تبليغاتX
نامه های ایرونی

نامه های ایرونی

اختلاط های روزانه

سه شنبه 31 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (17)

 

من یاد گرفته ام که:

این کافی نیست که همیشه ما

دیگران را ببخشاییم

گاه باید یاد بگیریم

که خودمان را هم ببخشاییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 30 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (16)

 

من یاد گرفته ام که:

دوستان بسیار عزیز هم

می توانند گهگاه تو را بیازارند

... و بهتر است آنها را ببخشاییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 29 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (15)

 

من یاد گرفته ام که:

تکیه گاه چندین و چند دوست بودن

چندان مزیتی ندارد.

چرا که هنگام نیاز به آنها

سخت احساس تنهایی می کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 28 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (14)

 

من یاد گرفته ام که:

حتی وقت هایی که قلب ما سخت و بد شکسته است،

دنیا برای تسلی ما لحظه ای هم از حرکت نمی ماند.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 27 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (13)

13/48

 

من یاد گرفته ام که:

افراد خانواده، همیشه در مواقع نیاز

حضور ندارند... و زیبایی های زندگی گم می شوند.

                      گاه می شود اما کسانی که هیچ نسبتی با تو ندارند

حضوری چنان گرم دارند که

زشتی های زندگی از یادت می روند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پتج شنبه 26 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (12)

 

من یاد گرفته ام که:

خانواده، جامعه، گذشته و شرایط می توانند

روی شخصیت و اعمال ما اثر بگذارند

ما اما بهرحال، بخاطر آنچه "ما" هستیم،

مسوولیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 25 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ...(11)

 

11/46

من یاد گرفته ام که:

بزرگ شدن بستگی به تجربه های ما دارد

و این که چگونه از آنها استفاده می کنیم،

و نه به تعداد جشن تولدهایی که گرفته ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 24 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (10)

 

من یاد گرفته ام که:

چه احمقانه است که به کودکی بگوییم:

خیال ها و رویاهایت احمقانه و بیهوده اند.

... چه دنیایی می بود اگر کودکان چنین پندی را می پذیرفتند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 23 شهریور  1383

من یاد گرفته ام که ... (9)

 

من یاد گرفته ام که:

چندان مهم نیست که چه در زندگی داری

مهم تر آن است که در زندگی که را داری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 22 شهریور  1383

من یاد گرفته ام که ... (8)

من یاد گرفته ام که:

هرچقدر هم که یک رابطه در ابتدا عمیق و آتشین باشد،

احساسات بهرحال روزی فروکش می کند ...

چه بهتر که چیزهای دیگری هم بدانیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 21 شهریور 1383

من یاد گرفته ام که ... (7)

 

من یاد گرفته ام که:

حتی کلمه ی "عشق" هم

که معنی های بسیار و عمیقی دارد،

وقتی بیجا مصرف شود،

ارزشش را از دست می دهد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

جمعه 20 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (6)

 

من یاد گرفته ام که:

بسیار ممکن است که

دو نفر در یک لحظه،

و از یک زاویه،

 به یک چیز نگاه کنند

اما دو چیز کاملا متفاوت ببینند!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 19 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (5)

 

من یاد گرفته ام که:

وقتی دو نفر با هم مشاجره می کنند،

دلیلش این نیست که همدیگر را دوست ندارند.

همان گونه که وقتی دو نفر هیچ اختلافی ندارند،

معنی اش این نیست که عاشق یکدیگرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 18 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (4)

 

من یاد گرفته ام که:

اگر کسانی هستند که آن گونه که دوست دارم، دوستم ندارند،

معنی ش این نیست که با تمام وجودشان دوستم ندارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 17 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (3)

 

من یاد گرفته ام که:

می شود در طول پانزده دقیقه

نظر کسی را جلب کنی. بعد از آن ...

دانستن خیلی چیزهای دیگر هم لازم است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 16 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (2)

 

من یاد گرفته ام که:

سال ها طول می کشد تا اعتماد کسی را به دست آوری

و تنها چند ثانیه کافی ست تا این اعتماد را ویران کنی.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 15 شهریور

من یاد گرفته ام که ... (1)

در درازای بیست و پنج ساله ی اخیر هرجا به جمله ای یا ضرب المثلی برخورده ام که جان کلامم را خلاصه و کوتاه در بر می گرفت، آن را یادداشت می کردم.

در سال 1999 که مساله ی اینترنت داشت همه گیر می شد، قسمتی از این جملات را به زبان انگلیسی برگرداندم و برای آزمایش بصورت یک متن چهار صفحه ای روی نت گذاشتم. در مدتی حدود دو هفته آنقدر پیام از اطراف و اکناف جهان دریافت کردم که ناچار شدم برای حفظ ارتباط با دوستان و آشنایان نزدیکم، یک آدرس الکترونیکی تازه تهیه کنم.

همان زمان دوستی آلمانی مرا به این فکر تشویق کرد که می توانم از بابت یادداشت های مربوطه، درآمد خوبی داشته باشم و در این زمینه یاری ام کرد. از آن پس هرکه می خواست متن را در اینترنت بخواند، می بایستی یک دلار می پرداخت. تنها دو ماه به این کار ادامه دادم و البته درآمد خوبی هم داشت. اما اگرچه این جملات بیان تجربیات زندگی شخصی من بصورت خلاصه و کوتاه بود، و خودم جمعشان کرده بودم و به زبان دیگری ترجمه کرده بودم و برخی از آنها را خود نوشته بودم، با این همه برخی از این جملات بصورتی که هست، از زبان آدم ها در فرهنگ های مختلف، از این یا آن کتاب یا متن یک فیلم یا تیاتر و ... گرفته شده است. هم از این رو از خیر مساله گذشتم و متن را از اینترنت بیرون کشیدم.

البته بعدها و تا امروز، تکه هایی یا تمامی آن متن را به صورت های مختلف و به زبان های دیگر دیده ام و شنیده ام.

پیش از آغاز سفر فکر کردم اگر در چین ویندوز 2000 یا "اکس. پی." نباشد و من نتوانم مشاهداتم را مستقیم به زبان فارسی بفرستم، بهتر آن که چیزی برای "نامه های ایرونی" داشته باشم. این بود که این جملات را به فارسی آماده کردم و از دوستی خواهش کردم روزی یکی از آنها را در "نامه های ایرونی" بگذارد تا من از سفر بازگردم و مشاهدات سفر چین را از همین جا و پشت همین میز، برای شما بفرستم.  

من یاد گرفته ام که:

ممکن نیست دیگران را وادار کنی دوستت داشته باشند

آنچه ممکن است این است که

سعی کنی کسی باشی که بشود دوستت داشت.

از اینجا به بعد مربوط به دیگران می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

سه شنبه 10 شهریور

نامه ی شانزدهم

سلام بابک جان

ممنون از نامه ی شیرینت. خوشحالم کردی که بالاخره بر ارثیه ی تنبلی از بابای خوش غیرتت، پیروز شدی و برایم نوشتی.

پیش از این که به مطالب نامه ات بپردازم، باید بگویم که من این روزها هم دچار تشویشم، هم چشم انتظار فردا ...

چرا از میان هم کلاسی های سابقم، تنها بابای تو به یادش مانده که من از همان دوران مدرسه به تاریخ علاقه داشتم، خودش از عجایب روزگار است. خیلی ها از همان زمان انگار که شاخ درآورده باشند، می گفتند: "تاریخ؟! من که اصلا خوشم نمی آید" یا "من از تاریخ متنفرم!".

باری، همان وقت ها هم اگر کسی کاری به من نداشت، می توانستم صبح تا شب و شب تا صبح بنشینم و تاریخ ورق بزنم، در کوچه پس کوچه های این سرزمین یا آن فرهنگ؛ گم و گور بشوم و بگردم ببینم ملت ها از کجا و چه زمانی سر و کله شان در تاریخ عمومی بشر پیدا شده، سیر گذرشان چگونه بوده و امروز کجای تاریخ ایستاده اند. برای من تاریخ، همیشه حکم قصه را داشته. هنگام خواندن تاریخ، با سرگذشت ملت ها و فرهنگ ها قاطی می شوم، با زیر و بم های تاریخشان زیر و بالا می شوم، با شرح جنگ ها دچار دلهره و تشویشم و با وصف دوران صلحشان آرام می شوم. 

تاریخ برای من از بسیاری از رمان های مشهور ادبیات جهان، شیرین تر است. شاید عشقم به ادبیات هم از علاقه ام به تاریخ سرچشمه می گیرد. این که قصه ها واقعی اند یا مجازی، تاریخ اند یا ادبیات، فرقی نمی کند. مهم این است که تاریخ و فرهنگ هر ملتی پنجره ای ست به دنیای کوچک من؛ پنجره ای به چشم اندازی از واقعیت همراه با رنگ و عطری از دنیای خیال.

از یک جای زندگی اما این رویاها با قصه آمیخته اند و من با قصه های تاریخ این یا آن ملت، در واقعیت و رویا سفرها کرده ام. "نوشتن"، انگاری خلق یک تاریخ، قصه ی کسی یا کسانی ست که تو خود می سازی شان و در زمان و مکانی که دوست داری، قرارشان می دهی و بعد...، می نشینی به تماشا که این آدم ها کجا می روند، چه می کنند، چی می گویند و ... همین طور به دنبالشان کشیده می شوی تا همراه آنها در نقطه ای از زمان و مکان متوقف بشوی. و بعد ... باز از جایی دیگر، با کسانی دیگر از زمان ها و مکان هایی دیگر، سفری تازه را آغاز کنی.

تا آنجا که یادم می آید اولین باری که ناگهان خود را در مرز گمبوده ی میان رویا و واقعیت یافتم، کنار "دجله" بود. دانشجویی هم سن و سال تو بودم که همراه با بیست و چهار دانشجوی دختر و پسر دیگر با تور ده روزه ای از تهران به بغداد رفته بودیم. بی اختیار ایستادم. دجله در میان چراغانی بی نظیر شبانه ی بغداد، می درخشید. عبور و مرور مردان و زنانی در لباس ها و رفتارهای متفاوت از ما و موسیقی دلنوازی که از کافه های دور و اطراف ساحل دجله به گوش می رسید، بی اختیار مرا به شب های بغداد در هزار و یک شب و دوران هارون الرشید می برد. من هرگز به تمامی باور نکرده ام که دیدار بغداد و دجله یک واقعیت بود!

سال بعد این اتفاق در کنار دریای سیاه رخ داد. این بار با گروه دیگری از دانشجویان به توری ده روزه به آنکارا و استانبول رفته بودیم. دراستانبول یک روز تمام را جدا از گروه، دور و اطراف مسجد "ایاصوقی" گشتم. شب ها در بالکن می نشستم و با نگاه، دریای سیاه را در درازای تاریخ شنا می کردم. از "بیزانس" و روم شرقی تا "کنستانتینوپل"، "صلاح الدین عیوبی"، تا "عثمانی" ها و حتی "صفوی" ها و ... می رفتم و باز می آمدم. خیل نام ها در زمان های متفاوت پیش رویم بهم می آمیختند، روشن و تاریک می شدند و من در تلالوی شبانه ی امواج دریای سیاه، دنبال خورده های همان داستان ها می گشتم که پیش از آن در کتاب های تاریخ خوانده بودم یا از آموزگاری، دوستی یا عزیزی آگاه، شنیده بودم.

آیا من هرگز استانبول را دیده ام؟ انگار که رویاهای نوجوانی و جوانی ام ناگهانی به واقعیت می پیوستند و در چشم برهم زدنی دوباره به مه باز می گشتند. بنظر می رسید که تنها در خواب، به ایاصوفی رفته ام و دریای سیاه را تماشا کرده ام. آیا واقعیت داشت که بارها به یاد داستان های شیرین سعدی دست در آب دجله شسته بودم؟ این خواب ها و رویاها که هرگز مرز روشنی با واقعیت نداشتند، از یکجای زندگی من شروع شده بودند و از آن پس بی تلاش من، تنها به اتفاق، اینجا و آنجا لحظاتی از مه بیرون آمده اند، رخت واقعیت پوشیده اند و باز به مه بازگشته اند.

نام هندوستان نیز به گونه ای دیگر مرا با خود می کشید و می برد، و می برد، تا هزاران سال پیش، پیش تر از کوچ آریاها و داستان های مشترک پسرعموهای تاریخی هند و ایرانی، و بعد ... سرزمین راجه ها و عطر ادویه و حضور خدایان و حرکت آرام فیل ها و رقص بی قرار میمون ها و ... و تا برآمدن اسلام و مهاجرت اقوام پارسی به هندوستان، و داستان بازرگان و طوطی، و کاروان های ادویه در جاده ی ابریشم از چین تا سواحل مدیترانه، ... و داستان های هزار و یک شب، ... و شاهنامه ... و محمود غزنوی و بتکده ی "سومنات"، ... و نادر افشار ... و کوه نور، دریای نور، تخت طاووس ...

در نوجوانی من خواب و رویای هند آرزومندانه تر از دیدار هر سرزمین و فرهنگ دیگری جلوه می کرد. هند یک قاره بود، پس نمی شد با توری ده روزه سرتاسرش را پیمود. هر تکه اش یادگارهای بزرگی از تاریخ بودند و هستند. اما خواب ها چنان به حقیقت پیوستند که گویی خواب در خواب بودند. در یک رویای دو ساله تمامی شبه قاره را از "تامیل نادو"، دماغه و "کرالا" تا "بمبی"، "مدرس" و "کلکته"، "اگرا" و تاج محل، "راجستان" و "پوشکار" و "جامو" و کشمیر را گشتم. از "گاندی" تا "شیخ چستی" و "تاگور"، ده ها ملت و فرهنگ در یک سرزمین، سرزمینی به وسعت جهان، با هندوها و "جین"ها و بودایی ها و مسلمان ها و "سیک" ها و پارسی ها و ...

با این هم حتی هنگام روز و گذر از هر معبر و در دیدار هر معبدی، در میان میلیون ها انسان از رنگ ها و عقاید و آیین ها و زبان های مختلف، هم چنان باور نداشتم که این سفری ست در واقعیت. این گشت و گذارها کم تر از هر خواب به واقعیت نزدیک بودند. در بازارهای شهرها و دهکده ها مات می گشتم و مردمان را و در و دیوار و کسبه و هرچه را با چشم و گوش می بلعیدم و با دست لمس می کردم و هم چنان بیم داشتم مبادا از خواب بیدار شوم. پسر، چه خواب بلندی!

و بعد ... رویاها یکی یکی آمدند و رفتند. سفرها در مرز واقعیت و رویا ادامه یافتند. و من به زیارت "مزار شریف" رفتم، به "بلخ" و "هرات" رسیدم، به "تاشکند" و "دوشنبه" سفر کردم، "سمرقند" و "بخارا" را دیدم، از "عشق آباد" و "باکو" و "گنجه" و "تفلیس" و "ایروان" گذشتم، ... و هم چنان در خواب و بیداری میان رویا و واقعیت سفر کردم. رویاهای من یکی بعد از دیگری به واقعیت پیوستند اما آنقدر مه آلوده بودند که حتی صدها تصویری هم که از تمامی این گشت و گذارها، همین جا در همین اتاقم دارم، قادر نیستند به من بباورانند که این همه مردمان را و سرزمین ها و فرهنگ ها را آن چنان که واقعیت دارند، دیده ام.

با این همه بسیارند مردمان و فرهنگ ها و سرزمین ها که هنوز آرزومندانه شوق دیدارشان را دارم. یکی هم سرزمین عجایب، "چین" است. چین شگفت. چین کهنه. شاید کهنه ترین تمدنی که تاریخ به یاد دارد، به دیرپایی تمدن مصر و فرعونیان.

گفته اند آسیا قرن بیست و یکم را تعریف می کند، همان گونه که اروپا قرن نوزدهم را و آمریکا قرن بیستم را تعریف کردند! با این همه غرض از آسیا به شکلی که گفته می شود، بیشتر آسیای دور بوده است، جوامعی چون ژاپن، چین، کره، تایوان و شاید برخی دیگر از کشورهای منطقه که از قدرت های اقتصادی نسبتا خوبی برخوردارند. دو واحد از بزرگ ترین قدرت های اقتصادی قرن حاضر، یعنی ژاپن و چین در این منطقه قرار دارند. در حالی که ژاپن در دو دهه ی اخیر دچار یک توقف نسبی شده است، چین با یک پنجم جمعیت جهان و رشد مداوم اقتصادی، هم چنان در آغاز راه فتح بازارهای جهان است.

این تعریف اما همه ی کلمه ی "چین" را در بر نمی گیرد. بیشترین جاده های آسیای شرقی و دور، چه از نگاه معماری و هنر و چه از نگاه زبان و فلسفه به "چین" ختم می شود. اگرچه ژاپنی ها و کره ای ها چندان تمایلی ندارند که به تاثیر بزرگی که از فرهنگ و تمدن چین گرفته اند، اعتراف کنند، اما وقتی در کشورهای منطقه، نه تنها ویتنام و کامبوج و لائوس و تایلند بلکه فیلی پین، مالزی، سنگاپور و اندونزی گشت و گذاری داشته باشی به روشنی به چنین رد پایی برخواهی خورد.

نازنین بابک! این همه را گفتم تا برسم به توضیح آن تشویش و انتظاری که در ابتدای نامه به آن اشاره کردم. یکی دیگر از رویاهای نوجوانی و جوانی من می رود که همین روزها به حقیقت بپیوندد. همین جمعه، سوم سپتامبر، بر قالیچه ی حضرت سلیمان می نشینم تا برای سه هفته ای به تماشای چین بروم؛ البته تنها بخش های کوچکی از جنوب چین تا شانگهای! به دلیل گستردگی عجیب چین، ناچار بودم دیدار تمامی سرزمین را به سفرهای کوتاه تقسیم کنم. این که بقیه ی قسمت ها را هم بین رویا و واقعیت خواهم دید یا نه، هیچ نمی دانم. فعلا قسمت اول را عشق است.

امیدوارم بتوانم از آنجا برای تو و همه بنویسم. اگر مقدور باشد!

سلام مرا به بابای ... گشادت برسان و بگو خجالت دارد آدم برای ننوشتن یک نامه ی کوفتی، این همه بهانه بیاورد.

وهومن یارت
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

یک شنبه 8 شهریور

گیتان پنج

شاید بهتر باشد این سری یادداشت ها تحت عنوان "گیتان" را بترتیب از اولین آنها، پنج شنبه 19 مرداد 83 بخوانید.

 

از یادداشت های یک آواره

26 اوت 2001

من تقریبا به همه جای سرزمین مادری ام سفر کرده ام و در شهرهای کوچک و بزرگ، میهمان دوستان محلی ام بوده ام. آنها و خانواده هایشان مرا بسیار عزیز می داشتند.

پیش از مهاجرت سه چهار ماهی زندگی مخفی داشتم و به ناچار در این یا آن شهر، چند روزی نزد همان دوستان سابق می ماندم. اما خانه ها و شهرها دیگر مثل سابق نبودند. نه! مردم تفاوتی نکرده بودند و از احترام دوستان و خانواده هایشان نسبت به من چیزی کاسته نشده بود. این من بودم که به خاطر شرایط، حس می کردم سربار دیگرانم. صبح ها بعد از صبحانه، هم زمان با سر کار رفتن پدر خانواده، از خانه بیرون می آمدم و در محله و اطراف شهر گردش می کردم. اما بر خلاف گذشته، گویی که جنایتی مرتکب شده باشم، از ارتباط و صحبت با مردم پرهیز داشتم. در شهرهای شمالی گاه تمامی روز را کناره ی خزر و در کافه های ساحلی بسر می آوردم. شب ها زودتر به اتاقی که به من داده بودند، می رفتم و خود را با مجلات و کتاب هایی که در خانه یافت می شد، سرگرم می کردم.

زندگی این روزهای من در شمال "شیلند" (جزیره ی بزرگ دانمارک)، چیزی شبیه همان دوران سه چهار ماهه است. با این تفاوت که حالا در ولگردی های روزانه ام در ساحل، یا در گوشه ی یک قهوه خانه، یا باریکه ی راه میان جنگل به دیگرانی بر می خورم که با برداشتن کلاه، گاه با یک لبخند یا نگاه، به همدیگر ادای احترام می کنیم. ما هرگز باهم صحبت نکرده ایم و حتی نام یکدیگر را نمی دانیم. اما خوب می دانیم که همه مان اعضاء یک کلوب مخفی هستیم که هیچ کجا ثبت نشده است و هرگز بطور رسمی تاسیس نگردیده است.

شبی در خانه ی دوستی در مجله ای کهنه مقاله ای از "پاول یوناس" مجاری خواندم. "یوناس" در 1956 به دنبال شکست جنبش مجارستان ابتدا به اروپا و سپس به آمریکا گریخت و به مبارزات خود برای آزادی مجارستان ادامه داد. او در مقاله اش در 1976 به مناسبت بیستمین سالگرد جنبش مجارستان (1956) می نویسد:

"بسیاری تصور می کنند ما همه چیز داریم. آزادی، کمک هزینه های مالی و آسایش. شاید اینطور باشد. اما آیا در این جامعه ی عبوس که نمی داند چطور دوست بدارد، چگونه دوست داشته شود، چگونه زندگی کند و چگونه بخندد، خوشبختیم؟ آیا دوستانی داریم که بتوانیم با آنها نشست و برخاست کنیم، درباره ی زندگی، موسیقی، ادبیات، سیاست و رویا حرف بزنیم و بعد از یک شراب جانانه، خنده کنان بگرییم و گریه کنان بخندیم؟ آیا کمبود چنین رشته های دوستی و روابط گرم انسانی، ما را به آغوش روانپزشکان نمی اندازد؟

بچه های ما نمی دانند انقلاب چه بود و در این باره بی تفاوت اند. در محاصره ی انبوه اسباب بازی هایشان اگر گهگاه سری به "فانفار" یا "دیسنی لند" نزنند، سرخورده و افسرده می شوند. آنها "مجاری" را بسیار بد یا اصلا صحبت نمی کنند اما "انگلیسی" روان و بی عیبی دارند ... و ما انقلابیون سابق، ساعات فراغتمان را در مقابل تلویزیون و تماشای فوتبال تیم محبوبمان می گذرانیم.

سال هایی که در پشت مرزهای بسته بودیم، حسرت سفر و دیدن سرزمین ها و مردمان مختلف را داشتیم. حالا آن اشتیاق فرو مرده، چرا که در جهانی که تماشا کردیم، دیگر کسی مشتاق شنیدن داستانمان نیست. خود ما هم سرگرم حقیرترین مسایل محلی شده ایم.

نه!... گناهی متوجه ی جوامع میزبان نیست. آنها زندگی خودشان را دارند. این ماییم که مهاجران ناموفقی بودیم که به تبعیدیان وامانده ای تبدیل شده ایم."

می بینید؟ برای آن که خودم را در "یوناس" پیدا کنم تنها کافی ست به جای چهار کلمه ی "فانفار"، "دیسنی لند"، "مجاری" و "انگلیسی" از کلماتی چون "تیوولی"، "لگولند"، "فارسی" و "دانمارکی" استفاده کنم. بسته به این که کجای جهان ایستاده باشم، شاید به همین تغییر ساده هم نیازی نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

شنبه 7 شهریور

گیتان چهار

شاید بهتر باشد این سری یادداشت ها تحت عنوان "گیتان" را بترتیب از اولین آنها، پنج شنبه 19 مرداد 83 بخوانید.

از دفتر یادداشت های یک آواره

24 اوت 2001

زندگی ما حاضر شدن دایمی در دادگاهی ست که برای کسی که ما نیستیم- و هیچ کس دیگر هم نیست- تشکیل شده است. ما واداشته می شویم تا در مقابل گناهانی که به صورتی موهوم به ما نسبت داده می شود، از خود دفاع کنیم.

همچون "ژوزف کا" در "محاکمه" ی "کافگا"، ابتدا ناچار می شوی داوطلبانه و به اختیار خود به دادگاه بروی. اما پیش از آن که به پیشگاه محکمه برسی، در کریدورهای دراز، باریک و تاریک ساختمان دادگاه، آنقدر به این سو و آن سو کشیده می شوی، توسط این یا آن نگهبان یا دربان ممهور و متبرک می شوی، آنقدر مفاهیم تازه و بیگانه بر هستی ات تلنبار می شود، جسما و روحا تحقیر، ساییده و تخلیه می شوی، بارهستی فرهنگی و اراده و اندیشه ات وزن می شود، جابجا می گردد و به شکل و شمایلی دیگرگون در می آید، در سیر یادگیری "رموز مقدس"، فراگرفتن ماده قانون ها و پاراگراف ها از "من" خود، از هویت خود دور می شوی، آنقدر که چندان چیزی از تمامیت تو باقی نمی ماند، و پس ...

 زمانی که بالاخره نیمه جان فرهنگی و انسانی ات به اتاق محاکمه می رسد، دیگر نفس اعتراضی در جان تو باقی نمانده است. پیش از آن که محاکمه شوی از هرگونه عصیان تهی شده ای. دیگر آنقدر از تو باقی نمانده تا اساس و عناصر ساختار دادگاه را تهدید کنی.

زمانی به عنوان اعتراض، از حضور در این دادگاه امتناع کردم. اما هیچ تغییری در زندگی ام حاصل نشد. دادگاه به کار خود ادامه می دهد و احکامی صادر می کند که در همه ی ابعاد زندگی من در جامعه ی تازه اعمال می شود. اهریمنی نامرئی در کمال خونسردی همه جا به جمع آوری ادله و براهین علیه من مشغول است. هر خلافی، حتی وقتی در نقاط دیگر جهان اتفاق می افتد، در رسانه ها بزرگ می شود، تعمیم می یابد و پیش از آن که فرصت خنده داشته باشی، تو را به عنوان یک غیر بومی به ویژه وقتی از جامعه ای مسلمان آمده باشی، زیر پوشش خود می گیرد.

البته در این جستجوی خستگی ناپذیر به دنبال یک "بز طلیعه"، تمام موازین "دموکراسی" رعایت می شود. شواهدی جمع می گردد، افرادی بدون نام و نشان علیه تو شهادت می دهند. کارشناسان به بررسی واقعه می پردازند، واقعه را غیر مستقیم محکوم می کنند و به این صورت یک نظریه ی عمومی و محکمه پسند تدوین و ساخته می شود و سایه اش تمامی زندگی تو را در بر می گیرد. گاه اعمالی به صورت گناه غیر قابل بخشش قلمداد می شوند که بسیار سهمگین تر از آنها در حد و اندازه ی یک جنایت بین المللی، زیر پوشش "دفاع از دمکراسی" یا "حفاظت از دنیای متمدن" هر روزه همین جا زیر گوشمان صورت می گیرد.

گاه چنین می پنداری که علیرغم همه ی فشاری که از هرسو وارد می شود، موفق شده ای با بی اعتنایی نسبت به همه ی اتهام ها و با حفظ اعتماد به نفس، "من" خود را حفظ کنی و دست کم در یک دایره ی کوچک، به دوستان نزدیک و همسایه ها بشناسانی. اما وقتی بنظر می رسد افکار عمومی تو را، آنگونه که هستی هضم کرده است، "ناگهان درسته استفراغت می کند، بی آن که کوچک ترین اثر دندانی در جایی از تنت مانده باشد."

خنده ی لب بینی و از گریه ی دل غافلی                      خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

با این همه زندگی بدون ارتباط به جهنم می ماند. پس در خیابان، در محل کار، در جلسات و میهمانی های متعدد و در برخوردهای معمول روزانه با مردمان جوامع میزبان، علیرغم خانه ای ابری، آفتاب برلب دست دوستی دراز می کنی و تلاش می کنی هرکس را بصورت فردی تجربه کنی. اما در همان اولین لحظه های هر ارتباط، متوجه می شوی "کدها" و "ایکون ها" به سرعت فعال می شوند و بهمنی از پیش داوری جاده ی ارتباطی ات را مسدود می کند. بسیار کم اتفاق می افتد که این فرصت به تو داده شود تا از میان این عظمت سرد و یخین، راهی به جایی باز کنی، یا به گونه ای این کوه سفید را دور بزنی.

ابتدا تلاش می کنی "ایکون" ها و "کد"ها را با واکنش های حسابشده درهم بشکنی. به زودی اما درمی یابی بی آن که خواسته باشی در جایگاه متهمین نشسته ای. پس سعی می کنی موقعیت را به شوخی بکشانی و تصویری خلاف کلیشه های موجود از خود ارائه دهی. اما این دیگر تو نیستی. حتی وقتی به ندرت موفق شده باشی ذهن مخاطبت را از برخی ایکون ها، و فقط برخی از آنها پاک کنی، تازه می بینی آن که "تو" ست، به عنوان چشم سوم در گوشه ای شاهد این رابطه است. باز هم در انتهای روز تنها مانده ای و با نفرت از خود می پرسی "این چه جهنمی ست ک مرا در خود کشیده است"؟

25 اوت

وقتی یک غیر بومی از جامعه ی میزبان و مردمانش انتقاد کند، از محبوبیتش-اگر داشته باشد- کاسته می شود. اتنقاد، حق افراد قبیله است یا آن گونه که "گونار اولسون" می گوید، "باید جزو تابو باشی تا حق انتقاد داشته باشی". خوب، من ماهی کوچولویی نه چندان خوشبینی هستم که می داند قطره بودن در دریا شکوهمند تر از سلطان برکه بودن است. اینجا دوستان بسیاری دارم که با عشق به برکه شان، به دریا پیوسته اند. "ای. ام. فارستر" می گوید، "امیدوارم جایی از زندگی مجبور نباشم میان خیانت به وطن و خیانت به دوست، یکی را انتخاب کنم. در این صورت امیدوارم این شهامت در من باشد که به وطنم خیانت کنم".

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

پنج شنبه 5 شهریور

نامه ی پانزدهم

سلام آتفه جان رجبی، فرزند قاسم

داستانت را چند روز پیش، اسد برایم نوشته بود. دردم آمد. سخت بود. اما می دانی؟ با این همه فاجعه که در آن جزیره رخ می دهد، هنوز هم وقتی با خبری از این دست روبرو می شویم، چیزی در اندرون خراب شده ی انسانی مان می گوید: باور نکن! این قصه ها تنها در جنگل های دورافتاده ی تاریخ رخ می دهد. نه! انسان شریف تر از آن است که چنین درنده خو و بی "عاطفه" باشد.

امروز اما "نگار" هم نوشته بود، با همان عبارات و ...

محل: "نکا" در مازندران.

جرم: اعمال منافی عفت.

حکم برای دختر: اعدام.

حکم برای مرد همراه: صد ضربه شلاق!

داستانت را خواندم، آتفه جان رجبی. خوب، تو کار خوبی نکردی که تف بصورت "حاجی رضا" انداختی، جامه دریدی و ناسزا گفتی. این شهامت را بر زنی 16 ساله نمی بخشند. به همین خاطر 16 سالگی ات را بیست و دوساله کردند. این گناه جامه دریدن را بر زنی بزرگ تر از تو نبخشیدند. قرت العین هم "تن رها کرده" بود، هم از این رو "پیرهن نمی خواست". او هم جامه درید و بصورت این خناسان پرتاب کرد و بر هرچه سنت پوسیده ی مردانه "چهارتکبیر" زد. جسارت و شهامت تو نگذاشت تا بدانی در چه جهنمی زندگی می کنی. آخر 16 سال چیست که تو دریابی با حاجی رضا ها چه باید کرد. او هم مثل همان مردی که با تو بود و به صد تازیانه رها شد، بارها "عاطفه" ها را در برگرفته است و بی تازیانه آزاد گشته است، بی آن که گناهی به نامش بنویسند. خدای حاجی رضا هم یک مرد است که به "عاطفه" ها تجاوز می کند. هنوز بسیار زود بود که بدانی بجای ناسزا و جامه دریدن، می بایستی گوشه ی چشمی به "حاجی رضا" نشان می دادی، لبخندی، نازی، عشوه ای، ... بلکه از طناب اش می رستی و به تاب اش می افتادی. آخر این همه شهامت، آن هم در شانزده سالگی؟ بر مردان (اگر مرد باشند!) گران می آید، دخترم. همین است که جسارت را بر تو نبخشیدند و به دارت کشیدند.

گویند "شبلی" روزی بر بازار بغداد می گذشت. دید مردی بر دار کرده اند. پرسید این چه کرده است؟ گفتند؛ دزدی. "شبلی" بر پای مرد بردار بوسه زد. او را پرسیدند: این بوسه از چه سبب بود. گفت؛ او بر ایمان خود بر سر دار شد.

خوب، حالا کجایی آتفه جان رجبی؟ جامعه از دست تو آسوده شد. از روز بعد از اعدامت، فحشا و فساد در نکا، در مازندران و در سراسر ایران از بین رفت. حالا همه ی مردم مثل "حاجی رضا"، رییس دادگستری نکا، مسلمان و مومن و شریف و پاک اند. حاجی رضا با انداختن طناب به گردن ظریف تو نشان داد که "دادگستر" بزرگی ست!

نمی دانم حاجی رضا فرزندی در خانه دارد یا نه؟ کاش می دانستم بعد از آن که تو را با دست های خود به جراثقال آویخت، به خانه رفت؟ چگونه با فرزند یا فرزندانش روبرو شد؟ به فرزندان حاجی رضا که فکر می کنم، دلم می گیرد، آتفه خانم. طوق لعنت پدر تا کجای زندگی بر گردنشان خواهد بود؟ یعنی حاجی رضا آن شب نماز هم خواند؟ چطور روبروی قبله و رو به خدا ایستاد، بی آن که از نکبت حضورش شرمنده نباشد؟ اصلا این حاجی رضا "دست" هم دارد؟ قلب چطور؟ در کله اش چیزی به نام "مغز" هست؟ یا همه جای وجودش گچ و بتون آرمه است؟ می توانم بی آن که دیده باشمش، طرح اندامش را بکشم؛ با یک شکم برآمده و لبالب از گه... و پنجه هایی که از زور چاقی، مشت نمی شوند. ته ریش هم دارد، و تسبیحی که هروقت "عاطفه"ئی نیست که به دارش بیاویزد، تسبیج بگرداند و ذکر بگوید و ثواب آخرت ذخیره کند.

شاید کسی یا کسانی بگویند که تو از نکبت رستی، از زیستن در بین "نادان مردمانی که سنگ را بسته اند و سگ را گشاده اند"، آسوده شدی. نه! زندگی را از تو دزدیدند، "عاطفه" را از قاسم رجبی و مادرت و عشق را از تمامی آن مردم. آنچه بر سر تو آمد، گوشه ای از سیاهی نامه ی اعمال حاجی رضاهاست. از همین رو تو را شبانه از قبر می دزدند تا لکه ی ننگ را از دامان خود پاک کنند. عبثا! نمی دانند اما که این لکه ها پاک ناشدنی ست. حتی من در این سوی زمین از آنچه آنها می کنند، سر به زیر و شرمنده ام.

آتفه خانم! به حاجی رضا که فکر می کنم، به آنان که در دیوان عالی جمهوری نشسته اند، و بالاتر، و بالاتر، ... فکر می کنم تنها "م.امید" باید بود، تا همه ی حس مرا در چند کلام بگوید:

 

"ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور،

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود،

یادگار خشکسالی های گردآلود،

هیچ بارانی شما را شست نتواند."

 

آتفه خانم. این بار که به ولایت آمدم، برای زیارت آستانت به نکا می آیم. آنجا تربت دهها، صدها و هزارها "عاطفه" است که با "دست های الوده"ی حاجی رضاها، بی آن که زندگی کنند، در خاک شدند.   

آتفه خانم! مرا ببخش که هستم، وقتی تو نیستی.

 

اینجا همه سلامت اند و سلام می رسانند

... و ملالی نیست به جز دوری شما

از دیشب (پنج شنبه شب، ۵ شهريور ۸۳)، نام "عاطفه رجبی" زینت بخش رسانه های گروهی بین المللی شد و با اعتراض شدیداللحن سازمان عفو بین الملل، برگ سیاه دیگری به کارنامه ی جمهوری ترور و وحشت افزوده گشت. طنز از این گزاتر نمی شود که آقای جنتی "امام جمعه ی موقت تهران" در خطبه ی نماز جمعه، رویدادهای نجف را "مصیبت عظما" خواندند که "قلب همه را جریجه دار کرده است" و نیروهای خارجی در عراق را "گرگ های خون آشام" توصیف فرمودند.

سیر یک روز طعنه زد به پیاز                      که تو مسکین چقدر بدبویی
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

چهارشنبه 4 شهریور

گیتان سه

شاید بهتر باشد این سری یادداشت ها تحت عنوان "گیتان" را بترتیب از اولین آنها، پنج شنبه 19 مرداد 83 بخوانید.

از دفتر یادداشت های یک آواره

20 اوت

فکر نمی کنم فرهنگ و هویت صخره های عظیمی باشند که از هنگام زاده شدن انسان تا ابد در مکان تاریخی و جغرافیایی ثابتی بمانند و انسان را برای همیشه در مکان و زمانی ایستا و بی تحرک نگهدارند. فرهنگ و هویت انسان چون هاله هایی در اطراف او و با او بهر زمان و مکانی سفر می کنند، رنگ می بازند، رنگ می گیرند و دگرگون می شوند.

با این همه مفهوم جامعه ی "چند فرهنگی" این روزها به چه معنایی بکار می رود؟ چنین بنظر می رسد که این مفهوم در جوامع پیشرفته ی امروزی به صورت یک مجموعه ی قابل تمیز در نظر گرفته می شود. به این صورت که منظور از "جامعه ی چند فرهنگی" مجموعه ای ست از یک فرهنگ "الف" به مثابه فرهنگی برتر و بهتر، و چندین فرهنگ "ب" به مثابه فرهنگ هایی کوچک. مخلوطی از آب و روغن که هرگاه اراده کنیم (یا اراده کنند!)، می توان آنها را به سادگی از هم جدا کرد.

"ما" را از "آنها" جدا نگهدارید.

شاید درست تر باشد اگر "فرهنگ" و "فرهنگ" را به مثابه مخلوطی از آب و شکر بیانگاریم؛ مجموعه ای که دیگر نه آب است و نه شکر بلکه شربتی ست که جدا کردن اجزاءش اگر محال نباشد، چندان هم ساده نیست.

21 اوت

ما هم مانند آلمانی ها ی نسل های بعد ار جنگ که هرگز شریک اعمال هیتلر نبوده اند، در تصویر امروزین از اسلام و ستیز تحمیلی میان اسلام و مسیحیت هیچ نقشی نداشته ایم و نداریم و در بسیاری موارد با بنیادهای این ستیز مخالفیم. آنچه به حساب "ما" گذاشته می شود، گاه هیچ ارتباطی با گذشته ی تاریخی و فرهنگی مان ندارد در حالی که مسوول آنها شناخته می شویم و مشمول عواقب آنها نیز هستیم.

آن محکومیت تحقیرآمیزی که توسط سیاستمداران و رسانه های گروهی "غرب" بر "دیگران" تحمیل می شود، می تواند یکی از عناصر اساسی تردیدی باشد که در ذهن گریختگان از دیکتاتوری نسبت به دموکراسی شکل گرفته است. متاسفانه این مساله بسیاری از آنان را وامی دارد تا برای دفاع از حیثیت انسانی و هویت فرهنگی شان، به غلط خود را در پشت سنگر مذهب پنهان کنند. این هدیه ی نامیمونی ست که جوامع به اصطلاح دموکرات "غربی" به شیفتگان دیروزین دموکراسی داده اند تا امروز آنان را به نام "تروریست" یا "مخالفان دموکراسی و آزادی" مفتخر گردانند. 

بنظر می رسد مدت هاست از آن صبحی که بصورت یک حشره از خواب برخاسته ایم گذشته باشد. شاید بی آن که بدانیم شاخ کوچکی هم روی پیشانی مان سبز شده باشد. با این همه در جریان "گلوبالیزه " شدن جهان، ماده ی هفت مانیفست  "اسنوبال" و "ناپلئون" در "مزرعه ی حیوانات" را فراموش نکنید:

"همه ی حیوانات برابرند".

این را هم فراموش نکنیم که "بعضی های برابرترند."

22 اوت

"ارنست رنان" دویست سال پیش در خطابه ی معروفش گفته است:

"انسان پیش از آن که در محدوده ی فلان زبان محبوس شود، از فلان نژاد باشد یا از فلان فرهنگ پیروی کند، موجودی خردمند و اخلاقی ست. بالاتر از فرهنگ فرانسوی، آلمانی یا ایتالیایی، و ...  فرهنگ انسانی قرار دارد ..."

فکر می کنم آقای "رنان" برای دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، زیادی رمانتیک است. برخی از همسایگان این سال های من، عمیقا معتقدند که "جنوبی" یا "شرقی" نمی داند یا آن اندازه با هوش نیست که بفهمد، و قرار هم نیست که بداند یا بفهمد. به اعتقاد آنان، آنکه می فهمد و می داند، حتی اگر از "شرق" یا "جنوب" هم آمده باشد، متعلق به "شمال " و "غرب" است. شاید به همین دلیل باشد که تمامی "جنوبی" ها و "شرقی" هایی که در طول سده ی گذشته در گردش چرخ های فرهنگی، اجتماعی، هنری و سیاسی "غرب" یا "شمال" سهمی داشته اند، به داشتن شناسنامه ای تازه مفتخر شده اند. تعجبی نیست اگر بسیاری از آنان از این که بگویند کجایی اند، ابا دارند.

23 اوت

سال ها پیش از آن که پای ما به سرزمین های شما باز شود، شما را در زمین خود ملاقات کردیم. در آن روزگاران، ما انگلیسی ها را در هیات "وولف"، "جویس"، "فاوستر" و ... قرانسویان را در هیات "آناتول فرانس"، "دیده رو"، "روسو"، "ولتر" و ... آلمانی ها را درهیات "گوته"، "شیللر" و ... ایتالیایی ها را در هیات "دانته"، آمریکایی ها را در هیات "فالکنر"، "همینگوی" و  ... شمالی ها را در هیات "ایبسن"، "استریندبرگ" و "هانس کریستیان اندرسن" می دیدیم. به تصاویری که از آرمان ها و ایده آل هایتان به ما نشان دادید، باور داشتیم و به حرف هایتان ایمان آورده بودیم. این بود که شوق دیدار شما و سرزمین هایتان را داشتیم. این باور و ایمان به دورانی دور، به عصر حسرت ما باز می گردد. زمانی بسیار پیش از آن که ما از بهشت مخروبه ی خود رانده شویم و به دنبال بهشت موعود به سرزمین های شما کوچ کنیم و بعد .... آن بزرگان را تنها درهیات نامی بر روی خیابان ها، محله ها، موزه ها و یا پشت کتاب ها بیابیم.

اینک مدت هاست که آن نام ها در ذهن ما به جزایری در جایی دور از دسترس ما تبدیل شده اند. اجازه بدهید این جزایر دور افتاده بار دیگز به زادگاه ها و فرهنگ های اصلی شان بازگردند. اجازه ندهید نام هایی که افتخار اروپا و آمریکا بودند، این چنین تنها و غریب و دور بمانند.

خانم ها، آقایان! شما خالقان و کاشقان آزادی و برابری هستید. اجازه بدهید ما هم در این موهبت ها شریک شما باشیم، اگرچه دیر رسیده ایم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  | 

دوشنبه 2 شهریور ۱۳۸۳

سالگرد

اول شهریور، بیست و سوم اوت

شادباش های زیبا و مهربانانه ی دوستان و آشنایان نازنین مرا هم کم کم عادت داده است که امروز را کمی متفاوت تر از روزهای دیگر سال بدانم.

از میان کارت ها و نامه های شادباش الکترونیکی و غیر الکترونیکی زیبا و گاه بسیار شیرین که در این چند روزه از دوستان و آشنایان دور و نزدیک دریافت کرده ام، یکی بشکلی متفاوت، استثنایی ست. این کارت که با خطی زیبا و به زبان انگلیسی نوشته شده، از نازنینی ست که پنج سالی از سال های غربت مرا رنگین کرده است. با وجودی که او کاتولیکی مومن است و سال هاست همسر و فرزندی دارد و در سرزمینی دیگر زندگی می کند، از همان زمان همواره سالی دو کارت شادباش برای من فرستاده است؛ یکی برای بزرگداشت نوروز و دیگری برای شادباش امروز. این کارت ها معمولا ساخته ی دست اند و "کولاژ"ی از رنگ ها و تصویرها و عکس هاست. متن این کارت ها نیز استثنایی ست چرا که در آن از "تبریک" و "شادباش" خبری نیست. در عوض همیشه حاوی متن یا قصه ای کوتاه است که چیزی را در زمان و مکانی دور یاد آوری می کنند. تقریبا همیشه وقتی متن را خوانده ام، زمانی گذشته است تا دوباره به خود آیم و ببینم که کارت در دست، لبخند بر لب، مدتی به دیر و دوری مبهم خیره مانده بوده ام.

همین حس مرا واداشت تا متن کارت امسال او را با شما شریک شوم.

سالگرد

"جینی" نیمه شب از خواب بیدار شد. شوهرش "بیلی" در رختخواب نبود. "جینی" ربدوشامبرش را روی شانه انداخت و برای پیدا کردن "بیلی" به طبقه ی پایین رفت. در آشپزخانه "بیلی" را یافت که با فنجانی قهوه ی گرم، پشت میز نشسته است و در حالی که خیره به دیوار مقابل نگاه می کند، عمیقا در فکر فرو رفته است. "بیلی" جرعه ای از قهوه اش را سر کشید و چند قطره اشک روی گونه هایش لغزید.

- موضوع چیه؛ عزیزم؟ چرا این وقت شب آمدی اینجا نشستی؟

"بیلی" از بالای فنجان قهوه نگاهی به "جینی" کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت:

- جینی، یادت هست بیست سال پیش، وقتی تو فقط شانزده سالت بود، آخر شبی از یک مهمانی رقص، تو را به خانه تان رساندم؟

- آره، خوب یادمه!

"بیلی" مکثی کرد. کلمات به راحتی از گلویش بیرون نمی آمدند:

- یادت هست بابات ما را در زیرزمین خانه تان غافلگیر کرد و تفنگش را روی پیشانی من گذاشت و گفت؛ "یا با دختر من ازدواج می کنی، یا می فرستمت تا بیست سال پشت میله ها آب خنک بخوری".

"جینی" گفت؛ آره عزیزم، خوب یادمه.

"بیلی" در حالی که دو قطره اشک دیگر روی گونه هایش می چکید، نگاهی به "جینی" کرد و همراه آهی که از گلویش بیرون آمد، گفت:

می دانی جینی؟ من امروز از زندان آزاد می شدم!

 امروز سالگرد تولد من است! با وجودی که در زندگی ام هزاران دلیل و حجت وجود دارد که جایی برای شادی نمانده باشد، اما "به دنیا آمدن" از اختیار من بیرون بوده است. اکنون هستم و اگرچه زندگی در جهانی که لبالب از درد و رنج و نابرابری و زور و ظلم و بی عدالتی ست، چندان چنگی به دل نمی زند، اما بهانه هایی اگرچه اندک هم هستند که به اعتبارشان می شود جهنم را هم تحمل کرد.

زندگی زیباست وقتی هنوز این همه هستند که من دوستشان دارم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1383ساعت   توسط علی ابن عباس  |