تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

شنبه 28 آذر 1383

نجس نشی!

میگم؛ قاسم؛ دیگر چی اساسی تر از "قانون اساسی" برای یک جامعه؟ چرا یه عده ایستادن رو در روی این پیشنهاد و هرچی از دهنشون در می آید میگن؟

میگه؛ تا حالا شنیدی یک نفر، فقط یک نفر از بنیادگراها یک کلام علیه همه پرسی برای قانون اساسی حرفی زده باشه؟ حتی روزنومه ها و دم و دستگاه تبلیغاتی شون؟

میگم؛ خب این که خیلی بد است. چرا فقط اصلاح طلب ها این همه جوش آورده اند؟

میگه؛ خب، اینا هشت سال روی مسایل و مشکلات ماله کشیدند. هشت سال ملت را به اصلاحات دلخوش کردند. ولی عملا معلوم شد آفتابه خرج لحیم است. چیزی که از درون پوسیده، اصلاح ناپذیره...

میگم؛ دست وردار قاسم. تو هم که حرف اپوزیسیون پیزری خارج از کشور را می زنی ..

میگه؛ د نشد دیگه. پس تو هم دلت می خواد همه حرف های تو را بزنند، نه؟

میگم؛ باز شروع نکن. بنال ببينم چرا اصلاح طلب ها؟ چرا یکیشون میگه طرح همه پرسی یعنی "کلیک، کلیک، بنگ بنگ"؟ و اسمشو ميذاره "هخا" بازی؟ یکی میگه قانون اساسی"جوراب نیست که اگه خوشمون نمیاد، بیندازیم دور"، سومی هم اومده که اصلا این دانشجویان و جوان ها جاهل اند. باید بروند درس هاشون ها حاضر کنند و حرف بزرگ تر ها را گوش بدهند!

میگه؛ خب دیگه. سهراب قد علم کرده و رستم داره براش شاخ و شونه می کشد. اینها میگن دانشجوی فسقلی را چه به این حرف ها. ما انقلاب را آوردیم، ما هم باید حرف آخر را بزنیم. رستم می گوید انقلاب و اصلاح و قانون اساسی و هرچه که هست، کار بزرگ ترهاست. سهراب باید اطاعت کند و احترام بگذارد و روشو زیاد نکند و گرنه پخ پخ. بنگ بنگ.

میگم؛ ولی اصلاح طلب ها قرار نیست به نفع نظام تو روی سهراب بایستند...

میگه، اشتباهت همینه! اینها جار و جنجال "اصلاحات از درون" را راه انداختند، تا مهلت را از دیگران بگیرند.

میگم؛ آخه چرا اینو میگی؟

میگه؛ خب چشم که داری که. عملکردشون را نگاه کن. دستشون از مجلس کوتاه شد و به زودی از دولت هم کوتاه میشه، می خواهند با دو قدم به عقب، یک قدم به پیش، موقعیت قبلی شون را دوباره به دست بیاورند.

میگم؛ ولی چرا به طرح همه پرسی قانون اساسی حمله می کنند؟

میگه؛ برای این که در اين طرح گفته ميشه بعد از تجربه ی این هشت سال، اصلاحات از درون ممکن نیست. باید کار اساسی کرد.

میگم؛ گیرم اینطور باشه، من علت حمله را نمی فهمم، اونم فقط از طرف اصلاح طلب ها ...

میگه؛ بابا. منظور دوم خردادی ها حفظ نظام است. اینا می خواهند حق انتقاد از نظام را هم در انحصار خودشون داشته باشند. مگه نشنیدی اسم "جبهه ی دوم خرداد" را هم عوض کردند. یعنی "اصلاحات" موقوف. سلمانی تا اطلاع ثانوی تعطیله. آنها می خواهند در انتخابات ریاست جمهوری موقعیت خودشان را تثبیت کنند و در بازی قدرت صاحب نقشی بشوند. حالا ناگهان یک عده جوان دارند کارشون را خراب می کنند. با طرح همه پرسی، فکر "اصلاحات از درون" مالیده. با طرح همه پرسی بین مردم، دیگه کسی کاه تو آخور اصلاح طلب نمی کند. بسیاری از خوداشون هم می روند طرف اصلاحات اساسی و بنیادی ...

میگم؛ خب چرا بنیادگراها ساکت اند؟

میگه؛ دقیقا برای همین. طرح همه پرسی اصلاحات از درون نظام را زیر سوال می برد، و دوم خردادی ها هم برای همین می کوبندش. خب؛ "ز هر طرف که شود کشته سود اسلام است". چرا بنیاد گرایان بيخودی انرژی مصرف کنند؟ هرچه موقعیت اصلاح طلب ها تضعیف بشه، پیشنهاد آقای شمس الواعظین واقعی تر میشه، یعنی ریاست جمهوری آقای هاشمی ...

میگم؛ این "اپوزیسیون" خارج از کشور چرا حمله کرده به طرح همه پرسی؟

میگه؛ بابا اینها که جزو قازورات اند. هرکه چارتا و نصفی آدمو دور خودش جمع کرده، دسته ی حیدری و نعمتی راه انداخته اند. اینها هم مثل همه سنگ حسن و حسین خودشون را به سینه می زنند.

میگم؛ ولی تا دیروز از دانشجویان و مبارزین داخلی و نمی دونم مردم و غیره پشتیبانی می کردند ...

میگه؛ اینم برای یار گیریه. حالا همه جر زده اند که چرا اینا را به بازی نگرفته اند. یکی میگه این توطئه ی خود جمهوریه. یکی میگه تا آخوندا نروند، همه پرسی بیخوده. یکی میگه همه پرسی را باید مردم (بخوان ما) اجرا کنند، خلاصه "هر کی به فکر خویشه"، "مردم" و "اصلاحات" و اینا هم یک مشت واژه ست که ما خودمون را پشتش قایم کرده ایم.

میگم؛ ولی من جایی نخوندم که همه پرسی را قرار است آقای خامنه ای اجرا کند یا "بوش" یا "بلر"... چرا همه میگن این توطئه ی خارجیه؟

میگه؛ خوب، در جنگ قدرت که قرار نیست ایرادها منطقی باشد. زدن و کشتن که مقررات ندارد، باید بزنی تو آبگاه طرف، بزنی یک جایی ش که دیگه بلند نشه. اصل مطلب حاکم و محکوم و اپوزیسیون و همه بر سر "ولایت" است. هرکس میگه تا نظر مرا نپرسین، هیچی درست نیست.

میگم؛ بابا اینا که همه خودشون را دموکرات و ضد "ولایت" می دانند ...

میگه؛ حرفو همه می زنیم. از دموکراسی و آزادی هم زیاد حرف می زنیم، ولی نگاه کن ببین هرکدام با بچه ی خودمون چه می کنیم، چه رسه به مردم. جمهوری چی ها هم میگن زن در اسلام احترام داره، ولی یکی شون می خواد زنها را اعدام کنه، اونم ده تا ده تا، یکی شون هم همین دیروز می خواست بزند تو دهن خبرنگار زن. والا لات های سر گذر "میتی موش" و گود "زنبورک خونه" هم بیشتر از ما آزادی خواه بودند. 

میگم؛ ولی دوم خردادی ها و اپوزیسیون خارج از کشور همه مدعی اند که خودشون قبلا این فکر را داشته اند ...

میگه؛ د خوب دعوا سر همینه دیگه. همه از شیکم ننه شون با فکر "همه پرسی قانون اساسی" وسط خشت افتاده اند. اما حالا که دیگران پا پیش میگذارند، میگن قبول نیست، چرا از ما نپرسیدین؟ به همه ی این رستم های پیزری گرون تمام شده که چهارتا جوان پیشنهاد همه پرسی برای تعویض قانون اساسی داده اند. زکی! مگه شهر هرته؟ هیچی نگی از فردا هرکس یک فکر داشته باشه می خواد بیاد مطرح کنه. داستان آفتابه دار مسجد شاهه. اگر قرار باشه هرکس بیاید آفتابه شو ورداره و بره مبال، اونوقت من چطور ثابت کنم رییس آفتابه هام؟ دلایل مخالفت هاشون را شنیدی؟

میگم، ای، چندتایی شو ..

میگه؛ یکی میگه چرا سلطنت طلب ها امضاء کرده اند. یکی میگه چرا توده ای ها... یکی میگه آقا اینها که امضاء کرده اند همان ها هستند که ملاها را آوردند سرکار. یکی میگه انگلیسی اند، یکی میگه آمریکایی اند. یکی میگه دزدند، یکی میگه بی ناموس اند، یکی ...الله اکبر. بابا حالا دزد، بی ناموس، قاچاقچی، توده ای، شاهدوست، مسلمون، نامسلمون ...هرکی هست زیر همه پرسی برای یک قانون اساسی مطابق با حقوق بشر بین المللی را امضاء کرده. این که چیز خوبیه که یارو دزده زیر قانون امضاء گذشته؟ بده که یه بی ناموس زیر حقوق بشر امضاء کرده؟ مگر شما نمی خواهید بساط دزدی و بی ناموسی و قاچاق و فساد و ... اینها برچیده بشه؟ مگر طرح نمیگه که هرچه اکثریت مردم بگن، همونه؟ خب پس اشکالش چیه؟ نکنه می ترسین امضاء تون بماله به امضاء دزدها و بی ناموس ها و بی شرف ها، نجس بشین، هان؟ شاید دزدها و بی ناموس ها و قاچاقچی ها هم بترسند که شما بهشان بمالین، اون وقت خدای نکرده اونها هم آدمای شریفی بشوند! این که بدتره، نیست؟ 

میگم؛ پاک نا امیدم کردی، به علی.

میگه؛ خب دیگه! تو شش هزار ساله که با یه لبخند، دل و قلوه و مال و منال و آش را با جاش میدی، به همان سرعت هم ناامید میشی. به یه غوره سردیت می کند، به یک مویز گرمی. بعد هم که اوضاع بر میگرده که نمیگی تقصیر خودم بود که  به یه موچ، شلوارو کشیدم پایین که. قهر می کنی و میری خونه می خوابی و به زمین و زمان فحش میدی که امیدت را ازت گرفتند. درسم نمیگیری. دفعه بعد هم باز سرمایه را میریزی به پای یک لبخن و باز همان آش و همان کاسه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 26 آذر 1383

خواب

 

آه، ای زندگی!

تنها تسلی زیستن

کنار یک باغچه

با یک درخت

و دو قمری عاشق

و اتاقی با یک پنجره،

یک لکه آفتاب

و بشقابی سوپ،

کنار فنجان خالی قهوه؛

بستری ست به پهنای یک روز

و خوابی

خالی از دیو و دیوار،

دروغ و دشنه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 24 آذر 1383

نامه ی بیست و ششم

سلام مصی جون!

پریروز صبح سه دقیقه بیشتر توی بالکن ایستاده ام، بعد هم یک تلفن کوفتی سه چهار دقیقه مرا لخت سر پا نگهداشت. تا رفتم دوش بگیرم و بیام، حس کردم چند تایی از این ویروس های ریز بی پدر و مادر از سوراخ سمبه هام رفته اند تو و برای خودشون جشنی گرفته اند که بیا و تماشا کن. تمام روز، این بی همه چیزهای از کون کیف، در هزارتوی رگهام جولان دادند، همدیگرو ناز و نوازش کردند، ترتیب همدیگر را دادند و هی بچه پس انداختند. از آن طرف هم سر راهشان هرچی گلبول قرمز و سفید بوده لت و پار کرده اند و من بی حال و بی حال تر شدم. تو بگی سی تا پیاله ی چای داغ و آبلیمو دادم پایین، سوپ خورده ام، هر به چند ساعت هم یک حب انداختم بالا، چند لیتر اب خورده ام، و چای و سوپ و ... شکمم مثل مشک مولا شده، هر آشغالی که دم دستم آمده ریختم تو خندق بلا و یک دو گیلاس هم آب روش. حالا هم که نصفه شبه، باز یک حمام داغ گرفته م، دو گیلاس خالص عرق absolut فرد اعلا هم یک نفس دادم پایین و چپیدم زیر لحاف، بلکتن یه جوری ترتیب دهن این ویروس های بی آبرو را بدهم. ناکسا عین سرخ پوستا میمونن. مست که میشن، ته را به باد میدن. من اصلا با جنگ و خونریزی میونه ای ندارم، ولی به جان عزیزیت حال و حوصله ی فیر فیر و سرما خوردگی را هم ندارم، آنم در آستانه ی تعطیلات کریسمس. فعلا که مریم هنوز نزاییده. یه نفر گفت که کاتولیک های جنوب اروپا تازه روز چهارشنبه جشن حاملگی ش را گرفته اند. می گفت "ترانه" و "ارنست" هم سه روزه دارند فکر می کنند مریمی که پریروز حامله شده، چطور دو هفته ی دیگر میزاد؟ اگر بگیم امسال حامله شده و سال دیگه میزاد هم باز دوازده ماه و دو هفته میشه. والله برای یک حرامزاده زیاده! نمی دونم. گفتم اگه میشه یکی دو روزی سر بچه را همون تو گرم کنه، تا حال من خوب بشود. می بینی سر علی؟ دیدی این خانم های حامله را که زنبور شکمشون را نیش زده؟ دستشون را تکیه می دهند روی شکم و چنان تو خیابون راه میرند و به دور و اطراف فخر می فروشند که انگار "مایکل شوماخر"ند  که Formula 1 را برده باشه، یا علی که در خیبر را جابجا کرده. حالا یک کلمه بپرس خانوم، چند وقته با شوهرتون آمپول بازی نکردین؟ چنان اخمی می کنه و فحش خوار و مادر میده که انگار منم که با این دلیل جرم به این گندگی دارم راست راست در ملاء عام می چرخم. هرکاری مجازه، به شرطی که حرفش را نزنی. اینجا که بعد از دو تا بچه ی قد و نیم قد تازه عروسی راه می اندازند و دامبول و دیشام و بیا و برو که نگو و نپرس. حالا نقل این مریم عذراست. عوض این که ضعیفه را سنگسارش کنند و نجاره را تعزیرش کنند، دو هزار ساله اعصاب ما را خط خطی کرده اند که خانوم شاه پسر زاییده. خدا یک جو شانس بده. یکی میشه مریم، یکی میشه لیلا و عاطفه. دوباره تب اومده سراغم مصی، چه جور هم. از یک جایی هم صدای ترقه میاد. شروع کردند بی فک و فامیل ها. حالا تا دو هفته بعد از سال نو، زمین و زمان از خودش زرته خارج می کند. تو دل و بار منم جنگی درگیر است که اون سرش ناپیداست. حسنش اینه که آخر هفته ست، می تونم تمام روز توی رختخواب بمونم. حالا بگو بمونی چیکار بکنی؟ لابد جسد ویروس ها و گلبول ها را از تو دست و پا جمع و جور کنم! حالا توی این هیر و ویر، لگن بیار، سر بچه را بگیر! از در و دیوار هم مهمان میباره. گربه ی همسایه اومده وایساده وسط اتاق و بر و بر نگام می کنه. فارسی هم که سرش نمیشه خبرش، "برو گمشو" حالیش نیست. میگم برو رد کارت حال و حوصله ت را ندارم. نیست که اینجا از کسی فحش و بد و بیراه نشنیده، حالیش نیست خره، خیال می کند منم دارم قربون صدقه ش میرم. پدرسگ سوء استفاده چی. فهمیده که نا ندارم بگوزم ها، دو قدم میره، دوباره بر میگرده نگام می کند که یعنی من صداش کنم روی زانوم. ارواح ننه ش که همین زن همسایه س. چند روز پیش گردن درازش را آورده تا تو بالکن من و "مری"ش را صدا می زند. گفتم شاید باز رفته تو آشپزخانه نشسته منتظر من. با یک عشوه شتری میگه "خیلی دوستت داره ها". حتما باید خلعت هم می دادم که گربه ی خانوم به بنده الطفات دارند. گه خورده. وقتی این دور و براس و می خوام یه تیکه نون بذارم دهنم، باید مث دزدا خودم را تو توالتی، پشت دری جایی قایم کنم. آخه میشینه مثل این مادر مرده ها به فک من که بالا پایین میره نگاه می کنه و ونگ می زنه. لقمه زهرمار میشه تا بره پایین. خانوم با یک خنده ی خرکی میگه، "آخه ماده س". همینطور بربر نگاش کردم. چی بگم بهش؟ از اینا هیش بعید نیست که برای آدم حرف در آرند. میگه اوا، نمیدونستی؟ عرض کردم خیر! میگه شماها (یعنی شما غیر اروپایی ها، یعنی شما بدبخت های مسلمان، یعنی شما ...) چطوری می فهمین نره یا ماده س؟ لا الله الا لله، چی بگم به این قرتی قشم شم؟ گفتم ما ماده ها را از روسری و چادرشون می شناسیم و نرها را از عمامه و عبا! دوسه بار اومد سر زبونم بگم، تو که میدونی ماده س، چرا ولش کردی از دیوار مردهای مجرد بالا بره و تو اتاق خوابشون دفیله برود؟ میگم بزنم به دیوار بگم بیا این دخترت را از وسط اتاق من جمعش کن. اما نا ندارم دستم را بلند کنم، به علی. خود قرشمالش هم فهمیده دارم به مامانش فکر می کنم، برگشته زل زده تو چشای من. یک عنکبوت هم که از اول شب اون سه گوش سقف، بالای سر قفسه ی کتاب ها مشغوله. راست میگن شیر که پیر میشه، موش از کونش بلغور می کشه ها! این الف گوز هم فهمیده که امشب از جارو برقی خبری نیست، تخمش هم نیست که من با این هیکل اینجا دراز افتاده ام، یه نیگا زیر چشمی هم این طرف نمی کنه، داره واسه ی خودش تار می زنه. وقت گیر آورده اند بی پدر و مادرها.

از آرزوهای جور واجور و گنده ت نوشتی. ببین منو! آرزوهای گنده مال آدمای کوچولوه. بهتره چارتا پله یک نکنی که اونجات جر و واجر میشه. آروم برو، همیشه برو. هرکاری قلق داره نازنین. دیگه شیش سالت نیست که نقش دختر شاه پریونو برای عروسکت بازی کنی. پس داری میری آفریقا؟ اینم یه جور ویروسه که به جون من و تو افتاده؛ ولگردی. تو تمام کوچه باغ های دنیا جای مرا خالی کن. کوچه های تنگ الجزیره با آن گلدان های شمعدانی سر رف ها، و ان زنای سوخته و باریک و قلمی با چشم های روشن که به اندازه ی تمام انجیرهای دنیا سایه ی آسایش دارند. و آن مردهای دشداشه پوش که انگار همه شون از قصه های "کامو" بیرون اومدن. به مامانت هم سلام برسون و بگو اگر بیست و شش سال پیش همین یک جمله اش را بلد بودیم که "آدم نفهم، زور هفت تا گاو دارد"، شاید امروز جای دیگه ای وایساده بودیم. امیدوارم یک روزی هم به همین سادگی که داری میری آفریقا، صمیمانه روی سر من خراب بشی. حتی اگر شده به اندازه ی همون یکی دو ساعت نشستن تو کافه ی "سارا برنار" و زدن یک گیلاس قرمز و ریخت و پاش چیز و شعرهای همیشگی... با این حالی که دارم، امشب از بوس و بغل و اینها هم خبری نیست، مصی جون. سگ خور! چندتا روی هوا می فرستم، تا مثل گل قاصدک تلو تلو خورون بیایند سراغت، تا کی برسند، خدا میدونه. امیدوارم این یاروها رو هوا فیلترش نکنند. اینا ندید بدیدند به علی. از سر یک ماچ خشک و خالی هم نمیگذرند. حتما خودشون خیلی که عاشق بشن، چاقو می کنند تو شیکم معشوقه شون. جون تو به علی. کتاب فروغ، چاپ جمهوری را دیدی؟ هرچی "پستون" توش بوده ورداشتند، جاش سه تا نقطه گذاشتند! ولی دست به "باسن"ش نزدند، عین جنس گذاشته اند باشه. به قول یه دوستی، "ظاهرا پستون غیر اسلامی تر از باسن است". انگار عرقه کار خودشو کرده، کم کم دارم از حال میرم. اگه فردا از جام بلند شدم نامه را برات پست می کنم....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 22 آذر 1383

آی مگس کش

میگه امروز صبح یادت بودم.

میگم دیگه سر چی؟

میگه آخر جمهوری به پایمال شدن حقوق بشر در اروپا اعتراض کرده.

میگم خب، چه ربطی به من داره.

میگه یاد هم شهریت افتادم.

میگم کدوم یکی شون؟

میگه همون که گرد مگس کش می فروخت.

میگم یادم نمیاد.

میگه جار می زد "آی مگس کش دارم، مگس کش".

میگم خب، ..

میگه شهربانی گرفتش، گرد مگس کش را آزمایش کردند، دیدند خاکه آجره.

میگم خب، ..

میگه گفتند آخه مردیکه ی جلب، اینها همه یک طرف، چطوری با خاکه آجر مگس می کشی؟

میگم خب، ...

میگه گفت، آهان. سوال خوبیه س. مگسه نیست که میاد رو دست و پادون میشیند؟

گفتند خب، ...

گفت شوما دستدونو مثل پیاله گرد می کونین، آ یوووووواش یوووواش می برین جلو، درست روبروش ..

گفتند خب، ...

گفت آ یه دفه هی می کونین تو روش، آ دسدونو وسطی هوا می بندین...

گفتند خب، ..

گفت مگسه میاد تو دسدون.

گفتند خب، ...

گفت حالا با دو تا انگشتی اون یکی دسدون، یوووووواش یوووووواش میرین تو مشتدون، همونجا که مگسه گیر افتادس

گفتند خب، ..

گفت آرررررررروم مگسه را با دو تا انگشددون میگیرین ..

گفتند خب، ..

گفت حالا با اون دسدون که آزادس، بالی طرف راستشو می کنین..

گفتند خب، ..

گفت بعد یوووووواش مگسه را میدین تو اون یکی دسدون ..

گفتند خب،

گفت حالا با این یکی دسدون که آزادس، بالی طرفی چپشم می کنین.

گفتند خب،

گفت حالا دیگه نیمی توند بپرد.

گفتند بعدش؟

گفت یخده از این گرتا میریزین تو چشاش ...

گفتند خب، ..

گفت حالا کور شده س، دیگه را و چا رم بلد نیست، نیمیدوند از کدوم طرف اومده س، از کدوم طرف باید برد...

گفتند خب بعدش،

گفت حالا با خیالی راحت لنگه کفشا می زنین تو سرش، میمیرد.

........

گفتند خب، مردیکه ی قرمدنگ، وقتی مگس را گرفتیم، چرا اینقدر به خودمون زحمت بدیم، همانجا می زنیم می کشیمش.

گفت خب، اینم یه راهشه س. اما کودومش مطابقی حقوقی بشرس؟

گفتند مردیکه ی چاچولباز، کدوم حقوق بشر؟ تو عمر آدم را تلف می کنی تا یک مگس بکشی.

گفت کودوم مگس؟ این که نه بال دارد بپرد، نه چشم و چارش جای را می بیند. کلی هم شاکر میشه که من بزنم تو سرش از این نکبت خلاصش کونم. بعدشم، ما که شیکایتی نداریم. موسی به دینش، عیسی به دینش. شومام برین برا راهو روشی خوددون هوار بکشین. چرا می خین دکونی ما را تخته کونین؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 18 آذر ۱۳۸۳

دعای شب های مبارک خرید

 

فکر می کنم این نمودار را چند وقت پیش "ماندانا" برایم فرستاد. غیر از این که حدس شما درست است که ماندانا یک دختر خانم است، باید اضافه کنم که آدم بی انصافی هم نیست. چندی پیش هم فوق لیسانسش را شروع کرده و حالا دیگر یک پا اقتصاد دان هم هست. خلاصه ش این که نه مرد است، نه بی انصاف و نه شوونیست! (الله اکبر که برای اظهار یک کلام خشک و خالی در این مملکت، باید اول یک مقدمه ی "ابن خلدون" نوشت، مبادا سوء تفاهمی ناشی از پیشداوری های موجود پیش بیاید. در این جزیره اول باید توبه و استغفار کرد، بعد رفت سراغ گناه!)

بعله! همان طور که در نمودار بالا ملاحظه می فرمایید، داستان مربوط است به یک ماموریت مساوی به یک خانم و یک آقا:

لطفا برو به "گپ"(یک مغازه لباس فروشی در داخل مرکز خرید) و یک شلوار بخر. همین!

مسیری که خانم برای انجام این ماموریت طی کرده، با خط قرمز و مسیر آقا با خط آبی مشخص شده است.

طبق آنچه که از نمودار معلوم می شود، کل ماموریت برای آقاهه شش دقیقه طول کشیده و سی و سه دلار آب خورده است. یعنی این خنگ خدا،(که معلوم می شود با این عجله شاش هم داشته و سری به دستشویی مرکز خرید نزده) مستقیم وارد شده، یک راست رفته طرف فروشگاه "گپ"، شلوار را خریده و برگشته. حتی نگاه هم نکرده ببیند پس و پیش این شلوار سوراخی چیزی نداشته باشد، زیپش آسان بالا و پایین میرود یا به اصطلاح امروزی ها "گیر نمیده" و غیره و غیره. خلاصه یک پارچه بی ذوقی و بی سلیقگی، به علی!

خانم اما چه کرده؟ خط قرمز را بگیر و برو، پیچ و خم ها را بشمار، مغازه های سر راه، مسافتی را که خانم در هر مغازه قدم زده و غیره و غیره را هم داشته باش. (داری منو؟) همان ماموریت برای خانم سه ساعت و بیست و هشت دقیقه و به مبلغ هشتصد و هفتاد و شش دلار تمام شده است. این تن بمیره با یک نگاه تمیز و عمیق برو در بحر خط  سیر؛ یک عدد مغازه جا نیافتاده است. چرا چرا! یکی دو تا دکه ی کوچولو هستند که به احتمال قوی یکی شیرخشت و عناب و سه پستون می فروخته، و لابد آن یکی هم شن کش و ماله و تیشه و اره و از این جور وسایل داشته...

همین الساعه آقایانی هم هستند که در حین خواندن این کلمات و نگاه های گهگاهی به نمودار بالا، یک لبخند ملیح هم روی لبانشان است. همین ها هستند که بی آن که خودشان بدانند، "مردسالاری" و "شوونیسم" مردانه را در سطح جامعه می پراکنند، به علی. بعد هم مدعی می شوند که تبعیض وجود ندارد. آن وقت می پرسید چرا بعضی وقت ها یک شاخ آن جای آدم در می آید که نمی داند با آن چه کند. یکی هم نیست از این آقایان بپرسد، اگر تبعیض نیست، چرا یک خانم برای یک ماموریت ساده، باید متحمل این همه دردسر و بدبختی بشود؟ سه ساعت و بیست دقیقه بیشتر از یک آقا وقت تلف کند و آخرش هم هشتصد و چهل و سه دلار اضافه تر بپردازد؟ آدم اشکش جاری میشه، به علی بن عباس (اسم بابام عباس بود)

گیریم که خانم غیر از آن شلوار، چیزهای دیگری هم در ساک خریدش هست. مثلا یک بسته شکلات(خیلی وقته از این نخورده ام!)، یک رژ لب(به صورت"اکی" خوب میاد، من هم یک بار امتحانش کنم)، دو قوطی بزرگ کرم پوست،( یکی برای ساعت های بعد از نیمه شب و یکی هم برای صبح اول وقت پیش از آفتاب)، و چیزهای دیگری مثل یک دسته گل، یک صابون عطر برای دستشویی، یک هدیه برای تولد مهرنوش (حالا که اینجام، بخرم که خیالم راحت بشه) یک دست لباس زیر (برای آن شب!)،... خوب، بهتر است همین جا درز بگیرم...!

شاید خانم در بین راه با این یا آن فروشنده، در این یا آن فروشگاه، گپ و گفتگویی هم داشته. احتمالا همکاری، همسایه ای، دوست و آشنایی را هم دیده و یک بستنی یا قهوه ای هم با هم خورده اند. و شب سر شام، خانم می تواند برای شوهرش دقیقا توضیح بدهد که آن همکار، همسایه، دوست یا آشنا زیر پالتو و شال گردنش چی پوشیده بود، یا لاک ناخن کوچیکه ی دست راستش ریخته بود، یا لباسش از چه مارک ایتالیایی یا فرانسوی بود، یا همان کفشی را پوشیده بود که دو سال پیش، در مهمانی قدسی خانم اینها پایش بود، ... و عرض کنم به خدمتتان از این چیزها.

اما به قول انگلیسی ها So what?. این چیزها باعث نمی شود که ما هم چنان سوال نکنیم؛ این ظلم نیست؟ این تبعیض نیست؟ نه، خدا وکیلی؟

خوب، معمولا مطالب این چنینی از قواعد حرف می زنند. اما استثناهایی هم هست. مثلا همین سرهنگ خودمان. به جان عزیزی تان قسم، در پایان یک روز که با سرهنگ راه بروی، پنجاه و چهار کیلومتر دور خودت چرخیده ای اما از نظر طولی شصت متر هم پیشرفت نکرده ای، یعنی به اندازه ی یک چهارم درازای مرکز خرید همین دهی که ما توش زندگی می کنیم. به قول قدیمی ها از اینجا تا سر کوچه!

سرهنگ به تمام سوراخ سنبه های یکی یکی مغازه ها سرک می کشد. مارک و قیمت اجناس را دقیق نگاه می کند و مثلا یادش هست که چند سال پیش همین جنس را در کدام جای اسپانیا یا نروژ در مغازه ای دیده که قیمتیش بیست و هفت سنت ارزان تر یا گران تر از این یکی بوده است. خدا نکند سرهنگ خبردار شود که این دور و بر یک "شپش بازار" هست. (بازار اجناس دست دوم که به تمام زبان های اروپایی کم و بیش همین معنی را می دهد). آن وقت تمام روزت قلفتی رفته تو سطل آشغال.

تنها دو جا هست که می شود سر صبر با سرهنگ نشست و مثل آدم، چهار کلمه حال و احوال کرد. یکی آخرهای شب، در خانه و یکی هم وسط یک بیابان بی آب و علف که تا سی کیلومتری دور و برش یک مغازه نباشد. برای همین هم فکر کرده ام دفعه ی آینده که قرار است همدیگر را ببینیم، یک چادر وسط صحراهای عربستان اجاره کنم!

خوب، این حکایت بدان آوردم تا بگویم این روزها ایام مبارک خرید است. بیش از یک سوم مردم جهان در تدارک ایام عزیز کریسمس در فکر و نقشه و انجام عملیات ضربتی خرید هستند. پس بد نیست که دعای مبارک این شب های عزیز را به خاطر بسپارید که خواندنش مستحب رو به واجب است.

دعای شب های مبارک خرید:

خداوندگارا به حق این ایام عزیز ما بی کس و کارهای بی پول اللهی را از بلیات هرچه مغازه و حراج الکی ست، محفوظ بدار. آمین!

پرودگارا مقرر فرما خاصیت آگاهی دهنده ی گندم یا سیب برطرف بشود تا ما کون برهنگان جهان از خجالت به در آییم و باز هم چون "بابا آدم" و "ننه حوا" بدون برگ و بار و بی شرم و عار در این بهشت تو بچریم. آمین!

بارالها، ما قبول داریم که هم ولایتی های مقیم فرنگ، (بخاطر بچه هاشون البته)، ناچارند یک درخت کریسمس در خانه شان بکارند و شمع و زلم زیمبو هم بهش آویزان کنند و زیرش هم کلی هدیه و بسته بندی و از این حرف ها بگذارند. خداوندگارا به حق این شب های عزیز این بچه ها را تا صد و بیست سال دیگر در کنف حمایت خودت سر و مر و گنده نگهدار تا درخت کریسمس ما تر و تازه بماند و سالی شونصدتا هدیه میوه بدهد. آمین!

خدایا عید ارامنه را بر تمامی امت مسلمان جهان مبارک و میمون گردان. آمین!

اللهم الغفرلی ذنوبنا، خلاصه یعنی این که خدایا ما را ببخش و به دل بندگانت در بلاد فرنگ هم بینداز که این حقیر را برای یک فضولی کوچولو که میخواد بکند، ببخشند. آمین یا رب العالمین!

خدایا خانه های همه ی ایرانیان غریب را (با امام رضا هم باشگاهی اند)، با صدها شمع چراغان کن و به دل های نورباران شده ی این عزیزان بینداز که در چند کیلومتری شهری به اسم "بم" در یک جزیره ی دور افتاده، در جایی به اسم http://payman1349.persianblog.com/ و http://mojepishro.persianblog.com/  (پرورشگاه مومن آباد و پرورشگاه حضرت زهرا) چند تا بچه مسلمون ارمنی هم هستند که نمی دانند غاز یا مرغابی یا بوقلمون واغ واغ می کنند یا عرعر ... 

خدایا به دل همه ی بندگان مقرب الفارس و المسلمین خودت که در اقصا نقاط دنیا پراکنده اند، بیانداز که زیر آن درخت کاج و کنار تمام آن بسته هایی که در نهایت سلیقه بسته بندی شده اند و هر کدامش با چه بدبختی و خون دل و اشک چشمی خریداری شده اند، یک بسته ی کوچولو به اندازه ی یک کف دست هم برای اهالی "مومن آباد" بگذارند تا این "پدر پیمان مقدس" (Saint Payman) به دستشان برساند. 

خدایا خودت که می دانی، می ترسم برای این "پدر پیمان" و خانمش "مادر آرتمیس" دعا کنم، یک بلایی سرشان بیاری. پس همین جا در دعادونم را می بندم. ولی سرت را پایین نینداز. ما که با هم نداریم، نه؟ گوشت را بیار؛ میخوام جز خودم و خودت کسی نشنفه.  میگما! خجالت هم خوب چیزیه، به علی. خوب نمیتونی از پسش بر بیای، استعفا بده برو، بذار ناطق نوری بیاد، تکلیف ما هم روشن میشه.

 

در بخش پیام های دیروز، یادداشتی با غیظی شیرین و جذاب نوشته شده که حیفم آمد آن پشت و پسله ها بماند. با اجازه ی "آرزو"، کمی کوتاهش کرده ام:

حالا براتون ميگم چرا اين نمودارها اينجوری از آب در ميان؟ چون آقای منزل از قبل از دوستان و همکاران پرسيدن که شلوار چی میپوشن و آدرس ميگيرن و ميرن يک شلوار برای خودشون ميخرن و تشريف فرما ميشن بيرون. اما خانم منزل ميگه حالا که ميخواهم برم يک شلوار برای خودم بخرم بگذار خريد منزل را هم بکنم. ليست خريد آشپزخانه و لوازم بچه ها را روی کاغذ مينويسد، به علاوه ليست کادوها و هديه ها برای اقوام و دوستان... و تازه بعد از اين همه آيا شلوار مورد نظر خودش را خريده يا وقت نکرده، بماند. بعد هم شام شب را درست ميکند و درخت را هم تزئین ميکنه، بچه ها هم مرتب و منظم تشريف ميارن، آقا هم شلوار نوشون را میپوشن و کلی احساس خوش تیپی ميکنن، نگاهی به درخت تزئين شده ميکنن و ميگن "قشنگ شده اما رنگ گوي هاش به روبانهاش نميخوره"! بعد هم ميگن "واسه صغری خانوم اينا هديه زيادی خريدی. لازم نبود انقدر پول بدی"! بماند که قبلش رفتن دوش بگيرن، هوار زده ن "باز که اينجا صابون نيست؟! چرا به جای اين همه گل و بلبل که تو حمام چيدی حواست نبود يک صابون بخری!" بعد هم ميان وبلاگ مينويسن که آره ما آقايون خريدمون را سريع انجام ميديم ولی وای از دست اين خانمها.(اضافه عرضی نيست)

برای دعا ها هم آمين! به علاوه ی اين دعا که پروردگارا (اگه) نيم مثقال هم انصاف در وجود پاک و بی آلايش مردان قرار ميدادی. به ذات کبرياييت ذره ای خدشه وارد نميشدا. مهم نيست. تا اينجا را ما به بزرگواری خودمان می بخشیم. از همين الان آن نيم مثقال را در باطن ايشان بچپان! آمين.(آرزو)

 

اگر بدونی دیشب تا حالا برای همین "نیم مثقال انصاف"، "باطن"ام چه دردی می کنه؟ نصیب دشمنت نشه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 17 آذر ۱۳۸۳

سلام

من این یادداشت را دو روز پیش در جای دیگری گذاشته بودم.

جای پای زیبا

گاهی کسی یا کسانی وارد زندگی ما می شوند، و به زودی هم می روند.

کسانی هم هستند که دوست ما می شوند و برای مدتی با ما می مانند

و در زندگی و روزگار ما جای پای زیبایی بر جای می گذارند.

... و از آن پس ما هرگز آن انسان پیشین نیستیم.

چرا که دوست خوب تازه ای یافته ایم.

 

شاید درست در همین لحظه، کسی در جایی هست که:

از داشتن تو به خود می بالد          یا

نگران حال و روز توست              یا

به نو می اندیشد                         یا

از موفقیت تو خوشحال است         یا

به یاد تو لبخندی بر لب دارد.

شاید هم کسی در جایی هست که دلش می خواهد:

با تو حرف بزند                         یا

کنار تو باشد                            یا

که تو بجویی و بیابی اش            یا

تا هدیه ای به تو بدهد                یا

شانه ای باشد برای هق هق های تو

 

یا کسی هست که:

دلش می خواهد همه چیز بر وفق مراد تو باشد          یا

فکر می کند تو هدیه ی والایی هستی                      یا

توانایی های تو را ستایش می کند                         یا

دلش برای تو تنگ است                                     یا

دوستت دارد.

 

دنیا پر است از این آدم های نازنین.

شاید تو هم یکی از آنهایی

پس بی تردید کسی را خواهی یافت که به نازنینی خودت باشد

بشرطی که دست از تلاش برنداری.

شاید آن کس بیش از آنچه تصور کنی، به تو نزدیک است،

در همین چند قدمی، سر پیچ اول، پشت آن دیوار خرابه، ….

پس چشماتو وا کن، خوب نگا کن.

تا که دیدیش، برو طرفش، بپر بغلش.

 

ببین منو!

از اینجا به بعدش به من مربوط نیست ها!

-------------

سلام

کجایید شما؟چه جور همسایه هایی هستین بابا؟ این که نمیشه که! دلم هوای یکی یکی تون را کرده، به علی. همین؟ حاجی حاجی مکه؟

با تشکر از آنهایی از طریق میل، حال و احوال ما را پرسیدند.

خوب، پرسین بلاک که هپرو شد. اینقدر بم بم کردین، تا خودتون هم بمزده شدین. حالا هم که غمزده شدین و نشسته اید دست رو دست تا شاید فرجی بشود. شاید هم خدا خودش یک هتل بلاگ درست کرد و به همه گفت بفرمایین، هان؟ چی فکر کردی؟ فکر می کنید برای خدا کاری داره؟ 

خوب بابا یک تلفنی، چیزی! همدیگر رو ببینیم! این که نشد که! یک روز غذا وردارین بریم پیک نیک، هان؟ بریم بهشت زهرا سر خاک رفته ها دلمون واشه، به علی! به قول حسن نشسته ایم "نفس می کشیم که آبروی مرده ها را حفظ کنیم"؟

حالا بینی و بین الله کسی هم هست که دارد خودش تلاش می کند از یک سوراخ دیگری غیراز پرسین بلاگ سر در بیاورد؟ خوب، به ما هم بگین چطوری؟ پس رفاقت را برای کی گذاشته اند؟ یعنی نه این که بنویسی "آقا خیلی ساده ست. شما برو تو الف، بعد کلیک کن روی ب، بعد پ و ج را وردار برگرد تو الف، پیست کن روی دال، همین!" خسته نباشی دایی. این طوری نمیشه. فکر کن داری به یک بچه ی عقب افتاده یاد میدی چطور یک موشک اختراع کند و بفرسته به فضا. درست مثل سردار صفوی!

بعد هم، یک کلمه این پایین بنویسید تا ببینم هستید. اونجا روبروی من نشسته اید و نیشتون تا بناگوش باز است. اشکالی داره؟ یا کمش میاد؟

سلام بچه ها! سلام دنیا! سلام پرسیان بلاگی های آواره و بی خانمان!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 12 آذر 1383

موج ابریشم

چه ابریشمین و ظریف است شعری که در بخش پیام های دیروز بود. پشت این کلمات چه حس بی پیرایه و ظریفی نفس می کشد! مثل پرواز پروانه بر سر گل بوته ها، مثل پچ پچ سکوت در دهلیز تنهایی، مثل همان "سایه که به پای کودکان می چسبد"! عین پیاز، مثل حرف های حسن هزار لایه دارد، هی پوست می کنی و لایه ای سفید تر و نازک تر و ترد تر و عطرناک تر سر بر می کشد و باز ...

صنم بانو یا افسانه یا .... چندی پیش وبلاگش را تعطیل کرد. چرا، نمی دانم. برایش نوشتم و خواهش کردم که باز هم بنویسد. در اینترنت با کسانی حرف می زنی که هیچ چیز از آنها نمی دانی جز این که گاه چگونه فکر می کرده اند، یا می کنند. گاه! این که این فکرها از خودشان است؟ نمی دانی. همه چیز را باید حدس بزنی. و این اصرار به ماندن در پس پشت یک پرده ی ضخیم و پیچیده در هزارتوی حجاب اسرار! از بس که ما را از جن و انس ترسانده اند، انگار که جهان بی شمع و چراغ فرو رفته در ظلمات و سر پیچ هر ثانیه یک افعی یا مار غاشیه در انتظار است که نیشمان بزند، گازمان بگیرد...

حالا مثل بچه های کلاس اول ابتدایی، همه با هم بلند بگویید: "مگر همین طور نیست، آقا؟".

آن وقت من هم مثل یک آقا معلم خنگ، دست هایم را بهم می مالم و با لبخندی مهربانانه می گویم؛

- چرا عزیزانم، همین طور است. اما ببینید بچه های خوب! هرچقدر بیش تر از سگ بترسی، هم واق واقش بلندتر و رساتر می شود و هم جست و خیزش. فکر کنید اگر پهلوانی مثل رضازاده مثلا، از من بترسد، شیر نمی شوم؟ حتی اگر گربه ای بیش نباشم؟

باری، گاه فکر کرده ام که اینها ترجمه است. گاه فکر کرده ام فکر پشت این کلمات، از شاعری ست وطنی و احتمالا آشنا که دارد سر به سرم می گذارد. آخر این همه ظرافت چطور تا به حال از جایی سر در نیاورده و به چشم کسی نخورده است؟ آن هم وقتی هر سایت یا مجله را که باز می کنی یک مشت لاطائل به اسم شعر به تو می چپانند، ... و البته با عکس شاعر همراه با قلم و کاغذ و شمع و ... یا دست ها زیر چانه، یعنی که شاعری متفکر ...

اشکالات تایپی اش را به خیال خودم تصحیح کرده ام و نقطه گذاری و تقطیع هم از من است، با اجازه ی نویسنده یا ارسال کننده اش. نام این "شعرگونه" چیست؟ نمی دانم. فقط بخوانیدش، و مثل من و شتر چند بار نشخوارش کنید و مثل من و یک خر خوب دیگر، کیف کنید!

 

شعر می نويسم

برای شما.

شعرهايی ساده

باحرف هايی معمولی

و چيزهايی كه از بس كوچكند به چشم نمی آيند.

 

گاه می نويسم: درخت

خودتان خواسته ايد.

زيرسايه اش دراز كشيده ايد،

با خواب های سبز... يا چه می دانم... زرد

يا: دريا

كه گاه با دوستی؛ دختری، زنی؛ هركس...

درساحلش قدم بزنيد.

 

... يا: جنگل

(آه! چه خوفناك است اين جنگل

با سايه هایش

كه چنگ می اندازند برجانت

احتياط كن!

بچه ها را در خانه حبس نمی توان كرد.

اما...اين سايه ها؛ كه افتاده اند روی خيابانها

به پاهاشان می چسبد.

شهر كه نيست...)

جنگل را می گفتم.

 

شعر می نويسم، برای شما.

يك شهروند روشنفكر

اصلا خوب نيست كه شعر نخواند.

حتی رئيس جمهور،

كه مجبور است لابه لای حرف هایش

شعر تحويلتان بدهد.

(برای پركردن چاله چوله های هر استدلالی محشر است، شعر)

خياط هم همينطور،

بد قول يا خوش قول،

فرقی نمی كند.

يك نمونه اش همين استاد "سوزنی سمرقندی"

(وای !چه شاعرانه!...سمرقند!

با دختران سيه چشم

گيسوان بافته

پاهای خوش تراش

پاچين های نازك گلدار

كمرهای باريك عشوه گر....)

اما؛ اين همه را خودتان ساخته ايد.

شاعر تنها گفته است؛ سمرقند.

 

شعر می نويسم برای... چی؟!

نان توی شعر نيست؟!

پس اين همه نوار كه پر می كنند چيست؟!

تهران_ لس آنجلس

( فقط به خاطر تو/ فقط به خاطر تو)

"بی زحمت نوار را برگردانيد"!

 

شعر می نويسم برای شما

و گاه می گذارم

اين دلقك درون

همين طور لودگی...

و بعد جای خلوتی؛ گوشه موشه ی يك دفتر

بنشيند و برای خودش سير...گريه كند.

(يادش بخير! الف. بامداد

كه از مهتابی به كوچه ی تاريك خم می شد

و به جای همه نوميدانه...)

 

شعر می نويسم برای شما

و می نويسم: سنگ

تا پرنده بداند...

و می نويسم: باد

تا تكانتان بدهد.

و می نويسم: آب؛ آينه؛ آتش

و می نويسم: انسان.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 10 آذر 1383

سلام هم وطن

"آقایان بم ویران شده را فراموش کرده اند. نه خدایا! نکرده اند. شنیدی برای کاندیداتوری ریاست جمهوری چه فکر بکری کرده اند؟ گفته اند آقای ناطق نوری برای انتخابات میان دوره ای مجلس شورای اسلامی از "بم" کاندید بشود و به محض ورود به مجلس (یعنی از همین حالا بمی ها از زیر خاک به آقای نوری رای داده اند!) جای آقای حداد عادل رییس بشود! (پس این هم از حالا محرز است) تا آقای حداد وقت کنند کاندید بشوند، یعنی ببخشید، رییس جمهور بشوند. می بینی؟" (از نامه ی بیست و چهارم)

پیش از آن که نماینده ای برای بم بسازید، بم را بسازید

به خانه های خراب بم فکر کنید، نه به بمب های خانه خراب کن

مثل همیشه که هر کاری بکنی، هستند کسانی که ایراد بگیرند "چرا این؟"، "چرا حالا؟"، چرا ....

من یک نفرم عزیز، و یک نظر دارم. مدعی هم نیستم که نظرم درست ترین نظرهاست. چون نیست!

نمی دانم چه مساله ای اولویت دارد. نمی دانم مساله ی بم چقدر اهمیت دارد. نمی دانم ...

تا این اندازه می دانم که:

اگر مردمی حق انتخاب مسولینشان را ندارند، هیچ خطایی متوجه آنها نیست. هیچ اتهامی نمی شود به آنها زد.

مسوولین اجتماعی پاسخگوی دردها و نارسایی های یک جامعه هستند، نه مردم و شهروندان آن جامعه.

دولت به دلیل این که از حق مردم مزد می گیرد، بدهکار مردم است، نه طلبکار.

در جامعه ای که یک اقلیت محض همه ی قدرت را به زور در دست خودش گرفته، هر نارسایی و بی قانونی که از هر شهروند سر بزند، مسوولش آن اقلیت حاکم است.

وقتی در یک جامعه عده ی زیادی هستند که کار ندارند، نمی توانند بچه هاشون را به مدرسه بفرستند، شکم زن و بچه شون را سیر کنند، و چون دستشان به جایی بند نیست، به اعتیاد و دزدی و قتل کشیده می شوند، پس آنهائی که خودشان را حاکم می دانند، مسوول تمام این نارسایی ها هستند.

زندگی شخصی آدم ها، این که چه عقیده و مرام و مذهبی دارند، این که شلوار کی پایینه یا دامن کی بالاست، به هیچ کس مربوط نیست.

همه کس در هر مقام و هر منزلتی اعم از علمی و سیاسی و اجتماعی و دینی و ... تنها در برابر قانون پاسخگوست و این تنها قانون مدون اجتماعی (و نه فرمایشات کهنه و پا در هوا و نه حکم های شخصی) است که اجازه دارد کسی را متهم بکند.

این که بخش بزرگی از جوانان مملکت امکانات آموزش و تحصیل ندارند، این که بخش بزرگی از نیروی کار مملکت عاطل و باطل است و لاجرم در کار قاچاق و دزدی و قتل و اعتیاد و غیره است، به گردن مسوولین است.

انسان به اعتراض به نابرابری و بی عدالتی زنده است، در هرکجا که باشد و این حق به انسان به دنیا می آید.

هرکس حق دارد بخندد، شاد باشد، بزند، برقصد و حتی مرتکب گناه بشود.

اگر مردم بم بعد از یک سال، هنوز خانه و شغل و زندگی ندارند، به گردن مسوولین است.

بعد هم:

در یک وبلاگ و یک روز نمیشه همه ی دردهای رنگارنگ و بی شمار یک ملت را منعکس کرد. چنین قراری هم نبوده و نیست.    

پیمان به کمک آرتمیس دم دروازه بهترین موقعیت را دارد. پس به موقعیت پیمان حسادت نمی کنم. به این که خودم افتخار زدن گل را داشته باشم، توپ را جلوی پاهام نگه نمی دارم. بدون لحظه ای تامل به پیمان پاس می دهم. از پیمان هم انتظار ندارم که شاهکار بیافریند. از پیمان توقع ندارم که چون بهش پاس داده ام، حتما شش تا گل بزند. ازش نمی پرسم "چرا اونجا ایستادی؟"، نمیگم "چرا نمیری اون طرف که من فکر می کنم؟"، بهش ایراد نمی گیرم که "حالا چرا بم؟". حتما عقلش به کارش میرسه. فکر می کنم همه عقلشون به کارشون میرسه. "گورکی" در داستان "چلکاش" میگه:

"بی من میلیون ها آدم آمده اند و رفته اند. بعد از من هم میلیاردها آدم می آیند و می روند. من نه نانم که کسی با من رفع گرسنگی کند. نه عصا هستم که کسی به من تکیه بدهد."

منم میگم، من عقل کل نیستم که بخواهم همه بهم گوش بدن. توپ را هم نگه نمی دارم تا فرصت ها از دست بروند. فردا هرکس حق دارد انتقاد کند که من بازی اشتباهی کردم و اگر انتقادش با دلیل و منطق باشد، با احترام می پذیرم، اما ....

سلام هم وطن ... من یک آدم کوچولو بیشتر نیستم، یکی از شصت و نمی دانم چند میلیون، که تلاش می کند همین دور و برها باشد. همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 8 آذر 1383

 

هرکدام ما در این سال ها اگر نه هر روز و هر ساعت، روزی و ساعتی اما، یک بار هم شده در خلوت از خود پرسیده ایم: گرفتاری های اجتماعی ما از کجا نشات گرفته است؟ چرا با وجود نزدیک به صد سال مبارزه پیگیر، و از سر گذراندن دو انقلاب، دو کودتا و دهها نقطه ی بحران اجتماعی هم چنان در آرزوی چیزی مانده ایم که از آغاز این راه برایش جنگیده ایم:

 

آزادی

 

 

هرکدام ما نیز در جایی از فکرمان، حتی اگر شده لحظه ای به این اندیشیده ایم که انسان ایرانی بسی شایسته تر از آنست که در شرایط اجتماعی فعلی بسر برد و از ابتدایی ترین خواسته های انسانی خود محروم باشد، در حالی که ملت های دیگر دیری ست به بسیاری از این خواسته ها دست یافته اند.

از انقلاب کبیر فرانسه تا کنون هر ملتی که به ضریح مقدس آزادی دست یافته، ابتدا میثاق آن را به صورتی قانونی و همه گیر تدوین کرده و سپس با احترام و عمل بدان، در این راه پر مخافت قدم برداشته است.

هر ایرانی از هر نژاد و دارای هر مذهب و عقیده ای که باشد و بهر دلیل و بهانه ای که دلش برای ایرانی و ایران بتپد، نیاز مبرم جامعه ی امروز ایران را به یک قانون اساسی که مطابق با زمان ما باشد، عمیقا حس می کند.

 

این فراخوان را بخوانید و در صورتی که با تدوین کنندگان روشنفکر و اندیشمند آن هم رای و هم داستان هستید، آن را امضاء کنید. 

http://www.60000000.com/index.php3

 

 

حرف هایی با خودم:

از بس واژه ها را ویران کرده ایم، حالا کنار هر واژه یک "واقعی" کم می آوریم. هوس یک کباب "واقعی" کرده ام، دلم یک عید "واقعی" میخواد، دلتنگ یک عشق "واقعی" ام، کاش یک آزادی "واقعی" داشتیم، ....

نه عزیز! آزادی یک مفهوم بیشتر نیست. مار نیست که شکلش را روی کاغذ بکشیم. روضه هم نیست که بالای منبر بخوانیمش. دنبال آزادی باید گشت، با هفت کفش آهنی برپا و هفت عصای آهنی در دست. کوه به کوه، دره به دره، نه تنهایی، که با همه. با مهربانی، نه با تیغ و قمه.

آزادی قر نیست که آدم در تنهایی در پستو بزند. آزادی یک سرود جمعی ست که باید در میدان بزرگ شهر خواند. دست ها قلاب شده در دست ها، نگاه ها همه مشتاق، سینه ها همه طالب، همان گونه که در حضور خدا می ایستیم.

دلم یک همدم "واقعی" میخواد ..

فردا یادتون نره! اونهایی هم که نمیدونن، نامه ی بیست و چارو بخونن.

این که فردا با ما هستین یا نیستین، در رفاقتمان یک مثقال هم تاثیری نداره.

خاطرخاتم، به علی. آنقدر که دلت را بزنه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 6 آذر 1383

مناجات

بارالها به آن که دادی، چه ندادی، به آن که ندادی، چه دادی؟

الهی پول و کار آن دارد، با تو کاری ندارد و آن که بی پول است و کار ندارد، تو هم با او کاری نداری. آنکه یار دارد، یاری تو نمی طلبد و آن که یاری تو می طلبد، بی یار دست به تنبان است.

خداوندگارا آن که در اندیشه ی آن جهان است، در این جهان گوزی ندارد و آن که در این جهان چیزها دارد، آن جهان را پشم هم نمی انگارد.

بارالها به جماعت پولدار یک جو عقل و معرفت و به ما بی پول اللهی ها صبر و چند مثقال اتم عنایت فرما.

خداوندگارا تمام وقیحان جهان را از نعمت عبا محروم گردان تا بر همگان روشن شود که در آن زیر چه می کنند. به آنها یک آینه عطا کن تا به رنجی که جهان می برد واقف شوند.

خداوندگارا از بس دادخواست برای نام خلیج فارس امضاء کردیم، امضاء دونمون زخم شد. از موسسه ی ملی جغرافیا یاد بگیر که به چند تا امضاء و دادخواست ما، یک جواب سربالا داد. تو که این همه سال و این همه دادخواست و عجز و التماس و دعا و لابه و احیاء و مناجات و... انگار به تخمت هم نیست.

خداوندگارا این خلیج را از ما بگیر و به جایش برای مردم سواحل ایران از آبادان و خرمشهر تا چاه بهار و ایرانشهر آب شیرین عطا فرما که از شر بیماری "پیوک" خلاص شوند.

خدایا پیش از آن که یک چفیه عگال به سر خلیج فارس ببندند، آن را کوچیک فرما تا در جیب همه ی ما ناسیونالیست های ایرانی جا بگیرد. اصلا کاری کن که بشود از رویش کپی بگیریم یا اسکن کنیم. به امید روزی که هر ایرانی در آپارتمان خود در اقصا نقاط دنیا یک خلیج فارس داشته باشد.

بارالها چه می شد اگر نام بحر خزر را هم بحر فارس می نهادی تا وقتی تکه تکه ی امتیازات و انحصاراتش بخاطر نادانی های اعوان و انصار جمهوری به دست کشورهای شمالی غارت می شد، غیرت ما ناسیونالیست های ایرانی به جوش می آمد و دادخواستی هم در این زمینه می نوشتیم.

خداوندگارا نام رود هیرمند را هم به چیزی شبیه "فارس" بگردان، همان گونه که شاه سابق امتیاز سدش را به ظاهرشاه داد و جوب باریکه ای هم که مانده بود اسدالله علم به طرف مزارع زعفرانش گردانید، همان مزارع زعفران که امروز در دست اعوان و انصار جمهوری ست.

پروردگارا این زعفران صادراتی "فارس" را به کام وارد کنندگان خارجی کوفت فرما که به قیمت گرسنگی بلوچ ها و نابودی "انبار غله ی ایران" یعنی سیستان و بلوچستان تمام شد.

بارالها از هنگامی که هیرمند خشکیده، رستم در ایوان نشسته و عزا گرفته که حالا بر ساحل کدام رود با اسفندیار دیدار کند. تمام فک و فامیلش هم از زابل مهاجرت کرده اند و به زودی رستم می ماند و رخشش و ال و اوضاعش در خرابه ای به نام زابل.

خداوندگارا این همه سال همه چیز ما عربی بوده؛ خط مان عربی، بیشتر واژه های زبانمان عربی، نمازمان عربی، روزه مان عربی، کلی کتاب و رساله و کوفت و ماشرا مان به عربی، اسم هایمان عربی، رسم هایمان عربی، اعیاد و ایام تعطیلمان عربی، پیغمبر و امامانمان عرب، اولیای امورمان از بیخ عرب، .... آن چهارتا و نصفی ویژگی های فارسی هم که داشتیم، آخوندها در این سالها خوردند و نفت هم به رویش. پس می بینی که عرق ملی ما بستگی دارد به همین خلیج فارس.

خدایا این یکی "فارس" را از ما مگیر که این دفعه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی! گوشت با منه؟ خودت را نزن به کری. حواست را جفت و جور کن. دعوامون میشه ها!

خلاصه عرض کنم بار خدایا، کیان اسلام در دست ما ایرانیان است و ما ایرانیان به "فارس" بودن این خلیج است که نفس می کشیم. اگر این خلیج را هم از ما بگیری، کیان را می فرستیم وردست مامانش خاله پروین. حواست جمع باشه، بعدا نگی نگفتیم ها!

خداوندگارا نیمی از غیرت جغرافیایی ما ناسیونالیست های ایرانی را بگیر و یک جو غیرت مردم دوستی به ما عطا کن تا برای قربانی شدن آزادی در "فارس"، برای معضل معتادان "فارس" که روز به روز بر جمعیتشان اضافه می شود، برای سه میلیون جوان بیکار در "فارس"، برای وضعیت بد اقتصادی "فارس"، برای زندانیان بی شمار در زندان های "فارس" که بی دلیل دستگیر و زندانی و شکنجه می شوند، برای وضعیت زنان "فارس" که روز به روز حقوقشان کمتر می شود، برای اوضاع اشک آور کودکان "فارس"، برای بازماندگان زلزله ی بم در "فارس"، برای وضع کارگران در "فارس"، برای وضع نکبت کشاورزان در "فارس"، برای آموزش و پرورش اسفبار "فارس"، برای بیماران مبتلا به ایدز "فارس"، برای قربانی شدن آزادی در "فارس"، فراوانی فحشاء و فساد و رشوه خواری و قاچاق و دزدی و خودکشی و قتل و جنایت و اعتیاد و اعتیاد و اعتیاد و ... در "فارس"، برای رواج قتل های زنجیره ای و محفلی در "فارس" و انواع دیگر قاتل های فارسی که بعدا و کم کم همه شان تبرئه می شوند، و ..و... برای این همه توهین که به حرمت انسان "فارسی" می شود و باز هم برای قربانی شدن آزادی در "فارس" علیه سردمداران جمهوری به سازمان های بین المللی دادخواست بفرستیم و به اندازه ای که برای خلیج فارس توی سر و مغزمان می زنیم، برای شهروندان فارس هم تلاش کنیم.

خداوندا نمی دانیم چرا نوبت ما که شد پیر و بازنشسته شدی و کار جهان را سپردی به یک مشت دزد و دغل و حقه باز و متظاهر و زاهد نما. اینطوری پیش برود ناچاریم در انتخابات آینده به شیطان رای بدهیم.

بارالها اگر اهل حق و حسابی، بالاغیرتا یک ده میلیون دلار خشکه به ما عطا کن تا بند و بساط را ورداریم و بریم یک جای دیگر پهن کنیم. اینجا صرف نمی کند، به علی.

خدایا کم کم داره صبح میشه و خبری از اجابت یکی از این همه دعا نیست. اگر هیچ کدوم از اینها که خواستیم برات مقدور نیست، دست کم یک پاره سنگی چیزی بزن تو ملاج ما تا از شر این دنیایی که درست کرده ای خلاص شیم.

می دانم که از این همه خواهش، فقط همین آخری را شنیدی و حالا و یک دقه ست که سقف روی سرم خراب شود. پس پاشم یک ساعتی برم بیرون تا تو هم یک بار شده در عمرت به آرزوت نرسی و بفهمی ما چه می کشیم. (نگران نباش حسن جون. کلک را به خدا زده ام. آمده ام توی نت – کافه که اگر سقف خراب شد و نفله شدم، خانه م سالم بماند!)

-----------------------------------------------------------------------------

عهدی را که برای روز سه شنبه دهم آذر / سی ام نوامبر بسته ايم، فراموش نکنيد!

آنها که از اين عهد بی خبرند، نامه ی بيست و چهارم را در همین صفحه بخوانند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 4 آذر 1383

ترانه

 

باد می آمد، سخت و سنگین.

نخل ها سر به سینه ی هم می ساییدند.

گربه ای روی ویرانه ی دیواری

در خود جمع شده بود.

پرسیدی می شود دستی به پشتش بکشم؟

گفتم اگر دوستش نداری،

پیش از آن که دستت به پشتش برسد،

از سر دیوار امن می گریزد

و میان کویر و باد سرگردان می شود.

سقف خانه فروریخته بود.

میان آوارها سر پا ایستاده بودی،

با لبخندی چون خوشه ی خرما.

پیش از آن که دستم را دراز کنم،

دستانت در آغوش انگشت های "پیمان" گم شد.

و من مهربانی را زیارت کردم.

در امتداد نگاه "پیمان"

در آینه ی کویری چهره ات

سجاده ی عشق بود،

به نماز ایستادم.

آنگاه بیدار شدم.

با هم به سوی قبله نشستیم

و خواندیم:

اگر خراب کنی کعبه را گناهی نیست

به شرط آن که بناهای دل کنی تعمیر

 

برای بازماندگان کوچک بم:

معین مشکی، محمدرضا همت آبادی و امیر حسین زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 2 آذر 1383

انسان جان جهان است.

"در ازل اهورامزدا بود و اهریمن و جهان نور بود و جهان ظلمت، هر یک از دیگری جدا.

آنگاه که هنوز شب نبود و روز نبود، "روزی" اهریمن از اعماق تاریک بیرون آمد و نور را دید که زیباست. خواست بر آن دست یابد و چون هجوم آورد، جنگ جهانگیر نیک و بد درگیر شد.

نخست پیروزی با اهریمن بود و اهورامزدا برای نجات روشنی و نیکی، این جهان (گیتی) را آفرید تا در جنگ یار او باشد. اما جهان بیجان بود: ستارگان بی فروع و ماه و خورشید بیراه و آبها مانده و گیاهان نروئیده. و این خفته ی درمانده را چه یارای پیکار!

آنگاه اهورامزدا دست نیایش برداشت که ای فروهر نیکان به یاری من آیید. پذیرفتند و آمدند و از برکت آنها اختران روشن و ماه و خورشید رهسپار و آبها روان و گیاهان روینده شدند.

انسان جان جهان است که بی یارمندی او جهان مرده بود. روشنی از یاری انسان رستگار است که اگر نبود اهریمن پیروز بود."                                         (شاهرخ مسکوب، سوگ سیاوش، تهران، خوارزمی)

 

تمامی حرف همین است: انسان جان جهان است و بی یارمندی او جهان مرده است.

انسان همیار نیکان است. این که نیکان کیانند و بدان کدام، چه می دانیم؟ این را می دانیم اما که خویشکاری انسان در یاری به گسترش نیکی ست و رهایی گیتی از اهرمن و اهریمنان. این وظیفه ی انسان است که در هر حال و هر صورت در اندیشه ی یاری دادن به روشنایی و نیکان باشد؛ هنگام کار و عمل، آنگاه که می اندیشد، هرگاه عشق می ورزد، در هنگامه ی عیش و لذت از زندگی، حتی در هنگامه ی ارتکاب به گناه(که حق هر انسانی ست)، انسان وظیفه مند است که بگوید، فریاد بزند، دادخواهی کند و با شیون از بیداد، خواب را بر اهریمنان بیاشوبد.

انسان جان جهان است و بی یارمندی او جهان مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  |