پنج شنبه 30 مهر 83
کابوس
در مرتعی که "سبزها"
می پژمرند
و عصیان،
بر گردونه ی بلوری قانون
می راند،
من
سلطان نشین خود را
در برف
در "شمال غرب" بنا کردم.
عطر حنا و زیتون را
بر باروی قصرم
آویختم
و در گلدان های سرای
بوته های خربزه کاشتم.
آی ی ی ی شمایان
من آخرین سلطان "جنوب شرق" ام
که از برفستان "شمال غرب"
به جهان فرمان می رانم.
ابرهای محله را
با بوی پیاز داغ و ترشی لیته
می شورانم
و خیال نمناک عابرین را
با مسلسل ترانه های کویری
می آشوبم...
باروت زخم غربت را
در بازوکای شعرم می ریزم
و به خیابان های بی پچپچه
شلیک می کنم.
یک روز هم
زن پاشنه بلند همسایه را
که با عبور سنگینش
میان خواب هایم فاصله می انداخت،
با دشنه ی واژه ها زخمی کردم
و پستچی مستی که دروازه ی قصرم را
از یاد برده بود،
بر کاغذی به دار کشیدم.
هر صبحگاه روبروی آینه
سرودهای دبستان را
برای تصویر پیرزنی
که در سایبان کودکی ام تنها مانده،
می خوانم.
و هر شامگاه
از خربزه ها و کتاب هایم
سان می بینم.
در مرتعی که "سبزها" رنگ می بازند
و شورش در کوچه های قانون
سرگردان است،
من، آخرین یاغی "جنوب"
ساکن تنهاترین قصر عصیان
در "شمال غرب" ام.
آی ی ی ی ... شمایان
پارو زنید
به فرمان من
بر آبها برانید؛
تا کویر ...
تا آنسوی آب ...
تا آن جزیره ی نا مسکون ...
تا مرز خواب های من ...
1998
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 28 مهر 83
گیتان هفت
این آخرین بخش "از دفتر یادداشت های یک آواره" است. شاید بهتر باشد این سری یادداشت ها را بترتیب از اولین آنها، پنج شنبه 15 مرداد 83 بخوانید.
از دفتر یادداشت های یک آواره
12 سپتامبر 2001
امروز چند روزنامه با عنوان درشت نوشته اند: :" از امروز همه ی ما آمریکایی هستیم"!
این جمله را باید سرآغاز دوره ی تازه ای از نوعی جنگ تازه ی سرد، شاید هم گرم تلقی کرد.
"ایش بین برلینر eish bin Berliner" (جمله ی "کندی" در اجتماعی از مردم برلین به معنای "من شهروند برلین هستم")
فکر می کنم حق با "ای ام فاوستر" بود که به مردان صاحب نام اعتماد نداشت. آنان که "پیرامون خویش دشتی از یک شکلی ایجاد می کنند، و اغلب برکه ای هم از خون".
8 اکتبر
پرسش این است: می توان ارزش ها را فروخت یا تحمیل کرد؟
از دیروز بمباران "تروریست" ها آغاز شد. موشک های 15 میلیون دلاری دنیای آزاد همزمان با بسته های غذا روی چادرهای 5 دلاری افغان ها ریخته می شوند. تروریست ها و زن و بچه هایشان همراه با گوسفندها و سگ و گربه ها کنار گونی های برنج و آرد، دراز به دراز افتاده اند. بمب ها بیشتر از هرکس دیگر به "برابری" احترام می گذارند. از خانم ب.ب. و انجمن بین المللی حمایت حیوانات در تعجبم که چگونه در مقابل این کشتار جمعی سکوت کرده اند!
"مهم این نیست که بمب افکن ها کجا می روند و بمب هایشان را روی که می ریزند. همین که بمب افکنی پرواز می کند باید فریاد بزنیم: قتل، قتل است".
نمی دانم چه کسی گفته است که "ته دل تمام آنها یی که بمب افکن ها را پرواز می دهند، یک پرنده ی کوچک صبحگاهی می خواند. کافی ست به موقع بیدار شوی و پیش روی خانه ات دانه بریزی".
شاید پاسخ این باشد که: فقط در کتاب ها می خوانیم که گرگی با بره ای دوست شد و ...
بمب افکن ها دانه ها را روی بالکن کوچک من ندیدند و به پرواز خود ادامه دادند!
در تمام جهان تنها دو نهاد اجازه دارند برای کشتن جواز صادر کنند: نهاد "خدا" و سازمان "دفاع از دموکراسی"!
21 نوامبر
دیروز مردم دانمارک پای صندوق های رای رفتند و "راست" ها را که مدت ها بود در صندوق ها بست نشسته بودند، آزاد کردند. نخست وزیر تازه ی دانمارک قول داده است که برای خارجی ها یک وزارتخانه ی مستقل تاسیس کند. پس باید باور کنیم که از این ببعد تبعیضی در کار نخواهد بود چرا که همه ی خارجی های مقیم دانمارک،(به استثنای آمریکایی ها، کانادایی ها، استرالیایی ها، اروپایی ها، ژاپنی ها و ... یعنی تنها شهروندان خاورمیانه ای (بخوان "تروریست" ها) برای خود یک وزارتخانه خواهند داشت و مزاحم دانمارکی ها نخواهند شد! جایی که قانون "دموکرات"ها انسان ها را به دسته های متفاوت تقسیم می کند، کسی اجازه ندارد سرخود "گتو"(Getto) درست کند.
آنجا که روی دری تابلوی کوچکی با عکس یک سگ چسبانده اند(یعنی در این خانه سگ هست)، با خیال راحت تری عبور می کنیم چرا که از پارس و عوعوی غافلگیرانه ی یک سگ از پشت هر بوته یا هر پنجره ای دچار شوک نمی شویم. من کنار نام "پیا کرسگو"، "موان گلیستروپ"(دو رهبر احزاب دست راستی دانمارک) و "سورن کراروپ" (کشیشی که مواضع ضد اسلام و مسلمانان دارد) چنین علامت زیبایی می بینم. علامتی که به من آمادگی ذهنی و آسودگی خاطر می دهد. اینها و همکارانشان شهامتش را دارند که آنچه بسیاری دیگر فکر می کنند، به زبان بیاورند. فکر نمی کنم شما هم شنیده باشید که یک پستچی دانمارکی دچار شوک شده باشد. آنها همیشه در جیبشان بیسکویت مخصوص سگ دارند. نه به این دلیل که پستچی های دانمارک از سگ ها می ترسند. بلکه به این خاطر که بیسکویت باعث می شود وقت و انرژی شان بی جهت صرف رام کردن سگ ها نشود و آسان تر و سریع تر به کار و زندگی شان برسند. به همین دلیل در دانمارک همیشه روزنامه و نامه ها صبح اول وقت روی میز صبحانه است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 27 مهر 83
میان پرده مردانه
خانواده ی مردی که در بستر مرگ افتاده بود، دور و برش جمع شده بودند؛ همسری گریان با چهار فرزند که سه تا از آنها قد بلند، ورزیده و خوش قیافه بودند اما چهارمی که جوانتر از همه بود، زشت و بدترکیب بود.
مرد محتضر طوری که صدایش به سختی شنیده می شد، از همسرش پرسید؛
- عزیزم! می شود در این لحظه ی آخر به من اطمینان بدهی که این فرزند چهارمی واقعا از من است؟ دلم می خواهد پیش از مردنم حقیقت را بدانم. مطمئن باش اگر خیانت هم کرده باشی، تو را می بخشم. فقط از تو می خواهم که با گفتن حقیقت کمکم کنی که شاد از دنیا بروم.
هسمرش در حالی که اشک می ریخت، شوهر در حال مرگش را بوسید و در گوشش، طوری که لب هاش با لاله ی گوش شوهره بازی می کرد، با صدایی سوزناک گفت: عزیز دلم، چه سوال احمقانه ای! البته که او فرزند من و توست. به روح مادرم قسم می خورم که پدر واقعی اش تویی.
مرد محتضر لبخندی زد. نفس راحتی کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد. همسر مهربان هم نفس راحتی کشید و با خودش گفت:
چقدر خدا رحم کرد درباره ی آن سه تای دیگر سوال نکرد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 25 مهر 83
نامه ی بیستم
آقای رییس جمهور
مرا می بخشید که در حال و وضعی نیستم که برایتان نامه ای رسمی با القاب شایسته بنویسم و هم زمان مراقب باشم کلماتم با اصول بین المللی نامه نگاری به روسای جمهور هم خوانی داشتته باشد. این نامه ی یک انسان است- اگر شما بپذیرید البته- به انسانی دیگر.
دیشب داستان "ژیلا" دختر 13 ساله ی مریوانی را که از برادرش حامله شده است و قاضی دادگاه حکم به سنگسار او داده است، در خبرها خواندم و اگرچه برای کسی جز خودم اهمیتی ندارد، تا همین الان بیدار و پریشان مانده ام. می توانم حدس بزنم که حال و روز شما به مراتب از حال و روز من بدتر باشد. آخر من تنها داستان یک ژیلا را خوانده ام. شما به عنوان رییس جمهور اما، باید از زندگی و روزگار هزاران ژیلای آن سرزمین هرلحظه باخبر باشید. باید دردناک باشد!
می پرسم شما به اعتبار کسوتی که بر تن دارید، چند بار در عمرتان نامه ی علی به مالک اشتر را خوانده اید؟ این که این نامه چقدر حقیقت تاریخی دارد، مهم نیست. حتی مهم نیست که شما با رای 22 میلیون، کمتر یا بیشتر مردم آن سرزمین به ریاست جمهوری برگزیده شده اید. مهم آن است که به عنوان یک امیر یا حاکم ولایتی از اسلام، چقدر به وظایفی که در این نامه برای یک حاکم نوشته شده است، فکر می کنید و بر آن کرسی که نشسته اید، چه روزگار پریشانی دارید وقتی در اقصاء نقاط سرزمین تحت ولایت شما این همه بی عدالتی صورت می گیرد و این همه بر کوچک و بزرگ ظلم روا می شود؟
من آنقدر از نبرد قدرت و درگیری ها و بکش واکش ها در سطوح مختلف در آن جمهوری خبر دارم که از شما انتظار معجزه نداشته باشم. آنقدر که انتظار نداشته باشم بر مبنای آنچه خود "مردمسالاری دینی" می نامید، آن سرزمین بلازده را یک شبه گلستان کنید. انتظار ندارم بتوانید انتخابات سالمی برگذار کنید یا حتی در مقام ریاست جمهوری بتوانید کوچک ترین نفوذی در یافتن مسببین قتل های زنجیره ای، ترور معاون و مشاورتان، برکناری وزرا و همکارانتان و..و.. داشته باشید یا بتوانید مانع هزار اخلال دیگر در کارهایتان بشوید. نه! من حتی توقع ندارم فرودگاهی را دور از حیطه ی نفوذ دست های قدرت و چپاول در آن جمهوری، افتتاح کنید. دیگر همه می دانند که برای یافتن سرنخ هرکدام از این نابسامانی ها گاه به راس هرم قدرت و گاه به خود خدا می رسید. و بسیاری دیگر از انتظارات و توقعاتی که دیگران از شما دارند، از من دور باد.
اما اجازه دارم انتظار داشته باشم دست کم برخی از این قوانین عهد حجری را تغییر دهید؟ مقداری از بی عدالتی هایی که بر آن مردم ساده و زحمتکش روا می دارند، بکاهید؟ یک حداقل انتظار، چیزی که بشود بعد از شما به عنوان یک نقطه ی عطف در 8 سال ریاست جمهوری تان به حساب آورد؟
آقای رییس جمهور!
ما همه در فرهنگی اسلامی بار آمده ایم و کم و بیش خوانش هایی اگرچه اینجا و آنجا کمی متفاوت، از اسلام و قوانین آن داریم. می توانم از شما بپرسم خوانش شمااز اسلام چیست؟ جمهوری اسلامی در احکامی نظیر آنچه برای ژیلا تعیین شده است، در جستجوی کدام مدینه ی فاضله است؟ دوست دارم بدانم آنچه من روزگاری با "سلام" از اسلام فرا گرفته ام چه تفاوت هایی با آنچه در احکام" دادگستری" جمهوری مشاهده می کنیم، دارد؟ به گمان شما بهتر نیست نام زیبای "دادگستری" را از پیشانی آن قوه ی محترمه برداریم؟
از شما می پرسم، با سنگسار شدن ژیلا چه معضلی از معضلات آن جامعه حل می شود؟ چرا کسی در جهان باور ندارد کسانی که پشت این گونه احکام ایستاده اند، هرگز به آسایش و امنیت یک ملت فکر نمی کنند؟ هرگز به صلح نمی اندیشند. و پس اتم در دست هایشان چون "تیغی ست در دستان زنگی مست"؟
چرا ژیلاها در آن جامعه وجود دارند؟ و چرا نوباوگان آن سرزمین به چنین روز و روزگاری کشیده می شوند؟ آیا با سنگسار ژیلا لکه ی ننگی از دامان جمهوری اسلامی پاک خواهد شد، یا لکه ای تازه بر لکه های دیگر افزوده می شود؟ باید امیدوار باشیم که پس از سنگسار ژیلا، ژیلاهای دیگری در گوشه و کنار آن سرزمین سبز نخواهند شد؟ همین چند وقت پیش عاطفه ای اعدام شد. می بینید اما که عاطفه های دیگراز آن سرنوشت عبرت نگرفتند. همین لحظه چند ژیلای دیگر دارد به وجود می آید؟ چند عاطفه و فاطمه ی دیگر غرق در بلا و مصیبت اند و زندگی را پیش از سنگسار، پیش از اعدام، پیش از قضاوت های درست یا نادرست ما، می بازند، حتی اگر زنده بمانند؟ فکر نمی کنید ژیلا خود امروز مرده است؟ فکر نمی کنید هرکدام ما مسوول مرگ زنده ی ژیلاها هستیم؟
در زمانه ای که دربسیاری جوامع بر حقوق حیوان هنگام ذبح پای می فشارند و مدعی اند که حیوان را نباید زجرکش کرد، حتی هنگام ذبح (توجه داشته باشید آقای رییس جمهور، صحبت بر سر حیوان است!) چرا ما به تمامی دست آوردهای بشری در چهارده قرن گذشته دهن کجی می کنیم؟ به کدام دلیل باید بپذیریم که قوانین هزار سال پیش ما انسانی تر و بر حق تر است؟
از این همه سنگسار و اعدام و کشتن و سوزاندن زندگی در آن جمهوری، آیا جامعه ی ما امروز زیباتر، عاری تر از گناه و خداپسندانه تر از بیست یا بیست و پنج سال پیش است؟ آیا به راستی از آنچه ما "فحشاء" و "فساد " می نامیم، ذره ای کاسته شده است؟ چه کسی یا کسانی مسوول سیر صعودی و ناباورانه ی این همه فاجعه در آن سرزمین اند؟
مرا می بخشید آقای رییس جمهور، دارم هذیان می گویم. شما به همه ی آنچه من می گویم، آگاه ترید. پس چرا اینجا بنشینم و بیهوده آنچه را که شما بهتر از من می دانید؛ تکرار کنم؟
بگذارید از شما به عنوان رییس جمهور کشوری که هم زمان با روز جهانی کودک، چنین هدیه ای به کودکان ایران و جهان می دهد، سپاسگزار باشم. اجازه بدهید من هم در کنار این پیام بزرگ جمهوری اسلامی ایران، به ژیلا و تمامی کودکان ایران و جهان روز کودک را مبارکباد بگویم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 23 مهر 83
فیلم های بزن بزن
شاید شما هم این را تجربه کرده اید که پاری وقت ها آدم بی حوصله ست، تنبل است، از خودش و کارهاش عقش می گیره. (دقیقا حسی که این روزها دارم) به خودش میگه منم آدمم؟ (خودم را عرض می کنم) برای چی زنده ام؟ هوایی را تنفس می کنم که حق یک آدم حسابیه، نونی را می چپانم توی این "بی هنر پیچ پیچ" (حیف نون!) که حق یه آدم به درد بخوره، از امکاناتی استفاده می کنم که حق یک انسان است که دست کم مثل حالای من حس نکند که این لاشه را برای چی این همه سال این طرف و آن طرف کشیده و گاهی هم آنقدر از خودش خوشش می آمده که انگار سر دنیا منت گذاشته که "من هستم"، (ارواح عمه ام چه هستنی!) و از این گنده گوزی ها که در این روزهای بی حوصله گی باعث شرم آدم میشه.
بهر رو! یکی از قرص هایی که برای خلاص شدن از دست این روحیه ای که ما از جوانی بهش می گفتیم "ان مرغی"، یعنی همه رنگی هست و هیچ رنگ مشخصی هم نیست! (می خواهم دقیقا حس کنید این روزها وقتی چشمم اتفاقی توی آینه به خودم می افتد، چه حس بلوری و شفافی نسبت به این آقازاده ای که آن تو می بینم، دارم) چی می گفتم؟ همین دیگه! وقتی آدم با پرانتز بپره تو حرف خودش، آنقدر کوچه به کوچه می پیچه تا گه گیجه بگیره. بهتره از سر خط شروع کنم!
آره! یکی از قرص هایی که سال هاست وقتی "ان مرغی" می شوم، می اندازم بالا تا حالم سر جایش بیاید، رفتن سینما و دیدن یک فیلم action است. فیلم هایی که هیچ وقت در شرایط عادی حاضر نیستم به آگهی شان هم نگاه کنم. "رمبو" مثلا. اصلا از قیافه ی آرتیست های این فیلم ها مثل "استالونه" و "ویلیس" و این جور حشرات، یک حس "بابا صد رحمت به خودم" به آدم دست میده. معمولا از همان اوایل فیلم هم می دانی که داستان به کجا ختم می شود، فقط می نشینی و تماشا می کنی برای این که ببینی چطوری داستان به آنجا می رسد که تو فکر می کنی. در عوض وقتی می آیی بیرون، یک حس عیاری در وجودت متورم می شود که دلت می خواهد بزنی ده بیست تا را لت و پار کنی. همان ده بیست تایی که معمولا هم دم دستت نیستند. یک احساس "اباذری" تو رگ هات بالا و پایین میره که شیطونه میگه شمشیر بکشم و مثل "توشیرو میفونه" ی خدا بیامرز، سامورایی بشوم و... هی در عالم خیال شکم پاره کنم، گلو جر بدم، خرخره بجوم. خلاصه تا خونه که می رسم انگار که چند تا قهوه خونه را تعطیل کرده باشم، حالم بفهمی نفهمی سر جایش آمده و ...
دیشب هم همین کار را کردم. رفتم یک فیلم action دیدم که اصلا ارزش حرف زدن نداره. آنقدر آشغال بود که سامورایی که سهله، حتی یک کاراته باز ریقونه هم نشدم. گه اندر گه آمدم بیرون. پیاده که می آمدم خانه، یاد یک "میل" افتادم که یک وقتی کسی در مورد فیلم های اکشن برایم فرستاده بود. هرچه این آشغالدونی کامپیوتر را زیر و رو کردم، گیرش نیاوردم. ولی یک چیزهایی ش یادم می آید. شاید شما هم این مطلب را دیده باشین.
عنوانش بود: "چیزهایی که آدم از یک فیلم اکشن یاد میگیره"، یا چیزی شبیه به این:
1- آرتیسته آدم پاک و درستی ست. اما باعث تمام مشکلات او و گاهی وقت ها تمام دنیا، یک آدمی ست که اگر آرتیسته گیرش بیاره، خدای زور و اسلحه و هوش و اینها هم که باشه، با دست های خالی خفه ش می کند. (و مطمئن باشین که می کند!)
2- آرتیسته تا چشمش به دختره که خیلی جذاب است و لباس چسبان و حتما چکمه های پاشنه بلند هم پوشیده، می افتد، از همان نگاه اول "فی بطون امهاتکم" دختره را حدس می زند ولی به روی خودش نمیاره تا به موقعش تو روی دختره بترکاند و ما تماشاگران بگوییم "عجب تیز و با هوش است این مادر ... (از نوع "تشویق های ایرونی": مثلا می گوییم "عزیزی پدر سوخته عجب گلی زد ها! یا این رضازاده ناکس عجب زوری داره ها)
3- از نظر فیلم های اکشن همیشه دو نوع زن در جهان وجود دارد. یکی آن که می خواهد با آرتیسته برود توی رختخواب و یکی هم آن که در خدمت رییس دزدهاست و می خواهد آرتیسته را بکشد. هر دوی این زن ها هم از نظر قیافه و ظاهر خوشگل اند و البته حدود بیست و پنج شش سال بیشتر هم ندارند، حتی اگر آرتیسته "کلینت ایستوود" باشه که حالا شصت و پنج را مقبول داره. دختره ی فلان فلان شده چنان لبی از "کلینت" میگیره که آدم دلش می خواهد "کلینت" را از پایین پاهایش بگیره و جرررررررر، دو شقه اش کند. (با عرض معذرت از بسیاری خانم ها!). یا اون یکی "بروس ویلیس" که عین زردک پخته می ماند. یا این یارو "چی چی داگلاس" که با شش پیاله مسهل و هفت لیتر روغن کرچک هم نمیشه هضمش کرد. آن وقت یکی مثل "شارون ستون" هم عاشقش می شه! یا "میشل فایفر". (بر هرچی کارگردان و تهیه کننده ی مال حروم کنه لعنت)
4- با وجودی که آرتیسته جلوی چشم همکارهاش، رییسش را سکه ی یه پول می کند و ما مثل هر فیلم دیگر هالیوودی منتظریم که رییسه با اردنگی مثل سوسک از کار اخراجش کنه، اما نه فقط اینکار را نمی کند بلکه احترام بیشتری هم برای آرتیسته قایل میشه.
5- هرچقدر که آرتیسته کثیف و حمام نگرفته و بوگندو باشه و با دختره بد رفتاری و بدزبانی کند، باز هم دل دختره برایش ضعف میره و ... (بهتره از صحنه ی بعدش چیزی نگم که بدتر عقده ای میشم)
6- تمام مردهای فیلم، غیر از آرتیسته، اگر پلیس، ارتشی یا ثروتمند نباشند، یا "ابنه ای" اند یا "فوفول"، بخصوص اگر سیاه پوست یا چینی یا عرب هم باشند که دیگر نور علی نور، آن وقت خواهر و مادرشان هم "آنکاره" از آب در می آیند.
7- در درگیری هایی که آرتیسته با همدست رییس دزدها دارد، اگر همدسته کشته نشود، بعد از این که کتک مفصلی می خورد و آش و لاش میفته وسط خیابون، با آرتیسته رفیق می شود و علیه رییس دزدها وارد عمل می شود.
8- رییس دزدها چند بار با گروگان گرفتن خواهر و مادر آرتیسته یا پیشنهاد میلیون ها دلار و خلاصه یه جورایی تلاش می کند که آرتیسته را بخرد. ولی آرتیسته که در یک آپارتمان فکسنی زندگی می کند و از شدت نداری موش از کونش بلغور می کشد، درست مثل سرداران سپاه جمهوری، زیر بار این حرف ها نمی رود و به ماموریتش برای امام زمان فکر می کند. (انگار دوتا موضوع را قاطی کردم، شیر تو شیر شد!)
9- وقتی آرتیسته شلیک می کند، یارو هرکس باشه سرجا می افته و می میره، تمیز و بی دردسر. اما موقعی که گروه دزدها به طرف آرتیسته شلیک می کنند، تمام گلوله ها از زیر چشم و گوش آرتیسته رد میشه و به در و دیوار می خورد.
تبصره ی یک – در صورتی که در یک فیلم اکشن، آرتیسته یک گلوله به بازویش، پایش یا پهلوش بخورد (مطمئن باشین به جای دیگرش نمی خورد) و مدتی در بیمارستان باشه، بعد که بیرون می آید، از قبلش هم قوی تر است. با همان دست یا پای چلاقش کارهایی می کند که وقتی سالم بود، نمی توانست بکند. مادر ...
تبصره ی دو – گاهی وقت ها زخم بندی زخم آرتیسته به عهده ی یکی از آن دخترها (مذکور در بند 3) است که خودش داستانی دارد. مثلا وقتی زخم را تمیز می کند و آرتیسته از شدت درد آخ و اوخ می کند و گاهی فحش هم میده، دختره دلش غنج میره و گاهی هم محضا لله یک لب می گیره، اگر در حین زخم بندی کار به رختخواب نکشه البته.
10- اگر آرتیسته سفید است، همدستش یک سیاه یا "لاتینو" است. و بالعکس.
11- اگر موضوع بر سر آزاد کردن یک دانشمند اتمی یا فیزیکدان و غیره است که در چنگ رییس دزدها اسیر شده، دانشمنده یک دختر داره که نگو و نپرس، یک تیکه ماه. و خوب، معلومه دیگه. در انتها آرتیسته با دختره بعله و پدر دانشمند هم در حالی که ناظر بوسه ی کشدار آن دوتاست، مثل دیوث ها یک گوشه ایستاده و لبخند هم می زند.
12 – یک جاهایی هم یک پسر بچه ی تخس هست که از اول از آرتیسته بدش میاد بخصوص که مادر پسره هم به آرتیسته نظر داشته باشه. اما با صبر و حوصله و هوش و ذکاوت آرتیسته در بازی های مختلف، پسره کم کم از آرتیسته خوشش میاد و با هم رفیق می شوند.
13- آرتیسته در همه ی ورزش ها و بخصوص موتورسیکلت رانی، اتومبیل رانی، هواپیما و هلیکوپتر رانی و هرچیز دیگر رانی، حرف ندارد. معمولا هم با یک قهرمان جهان در آن رشته که طرف رییس دزدهاست، روبرو می شود و از یارو می برد.
14- آرتیسته چند تا کار عجیب و غریب هم بلده. مثلا می تواند با انگشت شصت پایش وسط زمین و هوا به سیم تلگراف آویزان بشود. این هنر همان اوایل فیلم یا در بازی با پسره (مذکور در بند 12) رو می شود که بنظر بیخودی می آید. اما در آخر فیلم که رییس دزدها آرتیسته را از طبقه ی شصتادم یک ساختمان یا از هلیکوپتر پرتش می کند پایین، ناگهان می بینیم که آن شصت پا بکار می آید و سیم تلگراف یا بند رخت "خاله سکینه" هم سر راه سبز می شود و آرتیسته "آویزان" ... و نجات پیدا می کند. (به قبر بابای هر چه دروغگوست ...).
15- آرتیسته البته کاراته و جوجیتسو و همه ی این قرتی بازی ها را هم از شکم ننه ش بلده. اما اگر در یک حمله ی غافلگیرانه با چند تا قهرمان جهان که در خدمت رییس دزدها هستند، از پسشان بر نیاید، یک سوهان ناخن یا چیزی به همان کوچکی یک جایی نه بدترش قایم کرده که می کشه و می زنه و قهرمان کاراته ی جهان که چیزی نمانده آرتیسته را ناکار کنه، اول از تعجب چشماش می افته روی لپ هاش و بعد مثل مار به خودش می پیچد و ولو میشه. تمام.
16- اسم آرتیسته معمولا اسم زیبا و جمع و جوری ست مثل "جیم" یا "ویلی" یا "کیم" ... اما اسم رییس دزدها یا همدست هایش، تا دلتون بخواهد زشت و بدترکیب و دراز و ... است، مثل "خاک انداز" یا "موی زیر بغل" (سعی کردم ترجمه ی فارسی اسم ها را اینجا بیارم)
17- دختره معمولا در جاهایی از فیلم از آرتیسته سوال می کند: "آخرین باری که خوابیدی کی بوده؟" یا "آخرین باری که یک غذای درست و حسابی خوردی، کی بوده؟". اما هیچ وقت از آرتیسته نمی پرسد که "آخرین باری که شاشیدی یا ریدی کی بوده؟". چون ما هیچ وقت نمی بینیم آرتیسته برود دستشویی. دریغ از یک شاش خالی. ولی گاهی دستیارش وسط شب از ماشین پیاده می شود که کنار جاده بشاشد و یک گلوله از غیب می آید و از مردی می اندازدش. یکی هم نیست به کارگردان یا فیلمنامه نویس قرمساق بگوید، اونجای آدم دروغگو. آخر رییس دزدها از کجا می دانست که این وقت شب یکی وسط جاده شاشش می گیره و درست همین جا پشت این درخت، رو به تفنگ یارو، زیپش را می کشد پایین؟
18- در هنگام تعقیب، بستگی به شرایط فیلم، از دوچرخه و موتورسیکلت گرفته تا هلیکوپتر و هواپیما همه چیز در دسترس آرتیسته هست. همه را هم بلد است براند. انواع و اقسام هفت تیر و تفنگ و کارد آشپزخانه را هم می شناسد.
19- برای دستگیری رییس دزدها، آرتیسته معمولا محدوده ی سرعت مجاز را می شکند، از عبور ممنوع و چراغ قرمز و اینها هم رد می شود، هیچ پلیس و مامور هم سر راهش سبز نمیشه، اگر هم بشه هیچ گهی نمی تواند بخورد. چرا؟
20- چون آرتیسته با یک ماشین فکسنی چنان ویراژ میده که دویست ماشین پلیس را یکی بعد از دیگری، در انواع و اقسام صحنه ها، روی هوا، توی آب، روی پل، در خیابان یا مرغدانی یا هرجای دیگر "گوزملق" می کند و آرتیسته با یک لاستیک پنچر و دسته دنده و فرمون که توی دستش مانده، در انتهای یک کوچه ی بن بست به سلامت از ماشین پیاده می شود و می رود خانه ی عمه ی ... ش که درست در همان کوچه یا سر کوچه ی بغلیه.
21- ...
راستی ها! عجب شباهت هایی هست بین یک فیلم "اکشن" و جمهوری کذا! فکر نمی کنید؟ تفاوتش این است که در جمهوری همه پیش مردم نقش آرتیسته را بازی می کنند ولی "چون به خلوت می روند" رییس دزدهاند!
پاشم بروم یک فیلمنامه ی اکشن بنویسم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 21 مهر 83
گیتان شش
شاید بهتر باشد این سری یادداشت ها تحت عنوان "گیتان" را بترتیب از اولین آنها، پنج شنبه 15 مرداد 83 بخوانید.
از یادداشت های یک آواره
27 اوت 2001
پیش از انقلاب 1979 نیز دوستان اروپایی و آمریکایی بی توجه به این مساله که بسیاری از معترضین به سیستم خفقان در کشور، سال هاست در زندان و زیر شکنجه قرار دارند یا به اشکال مختلف کشته و اعدام شده اند، خوش بینانه در مورد شاه و جامعه ی "غربی شده" و "در حال پیشرفت" ایران داد سخن می دادند. آنها در حیرت می شدند که من به عنوان یک معترض معمولی که از بسیاری مزایای یک شهروند ساده محروم بودم، با نظراتشان موافق نیستم.
به این صورت من هیچ گاه، نه پیش و نه پس از انقلاب، آنچه خود می پنداشته ام، نبوده ام و نیستم. آنچه روی دو پای من راه می رود مجموعه ای از "آرکه تایپ" هایی ست معلق در هوا که دیگران از من دارند و به "من" من تحمیل می کنند. "آرکه تایپ" هایی که همه جا هستی واقعی مرا چون سایه ای تعقیب می کنند و همانند کابوس هایی دور و برم می چرخند.
"لرد جیم"، قهرمان رمان "جوزف کنراد" مثل همه ی انسان های معمولی دیگر گرفتار ترس های خاص خود است و همچون بسیاری دیگر سخت به زندگی علاقمند است. پس مانند دیگران زندگی می کند و دست به عمل می زند. او قهرمان نیست، پس نمی تواند به تنهایی مانع غرق شدن کشتی شود و جان هشتصد انسان را نجات دهد. ار همین رو مانند هرکس دیگر، می گریزد تا خود را نجات دهد. با این همه "جیم" نمی خواهد از عقوبت این فرار بگریزد، پس با آن روبرو می شود. او از زیر بار گناه شانه خالی نمی کند و می ماند تا از حق انسانی خود دفاع کند. اما جامعه برای حفظ شان خود از "جیم" به عنوان "بز طلیعه" استفاده می کند. این کافی نیست که "جیم" پروانه ی کارش را از دست می دهد و تن به حقیرترین کارها می دهد. مردمی که معلوم نیست در شرایط او بهتر عمل می کردند، همه جا او را گناهکار می دانند. جیم پیوسته به دورتر می گریزد تا بالاخره در جزیره ای دورافتاده، اعتمادی را که هر انسان به آن نیازمند است، به دست می آورد. اما باور و اعتقاد مردم به او اینبار بیش از آنی ست که اوست. مردم نه به "جیم" که به تصویری از "جیم" اعتماد و علاقه نشان می دهند که در ذهن خود ساخته اند. "جیم" بار دیگر بخاطر عمل نکردن به آنچه از او انتظار می رود، گناهکار محسوب می شود. اما او حاضر نیست برای از بین بردن این تصویر اشتباه، بار دیگر تن به محاکمه بدهد. از فرار نیز خسته است، پس تن به مرگ می دهد.
28 اوت
دیدن فیلم هایی از جنگ دوم مرا که کودکی بیش نبودم به این فکر وامی داشت که "خانه" تا چه اندازه آسیب پذیر است. بعدها در زلزله ی مهیبی که در اطراف شهر زادگاهم رخ داد و شهرها و دهکده هایی را در چند ثانیه به بیابانی از خاک و خاشاک تبدیل کرد، شاهد انسان های بی پناهی بودم که جایی که دو روز پیش از آن خانه شان بوده بود، روی پشته ای از کلوخ، ماتم زده نشسته بودند. شاید هم از خود می پرسیدم میان این پشته خاک و پشته خاک های آنسوتر چه تفاوتی وجود دارد؟ آنها در حالی که گاه کودکانشان را در بغل می فشردند، نسبت به هرجای دیگر در آن بیابان ویران، همان اندازه که روزهای پیش از زلزله، بیگانه بودند. چشم های بی تجربه ی من می توانست به روشنی زنجیرهای قراردادی را در اطراف دست و پای آنها مشاهده کند.
در سال های ابتدای مهاجرتم در شبه قاره ی هند که از یک مکان قرضی به دیگری، از این مسافرخانه به آن دیگری کوچ می کردم، آن چشم های ماتمزده بر روی پشته های خاک، همه جا پیش نظرم بودند. گاه که ناچار بودم پیش از تاریکی و پراکنده شدن جمعیت، در گوشه ای و زیر سقفی خود را مخفی کنم، برای زنجیرهایی که دیگر به دست و پایم نبود، دلتنگ می شدم. گاه از این که جهت مشخصی برای رسیدن به امنگاهی نداشتم، دلم می گرفت.
"تئودور آدورنو" معتقد است که "در سده ی بیستم بخاطر تجربه ی توتالیتاریسم، جستجوی خانه و کاشانه کاری عبث است".
اول سپتامبر
هرگز رفتار و حرکات حیوانات را تماشا کرده اید؟ این کاری ست که من سخت به آن علاقه مندم. گربه یا سگی خانگی می توانند ساعت ها شما را مشغول کنند. اما…
" هرگز یک سگ ولگرد را تماشا کرده اید؟ ابتدا با کنجکاوی به نگاهتان پاسخ می دهد. همین که مطمئن شد توجه شما از سر تفنن است، از نگاهتان می گریزد. تعقیبش کنید، خود را از شما پنهان می کند. ساعتی بعد می بینید که در گوشه ای نشسته و زخم هایش را می لیسد. بخش اعظم تنهایی من در تبعید به لیسیدن زخم هایم گذشته است." (ادوارد سعید)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 19 مهر 83
دهکده ی کوچک جهان
شاید شما هم این آمار را قبلا دیده باشید. ولی بد نیست یک بار دیگر هم به زبان فارسی به آنها نگاهی بیاندازید.
اگر فرض کنیم که جمعیت جهان را به همین شکلی که هست با تمام نژادها و رنگ ها و مذاهب و ترکیبی که فعلا دارد و به همین نسبت در حد یک دهکده که فقط 100 نفر جمعیت دارد، کوچک کنیم، می توانید حدس بزنید ترکیب ساکنین این دهکده به چه صورتی در می آمد؟
از این صد نفر:
57 نفر آسیایی اند
21 نفر اروپایی
8 نفر آفریقایی
52 نفرشان زن اند
و 48 نفرشان مرد
70 نفر رنگین پوست اند
و 30 نفر سفید
70 نفر غیر مسیحی اند
و 30 نفر مسیحی
11 نفرشان هم جنس باز اند
6 نفرشان حدود 59 در صد ثروت جهان را در اختیار دارند و همه ی این شش نفر هم آمریکایی اند.
80 نفر از خودشان خانه ای ندارند
70 نفرشان قادر به خواندن و نوشتن نیستند
50 نفرشان از کمبودهای غذایی رنج می برند و در شرایط نا سالم زندگی می کنند
همیشه یک نفر در حال مردن است
و یک نفر در حال به دنیا آمدن
تنها یک نفر تحصیل دانشگاهی دارد
و تنها یک نفر کامپیوتر دارد.
خوب، اگر قرار بود در چنین دهکده ای زندگی کنید، چه احساسی داشتید؟
روز بعد!
دیشب هم وطن عزیزی که تحصیلات دانشگاهی دارد، زنگ زد تا بگوید:
فلانی، یعنی "ما" فقط یک در صد جهانیم؟
چند ثانیه ای طول کشید تا به خود بگویم یعنی رفیقمان به آن 80 درصد بی خانه فکر نکرده است؟ یا به آن 70 درصد بی سواد؟ یا به آن 50 درصدی که از کمبود عذایی رنج می برند؟ یا ...
گفتم "هرکه به فکر خویشه، کوسه به فکر ریشه" (با عرض معذرت از ریاست مجمع تشخیص مصلحت). خوب چه کنیم دیگر؟ در این مملکت هر چه بگوییم و از هر طرف که رویمان را بگردانیم، بالاخره به تریج قبای کسی بر می خورد.
یاد "میزیدالله" آشپز حاجی بنکدار افتادم. میزیدالله بینی خیلی بزرگی داشت. یک روز پیش حاجی شکایت برد که بچه ها نخود و لوبیا و سنگ ریزه به بینی من می زنند. حاجی بچه ها را خواست و با توپ و تشر گفت اگر یک بار دیگر بشنوم که به بینی "میزیدالله" نخود لوبیا پرتاب کرده اید، من می دانم و شما.
بچه ها رفتند پی بازی و دوسه روزی از این ماجرا گذشت. تا این که باز سر و کله ی "میزیدالله"، این بار با بینی باندپیچی شده دم درگاهی اتاق حاجی پیدا شد که حاج آقا، این بچه ها دست بردار نیستند. حاجی با خشم بچه ها را صدا زد و دستور داد چوب و فلک را هم حاضر کنند. بچه ها که زهره ترک شده بودند، همان جا ایستاده بودند و گولی گولی اشک می ریختند. حاجی گفت ولدالزنا ها، مگر نگفتم کاری به کار "میزیدالله" نداشته باشید. در حیاطی به این بزرگی، سنگ هم می زنید، پدرسوخته ها به طرف های دیگر بزنید.
یکی از بچه ها که دل و جراتی بیش از آنهای دیگر داشت، همان طور که اشک می ریخت، گفت: حاج اقا، به پیغمبر ما هم همین کار را می کنیم. تقصیر ما چیه که از هر طرف سنگ می اندازیم، می خورد به بینی "میزیدالله"؟
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 15 مهر ۱۳۸۳
این بچه ها!

امان از دست این بچه های امروزی!
بعله! ...
یک خواهر و برادر، اولی سه ساله و دومی پنچ ساله، با مامان بزرگشون نشسته بودند، دل می دادند و قلوه می گرفتند. خواهره پرسید؛ مامان بزرگ، من چه جوری به دنیا اومدم؟
مامان بزرگ گلویی صاف کرد و گفت؛ خوشگلم! یک روز یک پرنده نشست سر آن بوته ی گل سرخ و تو را گذاشت وسط یکی از آن گل های خوشگل و رفت. آن وقت من و مامانت رفتیم و تو را برداشتیم و ...
برادره و خواهره نگاهی بهم کردند. برادره پرسید مامان بزرگ؛ من چطوری به دنیا آمدم؟
مامان بزرگ یک فکری کرد و گفت؛ یک روز من و مامانت نشسته بودیم لب باغچه، که یک فرشته از آسمان آمد، یک فرشته ی خوشگل مامانی، تو را گذاشت توی دامن مامانت و رفت...
خواهره و برادره نگاهی بهم کردند. خواهره گفت، حیوانکی مامان بزرگ! نمیدونه! برایش بگیم ما از کجا آمدیم؟
بعد از خواندن پیام های روز اول:
خوب شد مساله مطرح شد.
یک نفر اعتراف کرده که "هنوز هم نمی دونه". حیوونکی مادر بزرگ!
یکی گفته "آدم از این بچه ها می ترسد". والا از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهون، ما از 19/20 ساله هاش هم می ترسیم.
یکی از خواهر کوچولوش گفته که "هرچه تلاش می کردیم نفهمه، زودتر از ما می فهمید". یکی نیست بپرسد: چیزی را که او زودتر از شما می فهمید، از کجا می دونستین که تازه می خواستین نگذارین اون بفهمه؟
پنجمی از همه جالب تر است. دومی را تشویق کرده که "همون که اون آقاهه گفت". یعنی نه فقط نمی دونه، بلکه جراتش را هم نداره بگه نمی دونم!
ششمی معلوم میشه هنوز هم نمی دونه! چون تازه به خودش اخطار میده که "باید مواظب بود"!
آخری هم راحت گفته بچه ها شاگرد شیطان اند، تا بهانه داشته باشد که چرا برای پاسخ سوالاتش، پیش بچه ها نمی رود.
جالب تر از همه آن آقاهه س که نوشته "خیلی خندیده". خنده نداره آقا، گریه داره.
بعد میگن چرا تو اون مملکت انقلاب نمیشه. میگن چرا "هخا" نمیاد. خوب وقتی ملت برای چیزهایی که نمی دونه، حس کنجکاوی نداره و هیچ تلاشی نمی کنه "هخا" یه کاره پاشه بیاد بگه چند منه؟
بابا ملت، امت، مردم یا هرچی که اسمتون هست! برین یه بچه دو سه ساله پیدا کنین، مسایلتون را ازش بپرسین. این هم من باید براتون پیدا کنم؟
نگاه! آن بچه ی بالایی برای پیدا کردن جواب سوالش چطور خودش را به خاک و خل کشیده! یاد بگیرین. نصف شماس.
نگاهی به پیام های روز دوم:
امروز یه خانمی فتوا صادر کرده که "این دختره را باید قبل از 14 سالگی شوهرش داد و گرنه ...". یعنی ملخص کلام حکم اعدام دختره را صادر کرده. اسم پیام دهنده هم "رز" است. حالا اگر "لاجوردی" یا "خلخالی" بود، می گفتیم حرجی نیست، یه جورایی دسته اش را در می کردیم. ولی "رز" و حکم اعدام؟ ما ایرانی ها همه مون یک جورایی ولی فقیهیم و طبق اصول جمهوری ولایتی، بهترین راه ریشه کن کردن مشکلات، دار زدن و حلق آویز کردن آدم هاست. تا اینجا فتوای این خانم "رز" قابل درک است. اما مشکل ما اینه که هرچه توی این صفحه گشتیم، دختری ندیدیم که شوهرش بدیم. مگر این که این خانم "رز" اون آقا پسری را که دنبال یک کفتر دولا شده و زیر ناودان را دید می زنه، به دلیل موهای بورش دختر حساب کرده. این را دیگه نمی تونیم کاریش بکنیم. چون اگر عکس نبود، از اون آقا پسر خواهش می کردیم از روی چمن بلند شه و خب، یه جورایی نشون بده که پسره. مگه این که تازگی ها در جمهوری اسلامی پسرا را هم شوهر میدن.
نفر بعدی یک خانمی ست که گویا توی "گل و شل" مانده، حالا از ما تقاضای "گرد و خاک" کرده تا زمینه برای کنجکاوی هاش مساعد بشه. خیلی می بخشینا خانوم جان، خدا شب جمعه ای روزی تون را جای دیگه حواله کنه. تا اونجا که ما اطلاع داریم، تولید کننده ی انحصاری "گرد و خاک" نماینده ی ولی فقیه در "روزی نامه ی کیهان تهران" است. اسم کوچیکش هم حسین است. هرچه "گرد و خاک" لازم دارین، لطفا به ایشون سفارش بدین. ضمنا متخصص "گل آلود کردن" آب هم هست. البته گویا برای این که نمایش مضحک "مردمسالاری دینی" در جمهوری مربوطه کامل باشه، دیشب به دادگاه هم احضار شده. ولی از اونجا که این دفعه ی اولش نیست و ما می دانیم که می آید بیرون، یعنی اصلا تو نمیره. بنابراین شما نگران نباشین، سفارشتون را بدین. حسین آقا یک تک پا میره دادگاه، یک چای با دادستان می خورد (چون دوتایی عضو یک باشگاه اند، زیر نظر رهبری)، و بر می گردد سر کارش.
نفر بعدی خیال کنم مادر حضرت عیسی باشه، چون خیلی با حجب و حیا گفته که: "ما ملت نجیبی هستیم"، انگار که گفته باشه "اسب حیوان نجیبی ست". ما در جواب این همشیره ی مکرمه چیزی نداریم بگیم. فقط در حالی که به نامه ی اعمال بیست و پنج ساله ی جمهوری اسلامی فکر می کنیم و چشمامون افتاده روی لپ هامون و دهنمون به اندازه ی یک خربزه باز شده، پیش خودمون میگیم: او که هچ!
پیام بعدی ... والا چی بگم! یه کم مشکوک است. اولش فکر کردیم طرف موجیه. استغفرلله. خدا هیچ کس را از نعمت سلامتی محروم نکنه. دوباره که خوندیم، راستش عرق شرم نشست روی پیشانی مون. اولش که "همراه شقايقهاي عاشق روي پشته اي از انتظار نشسته" و "خيره به افق"، تا شايد ما را ببيند! خوب شد خونه نبودیم. بعد هم "از احساس يك كودك وام گرفته و خود را معطر به ياسمنهايي از اهالي بهشت كرده" و "خورشيد را در دستهايش پنهان ساخته و با سبدي از ستاره و سوار بر نور به پيشواز" ما آمده. بعد هم پرسیده "از كدامين جاده مي آيي تا چشمانم را سنگفرش قدوم مباركت کنم". داداش، اولا ما با دوچرخه می آییم، نه با "قدوم". در ثانی "برو این دام بر مرغ دگر نه". به عزیزی تون قسم، داشتیم از خجالت آب می شدیم. دست آخر هم نوشته "خورشيد عشقت تنم را سوزاند"!
خب، همین جا بگیم که ما با مساله ی هم جنس بازی هیچ مشکلی نداریم بشرطی که از بیرون گود تماشا کنیم، یعنی ما را قاطی قضیه نکنند. خب، ما هرچی داشتیم و نداشتیم، گذاشتیم و از جمهوری آمدیم بیرون. تنها چیزی که با خودمون آوردیم، همین ناموسمون بود. قرار هم نیست به این سادگی ها از دستش بدیم. آن هم به کسی که نمی شناسیم. همین چارسال پیارسالا هم که یه مشکلات مردانه پیدا کرده بودیم، دکتره می خواست با انگشت امتحان کنه، گفتیم "دست خر کوتاه". خب، درسته که دکتر محرمه، تازه انگشتش را هم کرده بود تو یه پلاستیک. اما ما دیدیم که بعضی ها اولش با این قضیه مشکل دارند، ولی خب، آدم، آدمه دیگه. به خیلی چیزها کم کم عادت می کند. یه روز هم خوشش می آید. اینه که به دکتره گفتیم دستت را بکش داداش، ما مسلمانیم. واسه جاهل افته که بگذاره هر نامسلمان ختنه نکرده ای، انگشت بهش برسونه. حالا این آقا از راه رسیده و نرسیده، برای ما شعر عاشقونه نوشته ... نخیر آقا! این مومن باید ماخلق الله ش یه ترک مرکی برداشته باشه.
عجب دنیایی شده به علی. حالا اون خانم "رز" یک پسر بچه را با یک دختر اشتباه کرده، چندان گناهی نیست. اما این آقاهه ما را با این هیکل و این سبیل و ... لااله الا لله. البته تو دنیای وبلاگ ها از این کارها می کنند. یعنی آقاهه یک اسم لطیف و ظریف زنانه برای وبلاگش گذاشته، سعی هم می کند یه کم لوندی قاطی مطالبش کنه تا اشتباهی بگیرنش. ما خودمان مدت ها فکر می کردیم "اشک مهتاب" زنه! یا مثلا "زیتون". خب این در فرهنگ ما سابقه داره. قبلن هم در تعزیه و روحوضی و تیاتر، آقایون نقش خانوم ها را بازی می کرده اند. ولی حالا اینقدر این قضیه مد شده که بعضی از خانم ها برای این که مبادا سوء تفاهمی رخ بده، از آن طرف غلتیده اند. یعنی خیلی بد اخم و مردانه و داشی می نویسن. بعضی ها هم از همان اسم وبلاگشان تکلیف را روشن کرده اند. مثلا "این یک زن است". می بینی؟ پشتش خیلی حرف های دیگه هم هست. مثل این که بگه "حالیته مرتیکه" یا مثلا "هی یارو، حواستو جفت و جور کن". اینه که ما هر وقت میریم سراغ این وبلاگ، انگار که به دیدار معبد می رویم، دم در کفش هامون در می آوریم و یک "وان یکاد" هم می خونیم که مبادا شیطون بره تو جلدمون، یه چیزی بگیم که خدای ناکرده "افتض" بشه.
حرف، حرف میاره. از موضوع دور افتادیم. خلاصه این آقاهه که اسمش "آدمک ها" ست، بعد از یک انشاء بلند بالا در وصف عشق جانسوزش به حاجی تون، یک فتوا هم صادر کرده که ما بدانیم طرف جد اندر جد ایرونیه. گفته "كاش مي شد الفباي درد را نوشت". این از آن کلمات قصاره که باید زیرش نوشت "امام خمینی". خلاصه همه حرف هاش را که زده، تازه دست آخر که می خواسته بره، گفته "سلام...وقت بخير"! ما جز این که از خداوند تبارک و تعالی بخواهیم که همه ی مرضای اسلام را شفا بده، کاری از دستمان ساخته نیست.
یه آقایی هم هست که انگار متخصص "خنده" ست. هر روز میاد این پایین در قسمت پیام ها می نویسه "خندیدم" و می رود. خدا یه عقلی به شما بده، یه پولی هم به ما تا وبلاگ نویسی را ول کنیم بریم پیتزایی باز کنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 13 مهر ۱۳۸۳
نامه ی نوزدهم
سلام یاسر
امان از این روزگار قحبه. چهار سال است بهر دری می زنم تا مگر خبری از تو بگیرم. خیلی با غیرتی مرد! نسبت به هرچه کرد است، نا امیدم کردی. خیلی حرف ها پشت سرت زدم. این را هم گفتم که برگشتی و حال و هوای ولایت رگ ناسیونالیستی ات را جنباند. اینها را به "لوسی" گفتم که خیلی نگرانت بود. گفتم رسیده و نرسیده رفاقت این سال های غربت را ریخت در سطل خاکروبه و گفت گور بابای هرچه فارسه. مومن مسجد ندیده، تو مثل بچه ی آدم آمدی خداحافظی، قرار بود رسیده و نرسیده خبر سلامتی بدهی، از اوضاع و احوال برایمان بنویسی و .. چی شد؟ "هزار وعده ی خوبان یکی وفا نشود"!
خوب، مبارک است، جفت هم که پیدا کرده ای. قرار نبود بی اجازه ی ما دست به کارهای خطرناک بزنی. چشم ما را دور دیدی، زدی به سیم آخر، تولید مثل هم کردی و یک کرد هم به جمعیت اکراد جهان افزودی. "سهراب"؟. اینها همه بدون اجازه ی من؟ مالیدی! مقررات که یادت هست؟ عکس سهراب را برایم می فرستی و حالی اش می کنی که یک "دایی علی" هم این طرف دنیا دارد! روشن شد؟ و همه ی اینها هم پیش از مراسم ختنه سوران، و گرنه اسم آقازاده در دفتر شهروندان این جهان جنده ثبت نخواهد شد، حتی اگر به گردن کلفتی آن یکی سهراب بشود و پشت رستم دستان را هم به خاک برساند. همین که گفتم. دیگر خود دانی.
در این جهان بی آب، عجب شناگر قابلی بودی و ما نمی دانستیم! کی بود گفت در بلاد فرنگ، گل از گل آدم می شکفد؟ ما که در این همه سال در آن قد و بالای ریزه میزه، هیچ معجزی ندیدیم. مگر این که پایت به خاک وطن برسد و این همه گرد و خاک راه بیاندازی. لازم شد سری به سلیمانیه و اربیل بزنیم. انگاری آب و هوایش برای کمر و قوه ی باء بدک نیست، ها؟
نه یاسر جان! با شوخی و لودگی هم نمی شود از تلخی نامه ات در مورد اوضاع و احوال عراق گذشت و سرخوردگی هایت را زیر سبیلی رد کرد. این همه سال مسخره گی و مطربی پیشه کردن داد ما را "از کهتر و مهتر" نستانید. قصه پیش که حکایت کنیم که این چنین از کار جهان انگشت حسرت و حیرت به دندان گرفته ایم ...
قضایا را کم و بیش در اخبار دنبال می کنم. در بلبشوی فوریه و مارس سال پیش، یک شب خوابت را دیدم. کباب گرفته بودیم و نجسی تگری، جایی شبیه پارک "اوستر اله"، خوش به احوال، روی چمن دراز شده بودیم. یک "کاکه ی اسپانیایی" کباب ها را زد و برد. پابرهنه سر در پی سگ گذاشته بودی و به فارسی و عربی و کردی و دانمارکی، به سگ و صاحبش بد و بیراه می گفتی. گفتم ولش کن یاسر. گیرم کباب ها را هم پس داد، من و تو که که بخورش نیستیم. گفتی اگر در سطل آشغال هم بیاندازم نمی گذارم نصیب سگ دانمارکی ها بشود. سگه هم خیال می کرد داری باهاش بازی می کنی، می ایستاد و فرار می کرد. پیرزنه هم همان جا روی نیمکت نشسته بود و تعقیب و گریز تو و سگش را تماشا می کرد و می خندید. گفتم این روح صدام است که لقمه را از دهنت گرفته، یاسر. گفتی مادرش را به عزایش می نشانم.
نه انگار، ننشاندی. از شر صدام رها شدی و در بحر "صد دام" افتادی. "یوهان" را خیلی وقت است ندیده ام و نشنیده ام. من البته از جولای سال گذشته آن دفتر و دستک را رها کردم و دیگر عطای کار دولتی را به لقایش بخشیدم. اما از چند ماه قبلش سر مساله ی جنگ عراق، رابطه مان با "یوهان" گل آلود شد. آن جنتلمن نازنین که با خواندن مطلب "کردها بر کشتی نوح" اشک در چشم هایش حلقه زد و بر سر مساله ی فلسطین یقه می درانید و به "شارون" ناسزا می گفت، چنان باور نکردنی طرفدار بوش و کوبیدن عراق از آب در آمد که نگو و نپرس. آنجای من اسفناج سبز شده بود. یک روز هم گفت در هر جنگی یک عده لت و پار می شوند تا بقیه به عدالت و آزادی برسند. این دیگر مرز دریدگی من بود. پایش را گذاشته بود روی دمم. اما پیش از این که پاشنه ی دهان را بکشم و پاچه ش را بگیرم، خوب نگاهش کردم تا مطمئن شوم این دهان متعفن به گلوی همان "یوهان دمکرات" وصل است؟ چند ماه پیش تلفن کرد که پاشو بیا یک شب پیش ما، "کریستین" دلش هوایت را کرده است. گفتم به کریستین سلام برسان و بگو از وقتی تروریست شده ام آبم با دموکرات ها در یک جو نمی رود، بخصوص دموکرات هایی که نظراتشان را با تپش نبض سهامشان در کنسرن های اسلحه سازی آمریکا، تنظیم می کنند.
همان روزهای حول و حوش سقوط نا میمون بغداد مطلبی هم نوشتم از سر درد که نسخه ی فارسی اش را دوست سردبیرمان استفراغ کرد و برایم پس فرستاد. از چاپ متن دانمارکی اش هم سردبیران دموکرات منش اسکاندیناوی به هزار بهانه ی هفت من نه شاهی عذر خواستند. این هم کنار بقیه ی آنها که چاپ نشد. (یک کپی اش را جوف همین نامه برایت می فرستم. آش خاله ست، اگرچه دیگر از تاریخ مصرفش گذشته). این سرنوشت آنهایی ست که در گفتن و نوشتن پا از گلیم خویش درازتر می کنند، حرف به مصلحت روزگار نمی زنند و دموکراسی و آزادی را آن گونه که در کتاب ها خوانده اند باور دارند نه آن گونه که در کشورهای "دموکرات غرب" عمل می شود. آن مطلب "اکراد در کشتی نوح" را هم اگر تو نسخه ی کردی اش را چاپ نزده بودی، مثل نسخه ی فارسی و دانمارکی اش روی دستمان می ماند.
خوب، در مورد سرخوردگی هایت آن هم در آستانه ی "انتخابات آزاد" در عراق، چه بگویم؟ با حرف هایت بیش از آنچه فکر کنی، موافقم. ولی نازنین یاسر! چه من و تو بخواهیم چه نخواهیم، انتخابات افغانستان و عراق بهر شکلی باید در این ماه اکتبر برگزار بشود، پیش از این که نوامبر و انتخابات آمریکا از راه برسد. آقای بوش و دار و دسته باید ثابت کنند که در این مدت دامنه ی دموکراسی و آزادی در دو کشور تروریست پرور و خطرناک جهان تا به کجا کشیده شده است. حتی اگر از انتخابات در چچین و هایی تی و جاهای دیگر هم خنده دارتر باشد.
در مورد بازگشتت نظری ندارم. حتی نمی گویم، برنگرد. ولی اینجا هم حالا تحقیرها چند برابر شده است. خبر داری که از سپتامبر 2001 به لقب تروریست هم مفتخر شده ایم. حالا دیگر در هر فرودگاه و سر هر مرز شرطت را هم از پا در می آورند و در ماتحتت دنبال بمب هایی می گردند که خود جاکششان می سازند. با این حال اگر آمدنی شدی خبرم کن. هنوز هم یک گله جا و آنقدر وسایل دارم که تو و تهیمنه و سهرابت را برای مدتی جا بدهم تا جا و مکانی پیدا کنید. اما بهتر است خوش بینی هایت را در مورد گرفتن اقامت و پیدا کردن کار و مسکن جایی در همان سلیمانیه یا اربیل جا بگذاری. جهان دموکرات حتی از چهار سال پیش هم، تنگ تر شده...
ای یاسر، یاسر! کاش هنوز بیست سالمان بود و با اردنگی و دگنگ و به قیمت یک عمر، به واقعیت جهان پی نبرده بودیم و هم چنان خوش بینانه در رویای تغییر جهان بودیم. تف به هرچه واقع بینی ست. به قول شاهرخ مسکوب "می خواستیم دنیا را عوض کنیم، دنیا ما را عوض کرد". از همه ی آن اهن و تلپ ها یک گوشه ی تنهایی به ما مانده و فرصت قلمی شکسته و رخصتی که ببینیم و قر بزنیم، بی آن که به گوش کسی برسد. همین! قر در گوشه ی تنهایی، در جهانی که پهنه ی جولان قحبه هاست، و لاشه ی ناتوان ما که در آغوش این عروس هزار داماد افتاده است. "ولمان کو رولم".
امیدوارم نگذاری سهرابت مثل آن یکی به آرمان بی مرزی برسد. بگو ما هم از این گه ها زیاد خوردیم. بگو حالا دیگر همه ی رستم ها "بادی گارد" شرکت های نفتی و کارخانجات اسلحه سازی اند، "پشت خم کرده" و "دم علم کرده"، "تا کله چرخ داده ای" قورتت داده اند، یک جرعه "کولا" هم رویش، عین "بیگ مگ منیو" همراه "پوم فریت".
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ی پشمین به گرو نستانند
باقی بقایت ...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 11 مهر 1383
نامه ی هژدهم
شمسی سلام!
ما هم سلامتیم.
هستیم و غیر از این ...
با آفتاب خاطره گرمیم،
در پشت پنجره ی روزها؛
در سایه ی کسالت پارک،
و ساحلی تهی
از مرغ و فضله و مرجان.
... و شب ها تمام شب؛
در تمرین خواب،
روی بالش خیس،
آنسان که صبح
بر بستر دریا
بیدار می شویم.
دیری ست رنگ رنگ
رنگین کمان ما در آینه
خاکستری شده ست.
دیگر چه؟ هیچ! همین ها دیگر ...
چشمم به ظرف های نشسته که می افتد
باران می آید.
اینجا همیشه بارانی ست.
دیگر...
از من نخواه شعر بگویم
وقتی پرنده ای
از خاطرات باغ و بوته تهی شد،
با زاغ در کناره ی مرداب
همخانه می شود.
نه!
چیزی دلم نمی خواهد
زحمت اگر نباشد
یک بسته خنده ی بو داده
با چارپنج لبوی داغ معطر
چند پر
ریحان خشک و ترخان
همراه چند بسته "هکان" ...
... دیگر چه عرض کنم
ملالی نیست ....
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
4شنبه 8 مهر 1383
نامه هفدهم
سلام حمید جان
در نامه های قبلی ات هم کم و بیش در مورد زندگی قرقر کرده ای. خوب، این دیگر عادت من شده است که به قرهای هر ازدواج کرده ای گوش بدهم اما جدی نگیرم. چون اینها حرف هایی ست از سر بی حرفی. یادم هست در نامه ای در سال 1999 با وجود تازه بودن ازدواجتان، از عیالواری و داشتن زن و بچه نالیده بودی. بعد که به ولایت آمدم، دیدم بعد از سه چهار سال عشق و عاشقی و پنج شش سال زناشویی و داشتن "خاطره"، زیباترین کره خر سه ساله ی جهان، گرفتاری های شغلی تو و "مینا" و خانه و بدبختی های دیگر روزگار به اضافه ی هزار درد بیدرمان دیگر زیستن در آن جزیره، هنوز هم دوتایی مثل دو قناری در یک قفس دور هم می چرخید و تک به تک هم می مالید و یک لبید و هزار خنده. معلومم شد که شما هم مثل خیلی زوج های دیگر گاه نیاز دارید خودتان را برای دوستان و آشنایان لوس کنید.
اما در مورد سوال مینا باید بگویم که یادم نمی آید هیچ وقت رمالی کرده باشم. این که بر سر این جناب دکتر "هخا یزدی" چه می آید و این که چقدر می شود به این آدم اعتماد کرد و ... اینها را بهتر است از یک رمال بپرسی.
نمی دانم چقدر یادت هست که در جریان انقلاب هم بحث هایی شبیه به این در کلاس داشتیم. فکر می کنم نسل شما باید خیلی از این پخته تر و شسته رفته تر فکر کند. دست کم در سن تو و مینا همه تان یک بار تجربه کرده اید که هورا کشیدن برای یک پیغمبر بی برنامه و هدف، چه مصیبتی به بار می آورد. دیگر دوره ی ظهور "سوشیانت" و "مهدی" موعود گذشته است و گرنه آنها خودشان تا به حال آمده بودند. دنیا دنیای دیگری ست نازنین. دیکر باید حالیمان شده باشه که اداره ی یک خانه ی فکسنی هم با معجزه و توکلت علی الله ممکن نیست. هیچ وقت ممکن نبوده اما امروز دیگر محال است. هرکاری، هرچند حقیر هم که باشد باید هدف و برنامه ای داشته باشد با حساب دو دو تا چهارتا. ما باید یاد بگیریم که مشکلات را حلاجی کنیم و بشکافیم و برای هرکدامشان با توجه به راه های برون رفت موجود در جهان تازه، فکرهای اساسی و دنیاپسندی ارائه دهیم. این خوش باوری محض است که بخواهیم با سلام و صلوات، یک سیستمی را دگرگون کنیم. این بیشتر به یک کمدی تکراری شبیه است که دیگر کسی را هم نمی خنداند.
این که چرا یک عده ای هنوز هم به رفع مشکلات به صورت صلواتی و توکلت علی الله اعتقاد دارند، ناشی از شرایطی ست که ما در آن فرهنگ و آن جزیره داریم.
اولا که همه ی ما به شکلی کم یا زیاد، هم از نظر فرهنگی و هم از نگاه تفکرمان مذهبی هستیم. یادت باشد می گویم مذهبی و نه اسلامی. برای این که تفکر مذهبی لزوما اسلام و مسیحیت و غیره ندارد. تفکر مذهبی بیشتر تمایل دارد همه چیز را آرمانی و ایده آل ببیند. یعنی "توسل" و "توکل" و از این حرف ها که همه مان کم و بیش داشته ایم و داریم. ولی ما اگر تاریخ را هم نخوانده باشیم، از این و آن هم نشنیده باشیم، وقایع دنیا را هم تحلیل گرانه نگاه نکنیم، هیچ تجربه ی تاریخی را هم از این یا آن ملت ندیده یا نخوانده باشیم، دست کم خودمان یک بار، اگر نه بیشتر این تجربه را کرده ایم که پای علم و کتلی سینه زدیم که هیچ برنامه و هدف روشنی ارائه نمی کرد. تنها وعده های سر خرمن می داد که نفت و آب و برق و چه و چه مجانی می شود، ایران گلستان می شود، قبرستان های آباد تبدیل به شهرهای آباد می شوند و خیلی حرف ها که شنیدنشان برای ما آرزومندان تیره روز، زیبا بود. خوب، در سرزمینی که از صبح تا شب دروغ و ریا و تظاهر و تقلب به خورد مردم داده می شود، آن هم از سوی کسانی که قرار است به دلیل اعتقاد و ادعایشان دست کم دروغ نگویند، ظلم نکنند، طرفدار عدالت و مساوات باشند و خیلی از این تعاریف که در کتاب ها خوانده ایم، بی تردید کسانی هم هستند که تا گردن در فلاکت و بدبختی غوطه می خورند و اعتقاد به وعده های سر خرمن هیچ چیز هم که برایشان نداشته باشد، چند صباحی امید و دلخوشی که هست.
اما این درست به آن می ماند که یک بلیت لاتاری بخریم و در انتظار روز قرعه کشی، زندگی مان را تعطیل کنیم و بنشینیم در خانه که به زودی میلیون ها خواهیم برد و بدهی هایمان را خواهیم داد و خانه و زندگی روبراهی برای خود و خانواده مان درست می کنیم و خلاصه همان حساب هایی که آن مرد کور با فلانش می کرد. کم ترین نتیجه ی این شکل امیدواری این است که وقتی نبردیم (که معمولا هم همین طور است)، نه فقط همه ی آن بدبختی ها و فلاکت ها با ما و زندگی مان باقی می ماند، نه فقط همین فرصت چند روزه ی انتظار را هم برای بهتر کردن زندگی مان از دست داده ایم، بلکه سرخوردگی و ناامیدی ناشی از نبردن بلیت، ما را از تلاش درست برای بهبود زندگی و داشتن یک امید منطقی به بهتر شدن شرایط هم خسته و دلزده می کند. یعنی چند پله هم عقب تر رفته ایم. آن وقت از بلیت و بلیت فروش و ... هرچه سیاست و مملکت و ... سرخورده و دلزده می شویم. بی آن که بگوییم که تقصیر از خود ما بود. ما بودیم که دل به عبث سپردیم و پنداشتیم اگر بنشینیم و دست روی دست بگذاریم و برای این یا آن هورا بکشیم، رستمی گرز به دست، سوار بر رخش، شولا بر دوش از راه می رسد و بدبختی ها و نابسامانی های ما را شش تا شش تا با آب دهان تار و مار می کند.
نازنین! ما دیگر باید بزرگ شده باشیم. دوره ی منجی های صلواتی سه چهار قرنی ست کهنه شده. نتیجه ی این پیغمبر بازی هیچ که نباشد یک مشت خون است و سرخوردگی دوباره جماعتی که هرگز نمی گویند گناه از ما بود که دل به موهوم بستیم و عکس طرف را در ماه دیدیم.
البته وقتی تلویزیون و رادیوی مملکت که از مال مطلق ملت می چرخد، پشیزی برای ملت ارزش قائل نباشد و گردانندگان آن که جیره خوار ملت اند، خود را وکیل و وصی ملت می دانند و بدون داشتن یک مثقال فکر و ابتکار برای گرداندن یک دستگاه خبری، بیست و چهار ساعته دروغ و تظاهر و لاطائل به خورد ملت بدهند، و اینقدر خودبین و نابینا باشند که تمسخر و ریشحند و بی اعتنایی آشکار ملت را نبینند و ...، چه انتظاری بیش از این می توان داشت که آن عده ی قلیلی که امکاناتش را دارند، برای دهن کجی هم شده به سراغ تلویزیون های بی محتوای ماهواره ای نروند؟ دست کم اینجا کمی موسیقی و تفریح هست، یکی دو نفر هستند که پیوسته و بی دلیل فحش و ناسزا به آخوند و ملا می دهند که هیچ اثری هم که نداشته باشد، دل همان بینندگان اندک را خنک می کند.
در حالی که کوردلان تنگ نظر وطنی حتی روزنامه ها را تعطیل می کنند. آنها نه تنها نمی توانند این روزنه ی حقیر را هم به ملت ببینند سهل است، شروع کرده اند به سانسور و تعطیل وبلاگ ها. از این مضحک تر هم می شود که دفترچه ی یادداشت مردم را ازشان بگیری یا اصلا بگویی یادداشت نوشتن ممنوع؟ اینها اینقدر درک درستی از مسایل روز جهان ندارند که می پندارند آب را می شود در الک نگهداشت. اما همین ها شرایط را طوری درست کرده اند که مردم را هر از گاهی به موهومی امیدوار کنند و بعد سرشکسته و نومید، به پستوها پس برانند تا با استفاده از سرخوردگی و یاس مردم، چند صباحی دیگر تشک های قدرت را چارچنگولی بچسبند.
خوب، مگر کارنامه ی جمهوری اسلامی در این بیست و پنج ساله چه بوده است؟ تحقیر مردم، گرفتن اعتماد به نفس آنها و امیدوار کردنشان به آسمان و به قیامت و تسلی دادنشان به تعزیه و عزا. از بین بردن کراهت و زشتی دروغ و ریا و تظاهر و تقیه و دو رنگی و تقلب و .... نابود کردن شرف انسانی در انسان ها با اعدام و سنگسار و شکنجه و زندان و شلاق و توهین و ... از انسان شکست خورده ی نا امید دل شکسته ی بی حرمت شده چه انتظاری می توان داشت جز این که به معجزه ی یک آدم دیگر امیدوار شود تا بساط معجزه ی جمهوری اسلامی را برچیند.
... و آن وقت نتیجه ی این امیدواری و دلخوشی چه می شود؟
این جماعتی که می خواهد رژیم عوض کند فکر آب، بهداشت، کار، دادگستری، نان، ... و هزار کوفت و زهرمار دیگر کشورداری را کرده است؟ اداره کنندگان مملکت بعد از سقوط رژیم را تعیین کرده اند؟ برای اداره ی مملکت برنامه ای دارند و ... یا فقط می آیند تا در میدان شهیاد جشن مهرگان برگزار کنند؟ نباید یادت رفته باشد که وقتی روز بیست و دوم بهمن مملکت افتاد دست مردم، هیچ کسی نبود که بداند و بگوید چه باید کرد. حتی آقای بازرگان با تمامی وزرا و دم و دستگاهش تا یکی دو هفته ای نمی دانست چکار باید بکند، چه بگوید و چگونه بگوید و ... تا نه ماه تمام یک برنامه، فقط یک برنامه هم برای رضای خدا نتوانست و نشد که به ثمری برسد تا این که دولت موقت سقوط کرد. بعد هم مدام با شعار و مرگ بر این و مرگ بر آن مردم را گرسنه و تشنه و بی نفت و سوخت سر پا نگه داشتند و اگر دم می زدی فریاد می زدند "ضد انقلاب" است. کتاب و دانشگاه و روزنامه و تیاتر و سینما و ... همه را بستند تا فقط خودشان حرف بزنند. این بی سر و سامانی و بی برنامگی تا یک سال و نیم ادامه داشت تا راه چاره ی رفع فاسد را به افسد کردند، جنگ را راه انداختند تا در پناه شرایط جنگی، بی برنامگی و هوچی گری خودشان را بپوشانند. هشت سال تمام ملتی را دربدر کردند و ثروتش را به صورت باروت در لوله های توپ و تانک ریختند و کشتند و سوختند و در پس پشت هیولای جنگ که دمار از روزگار مردم در می آورد، خود را آراستند و پست ها و کلیدها را یکی یکی قبضه کردند و سپاه و کمیته و سازمان خفقان، یکی بعد از دیگری تشکیل دادند، دستگاه بوروکراسی مملکت سه برابر دوران شاه شد، ... دردسرت ندهم، به این قیمت سنگین بود که یادگرفتند چگونه با تهدید و زور و قلدری و به پشتوانه ی اعتقاد مردم به خدا و مذهب خود را روی کرسی های قدرت نگهدارند. آن هم نه با برنامه و هدف که هنوز هم ندارند، بلکه به زور و قلدری و تهدید. یعنی هنوز هم پس از بیست و پنج سال نه فقط برنامه ای نیست بلکه مملکت به شکل یک دکان عطاری سر گذر اداره می شود. در دست های آلوده ی یک مشت دلال که یک کیف سامسونت در یک دست و یک موبایل در دست دیگر، فقط با من بمیرم تو بمیری و آیت الکرسی و قل هوالله مجلس و مملکت را سر تیزی نگهداشته اند ...
نه حمیدجان! دنبال خردجال رفتن کار عبثی ست حتی اگر رژیم را عوض کند. چون روشن است که حل مشکلات به این صورت یعنی دست کم بیست و پنج سال دیگر در چاله ی دیگری افتادن و منتظر ظهور یک خردجال دیگر ماندن.
این را هم بگویم که اگرچه عمامه و عبا دلیلی ست روشن بر غیر واقع بینی و ایده آلیزم، اما کت و شلوار و کراوات هم کسی را غیر مذهبی و واقع بین نمی کند. هروقت کسی را یافتی که برای وضع نابسامان آن جزیره برنامه ای زیر بغل داشت و از روی دو دوتا چهارتا تو را متقاعد کرد که فکر و نقشه و طرحش به نتایج روشنی می رسد، خبرم کن تا من هم زیر علمش سینه برنم. و گرنه حل مشکلات به سبک ملانصرالدینی را هرکسی بلد است.
ملا نصرالدین به دکان نانوانی رفت، دید صف درازی به انتظار نان ایستاده. گفت چه نادانید شما خلایق، در همین کوچه ی بغلی یک نانوایی هست که حتی یک مشتری هم ندارد. ملت هم به دو مسابقه دادند تا زودتر به نانوایی کوچه ی بغلی برسند. ملا هم در نهایت آرامش نانش را بی صف و دردسر خرید و راهی خانه شد.
حالا دیدی حق با من بود که گفتم خودتان را لوس می کنید. اگر آن همه مشکل زندگی که اسم بردی و کلافه ات کرده، واقعیت داشت، فرصت نداشتی به پیغمبری فکر کنی که قرار است اول اکتبر ظهور کند و جهان را یا دست کم آن جزیره را از ظلم و جور پاک کند.
سلام مرا به بچه ها برسان و بگو سخت امیدوارم که جشن مهرگانتان به خوبی و خوشی و میمنت بگذرد. یک ماچ گنده و آبدار هم از جانب من روی لپ های "خاطره" بکار. این "کره بز" حالا دیگر باید شش سالش شده باشد و آماده برای رفتن به مدرسه و من هنوز عکس سه سالگی اش را دارم با لب های غنچه شده که برای دایی علی بوس فرستاده.
به که بگویم که مهم نیست چقدر خرید، مهم این است که دلم برای همه تان تنگ می شود...
... و ملالی نیست بجز ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 6 مهر 1383
به سعید حاتمی
سلامی دوباره، در بازگشت از تاریخ، از رویا، از آفتاب و گرمای چین و چینیان به انجماد مرطوب اسکاندیناوی.
بر مبنای عهدی که کرده ام باید از هم امروز یادداشت های سفر چین را شروع می کردم. پیش از آن اما دو سه مطلبی هست که باید به اشاره به آنها بپردازم تا فرصتی هم باشد که به بخش هایی از یادداشت های سفر برای این صفحات، سر و صورتی بدهم.
یکی از آن مطالب، پرداختن به مساله ای ست که "سعید حاتمی" عزیز در یادداشت 16 شهریور 1383 خود به آن اشاره کرده و من در یکی از فرصت های به دست آمده در سفر، آن را خواندم. در این یادداشت، سعید به مطالب نوشته شده در مورد اعدام "عاطفه" اشاره کرده و نسبت به لحن و مفاد آنها انتقاداتی داشته که مورد نظر من در اینجاست.
... و پیش از این باید بگویم که برای من سعید حاتمی، از همان سه ماه پیش که با آغاز این صفحات با او و کارش آشنا شدم، یک نمونه بوده است. یک ایرانی نمونه از نسل تازه ی سرزمینم، نمونه ای که می پندارم "یک ایرانی نسل امروز" می تواند باشد. چرا؟
سعید آدم روشنی ست. با مسایل روز غریب و غریبه نیست. قشنگ و ساده می نویسد. در نوشته هایش عبوس و تند نیست. تنها در زمینه هایی که آشناست و آگاه است نظر می دهد و هرگاه در مورد مسایل دیگر حرفی می زند، پیوسته سعی دارد مثل خیلی ها بیانیه صادر نکند. بلکه ملاحظه کارانه نظرش را می دهد و به نوعی اظهار امیدواری می کند که اشتباه نکرده باشد. سعید متعصب هم نیست. نه در مورد ایران و فرهنگ و تاریخ و ... میهنش و نه در مورد عقایدش. اگر با مساله ای هم عقیده نیست، برخلاف بسیاری از هم وطنان عزیز من رگ های گردن و پیشانی اش مثل سوسیس متورم نمی شود و "فتوا" صادر نمی کند که "همین است که من می گویم و غیر از این هرچه هست، غلط اندر غلط است". این را از نظراتش در مورد فوتبال ایران، ورزشکاران ایرانی در المپیک و بسیاری از مطالبی که نوشته، به خوبی می شود دریافت.
تا آنجا که من می فهمم، سعید روحیه ی ورزشکاری دارد. در مورد مسایل "وب" و غیره مسلط است و مهم تر این که در این زمینه بی ریا و ادعا به بسیاری کمک کرده است و می کند. امکاناتی برای "پرسیان بلاگ" تهیه کرده و به رایگان در اختیار همه گذاشته، با وجودی که می دانیم دادن این خدمات تا چه اندازه وقت گیر است در حالی که بگمانم سعید دانشجوی فعالی هم هست، آن هم در یک کشور اروپایی، و تردید ندارم که موفق هم هست، مثل همه ی زمینه های دیگری که فعالیت می کند. با این همه هیچ کدام از این خصوصیات و بسیاری دیگر که بارها خواسته ام به آنها اشاره کنم، او را دچار توهم "خود بزرگ بینی" نکرده است. زبان فارسی را ساده و قشنگ می نویسد و بی آن که ادعایی کرده باشد، نوشته هایش از برخی از روزنامه نگاران مدعی وطنی خبری تر و دلچسب تر است. در عین حالی که مطالبی که بسراغشان می رود، پیش پا افتاده و مسخره نیستند، حتی وقتی از خودش یا برادرش می نویسد. مثل بسیاری از عزیزان هم وطن خود را در همه ی زمینه ها صاحب نظر و متخصص نمی داند. مدعی نیست که همه چیز را از قبل می دانسته ... و
باری، همین ها هم که من در این مدت کم از سعید حاتمی دیده ام، بسیار است. یعنی نداشتن این مشخصات برای یک ایرانی در سن و سال سعید حاتمی با وجود تجربه هایی که داشته و دارد (و اینها را در نقل مسافرت ها و تجربه هایش می شود خواند و دید) خود نعمتی ست. اگرچه معمول است حسن آدم ها را می شمارند. در مورد سعید حاتمی اما کافی ست که عیب های نداشته اش را بشماری و دریابی که انسانی نازنین و دوست داشتنی ست.
این ویژگی ها و بسیاری دیگر در سعید حاتمی، مرا به نسل تازه ی میهنم امیدوار می کند. اگر یکی هست که من می شناسم، پس باید بسیاران دیگری چون سعید حاتمی در نسل جوان ایرانی باشد. و این مرا دچار شعف می کند. به همین دلیل نمی توانم از یادداشت 16 شهریور او به راحتی بگذرم و نظر خودم را در این مورد ننویسم.
سعید در یادداشت مزبور با اشاره به خبر اعدام عاطفه (ضمن ابراز تردید در مورد سن دختر با گذاشتن علامت های !؟ در پرانتز)، نوشته است "بجای اينکه بنشينم غصه بخورم که چرا يه دختر شونزده (!؟) ساله بايد بخاطر مثلاً خودفروشی اعدام بشه، يا فکر کردن به اينکه چطور يه دختر مجرد می تونه زنای محصنه کنه، يا فوقش هم با محارمش زنا کرده باشه، چطور برخلاف قانون جزايی جمهوری اسلامی، دادگاه شهرستان می تونه حکم اعدام بده، سؤال های ديگه يی به ذهنم رسيد." (مشخص کردن مطالب از من است)
بعد از آن اشاره می کند که "چند وقته می بينم نه تنها وبلاگ نويسان بعضاً روشن فکر و آزادی خواه هم از اعدام يه دختر شونزده(!؟) (هنوز هم در مورد سن عاطفه تردید دارد. به عبارت دیگر نمی خواهد قبول کند که او 16 ساله بوده) به هيجان اومدند و چه شعرها و چه مرثيه سرايی ها که براش نمی سرايند، بلکه روزنامه های داخلی هم از اينکه يه دختر شونزده ساله، اعدام شده، غصه دار شدند و بعضی هاشون هم ميخوان ثابت کنند که دختر بيست و دو ساله (!؟) اگر زنای محصنه کنه برای جامعه مضره ولی نبايد اعدام بشه."
بعد از این مقدمه سعید می نویسد که تصميم گرفته در این مورد در وبلاگش مطلبی بنويسد: "از اونجا که تو جامعه امروز ما هر کی به حکومت فحش نده و شعر فروغ بلد نباشه، يعنی روشن فکر نيست،.. ".
اگرچه مطلب امروز من در مورد "روشنفکر" نیست ولی ناچارم همین جا اشاره ای بکنم که نمی دانم چه کسی این معیار و ارزش را تعیین کرده اما تعریف "روشنفکر" (که البته ترجمه ی چندان درستی از کلمه ی "اینتلکتوئل" فرانسوی که در صدر مشروطیت به فرهنگ ما راه یافت، نیست) مخالفت با رژیم یا "بلد بودن شعر فروغ"، آن گونه که سعید می نویسد یا تصور می کند، نیست. کسی با خواندن کتاب، یا حفظ کردن شعر، یا مخالفت با یک رژیم، یا داشتن تحصیلات دانشگاهی یا از این قبیل که انگاری در سرزمین ما معمول شده است، روشنفکر نمی شود. حتی اگر نویسنده باشد، یا معلم یا حقوقدان یا استاد دانشگاه! روشنفکر کسی ست که در مورد یک یا چند مساله صاحب نظر باشد و البته نه این که نظرات دیگران را کپی کند و تحویل بدهد بلکه خود مشکل را به شکلی که می داند طرح می کند و برایش پاسخی درخور دارد و البته برای راه حل خود، دهها دلیل و برهان علمی و مستدل می آورد که چرا این مشکل به این صورت وجود دارد و چرا او (روشنفکر) معتقد است که این مشکل را می شود به این یا آن ترفند، برطرف کرد. پس روشنفکر یک صاحب نظر و صاحب نظریه است، حالا چه شعر بداند چه نداند. چه در طرح مشکل مخالف یک رژیم باشد چه نباشد.
به دلیل همین تعریف اشتباه از مفهوم "روشنفکر" هم، سعید حاتمی خودش را تبرئه می کند و می نویسد "من همين الان رابطه خودم رو با هر چيز روشن، تکذيب میکنم."
سپس مساله اش را به این شکل مطرح می کند که "خيلی فکر کردم ببينم کِی شده بشينيم راجع به يه اتفاق و داشته های خودمون فکر کنيم و خدايی نکرده از نتيجه اين مقايسه درس بگيريم و سعی کنيم تو زندگيمون بجای شعار دادن يه کم هم عمل کنيم. از من بی سواد گرفته، تا اون کسيکه تمام شعرهای شاملو رو حفظه"
من البته نمی فهمم کسی که تمام شعرهای شاملو را حفظ است (عجب کار بیهوده ای!) چه مزیتی بر سعید حاتمی دارد. باری، حرف سعید حاتمی به گمان من از اینجا شروع می شود: "هر وقت يه اتفاق بد می افته، نه تنها خودمون فقط برانگيخته می شيم، بلکه سعی می کنيم احساسات اطرافيانمون رو هم برانگيخته کنيم، بدون اينکه به ماهيت قضيه پی ببريم. دقيقاً اين کار رو هم ملا يا نوحه خون می کنه، و ملت بدون اينکه بدونند علی کی بود، حسين کی بود، اصغر کی بود... فقط براشون اشک می ريزند، ولی دو ساعت بعدش می رند کاری می کنند که حسن و حسين و تقی، عمراً از اون کارها نمی کردند؛ يعنی بجای اينکه بيايم از مثلاً دو تا آدم چيز ياد بگيريم، می آیيم انرژی های خودمون رو تخليه می کنيم و روز از نو و روزی از نو."
تا اینجا با سعید حاتمی سخت موافقم. مشکل من از آنجا شروع می شود که سعید از "مثلا روشنفکران" می پرسد: "خدايی نکرده يه نفر بياد عزيزيتون رو بکشه، و طبق شريعت دين مبين! اسلام، دادگاه حکم قصاص اون قاتل رو می ده و حالا اين شما هستيد که بايد برای مرگ و زندگی اون قاتل تصميم بگيريد... واقعاً چه تصميمی برای اون قاتل می گيريد؟ اگر تنفر و خصومت قلبی رو کنار بگذاريد و بخوايد يه کم راجع به اين موضوع فکر کنيد؛ آيا نگاه نمی کنيد ببينيد که طرف مثلاً پشيمون شده يا نه؟ يا مثلاً اگر ببخشيدش و برگشت تو جامعه، ديگه آدم سر به راهی می شه و کسی رو نمی کشه؟"
من ابتدا امیدوار می شوم که سعید با مقدمه چینی قبلی، می خواهد از یک جزء به یک کل برسد. ولی اینجا متاسفانه مشاهده می کنم که برعکس، سعید از یک جزء به جزئی کوچک تر نزول می کند. مساله ی من در ارتباط به حکم قتل، نه به یک قاضی، که به یک سیستم بر می گردد، یعنی به یک کل. کلی که از نگاه شرعی یک تاریخ هزار و چهارصد ساله پشتش ایستاده و از نگاه شرعی و عرفی دهها فقیه و عالم و مرجع و آیت الله و حجت الاسلام ووو... در زمینه های مختلف و به صورت تشکلی از انجمن ها و مجلس ها و دسته ها و احزاب و حوزه ها و روزنامه ها و دولت و مجلس و سیستم قضا و ... غیره دارد. تشکلی که از یک فرد ناشی نمی شود. برای من یک قاضی به تنهایی نیست که حکم می دهد. بلکه دهها فرد در موقعیت های مختلف با ادعای این که درست می اندیشند و درست عمل می کنند، پشت این قاضی ایستاده اند. این یک سیستم است و پشیمانی یک فرد یا تغییر عقیده اش هیچ اثری در کل حرکت ندارد. کما این که بسیاری از این افراد در طول این بیست و پنج ساله از آن سیستم بریدند و جدا شدند اما سیستم امروز در برخی موارد بدتر و شنیع تر دارد عمل می کند حتی وقتی در اقلیت محض پانزده یا بیست درصدی قرار دارد.
نه! به گمان من هم کسی اجازه ندارد حکم قتل یا اعدام دیگری را صادر کند ولو شخص مورد اتهام فردی چون خلخالی، سعید مرتضوی یا (رییس اولیه ی زندان اوین و بعدها رییس زندان های جمهوری) باشد. حق با سعید است. وقتی من حکم مرگ کسی را صادر کنم، ولو در نوشته، همان کاری را کرده ام که قاضی همدانی یا حکم دهنده ی مرگ "عاطفه" کرده است. این هم درست است که همه چیز باید از من عوض شود. وقتی هرکدام ما یک "ولایت" در خود داریم که پیوسته حکم صادر می کند، اعدام می کند، فتوا می دهد، وظیفه برای دیگران تعیین می کند، جامعه ای که متشکل از یکایک احاد ماست، رو به بهبودی نخواهد رفت.
اما اگر سعید حاتمی معتقد است که نباید از ظلمی که بر "عاطفه" ها می رود سخنی گفت، نباید نالید، نباید اعتراض کرد، پاسخ من این است که هر کدام از ما در هر شرایط و موقعیتی که هستیم وظیفه داریم به هر شکل ممکن فریاد بزنیم، و این فریاد را در همه جا تکرار کنیم که "ظلم، ظلم است. بی عدالتی، بی عدالتی ست. قتل، قتل است حتی اگر قتل حاکم شرع باشد که هم چون "عاطفه" ها اما به نوعی دیگر، معلول شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه ی ماست. باید علت ها برطرف شوند و نه معلول ها. در چادر و چافچور کردن زنان به بهانه ی پیش گیری از فساد، تغییر دادن صورت مساله است و روی گرداندن از درد اصلی که شرایط اجتماعی ست. کما این که این همه بست و بند و بقچه بندی کردن نیمی از نیروی تفکر و اندیشه ی یک جامعه (زنان) در تمامی این بیست و پنج سال نه تنها کوچک ترین نقطه ای از فساد و فحشاء (آن گونه که آقایان توجیه و تفسیر می کنند) نکاسته، بلکه بر تمامی مفاسد اجتماعی چند برابر افزوده است.
حتی اگر به باور اسلامی اعتقاد داشته باشیم که خدا انسان را آفریده است، هیچ بنده ی خدایی بنا بر هیچ حکمی نمی تواند این خداداده را از انسانی بگیرد به هر جرم و گناهی که محکوم شده باشد. هیچ کس اختیار دار دیگری نیست. قانون را انسان تدوین کرده است و به حکم قانون تنها می توان از هرج و مرج اجتماعی جلوگیری کرد اما هیچ قانونی نمی تواند بر مبنای پیش گیری از هرج و مرج، انسانی را از زندگی محروم کند. حقوق یک انسان نه تنها نسبت به دو هزار سال و هزار و چهار صد سال پیش که نسبت به بیست سال پیش هم دگرگون شده است. بر مبنای درک امروزین از تاریخ و قانون، هیچ انسانی بر انسان دیگر برتر نیست. خنده دارتر از آن این که در این زمان کسی خود را ولی و قیم انسان ها بداند. بی هیچ چون و چرایی چنین حکمی باطل است. انسان شریف تر، بزرگ تر و بسی شایسته تر از آن است که مورد چنین بی احترامی هایی قرار گیرد و انسان ایرانی نه برتر از انسان های دیگر و نه ذره ای کوچک تر یا حقیرتر از دیگران است. احترام و شایستگی انسان ایرانی از هر سنخ و نژاد و زبان و ملیت، هم چون بسیاری جوامع مشابه دیگر در طول یک تاریخ پایمال شده است. انان که به نام اسلام و خدا در این سال ها چنین بی احترامی های زشت و کریهی را بر انسان ایرانی روا داشته اند، بیش از هر چیز یک پوزش بزرگ به یکایک ملت ایران بدهکارند. آنان نه شایسته ی حکومت بر آن ملت و نه شایسته ی احترامی هستند که برای خود ساخته اند و به مردم تحمیل می کنند. هیچ حکمی از این روشن تر در مورد تمامی سردمداران جمهوری اسلامی، از حضرت خلخالی تا جناب خاتمی صادق نیست. اما قضاوت این که اینان جرمی کرده اند و باید به مجازات برسند، نه کار من است نه کار هیچ حزب و دسته و فردی. این چیزی ست که باید در محکمه ای عادلانه و بر مبنای قوانین حقوقی و جزایی پیش رفته ی امروزی بررسی شود و گیرم که تمامی اتهام هایی که پنهان و آشکار متوجه ی یکایک این آقایان است، ثابت شود، اعدام آنها یا انتقام گرفتن از آنان نه مقبول است و نه نتیجه بخش که همان گونه که مارتین لوتر کینگ گفته است: "با چشم در برابر چشم، چشمی در جهان نمی ماند."
سعید حاتمی تلویحا یک قاضی را ناچار از رعایت مقررات مذهبی خودش می داند. شاید سعید به این وسیله می خواهد از جرم قاضی بکاهد. او می نویسد که باید صبر کرد و دید "آیا او پشیمان نشده است"! یعنی قاضی اگر به دلیل پیروی از مقررات مذهبی اش مرتکب خطایی شده، باید با چشم اغماض به او نگریست؟(شاید من اشتباه فهمیده باشم) اما اختلاف عقیده ی من با سعید از همین جا شروع می شود. چرا که برای من مذهب یا ایدئولوژی یا هر مرام و آیین دیگر به تنهایی نمی تواند توجیه کننده ی جنایت یک انسان باشد (و امیدوارم سعید معتقد نباشد که مذهب به خدا می رسد، پس توجیه پذیرتر از ایدئولوژی ست! در این صورت تمامی جنایت های پاپ ها در دوران قرون وسطی و اعمال امثال "بن گوریون" و گروه مذهبیون "لیخود" که این روزها بر مسند قدرت در اسراییل نشسته اند و آقای "بوش" که خود یک مذهبی دو آتشه است و خیلی های دیگر در تاریخ بشر را هم به یادش می آورم که با سلاح مذهب اعمالشان را توجیه کرده اند و می کنند. مگر این که خدای نا کرده سعید معتقد باشد که تنها اسلام، مذهب برحق است. در این صورت "بن لادن" و تمامی آنهایی که بنظر سعید "خل و دیوانه و مسلح" اند و به اعتبار رسانه های غربی "تروریست"، یعنی همان ها که پیش روی دوربین سر گروگان ها را می برند، نیز چون معتقدند مذهبشان چنین حکم می کند! از گناهشان کاسته می شود؟)
نه! و تکرار می کنم هیچ مرام و مذهب و ایدئولوزی نمی تواند توجیه کننده ی جنایت یک انسان باشد چرا که انسان موجودی ست ایدئولوگ، دارای حس تمیز، متعقل و دارای منطق و ... و پذیرفته نیست که هم چون یک "ربات" پیرو یک سری فرمول های خشک و جامد باشد که از سوی انسان هایی که تعقل و منطق قرون گذشته را داشته اند، تدوین شده و در طی قرون متمادی تغییری نکرده اند. در حالی که در درازای همین تاریخ، واقعیت های محرزی هم چون محاسبات دقیق هندسه ی اقلیدسی و ریاضیات ارشمیدسی و فیزیک انشتاینی تا نظریه های قانون و قضا و تئوری های جامعه شناختی وووو ... بارها و بارها زیر سوال رفته اند و تغییر کرده اند و دگرگون شده اند.
خنده دار است اگر امروز احکام و اعمال امثال آقای بن لادن را به دلیل آن که دینش چنین حکم می کند، ندیده بگیریم و ببخشاییم و منتظر باشیم تا روزی پشیمان شود. (و نگوییم آقای بن لادن اسلام را اشتباه فهمیده است و اسلام درست همان است که ما ایرانی ها می گوییم و فهمیده ایم و عمل می کنیم. آن وقت ناچاریم وارد یک سری مقولات تخصصی تاریخی و مستدل و مستند بشویم که به روشنی نشان می دهند آنچه در ایران به نام اسلام عمل می شود همان قدر می تواند اعتبار تاریخی داشته باشد که برداشت بن لادن یا سردمداران سعودی یا پاکستانی یا مصری از اسلام).
برای بهتر فهمیدن اصول فقهی سست و بی بنیاد حاکم بر دادگاه های جمهوری اسلامی کافی ست جریان محاکمه ی بسیجی های کرمان را که به اعتراف خودشان مرتکب ربودن انسان ها و قتل آنها شده اند، دنبال کنید.
بهر رو اگر غرض سعید حاتمی از یادداشت 16 شهریورش این باشد که:
زنجموره کشیدن برای شکنجه دیده ها، زندانیان، اعدام شده ها وووو ... در جمهوری اسلامی، تنها بخاطر دشمنی شخصی با رژیم، کافی نیست. در حالی که ما خود به تنهایی هر کداممان یک رژیم ولایت فقیه را با خود حمل می کنیم، و بهتر است اصلاح را از درون خویش آغاز کنیم.
در این صورت با سعید حاتمی سخت موافقم.
اما اگر سعید حاتمی می خواهد بگوید که :
به عمل قاضی بیدادگاه عاطفه ی رضایی به چشم عفو بنگریم و صبور باشیم تا روزی پشیمان شود و از خون عاطفه به این دلیل که "زنا" کرده بگذریم و بی جهت ناله سر ندهیم،...
در این صورت با سعید حاتمی عزیز موافق نیستم.
در این زمینه حتی بحث هم نمی کنم که چرا در یک زنا که دو نفر شریک اند، آن که مرد است با صد تازیانه به منزل می رود و آن که زن است، پرپر می شود؟
به قوانین بین المللی هم اشاره نمی کنم که در یک جنایت دو طرفه، (اگر وجود جنایتی محرز شده باشد)، آن که شانزده ساله است جرمش کمتر است و چه بسا اصلا اتهامی متوجه ی او نیست.
بالاتر از همه به فقه شیعه هم اشاره نمی کنم که بر مبنای آن وقوع یک "زنا" (اگر زنایی اتفاق افتاده باشد) با شهادت چند نفر، چگونه و با چه دلایلی باید ثابت بشود.
و بسیاری از این مقولات که اصلا نمی خواهم وارد آنها بشوم.
در انتها از سعید حاتمی عزیز خواهش می کنم اگر با من موافق است، میان آن ده یا صدهزار شمعی که به یاد کودکان در میدان برلین برافروخته شد و او در افروختنشان شریک بود و با گزارش گیرایش از واقعه ی آن شب مرا هم مانند خوانندگان دیگرش سهیم کرد، یک شمع هم به یاد "عاطفه" برافروزد.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 5 مهر 1383
من یاد گرفته ام که ...(22)
من یاد گرفته ام که:
"یادگرفتن" مقدمه ی زندگی ست.
زندگی از آنجا آغاز می شود
که ما "یادگرفته"هایمان را
در عمل تمرین می کنیم.
... و من به تکرار از خود پرسیده ام
به کدام "یاد گرفته" هایم
و تا کجا
عمل کرده ام؟!
................
باید از دیگران می پرسیدم!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 4 مهر 1383
من یاد گرفته ام که ...(21)
من یاد گرفته ام که:
تنها دانستن کلمات زیبا
و مفاهیم عمیق
مانند پند بر دیوار،
نمی تواند از من انسانی شریف بسازد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 3 مهر 1383
من یاد گرفته ام که ...(20)
من یاد گرفته ام که:
این که تو چقدر نگران دیگرانی، چندان تعیین کننده نیست
چرا که بعضی ها اصلا نگران تو را نیستند.
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 2 مهر 1383
من یاد گرفته ام که ...(19)
من یاد گرفته ام که:
خود را با توانایی های دیگران مقایسه کردن، راه به جایی نمی برد
بهتر آن است که خود را با توانایی های خود مقایسه کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه اول مهر 1383
من یاد گرفته ام که ...(18)
من یاد گرفته ام که:
محال است بتوانی بر سر ایمان و حرفت بمانی
و در عین حال دوستانت را نرنجانی.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|