تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

۲

"من خواب دیده ام که کسی می آید، کسی که مثل هیچ کس نیست" و می تواند به بهانه ی موهومی به اسم "بن لادن" سرزمینی را نابود و ملتش را غارت کند. من خواب دیده ام که جز این کس، هیچ کس دیگری نمی تواند دو ساختمان بزرگ را بر سر چهار هزار نفر هم وطنش خراب کند و مبدا تاریخ تازه را بیافریند.
"رابرت کیگان" در "بهشت و قدرت" اعتراف می کند که "آمریکا شبیه گاوبازی ست که به مثابه کلانتر جهان عمل می کند. کلانتری خود منصوب که سعی دارد صلح و عدالت خود را به جهان بی قانون تحمیل کند". و من خواب "گاری کوپر" در "ظهر داغ" را می بینم که در تنهایی بیکرانش در خیابانی که ناگهان از جنبنده تهی شده در ظل آفتاب ایستاده است. گاری قرار است با "ضد قانون ها" که جمع متحدی را تشکیل داده اند، روبرو شود. کلانتر هرگز به خاطر آن که "قوی تر" است، زودتر از رقیب دست به عمل نمی زند. گاری صبور است، چرا که شجاع است. هیچ کلانتری- در تگزاس هم به این دلیل که ممکن است موقعیتش در خطر باشد، پیش از وارد شدن به میدان، یک رج گلوله روی سر دشمن خالی نمی کند. گوناوان می گوید، "البته کلانتری که می خواهد قانون و عدالت را بر قرار کند، خود موظف به رعایت قانون است. "نورمن میللر" می گوید: رفتار آمریکا به کردار مرد تنومند و قوی بنیه ای می ماند با 150 کیلو وزن، 210 سانتی متر قد و قدرتی بی بدیل که هر دو سه روز یک بار عضله می گیرد تا به دنیا نشان دهد که "او زور دارد، پس هست".
در خواب های من خیلی چیزها را نمی شود به همین سادگی پذیرفت. یکی هم این که سازمانی به نام "القاعده" هرگز با چنان ابعادی که گفته می شود، وجود خارجی ندارد و اگرچه از سپتامبر 2001 به این طرف چندتایی متعصب گرایش هایی نسبت به تصویری که از "بن لادن" ارائه می شود، پیدا کرده اند اما هیچ تشکیلات منظمی آن چنان که تصویر می کنند، ندارد و تا پیش از سپتامبر کذا، شعاع القاعده از حد و حدود محل مسکونی آقایان "بن لادن" و "ملاعمر" آن طرف تر نرفته بود. حتی اگر خود آقای بن لادن هم به خواب من بیاید و بگوید هرچه می گویند صحت دارد، خواهم گفت بر مبنای آن تئوری روانشناختی، ایشان خودش را به تصویری که از او ساخته اند، نزدیک می کند. و اگر اصرار هم کرد، به ایشان خواهم گفت، برادر، یک چیزی بگو بگنجد.

از فردای جنگ جهانی دوم انگلیسی ها تمامی پایگاه های جهانی شان را، یکی بعد از دیگری در قمار سیاست به رقیب تازه نفسی از آن سوی اقیانوس باختند. حتی اسراییل، "اسب تروا"یی که به تزویر در سرزمین فلسطین باقی گذاشتند، در طی مدت کوتاهی به آغوش آمریکا افتاد. خاورمیانه آغاز پایان غروب بریتانیای کبیر، امروز زیر چکمه های امپراطوری تازه است. جز نام فاتحان، تقریبا هیچ عنصر دیگری در این نمایش تاریخی تغییر نکرده است. امروز حوزه ی پرتو افشانی خورشید امپراطوری تازه نیز از تایوان و کره و فیلیپین در شرق آسیا تا شیلی و کلمبیا در غرب آمریکای جنوبی می درخشد. آیا خاورمیانه به ارباب تازه وفا می کند یا بار دیگر، و این بار نقطه ی پایان فتوحات امپراطوری آمریکا خواهد شد؟ این پرسشی ست که پس از خواندن "فرصت بریتانیا در خاورمیانه" اثر خانم "الیزابت مونرو" به ذهن می آید.
و من به فیلم "آمریکایی زشت" فکر می کنم و آخرین تصاویر "مارلون براندو" در نقش سفیر آمریکا در هندوچین در آخرین روزهای خفت بار فرانسویان در ویتنام (1956) باران های موسمی بهار و تابستان هندوچین، تقریبا سراسر فیلم می بارد. آقای سفیر که سعی دارد بصورتی صلح آمیز ویتنام بعد از فرانسه را به عنوان پایگاهی در زنخدان چین برای آمریکا نگهدارد، در آخرین سکانس فیلم، شکست خورده، پشت پنجره ی اقامتگاه خود ایستاده و اندوهگین، باران را تماشا می کند که پنجره را و باغ را و تمامی سرای را و سرزمین را می شوید. انعکاس ریزش قطرات باران روی پنجره، بر صورت آقای سفیر، نقش اشک هایی را بازی می کند که از چشم های خشک و اندوهگین سفیر فرو می چکند. در حالی که او اثاثیه اش را می بندد تا به وطن بازگردد، اولین سربازان آمریکایی با تبختر در خاک ویتنام پیاده می شوند تا 18 سال تمام سر در باران و پای در گل بمانند و در انتها مانند فرانسویان، شکست خورده به وطن باز گردند.
اولین سرزمین هایی که در اولین سال های اقتدار آمریکا در دامن استعمارگران تازه فرو افتاد، کوبا در گلوگاه ایالات متحده و فیلیپین در منتها الیه آسیا بود. آنچه در طول کمتر از یک قرن در این دو سرزمین، با فرهنگ و تاریخ و مردمانی متفاوت گذشته است، زشت ترین نمرات کارنامه ی سیاستمداران آمریکایی در تاریخ معاصر است. چرا باید باور کنم که خاورمیانه می تواند متفاوت باشد؟

زنگی پیوسته در گوشم می زند. چه وقت روز یا شب است؟ از راه رسیده ام و افتاده ام روی مبل و خوابم برده است. گوشی را بر می دارم. سیمون می گوید "تمام شد". می گوید مردم در خیابان های بغداد می رقصند. مردم! با خود تکرار می کنم. از این رقص ها و شادی ها در عمرم کم ندیده ایم. یکی هم پس از کشته شدن "آلینده" در شیلی، یکی هم بعد از کودتای 28 مرداد سی و دو. می پرسم، چند نفرند؟ می گوید هر گوشه را که نشان می دهند، دویست سیصد نفری هستند. می گویم، یادت باشد که آن شهر چهار پنج ملیونی جمعیت دارد. "آن که می خندد هنوز خبر را نشنیده است" می پرسد چه می گویی؟ کدام خبر را؟ می گویم، خبر این که "بغدادش خراب" شده است! و گرنه کسی بر نعش خود پایکوبی نمی کند. نیم ساعتی مات، روی همان مبل می نشینم. پیتر نه سر کار است و نه در خانه. برایش یک پیغام تلفنی می گذارم"
پیتر! به من تجاوز شده است، همانجا وسط خیابان! چهره ی تو را هم در میان تماشاگران دیدم.

اردی بهشت ۱۳۸۱

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 30 آبان 1383

نامه ی بیست و پنجم

اگر نمی توانی دوست داشته شوی، بترسان.
If you can not be loved, be feared.                               

خانم "ویکتوریا کلارک" با اعتماد به نفسی عجیب رو در روی خبرنگاران ایستاده و سیاست وزارت دفاع (بخوان وزارت جنگ) ایالات متحده را به جهان دیکته می کند. موی کوتاه، نشانه ی قدرت، تیزی و ذکاوت زن بور و زاغ است. زبان این "باربی مو کوتاه" خشن و پر تبختر و رفتارش تحقیرکننده است. نیمی از محله ای در بغداد به شکل سهمگینی وحشیانه بمباران شده، رستورانی که قرار بوده صدام حسین در آن باشد، همراه ساختمان های اطراف، گاه تاعمق هشت – ده متری روی هم آوار شده اند، طوری که می شود حدس زد چه تعداد انسان بصورت تکه های کوچک گوشت سوخته زیر این همه خاک و خاشاک آرمیده اند. خبرنگاری می پرسد؛ "فکر می کنید صدام حسین زیر این ویرانه ها باشد"؟ "ویکی" خانم در نهایت خونسردی در جمله ای کوتاه پاسخ می دهد، "با این فکر که او آنجا بوده یا نه، خوابم را نمی آشوبم.
سوم جولای 1988 وقتی ناو هواپیمابر آمریکایی در خلیج فارس، هواپیمای مسافربر ایرانی را مورد هدف قرار داد و تکه های اجساد 290 نفر را بر آبهای خلیج فارس پراکند، "جورج بوش پدر" هم گفت، "من از جانب آمریکا هیچ معذرتی نخواهم خواست"! خبرنگاری پرسید، "ولی طبق شواهد..." آقای بوش پاسخ داد، "من به شواهد اهمیت نمی دهم!"

این زبان "گفتمان" دنیای تازه است. دنیایی که شواهدش را زورگویان تعیین می کنند؛ دیگرگون جلوه دادن حقایق، حتی اگر در وقاحت از بلندای "اورست" هم بگذرد.
سیمون" می گوید باور نمی کنی عراقی ها آزاد شده اند؟ حالا دست کم می توانند به چیزهایی "آره" و "نه" بگویند. می توانند مثل ژاپن بشوند! می خندی؟ شبیه هنگ کنگ! باور نمی کنی؟ بیست میلیون آدم با ده در صد نفت جهان از نوع مرغوبش ... می گویم اگر صاحبش باشند. می گوید؛ مگر پیش از این بودند؟ یک معامله ی کاملا عادلانه! آمریکایی ها عراق را آزاد کردند، حالا هم مزدشان را می گیرند. می گویم حق با توست،  "عدالت" از این بهتر نمی شود. می خندد و "عدالت" را تکرار می کند.
"پیتر" کمی کنیاک در فنجان قهوه اش می ریزد، پوزخندی می زند و می گوید، "زیادی رمانتیکی". می گویم؛ برای تو البته عدالت "رمانتیک" است. چون یک دیپلم اقتصاد آکسفورد در جیب داری که ابوی مخارجش را به راحتی تقبل کرده (لابد از عواید شرکت هند شرقی)، و حالا هم از برکت مرگ پدر "جگوار" می رانی، دفتر و دستک بازرگانی ات هم در قلب لندن دایر است، می توانی دوستت را در گران ترین رستوران شهر به شام و قهوه و کنیاک دعوت کنی. ولی خوش باورهایی مثل تو چندان هم زیاد نیستند که نشود شمردشان.
می گوید؛ اگر از قهوه و کنیاک خوشت نمی آید، مجبور نیستی اینجا بنشینی و با این "چیز و شعر"ها در فنجان من بشاشی. من اینجام، برای این که از قهوه و کنیاک و گپ زدن با  "اومانیست" احمقی مثل تو خوشم می آید. اگر زور و استعدادش را داری که این لذت را از من زورگوی استعمارگر استثمارچی امپریالیست بگیری و "رابین هود" وار بین ندارها تقسیم کنی، ناز شستت، این گوی و این میدان. ولی اگر حریف نیستی، قهوه ات را بخور و گه زیادی نخور. از من هم نخواه که داوطلبانه بروم بمیرم. من مسوول ناتوانی و حماقت شماها نیستم اگر نمی دانید از ثروتی که طبیعت میان لنگتان گذاشته، چطور استفاده کنید. می گویم؛ این شمایید که بیش از یک قرن است دو دستی ثروت طبیعی وسط لنگ ما را چسبیده اید و ول کن هم نیستید.
می گوید؛ ماااا؟ کسی که کون برهنه وسط گذر دولا شده، حق "آخ" و "وای" و گلایه ندارد. بخاطر خدا شبمان را با این چس نفسی هات خراب نکن. این است که هست. خوش نداری؟ عوضش کن. اگر نقشه و برنامه ای داشتی که از مال من بهتر بود، بیاور روی کاغذ. شاید اگر چیز به درد بخوری بود، من هم رویش سرمایه گذاری کردم. اما بالاغیرتا سعی کن احمق نباشی و خیال کنی من بخاطر "انسانیت" و "عدالت" سرمایه گذاری می کنم تا تو نفعش را ببری! اگر قوانین بازار را بلد نیستی، برگرد برو خانقاه.
"تاماس هابز" گفته "زندگی انسان، پست، ددمنشانه و کوتاه است. انسان ها در با هم بودن لذتی نمی یابند، پس پیوسته با هم در نزاع اند... همه ی شهروندان باید در پیروی از یک قدرت واحد به توافق برسند تا بتوان با استفاده از وجود این هیولا (لویاتان) مردمان را واداشت تا مقررات را رعایت کنند". شاید تعبیر خواب "هابز" این باشد که صلح در زیر سایه ی قانون و دولتی مقتدر ممکن می شود. اما 400 سال بعد از هابز، "گوناوان محمد" (نویسنده ی اندونزیایی) معتقد است که این هیولای تازه "قانونی جز قانون خود نمی شناسد". عجیب آن که این هیولای دوران ما نیز مانند "لویاتان" عهد عتیق، نهنگی ست از دریا بر آمده.
چگونه برای "سیمون" بگویم که جنگ در عراق، دومین گام کوتاه برای تسلط آن هیولا بر جهان است؟ این مهندس مسیحی مراکشی نه به اندازه ی صدام، عرب است و نه به اندازه ی بوش، مسیحی. می گویم سیمون، نمی بینی؟ یک عده در واشنگتن دور هم نشسته اند و خود را با نابود کردن دیگران، ویران کردن تاریخ و غارت فرهنگ و تمدن ملت ها، مثل یک بازی ویدیویی سرگرم می کنند.
یک ضرب المثل چینی می گوید؛ "وقتی یک چکش در دست داری، همه ی مشکلات شبیه میخ بنظر می رسند". به ناو هواپیمابر آمریکا در خلیج فارس نگاه می کنم: چکشی به این عظمت برای کوبیدن میخی پوسیده و زنگ زده؟! به کدام دلیل عاقلانه بپذیرم که آمریکا، ابرقدرتی با یک بودجه ی نظامی نجومی و مخرب ترین سلاح های ساخته شده در تاریخ بشر، از ملتی زمین خورده و شکست خورده، می ترسد! ملتی با اقتصادی ناتوان و بدون صنعت و خسته و بیمار از رژیمی که از سوی مردم حمایت نمی شود. "گوناوان" می گوید، اگر کسی چکشی در دست نداشت، تمایلی هم ندارد مشکلات را در هیات میخ ببیند، حتی اگر واقعا میخ باشند. پس ابتدا "پارانویا" هست، بعد چکش.
جهان اسلام علیرغم این همه فاجعه که در صد سال گذشته در جهان رخ داده و آتش بیار همه ی آنها "غرب" بوده است، هنوز هم بر این باور است که سیاستمداران غربی مثل دیکتاتورهای شرقی دروغ نمی گویند، بی عدالتی نمی کنند، شکنجه نمی دهند و اهل تجاوز و زورگویی نیستند. جهان "ساده پندار" اسلام روی ثروتی نشسته که سالیان درازی ست سوخت تانک هایی را تامین می کند که هر روزه سینه خودش را می شکافند؛ و هزینه ی پرواز هواپیماهایی را می پردازد که بهر بهانه بر سر و روی زن و فرزندش آتش می ریزند و خانه اش را ویران می کنند.
پیتر زیر لب می غرد که با این همه "تونی بلر" کسی را با دست خودش نکشته است. نگاهش می کنم. شانتاژ بازار عجیبی ست! از شش طرف باید مراقب باشی مبادا تو را طرفدار صدام و دیکتاتوری و علیه آزادی و دموکراسی جا بزنند. می گویم؛ پس شما هم معتقدید "یا با ما، یا بر ما"، نه؟ بوش و بلر در قدرت، حکم قتل هزاران آدم را صادر کرده اند، یک نمونه اش هم همین جنگ. بعد هم البته به کلیسا رفته اند تا برای کشته ها دعا کنند. بین صدام و بوش یک تفاوت هست؛ اولی جلوی دوربین فرمان قتل صادر می کند و دومی جلوی دوربین در محراب کلیسا زانو می زند و "چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند". سیاستمدار غربی از "پیلات" به بعد یاد گرفته که پیش از اقدام به جنایت "دست هایش" را به هزار توجیه محکمه پسند "بشوید". تفاوت صدام و بلر به همین باریکی ست.
در همین کشورهای اروپایی هزاران نفر کشته شدند تا نهال آزادی را آبیاری که نه، خونیاری کنند. میثاق آزادی از کمون پاریس تا همین جا که من و تو ایستاده ایم با قطره قطره خون همین میلیون ها نوشته شده است. آنها در اهدای جانشان خلوص نیت داشتند بی آن که بدانند در ابتدای صف دراز قربانیان تاریخ، چه تنها ایستاده بودند. آنها تصورش را هم نمی کردند که فرزندانشان دزدان آزادی از آب در آیند، تا آنجا که برای نفع خودشان جهانی را همراه با آزادی و دموکراسی قربانی کنند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 29 آبان 1383

نامه ی بیست و پنجم

 

السین والسلام حسن جان

حالت چگونه است؟

از حال ما بخواهی

جز این که خوب باشیم

دیگر چاره ای نمانده.

 

البته مشکلی هم نیست

دیروز گاو خانم "ینسن" (Jensen)

چند لیتر شیر کمتر داد

و مرغ های مرغداری "هنسن"(Hansen)

گویا به "سلمونلا"(Salmonella)

آلوده بوده اند.

اینطور گفته می شود البته.

 

ما اما ... یک اتاق داریم

هم عرض و طول یک سنگر

یک تختخواب هم ...

چیزی شبیه یک قبر.

اینجا نشسته ایم و

از یک روزن منقش

نظاره می کنیم جهان را.

من باب اطلاع همین چند روز پیش

چندین دقیقه شاهد بودیم

همسایه های سابق مان، یادت هست؟

در آتشی که از هوا می بارید

جزغاله می شدند.

 

جنگ این سوی آب هم هست

با چهره های آرام

همراه مهربانی و لبخند.

عنوان یک مثال

همسایه ی عراقی مان دیروز

در میهمانی یک "کوکتل"

همراه بچه ها و زنش سوخت.

این خلق مهربان متاسف بودند

جاری ست زندگی همه جا اما

فردا هوا کمی سرد است

باد از شمال غربی می آید

همراه قطره ای باران.

بوش و بلر نرفتند

جانی کری نیامد.

جنگ آسان تر است اینجا

ما از درون سنگرمان

بر روی صفحه ای کوچک

زن ها و بچه ها را دیدیم

بر سر زنان

فریاد می زدند.

یک روز هم

طیاره ها در آمریکا

بر قله ی دو برج نشستند.

در قندهار هم همه ی غارها در آتش طیاره سوختند.

کابل رسید به آزادی

شب های دجله نورباران شد

مثل درخت کاج کریسمس.

بغداد فتح شد

ما صلح را هم دیدیم

در تانک های اسراییل

همواره سوی فلسطین می رفت.

فردا دوباره نفت گران خواهد شد

 

بر این زیاده عرضی نیست.

هروقت بربری خوردی

با صد گرم پنیر تازه ی تبریز

یاد ....

بعدالتحریر1: با سلام برای "معین مشکی" و "محمدرضا همت آبادی"، عزیزانم در بم، که سلاخی در "فلوجه" اجازه نداد پاسخ نامه شان را بدهم. آخر جسدهای رها شده میان خیابان ها افتاده و تانک ها از رویشان عبور می کنند، ... هیچ خبرنگاری اجازه ی ورود به شهر ندارد، و گروه های امداد صلیب سرخ هم. سپاه آزادی و دموکراسی خانه های مشکوک را همراه با هرکه در آن بوده، به آتش کشیده است. از دیروز نام فلوجه از رسانه های خبری جهان هم محو شد.

روز بعد:

چه شب است یا رب امشب، که ز پی سحر ندارد        

من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد!

شرمم باد که زنی از زنان هم میهنم (خانم عشرت شایق)، شاید که خواهرم، دختر عمویم یا حتی مادرم ... چنین کلماتی بر زبان آورد که "برای از بین بردن فحشا، کافی ست ده فاحشه را اعدام کنیم".
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 27 آبان 1383

از اتاقم به جهان راه دارم

(اصل متنی که در سایت BBC آمده است)

چرا وبلاگ می نويسم چون:
از طريق وبلاگ می دانم که امروز حسن در تبريز چه فکر می کند، و او هم می داند من چه حسی نسبت به نوشته هايش دارم. از طریق وبلاگ با حس زیبای محمد و سمیرا آشنا شدم. از همین جا همراه پيمان و خانواده ش در قطار تهران تا کرمان کف واگن خوابیدم و در یک وانت از کرمان تا بم رفتم. این پیمان بود که روز عيد فطر مرا با بچه های مدرسه در بم آشنا کرد.
اینجا با اعدام عاطفه فرياد می زنم، با تازيانه خوردن ژيلا ضجه می کشم، با حسين زاده دانش آموز بمی که بخاطر داشتن يک توپ فوتبال خوشحال است، می خندم، از معين دانش آموز ديگر بمی نامه دريافت می کنم.

می خوانم که هم جنس بازان چطور فکر می کنند و چگونه حسشان را تعريف می کنند. اینجا از نظرات فمينيست ها با خبر می شوم.

می دانم اميد، ترانه، علی، شيرين، مريم، حسن، محمد، و ... هر روز روی وبلاگم کليک می کنند، انگار که يادداشتم را هر بار با هر کدام آنها دوباره و چند باره می خوانم. نظر مهدی را می خوانم و با حس زیبای او همراه می شوم. از پيام هرکدامشان لذت می برم. از این دریچه کسانی را می شناسم که با دردهايم همدردند، با شادی هايم شادند، با ناراحتی هایشان شريکم و با خوشحالی هایشان همراهم.

با تمامی آنها از بم، از فوتبال، از عراق، از عدالت، از آزادی، از سياست، از روابطشان در مدرسه، در دانشگاه، سر کار،  با دوست های دختر و پسرشان صحبت می کنم. من از هر چه بخواهم می گویم و آنها از هرچه دوست دارند حرف می زنند. . حتی می دانم امشب ساعتی گذشته از نیمه شب، دختری در تهران دارد با دوست پسرش در هلند صحبت می کند.

با وبلاگم از روی مرزها و کوه ها و رودها می گذرم و با دهها هم زبان خودم در سراسر دنيا ارتباط دارم. از ديوارهای بلند قلعه های مذهب و عقيده و سنت و تعصب و خودمداری و هرچه ی ديگر می گذرم. از روی این صندلی و از اتاقم به جهان راه دارم و جهان را به اتاقم می آورم و با جهان به گفتگو می نشينم.

مثل گل قاصدک هر لحظه بر بامی و بر شانه ای می نشينم. همه جا هستم. در حالی که در اتاقم نشسته ام. پنجره ای به وسعت جهان دارم.

با نوشتن در وبلاگ احساس می کنم زنده ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 25 آبان 1383

شهرزاد

 

تو بلندای سروی، چه محزون

نه! ... که بیدی، چه آشفته شاخی و گیسو.

نازبانو، چه دریاست قلبت،

خنده ات صافی خواهش عشق،

ساز و برگت همه درد،

درد یک بستر سرد.

 

آنک آن خوف،

شب!

آنک آن شوق،

تب!

آنک آن عشق،

زنجیری بخت.

 

شهرزاد صبور شبانه

لای لایی بخوان تا سحرگاه.

تشنه ی خون تو پشت خورشید،

آخرین واژه را در کمین است.

دیرگاهی ست

بالشم چشم خوابی ندیده ست.

پشت شب کورسویی

- رفته تا پشت امید -

مرد آواره ای بر جبین خط دلتنگی عمر

بر سرش تاج برفی

بر سر جاده ی نور

روی سنگی نه هموار

چشم بر راه.

 

قصه گوی شبانه

نازبانو!

هرم تاریکی شب شکسته ست.

آنک آن خوف، آن سخت رفته ست

اینک آن نور، آن شوق،

آن روزن مهر،

پشت ابری نشسته ست.

نوروز 65

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 22 آبان 1383

نامه ی بیست و چهارم

ملک جان سلام

خبرت نکردم تا مثل دیروز شرمنده ت نشم. گفتم دوباره تا حال و احوال بکنیم و اینا، باز یادم میره. دیروزم اومدی نشستی آنجا مثل گل و من ... شرمنده تم. شب نشسته بودم لب آب، موجا را تماشا می کردم که نفهمیدم چی شد، ناگهان یادم اومد. عین "ارشمیدس" پریدم هوا. منتها مثل آن مرحوم کون لخت نبودم. از لب آب تا خانه دویدم و فریاد زدم: "یافتم، یافتم".

بذار بگم، تا یادم نرفته. زمستان پشت در واساده، ملک. پیمان میون تهرون و بم و دنیا یه خط کشیده، وسط بیابون واساده و برای خونه و مدرسه ی بمی ها تو سرش میزنه. اونوقت هر سایت و روزنامه و خبرنامه ای را که باز می کنی، مقاله و نظر است که از در و دیوار روی سرت هوار می شود. نه خیال کنی درباره ی بم و این حرفها! نه! در باره ی بمب! یکی درباره ی اتم برای صلح، یکی خود بمب را می خواد، سومی از مذاکرات خسته شده، چهارمی میخواد از معاهده خارج بشه، پنجمی میگه؛ مال خودمونه، به کسی چه مربوطه، ششمی گفته که بچه های ما همه شان بمب اند، بعدی گفته بذارین جمهوری بمبش را درست کنه، بعد ما از دستش می قاپیم و ...

آقایان، می بخشین! میون کلامتان خاکه اره. این حسین زاده، دانش آموز بمی از عمو پیمان توپ فوتبال می خواد! آنم درست وسط مذاکرات مهم شما! میگم چطوره به جرم "آشوب کردن اذهان عمومی" بدیم دست به نقد اعدامش کنند، تا بعدا که تکلیف بمب اتم روشن شد و آبها از آسیاب افتاد، یک توپ از یه جهنمی پیدا می کنیم و می زنیم تو سر این حسین زاده ی خر، هان؟

یکی میگه همه ی مردم ایران پشتیبان ما هستند(خدا بیشتری بده). یکی میگه جهان به حقانیت ما پی برده و انگشت به ... مانده (بر چشم بد لعنت). یکی میگه ما با مردمیم و مردم با ما هستند و ... نمی دانم، والا به عزیزیت قسم، خسته شدم ملک. تلویزیون و رادیو و نمی دونم کیهان و این و چیز را محکم گرفته اند تو دست هاشون، همه چیزم که دارند؛ حق و دین و خدا و مردم و امام زمان و شهاب و بمب و زور و چیزهای دیگر. خوب، پس این کیه داره روزنومه ها را می بنده؟ کیه داره روزنامه نگارها را دستگیر و تهدید می کنه؟ کیه که حتی از سر وبلاگ نویس ها هم نمیگذره؟ حالا گذاشته اند پشت "پرسین بلاگ" که وبلاگ ها را هم به جرم تخلف از قوانین، ببنده. یعنی دیگر اجازه نداری سر توالت هم که نشستی فکرهای بودار بکنی؟ جاسوسی! مخل امنیتی! آشوب کننده ی اذهانی! عنکبوتی! مار غاشیه ای!

چایی تو بخور، سرد میشه از دهن میافته. چی بگم ملک جون؟ 18 میلیون آدم از خط فقر به پایین زندگی می کنند، ملتی که روزی حدود 100 ملیلون دلار نفت می فروشه. اونوقت در سال گذشته 11 میلیارد دلار جنس قاچاق وارد مملکت شده (یک بار دیگه آمار را بخون). چه کسی این کار را کرده؟ مردم؟ این آمار را نماینده ی مجلسشون داده، خیال نکنی از جیب و بغلم در آورده ام ها. اونوقت پس پریروزا یک سازمان دیگه هم در قوه ی قضائیه درست کردن که از این ببعد سر هر محله و تو پاشنه ی در هر خانه یک جفت گوش و یک جفت چشم نصب کنند... میگم این جمهوری چی ها خیلی نابغه اند ها، تو نمیری. تمام پنجاه و دو ورق را گرفته اند تو دست خودشون و هی به ما سور می زنند و هی کرکری می خوانند. "ایدی امین" را یادت میاد در "اوگاندا"؟ همان  که از آشپزی به سرداری رسید. شناگر ماهری بود. با اعضاء دولتش مسابقه ی شنا می داد، اون وقت خودش از وسط استخر شروع می کرد. اول هم می شد!

راستی ملک، اندازه ت را دادی؟ دارند برای همه لباس متحد الشکل می دوزند. بد هم نیست ها. بشرطی که راه راه باشه. اون وقت از سواحل دریای خزر تا کرانه های خلیج فارس، همه مون در لباس متحدالشکل می شینیم روزنامه های متحدالشکل می خونیم، تلویزیون های متحد الشکل می بینیم، به رادیوهای متحدالشکل گوش میدیم، موجودات متحدالشکل تماشا می کنیم و یواشکی توی دلمون، متحدالشکل می خندیم. مردم از خوشی، به علی.

نزدیک یک سال از زلزله ی بم میگذره و مردم هنوز در خانه های اسکان موقت اند. یک عده ای در شهرهای مجاور زندگی می کنند. کار و کاسبی از دست رفته. بیش از نیمی از خرمای بم که فروش اصلی مردم بوده، نابود شده. اونوقت دارند به مردم پول تو جیبی میدن، یعنی که کمک! آقایان بم ویران شده را فراموش کرده ن. نه خدایا! نکرده ن. شنیدی برای کاندیداتوری ریاست جمهوری چه فکر بکری کرده اند؟ گفته اند آقای ناطق نوری برای انتخابات میان دوره ای مجلس شورای اسلامی از "بم" کاندید بشود و به محض ورود به مجلس (یعنی از همین حالا بمی ها از زیر خاک به آقای نوری رای داده اند!) بعد هم که وارد مجلس شد، جای آقای حداد عادل رییس بشود(اینم که خوب، کی جرات داره با بغل دستی ش تخمه بشکنه) تا آقای حداد وقت کنند کاندید بشوند، یعنی ببخشید، رییس جمهور بشوند. می بینی؟

من راه می روم که به دست آورم غذا                      آقا برای هضم غذا راه می رود.

پریروزا سعید یک پیام کوتاه و جالب در مورد "بم" برای همه فرستاده. فکر کردم عجب وسیله ای در اختیار ماست و بی خبریم. دو ساعت قبلش داشتم تلفنی با "شیرخدا" راجع به پیشنهاد چند وقت پیش حسین درخشان در مورد سایت "امروز" صحبت می کردم. گفتم کاش می شد وبلاگ نویسا ... گفت چرا این کار را نمی کنی؟ گفتم مگر ندیدی؟ چند نفر به پیشنهاد حسین درخشان عمل کردند؟ وبلاگ ها پر از شعرهای سوزناکه، ببم. این روزها همه در مورد علی انشاء می نویسند که چه نیکو مردی بود و چه کارها که برای مردم نکرد. همه هم الحمدلله از سیاست خسته اند. گفت بم که سیاست نیست. گفتم ...

فکرش را بکن. یک روز صبح از شمال کانادا تا جنوب استرالیا، هر وبلاگی را باز کنی ... به جان تو، راه بیافتیم عین گل قاصدک، از روی کوه ها و رودها و شهرها و مرزها رد بشیم و روی پشت بام ها، همسایه ها را خبر کنیم و...

می دانم داری به چی فکر می کنی ملک. به آن مردک که با یک کاسه ماست نشسته بود کنار دریا و قاشق قاشق می ریخت تو آب تا به خیال خودش دوغ درست کنه، نه؟ می دانم نمیشه ملک. اما فکرش را بکن اگر بشه، چی میشه!

دلم برای این حسین زاده کبابه به علی. دیروز کم مانده بود دو بامبی بزنم تو سر این "توماس"، پسر همسایه ی بغلی. پدر سگ سه تا توپ فوتبال داره. فکر می کنی زده به کله ام؟ آره به علی، فکرام خیلی عوضی شده. دیروز کم مونده بود برای حسین زاده بنویسم؛ غصه نخور، دایی. دو تا توپ بسکتبال که بزرگ تر از توپ فوتباله برایت می فرستم، بشرطی که یکیش را شوت کنی تو پنجره ی این عسگر اولادی مسلمان. میگی کار زشتیه ملک؟ خب، فکره دیگه، میاد...

فکرش را بکن! اگر یه روز، فقط یه روز، مثلا سه شنبه دهم آذر/ سی ام نوامبر که روز "مدرس" و مجلسه مثلا، همه مان می نوشتیم:

پیش از آن که نماینده ای برای بم بسازید، بم را بسازید

به خانه های خراب بم فکر کنید، نه به بمب های خانه خراب کن

یا یه چیزهایی شبیه به اینها.

چی میگی ملک؟ ملک ک ک ک ...

تو دستشویی هم نیست ... چن دقیقه پیش همین جا نشسته بود ها! روی اون صندلی روبروی من ... عجب!

ببین چطوری همه مون مثل شاگرد اول ها مرتب واسادیم توی صف تا به نوبت بفرستندمان زیر تیغ سلاخی! برم یه دو تا قرص بندازم بالا که تا نوبتم برسه، سرم خوب شده باشه. و گرنه سلاخه میگه این مریضه، خدا را خوش نمیاد. ببر فردا بیارش.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 20 آبان 1383

چه می خواستم بگویم؟

تا اینجا که آمدم یادم بود ها ...

آمدم، نشستم اینجا، روی این صندلی، روبروی شما ...

... و نگاه کردم.

چیزی بود که می خواستم بهت بگویم انگار

حواس پرتی را می بینی، ملک بانو؟

روی تابلوی بالای سرت

دالان ورودی مسجد چهارباغ اصفهان است

کنارش کافه نادری آن سال ها

بالاترش اون موش عروسکی سفید که مثل همیشه زل زده تو چشام

آن طرف تر هم تکه شعری از اخوان با خط خوش:

"ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور،

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود،

یادگار خشکسالی های گردآلود،

هیچ بارانی شما را شست نتواند".

بعد هم کارت تارا از پاریس.

یادم هست نوار "شجر" را هم گذاشتم توی ضبط

همونی که غزل "سایه" را می خواند. گوش می کنی؟

"در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند ..."

این سر درد لعنتی مگر می گذارد؟

بذار یک لیوان آب بخورم، شاید یادم آمد ...

نمی دانم ...

به گمانم می خواستم از ویرانه شهری بگویم

خواب بود، یا نمی دانم کجا بود!

می بخشی، ملک جان

باعث دردسرت شدم،

وقتی صدایت کردم همه چیز مرتب و منظم همین جا بود

درست زیر این پیشانی

یادم هست که چیز مهمی هم بود

این سر درد نمی گذارد حواسم جفت و جور باشد، ملک.

نمی دانم سرم را کجا گذاشته ام!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 18 آبان 1383

خدا بزرگه!

حتی حاج خانم ما هم از انتخاب بوش ناخشنود است.

میگم مادر، قرار نبود شما وارد سیاست بشوی ها.

میگه، نه. این پدرسوخته حتما یه جای موش دوونده س که برده س.

میگم حاج خانوم، مگه سیاست هم بی موش دواندن میشه؟

میگه، نه! این "پوش" خیلی پدر سوخته س.

میگم، ماه رمضون خوب نیست آدم فحش به مردم بده، حاج خانم.

میگه، مردوم؟ این پدر سوخته که مردوم نیست.

میگم آخه این بوش به شما چه کرده؟

میگه، مگه باید به من بوکوند. بیبین چی چی به سری عراقی ها اورده س.

میگم، شما که اولش می گفتی بگذار پدر این صدام را در بیاره.

میگه، آدما را که نگفتم، صدامو گفتم.

میگم، آخه صدام هم که وسط خیابون نبود که. خوب تا برسند به صدام، دوسه نفری هم این وسط ها لت و پار می شن.

میگه، دوسه نفر، خدا میدوند چن هزارتا را کشت، چندهزارتا را بی خونمون کرد... مگه کم از افغانیا کشت. پدر سوخته دست وردارم نیست.

حاج خانم نفسی تازه می کند، احتمالا گوشی را دست به دست می کند و ادامه می دهد:

من خیلی دعا کردم. دو بار "عم الیجیب" نذر کردم که این ببازد.

میگم، خب! این روزها ماه رمضون است. سر خدا هم خیلی شلوغ است.

میگه، سری خدا هیچ وقت شولوغ نیمیشد. خدا به همه چی اشراف دارد.

میگم، چی داره؟

میگه، خدا حواسش همه جا هس، همه را می بیند.

میگم، پس چرا دعاهای شما را نشنید، دوباره بوش را گذاشت سر کار.

میگه، خب! حتما یه حکمتی بوده س. خدا به بنده هاش وقت میدد. صبورس. می خواد بیبیند کی خجالت می کشن، آ توبه می کونن.

میگم، خوب این بوش هم که انگار اهل خجالت و این چیزها نیست.

میگه، آره دِ. چشاشا دیده ی؟ مثی هیزا میموند.  

میگم، حاج خانوم! به شما هم هیزی کرد؟

میگه، غلط می کوند. من تو تیلیویزیون دیدم. از اون پاچه ورمالیداس.

میگم، مگر تو تلویزیون جمهوری اسلامی پر و پاچه شم نشون میدن؟

حاج خانوم ساکت میشه. بارها هشدار داده که "ننه، از این حرفا تو تیلیفون نزن. این تیلیفونا را کنترل می کونن". برای این که دوباره به حرفش بیارم، میگم:

- حالا غصه نخورین. اون یکی هم اگر می آمد سر کار، بهتر از بوش نبود. 

میگه، نه! (نه ی محکمی میگه. انگار که جان کری پسر همسایه است) هرکسی دیگه م بکشد، قدی این نیمی کشد.

میگم، پس تعدادش مهمه، نه خود کشتن.

حاج خانم مکثی می کنه و سعی می کند موضوع صحبت را عوض کند.

حالد خبس؟ کار و بارت چیطورس؟

میگم، نکند تو تلفن جمهوری، راجع به بوش هم نمیشه حرف زد؟

میگه، نه! تو داری سر بسری من میذاری؟

میگم، غلط بکنم حاج خانوم. من فقط میخوام بگم همه شون می کشند.

میگه، خوب باید اون دنیا جوابی خدارم بدن. هم چینام نیس که هرکی هر غلطی دلش بخواد بوکوند.

میگم، پس تا آن دنیا صبر کنیم تا خدا خودش حکم بوش را کف دستش بگذارد؟

میگه، اگه خواس بازم پدر سوختگی بوکوند، مردوم ورش میدارن.

میگم، پس منتظر بمانیم تا بوش را بردارند و ما خدا را شکر کنیم، آره؟

میگه، آره، خدا بزرگه س.

میگم، اما انگار بزرگیش تا امریکا نمی رسه. 

دیگه به تنگ آمده. میگه؛ امروز انگار کار و بار نداری؟ هان؟

میگم، چرا. گفتم یک زنگی بزنم حالتون را بپرسم و خبر بدهم که بوش دوباره برد.

میگه، خب، خدا به حقی آل پنش تن، به حقی این ماه عزیز حکمشا بوکوند.

میگم، پس من کاری نکنم؟ منتظر خدا باشم؟

میگه، برو خدا خیرت بدد. نمازم دارد قضا میشد.

 

روز بعد؛

من دو سه بار مطلب را خواندم، ببینم اشکال من در کجاست که خیلی ها رفته اند سراغ انتخابات آمریکا. فکر نکنم لازم باشه چیزی را تغییر بدهم، دوستان! چطوری بگم؟ لطفا اگر زحمتی نیست، مطلب را یک بار دیگر، بدون فکر کردن به آقایان بوش و کری و انتخابات آمریکا بخوانید! شاید آدم ها و چیزهای دیگری پیدا کنید. شاید!

به عزیزی تون قسم، پاک از خودم نا امید شدم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 15 آبان 1383

نامه ی بیست و سوم

محمد جان سلام

با خودت می گویی این کار که تمام شد، می نشینم و سر صبر برای این عزیز می نویسم. بعد می بینی سه روز رفت. در تمام این سه روز، یک مشت کارهای نصفه نیمه انجام داده ای که به درد کهنه چین دوره گرد هم نمی خورد. گهگاه در میانه ی راه، آویزان به سقف یک اتوبوس، مثل لاشه ی گوسفندی در کامیون کشتارگاه یا در گذری مبهوت به روزگار، جاهایی که مجال کاغذ و قلمی نیست، به یاد محمد می افتی و آن نامه ی نانوشته. نوچ نوچی می کنی و سری هم تکان می دهی که عجب وقت از دست می رود و روزها را مثل مجله های هزار سال مانده در سلمانی ورق زده ایم، بی خیال، بی آن که ببینیم، بی آن که بخوانیم، حتی نگاهمان گاه ورق زدن روزها به بیرون پنجره است، به گنجشکی یا کلاغی که با پرش های کوتاه یک متری اش سربسر گربه ی همسایه می گذارد. آن وقت سه روز دیگر هم می رود تا باز یاد محمد و نامه ای که نا نوشته مانده است، بیافتی و یک نوچ نوچ دیگر، یک بار دیگر هم سرت را تکان می دهی، این بار اسفبارتر، طوری که انگار نفر بغل دستی یا روبرویی ات هم دیده باشد و انگار که با خودش هم گفته باشد؛ حیوانکی! این پشت کوهی های غربتی در "جامعه ی پیشرفته" ی ما دچار گه گیجه شده اند! آخر این حیوانکی ها نمی دانند که من همان جا، پشت کوه دچار گه گیجه شده بودم، و شاید با گه گیجه به دنیا آمده ام. 

پس می بینی که فراموشی چیزی نیست که فقط در جیب و بغل تو پیدا بشود، داش ممد. ظاهر قضیه این است که این کاسه ی سر، اگر کامپیوتری فکر کنیم، گنجایشی دارد گیرم معادل دویست گیگابایت. خوب حالا بعد از نود و بوقی عمر و این همه آشغال که در آن تپانده ایم، وقتی یک مطلب دو کیلو بایتی واردش کنی، چیزی از سوراخ دیگرش در می رود، یا سر می رود.

من اما از کودکی، پیش از آن که چند مگابایتی حقیر در این سخت افزار ریخته باشم، گیج و گول و فراموشکار بوده ام، به خصوص هنگام مشاهده. چیزی را می بینم و بعد نگاهش می کنم و انگاری که افتاده باشم در اقیانوس کبیر، از این سرش فرو می روم تا از آن سرش به در آیم. شماتت های پدر همیشه یادم هست که به تکرار صدایم می کرد و من در همان نزدیکی بودم، اما انگار نبودم.

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای"؟                      من در میان جمع و دلم جای دیگر است

... و آن مرد، یادش بخیر، هرگز این را نپذیرفت. یک بار هم به یک گاریچی بخت برگشته یک پس گردنی زد، چون یابوی "مرد گاریچی" مرا پخش زمین کرده بود. واقعه از نگاه من حکایت دیگری بود که به یاد نمی آوردم در کجای جهان بودم که بخاری گرم به صورتم نشست و لحظه ای روی زمین ولو شده بودم. گاریچی بیچاره می گفت، حاج اقا هشتاد بار "خبردار" گفتم، آقازاده حالیش نبود. لابد راست می گفت، مرد خدا. توی دل و بار و زیر پوزه ی یابوی گاریچی چه کارم بود آخر؟ ولی همان جا هم فکرش را می کردم که عذر منی که پدر حواس پرتی اش را شماتت می کرد، معذور است، اما گوش پدر چرا "خبردار" های گاریچی را نشنیده بود؟ می بینی! همه مان سهمی از گیجی و فراموشی می بریم، اما فراموشی دیگران همیشه بیشتر به چشم می آید، مثل سبزی چمن همسایه. با این همه آن گاریچی نه اولین کسی بود در زندگی من که "خبردار" گفت و نه آخرین.

بعد هم، خیلی چیزها را حق است که فراموش کنیم، نه؟ چه لزومی دارد مثلا انتخابات آمریکا و این همه جنجال را به خاطر بسپاریم وقتی قار قار کلاغ هست، جیر جیر آب دزدک و جیغ مرغان دریایی و خیلی چیزهای دیگر که فراموش نکردنشان از واجبات است؟ مثلا برای درد سکوت یک شنبه ها نیم لیتر جیغ مرغ دریایی و چهار دانه قارقار کلاغ به اضافه ی سیصد گرمی جیر جیر آب دزدک چقدر شفابخش است. یا همین "ژان باتیست کلمانس" که ذکر خیرش را کرده ای؟ باید در این سراشیبی "سقوط" که ما افتاده ایم، یک پرونده ی جدا برایش باز کرد و گذاشت دم دست حافظه. یا مثلا تاریخ را! این یکی را حتما باید بخاطر بسپاریم، برای درمان وحشت از پرسش های فرزند! وحشت از پرسش های نسلی که از پی می آید! به عزیزیت قسم که با ده رکعت نماز خوف هم وحشت پرسش های نسل تازه برطرف شدنی نیست. چه خوب گفته ای که "جلوه فروشی های ما را از سوراخ های جامه مان می بینند". حرف بزرگی ست مرد! و دردناک. با این تاریخ بلند که ما ساخته ایم، سراسر تعارف و تقیه و مجامله و دروغ، ... و مثل مسهل و روغن کرچک به خورد فرزندانمان داده ایم. حق به جانب توست که "از بوی مردار گندی که از لاشه مان بر می خیزد" بر حذر باشی. ترس هم دارد. حق داری از "تکرار خودمان در آینه" وحشت کنی، سهمگین است، محمد. کار بحقی می کنی که تیغ برداشته ای و "محمد را از درون" شکافته ای و باز می کنی و ...، فکر کنم همه مان پشت در پشت، باید پشت هامان را به تیغ این حجامت بزرگ بخراشیم تا چرک و کثافت این تاریخ از رگ هایمان فواره بزند و خاک گرم آن جزیره را برای فصل تازه ای که در راه است، بشوید.

آره برادر، پاییز است. ما هم به یک خانه تکانی، یا بهتر بگویم به یک "برگ تکانی" نیازمندیم. این برگ های چرک مرده ی زرد گندیده را باید از تن تاریخی مان بزداییم و تمامی زمستان را زیج بنشینیم در خود، در اندیشه ی بهار، مگر از راه برسد. چه باک اگر ما خود تا بهاری دیگر نمانده باشیم؟ چه باک اگر فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما به فصل شکوفه ها برسند؟ دست کم ما آن کرده ایم که پدران پدرانمان نکردند.

گفته اند که "ابوسعید ابوالخیر" تقریبا هر روز به منبر می رفته. خوب، جماعت هم که در آن دوره نه رادیو داشتند، نه تلویزیون، نه سینما و نه کامپیوتر و نه وبلاگ و این حرف ها، بسیار بسیار بر منبر او گرد می آمده اند، شبستان و راهروهای مسجد و بیرون در کوچه و تا هرجا که صدای شیخ می رسیده و نمی رسیده، جماعت با شور و شوق جمع می شده اند. یک روز، مردی از میان آنان که در کوچه مانده بوده اند، به شوق نزدیک تر شدن و واضح تر شنیدن وعظ شیخ، فریاد می زند؛ "خدا پدر و مادر آن را بیامرزد که دو قدم جلوتر برود". شیخ که به پله ی نمی دانم چندم منبر رسیده بوده، از میانه ی راه بر می گردد. می پرسند شیخنا! امروز وعظ و حرفی نیست؟ می گوید؛ همه ی حرف، همان بود که او گفت؛ "خدا پدر و مادر کسی را بیامرزد که دو قدم جلوتر برود".
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 13 آبان ۱۳۸۳

در محضر عبید

از قدیم گفته اند: سگ زرد برادر شغال است. معمر قذافی هم یک وقتی گفته بود؛ تفاوت بین دموکرات ها و جمهوری خواهان در آمریکا، مثل تفاوت بین کوکا و پپسی است. این است که وقتی صبح اول صبح، آخرین خبرها را در مورد انتخابات آمریکا خواندم، گفتم بروم سراغ عبید زاکانی. 

من به این حضرت نظام الدین عبدالله ارادت خاصی دارم. برای کسانی هم که ذهنشون یک کم انحراف دارد بگم که درست است که این حضرت از اهالی شریف قزوین است، اما سال هاست وفات کرده و دیگر کاملا بی خطر است. من هروقت دست و دلم به هیچ کاری نمی رود، چپق فرنگی م را بر می دارم و با یک فنجان قهوه می روم سراغ حضرت عبید. 

برای این که به شگفتی نبوغ این عبید زاکانی در طنز و نثر و مطایبه و هم چنین درکش از جامعه ی اطرافش پی ببریم، کافی ست بدانیم که این حضرت در قرن هشتم هجری، درست بعد از زمانه ی شیخ اجل سعدی زندگی می کرده و تقریبا دو دهه زودتر از حافظ وفات کرده است. با این وجود در بسیاری زمینه ها پیشروتر از بزرگان هنر و ادب دوره ی قاجاریه و دوره ی پهلوی بنظر می رسد.

باری، امروز فکر کردم در زمینه ی اوضاع و احوال جهان در این سال و زمانه، چند تکه ای از عبید بیاورم. می فرماید:

"هرکس بی شرمی پیشه گرفت و بی آبرویی مایه ساخت، پوست خلق می کند، هرچه دلش می خواهد می گوید، سر هیچ آفریده به گوزی نمی خرد، خود را از موانع به معارج اعلی می رساند و خلایق به واسطه ی وقاحت از او می ترسند. و آن بیچاره محروم که به سمت حیا موسوم است، پیوسته در پس درها باز ماند، در دهلیز خانه ها سر به زانوی حرمان نهاده چوب دربانان خورد و پس گردن خارد و به دیده ی حسرت در اصحاب وقاحت نگرد."

تعریفی از این موجزتر و شاعرانه تر در مورد "بی شرم" و "با حیا" شنیده بودید. در جای دیگر می فرماید:

"دیوث تا در این دنیا باشد، چون به علت حمیت مبتلا نیست، فارغ می تواند زیست و در آن دنیا به موجب حدیث "الدیوث لا یدخل الجنه" به بهشت نرود و از کدورت صحبت شیخکان و زاهدان و از روی ترش ایشان به یمن این سیرت آسوده باشد.

گر تو را در بهشت باشد جای                       دیگران دوزخ اختیار کنند

بدین دلیل دیوث "سعید الدارین" باشد."

خب، از ما که دیگر گذشته بریم دیوث بشیم. ظاهرا دیر جنبیدیم. این یکی هم در وصف بسیاری از سرنشینان ارابه ی سیاست، پر بدک نیست:

"از بزرگان عصر یکی با غلام خود گفت که از مال خود پاره ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد، بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد دیگر روز و گفت بدان گوشت نخودآبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و بساخت و پیش آورد. خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد روز دیگر. گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده. گفت این گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. گفت ای خواجه، بگذار تا من به گردن خود هم چنان غلام تو باشم. اگر هر آینه خیری در خاطر مبارک می گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن".
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 11 آبان  1383

تشنه بر یخ

 

پرنده ای که

بر سطح یخین دریاچه

در انتظار تصویر ماه و ماهی ست،

کبوتری ست که در پروازش به نور،

سپید شد

و در منزلگاهی،

میان ظلمت و نور،

در بید سایه ای 

فرود آمد.

 

آن مرغ خسته پر

در جستجوی دانه نیست

که حیران نشسته بر یخ

در انتظار ماه و گل سرخ،

آن مرغ خسته

تشنه ست.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 8 آبان 83

نامه ی بیست و دوم

سلام سمیرا جان

می توانم حدس بزنم که طرحت رد شده و دلگیری. ولی یادت باشد که آنها به یک طرح و یک ایده ی تو "نه" گفته اند. نه به فکر و نیروی سمیرا و دوست هایش. اینها هستند، با هزار فکر و ایده ی دیگر و  بالاتر از فکرهایشان، با یک اعتماد به نفس بی نظیر، بی آن که مغرورشان کرده باشد.

نا امیدی تو و دوستانت را هم می فهمم. بخصوص وقتی می نویسی "گیرم ۴ تا بچه شاد شدن، ۵ تا بچه ياد گرفتن اشغال رو زمين نريزن، ۶ تا بچه فهميدن چشم گربه ها رو با تيرکمون در نيارن... بعدش چی؟"

هی سمیرا خانم! اینها کم کاری نیست. حتی اگر یک کودک را با زیبایی های زندگی آشتی دهی و توانش را تقویت کنی که مثل خود تو بجنگد. یادت باشد که همه ی آنهایی که اثر انگشتشان را در صفحات تاریخ گذاشتند، از همین "یک" شروع کردند. بعد "دو" آمد، و بعد ...

ببین منو سمیرا خانم. تو حالا بیست و یک ساله ای و این همه مطلب داری بگویی و بنویسی، درباره ی خودت و کارهایی که کرده ای. هوووووووو....پیاده شو با هم راه بریم. کو تا زندگی شروع بشود. کو تا دردها از راه برسند. کو تا آن روزها که هر ساعتش زخم و نا امیدی ست. کو تا آن زمان که از انبوهی درد، زمین و زمان را گاز بگیری. بلند شو و روبروی آینه بایست و به آن کره بزی که در چشم هایت زل زده بگو، - خر نشو دختر. تازه اول صبح است. تو آب پاش به دست راه افتاده ای و "آب در خوابگه مورچگان" می ریزی، آن وقت توقع داری آنها از تو تشکر کنند؟ پیش پایت را آب و جارو بکشند؟ یادت باشد آن حضرات بیست و پنج سال آنجای خودشان را پاره کرده اند که آدم هایی شبیه خودشان بسازند. آن وقت یک جغله، آن هم از جنسی که نصف آدم حسابش نمی کنند، دختری که در همان جمهوری به دنیا آمده، همانجا بزرگ شده و آموزش داده شده تا یک محجبه ی مطیع و سر به فرمان باشد، ایستاده توی رویشان و حرف هایی می زند که آنها هیچ تمايلی به شنيدنش ندارند! انتظار داری ماچت کنند؟ تو خاری در چشم هایشان. کافی ست دو سمیرای دیگر از بغل این یکی در آید. و بعد دوتای دیگر از بغل هرکدام آنها و ...

فراموش نکن که در یک جای وجود هرکدام از آن حضرات، یک سمیرا خوابیده. آدم، آدم است دخترخانم. آمیخته ای از دیو و پری. بسته به این که کجا باشد و چگونه، دیوش بیدار شود یا پری اش. وقتی با دیوها سر و کار داری، سعی کن پری شان را بیدار کنی. درست همان زمان که تو نا امید و تشنه به خانه می رسی، چیزی هم در وجود آنها جنبیده است. ما همیشه طرف خودمان را می بینیم. خیال می کنیم طرف دیگر بازی را برده و دارد مثل خر کیف می کند؟ نه! آنها هم بعد از رفتن تو با آن بخش پری شان گرفتاری ها دارند. هرکس این سلامت نفس را که در تو هست، ببیند به زانو در میاید. انتظار نداشته باش اینکار را پیش روی تو انجام دهد. غرور نکبتی آدم ها نمی گذارد با خودشان صادق باشند. هر قطره آبی که در کویر می افتد، حتی اگر شده چند لحظه هم، نمی می شود روی خشکی قاچ قاچ کویر. و همین نم در همین عمر کوتاهش ذهن خاک تفته ی کویر را با لذت آب آشنا می کند. کویر بعد از باران، دیگر کویر پیش از باران نیست. پس ببار. به اندازه ای که می توانی شوره زار را آبیاری کن. اگر در خانه بنشینی و کشک خودت را بسابی، دیو حضرات را خوشحال می کنی. همین که هر بار با یک تکه کاغذ و یک ایده و حرف تازه پیدایت می شود، ناامیدی از پیروزی تنشان را می لرزاند. وقتی با خشم فریاد می زنند، "خانم برو! دیگر این طرف ها پیدایت نشود"، از پریشانی خود در عذابند. نگاهشان کن در اوج خشم، چقدر کوچولو و حیوونی اند؟ دیو درونشان به آنها هی می زند که سمیرا و پیمان مثل بیماری مسری اند. از این که نتوانسته اند بعد از بیست و چند سال یک مشت جلنبر تربیت کنند، در عذاب اند.

حق با توست وقتی می نویسی: "همه چیز کم کم درست ميشه... شايد ۱۰ سال شايد ۱۰۰ سال ديگه.. درست ميشه اما... همين که من اون بدبخت روسری به سر و اشپزخانه نشين نشدم خودش يه تغييره.. يه حرکته..."

مرگ عاطفه ها و زهراها، شکنجه هایی که فاطمه ها و ژیلاها تحمل می کنند، قیمت سنگینی ست که آن ملت می پردازد تا یاد بگیرد حرفش را بزند. نگاه کن به تاریخ اروپا. چهارصد سال مرگ و خون و انقلاب روی هم تلنبار شده تا مردم خداهای جعلی را که یک تاریخ بر تمامی ارکان زندگی شان حاکم بودند، به المپ برگردانند و بنشنانند سر جایشان. (اگرچه هنوز هم ساکت ننشسته اند). نباید بنشینیم و شاهد این همه هتک حرمت انسان ها باشیم با این فکر که چه فایده، از دست ما کاری ساخته نیست. این همان چیزی ست که خداوندان زمینی می خواهند. آنها صدها "پرومته" به زنجیر کشیدند، صدها "سی زیف" مجازات کردند، علیه ده ها "جوردانو برونو" و "گالیله ئو گالیله ئی" حکم دادند، و باز، باز از خاکستر این همه ققنوس، "لوتر"ها زاییده شدند. این همه در دوره ای رخ داد که سرتاسر دنیا زیر چکمه ی خدایان زمینی خفه شده بود. امروز اما؟ نگاه کن. کسی مثل شیرین عبادی که سالیان دراز، خاموش و آرام کارش را می کرد، و چه بسا که بارها وقتی تشنه و خسته به خانه برگشت، همین حرف های تو را با خود می زد، و صبح فردا اما، دوباره روسری به سر و مانتو به دوش، مصمم به جنگ ديوها رفت، بی آن که در انتهای تاریک دنیای خیالاتش به جایزه ی نوبل فکر کند. یک روز دید که دنیا نگاهش می کرده است. در همان روزهای تنهایی و ناامیدی چشم هایی مراقب کارهایش بوده اند. حالا دیگر نیازی ندارد از این اداره به آن اداره برود و ساعت ها منتظر باشد تا یک آدم طهارت نگرفته به او وقت بدهد. روزی که نامش جهان را گرفت، دیدی آقایان چه نوشتند و چه گفتند تا بی اهمیتش کنند؟ حتی حضرت خاتمی هم زورش آمد یک تبریک خشک و خالی به یک زن هم میهنش بگوید.

ما نمی توانیم این همه را که در درازای یک تاریخ روی سر مان هوار شده، یک شبه پس بزنیم و دموکرات و آزاد و مساوات طلب از زیر این همه خاک و خاشاک بیرون بیاییم. نگاه کن به "گنجی" ها، "شمس الواعظین" ها، "باقی" ها، "حجاریان" ها، "سروش"ها، "عبدی" ها و "حقيقت جو"ها. اینها همان ها هستند که تا چندی پیش در پی ریزی نظامی که امروز در مقابلش ایستاده اند، صمیمانه خدمت کردند، با اعتقاد پایه هایش را ریختند، سپاه و اطلاعات و غیره برایش درست کردند. و حالا؟ در وجود تمام آنهایی که امروز در مجلس و در سپاه و در قوه ی قضاییه عربده می کشند، ده ها گنجی و باقی و ... هست. پری هایی که هنوز بیدار نشده اند. یادت باشد که هیچ کس در هیچ کجای تاریخ صندلی قدرت و توان چپاول را داوطلبانه نبوسیده و ساده عقب ننشسته است. همه شان تا آخرین نفس جنگیده اند. اما شمشیرهای این آقایان زنگ زده است. "پای استدلالشان" برای این قرن و این زمان، چوبین و پوسیده است. این سمیراها و پیمان ها هستند که با تداوم آرام در فکر و کارشان، کوه المپ را زیر پای این شوالیه های قرون ماضی می لرزانند. البته که آنها اعتراف نمی کنند که از دیدن تو بیچاره اند. تحقیرت می کنند تا بلکه از شرت راحت شوند. اما هر روز که هیچ سمیرایی دم قلعه شان سبز نشود، یک نفس راحت می کشند.

سمیرا خانم، متاسفانه عمر انسان در مقابل صفحات تاریخ، به چشم نمی آید. تاریخ به یکایک بدبختی ها و رنج هایی که لحظه به لحظه ی زندگی یک ملت را انباشته، اشاره نمی کند. این بی رحمی تاریخ است که تکلیف تمام مصائب یک ملت در طول بیست و پنج سال گذشته، و صد سال گذشته را در چند سطر خلاصه می کند. سطوری که پر است از اسامی دژخیمان بی آن که از هزاران قربانی شان حرفی به میان آید. اما کیست که دست نامرئی زهراها و عاطفه ها و ژیلاها را در لابلای سطور تاریخ نبیند؟ هرکس وظیفه دارد این کمبودهای تاریخ را در تقویم یادداشت های روزانه اش ثبت کند. باید با ذکر تکراری این اسامی حافظه های تاریخی مان را تقویت کنیم. همان طور که آنها با حسین حسین کردن هاشان می خواستند هزارسال تاریخ آن سرزمین را به سردخانه ها ببرند. در مقابل همه ی اینها چند تا فردوسی بود؟    

فکرش را بکن. ده سال پیش فکر به این که در مجلس فرمایشی جمهوری اسلامی یک لایحه تصویب بشود که اعدام و شکنجه و آزار و شلاق زدن طفل و نوجوان زیر هژده سال را ممنوع کند، باعث خنده می شد. و امروز؟ نقش پنهان یکایک شماها در این تغییر قابل تحسین است، حتی وقتی جایی ثبت نشود.

" ... خیلی از همين بچه های فعال اجتماعی افسرده شدند.. خيلی ها معتاد شدند.. خيلی ها خودکشی مي کنند... ما گم شده ايم علی! وسط يه توفان گیر کرده ایم و يه قطب نمای خراب دستمون داده اند... نميدونم... شايد بد بينانه نگاه می کنم.. شايد هم نه... با عوض شدن رييس جمهور، اوضاع جوونا از اينم که هست بدتر ميشه... گو اينکه الان هم وضع خوبی نداريم... و اعتقادی هم به خاتمی نداريم... اما ... گاهی فکر ميکنم داريم نفسای اخرو ميکشيم... اگه اين يه نم ازادی رو هم که برای کنار هم کار و فعاليت اجتماعی کردن بهمون دادن، بگيرن چی ميشه.. گاهی فکر ميکنم يعنی ميتونم دوام بيارم؟! فکر ميکنم شرايط اينده ازمن چی ميسازه. گاهی فکر ميکنم کاش هيچ وقت فردا نشه! نکنه زمان بگذره، من بزرگ بشم و همه اين دغدغه ها يادم بره...

... مدتها بود ديگه منتظر نامه هيچ کس نبودم... نه نامه پستی و نه ايميل و... اما حالا.. خوشحالم که منتظر ايميل هايت ميمانم!"

خیلی خب دیگر! تو هم حالا نقطه ضعف ما، این چشم های شاشو را پیدا کرده ای و هی خودت را لوس می کنی. جمعش کن! بلند شو برو طرح تازه ت را بنویس. کمتر از تیمور که نیستی. تازه او یک پایش هم لنگ بود. همان گورکانی لنگی که بخش بزرگی از هند و تمامی ایران و آسیای میانه را تا دروازه های مسکو به خاک و خون کشید. همان که شهری آباد چون سمرقند را که آن زمان چهارصد هزار سکنه داشته و مرکز فرهنگی خراسان بود، با خاک یکسان کرد. حتی از سگ و گربه هم نگذشت. آن وقت در کتاب های درسی زمان مدرسه ی ما داستانی بود که می گفت: "از تیمور پرسیدند چه شد که تو به این حشمت و جاه رسیدی. گفت روزی در خرابه ای نشسته بودم. موری دیدم که دانه ی گندمی را با خود از دیواری بالا می کشید. شمردم شصت و هفت بار بیافتاد و باز تلاش از سر گرفت. با خود گفتم من از مور کمتر نیستم". خوب می بینی که در دوران شاهنشاهی، آن وقت ها که به "دروازه های تمدن" نزدیک می شدیم، چه به ما می آموختند؟ درس پشتکار از دیوی به نام تیمور! کسی که در اصفهان از چشم کشته ها پشته ها ساخت. نمی دانم این قصه در کتاب های درسی جمهوری هست یا نه! می فهمم اگر حذفش کرده باشند. برای این که اعوان و انصار جمهوری شاگردان دوران شاهنشاهی اند. درس عبرت را از تیمور فرا گرفتند و جمهوری اسلامی را بنیاد گذاشتند. روشن است که نخواهند نسل شما همان درس عبرت را بگیرد. ولی اینجایش را نخوانده بودند که نسل شما درس های تازه ای برایشان دارد. درس پشتکار پری وار.

سلام مرا به همه ی دوستانت و همه ی بچه ها برسان و بگو پری ها! دوستون دارم. قد خدا. از اینجا تا آسمون، دوتا ...

... اگر از حال ما خواسته باشید بحمدلله نعمت سلامتی برقرار است و... نشسته ايم در انتظار ظهور شما ...

و "دوره می کنیم، شب را و روز را، هنوز را ..."
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 5 آبان 83

قهرمان جهانی خمیازه!

یکی از محسنات بزرگ روزنامه یا کتاب خواندن در قطارهای دانمارک، بخصوص صبح که همه سر کار می روند، اینه که شما سرتان زیر است و از چهار هزار بار دیدن زبان کوچکه ی همسفرهایتان محروم می شوید. و در صورتی که اخبار روزنامه یا موضوع کتابتان جالب و خواندنی باشد، "Sound Effect" همه ی چهارهزار خمیازه را هم در طول سی دقیقه نمی شنوید. امروز اما نه روزنامه داشتم و نه کتابی با خود برده بودم. با اولین اسب آبی که دهنش را باز کرد،  مجبور شدم یکی از مجلات قدیمی را که معمولا روی میز یا وسط صندلی ها افتاده، بردارم و خودم را مشغول کنم.

در مجله گزارشی بود در مورد معروف ترین ای- میل های زنجیره ای که در این یکی دو سال بارها گرد جهان، دست به دست که چه عرض کنم، کامپیوتر به کامپیوتر گشته اند. متن چندتا از جالب ترین آنها را کامل آورده بود. همان طور که ممکن است حدس بزنید، اغلب آنها در مورد "جورج بوش" است. اما متن های دیگر هم گاهی بد بودند. یکی از آنها پرسشی ست اساسی در مورد مساله ی گرسنگی که سازمان ملل مطرح کرده و گویا چندان مورد استقبال قرار نگرفته. سوال این است:

عقیده ی شما در مورد کمبود مواد غذایی در نقاط دیگر جهان چیست؟

علت های مهمی که باعث شده این پیام پرسش مانند، مورد توجه قرار نگیرد، اینها هستند:

1- در آفریقا کسی نمی دانست "غذا" چیه.

2- در اروپای غربی کمتر کسی با مفهوم "کمبود مواد غذایی" آشنا بود.

3- در خاورمیانه کسی نمی دانست "عقیده" چیه.

4- و در آمریکا کسی نمی دانست "نقاط دیگر جهان" کجاست!

 

در متن دومی از خواننده پرسیده شده:

"آیا این حقیقت دارد که خوشبختی وقتی واقعا کامل است که شما

1- دستمزد آمریکایی

2- خانه ی انگلیسی

3- غذای چینی

4- اتومبیل آلمانی و

5- همسر ایرانی داشته باشید؟!

... و زندگی هنگامی جهنم است که شما

1- ماشین آمریکایی

2- همسر انگلیسی

3- خانه ی چینی

4- غذای آلمانی و

5- دستمزد ایرانی داشته باشید؟

گفتم اینجوری ها هم نیست که ما در دنیا هیچی نباشیم ها! از بعضی نظرها اگر حساب کنیم، با کمی ارفاق مقام پنجم ششم را کسب می کنیم. بعد یاد آن جوک قدیمی افتادم که یارو از دوستش پرسید اسم مرا توی روزنامه دیدی؟ گفت نه، کجاش؟ گفت به! بابا بالای صفحه اول، آن هم با حروف درشت. "در تظاهرات امروز صدهزار نفر شرکت داشتند". رفیقش پرسید این چه ربطی به تو دارد؟ گفت اگه من آنجا نبودم، می نوشت نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه نفر.

گفتم خوب دیگه! اگر زن های ایرانی نبودند، ما پنجم هم نمی شدیم. یادم آمد که یک "حبیبی" کشتی گیر بود از اهالی مازندران که بعدها وکیل مجلس شورای ملی هم شد! این آقای حبیبی یک بار در وزن خودش (فکر می کنم در تورنتوی کانادا) مقام چهارم جهان را کسب کرده بود. وقتی تیم کشتی به حضور شاه رسید، شاه به حبیبی گفت؛ خوبه! خوبه! چند نفر در وزن شما شرکت کرده بودند؟ حبیبی بادی به غبغب انداخت و گفت؛ چهارنفر قربان! شاه نگاهی به سرپرست تیم کرد و خواست خوشمزگی کرده باشه، به حبیبی گفت؛ خوب، اینکه منم بودم چهارم می شدم. حبیبی گفت؛ خیر قربان! شما اگه بودین، پنجم می شدین! 

بعله! دانمارکی ها هم مثل هر ملت دیگری هر اتفاقی که در جهان بیافتد، راجع به اهمیت نقش خودشان در آن واقعه صحبت می کنند و طوری نشان می دهند که اگر دانمارک نبود، یک جای کار جهان لنگ می شد. مثلا می نویسند که در جلسه ی سازمان ملل، بوش با نخست وزیر دانمارک و بقیه ی سران جهان در مورد مساله ی عراق مشورت کرد.

"خاله پروین" ما در این مورد جوکی داره که می گوید؛ یک وافوری ریقونه که تمامی وزنش "ان در رفته" بیست و پنج کیلو بود، کنار خیابون نشسته بود و داشت چرت می زد. دید یک پاسبانی دو تا آدم گردن کلفت هیکل دار را دارد با خودش می برد. پاشد خودش را انداخت وسط آن دوتا گردن کلفت و به پاسبانه گفت؛ سرکار، ما سه تا جاهل یکه بزن را کجا می برین؟

در مجله چند لینک از ای – میل های مشهور یکی دو سال گذشته را هم گذاشته بود. یکی ش بد نیست بشرطی که برنامه ی Flash و بلندگو داشته باشید. و به این دستورالعمل هم خیلی با دقت توجه کنید. وقتی لینک را زدید و وارد صفحه ی مربوطه شدید، کاملا آرام باشید و هول نزنید. "پیل" یا نشانه ی موش را آرام روی صفحه بچرخانید. و بعد به ترتیب از راست به چپ روی ده تا دکمه ای که پایین صفحه ست، کلیک کنید و هر بار که صفحه ی تازه ای میاد، با موش و "پیل" روی صفحه بگردید. برخی جاها لازم است که روی برخی کلماتی که در صفحه هست، یک کلیک بکنید یا به دستورالعملی که به زبان انگلیسی نوشته شده، عمل کنید! در صفحه ای که با کلید چهارم می آید، موش را با ریتم موزیک، بالا و پایین و به طرفین بکشید. در صفحه ای که با کلید هشتم می آید، سعی کنید علامت کمپانیEvron  را بزنید تو سر طرفی که وسط صفحه ایستاده. و کلید دهم مشخصات آتلیه و نام طراحانی ست که این مجموعه را درست کرده اند.

اما یک نکته ی خیلی مهم: لطفا روی دکمه ی هفتمی کلیک نکنید. یعنی از کلید ششم بپرید به کلید هشتم. این بخش آخر دستورالعمل را یک بار دیگر بخوانید. یادتان باشه که من تذکر دادم و اتمام حجت کردم. بنابراین مسوول عواقب گوش نکردن به حرف من، خودتون هستین! این هم لینک مربوطه.    

تف! باز حواسم رفت توی روزنامه و دو ایستگاه رد شدم ... لعنت به هرچه خمیازه ست!

سی و شش ساعت بعد!

اهالی محترم جهان و توابع. تا آنجا که من می دونم، اگر برنامه "فلش" یا مشابهش را نداشته باشین، نمی تونین لینک را باز کنین. لطفا ای – میل نفرستید برای این که فقط بگویید: "باز نمیشه". خوب چه خاکی بسرم بریزم، یک دیلم بفرستم تا بازش کنین؟ اگر پنج تا ای- میل دیگر دریافت کنم که نوشته باشه "سلام، باز نمیشه"، لینک را بر می دارم. مهرم حلال، جونم آزاد!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 3 آبان 83

نامه ی بیست و یکم

"... من شنيدم اصل موضوع ژيلا و رابطه با برادرش و حاملگی صحت داره ولی محکوميت به سنگسار يا حکم ديگری شايعه است. البته راوی من اهل مريوانه. نميدونم کی راست ميگه ولی برای اجرای احکام الهی بايد زمان و مکان و شرايط را در نظر گرفت. بقول اقای خاتمی خدا خيلی هم خوشش نمياد که حدودش اجرا بشه. وقتی شرايط اجتماعی موانع و محدوديتها و فضای حاکم را در نظر بگيريم شايد اجرای بعضی حدود متوقف بشه. به اين جمله امام علی دقت کنيد: اگر عمر متعه را حرام نميکرد جز شقی کسی زنا نميکرد. شايد يک مفهوم اين جمله اين باشد که هنگاميکه شرايط برای ازدواج دائم يا لا اقل موقت فراهم نيست نميتوان بر اگر کسی مرتکب زنا شد حد جاری کرد زیرا حاکمیت و جامعه اول باید شرایط را فراهم کنند انگاه حدود را اجرا کنند ..."                              نوید

سلام نوید عزیز.

از آنجا که حس می کنم مسلمان معتقدی هستی و جزو انگشت شمار مسلمانانی که در این آشفته بازار مسلمانی، منطقی و مصلحانه سخن می گویند، لازم بود پاسخی از سر درد، اگرچه ناکامل و ناکافی، برایت بنویسم. این را در به تو مدیونم.

حرف هایت منطقی ست. پس با استفاده از همان ها می پرسم:

1- چه اندازه و تا کجا به صحت و سقم اخبار و احادیث و روایات اعتماد داریم؟ و تا چه حد دقیق می دانیم که این احکام را چه کسانی و چگونه تدوین کرده اند؟

2- می پرسم اگر "عمر" به عنوان خلیفه می توانست "متعه" را حرام کند، چرا علی به عنوان خلیفه ای دیگر نمی توانست حکمی متفاوت تر بدهد؟ آیا این روایت یا حدیث یا خبر از جانب یک شیعه روایت نشده تا علی را تقدیس و عمر را محکوم کرده باشد؟

3- بی تردید تو نیز باید خوانده باشی که تمامی این اخبار و احادیث بعدا و توسط معتقدین به تشیع و تسنن تدوین شده است. در مورد تشیع در ایران، اغلب قریب به اتفاق این احادیث که امروزه مورد استناد ما هستند، در زمان صفویه یعنی قرن دهم هجری به بعد تدوین یافته است. یعنی چیزی کم تر از هزار سال پس از هجرت پیامبر! پس در درستی این که "عمر" حکم به حرام بودن "متعه" داده یا نه و علی در این باره چه گفته است، چندان هم مطمئن نیستیم، هستیم؟

4- این که "ملامحمدباقر مجلسی" و یا "علامه محدث قمی" می نویسد: از فلان شنیدم که روزی فلان در حجاز بر سر منبر می گفت که از فلان شنیده است که او خود از فلان که از صحابه و نزدیکان حضرت بوده است، نقل می کرد که ... حضرت خود گفته است که .... پس ...

آیا می تواند برای ما در این مقطع تاریخ قانع کننده باشد؟ 

5- فرض بر این که عمر چنان گفته و علی چنین، و تاویل تو را هم از گفته ی علی بپذیریم که شرایط اجتماعی و اقتصادی و ... در اعمال خلاف بسیار موثرند. پس طبق تاویل تو از حدیث یا خبر یا روایت وقتی شرایط فراهم نیست، جاری کردن حد هم جایز نیست، درست فهمیده ام؟

6- طبق همان اخبار و احادیث و از قلم همان راویان نیز از قول علی گفته شده که "فرزندانتان را مطابق روز تربیت کنید". تاویل من از این گفته این است که بشر قرن هاست که دیگر جهان را بصورتی که فلان و فلان در حجاز در ابتدای قرن هفتم میلادی می دیده اند، نمی بیند. اشتباه نشود. اسلام یک مذهب است که انسان ها