دستی از زیر دارند و به شکلی با برخی ها در تهران ساخته اند. برخی از قراردادها و معاملاتی هم که این روزها بر ملا شده نیز بر این واقعیت دامن می زند.

"گاستون بوتول" جامعه شناس فرانسوی در کتاب خود "پولمولوژی جنگ" می گوید تمامی جنگ ها و بحران ها در تاریخ معاصر از سوی کسانی برانگیخته و سپس دامن زده شده که طالب قدرت بوده اند اما توان به دست آوردنش را از هیچ طریقی بجز زور و سلاح نداشته اند. این را به خوبی می شود در لحن گفتار و رفتار و کردار دایناسورهای از خدا بی خبر در این یکی دو ساله به روشنی مشاهده کرد. یادت باشد که سپاه بالاترین بهره را از جنگ هشت ساله با عراق برده است. لحن کلام گروه مخالف اصلاحات از هر قبیله ای که هستند، دوباره دارد علیه آمریکا و اروپا تند و تند تر می شود. بار دیگر همان صداهای ناهنجار و ناساز ابتدای انقلاب به گوش می رسند که با همان ترفندهای کهنه در شیپور جنگ و بحران می دمند تا به بهانه ی این که میهن و ملت در خطر است برای خود کسب وجهه کنند و با ایجاد رعب در دل مردم از عرق ملی و میهن دوستی آنها استفاده کنند و باز چند صباحی دیگر بر سر قدرت و موقعیت سوء استفاده باقی بمانند.

نمی دانم چرا کسی تا به حال از این آقایان نپرسیده است هنگامی که تمامی کشورهای عرب در مورد فلسطین حناق گرفته اند، به راستی ملت ایران چه رسالتی دارد تا خود را علیه اسراییل مجهز کند؟ آن هم به این قیمت سنگین خرید و تهیه ی سلاح؟ ما اگر به واقع دلمان برای فلسطین و فلسطینی ها می سوزد چرا از راه های دیپلماسی و سیاسی علیه اسراییل نمی جنگیم که نیازی به دعوا و قمه کشی و کوبیدن بر طبل جنگ نداشته باشد و این همه سرمایه را در چاه ویل اسلحه سازی و تهیه ی سلاح گم و گور نکند؟ چرا جمهوری اسلامی با تمامی دنیای گندیده ی رهبران عرب لاس می زند، اما خود را دشمن اسراییل می داند و پیوسته علیه اسراییل به تجهیزات نظامی خود می افزاید؟ دایه ی دلسوز تر از مادر یا کاسه ی داغ تر از آش؟

ما اگر مشت هایمان را پایین بیاوریم و سر گذر هل من مبارز نطلبیم و بی جهت به این و آن "مرگ بر" نگوییم و یک روز قرار نباشد "قدس" را فتح کنیم و روز دیگر قصد گرفتن کربلا را نداشته باشیم و روز سوم برای آزادی حرمین شریفه در مکه و مدینه چماق بلند نکنیم، چرا کسی باید با ما دشمن باشد؟ به کدام بهانه؟ چه هستیم و چه می توانیم بکنیم که به ما حسادت بکنند و حسرت انقلاب کوفتی مان را بخورند؟ مگر در این 26 ساله چه مشکلی پشگل کرده ایم که دنیا چشمانش از حیرت روی گونه هایش افتاده است؟ چرا همه دارند توطئه می کنند که ریشه ی ما را از بیخ و بن برکنند؟ حسرت جامعه ی نابرابرمان را می خورند؟ با یک سوم جمعیتی که روی خط فقر زندگی می کند؟ و یک میلیون گرسنه؟ یا بیش از یک ملیون و نیم دانش آموز بی کلاس و مدرسه؟ یا دانش آموزانی که در غارها درس می خوانند؟ یا در آتش بخاری نفتی عهد شاه وزوزو جزغاله می شوند؟ یا سه میلیون جوان بیکار؟ یا چه؟ به راستی باورمان شده که دنیا چشم حیرت به ما دوخته و از پیشرفت های شگرفمان انگشت به ماتحت مانده است؟ انگار خودمان هم در این وانفسای بی وقتی تنگ غروب دوست داریم رویمان را به واقعیات دور و برمان بگردانیم و پیوسته بگوییم "انشاء الله بز است"؟ آنقدر باورمان شده که چشم بر همه ی پلشتی های تاریخ معاصرمان بسته ایم و داریم سنگ کورش و داریوش را به سینه می زنیم. 

این است که دایناسورها هم مثل همیشه از این حافظه های ویران ما استفاده می کنند و این روزها باز شعارهای کهنه را سر داده اند. "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند". ما هم که الحمدلله استعدادش را داریم که فراموشانده شویم. تجربه ها را از خاطر ببریم و یادمان برود که همین جمله هشت سال مرگ و ویرانی و آتش و دربدری برای ملتی به ارمغان آورد که به نابودی منابع انسانی و طبیعی اش انجامید و نیم قرنی از جهان باز هم عقب ترش انداخت. به راحتی فراموش کردیم که آمریکا می توانست تمام ناو جنگی ما را در طول یک هفته در خلیج فارس نابود کند، حتی هواپیمای مسافربری ما را بزند بی آن که حتی یک معذرت خشک و خالی بخواهد، واداردمان کند که "جام زهر را سر بکشیم" اگرچه گفته بودیم و باز می گوییم که "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند". نمی دانم اگر می توانست، چه می کرد؟!

باری، مستان دوباره نغمه ی شوم را ساز کرده اند تا باز ملتی را بر سر قوز اندازند و به قیمت نابودی منابع و منافع همین مردم، بر سریر چپاول بمانند. برافروخته شدن آتش جنگ و در التهاب نگهداشتن جامعه ای خسته از ناتوانی و بست و بند و زندان و شکنجه و خفقان، تنها و تنها تضمینی ست برای ماندن نظامیان و اقتدار گرایان بر سر قدرت و ادامه ی چپاول. چرا ما از تجربه ها درس نمی گیریم؟ چرا یادمان رفته که بند و بست ها و بگیر و ببندها و خفقان و... در طول جنگ و به بهانه ی "بهانه ندادن به دست دشمن"، چندین و چند برابر بیشتر می شود؟ ... که هر روز جنگ بیست سال دیگر ملت و جامعه را عقب خواهد برد؟ ... که هفت تیر بی گلوله کشیدن باعث مرگ بی ارزشی ست که تنها کلمات موهومی چون شهادت آن را توجیه می کند؟ شهادت برای چه؟ برای که؟ آن ملت یک تاریخ شهید بوده و بیست و شش سال است شهیدتر شده است تا گردن یک مشت قداره بند در هر لباس و به هر نام، حتی به نام خدا و رسول کلفت تر شود. چرا یادمان می رود که بارها فریب "ایران، ایران" و "مردم، مردم" را خورده ایم حال آن که خوب می دانیم حتی یک تن از این آقایان در اندیشه ی ایران و میهن و مردم نیست، و نبوده است. و هرگز نخواهد بود!

عده ای هم هستند البته که می پندارند اقدام آمریکا علیه ایران به دموکراسی و آزادی می انجامد. درست مانند خوش باورانی که با آرزوی یک شبه میلیونر شدن، هر هفته یک بلیت لاتاری می خرند. شاید کسی از این طریق به تخته پوستی برسد اما یادمان باشد که هر لاتاری یک برنده دارد و میلیون ها بازنده! جنگ و بحران از هر سو و بهر بهانه ای که باشد، در این مقطع جز تحکیم پایه های بسیار سست شده ی آقایان هیچ نتیجه ی دیگری به بار نمی آورد. تنها سه اقلیت محض بر طبل جنگ می کوبند. آنها که در داخل قدرتشان را سخت در خطر می بینند، آنها که در این سال ها پس مانده اند و می خواهند از این طریق دوباره به قدرت و چپاول برسند و البته گروه سومی هم هستند؛ رویا پروران و نزدیک بینانی که می پندارند آمریکا در اندیشه ی آزادی و دموکراسی برای ماست! و کسی از این گروه هرگز از خود نمی پرسد چرا آمریکا به دموکراسی در عربستان سعودی نمی اندیشد؟ چرا آمریکا نگران دموکراسی در مصر نیست؟ چرا آمریکا تا دیروز معمر قذافی را دیکتاتور می دانست و امروز دموکرات؟ چرا این همه رژیم سرسپرده در آمریکای جنوبی و آفریقا و آسیا باعث نگرانی آقای بوش نمی شوند؟ و چرا من و تو نامحمود نا رفیق، اینقدر بلهیم و ساده دل که هنوز هم نمی دانیم "آن که باد می کارد، طوفان درو می کند"؟

این را هم بگویم که یکی دو تن بیانیه ای تدارک دیده اند علیه جنگ و دخالت آمریکا در ایران. بخوان، و اگر با جنگ مخالفی امضاء کن. اما تو را به دست های گم و گور شده ی حضرت عباس اگر سوال کنی که اینها کیستند که پشت این بیانیه ایستاده اند. همان طور که آنها هم نمی پرسند تو کیستی که می خواهی امضاء کنی. جنگ، جنگ است، هر کجا باشد و بهر بهانه ای برپا شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 10 بهمن 1383

نگام کن

دیشبم مثل پریشب و پس پریشب، تمام شب مثل مار به خودم پیچیدم. تا اله صبح دور و برم می پلکیدی. یه تیکه هم پاشدم یه سیگار پیچیدم و وایسادم کنار پنجره. این دونه های مشبک یخی میون دنیا و پنجره ی من یه پرده ی سفید حریر کشیده اند. میدونم چشم های زلالت یه جایی اونطرف این پرده هستند. این روزا چشات همه جا هستن، مثل سایه دنبالم میان. نشستم پشت میز. قلم را ورداشتم که بنویسم. نیست که گفتی "بنویس دیگه"! قلم را که می گذارم روی کاغذ، چشمات خودشون را می کشند زیر قلمم. انگاری که بگن "بنویس دیگه"! می خوام بنویسم، ولی آخر می ترسم. می ترسم قلم بره تو نگات. دستمو یواش می کشم اونطرف تر. اونجا هم هستند. همه جا هستن. دنبال قلم میان. حتی بیرون از کاغذ. تا روی میز. تا روی روبدوشامبرم. تا روی دیوار. همه ش می ترسم مبادا نگاهتو سوراخ کنم. قلمو میگذارم زمین، اما هول دست از سرم بر نمیدارد. وقتی میگی "قربونت برم"، بیشتر هول می کنم. می ترسم قلم بیفته تو نگات و یه جایی اون ته تها گم و گور بشه. بی قلم، مثل کورها می مونم. میدونم یه جای پشت این پرده ی حریر داری منو تماشا می کنی که این طرف پرده، پشت پنجره ایستاده ام و از لا به لای این دونه های بلور، دست می کشم به تن و بدن نگاهت. بعد میرم تا ته تهای گودی چشمات. همه جا نیمه روشنه، رنگ عسل. چه دوره، چه گوده، چه روشنه نگاهت! قهوه از سر فنجون میریزه روی کف آشپزخونه. دولا میشم با دستمال پاکش کنم. سرم را بالا نمی کنم. می دونم یه جایی وایستادی و داری می خندی. سپیده داره میزنه. برف روی تن و بدن لخت بوته ها، یک لحاف سفید حریر کشیده. گنجشگ ها هم که خدا میدونه چه آورد و بردی دارند، جیک و جیکی می کنند که بیا و تماشا کن. همه چیز زیر این لحاف حریر سفید دراز کشیده. پنجره رو واز می کنم و دستمو می کشم روی تن پرده. شاید روزنی پیدا کنم و برسم به تیزی نگاهت. دست بشکم به چشمات. وقتی نگام می کنی، از پشت آب و اقیانوس بالا میام و زمینو روشن می کنم. مثل سپیده. نگام کن! انگار که در چاه ویل چشمات میرم پایین. پایین تر، پایین تا خود خدا. همه جا نیمه روشن و عسلیه. صدای نازک لبخندت کشیده میشه روی بشنه ی نگاهت. دلم میخواد چشماتو وسط این پرده پیدا کنم. اونوقت بشینم سر نگاهت و برم، برم اون دور دورا. برم تا اول برف، تا خود آسمون. تا خود خدا. نگام کن! کاش میشد دنیا رو با چشمای تو تماشا کنم. کاش میشد یه بار خودمو با چشمای تو نگا کنم.

نگام کن!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 8 بهمن 1383

کار و کاسبی ما

این عکس را یه خانمی برای ما فرستاده! ما که نفهمیدیم منظور این خانم چی بوده! همین قدر می دونیم که ما نه عطیه ایم که دخل بابامون را بشماریم، نه عطیه ای داریم که دخلمون را بشماره و نه دخلی داریم که هیچ عطیه ای بتونه بشماره. حالا شایدم این خانم ما را عطیه دیده و خواسته نقش "غلامرضا" را بازی کند! خوب، بدم نیست. دیدین بعضی خانم ها آنقدر قوی اند که آدم هوس می کنه یه دست بهشون ... شوهر کنه. یا دست کم یه چند ماهی صیغه شون بشه! نه این که مرد باشند ها! یا عضله و اینا داشته باشند ها! نه، نعوذ بالله، هفت قران به میون، اون که اصلا چیز قشنگی نیست. ولی یه جورایی قوی هستند دیگه!

شایدم این خانم اصلا غرضی نداشته! ولی خوب، از اونجا که من آدم خوش بین و مثبتی هستم، همیشه اون نصفه ی پر لیوان را می بینم. گاهی وقت ها هم از شدت خوش بینی لازم نیست اصلا آب تو لیوان باشه. همینقدر که لیوانه تر و تیلی باشه، طوری آروم ورش می دارم که مبادا یه قطره از سرش بریزه!

اینو می خواستم بگم! یه خانم دیگه ای چند بیت از این غزل حافظ را غلط  و غلوط  برای ما فرستاده:

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس      زین چمن سایه ی آن سرو روان ما را بس

حالا بیا و یک معبر پیدا کن! یه نفر که بتونه به ما حالی کنه منظور و مقصود این حضرت علیه چی بوده! بگو خانوم جان، نوکرتم، چاکرتم، خاطر خوامی؟ یه کلمه بگو و جون ما را این طوری به لبمون نرسون دیگه! خدا بگم ریشه ی این شاعران ایرانی را از بیخ و بن بکنه که اساس این تمثیل و نماد و کنایه و ایهام و ابهام را در ادبیات ما گذاشتند که حالا ما مجبور باشیم برای یک کلمه ی ساده، بساط رمل و اضطرلاب را پهن کنیم و درز اونجامون برسه تا پشت یقه مون، آیا عالم بفهمیم یا نفهمیم که طرف چی گفته. آقا این دیوان شعرا را جمع کنید! هیچ چیز توی این مملکت بیشتر از کتاب شعر باعث "تشویش اذهان عمومی" نمی شود، به علی. درستش را بخواهید این کتاب های شعرند که "فساد را ترویج" می کنند و فکر به "براندازی" را گسترش می دهند. هزار فتنه ی ناگفته زیر سر همین کتاب های شعره که پاری وقتا اگر شب تا اله صبح هم باهاشون ور بری، صد و پنجاه بار هم پشت و روشون بکنی، آخرش نمی فهمی منظورشون چیه!

مرده شور این کار و کاسبی ما را هم ببرد که برای یک لقمه حلال، شب تا صبح باید دنبال یک کلمه ی کوفتی کتاب ورق بزنیم، آخرش هم نفهمیم چی به چیه. مقبول رفته بودیم مهندس شده بودیم، یک خط کش بود و یک گونیا و یک مداد و چهار تا عدد. رک و راست و پوست کنده. دو دو تا هم همیشه می شد چارتا. مجبور هم نبودیم به خونه بگیم "کاشونه" یا "لونه" یا "کلبه" یا چمیدونم هر کوفت و ماشرای دیگر. "ساختارگرایی" و "ساختارزدایی" و "ساختارشکنی" و از این بشکن و بالا بنداز و بریز و بپاش ها هم توش نبود. راست و حسینی: خراب کن، بساز، بفروش، بنداز به خلایق، کیش، دوبی، بانک، مات!

یا اصلا می رفتیم دکتر می شدیم. اونجا هم سر و کارمون با یه جسد بود و یه مشت دل و قلوه و کله پاچه و معده و روده و خون و کثافت، اما مشخص و معلوم که جاشون کجاست. ورودی و خروجی ش هم معلوم بود. این که کدوم می زنند، کدوم می تپند، کارشون چیه! وارداته؟ تصفیه ست؟ صادراته؟! جای پس و پیش هم با یه میلی متر اینور اونور، مشخص بود. دیگر لازم نبود یه عمر دنبال این بگردیم که "پسا مدرن" کجاست، "پیشامدرن" کجا! از ماده قانون محرمیت پزشک در شریعت هم استفاده می کردیم و گاهی بی ترس از شلاق و زندان، یه دل و جیگر تمیز می زدیم به بدن!

یا اصلا بالکل می رفتیم سیاستمدار می شدیم. هیچ کدوم از این دردسرها را هم نداشت. هر مزخرفی را هم هر جا دلمون می خواست، می گفتیم. نه متری بود که اندازه بزنه، نه ترازویی که بگه چند منه و نه کیلومتر شماری که نمره بندازه. کافی بود بلا نسبت شوما که می شنفین، هر گهی می خوریم، یک کلمه "طبق قانون" هم دنبالش اضافه کنیم، ان تو کون خلق الله برفک می بست. نفسم از سینه ی کسی در نمی اومد. والا به علی. چیه این ادبیات؟ تو هزار تا پیچ واپیچ از این کوچه به اون خیابون، با هزار شوق و ذوق دنبال مطلب می گردی، آخرش هم ته یک بن بست، یا می خوری به بابای دختره! یا تو دل و بار یک حجت الاسلام و المسلمین سر در میاری. حالا خر بیار و باقالا بار کن.

اصلا چی می خواستم بگم؟  نمی دونم چرا هر وقت اسم "چيز" مياد آدم "اين" ميشه!

(تا یادم نرفته، اومده بودم اینو بگم و برم. بچه هه از مامانش پرسید مامان، ماه پا داره؟ مامانش گفت نه! گفت پس چرا بابا دیشب به فاطمه خانوم می گفت "ماه من، پاهاتو واکن"!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 6 بهمن 1383

کمی آمار

تشديد خشونت عليه زنان ايراني در سال 2004

زندگي 32 ميليون زن از جمعيت 70 ميليوني، به دليل قوانين عقب افتاده و خشونت و آپارتايد جنسي که از سوی نظام تشویق و ترغیب می شود، چيزي شبيه شكنجه هاي طاقت فرساست. اين شرايط وقتي به دليل نظام مردسالارانه با خشونت خانوادگي نيز همراه است، شرایط را برای زنان ایرانی طاقت فرسا کرده است. 

نگاهی به وضعیت زنان ایرانی در سالي كه گذشت، از زبان آمار:

1. تجاوز جنسي: در سال 2004 تعداد تجاوز جنسي به زنان رو به افزايش نهاد. استان قم با ميانگين بيش از 174 مورد جرايم جنسي در هر صد هزار نفر جمعيت اين استان، بالاترين ميانگين جرايم جنسي را داشت. این استان در سال گذشته شاهد وقوع بيش از يک هزار و 556 مورد جرم جنسي بود. در تهران نيز اين جرائم نسبت به سال هاي قبل چندين برابر شده است و بسياري از مقتولين را دختران فراري و به اصطلاح خياباني تشكيل مي دهند.

2. مرگ و مير: در سال 2004، تعداد مرگ و مير دختران افزايش چشم گيري داشته است. علت اصلي زايمان هاي زود هنگام (در سنين 10-14ساله) و هم چنين سقط جنين هاي غير بهداشتي و ناسالم بوده است. در همين رابطه مرگ و مير نوزادان ايراني 20%  افزايش داشته است. 60% از زنان ايراني دچار بيماري كم خوني اند. کم خوني در زنان 15 تا 39 ساله، تقريبا دو برابر مردان است. زنانی که در دوران کودکي دچار بيماري بوده اند، هنگام نوجواني از يک طرف به علت سوء تغذيه، با کاهش قدرت يادگيري، افت تحصيلي، افزايش ابتلا به بيماريها و کاهش توانمندي ذهني و جسمي مواجه اند و از سوي ديگر نمی توانند دوران بارداري و شيردهي مناسبی داشته باشند.

3. بيماري هاي روحي و رواني: رشد بيماري هاي افسردگي و رواني بخصوص در بین زنان، در سال گذشته نگران کننده بود. شيوع اختلالات رواني در زنان دو برابر مردان بوده است. در ايران ضريب اشغال تخت بيمارستان هاي عمومي براي زنان زير 70 % بود در حالي که ضريب اشغال تخت در بيمارستان هاي رواني زنان 100%  بوده است.

4. خودكشي: فشارهاي اقتصادي – اجتماعي روزافزون و عدم یاری سازمان های ذیربط جهت برون رفت از اين فشارها، منجر به بالا رفتن تعداد خودکشي ها در سال گذشته شد. در ايران 58% خودکشي ها به گروه زنان تعلق دارد. 5/42 درصد به صورت حلق آويز کردن، 30 درصد به صورت خودسوزي و 5/13 درصد از طريق قرص و سموم بوده است. بالاترين ميزان خودکشي زنان در شهر ايلام با 70 مورد خودكشي موفق بوده است. آمار سال گذشته نشان می دهد که ميزان خودکشي در ايران 2/6 در هر 100 هزار نفر جمعيت بوده است و تعداد خودکشي زنان 4 برابر مردان و اغلب به صورت خودسوزي بوده است.

5. فقر و فحشا:  سال 2004 ، سال سودهاي کلان تاجران فروش زنان بي پناه بوده است. اغلب اين تاجران از وابستگان به نظام حاكم هستند. سن روسپي گري باز هم کاهش يافت. آوارگي دختران، که بيشتر آنها از خانواده هاي فقير و کم درآمد اند، افزايش يافت. يك كارشناس آسيب های اجتماعي اعلام کرد که مراكز فحشا ( روسپی خانه ها) در سطح شهر تهران به 8 هزار باند می رسد. نرخ فرار دختران حدود 50% در ايران افزايش يافته است. (خانم/آقای) معينی، كارشناس آسيب های اجتماعي، در "همايش بررسی آسيب های اجتماعي" گفت؛ در حال حاضر بين 300 تا 600 هزار زن خودفروش در جامعه ما قابل رديابی هستند. علاوه بر آن بسياری از دانش آموزان دبيرستانی اين معضل اجتماعی را به طور رسمی می پذيرند. در همين حال عضو كميته كشوری مبارزه با "ايدز" در ايران اعلام كرد كه علاوه بر تغيير الگوی انتقال ايدز، تعداد زنان مبتلای مراجعه كننده به مراكز درمانی در كشور افزايش يافته است. نرخ قاچاق زنان و کودکان و تبديل آنها به بردگان سکس، یکی دیگر از آثار بی توجهی نظام به نیمی از جمعیت کشور است. تنها در تهران هر شب 4000 هزار دختر نوجوان در خيابان ها شب را به صبح رساندند و بسياري از آنها حتي از سوي ماموران انتظامي و پاسداران مورد خشونت و آزار جنسي قرار گرفتند. صدور دختران نوجوان به کشورهاي حاشيه خليج فارس لکه ی ننگ دیگری ست که سر نخ آن در دست وابستگان به نظام و آقازاده هاست.

6. قتل هاي ناموسي: يکي ديگر از مشخصات بارز آپارتاید مذهبی علیه زنان در سال 2004، بالا رفتن تعداد قتل هاي ناموسي بوده است. شاخص این رفتار دستور سنگسار و حلق آويز کردن دختران كم سن و سال مانند عاطفه رجبي ست. علاوه بر كشتار زنان به حکم قوانین جمهوری اسلامی كه خود عامل اصلي فحشا در جامعه است، اين نگرش زن ستيزانه در جامعه نيز گسترش پيدا كرده است، طوري كه به بهانه هاي مختلف، خانواده و يا شوهر زن، او را به قتل مي رسانند.  بطور نمونه قتل زن جوان و تازه عروسی به جرم دير آماده كردن عذا يا قتل دختر جوان به دليل شك بردن پدر. در تمامي اين موارد مرداني كه خود قرباني اين نظام مستبد و زن ستيز اند، عنوان كرده اند كه زن يا دختري را كه به قتل رسانده اند، ملك آنها بوده و اغلب نيز با پرداخت به اصطلاح”ديه” به حاكم شرع، آزاد شده اند! در حالي كه زناني مانند افسانه نوروزي كه از شرف خود دفاع نموده و يا فاطمه، زني كه براي نجات دختر 15ساله اش از تعرض، شوهر خود را به قتل رسانده، به اعدام محكوم شدند.

7. تبعيض در سطوح آموزشي: با آنكه 62% از دانشجويان را زنان و دختران تشكيل مي دهند، تبعيض در نوع تحصيل و امكاناتي مانند خوابگاه هاي دانشجويي و كمك هزينه و... به حدي است كه دانشجويان دختر بعضا مجبور به ترك تحصيل شده اند.

8. اعدام زنان: در سال گذشته، 108 اعدام در 9 ماه اول سال در ايران صورت گرفت که تعدادي از آنان دختران نوجوان کمتر از 18 سال بودند. عاطفه رجبي 16 ساله، يكي از نمونه ها بود. بسياري نيز هم چنان گمنام جانشان گرفته شد. علاوه بر آن تعداد بسياري از زنان و دختران نوجوان در انتظار اعدام و سنگسار بسر مي برند. حاجيه سلیمانلو، ليلا مافي، شهلا جاهد، کبري رحمانپور، ژيلا و مازيار ايزدي، فاطمه و.. تنها نام هايي هستند که خبر احتمال اعدام و سنگسارشان پخش شده است.

9. فقر و بيکاري: در ايران بيش از 12 ميليون نفر در فقر مطلق زندگي می کنند و کساني که از نظر گرسنگي در رنج بسر مي برند، بيش از يک ميليون نفر تخمين زده می شوند. از این تعداد 70% زن هستند، چرا كه در بازار كار جايي براي آنان نيست. حتي 88% از زنان تحصيل كرده جامعه به دليل بيكاري با فقر و بيكاري دست و پنجه نرم مي كنند. نسبت اشتغال زنان، روز به روز پايين تر آمده است. طوري كه بر پايه آخرين آمار رسمي در سال گذشته، نرخ اشتغال زنان 42/6 % كاهش داشته است. 

10. طلاق: سال گذشته بيست و پنج درصد ازدواج ها در تهران به طلاق انجامیده است. علم الهدایی معاون اجتماعي سازمان بهزيستي كشور گفت: تهران در بين شهرهاي ديگر بيشترين نرخ طلاق را به خود اختصاص داده است؛ بطوري كه بيش از يك پنجم ازدواج ها در تهران به طلاق مي انجامد. طبق آمار موجود، ميانگين رشد طلاق در سال گذشته 9/8 % بوده است. 30 درصد از طلاق ها در دو سال اول زندگي مشترك اتفاق مي افتد. علم الهدایی گفت نخستين قربانيان طلاق را زنان و سپس فرزندان طلاق تشکیل می دهند. او اضافه کرد که حدود 80 تا 85 در صد متقاضيان طلاق زنان هستند و زنان خانه دار نسبت به زنان شاغل بيشتر در معرض آسيب هاي ناشي از طلاق و شوك هاي عصبي، رواني و عاطفي قرار دارند. وي علت اصلي طلاق ها را فقر، ازدواج هاي اجباري، اعتياد، رويكردهاي مردسالارانه و تحقير زنان و تعدد همسر دانست. معاون اجتماعي سازمان بهزيستي، يكي از دلايل عمده خودكشي جوانان زير 18 سال را طلاق والدين عنوان كرد و گفت: افرادي كه طلاق مي گيرند سه برابر افرادي كه ازدواج مي كنند، در معرض خطر خودكشي قرار دارند.

11. کودک آزاري: در سال گذشته پديده ی كودك آزاري جان بسياري از کودکان را كه اغلب دختر بودند، گرفت. بيشترين درصد کودک آزاري را از سوی پدران صورت گرفته است. آمار سال گذشته حاکي از اين است که 5/37 % قربانيان از سوي پدر مورد آزار قرار گرفته اند، 8/18 ‏% از سوي مادر، 8/13 % پدر و مادر، 3/6 % مدير و معلم مدرسه، 7/3 % نامادري و ناپدري و 5/2 % نيز از سوي موسسات نگهداري کودکان مورد آزار قرار گرفته اند. 6/70 درصد اين کودک آزاري ها با کمربند و کابل و سوزاندن قسمت هايي از بدن کودکان صورت گرفته است. اخراج کودک از خانه با نرخ 5% و حبس آنها در خانه با نرخ 4/4 %، در رديف بعدي آزارهاي جسمي و روحي كودكان و دختركان كم سن و سال، در سال گذشته بوده. قتل 17 کودک در شهرستان پاکدشت نمونه اي از فجايعي ست که بر سر کودکان آمده است.

12. فشار روي روزنامه نگاران زن: امسال را مي توان سال نقض آزادي بيان و شكستن قلم ها و سرکوب مطبوعاتي ناميد. نظام حاكم به بهانه ی نقض قانون مطبوعات، به توقيف، زندان و شکنجه ی اين قشر آگاه كه 35% از آنان را زنان تشكل مي دهند، پرداخته است. هنوز قتل زهرا کاظمي به فراموشي سپرده نشده که 345 مورد به اصطلاح نقض قانون مطبوعات رخ داد تا 74 مورد محاکمه روزنامه نگاران، دهها  مورد ضرب و شتم آنها توسط ماموران انتظامي، 110 مورد به اصطلاح تفهيم اتهام به روزنامه نگاران، 6 مورد محروميت از حق فعاليت مطبوعاتی، چندين مورد زنداني، 32 مورد روزنامه نگاراني که در حين بازجويي بازداشت شدند و يک ميليارد و 433 ميليون تومان وثيقه براي آزادي روزنامه نگاران، بخشی از آمار در این زمینه را تشکیل می دهد. فرشته قاضی يكي از زنان روزنامه نگار است كه مورد ضرب و شتم و آزار قرار گرفته و عليرغم شكايات دستگاه قضايي هنوز اقدامي در این زمینه انجام نداده است.

واقعیت این است که در نظام جمهوری اسلامی هر سال بر شدت فشارها و تضييقات بر روي مردم و بطور اخص زنان، شدت بيشتري مي يابد. اين نه يك تصادف، كه بر اساس قوانین و به دليل ماهيت زن ستيزانه ی رژیم است.

برگرفته و فشرده شده از بیانیه ی "كانون زنان آزاده" در داخل ایران.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 3 بهمن 1383

شرط رفتن به بهشت

ملا از شاگردها پرسید: اگر من مقام و منصبم را رها کنم و ماشین ضد گلوله و خانه و ویلا و شرکت های خودم و پسرم و اهل بیتم را بفروشم و همه دار و ندارم را حراج کنم و پولش را به صاحبانش یعنی مردم برگردانم یا هدیه کنم به مسجد، خانه ی خدا، فکر می کنید در این صورت به بهشت خواهم رفت؟

بچه ها بالاتفاق فریاد زدند: نننننننننننننننخخخخخخخخخخخخیر!

ملا گفت اگر بعد از بخشیدن مال و منال و منصب و دنیا، هر هفته بروم نماز جمعه و شب ها تا صبح نماز شب بخوانم و خدا خدا کنم، ماه رمضان روزه بگیرم و زکوة و خمس و سهم امام و فطریه هم بدهم و امر به معروف و نهی از منکر بکنم، از تمامی اعمالی که مرتکب شده ام توبه کنم و روزی یک بار هم با صدای بلند اذان بگویم و مسجد را آب و جارو بکشم و .... آن وقت چه؟ فکر می کنید به بهشت خواهم رفت؟

شاگردها بالاتفاق فریاد زدند: نننننننننننننننخخخخخخخخخخخخیر!

ملا که دیگر مستاصل شده بود و عقلش به جایی و چیزی بیشتر از اینها قد نمی داد، با حالتی نزار از بچه ها پرسید: پس بنظر شما چه باید بکنم تا به بهشت بروم؟

حسن از ته کلاس دستش را بلند کرد و گفت:

آقا اجازه؟ شما باید اول بمیرید تا بعدش بتوانید به بهشت بروید!

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه اول بهمن 1383

عادت

شوخی باردی هاشان ناب بود، مثل هر زن و شوهر دیگر. زن می گفت، "چه خبردوندس؟ صبح تا شوم یه جا نیشستین و دفتر می نویسین، خیال می کونین تخم دو زرده کردیند؟". و مرد با خونسردی تحریک کننده ای پاسخ می داد، "نخیر، همون شوما تخم دو زرده می کونین که صبح تا شوم تو خونه بادی خوددونا می زنین". زن ابروها را در هم می کرد و می گفت، "وااااااا؟ ما بادی خودمونو می زنیم؟ یه شیکم بزایند تا بفهمین کی بادی خودشو میزند". مرد پاها را جابجا می کرد و باز هم آرام می گفت، "اگه شوما بعدی نه ماه می زاین، ما روزی یه بار میزایم". و زن می گفت، "اِاِاِاِ ؟... پس کو بچه کچادون؟". و مرد نگاهی می کرد و همراه لبخند شیطنت باری پاسخ می داد، "می خوریمشون تا کسی نفهمد چه ترکمونی زدیم".

و ما بچه ها می خندیدیم. از این که بابا و مادر شوخی می کردند و می خندیدند، دلمان غنج می زد.

حالا حکایت منه. چهار پنج روزی ست دوباره همان درد آمده سراغم. همان دردی که خانم ها هر ماه دو سه روزی گرفتارش هستند و باز می رود تا ماه دیگر. اما دست به قلم که باشی می فهمی چه می گویم. نه وقت معینی دارد، نه فاصله ی معینی و نه مدت معینی. وقتی "عادت" می آید، فکر و قلم یک میلی متر هم پیش نمی روند. انگار که تا مچ پا در سمنت فرو رفته باشی... و جهان به سرعت برق و باد از کنار گوشت می گذرد. با تو تنها رخصت تماشا می ماند، به گذری و عبوری و لحظه ای! ... چون گنگ خوابدیده ....

و این عادت می ماند، آنقدر ... که حوصله ات از خودت سر میره، از همه چیز، حتی از خود حوصله ...

وقتی می نویسی، می زایی تا نوشته ای به حد و حدود رضایت برسد و هنگامی که نمی توانی بنویسی، میمیری تا توان زادن دوباره باز گردد.

پاسخی برای آنها که پیوسته می پرسند چرا "به روز" نمی کنی. از کسی که خود "به روز" نیست، چه انتظار به-روزی؟

دارم روایت های چاپ شده را یکی یکی در "قهوه خونه" کنار هم می چینم. اگر می خونید، هر کدومش را برای خودش بخونید. یعنی اگر یکی را دوست نداشتین، به همه ش بد و بیراه نگین. اینها غذاهای مختلفه، در ظرف های مختلف.

"مثلا شعر" ها را گذاشته ام در "کاشی خونه" و تصاویر را در "تاریکخونه" و ...

فعلا تا "عادت"م سر آید به "خونه" ها سر بزنید و اگر نظری هست، همانجا پای هر مطلب بنویسد.  

اینم بگم که در "تاریکخونه" یه بنده ی خدایی که پیش تر از همه اومد، و نظر داشت، فرنگی بود، فارسی نمی دانست، به انگیسی نوشت. حالا همه خیال می کنند اینجا باید فرنگی نظر داد. سر علی کوتاه بیاین! به همون فینگلیسی هم قبوله! ولی اگر نظری هست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  |