تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

دوشنبه 28 دیماه 1383

این زن

در قابی روی رف اتاقم زنی نشسته است. این زن را که روی نیمکت پارکی نشسته و به نقطه ای دور، کجا؟ نمی دانم، خیره مانده است، می شناسم. در قابی دیگر روی میزم، زن در آشپزخانه کنار اجاق ایستاده، شامی کباب درست می کند و لبخندی بر لب دارد. در قابی در اتاق خوابم .... زنی در قاب هایی در همه ی اتاق های زندگی من هست! زنی که از همه کس به او نزدیک ترم و در عین حال چه دور است، چه دیر و چه به یاد ماندنی. به ناگهان دیروز و دیشب و امروز همه جا با من آمده است، می بینمش، با آن جثه ی کوچک مچاله شده و عمری که همه جایش پر است از لکه های زحمت و بیگاری، در خانه ای پر جمعیت. خانه ای که تنها با فریاد و جنجال و جنگ و ستیز پنج فرزند ذکورش، قد و نیم قد از پی هم، همیشه ی خدا به صحنه ی جنگ "چالدران" می مانست. زن می گفت، "خدا به دور، هر کدام اینها برای شهری بس اند". چه راهی آمده است این زن، همه جا سر بالا و تند، با دست تنگی اما همیشه خندان! در طول نیم قرن کمتر دیده ام جایی نشسته باشد، مگر گوشه ی زیر زمینی دور از چشم دیگران به هق هق، تا هیچ کس، حتی خود خدا هم نداند که از دست زندگی چه هواری بر شانه های کوچکش ریخته بوده است، هر روز خدا!... با همان خدا اما ماند، و مانده است!

پس از مرگ پدر، از شهر اجدادی به گاراژ تهران کوچانده شد و حالا ده سالی ست در آپارتمان کوچکی تنهاست، با خود و با ذکر خدا... و آن بچه ها، هر کدامشان به شهری افتاده اند، جدا، و دور از او ... تنها یکی همان جا ماند تا سرزمین بی حجت نماند ... 

نه مادر! این چشم های شاشو باز هم نمی گذارند چیزی بیش از این در باره ات بنویسم...

سال 2001 از پس پشت بیست سال هجرت، سفری داشتم به وطن. خواستم تا در دیدار پس از این سال ها از زادگاهم، مادر همراهم باشد. خوشحال پذیرفت، و آمد. دیشب در یادداشت های این سفر غریب، به این تکه ی کوتاه برخوردم:  

"ازروزی که به اصفهان آمده ایم، مادر زمزمه ی زیارت «سرقبرآقا» را می کند. هر چقدر در کودکی از مسجد جامع و دور و اطرافش خوشم می آمد و شیفته ی آن بودم که در فضایی لبالب از بوی عطر قمصر و گلاب کاشان میان بساط های عروسک و سوت سوتک فروشی دور و اطراف مسجد جامع مثل بره ای بچرم، از این "سر قبرآقا" و آن محوطه ی تاریک و شلوغ اطرافش که همیشه ی خدا بوی عرق تن می داد، متنفر بودم. تمام مدت بایستی پَر چادر مادر را می گرفتم که وسط این خربازاری که در آن تاریکی ها جاری بود، گم و گور نشوم. بعدها به ویژه دوران کوتاهی که مرادمان «شریعتی» بود، با شناختن «آخوند مجلسی»، این نفرت بی دلیل، تبدیل به حسی محکم و مستدل شد که هیچ گاه از یادم نرفت، و نمی رود.

سر صبحانه صحبت از سه همکلاسی دوران مدرسه شد که هر سه در فاصله ی کمی در ابتدای انقلاب، به ناحق اعدام شدند. مادر هر سه را خوب می شناخت که به خانه ی ما رفت و آمد داشتند. فنجان چای را زمین گذاشت و انگاری مرا تسلی می دهد، به سقف نگاهی کرد و گفت، "خدا از سر تقصیرات هیچ کدامشان نگذرد". گفتم حاج خانم، بیست و دو سال است خدا به این دعای تو گوش نمی کند. در عوض اینها روز به روز حریص تر شده اند و بر طول و عرض شکم ها و گردن هایشان اضافه شده. گفت، خدا را نمی شناسی. هیچ کس بی مکافات نمی ماند. چه داشتم تا در مقابل این عشق یک سویه بگویم؟ زبانم در مقابل چنین باور و اعتقادی می ماند، همیشه مانده است!

با خود گفتم امروز مادر را به زیارت «سرقبرآقا»ش می رسانم و خودم می روم به دیدار مسجد جمعه و شبستانی که گفته بودند درطول جنگ صدمه دیده است. اما همین که می بایست تا دم درمقبره می رفتم، لج کودکانه ای خرخره ام را به خارش انداخته بود. بالاخره هم به شوخی اما با دق دل گفتم، تمام آتش های این جمهوری و توابع از گور همین مرتیکه بلند می شود که شما به زیارتش می روید!

مادر که خوشحال بود در این دو سه روزه ی دیداراصفهان، به زیارت "سرقبرآقا" هم می رود، حال و حوصله ی بحث نداشت. هم چنان که حواسش جمع بود تا در شلوغی بازار از من جدا نیافتد، گفت، «آره، برو تا برویم»! خندیدم و نگاهش کردم. عجب تغییر نقشی که نقاش زمان ترتیب داده است. چهل و چند سال پیش من بودم که از بیم گم شدن دراین ازدحام، پَر چادر او را دردست هایم می فشردم، ازهر سو که می خواست می کشاندم و من گاه با گریه بی حوصلگی و پریشانی ام را بروز می دادم. حالا او بود که دراین تاریکی شلوغ، با اعتماد به من هرطرف که می رفتم می آمد. خوب می دانست که با همه ی نفرتی که با لغزخوانی هایم بروز می دادم، او را اما به مقصدی که می خواست و من نمی خواستم، می رساندم."
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 25 دیماه 1383

نامه ی بیست و نهم

سلام بابا وحید

هفته ی سختی داشتم. امروز هم روز آخرش بود با ملاقاتی طولانی و کشنده. بیرون که آمدم، با خود گفتم به خانه می روم، چرتی می زنم و بعد، یک شبگردی تمام عیار! وقتی رسیدم، بی اختیار کلید این مزن هردم را زدم. گفتم باشد، بگذار حالا که روشن شد، سری به "نامه های ایرونی" بزنم. دلم اما گرفت. چیزی باید می نوشتم، دیر شده بود. "بال بی پرواز" را هم برخی ها پس و پیش دریافته بودند. گفتم شرحی بنویسم و توضیحی بدهم! نوشتم: "پرنده ای که شوق پرواز در پرهایش متبلور شده، در ساحلی خیس نشسته و به یک کشتی (قوی چوبی پای در زنجیر!) خیره مانده است. پرنده ی نشسته بر ساحل نمناک، در رویای ساحلی دیگر است، ساحلی آفتابی و کویری در آن سوی آب. در خیال خود "قو"ی پا در زنجیر را در سفر به آن ساحل دور تصویر می کند و از زبان کشتی (که ناتوان از گفتن است)، به وصف دیدار از آن ساحل آفتابی می پردازد. ساحلی که لبالب است از ازدحام قايق و تور و ماهی! ساحلی که بامدادش با آواز دوره گردانی (خروسانی) آغاز می شود که "خیار و خربزه" می فروشند (دو میوه ی تابستانی، "صیفی"). بعد هم گفتم خوب، این هم که نشد یادداشت. یعنی چه که چیزی بنویسی و بعد توجیهش هم بکنی؟

یادم به قولی افتاد که به خود داده بودم. گفتم رهایش کنم و بروم با کتابی دراز بکشم، بلکه بخوابم. چشمم به کارت دعوت تو افتاد: "منتظرتم، داش علی"! گفتم سری به این "بابا وحید عریان" بزنم. چراغت روشن بود اما آن لحظه اهل اختلاط نبودم. در مورد لنگه جوراب نوشته ای. یادم به دونفری افتاد که چند سالی می شناختم. فکر کردم در بخش نظرها چیزی در موردشان برایت بنویسم. جرعه ای از قهوه زدم به بدن و شروع کردم. مطلب اما به سه سطر و چهار سطر کشید، و بیشتر شد و ....

یک لحظه ماندم! بیرون پنجره را نگاه کردم. گربه ی همسایه برای یک میلیونیم بار، گرفتار سخره ی دو کلاغ زاغی شده بود. کار هر روزه اش همین است. عبرت هم نمی گیرد. "مری" گربه ی خری ست، بابا وحید. این کلاغ ها اجازه می دهند تا "مری" خود را تا یک متری شان بکشاند، آن وقت بلند می شوند و دو متر آن طرف تر می نشینند. و این خنگ خدا، باز کمر خم می کند، دم می خواباند و یواش یواش جلو می رود تا به یک متری کلاغ زاغی ها برسد. خدا می داند در این دقایقی که آرام آرام نقشه می کشد و پیش می خزد، در مخیله ی گربه ای اش چند بار هر کدام از کلاغ ها را می بلعد و لب و دهان می لیسد و فاتحانه به اطراف نگاه می کند. اما واقعیت زندگی، خارج از خیال خام "مری"، داستان به گونه ی دیگری ست ... کلاغ ها بر می خیزند، و نه آنقدر دور که مری از شوق و خیال بلعيدنشان تهی شود، تنها یکی دو متر آن طرف تر می نشینند ... و باز ... و باز!

یادم به خودم افتاد. به خودمان، به تاریخ و به عبرت نگرفتن هامان و... کشیده شدم به زمانی که بعد از دوسه کرت اسارت و تحقیر ... و سرخوردگی سخت از سیاست و سیاست بازان، مثل هر هم وطن دیگر در تاریخ، دوره ای هم به خلوت نشینی و صوفی گری و باده نوشی و بی خیالی گذشتاندم. "ابراهیم ادهم" شدم در کوی و بازار بلخ، "بوسعید" شدم به "میهنه"، "جنید" و "شبلی" و "حلاج" و "روزبهان بقلی" شدم و در بغداد و شام، حیران جبروت و هپروت، "سهروردی" شدم، به شهادت و به "عین القضات" رسیدم و از آنجا به بابای سوته دلان. می بینی؟ از بابا وحید عریان به بابا طاهر عریان رسیدم. پا برهنه ی پاره پوشی که شرح زندگی و رفتار و گفتارش در تاریخ، پر است از افسانه و... شاید هفتاد تایی دو بیتی بیشتر ندارد اما تا همین جا دویست سیصدتایی به حسابش واريز کرده اند. با اين همه در روایت یک داستان، تقریبا همه بر یک قول متفق اند؛ دیدارش با "طغرل بیک" سلجوقی. نوشته اند که وقتی این بیابان گرد فاتحانه وارد همدان شد، "بابا طاهر" با یکی دو تن دیگر بر یک بلندی به نام "خضر" (که حالا آرامگاه او و عشقش "بی بی"ست و زیارتگاه دلباختگان) نزدیک دروازه ی شهر نشسته بودند. امیر فاتح پیاده می شود و دست هر سه را می بوسد. بابای پاره پوش می گوید؛ "ای ترک، با خلق خدا چه خواهی کرد؟". سلطان نخراشیده متاثر می شود و به گریه می افتد. با پیر پا برهنه عهد می کند که "آن گونه که خدای گفته؛ به عدل و احسان"! خوب، او هم مثل همه ی امیران گه زیادی خورده است. شما به بزرگواری خودتان ببخشیدش.

عجبا! خواب از سرم پرید! خندیدم! به صوفی گری خودم و به صوفی گری درازپای خودمان در تاریخ که هرجا از هرچه سر خورده ایم، ... ولش کن. داستان تلخی ست. خودمانیم، انسان چه ظرفیت غریب و مهیبی دارد برای خر شدن. دور از جان خر البته!

جرعه ی دیگری قهوه می زنم به بدن. بیرون پنجره بازی مسخره ی کلاغ ها با "مری" خوش خیال، هم چنان ادامه دارد، بی کوچک ترین تغییری در این سناریوی بازی موش و گربه! قرن هاست که آش همان است و کاسه همان. حیرتا! با جوراب های یک لنگه ی تو تا کجاها رفتم، بابا وحید!

ببین منو! تصادف عجیبی ست! من دو نفر را می شناسم که سال هاست جوراب های لنگه به لنگه می پوشند. یک بار هم یکی شان گفت که شب ها با آن نيمه ی دیگرش، قرار دارد! شب ها!؟ تا این که آن نيمه ی دیگر روزی مرا به قهوه ای به خانه اش دعوت کرد. آنجا بود که دریافتم این لنگه جوراب پوشان با هم زندگی می کنند (بی آن که برای ثبت همزيستی شان به محضر، شهرداري، کلیسا، مسجد يا کنشتی رفته باشند. بی آن که کشیش یا آخوندی خطبه ای برایشان خوانده باشد و آلات تناسلی شان را به دعایی تبرک کرده باشد.... خدایا...) از سال 1972 تا همین سه سال پیش که پیر مرد را دیدم با جوراب هایی، یکی قرمز و دیگری سفید، هم چنان با هم بودند. شب ها به خانه می رسیدند، سلام می گفتند و مثل دو کفتر توک به توک هم می مالیدند تا اله صبح. بعد خداحافظی می کردند، یکی از این جهت می رفت و آن دیگری از جهتی دیگر. در تمام این سی و چند سال همزیستی، من تنها کسی بودم (هنوز هستم؟) که به خانه ی این دو کبوتر دعوت شده بودم. تنها کسی که این دو کفتر با جوراب های لنگه به لنگه را یکجا، شب، با هم و کنار بسترشان دیده بود! 

حکمت لنگه جوراب را پرسیدم. زن گفت اولین بار یکدیگر را هنگام خرید جوراب های حراج دیده اند. وقتی با یکی یک جفت جوراب، از فروشگاه خارج می شوند، هوس می کنند جایی بنشینند و قهوه ای بخورند. و بعد ... شب به خانه ی مرد می روند. گفت صبح وقتی بیدار شدم، دو جفت جوراب نو روی صندلی کنار هم افتاده بودند. "جوراب ها"! با خود گفتم؛ شب خوبی بود. یعنی باز بگوییم خداحافظ و هر کس به راه خود؟ تا مگر روزی دیگر در یک حراجی دیگر و با یک جفت جوراب دیگر، کسی پیدا شود، و بگوییم سلام، و بعد،... ریموند گفت جوراب ها را لنگه به لنگه می پوشیم، تا یادمان باشد لنگه جورابمان در پای آن نیمه ی دیگر است. مرد (ریموند) خندید و گفت؛ حالا بیست و هشت سال می شود که هربار تنها یکی مان جوراب می خرد، و فقط یک جفت. صرفه جویی خوبی ست، نه؟ و هر دو خندیدند. 

خواب پرید، کلاغ هم. بر هر چه مردم آزار است، لعنت،بابا وحید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 22 دیماه 1383

بال بی پرواز

 

بر ماسه فرش ساحل

تن می کشد به رخوت

موجی از پس موج.

 

تنها نشسته مرغی

مبهوت رقص سبز جلبک ها

پرهاش در هوس اوج.

در امتداد چشمش

یک قوی چوبی پا در زنجیر

پس مانده مست، بر تلاطم دریا

برگشته از سفری دیر.

با او هزار قصه ی رنگین

گنگ است گفتگویش اما.

 

بر شسته فرش سنگی ساحل

مرغی نشسته

وامانده از ترانه

بالش لبالب از تپش پرواز

عطری نه در هواش

دلگیر یک کویر

آن سوی ساحلی که نه پیداست.

_ هان! قوی چوبی پا در زنجیر

واگشته از سفری گرم

غژ می شوی و مژ بر موج

در پرسه های خوابت

گسترده ساحلی

سرشار ازدحام تور و قایق و ماهی

بانگ خروس بامدادش

آواز دوره گردانی

کو عشق را

در زنبیلی از خیار و خربزه آواز می دهند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 18 دیماه 1383

نامه ی بیست و هشتم

یوهان عزیز

در خبرها چیزی خواندم که باز هم مرا به یاد آن بحث بلندمان در یکی از روزهای اوایل مارچ 2003 انداخت. هنوز هم معتقدم با وجودی که حقوق خوانده ای، دست اندر کار بورس و سیاستی و باید از روی حساب و کتاب بدانی کدام سیاست و چه کسی را تقویت و پشتیبانی کنی تا فردا سهامت را دو ریال بیشتربخرند ... خانه ات بزرگ تر بشود، و اتومبیلت، و سرمایه ات، و شکمت هم ... ولی این یک مورد را اشتباه کردی.

آن روز برفی مارچ 2003 که طبل های جنگ علیه صدام به صدا در آمده بود تا بالای پیشانی سرخ شده بودی و از بلاهت من در سیاست می نالیدی که دارم زیادی احساسات بخرج می دهم. به ریشخند گفتی که اطلاعات من از "سی.آی.ا." و "اینتلیجنت سرویس" و "موساد" که بیشتر نیست. گفتم نه، البته چنین نیست. اما آنقدرها هم ساده نیستم که خیال کنم آنها از سر خیرخواهی جهان، پستان به تنور می چسبانند. گفتم آنها از کاه، کوهی می سازند تا در جهت منافع خود جهان را از موهومی بترسانند و به نتایجی برسند که خود می خواهند. مردم هم به آنها همان اعتقاد و اعتماد تو را دارند، پس قانع می شوند، و دیدیم که شدند؛ که صدام حسین سلاح های کشتار جمعی دارد و می تواند ظرف چهل و پنج دقیقه اروپا و آمریکا را به خاک و خون بکشد و ...

منطق مخالف را اما تنها معدودی شنیدند که قدرت ایستادگی در مقابل زور و سرمایه را نداشتند. کسی باور نکرد که صدام ده سال بود اجازه نداشت نفت بفروشد مگر محدودی بشکه در مقابل غذا و دارو... و کسی باور نکرد که صدام از جنگ1991 هرگز کمر راست نکرده است. باری، جنگ در گرفت، صدام سقوط کرد و شش ماه بعد روشن شد که هیچ سلاح کشتار جمعی در عراق و جود نداشته است. و من اولین نامه را به تو نوشتم و جویای حال و احوالت شدم.

آن روز برفی مارچ 2003  به ریشخند گفتی؛ من هنوز تفاوت دموکراسی و دیکتاتوری را نمی شناسی. گفتی اگر به راستی مایلم در کشورم فضای باز سیاسی ایجاد شود، باید از اشغال افغانستان وعراق پشتیبانی کنم. برایم دلیل می آوردی که دو همسایه ی دموکرات چه تاثیری می توانند بر روند اوضاع در ایران داشته باشند. (راستی در خبرها خوانده ای که اسناد اف. بی. آی. نشان می دهد که از چند هفته بعد از سقوط بغداد، مسوولین دولت بوش و بلر و شاید خیلی های دیگر از شکنجه ی اسرای عراقی خبر داشته اند؟ حتی از حال و روز اسیری که به علت چپاندن سیگار روشن در گوشش، به بیمارستان ارتشی در بغداد منتقل شده؟ و این که برخی زندانیان اسیر در گوانتانامو وادار می شده اند که بیش از 24 ساعت سرپا بایستند و در مواردی مدفوع خود را بخورند و ادرار خود را بیاشامند؟ یا در افغانستان ... یا در ... آه، نه یوهان عزیز، متشکرم. این دموکراسی را ما تجربه کرده ایم، از زمان شاهان سابق تا شاهان فعلی مان، و هنوز هم. نه عزیزان، متشکریم. از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.)

... و من، اگرچه باورم نداشتی، بی آن که گفته های تو را به ریشخند بگیرم، گفتم؛ سنت و فرهنگ در افغانستان و عراق و ایران گرد و خاکی نیستند که یک روزه و به یک جارو از سر اثاث و فرش ملتی برچیده شوند. گفتم که رفورم و آزادی و مدرنیته و مردمسالاری چیزهایی نیستند که بشود به شکل هدیه ای از بیرون یا از بالای سر یک جامعه در دامنش انداخت. از تجربه ی صد ساله ی مبارزه ی ایرانیان برای رسیدن به مدرنیته و آزادی برایت گفتم؛ از دو انقلاب و دو کودتا و چند بحران در همین صد ساله و از شکست هایمان گفتم و از این که در جای جای این روند صد ساله، چگونه دخالت های خارجی رشد خودجوش و درونی ملت را در نطفه کشت و ما بار دیگر چه تاوانی دادیم تا باز راه رفته به سوی آزادی را از سر بگیریم. گفتم که این جریانی ست که یک ملت باید از درون طی کند. این را هم گفتم که اولین آثار پس از این جنگ ها و اشغال ها، بهم ریختن شکل سنتی این جوامع است و ایجاد یک آنارشی که به رو در رویی گروه ها و قبیله ها می انجامد. گفتم که در عراق شیعه و سنی و کرد و عرب رو در روی یکدیگر خواهند ایستاد و... تو نگاهم کردی و پرسیدی؛ پس موافقی که صدام بماند؟! به این استدلال کودکانه خندیدم که مخالف جنگ و حضور نظامی آمریکا در منطقه بودن به معنای دفاع از صدام نیست. نامه ی دومم را شش ماه پیش، در سالگرد جنگ عراق برایت فرستادم.

آن روز برفی اوایل مارچ 2003 ، گفتم بهترین روش برای این که صدام یا طالبان یا آخوندها یا شاهزادگان سعودی یا هر نره خر دیگر سر کار نیاید، و اگر آمد، نپاید و این همه فاجعه نزاید، کمک نکردن و پشتیبانی نکردن پنهان و آشکار سیاسی و اقتصادی از آنهاست. می شود فراموش کرد که آمریکا چگونه با پول عربستان به طالبان یاری داد،... و اروپا ساکت ماند؟ می شود فراموش کرد که همین آقای "منسفیلد" و یارانش چگونه صدام را علیه ایران تحریک کردند و تا آستانه ی حمله ی عراق به کویت، از هر جهت از او پشتیبانی کردند؟ سلاح شیمیایی به او دادند و هنگامی که کردها را جزغاله کرد، کلامی در محکومیت عمل وحشیانه ی صدام از دهان هیچ کدام این دموکرات ها بر نیامد. حتی از دموکرات های همین فرانسه و آلمان هم؟ (همین دموکرات ها که امروز در فلوجه و موصل و بغداد و بصره و ... همان می کنند، شاید بسی زشت تر از آنچه صدام با ملت عراق کرد و کسی عملشان را محکوم نمی کند) حالا و هر وقت دیگر هم، کافی ست دو ماه دست از پشتیبانی و معامله و لاس زدن با آنها بردارید، مثل برف آب خواهند شد. برای دموکراسی در منطقه نیازی نیست جماعتی از مردم را به خون بکشید، سرزمینی را ویران کنید و اقتصاد ورشکسته ای را باز هم، به قهقهرا ببرید و منابع و منافع ملتی را غارت کنید. تنها کافی ست دست از پشتشانی جلادان بردارید، همان گونه که اگر واقعا به حل مساله ی فلسطین علاقه دارید، کافی ست دستتان را از پشت اسراییل بردارید...

یوهان عزیز، در آن روز برفی اوایل مارچ 2003  این را هم گفتم که با اشغال عراق، کانون بحران از فلسطین به عراق منتقل می شود، همان گونه که به لبنان رسید و کشور زیبا و آرامی را در طول یک دهه به جهنم تبدیل کرد. وبعد ... روزی خواهد رسید که آمریکا جهان را راضی کند که عراق به سه کشور شیعه و سنی و کرد تقسیم شود، (همان کاری که بعد از یک دهه جنگ در یوگسلاوی سابق کردند)، و صلح به وسیله ی سازمان ملل در مرزها تعبیه شود. و بعد ... سربازان آمریکایی البته نه در بخش های فقیر نشین شیعه و سنی، که تنها در بخش کردنشین که تمامی نفت عراق فعلی را دارد باقی می مانند، ... و کردها، بی آن که بدانند، با یک خودمختاری صوری به همان سرنوشتی دچار می شوند که ما از ابتدای قرن گذشته دچارش بوده ایم؛ "تا پول (نفت) داری رفیقتم، قربون بند کیفتم".

اما آرامش در آن مرزها دیگر به این سادگی ها مستقر نخواهد شد، همان گونه که در فلسطین پسرعموهای تاریخی را روبروی هم قرار دادید و بحران یهودیت و مسیحیت را که برای 19 قرن در تایخ اروپا شعله ور مانده بود، به خاورمیانه منتقل کردید و به بحران میان اسلام و یهودیت تبدیل کردید. اینجا هم با تجزیه ی عراق، کانون بحران از فلسطین به عراق منتقل می شود، نه بخاطر حل بحران فلسطین، بلکه برای باز گذاشتن دست اسراییل تا نه تنها دشمن بزرگش صدام از میان برود، بلکه عراق یکپارچه و قدرتمند که همیشه تهدیدی بالقوه بود برای زیاده خواهی های اسراییل، بکل از نقشه پاک شود. این همان برنامه ای ست که برای ایران هم دارید. یا ایزوله کردن، یا تقسیم کشور به اجزاء کوچک تر تا کنترل آنها ساده تر باشد... و آخوندها هم با" مرگ بر اسراییل" و"مرگ بر آمریکا" آب به آسیاب شما می ریزند و بهانه های جهان پسندی به دستتان می دهند تا به دنیا بقبولانید که اینها برای دموکراسی غرب و برای منافع غرب در منطقه از جمله اسراییل خطرناک اند... و بالاخره با تضعیف دنیای اسلام، بهر شکل ممکن صلح را بر فلسطینی ها تحمیل کنید.

یوهان عزیز. این نامه ی سوم را به این جهت می نویسم تا یاد آوری کنم که هفته ی پیش آقای"کیسینجر" حرمت صحبت از تجزیه ی عراق را هم شکست و به آقای بوش توصیه کرد که بجای تن دادن به یک حکومت یک پارچه ی شیعی در عراق، بهتر است عراق به سه کشور تقسیم شود. این کلام البته برای سبک سنگین کردن نظرات جهان و به ویژه دنیای عرب و اسلام، ابتدا از زبان آقای کیسینجر بیان می شود که نقشی در دولت فعلی آمریکا ندارد. اما همین که حرمت شکست و عکس العمل های تند بروز داده شد، بحث در این زمینه بالا می گیرد و طی مدتی کوتاه حرمتش می ریزد و به یک واقعیت تبدیل می شود تا آنجا که پذیرشش برای مردم از جنگ و نا امنی به تنگ آمده ی عراق هم ساده شود. در فارسی ضرب المثلی هست که می گوید "با قرم قرم گفتن، شروع کن". آخر در فرهنگ من کلمه ی "قرمساق" توهین بزرگی ست. اما برای کاستن از کراهت و زشتی آن، توصیه می شود که ناسزا را در طی یک پروسه ی آرام، با "قرم، قرم گفتن" شروع کنی تا مخاطب با واژه انس بگیرد، و با شنیدن "قرمساق"، دیگر عکس العمل تند و چندان غیر مترقبه ای بروز ندهد.

تو خوب می دانی که من از زمره ی آن شرقیان نیستم که تصور می کنند شما آزاده تر و فهمیده تر از دیگر مردمان هستید. شما را هم بابت عقب افتادگی های خودمان لعن و نفرین نمی کنم چرا که معتقدم هرکس باید سربلند قدم پیش گذارد و سهم خود از کیک زندگی در این جهان فراخ را برگیرد. دیگر دیری ست که نمی شود کناری ایستاد و به معرفت و لوطی گری دیگران تکیه و اعتماد کرد. این مفاهیم کهنه و نخ نما شده اند. زودباوری، عادت سنتی شرقی هاست و تبلیغات شما در مورد دانش، پیشرفت، آزادگی، مردمسالاری و توانایی تان در چند قرن اخیر، در دل شرقی هول انداخته است. همین باعث شده تا شما به خود اجازه ی سوء استفاده بدهید. کار ما اما این نیست که نگاه به دست شما کنیم و مثل شما غربیله کنیم. کافی ست از این ساده دلی و اعتقاد کوری که به شما پیدا کرده ایم دست برداریم، ترفندها ی شما را بشناسیم و بی شعار و بی خصومت و با احترام متقابل به دنیای تازه وارد شویم تا حقمان پایمال نشود. اگر چیزی هست که ما باید از شما فراگیریم، دانش زیستن نیست که ما خود در این تاریخ، بسی دیر و دور زیسته ایم. آنچه ما کم داریم، درس گرفتن از تجربه های تلخ و شیرین تاریخی مان است، نتایجی که پشت سر انداخته ایم و لاجرم اشتباهات تاریخی مان را چند و چندین باره تکرار کرده ایم.

دوست عزیز سابق! گاه تقارن ساده ی یکی دو اتفاق، در عین بی ارتباطی به اندازه ی یک تاریخ حرف دارد. همین طور که نشسته ام و به آن روز برفی ماه مارچ فکر می کنم و درد زخم حرف های آقای کیسینجر روی قلبم فشار می آورد، بیرون از پنجره ی امروز، یکی از روزهای اوایل ژانویه ی 2005 هم برف می بارد. در حاشیه ی خبرهای ایران می خوانم که همین چند شب پیش در تربت حیدریه، شهری در کناره ی مرز ایران و افغانستان، گرک های گرسنه کارتون خوابی را پیش چشم عابران دریده اند. عابرینی ناظر بر جدال مرد بی نوا با دندان و پنجه ی گرگان، از بیم جان یا هر واهمه ی دیگر، حتما با فاصله در گوشه ی امنی ایستاده اند و دریده شدن مرد کارتون خواب را تا درگاهی مرگ تماشا کرده اند. می بینی! چرا تصویر همیشه ی تاریخ، حکایت برف و گرگ و دندان و دریدن و دست های کوتاه است؟ به راستی چرا از دست ما عابران جهان کاری جز این بر نمی آید که گوشه ی امنی به تماشای دریدن و دریده شدن بایستیم و لب به دندان بگزیم؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 16 دیماه 1383

بن بست

 

همین که صدایم رعد می بود،

دستانم به بلندای "نیل"،

و ناخن هایم تیشه هایی به قامت سپیدار،

دندان های نیشی به هیات چنگال یوز

و می توانستم زمین را بدرم

و زمان را،....

……...

و نمی دریدم!

می نشستم با خیالی تسکین یافته،

کنار پنجره ی قهوه خانه ای،

در انتهای تشنه ی یک روز،

و در آخرین برگ های کاهی دفترم

آنقدر "باران" می سرودم 

تا تمامی برگ های جهان شسته شوند.

 

هیهات!

جایی که من نشسته ام اینک

اینجا کنار دریاچه

رخصتم

تا منتهای شاخه ی جنگل

تنها دو بال کوچک یک مرغابی ست

که کاهلانه دور خود می چرخد

تا بچه ماهی حقیری،

- گم شده به غفلت-

از کوچه باغ او بگذرد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 13 دیماه 1383

حرف تو حرف

هرجا گشتم اسم این کشیش آلمانی را پیدا نکردم که در دوره ی نازی ها زندگی می کرده و چیزی گفته به این مفهوم که:

"وقتی یهودی ها را می گرفتند، نشستم و تماشا کردم، چون من یهودی نبودم. وقتی کمونیست ها را شکنجه می کردند، هیچ اقدامی نکردم، چون کمونیست نبودم. وقتی سراغ لیبرال ها رفتند، کاری نکردم، چون لیبرال نبودم. نوبت دموکرات ها شد، دست روی دست گذاشتم، چون دموکرات نبودم. نوبت ... شد، و بعد ... وقتی سراغ من آمدند، کسی نمانده بود تا از من حمایت کند".

حالا حکایت ماست. ما چکاره ایم؟ این گوشه نشستیم و نون و ماست خودمون را می خوریم. من که اسدالله علیمحمدی نیستم. یه کاره رفته مصاحبه ی این یارو بچه آخونده را که یک عمری تو دل و بار این آخوندها بوده و بخاطر اختلاف های شخصی باهاشون چپ افتاده، زده تو وبلاگش! خب بگو مومن مسجد ندیده، چیکار داری "چوب لای پشم" این و اون می کنی؟ یکی از یکی پرسید اسمت چیه؟ یارو با صدای بلند گفت: "هیبت الله". گفت راست میگی، یا می خوای ما را بترسونی؟ حالا حکایت این "شیر خدا"ست. گول اسمش را خورده، به علی.

اصلا این "شیرخدا" از بیخ لره، به جان آقام اینا. چند وقت پیش زنگ زده که یه سر بزن به وبلاگ "حزب الله"! رفتم وبلاگ را باز کردم؛ یه وبلاگ تر و تمیز مرتب، با رنگ هایی که چشم را جلا میده. اسامی وبلاگ نویسان حزب اللهی را هم مقبول در دو ستون جداگانه، این طرف و آن طرف صفحه معرفی کرده اند. یعنی ذکور یک طرف، اناث طرف مقابل. بالای ستون آقایون نوشته اند: "علویون" و بالای ستون خانم ها نوشته اند: "فاطمیون". میگم خوب، منظور؟ می خندد! میگه در وبلاگشون هم مرد و زن را جدا کرده اند. این که خنده نداره، "خنگ الله". پر واضحه که اگر وبلاگ های علویون و فاطمیون به هم بمالند، وبلاگ های "حسینیون" و "زینبیون" تولید می شود. آن وقت ناچار در دنیای وبلاگ هم کارمون به کربلا و بعد هم به خرابه های شام می کشد و هیچی دیگه، باز گرفتار چوب خیزران و دندان می شویم. تازه بعد از آزادی، یه پرس توبه نامه هم روشه! پس بهتر است مراقب حرفت باشی و دنبال دردسر نگردی. البته من منکر این نیستم که در وبلاگ "حزب الله" هم یک مشکلات کوچکی وجود دارد. مثلا یک جمله آن بالا نوشته اند به این مضمون:
"برادران/ خواهران حزب اللهی كه تمايل دارند لينك بلاگشون در اين بلاگ قرار بگيره لطف كنند با گذاشتن کامنتی اعلام رضايت كنند".

خوب، اول این که زن و مرد هیچ هویت انسانی ندارند، فاطمیون اند و علویون. بعدشم، می تونستند دو تا اسم ایرونی انتخاب کنند، مثلا "رستمیون" و "گردآفریدیون". میگه آخر باید اسلامی باشه. میگم اگر فارسی حرام است، خارجکی که حرام تر است. شما نیگا کون، در همین یک خط کلماتی هست مثل لینک، بلاگ، کامنت، .... خب، اینها را هم عربی می گذاشتند. بعدشم، برادر و خواهر چی؟ مگر آنها فارسی نیست؟ یادمه روز اولی که اتوبوس ها زنانه، مردانه شده بود، زن ها قرار بود در بخش جلو، یعنی پشت سر راننده که مرد بود بنشینند! در شهری که من بودم کرایه را هنوز نقد می دادند، یعنی بلیت ملیتی در کار نبود. ملت مشنگ هم که قربونش برم، عصرهمان روز اولین لطیفه را در این مورد ساختند: که زن و شوهری سوار اتوبوس بوده اند. موقع پیاده شدن مرد از انتهای اتوبوس "والده ی آقامصطفی" را صدا می زند و می گوید: "شوما از جلو نده، من از عقب دادم". منظورش البته کرایه ی اتوبوس بوده ها.

حرف تو حرف میاد، داشتم وبلاگ "حزب الله" را سیر می کردم. خیلی هم مراقب بودم مبادا دفعتا از اسامی "علویون" بپرم روی اسامی "فاطمیون" و خدای نکرده کار بیخ پیدا کند. خوب، میدونین، از نظر فقهی درست نیست! قدیما هم که حمام ها عمومی بود، یک نوبت، یعنی مثلا صبح تا ظهر، مردونه بود، ظهر تا غروب هم زنونه. اونوقت بزرگان هم فتوا داده بودند که: "اصلح است زنان در هنگام استحمام، روی لگن بنشینند". آخه این اسپرم های بی پدر و مادر نامسلمون همه جا پلاسند. سرشون درد می کند برای یک "مریم باکره". صيغه ميغه هم که حالیشون نیست. اون روزهام البته باکره فراوون بود. يعنی یکی از اقلام صادراتی ما بود. مثل حالا نبود که باکره گی ورافتاده. البته من سر در نميارم چرا مرد مسلمون ذاتا خون می طلبد، اونم با اون همه کثافتکاری که حرفشو نزنيم بهتره؟ ماتم به علی. ولی خب ديگه، "ذات نايافته از هستی بخش...". ما خودمون یک دوست داریم که ساکن ینگه دنیاست. بعد از این که همه کاراشو کرد، همین چارسال پیارسال ها که پنجاه را تموم کرد، یک سفر رفت ولایت که یه دونه فابریکشو پیدا کنه. یه صفر کیلومتر تر و تمیز با تو دوزی سفید! خدایی ش خیلی هم این در و اون در زد، به دوست و آشنا و در و همسایه هم سپرده بود ها. حاضر بود اضافه هم بده، ولی دست از پا درازتر برگشت. بعدشم، بینی و بین الله، همه ش تقصیر این جوون هاست، به علی. خوب، بیکارند، اسپرم درست می کنند و مثل ویروس می فرستند تو هوا، دخترهای معصوم را "هک" می کنند... خوب اسپرم درست کردن که دیگه مثل اتم نیست که لازم باشه آدم به یک کون نشوری مثل "البرادعی" جواب پس بده که. حالا هرکس خودش می تواند در حد خودکفایی، اسپرم تولید کنه. غنی کردن اسپرم هم که مثل غنی کردن اورانیوم نیست که شما مجبور باشی مواد اولیه اش را از خارج وارد کنی. با چار پر خرماخرک و یک گاز نارگیل و چند کالری اضافه راحت می شود اسپرم را غنی کرد.

غرض! داشتم چی می گفتم؟ حرف تو حرف میاد. آره، خیلی با احتیاط اسامی وبلاگ نویسان حزب اللهی را سیر می کردم. اول اسامی علویون را مرور کردم و بعد رفتم یک غسل حسابی کردم به نیت قربتن الی الله. بعد نشستم به مرور وبلاگ های "فاطمیون". البته اگر درستش را بخواهین، باید گفت "وبلاگه"ها. دیدم بینی و بین الله از سر کلمات فرنگی و عربی هم که بگذریم، اسامی وبلاگ ها و "وبلاگه" ها هم از نظر مفاد قرارداد پرسین بلاگ، خالی از اشکال نیست ها.

مثلا به این اسامی در قسمت علویون توجه بفرمایید: "رقص اعتقاد" (داشتیم علوی جان؟)، "جمع مستان" (چشمم روشن!)، "ذولجناح" (تا حالا فکر می کردیم اسب حضرت امام حسین، مادیون بوده!). "چلوکباب" (این از آن علوی های شکموست. حتما هم شکمش را در یک فرقون جلوی خودش حمل می کند). "مارکوپلو"! (من اشتباه ننوشته ام ها. این برادر علوی باید با آن علوی "چلوکباب" خویشاوندی داشته باشد که "مارکوپولو" را "مارکوپلو" نوشته. حتما نمی دانسته آن آقاهه یک ایتالیایی کافر ختنه نکرده بوده در قرون سیزده میلادی، زمانی که هنوز پلو اختراع نشده بود و مردم برنج را خام خام می خورده اند). "میکده"! (این علوی حتما توی خونه ش قرع و انبیق هم دارد). "نخل بی سر" (آخر نخل بی سر که چیز شکیلی نیست علوی جون. مثل این که آدم بگوید "مناره ی بی گلدسته". خب چرا شفاف نمی نویسی "بیلاخ"؟). یا اسامی دیگری از این قبیل: "چند قدم تا وصال یار".(خدا کند در همین چند قدم شهيد نشی)، یا "عشق علیه السلام". (این برادر علوی "عشق را به مسلخ برده" و "پخ پخ"، علیه السلام و تمام. "عشق عجل الله".(این علوی در انتظار ظهور عشق (ع) است. عین فیلم های سریال هستا؛ "زورو باز می گردد"). "یاران عشق" (معلوم میشه در محضر علویون منقل و آتیش هم هست!) "پاییز وحشی" (این علوی با سرخ پوستا یه نسبت دوری داره). "خرابه، کوچه، کربلا" (این علوی در اداره پست کار می کند، همه چی را به شکل آدرس می بیند). "تنهای تنها با .." (اگر تنها چرا با؟ اگر تنهای تنها با سه نقطه، ... یحتمل این علوی در اطلاعات و امنیت کار می کند). "من فکر می کنم پس هستم" (علوی جان، آنچه شما می کنید، چیز دیگه ست برادر، نه فکر!). "آقای خامنه ای سلام". (اسم این وبلاگ مرا یاد آن رفیقمون می اندازه که هم ولایتی همین اسدالله خان بود. اوایل انقلاب یکی از شعارها این بود که؛ "تا مرگ شاه خائن / نهضت ادامه دارد". زد و شاه مرد. این رفیق ساده دلمان مات مونده بود، می پرسید؛ حالا تکلیف نهضت چی میشه؟)

برای مرور اسامی وبلاگه های فاطمیون، لطفا بروید یک دوری بزنید و برگردید!   

1 . من و دلتنگ (دِ ... اسمش شده دلتنگ؟)
2 . مجنون ولايت (....)
6 . پريناز (بلا نگیری پری)
24 . كشتي پهلو گرفته (آره؟ خوب، مبارک است انشاءالله. امیدواریم قبل از پهلو گرفتن صیغه خونده باشین که خدای ناکرده یک قایق حرامزاده به عمل نیاد)
31 . كيست مرا يارِی كند؟ (
SOS)
33 . كوچه ي خلوت انتظار (زودباش تا کسی نیومده)
34 .اهل ميكده (لااله الی الله!)
35 .درويش پابرهنه (دست کم یک پابرهنه از "انقلاب پابرهنه ها" به نوایی رسید)
43 . منطق ديوونه (اینو که دیگه ما نگفتیم!)

بعد هم یک ستون هایی دارند که هر کدام برای رفع حوایج مومنین است، توضیح هم داده اند. مثلا بالای یکی از ستون ها نوشته اند: "در نهايت سعي داريم در اين ستون نياز دوستان را از هر جهت توسط اشخاصی كه تمايل به كمك دارند برطرف نماييم". و من الله التوفيق.

بخش ادبیات هم دارند. مثلا این بیت را ما خودمون یک جا به چشم سر دیدیم:

دو تا گنبد طلايی ابتدای عــــــــــرش اعلا

اين يکی حريم بی سر اون يکی حريم سقا

یادمون رفت داشتیم چی می گفتیم ها. حرف تو حرف میاد. آره، این اسدالله خان را می گفتم که برادران "حزب الله" دکونش را تخته کرده اند. خوب، این کار درستی نیست. اما شما هم بهتره خودتون را قاطی نکنین. والا ما که از توی این مردم خبر نداریم. چرا بیخود دنیا و آخرتمون را بفروشیم، هان؟ من خودم به چشم خودم دیده ام که این آقا با زن های غیر محجبه ی همسایه سلام علیک می کند، دست میده. خوب بالاخره اینها کافرند. خیلی هاشون عقد نکرده بغل هم می خوابند. بعد هم. من دیده ام که از این آلات لهو و لعب توی خونه ش زیاده. انواع و اقسام مزقون، از دو تار و سه تار و چهار تار بگیر تا سی تار. خوب اینا که در صدر اسلام نبوده. هیچ جا هم نیومده که یکی از این همه اولیاء و انبیاء که قربونشون برم کم هم نیستند، اهل مزقون بوده. راستش ما یکی دوباری که در عالم در و همسایگی، اونم با اکراه، یک توک پا رفتیم خونه ش، از بس اصرار کرد، برای این که بدش نیاد، یه جوجه و یک بره ی تو دلی کباب کرده، با اکراه دادیم پایین و چهار پنج تا استکان نجسی هم رویش، برای این که بشوره ببره پایین. روز بعد پنجاه بار دهنمون را آب کشیدیم، به علی. خوب خونه ای که توش سگ باشه، احتیاط داره، نماز نداره؟

اینه که از ما گفتن بود. نظر منو می خواهید، میگم بهتره ما خودمون را وارد سیاست نکنیم. بعضی ها دور از جون شما که می شنفین اینقدر خر و ساده اند که خیال می کنند با وبلاگ میشه رژیم عوض کرد؛ "کلیک، کلیک، بنگ، بنگ"! قربونتون برم، رژیم که "جوراب نیست، که اگر خوشمون نیاد، بندازیمش دور"!

حرف تو حرف میاد، داشتم چی می گفتم؟ یادم رفت، به علی. میگما! به این "عکاسخونه"ی ما هم این بغل یه سری بزنید. تا درشو نبسته اند، ثواب داره! قربون دستتون اگه حرفی هم دارین، همونجا بنویسین.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 11دیماه 1383

تبریک سال نو!

 

قاسم: تلفن کردم تبریک بگم.

من: چه خبره  مگه؟

قاسم: مثل این که از فردا 2005 شروع میشه، خبر داری؟

من: ...

قاسم: ولی فکر کردم بهتر است برای تمام شدن 2004 تبریک بگم.

من: یک سال دیگه از عمر مسیحی مون هم رفت، چه تبریکی داره؟

قاسم: برای این که سال پر نکبتی بود،

من: ...

قاسم: از اولش همه مشغول جمع کردن جسد بودند.

من: دیشب هم بیش از 170 نفر در یک کلوب در آرژانتین در آتش جزغاله شدند.

قاسم: بعله، و سی نفر در تصادف یک اتوبوس و یک کامیون در پاکستان، و یازده نفر در انفجار در عراق، و ... در فلسطین، و ... در آفریقا و ...

من: میگما! قاسم جون، ببم، زحمت کشیدی، به علی. با این تبریکاتت خواهر و مادر ما را ... خواستگاری کردی! ببین منو! این تن بمیره دفعه ی دیگه به نیت تسلیت زنگ بزن. شاید یه مثقال دلخوشی توش پیدا بشه ...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 8 دیماه 1383

نامه ی بیست و هفتم

سلام، همسایه های خوب و مهربان!

شش ماه پیش در چنین روز و ساعتی نوشتم:

"حالا که هر از چند گاه دوست نامه نگاری به شبکه ی جهانی اینترنت می پیوندد و از نامه های من یکی کم می شود، دیگر منتظر پستچی نمی مانم بلکه پستچی و پست را با همین وسیله ای که نامه ها را از من گرفت، به خانه و به اتاقم می آورم."

حالا که شش ماهی از تاریخ آن نوشته می گذرد، به بخش بزرگی از خواسته ام رسیده ام. نه تنها عزیزانی در نقاط مختلف دنیا دارم که هر روز در "نامه های ایرونی" به دیدارم می آیند و یادداشتم را می خوانند، بلکه نام ها و نشانی هایی هستند که هر روز مشتاقانه به سراغشان می روم تا یادداشت تازه شان را بخوانم و اگر گاه در باز نویسی تاخیر کنند،  برایشان پيغام می گذارم، حال و احوالشان را می پرسم و چشم بر راه یادداشت و خبری از آنها می مانم. این همه کم نیست، با این وجود تنها دست آورد شش ماه وبلاگ نویسی ام همین ها نیست. همان گونه که عهد کرده بودم، پست خانه را هم به خانه ام آورده ام. امروز به یمن "نامه های ایرونی" با عزیزانی مکاتبه و مکالمه دارم که به راستی شوق بودن و ماندن را در من زنده نگاه می دارند. چقدر از هر کلامی که برایم می نویسید سپاسگزارم.

پنهان نمی کنم که وبلاگ نویسی را با کراهت شروع کردم و پیش آمده که گاه چنان سرخورده شده ام که خواسته ام یک یادداشت خداحافظی بنویسم و بروم. اما تنها یک ئی میل، یک کلام ساده و حرف هایی گرم واز سر صدق، باعث شده تا شرمنده ازخود، باز گردم، ادامه دهم و رفتن و مانده شدن را به وقت دیگری بگذارم. حالا بهتر و روشن تر می دانم که ما چقدر نيازمند يکديگريم، به علی.

"یا منو ببر به خونه تون، یا بیا به خونه ی ما".

با این همه چیزی یا چیزهایی هم بوده است که گاه، اینجا و آنجا خسته ام کرده. یکی هم این که تعارف و دید و بازدید سنتی فرهنگ ما به دنیای وبلاگ نویسی هم کشانده شده، طوری که وقتی  سراغ دوست یا همسایه ای می رویم، انتظار داریم برای بازدید، به سراغمان بیاید و حتما هم اثر انگشتی بگذارد تا بدانیم که آمده. شاید به نوعی تعییین تکلیف کردن برای دوست!  بی تردید برای همه ی شما هم بسیار پیش آمده که در لحظه ای، روزی یا دوره ای هرگز حال و هوای صحبت و نوشتن، حتی در چند کلمه هم نداشته اید. شاید هم مطلبی در جایی نوشته نشده که حسی را در شما بربیانگیزد، حتی اگر شده دلسردی یا بی تفاوتی را.

همین جا بگویم که حضورتان برای من به اندازه ی کافی دلگرمی و روشنایی دارد، بی هیچ اغراقی. از آنجا که بیشتر مطالبی که نوشته ام، حتی برای خودم هم چندان چنگی به دل نمی زند، - و با وجودی که برخی نظرها را به راستی دنبالشان می گردم، - و حتی برخی پیام ها و نظرها را برای خودم جداگانه حفظ می کنم، چرا که یاری دهنده اند، اما...

اما هرگز نمی خواهم خود را به نوشتن پیام یا نظری موظف بدانید به ویژه حرفی که هیچ ارتباطی با یادداشت مورد نظر ندارد. صادقانه بگویم که همین که هستید و بوده اید، سپاسگزارم، پس اجباری به نوشتن نیست چرا که ترجیح می دهم اگر حرفی و نظری هست، از سر دل و ناشی از تاثیر و تاثری باشد که از نوشته ام گرفته اید، خواه مثبت، خواه منفی.  برای من نگاه شماست که ارزش دارد، و نه لزوما تعریف و تمجیدی از سر احترام یا...

این را هم بگویم که من، اگرنه در صفحات وبلاگ، اما جداگانه برای خود فهرستی دارم از نام ها و نشانی ها، و هرچند روز یک بار به هرکدام سری می زنم، از سر شوق و میل به خواندن. هستند وبلاگ هایی که سخت مایلم هر هفته ببینمشان و مرورشان کنم اما به دلیل شرایط زندگی نمی توانم بیش از یک ساعت در روز به کار وبلاگ بپردازم و این هم شامل نوشتن و به روز کردن "نامه های ایرونی" می شود وهم فرصتی برای خواندن یادداشت های دیگران. این وقت برای من زیادی ست اما برای خواندن و نظر دادن همه ی وبلاگ هایی که می شناسم، فرصت بسیار کمی ست. به ناچار گاه بی گفتن سلامی و نوشتن نظری، می گذرم.

یک تشکر هم به آن عده از عزیزان مدیونم که بی آنکه بخواهم یا بدانم نام "نامه های ایرونی" را بر در و دیوار خانه شان نصب کرده اند. شاید ندانید هرکدامتان چقدر خوشحالم کرده اید و چه حسی از قدردانی در من خلق کرده اید. ارزش این عمل خودخواسته برایم دنیایی ست و تنها با یک سپاس دوستانه می توانم از آن یاد کنم.

"با خود قرار گذاشته ام تا آنجا بمانم و مقاومت کنم که تعداد نامه های دریافتی روزانه ام بیش از آن سال ها شود. اگر هم نشد، "روزنگار" را تخته می کنم، باخت را می پذیرم و برای حریف پیروز دست می زنم و هورا می کشم." ۲۸ ژوئن.

"نامه های ایرونی" هنوز هم در مرحله ی آزمایش است، برای برآورد من و توانم در ادامه ی نوشتن. نمی دانم تا کی و کجا ادامه خواهم داد، اما تا همین جا که آمده ام و تا هرکجا هم که ادامه دهم، بی هیچ تعارف و مجامله ای مدیون شما هستم.

اگر از احوالات ما خواسته باشید بحمدالله نعمت سلامتی برقرار است، ... نمی فهمیم روزها کی شب می شوند و شب ها کی به صبح می رسند، ... همین که سر بگردانیم، شب آمده و تا چشم برهم می گذاریم، روز از راه رسیده است...

"آناس فو راسموسن" سلامت اند و به شما و حاج آقا خاتمی سلام می رسانند. "پیر کرسگو" و خانواده و سگشان سلامت اند و به شما و آقای عسگر اولادی مسلمان سلام می رسانند.

حاج آقا ابطحی را از قول ما دیده بوسی فرمایید...

... و ملالی نیست بجز دوری شما که آن هم امیدواریم به زودی زود برطرف گردد.

زیاده عرضی نیست...

باقی بقایتان...

+++

روز بعد:

حالا که با خواندن هر پيام، از خود رضايی توام با شعفی زير پوستم جاری می شود، با خود می گويم عل آقا، بد نيست آدم گاهی خودش را پيش عزيزان لوس  کندهاااااا! 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 7 دیماه 1383

از مادر به گضنفر

یکی دو هفته پیش نامه ای به دست من رسید که معلوم نیست کی نوشته. یعنی معلومه نامه از کی به کیه ولی ... چطوری بگم! معلوم نیست چه کسی نامه را نوشته، باز هم نشد.... بهرحال از روی اسم فرستنده و گیرنده ی نامه، حدس می زنم که کار، کار آقای "ابراهیم نبوی" باشد. اما از آنجا که "نامه" است و "ایرونی" هم هست، همین جا برای شما میگذارمش. شماره گذاری هم نمی کنم چون مال من نیست. هرکس می داند صاحبش کیه، لطفا برای ما بنویسه، ثواب داره.

نامه

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم عقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کرديم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توی ده کيلومتری خانه ما اتفاق ميافته. ما هم ده کيلومتر اينورتر اسباب کشی کرديم. اينجوری ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اينجا نصب کرده که دوستا و فاميل اگه خواستن بيان اينجا گم و گور نشن.

آب و هوای اينجا خيلی خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش چهار روز طول کشيد، دوميش سه روز . ولی اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگين ميکرد. دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوايی برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز۸۰۰، ۹۰۰ نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويی حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره، اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايی قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشی.

اون يکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره. فهميدم بهت خبر ميدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی يا دايی.

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که جسدش را به آب دريا بسپارند. حسن آقا هم طفلی وقتی داشت زير دريا برای مرحوم پدرش قبر ميکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدی نيست.
قربانت .. مادرت.

راستی: گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولی وقتی يادم افتاد که ديگه خيلی دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 3 دیماه 1383

 عید سعید باستانی ارامنه را به تمامی امت مسلمان جهان تبریک و تهنیت می گویم.

با آرزوی سالی صد بار بهتر از پار و پیرار

یک نفر هست که چهار پنج سالی ست دارد می رقصد.

 

صدای بلندگوتون را بلند کنید و همراه او برقصید تا دنیا با شما برقصد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه اول دیماه 83

لالایی برای آرزو

صورت مساله: شهر "بم" در جنوب شرق ایران، بین راه کرمان و زاهدان قرار دارد(داشت!). محصولات عمده ی بم خرما و پرتقال است (بود). "آرزو سالاری"، دانش آموز کلاس سوم دبستان 13 آبان شهر بم، سال گذشته 8 ساله بود که مادرش را در زلزله از دست داد. آرزو برادر کوچک تری هم دارد که نامش "آرمین" است. پدر پیر و معتاد آرزو برای اداره ی خود و فرزندانش همسر دیگری اختیار کرده اما همسر تازه ی او، آرزو و برادرش آرمین را نمی خواهد. آرمین سالاری اکنون در خانه ی مادر بزرگ پدری اش زندگی می کند و آرزو سالاری ساکن پرورشگاه زهراست (هست؟). نام معلم آرزو خانم فاطمه ی نجاری ست.... پیدا کنید پرتقال فروش را!

دخترک نازم، خرگوشکت را در آغوش بگیر و همین جا سر بر بالش بگذار، می خواهم برایت از "آرزو"هایی بگویم که در راه خانه گم شدند، "آرزو"هایی که به خانه نرسیدند و "آرزو"هایی که در خانه پوسیدند... شاید با حکایت نسل "آرزو"، خواب گریخته دوباره به چشمانت باز آید.

9 سال زندگی حکایت درازی ست! چه و چه ها که به بلندای این عمر ندیده ای فرزندم،... خانه ای که ویران شد،... مادری که رفت،... پدری که نیست،... دری که بسته شد،... برادری که جایی دور است و دستانی که در فضا تنها ماندند. مگر از زندگی چه می خواهیم، گلم؟ لیلا 8 ساله بود که در بستر مردی جان داد. در 9 سالگی بجای یک عروسک، طفلی به دنیا آورد و با صد تازیانه جانی دیگر از او گرفتند. لیلا هم چنان در حسرت عروسک ها بود. در چهارده سالگی سومین عروسکش را به دنیا آورد و با صد تازیانه ی دیگر برای بار سوم او را کشتند. لیلا امروز 18 ساله است، سه طفل دارد که اولی هم سن و سال "آرزو"ست. به پاس زادن سه عروسک، لیلا در زندان بار دیگر به انتظار مرگ نشسته است. لیلا اما با مرگ زاده شد، با مرگ زیست و با مرگ خو گرفت. او از مرگ هراسی ندارد.

بخواب دخترک نازم، شب درازی در پیش است. عاطفه ای هم بود، شانزده ساله، که چون عروسک خواست، مردی به او بخشیدند، ... و بعد مردانی دیگر، ... و آنگاه که می خواست زندگی کند، گردن بندی از طناب به گردنش آویختند.

آرام بگیر گلم، تا قصه ی آرزویی دیگر را برایت حکایت کنم. قصه ی ژیلای 14 ساله را که با برادرش بازی کرد، ... و عروسکی زایید و تازیانه خورد... و آرزویی دیگر .... و آرزوهایی دیگر... و باز ... و بار دیگر... حکایت آرزوها و عروسک ها و تازیانه ها ... و باران مرگ که بر سرزمین من می بارد.

از زندگی چه می خواهی دختر گلم، آرزو! 9 سال و این همه حکایت! راه درازی رفته ای. حتی پنجاه سالگان این همه که تو در دستان کوچکت پنهان کرده ای، در کیسه ی زندگی شان نیانباشته اند. 

آه، دخترم!

از زندگی برایم قصه ای حکایت کن.

از "آرزو"هایی که غافلیم، و پریشان می شوند.

دردانه آرزو!

زنبیل زندگی و جهان

در دستان لرزان پیر مردی ست.

وقتی به خانه باز می گردی

- اگر خانه ای مانده باشد -

از سایه بان نخل گذر کن

به این آسمان کاه گلی اعتباری نیست.

هنگام خواب است، گلکم.

خرگوشک سفید نازت را بر سینه بفشار

تا از آسمان در امان بمانی

و بخواب،

فردا کارهای بسیاری داریم.

ناز لبخندت، گلم آرزو،

خواب هایت شیرین و شاد و رنگین باد.

++++

برای آرزوی سالاری، و پنجم دیماه، سالروز لرزیدن بم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  |