شنبه 31 مرداد ۱۳۸۳
گیتان 2
توصیه ی من این است که این سری یادداشت ها تحت عنوان "گیتان" را بترتیب و از یادداشت اول، پنج شنبه 19 مرداد 83 ، بخوانید.
از دفتر یادداشت های یک آواره
15 اوت 2001
اینجا میهمانی مجللی ست. سالنی پر شکوه با میهمانانی که همچون فرشته ها روی دیوار و سقف کلیساها، زیبا و مهربان اند. در این جشن بزرگ ما اجازه داریم تمامی شب زیر نورهای رنگی خیره کننده، دور و اطراف این سیرک بزرگ گردش کنیم و غرق در ترنم یک موسیقی گوش نواز زیر لبخند مهربانانه ی میزبانان، از امنیتی عظیم و حسرت برانگیز برخوردار باشیم، آنسان که گویی جهانی در آغوش خوشبختی آرمیده است.
چیزی که هست، وقتی در انتهای شب به خانه می رسیم، لباس هایمان را از تن بیرون می کنیم، روی مبل آرام می گیریم و پاهای خسته مان را دراز می کنیم، آن همه شکوه و مهربانی، انگار خاطره ای که چند ساعتی به ما قرض داده باشند، پشت مه گم می شود. آن وقت، همانجا، آرمیده روی مبل، از آیینه ی "آلیس" بیرون می آییم و به "روبنسون" می پیوندیم، بی آن که در این جزیره ی متروک، چون "جمعه" همدمی داشته باشیم. و بعد ... همواره در انتظار قایقی هستیم که روزی از جایی خواهد آمد. قایقی که هرگز ساخته نشده، از جایی که هیچ کجا نیست!
16 اوت
اگر میهمانی را سال ها در درگاهی خانه نگهداریم و پیوسته او را "غریبه" بنامیم، چگونه می توانیم انتظار داشته باشیم که با ما صمیمی شود و خود را در خانه ی ما راحت احساس کند، "ما" را از خود و "خود" را از ما بداند؟
هرگاه خبرها و مقالات روزنامه ها را خوانده ام یا به ندرت یک برنامه ی تلویزیونی در مورد "خارجی ها" دیده ام، با شنیدن و تکرار عناوینی چون "بیگانه"، "مهاجر" یا "خارجی" از خود پرسیده ام جامعه ای که این همه حقارت نثار شهروندان خود می کند، چگونه انتظار دارد انسان هایی برای سال ها و دهه ها، نسل از پی نسل با نام های "خارجی"، "بیگانه"، "مهاجر"، "نسل دوم مهاجرین"، نسل سوم .. نسل چهارم و .. باری، "غیرخودی" خوانده شوند، و با این همه با جامعه ی میزبان همساز شوند و خود را در جامعه ی میزبان "خودی" به حساب آورند؟ آیا جامعه ی میزبان، آن روز که همه ی "خارجی" ها با قیافه های ژولیده، یک بطری نیم خورده در دست و سیگاری نیم سوخته بر لب، کنار خیابانی ایستاده باشند، ناظر بر زندگی که پیش رویشان در جریان است و نه درگیر در متن آن، راضی خواهد شد؟ آیا جوامع میزبان انتظار دارند "خارجی" ها در ازای ماندن، و فقط ماندن در این جامعه روحشان را به "مفیستوس" بفروشند؟
17 اوت
در سال 1855 رییس جمهور وقت آمریکا به "سیاتل" رییس قبیله ای از سرخپوستان می نویسد: "دولت مرکزی آماده است تا زمین های شما را به قیمت مناسبی بخرد".
نامه ی رییس جمهور برای "سیاتل" و مردم قبیله اش قابل درک نیست. "سیاتل" در پاسخ رییس جمهور می نویسد: "به راستی نمی دانم آقای رییس جمهور خریدار چه هستند! سیاتل چطور می تواند زمین هایی را که متعلق به او نیست، به شما بفروشد؟ حتی اگر سیاتل بخواهد به درخواست رییس جمهور عمل کند، نمی داند چطور می شود رضایت رودخانه ها، درختان، پرندگان و موجودات دیگر را که به این زمین تعلق دارند، به دست آورد"!
ما چگونه می توانیم روحمان را به فرهنگ تازه بفروشیم و یکپارچه اروپایی شویم؟ حتی اگر بخواهیم تن به این "دگردیسی" بدهیم، نمی دانیم چگونه می شود رضایت دست ها و پاها، چشم ها و گوش ها، زبان و اعضای دیگرمان را به دست آوریم!
18 اوت
"سیاوش"، تن به عشق "سوداوه" نمی دهد. سودابه او را به نظربازی متهم می کند. اگرچه سیاوش با عبور از آتش، از اتهام مبرا می شود اما برای گریز از بدبینی و آزار پدر، داوطلب می شود تا به سرکردگی سپاه به مقابله ی "توران" و "افراسیاب" برود. پس از پیروزی بر دشمن، با "افراسیاب" مصالحه می کند. "کاووس" این مصالحه را نمی پذیرد و به فرزند فرمان می دهد که تا کشته شدن آخرین نفرات دشمن بجنگد. سیاوش اما حاضر نیست عهد خود را بشکند. از آنجا که سرپیچی از فرمان "پدر- شاه" گناهی نابخشودنی ست، سیاوش به سرزمین دشمن و افراسیاب پناهنده می شود.
در سرزمین بیگانه شاهزاده راگرامی می دارند. سیاوش کم کم به شرایط تازه خو می گیرد، شهری و خانه ای می سازد، خانواده ای تشکیل می دهد و سر وسامانی می گیرد. اما "گرسیوز" برادر افراسیاب به محبوبیت و موفقیت سیاوش حسد می ورزد و نزد افراسیاب بدخواهی می کند. افراسیاب به سیاوش بدبین می شود و به بهانه های مختلف زندگی را بر او و خانواده اش تنگ می کند و بالاخره نیز فرمان قتل او را می دهد.
سیاوش اولین پناهنده ی ایرانی در کشوری بیگانه است. شاید مشکل بزرگ سیاوش این بود که با وجودی که دو دختر تورانی ("جریره" دخت "پیران ویسه" و "فریگیس" دخت "افراسیاب") را به همسری برگزید، فرزندانی ("فرود" از جریره و "کیخسرو" از فریگیس) ایرانی – تورانی آورد و بخش بزرگی از زندگی اش را در رونق و آبادانی سرزمین تازه اش صرف کرد، اما در تمامی آن سال ها یک ایرانی بود که در توران زندگی می کرد.
19 اوت
گاهی از خود پرسیده ام اگر میان "باراباس" و "مسیح"، اولی مصلوب شده بود، باز هم در دنیای متمدن امروز این همه جسد روی دست های ما قرار داشت؟ فکر نمی کنم در روزگاری که ما شاهدان ساکت، ناظر کم شدن اعتبار انسان در خون و جسدیم، دیگر کسی مانده باشد که بتواند به مسیح گوش دهد و طرف دیگر صورتش را هم برای سیلی آماده کند.
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 30 مرداد 1383
گیتان یک
پیش از خواندن این یادداشت، لطفا نگاه کنید به یادداشت پنج شنبه 19 مرداد 1383 تحت عنوان "گیتان".
از دفتر یادداشت های یک آواره
دهم اوت 2001
" ... و خداوند گفت:
نگاه کن، آنها یک ملت اند و زبان واحدی دارند؛ ...
پس ما به زمین نازل شویم و زبانشان را بیاشوبیم،
آنگاه کلام یکدیگر را در نیابند.
پس یهوه آن قوم را بر تمامی زمین پراکند
و به آنها وظیفه داد تا شهر را بنا کنند ..."
"سفر پیدایش، عهد عتیق، بخش 11"
11 اوت
شاید من "ادم" تازه ای باشم که به جرم خوردن سیبی، یا آن گونه که مسلمانان معتقدند گندمی، از بهشت خدا رانده شده ام. اما بهشت کجاست؟ در زبان مادری من گفته می شود؛ "بهشت آنجاست، کازاری نباشد". من درون مرزهایی که طبق قراردادهای سیاسی "سرزمین من" خوانده می شود، آزار بسیار دیده ام. از همین رو به دنبال بهشت، از آنجا گریختم. اینجا اما پیوسته مرا به گوشه ی "جهنمی ها" می رانند. گوشه ای که برای "آنها"، "دیگران" و "غریبه" ها تعبیه شده است.
حتی اگر در گفتار و رفتار در دورترین نقطه نسبت به گوشه ی "جهنمی ها" قرار داشته باشی، آوازت بهر حال از بلندگوهای آن گوشه پخش می شود. گاه با وجود ایمانی که به گفته ی خود داشته ام با شنیدن انعکاس صدایم از آن سمت، نسبت به خود دچار تردید شده ام.
13 اوت
پیش از این در مقابل پرسش "اهل کجایی" هرگز دچار تردید و تشویش نمی شدم. به عنوان کسی که به اعتراض به خفقان، مهاجرت کرده، بسیارطبیعی بود تا بین زادگاه و هویت فرهنگی ام با اعمالی که توسط عده ای از هم وطنانم صورت می گرفت، هیچ ارتباط و وجه مشترکی احساس نکنم. در تمام سال هایی که در آسیا زندگی می کردم و سفرهایی به آسیای میانه و ماوراء قفقاز داشتم، شگفتی، شادی و استقبال مردم بومی نسبت به "ایرانی" بودنم، به من اعتماد بنفس می بخشید.
اما در همان سال های اول اقامتم در اروپا در مقابل پرسش "اهل کجایی" دچار تعلل شدم. با تعجب می دیدم که اروپاییان مسئولیت آنچه توسط عده ای در کشور انقلاب زده ی ایران می گذرد را، متوجه ی من می دانند. با این گونه برخوردها کم کم واداشته می شدم تا از ایرانی بودنم شرمنده باشم. نه! من از پاسخ به پرسش "اهل کجایی" شرمنده نبودم بلکه از پیش داوری های ناشی از این پاسخ بود که می گریختم. میل نداشتم مرا با "کد"های از پیش ساخته قضاوت کنند.
همان گونه که شرم ناشی از اعمال هیتلر تا امروز بر زندگی آلمانی های سه نسل بعد از او هوار شده، فشاری پیوسته مرا وامی دارد تا پاسخگوی اعمالی باشم که دیگران در سرزمین مادری من مرتکب می شوند. با این همه بسیاری از آنچه خطای من و هم وطنانم محسوب می شود، با ارزش های اروپایی هم خطا نیست. ترازو اما در دست های دیگران است. در نگاه همسایه های تازه ام در محل کار، خیابان، فروشگاه و حتی در چاردیواری خانه، آنچه "من"هستم، به حساب نمی آید. عناصر تعیین کننده ی داوری، تصویر بزرگ شده و دگرگون شده ی اعمالی ست که من در انجامشان کوچک ترین نقشی نداشته ام و ندارم.
احساس خوش آیندی نیست شاهد باشید آنچه سال ها در کسب و حفظ آن کوشیده اید، به این سادگی در مقابلتان ویران شود. در چنین شرایطی دیگر شما نیستید که خود را تعریف می کنید بلکه وقت و انرژی شما صرف نفی تعاریفی می شود که همه جا پیشاپیش شما حرکت می کنند.
ناگهان نامی که سال ها بدان شناخته می شدی، گناهی بزرگ محسوب می شود و تو می باید از هویتی که عمری با خود کشیده ای، اهتراز کنی و از ابراز آن شرمنده باشی. جو اطراف غیرمستقیم از من می خواهد تا برای تبرئه ی خود از گناهی که مرتکب نشده ام، گذشته و فرهنگم را محکوم و نفی کنم.
پس از بیست و چند سال دوری از مرزهایی به نام وطن، در سرزمین مادری خود بیگانه ای بیش نیستم. با این همه در غربت و در میان همسایگان تازه ام قربانی اعمال اقلیتی در درون آن مرزها شده ام. اینجا هم باید در مقابل محکمه ای انتزاعی پاسخگوی قضاوت های انتزاعی باشم. تلاش من برای آن که خود باشم همه جا با شکست مواجه می شود. به این ترتیب من در عین حال قربانی و جلاد خویشتنم. "محرومیت از همزیستی با دیگران در خانه ای مشترک".(ادوارد سعید). یک تنهایی مزمن توام با نوستالژی که بی آن که بخواهی تو را به سوی یک ناسیونالیسم غیر عقلایی می راند. این هدیه ی نامبارکی ست که این جامعه به من داده است.
آنها که روزگاری از جهنم دیکتاتوری و خفقان ناشی از مذهب به جوامع اروپایی پناه آورده اند، زیر فشار تحقیری که نسبت به فرهنگ و هویتشان اعمال می شود، بی آن که خود بخواهند در مورد ارزش های دنیای آزاد دچار تردید می شوند، از موضع گیری قبلی شان عدول می کنند و از مذهب برای خود هویتی تازه می سازند تا از خود در مقابل هجوم قضاوت های نازیبا محافظت کنند. برخی از مهاجرین در مقابل این هجوم نا میمون و برای حفظ هویت خود به داستان هایی در باره ی تاریخ و فرهنگ مادری شان متوسل می شوند که گاه به هذیان شبیه اند. اما گاه داستان های اروپائیان و اهالی اسکاندیناوی در مورد گذشته ی کشور، ملت، فرهنگ و تاریخشان از آن هم ناباورانه تر و هذیان گونه تر بنظر می رسند.
آیا ناسیونالیسم نوعی جنون ترس، نوعی "زنوفوبیا" نیست که از طریق رسانه های گروهی به مردم تحمیل می شود؟
اگر موهومی مرا به ترک ملیت و هویتم تهدید نکند، ناسیونالیسم چه معنایی خواهد داشت؟
از شما می پرسم؛ من در این جهانی که بر انسان تحمیل می شود، در این "زندان روباز"، چه می کنم؟
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 28 مرداد ۱۳۸۳
هرکس به سهم خود!
پیام "آسیه" خانم در مورد یادداشت قبلی، دلم را به درد آورد.
"... زن از فعل زدن می آيد. خوب يادم هست که مردی چگونه این را می گفت: زن را بايد زد. تو داستانش را خوانده ای ... من ديده ام ... من کشيده ام"
دیشب مجموعه داستان "سلام خانم جنیفر لوپز" از خانم "چیستا یثربی" به دستم افتاد. در اولین صفحات به چند خطی "به عنوان مقدمه" برخوردم. فکر کردم بد نیست شما هم در حسی که من داشتم، شریک باشید.
برداشت اول
روزنامه ی حیات نو – تاریخ اردیبهشت 80
کشف جسد یک زن: جسد زنی بی سر، در حوالی روستای ماوی از توابع عشق آباد پیدا شد.
برداشت دوم
روزنامه ی حیات نو – تاریخ 7 مهر 80
کشف سر بریده ی یک زن – سر بریده ی زنی در یک گونی پیدا شد ... به نظر می رسد که این سر، متعلق به جسدی است که در اردیبهشت سال جاری، در حومه ی عشق آباد پیدا شده است! بررسی ها ادامه دارد ...
برداشت سوم
سر بریده ی زن سخن می گوید ...
دیروز در برابر چشمان شگفت زده ی پزشکان و ماموران نیروی انتظامی، ناگهان سر بریده ی زنی در سردخانه ی پزشکی قانونی، شروع به سخن گفتن کرد. این قصه ها را همه، سر بریده ی یک زن تعریف کرده است. آنها که نمی خواهند بشنوند، گوشهایشان را بگیرند ...
سلام به بقیه ی آدم ها ... به آنهایی که می خواهند بشنوند ...
(نقل خبر – چیستا یثربی)
آسیه خانم! یک تن نمی تواند همه ی دردها را به تنهایی تجربه کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 24 مرداد ۱۳۸۳
نامه ی سیزدهم
هرمز جان، سلام
همین جا بگویم که این بار منتظر هیچ حرف قشنگی نباش. دوسه روز است هیچ رابطه ی سالم و دندان گیری میان سر و دستم نیست. توانایی ام تا یکی دو جمله پیش تر نمی رود و باز انگشتم روی تکمه ی "پاک کن" می لغزد.
دو روز پیش مطلبی در وبلاگی به نام "این یک زن است" خواندم. شرح کوتاهی از آنچه بر زنی جوان در اتوبوسی در تهران یا جایی در آن جزیره رفته است. زنی که پیش چشم مردان و زنانی دیگر از "دایناسوری" کتک می خورد. بخش وحشی نامتمدن نامعقولم دوباره به حد مرگ تحریک شده بود آنقدر که بتوانم تمامی زورگویان جهان را با دندان های خیالم تکه تکه کنم. باز هم مدتی دراز دور قفسم راه می رفتم و با خودم این کلام "شیخ اجل" را تکرار می کردم که:
"این چه حرامزاده مردمانند، سنگ را بسته و سگ را گشاده اند".
خبری که دیروز خواندم اما، خروارها از فاجعه ی کتک خوردن آن زن در اتوبوس، باورنکردنی تر است. سه چهار بار خواندمش تا بپذیرم که چشمم اشتباه نمی بیند.
"بر اساس گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی ايران، ايرنا، مقامات قضايی در همدان (و لابد در بسیاری شهرهای دیگر هم) برای افرادی که در اتومبيل های خود از موسيقی با صدای بلند استفاده کنند، مجازاتی تا 12 ماه زندان و 74 ضربه شلاق تعیین کرده اند."
حالا دوباره دور خودم می چرخیدم، فریاد می زدم، ناسزا می گفتم و گاه خود را پشت در توالت پنهان می کردم تا کسی خشمی را که به شکل سیل از چشم هایم می ریزد، نبیند. مثل همیشه باید با کسی یا کسانی حرف بزنم، این خشم را بیرون بریزم، این سم مهلک را از خونم دفع کنم شاید آرام بگیرم و بتوانم مثل یک انسان (اگر چیزی از انسان در من مانده باشد) رفتار کنم.
و عکس العمل های مضحک و تکراری، پاسخ های ابلهانه ای از این دست که "ای بابا، این چیزها دیگر عادی شده"، "این چیزها روزی هزار بار در آن جزیره اتفاق می افتد"، نه تنها تسلی دهنده نیست، که وحشی ترم می کند. نمی دانم چه باید بگویم؟ یعنی باید عادت کنیم؟ باید بپذیریم؟ وقتی واقعه ای چنین روی رگ و پی من آرشه می کشد، چه کنم؟ با وحشت انس بگیرم؟ با درد خو کنم؟ یا چه؟ اگر چنین وقایعی بارها و بارها تکرار می شوند، معنی اش این است که اجازه ندارم دردم بیاید؟ خشمگین شوم؟ فریاد بزنم؟ یا چه؟
کجای این بربریت عادی ست، حتی اگر هر روز و بارها تکرار شود؟ این دیگر بربریت هم نیست. این از اعدام هم وحشتناک تر، کریه تر و هولناک تر است. کسی که اعدام می شود، دست کم از ننگ زیستن در جامعه ای که چنین ساخته اندش، رها می شود. اما بر آن که تازیانه خورده اما زنده مانده است، چه می رود؟ برای یک لحظه هم شده خودت را جای جوانی بگذار که بر نیمکتی یا هر جهنم جای دیگری درازش کرده اند! چه کسی، به چه دلیل و کجا به خود اجازه داده شرافت انسانی را این چنین حیوانی به بازی بگیرد؟ یک لحظه از چشم جوانی شلاق خورده، به جهان نگاه کن! .......
کدام خدا در کدام آسمان حکم داده که به کرامت انسانی چنین توهینی روا دارند؟ کدام آیین و مذهبی چنین تحقیری بر انسان روا داشته است؟ حتی تصور این که وضع کنندگان این قوانین را شلاق بزنند، یک ننگ است. وقتی حرمت انسانی چنین خورد شود و فرو ریزد، چه احترامی می توان از او انتطار داشت. دیگر چه شرم و ابایی از دزدی و بی عفتی و قتل و جنایت در او می ماند؟ این به کثافت کشاندن غرور انسانی نیست؟ این ترویج جنایت به شکلی جنایتکارانه نیست؟ اگر این به کثافت کشاندن حرمت انسان نیست، پس چیست؟ تربیت؟ تهذیب؟ تعلیم؟ آن هم با تازیانه؟
روزنامه ها را می خوانم، تفسیر ها و گزارش ها را. از این روزنامه به آن یکی، از این سایت به آن دیگری. نه! هیچ کس در هیچ جا بر حکمی این چنین وحشیانه و غیر انسانی تفسیری ننوشته است.
می پرسم این گونه ارزش ها متعلق به کدام "یاسای چنگیزی" ست؟ روی چه معیار و سنجشی کسی را مرتد می خوانند و حکم اعدامش را می دهند؟ مرتد نسبت به کدام خدا و آیین؟ سرپیچی از کدام قوانین و ارزش ها؟ این قوانین و ارزش های ضد انسانی را چه کسی وضع کرده و کی پذیرفته که این معیارها اساس اند؟ طبق کدام قانون، همه موطف اند از این قوانین پیروی کنند؟ و اگر نکنند گناهکارند؟ روی کدام اصل همه باید از این ارزش های عصر سنگ پایبند باشند؟ پس یک دنیایی را باید تازیانه زد! چه کسی و با کدام موازین حق دارد دیگران را مرتد بشناسد؟ و تازیانه بزند؟ به کدام جرم؟ بی احترامی به شئونات مردم؟ تشویش اذهان؟ چه کسی بیش از شما به شئونات و حرمت های انسان توهین روا داشته است؟ چه کسی بیش از شما در این بیست و پنج ساله اذهان مردم را آشوبیده است؟ چه کسی این شولای رهبری و قداست را بر اندام های کج و معوج شما دوخته است که حاکم و قاضی مردم باشید؟ مردم؟ کدام مردم؟ کجایند این "مردم"؟ زیر عبا و عمامه ی شما و بصورت "آرکه تایپ"؟ یا در کوچه و خیابان، همان گونه که همه می بینیم و تجربه می کنیم؟ کدام مردم که ما هر روز در کوچه و خیابان می بینیم، از شما خواسته اند به عنوان موکل، حرمتشان را به بازی بگیرید؟ اگر این "مردم" همه ی این ارزش های شما را ضد انسانی، مبتذل و "خلاف شئونات" بدانند چه؟ اگر این "مردم" معتقد باشند که هیچ کس جز شما اذهانشان را نمی آشوبد، چه؟ آن وقت چه کسی داور است؟ چه کسی حکم می کند؟ چه کسی حکم می راند؟ کی باید تازیانه بخورد؟ و کی باید بزند؟
می خواهید جهان باور کند که سلاح اتمی در دستان شما، تیغ نیست در دستان ابلهی مست؟
می خواهید جهان باور کند که شما با "اورانیوم غنی شده" در بدر به دنبال صلح می گردید؟
کسی از شما هست به من بگوید؛ "صلح را چگونه هجی می کنند؟
شمایی که شنیدن موسیقی را بر جوانان نمی بخشید، شما که چشم ندارید حقیرترین لذت ها را بر دیگران ببینید، شما که رنگ را بر نمی تابید، شادی را حرام کرده اید، حرمت انسان را به حراج گذاشته اید، شما که عشق را ممنوع می دانید، صلحتان چه رنگی ست؟ سیاه؟ رنگ دل هاتان؟
شما که انسانی را بخاطر چند کلام، که علیه منافع غیرانسانی تان گفته است دو سال از زندگی و بودن با خانواده محروم کردید، و حالا حکم به پنج سال دیگر محرومیت او از جامعه داده اید.
شما که زنی را که "دایناسوری" از قبیله ی شما را بخاطر دفاع از خود کشته است، به اعدام محکوم می کنید.
شما که جنایتگاران زنجیره ای را می بخشید و خانواده های داغدیده را با پول می خرید.
شما که نه تنها آن سرزمین بلازده، که جهان را به آتش کشیده اید، قاسملوها و شرفتکندی ها و ده ها دیگر را به بهانه ی صلح، به مسلخ برده اید.
شما که دست هایتان بی هیچ تیمم تا مرفق به خون آلوده است.
از شما می پرسم؛ صلح را چگونه هجی می کنید؟ انسان را، عدالت را، خدا را و عشق را .....
در کارنامه ی اعمال شما هیچ نکته ای هست که انسانی را به احترام وادارد؟
اگر مجازات شنیدن موسیقی 74 ضربه شلاق است، مجازات شنیدن صدای ناموزون شما که گوش فلک را کر کرده، چند تازیانه است؟
راستی، بر آن سرزمینی که شما غصب کرده اید، نماز حرام نیست؟
در آن جزیره که شما حکم می رانید، "دل خوش سیری چند" است؟
و از لحظه ای که نشسته ام تا همین چند کلام درهم و برهم را بنویسم، این حکایت کوتاه "شیخ اجل" دور و بر ذهنم می پلکد و رهایم نمی کند:
"درویشی مستجاب الدعوه در بغداد پدید آمد. حجاج بن یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن. (درویش) گفت، خدایا جانش بستان. (حجاج) گفت؛ از بهر خدای، این چه دعاست؟
(درویش) گفت، دعای خیر است ترا، و جمله مسلمانان را."
یادم باشد از "سرهنگ" تشکر کنم که دیشب وقتی دور خود می گشتم و خشمگین فریاد می زدم و ناسزا می گفتم، نگفت "این که چیزی نیست؛ در آن جزیره هر روز هزار بار اتفاقاتی از این دست می افتد و قوانینی از این نوع وضع می شود".
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهار شنبه 21 مرداد ۱۳۸۳
سلام
در سفرم، با "سرهنگ".
مطلب دارم، وقت و کامپیوتری اما در دسترس ندارم.
ارتباطم با شما را هم نمی خواهم از دست بدهم.
پس فعلا این یکی را به عنوان مطلب تازه بپذیرید، تا فرصتی به دست آید.
اگر قادر به باز کردن سایت بالا نیستید، (آنها که در ایران اند) و مایلید، پیام بگذارید همراه آدرس الکترونیکی، در اولین فرصت برایتان ارسال می کنم.
تا بعد .....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 18 مرداد ۱۳۸۳
بحمدلله بخير گذشت
سرهنگ جان سلام
پریشب با "شفيق" به خانه برگشته بودم که نامه ی مهربانانه ات را دريافت کردم. نامه ای هم از ايران بود، از دوستی قديمی که نوشته؛ "نگران نتيجه ی انتخابات فرانسه بوده که بحمدالله بخير گذشت"!
تانيمه شب نشسته بوديم. کًد"شفيق جان" گپ می زديم. نگاهی هم به نامه ات داشتم و درد دل هايت، همین طور نامه ی آن دوست از ايران، و تقارن ها و تشابه ها و تداعی ها و اختلاف نظرها ... و جهانی که در ذهن هرکدام از ما تصوير می شود.
ُ"شفيق" نويسنده ی افغاني ست که سال ها در ايران بوده و چون برادران فرهنگی و تاریخی اش می خواهند او را به زور به ویرانه های ناامن خانه ای که دیگر خانه نیست، باز گردانند، بالاجبار راهی دانمارک شده. دولت فخيمه ی دانمارک هم او را در دهکده ای دور افتاده اسکان داده که حدود بيست نفری سکنه دارد و تا اولين شهر کوچک، نيم ساعتی با اتوبوس راه است. تلفنی قصه را برای اصحاب انجمن قلم دانمارک توضيح دادم تا مگر ترتيبی بدهند به جايی منتقل شود تا بتواند در اين غربت غريب، با هم وطنی، هم زبانی، اگر اين روزهاپيدا شود، در ارتباط باشد.
تمامی روز همراه "شفيق جان" در ملاقات اعوان و انصار انجمن قلم در کپنهاگ گذشته بود. حالا با او و يکی دو ليوانی "ماء الشعير" نشسته بوديم. نامه ها را نگاه می کردم و به انتخابات فرانسه فکر می کردم که "بحمدالله بخير گذشت".
گفتم ظاهرا جزييات سياست تازه ی "غرب" تا تهران نمی رسد. از جمله قوانينی که چپ و راست در پارلمان های اروپايي به تصويب می رسند تا ديوار ميان "غرب سفيد مسيحی متمدن دموکرات" با بقيه ی دنيا بالاتر برود و استوارتر شود. آخر در فرهنگ "دموکراتيک" معاصر، مفاهيم ديوارها هم "ديسکورسيو" شده اند! مثلا ديوار از نوع "برلينی" اش ننگ بود. مفاهيم ديگر هم، مثلا "انترناسيوناليسم" روس ها ناموس جهان را بر باد می داد اما "گلوباليسم" تازه مد شده ی غربی بشر را در دو دنيا رستگار می کند! سلاح "کشتارجمعی" برای اسراييل مجاز است تا فلسطينی ها و اعراب را بچزاند اما پنجاه هزار کودک عراقی بايد هر ساله به خاک بيافتند چون صدام "در فکر" داشتن سلاح های کشتار جمعی ست. حالا که قرار شده بزرگ ترها هم بخاطر تخيلات صدام، با "سلاح های کشتار جمعی" سلاخی شوند! "قربون برم خدا را- يک بام و دو هوا را".
برای هر تفسير تازه در مورد "دموکراسی" هم هزار و يک سند و مدرک ارائه می شود. عين بازرسی بدنی در فرودگاه ها که فعلا تا کندن کفش و جوراب رسيده. حتما همين روزها يک ماده ی شيميايی در زیر شلواری یا شورت کسی پيدا می شود (که کار چندان مشکلی هم نبايد باشد). آن وقت بايد هنگام سوار شدن کليه ی پوششمان را تحويل بدهيم و هنگام پياده شدن تحويل بگيريم! (اگه بشه، چی ميشه!) باز هم می گوييم "بخير گذشت"، نه؟
شفيق جان در خوش باوری ساده دلانه اش به دوست قديمی من شباهت می برد که از نتيجه ی انتخابات فرانسه راضی ست. تلاش دوستان دانمارکی را می بيند و محجوبانه می گويد؛ "چقدر مهربان اند". می گويم آره شفیق جان، هستند. اما نمی گويم بسياری از همين "مهربانان" به دولت تازه ی دست راستی رای داده اند و البته توجيهشان "برنامه ی مشعشع اقتصادی" ست. اما هم آنها و هم ما خوب می دانيم که اين دولت آرائش را مديون برنامه اش در مورد خارجی ها و عمدتا مسلمان هاست. برنامه ای که از طرف حزب راست افراطی دانمارک هم تاييد می شود و صدای اعتراض بسياری از احزاب باصطلاح چپ اروپا را در آورده است. امنستی اينترناشنال و سازمان حقوق باصطلاح بشر و دفتر پناهندگی سازمان ملل هم در اين مورد سخت اظهار نگرانی کرده اند. يعنی از شوری آش، آشپزباشی هم...! اينها را به شفيق جان نمی گويم چون می دانم طولی نمی کشد که خودش همه را می فهمد.
می گويد؛ "از جانب من از همه شان تشکر کنيد، خيلی لطف می کنند". می گويم باشد. اما نمی گويم آنچه آنها انجام می دهند، اگر انجام بدهند، بخش ناچيزی از حق طبيعی و انسانی توست. خیلی ها از اين امکانات استفاده کرده اند. تسليمه نسرين و ياشار کمال و ميلان کوندرا و... حتما فکر می کند چون از بزرگان نيست، شامل اين ياری ها نمی شود. می گويد "نشد هم، نشد. مهم نيست". ناچارم عين کلام را ترجمه کنم. ترسم اما اين است که آنها خيال کنند شفيق از وضعش ناراضی نيست، اين منم که کاسه ی داغ تر از آش شده ام. ناچار به آنها می گويم "دوستمان خجالتی ست". اما زورم می آيد بگويم از بس حقمان را خورده اند، هر کس که کوچک ترين حقوق انسانی مان را مراعات کند، خيال می کنيم "مهربانی" می کند.
می گويم، آره شفيق جان، مهربان اند. نمی گويم اما که ما مهربانی نديده ايم. اين را هم نمی گويم که اين دموکرات های غربی سال هاست که به دولت هايي رای اعتماد داده اند که به عنوان مثال در بيست و پنج سال گذشته خاک سرزمين و مردم تو را به توبره کشيده اند. اجازه بده با يک لبخند و يک مثقال مهربانی به تزکيه ی نفسی برسند.
می گويم اين امکانات هست، شخصی هم نيست. وقتی هم کسی را پيدا نکنند که با پرداختن بخشی از حقوقش به تزکيه ی نفس برسند، برای فلان نويسنده يا روزنامه نگار "جهان سومی" جشن بزرگداشت می گيرند تا ضمن تناول اغذيه و اشربه و شنيدن يک سخنرانی، يکی دو داستان يا شعر (که اعتقادی هم به آنها ندارند)، به تسکين خاطری برسند. می گويم در برخی از اين سخن رانی ها بوده ام. مثل يکی دو باری که آقای سرکوهی يا خانم تسليمه نسرين را دعوت کرده بودند. موضوع صحبت هااز پيش معلوم است. "سانسور، زندان، شکنجه، وضع زنان و ... در سيستم های ديکتاتوری و توتاليتر". فردايش هم در روزنامه ها می نويسند و مردم هم اين داستان های تکراری را در کافه یا سر میز شام برای همديگر نقل می کنند. نتيجه ی از پيش حسابشده اش هم اين که اروپايی به خود ببالد که چه خوشبخت است که در دانمارک، هلند، انگليس و ... زندگی می کند و نه در افغانستان، بنگلادش، ايران يا عراق.
برای شفيق جان تعريف می کنم که در 1349 کرايه ی اتوبوس واحد در تهران را که دو ريال بود، يک تومان کردند. دانشجويان و بعد هم خيلی های ديگر به خيابان ها ريختند. شلوغ کرديم، اتوبوس آتش زديم، دستگير شدیم، به زندان افتاديم... بعد از مدتی ناآرامی و بگير و ببند، قيمت بليت را پنج ريال کردند. همه خوشحال بودند که پوزه ی رژيم را به خاک ماليده اند! کسی هم به صرافت نيافتاد که درست است که پنج ريال، نصف يک تومان است اما در واقع دو برابر و نيم دو ريال است. چه جای خوشحالی ست وقتی تا دسته به ما چپانده اند؟
دوست قديمی ام در تهران، مثل مليون ها آدم خوش باور ديگر در دنيا، خيالش راحت شده که انتخابات فرانسه "به خير گذشته". در غرب هم کسی نمی گويد که "شيراک" از "لوپن" هم لومپن تر است. دست کم "لوپن" اين شرف را دارد که آنچه فکر می کند را به زبان بياورد. شيراک هايی که در اسپانيا و بعد در اتريش و ايتاليا و دانمارک و هلند پيروز شدند اما، رياکارانی هستند که "در خلوت" همان آشی را هم می زنند که ديگش را حضرت "بوش" به ياری شارون در نيويورک بار گذاشتند. حالا دارند تمام نهضت ها و جنبش های مقاومت را هم با انگ تروريست تهديد به مرگ می کنند. از طريق پول عربستان و پشتيبانی پاکستان "طالبان" می کارند و بعد به بهانه ی "بن لادن"، سرزمينی را با مردمش درو می کنند. همان کاری که ده سال پيش با مردم عراق کردند و حالا دوباره می خواهند تکرارش کنند.
برخی مفاهيم مثل "دموکرات"، ديگر به اندازه ی يک شوخی خرکی هم آدم را نمی خنداند. نسل "دموکرات ها" به مفهومی که در کتاب ها می نوشتند و ما هنوز هم به همان معنی باورش داريم، حالا ديگر از تعداد کرگدن های سفيد هم کمياب تر شده است. همان ها که گهگاه، اينجا و آنجا در روزنامه ها نق نق می کنند. اينها را نبايد به "شفيق" که همين ديروز از جهنم افغانستان و ايران به "دنيای دموکرات" پرتاب شده، می گفتم. بگذار تا اين زهر کم کم در جانش بنشيند، دست کم چند صباحی به اميد دموکراسی دلخوش باشد.
"لوپن" ها شهامتش را دارند که آنچه بقيه فکر می کنند را، بر زبان بياورند و واقعيت اعتقادشان را صريح بگويند. اما اکثرِيت "دموکرات ها"که شهامت بيان کردن اعتقاداتشان را ندارند، پنهانی به "لوپن"ها رای می دهند. اين طوری می شود که انتخاب فرانسوی های دموکرات منش در دور دوم انتخابات بين "راست" و "راست افراطی" دور می زند. چون بنا به مصلحت روز، خطر ملايم "ژوسپن" در همان دور اول دفع شده است. همه هم ته دلمان خوب می دانيم که لوپن پيروز نمی شود (دست کم تا چند سال ديگر که اذهان "دموکرات منش" را برای پيروزی اش آب و جارو نکشيده باشند). اما شکر می کنیم که "بحمدالله بخير گذشت"
بعله سرهنگ! دموکرات های مهربان دارند جهان را می گشايند. پريروز به ويرانی عراق و کشته شدن يکصد و سی هزار انسان رای دادند، ديروز در مورد کشتار بزرگ و ويرانی افغانستان ساکت بودند، امروز به فجايعی که در فلسطين می گذرد بی اعتنا هستند و فردا دوباره نوبت عراق است و... جهان دموکرات ديگر کاملا قانع شده که دموکراسی، بدون بمب به کله ی اين جهان سومی هافرو نمی رود. فراموش نکنیم که قرن مشعشع بيستم در "دست های آلوده"ی همين دموکراتها، قرن خون و چرک و کثافت لقب گرفت. قرنی انباشته از جنگ، کودتا، سلاخی انسان ها با ُ"سلاح های کشتار جمعی"، بمب های هسته ای و آتش زا و ... اختراع دموکرات ها که هزاران انسان، حيوان و هزاران هکتار طبيعت را يکجا نابود می کند.(بمب ها از برخی انسان ها مساوات طلب ترند!) و هزاران جنایت دیگر. ترور، ترور، ترور. بنيان گذاران "داخائو" و "آشویتس" اروپاییان بودند، عواقب عذاب وجدانش را فلسطینی ها پس می دهند، بدتر از آنچه یهودیان از دست نازی ها کشیدند. و هنوز هم "اسپیلبرگ" ها و "پولانسکی" ها بخاطر همان عذاب وجدان جایزه می گیرند.
جمع بندی کشتار دمکرات های اروپایی و آمریکایی از "فیلیپین" و "هایی تی" و "کوبا" و "پاناما" تا "ژاپن" و "کره" و "ویتنام" و تمامی پهنه ی آفریقا؛ آمریکای لاتین؛ آسیا، حاورمیانه تا خود خدا، چندین و چند برابر کشتار نازی هاست، به همان زشتی و کثیفی که اعمال صدام و رهبر کشور همسایه اش ... سیاستمداران دمکرات آمریکایی در همین قرن گذشته ی بیستم، شاید به اندازه ی تمام قرون آدم کشته اند، از هر رنگ و قوم و قبیله ای. یکایک میلیون ها جسدی که در درازای قرن بیستم در سرتاسر زمین به خاک افتاده اند، تنها و تنها به اثر انگشت "دمکرات" های اروپایی و آمریکایی ممهور و متبرک شده اند. تروریست های اصلی همان ها هستند که سنگ "حقوق بشر" را به سینه می زنند و برای "حمایت حیوانات" پستان به تنور می چسبانند. حالا خود "انگشت به در کرده اند و قرمطی می جویند". به لیست تازه ی "تروریست" ها نگاه کن! افغان ها، چچین ها، عراقی ها، ایرانی ها، فلسطینی ها و .و. چه وجه مشترکی در این "تروریست" ها می بینی؟ آن که رهایی می طلبد و آزادی می جوید و در عین حال به "دمکرات"ها باج نمی دهد، اینطور نیست؟
پس یعنی این که اگر به "سخن دمکراتیک" مجهز باشی و قدرت دهها "سی.ان.ان" و "ان.بی.سی." و "این پرس" و "آن پرس" پشت سرت باشد، می توانی هزار هزار ترور کنی و سرزمین ها و مردمان را به خاک و خون بکشی. اما اگر تروریست یک لاقبایی به اسم "بن لادن" یا رهبر ابلهی به نام "صدام حسین" باشی که به پاداش های گرفته پشت پا بزنی و لوله ی اسلحه های اهدایی را به صورت اربابان برگردانی، نه تنها خودت را به زور "تراست" های اسلحه و سرمایه یک شبه به گه می کشند، بلکه ملتی را هم به جرم ناسپاسی تو با دار و ندارش به پودر تبدیل می کنند و اگر کسی شهامت اعتراض به خود بدهد، "حامی تروریسم" لقب می گیرد.
اژدهای سیری ناپذیر "دمکرات" می بلعد و می بلعد تا جهان را از وجود میلیاردها مورچه ی مزاحم که در قرن تازه به درجه ی "تروریست" متفخر شده اند، پاک کند تا "دمکرات" ها (بخوان سرمایه ی "گلوبالیزه" شده) سر آرامش بر بالش بگذارند. به زودی مانیفست "دنیای آزاد" آینده را هم به جهان دیکته می کنند:
- به پیش برای سروری "سفیدهای مسیحی دمکرات" که از هر جهت آقای جهان اند. رنگی ها (مسلمان و مسیحی و هرچه ی دیگر) تنها شایسته ی آنند که در خدمت اربابان تازه ی جهان تا ابد بصورت انسان های دست دوم، برده و مصرف کننده باقی بمانند -
هرکس به این مانیفست معترض است، به عنوان "تروریست" و مثل پشه و مگس با سلاح کشتار جمعی "دنیای آزاد" نابود خواهد شد.
پس پشه ها، مگس ها و مورچه های جهان متحد شوید! به فراخوان پاپ پل زوار در رفته ی نمی دانم چندم گوش دهید و در حالی که دست "دمکرات" ها تا مرفق در خون است، در کلیسا و مسجد و کنشت "برای صلح دعا کنید"! چرا که دموکرات های دنیای مدرن مثل لات های جاهل مسلک، قمه شان را سر گذر فرو کرده اند، چهار راه های جهان را قرق کرده اند و نفس کش می طلبند. این هفت تیربندهای مدرن تعیین می کنند هر کس چطوری باید زندگی کند. کی برود. کی بماند. کی حق دارد اتم داشته باشد، کی حق ندارد.
دعا کنیم و "ملامت کشیم و خوش باشیم" که "دمکرات" ها هم مثل لات های قدیمی خودمان "در داستان ها" کمی "معرفت" داشته باشند. خوش حال باشیم که تا به حال به "من" اشاره نکرده اند و بگوییم؛ امروز هم "بخیر گذشت".
با شفیق جان که نشسته ام، یاد افغانستان و "واصف" می افتم. شب ها، وقتی درد بیدرمان غربت و زوری که در کوچه ها و خیابان های جهان جاری بود، در گلوی وامانده ام گره می خورد، این شاعر زاده ی "مزار شریف" می گفت؛ "دنیا را الا کن منوچهر صاحب. بلا به پسش. بیا بریم شرابکی بزنیم" ("شراب" یعنی عرق، آن هم از نوع سوزنده و برایش و "شرابک" یعنی به اندازه ی لب تر کردنی افغانی، یعنی فقط یکی دو بطر!). گفتم خوب بخیر، امشب هم کد شفیق جان شرابکی می زنیم. اما شب از نیمه گذشت و شفیق هنوز با دومین لیوان آبجویش ور می رفت.
دیشب اما تنها بودم. با "سایه ام" نشستم. "هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم" و در اینترنت عجایب جهان را تماشا کردم. دهها هزار آلمانی علیه دیدار بوش از برلین تظاهرات راه انداخته بودند. گفتم کاش دانمارکی ها و هلندی ها و فرانسوی ها و،و،و ... دموکرات هم که آلمانی ها را "بچه هیتلر" و فاشیست می دانند، این طنز تازه را تماشا کنند.
دیروز تظاهرات پر سر و صدای دیگری هم در جهان صورت گرفت. به عنوان اعتراض به قانونی که دارد در پارلمان انگلیس تصویب می شود، دهها اسب و سگ شکاری در خیابان های لندن رها شده بودند. طرفداران این لایحه: "منع شکار روباه با سگ های شکاری"! برای "مرگ دلخراش و تدریجی روباه ها در چنگ سگ های شکاری" دل می سوزانند.
"هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم". گفتم علی صاحب، دنیا را الا کن. بلا به پس پنجاه هزار کودک عراقی که سالیانه بخاطر محاصره ی اقتصادی در بی شیری و بی دوایی به مرگی "دلخراش و تدریجی" تلف می شوند. بیچاره روباه های انگلیسی!
گفتم علی صاحب، بلا به پس دهها هزار افغانی که گرسته به خاک و خون کشیده شدند. حیوانکی روباه های انگلیسی!
گفتم بلا به پس عراقی ها، افغانی ها، فلسطینی ها، چچین ها، ایرانی ها، کردها، آفریقایی ها، ....
گفتم داش علی، عرقت را بخور، کافه را بهم نزن. تا "دمکرات ها" هستند، غمت نباشه.
گفتم آری اینها مهربان اند. انتخابات فرانسه هم که "بخیر گذشت". انجمن قلم و امنستی اینترناشنال و سازمان حقوق بشر هم که هستند، دیگر چه مرکته علی صاحب؟ چقدر نق می زنی و ایراد بنی اسرائیلی می گیری؟ کی می فهمی که فکر کردن به جهانی بدون این ناهمانی، از ناسگالیدگی ست. به قول زنده یاد "محمد مختاری"؛ "زندگی همان گونه که هست، آمیخته و ناپالوده، در دست این تجربه اندوختگان بهتر دوام می آورد".
خودمانیم سرهنگ! ما هم سوای این که تروریستیم و در سیاست هم کمی "ساده دل"؛ انگار آدم های بدی نیستیم ها، نه؟ مطمئن و بی خطر! از سلاله ی عیاران دوران های ماضی، یعقوب لیث صفار مثلا. یعنی ما هم باید شمشیر که نه، قلممان را زیر سر بگذاریم و به نان و پیازمان بسازیم و از بستر بیماری برای خلیفه های دنیای مدرن، خط و نشان بکشیم. نق بزنیم. همان حرف ها که همه با خودشان می زنند و کوره با فلانش می گفت! از مزایای دمکراسی همین نصیب ما شده که آزادیم هرچه دلمان خواست در نامه برای همدیگر بنویسیم، نه؟ استخوان انسان معاصر نسبت به دردها و مصیبت ها دارد نرم و نرم تر می شود. یک دلخوشی ساده از این دست هم نمانده که بگوییم نمونه هایی از این جنایت ها، آنسان که در دوره ی ویتنام و کره و ژاپن رخ داد، روزی ثبت خواهد شد. وقتی دیگر یک رسانه ی مستقل در تمامی جهان نیست تا مسایل را آنطور که اتفاق می افتند نشر دهد، کدام تاریخ نویس شریفی، اگر هست، روزی به این همه اشاره ای خواهد کرد؟
راستی سرهنگ! چرا این مردم به حرف های من می خندند؟ طوری نگاهم می کنند انگاری که روان پریشم، یا که زبانم مثل سکه ی اصحاب کهف، به درازای یکی دو قرن، کهنه شده است. یا چه؟
سرهنگ جان! دنیا را الا کن! بلا به پسش. تا عراق هم به کابین "دمکرات های نفتی" در نیامده، یک استکان دیگر هم بریز.
"هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم".
ژوئیه 2002
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 17 مرداد ۱۳۸۳
سرهنگ
کسانی که در سنین بیست و چهار پنج به بالا هستند، می دانند که در دوران مدرسه و بعد دوران دانشگاه، چند نفری از هم کلاسی ها به دلیل برخی از نقاط اشتراک و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی بطرف همدیگر جذب می شوند و کم کم یک گروه تشکیل می دهند. افراد این گروه ها تقریبا همه جا با هم اند و از اسرار همدیگر باخبرند. یکی از ویژگی های این گونه گروه ها زبان و فرهنگ و اصطلاحات خاص خودشان است که گاه تا سال ها بعد در ذهن یکی یکی آنها می ماند. بخشی از دیدارهای مراحل بعدی زندگی اعضاء این گروه ها در یادآوری شیرین خاطرات ایام خوشی که در گروه داشته اند، می گذرد. من از گروه های متعدد دوران های مدرسه و دانشگاه، خاطرات عجیب و غریب بسیاری دارم و بسیاری از واژه های فرهنگ درون گروهی آن زمان را هنوز هم گهگاه بکار می برم.
دوست بسیار عزیزی هفته ی آینده میهمان من است و قرار بر این است که هفت هشت روزی را در سفر در همین دور و اطراف شمال اروپا بگذرانیم. اگرچه این نازنین از دوستان دوران مدرسه یا دانشگاه نیست، اما دوستی ما تاریخ نسبتا بلندی دارد و سیر آرام و در عین حال عجیب و غریبی هم داشته است. از جمله یادگاری های این دوستی، نامه نگاری های ماست که برای من بسیار عزیز اند و حفظشان کرده ام. در این نامه هاست که از یک جایی من او را "سرهنگ" خطاب می کنم. این لقب یکی از همان یادگارهای فرهنگ درون گروهی دوران دانشگاه است. او به معنایی که ما از این واژه داشتیم، و نه به معنای متعارف ارتشی این عنوان، به راستی یک "سرهنگ" است. انسانی بلند بالا، خوش تیپ، نافذ، منظم و مرتب، شیک پوش و دارای سلیقه در لباس و زندگی و در عین حال دارای اطلاعاتی وسیع در زمینه ی کار و فعالیت هایش.
"سرهنگ" در دوران جوانی در دایره ی ادبیات معاصر آن مرز و بوم، به ویژه در زمینه ی نمایشنامه نویسی و قصه ی کوتاه، سر و گردنی بود بلند، پیشرو و نوآور. در عین حال در حیطه ی هنرهای تجسمی هم صاحب اسم و رسمی بود. در سال های غربت هم پیوسته در کار ادبیات و هنرهای تجسمی بوده، و هم چنان "سرهنگ" وار با ایمان و صدق از نظریاتش می گوید و دفاع می کند طوری که حتی وقتی با نظریات "سرهنگ" موافق هم نباشی، احترام تو را نسبت به تجربیات و دانشش بر می انگیزد.
نامه پراکنی های من و "سرهنگ" حتی در این ده ساله ی جنجال و هجوم اینترنت و پست الکترونیکی، هم چنان بصورت کاغذ و پاکت و تمبر و پست و ... ادامه داشته است. قصد من این است که چند تایی از نامه ها را که در این سال ها و در مقاطع زمانی خاص به "سرهنگ" نوشته ام، در "نامه های ایرونی" بیاورم. اما پیش از آن باید به یکی دو نکته اشاره کنم.
گاه می شود که موضوعی یکی دو یا چند هفته ای، فکر و جان مرا سخت اشغال می کند و هرجا و در هر موقعیت که پیش بیاید در موردش صحبت می کنم. بی تردید بازتاب این اشتغال ذهنی در نامه هایی که در آن مدت به دوستان مختلف می نویسم هم، به خوبی دیده می شود. به همین دلیل گاه نامه هایی که به افراد متعدد می نویسم دارای یک مضمون مشترک اند که بسته به مخاطب مربوطه با کمی تفاوت لحن مطرح شده اند. بنابراین در برخی مقاطع زمانی، دوستان مختلف، نامه های تقریبا مشابهی از من دریافت کرده اند.
یکی از نامه هایی که به "سرهنگ" نوشته ام و قصد دارم بار آینده در همین صفحات بیاورم، متعلق به موضوعی ست که دو سال پیش مدتی ذهن مرا اشغال کرده بود. شاید در همان ایام دو یا سه دوست در جاهای مختلف، همین نامه را با اندک تغییراتی از طرف من دریافت کرده باشند. نامه متعلق به اردیبهشت 1381 است که بعدا آن را برای مجله ای فارسی زبان که در فرانسه چاپ می شود، فرستادم. سالی گذشت تا سردبیر مجله تلفنی خبر داد که قصد چاپش را دارد. با وجودی که معتقد بودم تاریخ مصرفش گذشته اما آن نازنین اعتقادی دیگر داشت و نامه را با تغییرات کوچکی چاپ کرد.
و یک پاسخ واجب به دوستانی که ایراد گرفته اند که مطالب "نامه های ایرونی" تداوم ندارد و در حالی که آنها منتظر ادامه ی یک مطلب اند، مطلب دیگری ارائه می شود و به ویژه اشاره کرده اند به ادامه نیافتن مطلب "گیتان". باید عرض کنم نه عزیزان، فراموش نکرده ام. موضوع این است که اولا جمع و جور کردن سی صفحه یادداشت که چند سالی در گوشه ای مانده، زمان می برد و من تنها روزی یک ساعت می توانم به مطالب وبلاگ برسم. از آنجا که قرار زیارت "سرهنگ" از قبل گذاشته شده بود، فکر کرده بودم یادداشت ها را حاضر می کنم و در طول زمانی که در خدمت "دوست" هستم، مطالب حاضر شده را یک خط در میان در وبلاگ می گذارم. پس یک قاشق آش خوری "صبر" و یک قاشق چایخوری "تحمل" لازم است.
تا بعد ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 16 مرداد ۱۳۸۳
داستان برای بچه های بزرگ
سلام
امروز یک داستان بسیار قدیمی برای بچه های بزرگ دارم. شاید خیلی هاتون شنیدین اما به یک بار دیگر شنیدنش می ارزد بخصوص که این روزها همه در همه جا در تدارک انتخابات اند.
می گویند پسری پیش پدرش آمد و پرسید: بابا، سیاست چیه؟
پدر گفت؛ ببین عزیزم، بگذار اینطوری برات توضیح بدم، من در این خانه پول در می آورم، به این می گویند "سرمایه داری". مادرت را که با پول های من خانه را اداره می کند، "دولت" صداش می زنند. تلاش ما این است که به وضع تو برسیم و نیازهای تو را برآورده کنیم. خوب به تو هم می گویند "ملت". به "نانی"، دخترک خدمتکار بچه هم می گویند؛ "طبقه ی کارگر". برادر کوچولوی تو هم می شود، "آینده". حالا برو فکر کن و معنی سیاست را پیدا کن ببینم.
پسر رفت به اتاقش و در رختخوابش دراز کشید و فکر کرد. آنقدر فکر کرد که خوابش برد. وسط های شب از گریه ی برادر کوچکش از خواب بیدار شد. یک کم صبر کرد دید، گریه قطع نشد. از جاش بلند شد و سری به اتاق نی نی زد، دید برادره پاک خراب کرده و تمام رختخواب خیس است. کسی هم نمی آید بچه را عوض کنه. رفت به اتاق پدر و مادرش، دید مادر غرق خواب است و خر و پفش هم هواست. رفت که "نانی" خدمتکار را بیدار کنه، دید در اتاقش قفل است. از سوراخ کلید نگاه کرد؛ دید پدرش آنجاست و دارد ترتیب "نانی" را می دهد. بچه هم همینطور گریه می کرد. پسر دید کاری از دستش بر نمی آید، برگشت به رختخوابش و دراز کشید.
صبح سر صبحانه، به پدرش گفت، بابا! فکر می کنم معنی سیاست را فهمیدم. پدرش گفت خوب، بارک الله. حالا به زبان خودت برام تعریف کن ببینم سیاست چیه؟ پسر گفت، سیاست عبارت از اینه که در حالی که "سرمایه داری" داره ترتیب "طبقه ی کارگر" را میده، "دولت" در خواب خرگوشی ست، "مردم" هم این وسط سرگردان و حیران، در حالی که "آینده" در گه خودش غلت می زند.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 15 مرداد
گیتان
هفته ی پیش "گیتان" تلفن کرد که این هفته، سر راهش از استکهلم به هلند، یک شب در کپنهاگ می ماند و دوست دارد قهوه ای با هم بخوریم.
با گیتان چهارده سال پیش در سمیناری در مورد " فرهنگ پناهندگان اسکاندیناوی" در "نورشوپینگ" سوئد آشنا شدم. او معلمه ای ست با انبوهی از اطلاعات وسیع در مورد فرهنگ ها و مردمان و سرزمین های مختلف. در چهارده سال گذشته گیتان را اینجا و آنجا، در این سمینار یا آن کنفرانس و بیشتر در جلسات فرهنگی سالیانه ی "شورای وزیران شمال" (Nordiske Ministeråd) ملاقات کرده ام. آشنایی و ارتباط با گیتان، سوای دوستی ما که برایش احترام و اعتبار بسیاری قائلم، میوه های دیگری هم داشته است. از آن جمله است آشنایی با تعدادی از دست به قلمان و متفکرین فرهنگی و ادبی کشورهای اسکاندیناوی (سوئد، نروژ، دانمارک، فنلاند، ایسلند، گرینلند، جزایر فری). یکی از آنها "آینا ماو گودمونسون"(Einar Màr Gudmundsson) نویسنده ی ایسلندی ست. (کسانی که به ادبیات علاقمندند، این نام را برای ده سال آینده بخاطر بسپارند!) و یکی هم منتقد و فیلسوف گوشواره به گوش سوئدی "گونار اولسون" (Gunnar Olesson) است. (فکر می کنم برای علاقمندان به نقد ادبی خواندن آثار گونار، خالی از فایده نباشد).
باری، چیزی که به اینجا مربوط می شود، دعوتی ست که گیتان در مارچ 2001 از من کرد تا مطلبی برای یک مجموعه ی مقالات که قرار بود در پایان همان سال توسط "شورای وزیران شمال" منتشر بشود، بنویسم. اما گیتان از مطلب من با عنوان "یادداشت های روزانه ی یک تروریست" چندان خوشش نیامد. بی آن که به این موضوع اشاره کند، چند جلد از مجموعه های مشابه را که در سال های قبل چاپ شده بود، برایم فرستاد. فکر کردم به این وسیله می خواسته یک نمونه یا الگو به من بدهد تا مگر لحن مطلب را عوض کنم و به گونه ای دیگر بنویسم. وقتی مقالات را که توسط نویسندگان اسکاندیناویایی و کارشناسان فرهنگ اسکاندیناوی از کشورهای دیگر نوشته شده بود، خواندم از لحن بسیار مثبت و تعریف ها و تمجیدهای بسیاری که در هر مطلب در مورد مردمان و فرهنگ کشورهای مختلف اسکاندیناوی شده بود، بی جهت بدم آمد.
این بار مطلبی بصورت "نامه برای گیتان" نوشتم و در آن به مقایسه ی شرایط یک مهاجر با افراد بومی پرداختم و به نوعی اشاره کردم که تفاوت لحن گفتار من با آنها از تفاوت فرهنگی ما، شرایط زندگی مان در اینجا و رفتار مردمان اسکاندیناوی به ویژه دانمارکی ها با خارجی ها سرچشمه می گیرد. ( این نامه را شاید روزی بطور خلاصه در اینجا آوردم).
گیتان با دریافت مطلب دوم، تلفن کرد و ضمن پوزش از این که ارسال مقالات باعث چنین برداشتی شده، گفت که به همین دلیل هر دو مطلب، یعنی "یادداشت های روزانه ی یک تروریست" و "نامه به گیتان" را در مجموعه چاپ خواهد کرد. مثل همیشه، از موضع تندی که گرفته بودم شرمنده شدم. از او خواستم به من فرصت بدهد تا مطلب سومی، از تلفیق این دو مطلب برایش حاضر کنم.
چند ماه بعد از نزدیک به سی صفحه یادداشتی که به زبان فارسی تهیه کرده بودم، مطلبی در حد و حدود شش هفت صفحه به زبان دانمارکی حاضر کردم و برای گیتان فرستادم. چاپ مجموعه به دلایل متعدد، از جمله مسایل مالی بارها به تاخیر افتاد تا این که در اواخر سال گذشته منتشر شد. (علاقمندانی که به زبان های اسکاندیناوی آشنا هستند، می توانند مجموعه را زیر عنوان (Nordisk sjålvbild) "تصویر شمالی از خود" یا "شمال در تصویری از خود" یا چیزی شبیه به این، بیابند)
دیشب گیتان توصیه کرد که آن یادداشت ها را به زبان فارسی هم چاپ کنم. تمام روضه ای که تا اینجا خواندم برای ذکر همین مصیبت بود؛ این که فکر کردم به توصیه ی گیتان گوش بدهم و از آن سی صفحه یادداشت ها، بخش هایی را گهگاه زیر عنوان "گیتان" در "نامه های ایرونی" بیاورم و از همین حالا امیدوارم که اگر چنین کردم، شما عزیزان از لحن احتمالا گرفته و دردمندانه اش، دلگیر و دلخسته نشوید چرا که کم و بیش، شرح زندگانی ماست و آنچه بر ما می رود در این روزگار.
لازم به توضیح است که در تدوین این یادداشت ها در زمان خود از تمامی منابع مربوط به موضوع که در دسترس داشتم، استفاده کرده ام. از آنجا که "وبلاگ" جای ذکر منابع و ماخذ نیست، دوستانی که مایلند نام و مشخصات منبع و ماخذ یک یا چند گفته را بدانند، می توانند از طریق ای– میل (و لطفا نه از طریق پیام در این صفحه) تماس بگیرند تا مشخصات مربوطه را برایشان ارسال کنم.
تا بعد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 13 مرداد
نامه ی دوازدهم
مهناز جان سلام
تولد "نازبانو" خانم مبارک. خوب، با انتخاب این اسم برای شاهزاده ی تازه از راه رسیده ات، هم از خودت خلع ید کردی و هم مشکلی برای من تراشیدی که بعد از سی سال، بگردم لقب تازه ای برای مامان مربوطه پیدا کنم.
از پریروز که کارتت را دریافت کرده ام، بارها و بارها به یادت بوده ام. علت این که امروز می نویسم اما، داستانی ست که در قطار اتفاق افتاد و مرا به یاد "سوسن" و "میترا" و "لویی" و "امیلی" هم انداخت. نشسته بودم در قطار و طبق معمول کتابی هم از کیف در آورده بودم تا چهل و پنج دقیقه فاصله تا کپنهاگ را پر کنم. اما چند سطری بیشتر نلنبانده بودم که مادری با طفلکی خورد از راه رسید و هواری از گریه و فریاد، کوپه رآ انباشت. شاید چند دانمارکی و سوئدی هم که در کوپه نشسته بودند، مثل من خیال کردند که خوب، الان و یک دقیقه است که طفل آرام بشود... و نشد. و سه دقیقه شد. و پنج دقیقه شد. و ... کم کم سرها برگشت و چشم های کنجکاو به مادر و بچه افتاد. مادر که بخاطر گرمای دیر آمده ی تابستان، تقریبا نیمه لخت بود، ضمن این که جایش را درست می کرد، در نهایت خونسردی تلاش می کرد طفل بیقرار را هم آرام کند. اما بیچاره بچه اشکالی داشت، جزی می زد و ضجه ای می کشید که نگو و نپرس. فکر کردم اگر این مادر و این کودک گریان در قطار یا اتوبوسی در آن جزیره بودند، چه اتفاقی ممکن بود بیافتد. شاید کسی به اعتراض می گفت، "مادر این بچه را خفه کن، سرمان رفت" یا "خوب ببرش بیرون، همشیره. مردم چه گناهی کرده اند؟". بعد هم لابد یکی دوتایی قری هم می زدند: "نمی توانید بچه نگهدارید، چرا پس می اندازید؟" یا چیزهایی شبیه به این شاید. شاید هم نه! مادر هم برای آبروداری دهن بچه را خونین و مالین می کرد که "خفه شو. ایشالله عزای تو و بابات را با هم بگیرم". یا با مردم در می افتاد، یا نمی دانم هرچه ی دیگر غیر از آنی که اینجا بغل گوش من داشت رخ می داد. چون حالا خانمی از صندلی بغلی سعی داشت بفهمد مشکل بچه چیه؟ گویا مادر توضیح داد که دارد دندان در می آورد، یا چیزی شبیه به این. آنهایی که شنیدند، یک جوری همدردی نشان دادند. مثل این که بگویند، "آخه ی. حیوانکی". زنی ازصندلی جلویی برگشت و پرسید: "اسمش چیه؟" مادر با لبخند جواب داد: فردریک. خانم با کلماتی مثل "حیوانکی هستی فردریک؟"، "درد داری فردریک، نمی توانی بگویی؟" و چند صوت شبیه "جی جی گوجی" سعی داشت بچه را از درد غافل کند. اما گوله گوله اشک ها که روی لپ های فردریک می ریخت، نشان می داد که با این چیزها درد فردریک تسکین پیدا نمی کند.
کتاب را بستم و همانطور که از پنجره بیرون را تماشا می کردم، بر بال خیال به جایی در آن جزیره پرواز کردم. دوباره نگو که بعد از بیست و پنج سال، هنوز هم همه چیز را ترجمه می کنم. همراه این نامه، کارتی هم برای "لویی" نوشتم که بعد از یک دور شمسی قمری در اقصا نقاط دنیا، فعلا یکسالی ست در سیرالئون خدمت می کند.
بیست و چهار سالم بود. "لویی" یک ماهی بود استخدام تلویزیون شده بود و تازه به ایران آمده بود. من هم مامور بودم تا آنجا که می توانم، در وقت های آزاد و روزهای تعطیل او را مثلا با فرهنگ ایران آشنا کنم. شبی "لویی" را با دوست دختر آن زمانش "امیلی"، به فسنجان دعوت کرده بودم. سوسن هم بود با همین میترای "پدرسوخته" که آن موقع هنوز یک سال و نیمه بود انگاری. سر میز شام، میترا افتاده بود روی قوز که خودش غذا را با قاشق و چنگال بخورد. سوسن هم که می دانی، اگر کسی آن طرف خیابان داد بزند، اینور خیابان رنگش به سرخی هندوانه ی گرمسار می شود. آن شب هم عرق می ریخت و سعی داشت مثلا دور از چشم "لویی" و "امیلی" و در راستای "آبروداری" ایرانی اش، میترا را از خر شیطان پایین بیاورد. اما جنگ مادر و دختر توجه همه را جلب کرده بود. من سعی می کردم سر لویی و امیلی را به توضیح در مورد فسنجان و مثلا مسایل تاریخ و فرهنگ گرم کنم، ارواح عمه ام. اما آنها تنها یک گوش و گاه یک چشمشان به من بود و تمام پنج دنگ و نیم دیگر حواس شش گانه شان متوجه ی کشاکشی بود که بین سوسن و میترا می گذشت. به فارسی به سوسن گفتم، ولش کن، کوتاه بیا. سوسن هم همانطور که مشغول میترا بود، زیر لبی، تا مثلا مهمان ها نفهمند با من حرف می زند، گفت، "آخر می ریزد تمام اتاق را پر برنج می کند، خیرندیده"!
داشتم از خنده می ترکیدم. از طرف دیگر اصرار سوسن به آبروداری، سخت عصبی ام کرده بود. یادت باشد که سوسن و میترا با این کشمکش سر میز شام، داشتند می شاشیدند به هنر آشپزی من و سخن رانی مفصلی که اندر فواید طعام مربوطه و مواد خام و طرز تهیه ی آن، از پیش حاضر کرده بودم. می گویم، خوب بگذار بریزد، بگذار بپاشد. جمع کردن برنج ها که ساده تر از این همه انرژی ست که تو عرقریزان صرف نریختنش می کنی. میترای "پدرسوخته" هم که بو برده بود اینجا جایی ست که حرفش را به کرسی بنشاند و تلافی همه ی زورهایی را که شنیده بود در آورد، آنقدر پافشاری کرد تا بالاخره برنده شد و سوسن که پاک بازی را باخته بود، وا داد. لبخند شرمگینی تحویل "لویی" و "امیلی" داد و در حالی که دندان هایش را به هم می فشرد، به فارسی به من گفت، "پدر سوخته، آدم شده".
از دیدن لپ های گلی سوسن و این که علیرغم تلاشش یک گل خورده بود، زدم زیر خنده. شاید هم یک جورایی ایز به گربه گم می کردم تا غائله را ختم شده اعلام کنم. اما لویی و امیلی که ماجرا را دنبال کرده بودند و خوب می دانستند دعوا سر چه بود، سخت کنجکاو بودند بدانند سوسن چه گفت که من خندیدم. "چه شد"؟ "چه گفت؟" "چرا خندیدی؟". همیشه، همانجا که خیال می کنی مشکل حل شده، همه چیز تازه شروع می شود. خواستم سر و ته داستان را با یکی دو جمله بهم بیاورم. اما روشن شد که در ترجمه ی بخش اصلی داستان، یعنی همان چیزی که مرا خندانده بود، یعنی همان چیزی که لویی و امیلی می خواستند بدانند، یعنی همان جمله ی "پدرسوخته آدم شده"، کم می آورم. این "آدم شده" را چطوری باید ترجمه می کردم که هم در ماموریتم در توضیح تاریخ و فرهنگ ایرانی لغزشی رخ ندهد و هم در عین حال آبروداری هم کرده باشم؟
ترجمه ی معادل اصطلاحات هر زبان و فرهنگ، هنوز هم برای من عزاست. بیشتر وقت ها ترجمه ی تحت اللفظی یک عبارت چنان چیز گهی از آب در می آید که با خاک یک کویر هم نمی توانی بپوشانیش. شروع کردم به توضیح در مورد کلمه ی "آدم". خوب، یادت باشد که قرار نیست هیچ بنی بشری با هوش تر و تیزتر از من ایرانی باشد. "نیاکان باستانی" ما این را ثابت کرده اند. البته فقط به خود ما، چون ندیده ام دیگران برای این تیزهوشی ذاتی تره خورد کنند. گفتم که بعله. "آدم" در اینجا معنی "بزرگسال" می دهد. یعنی این که هنوز یک سال ونیمش تمام نشده، خودش را قاطی بزرگ ها می کند. پس "آدم" شده است، در اینجا به مفهوم ... دردسرت ندهم مهناز جان! من در سربالایی حفظ مقام شامخ "نیاکان باستانی" بر روی سکوی قهرمانی فرهنگ های جهان عرق می ریختم که "لویی" با تعجب پرسید: "یعنی، در فرهنگ شما بچه آدم نیست؟".
دو سه ایستگاهی به کپنهاگ باقی مانده که از سر میز شام بر می گردم به کوپه ی قطار. در زمانی که من در آن جزیره بودم، دانمارکی و سوئدی، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دور و اطراف "فردریک" به یک خانواده تبدیل شده بودند. یکی از خانم ها فردریک کبیر را در بغل داشت و یک مرد گنده ی سوئدی هم یک توپ قرمز نوک دماغش چسبانده بود و در وسط کوپه با دستها و گوش ها و صورتش کارهایی می کرد که بزرگ و کوچک را می خنداند. دهان بی دندان "فردریک کبیر" هم تا خود خدا باز می شد و از آن خنده های بچگانه می کرد که می دانی چقدر به من دل ضعفه می دهد. دلم می خواست "فردریک" را درسته بگذارم توی دهنم و مثل یک شکلات بجوم. مادر فردریک کبیر نشسته بود و ژورنال ورق می زد. خانمی که فردریک دانمارکی را در بغل داشت، به زبان سوئدی حرکات دلقک را برای بچه تجزیه و تحلیل می کرد. در تمامی کوپه، تنها من، به خاطر سفری بر بال خیال به آن جزیره، از خانواده ی چند زبانه ای که در غیابم در دور و اطراف فردریک کبیر تشکیل شده بود، جدا مانده بودم.
یادت باشد عکسی از "نازبانو خانم" برایم بفرستی. از جانب "دایی علی" دست به نقد یک سیلی محکم بزن در ماتحتش و یک گاز هم از لپش بگیر تا یادش باشه بعدها رویش را برای بزرگ ترها زیاد نکند. به غلام هم سلام برسان و بگو با وجودی که یک عمر کار تیاتر و سینما کرده ای، همین روزها یک توپ قرمز برای آن دماغ گنده ات می خرم و می فرستم. شاید بالاخره دخترت باور کند که دلقکی.
سورن آقا سلامت اند و سلام می رسانند. آنته خانم سلامت اند و سلام به شما می رسانند. فردریک دست شما و عمو غلامش را می بوسد. کلاوس، هانس، ینس، بیته، دانیل، همگی سلامت اند و سلام می رسانند. آناس، می می، پی یر، و همه ی همسایه ها سلامت اند و خدمت شما و آقا غلام سلام و دعا دارند و روی ماه "نازبانو" را از دور می بوسند. زیاده عرضی نیست. ...
از احوالات ما خواسته باشید، بحمدالله نعمت سلامتی برقرار است ... و ملالی نیست بجز دوری شما که آنهم امیدواریم به زودی زود برطرف گردد.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 10 مرداد ۱۳۸۳
نامه ی یازدهم
مائی که ز حرص و آز اینگونه پریم حق است که نان یکدگر را ببریم
خواهیم اگر دم از مروت بزنیم کافیست همین که همدگر را نخوریم
"هادی خرسندی"
سلام علکبر
این بار سازت ناکوک است. اجازه بده این یکی را اصلا قبول نکنم و در کمال دیکتاتوری، به سبک آباء و اجدادی بگویم: نع!
از تو بعید است روی "میگند" ها حساب باز کنی. یاد دکتر صدیقی دیکتاتور هم بخیر: "این کلمه هم غلط است، هم بو می دهد".
قرار نیست دوباره برویم بالای منبر. ولی انگار پاره ای وقت ها چاره ای نیست. می پرسم، چرا من و تو عادت داریم بنشینیم و خودمان را پشت یک مشت کله و تن و بدن قایم کنیم؟ و بعد،... همین که یک نفر از جایش بلند شد و سر و گردنی نشان داد، با هر چی دم دستمان هست، دوبامبی بزنیم توی سرش، آنقدر که پخش زمین شود و دیگر به این سادگی ها از جایش بلند نشود؟ چرا؟
ای گریه کنان رخت غریبی به تنت بدتر ز جهنم شده باغ و چمنت
افسوس که با تو هست در شهر غریب از اهل محل غریبه تر، هم وطنت "هادی خرسندی"
هادی خرسندی یک آدم خودساخته ست. فکر نکنم کسی بتواند ادعا کند که در فلانجا و بهمان تاریخ، زیر بال و پر این آدم را گرفته است. تا آنجا که یادم می آید، در تمام این سال ها، تک تنها، عین گلادیاتورها از وسط دهها نیزه و تیر و تیغ، بالا و پایین رفته و دولا و راست شده، تا تنش را خسته تا اینجای خط کشانده، اما زنده و هنوز هم متحرک.
عده ای تو رختخواب جمهوری اسلامی درازش کردند. عده ای بغل شیوخ عرب خواباندندنش. یکی گفت آمریکایی ست. یکی گفت انگلیسی ست. یکی گفت آنکاره ست. یکی گفت اینکاره ست. یکی گفت منقلی ست. یکی گفت دوایی ست. یکی گفت سوزنی ست. یکی گفت با رضا نیم پهلوی فالوده می خورد. یکی گفت با راستی ها دفیله می رود. یکی گفت نان "کیهان" می خورد. یکی گفت سرش در آخور "اطلاعات" است. یکی گفت ... کاش یکی هم پیدا می شد، از روی بدخواهی می گفت هادی خرسندی خودش است. شاید هم برای همین کسی نمی خواهد سر به تنش باشد. "حراج واقعی" اش را خواندی؟
خانه ی ما درش فروخته شد شیر زرین سرش فروخته شد
پرده ی تعزیه به خارج رفت ساقی کوثرش فروخته شد
خبر بد برای فردوسی! دفتر و دستکش فروخته شد
اولش در حراج، رستم رفت بعد، زال زرش فروخته شد
خورد چکش بروی میز حراج رخش با مهترش فروخته شد
شاهنامه که آخرش خوش بود اول و آخرش فروخته شد
همه اینها بگو فدای سرت خلق ما باورش فروخته شد
حکایتی ست: یکی به یکی گفت، شنیدم فردا شب پلوپزونه. گفت، به من چه؟ گفت، آخه شنیده ام تو هم دعوت داری. گفت، خوب، به تو چه؟ حالا حکایت ماست. گیرم هادی خرسندی همه ی اینها باشد، یا هیچ کدامش نباشد. من و تو را "سن نه"؟ می خواهی با او ازدواج کنی؟ می خواهی اسمش را بیاندازی پشت قباله ات؟ می خواهی باهاش شریک بشوی؟ آمده خواستگاری دخترت؟ یا می خواهی دختر بهش بدهی؟ یا ....
علکبر! نازنین! چکار به اینکارها داری آخر؟ بخوان ببین چه نوشته. گوش کن ببین چه می گوید، بعد هم خنده ات را بکن و برو رد کارت. خوش نداری؟ نخوان. گوش نده. فکر می کنی پشمی به کلاهش است؟ بگذار وقتی خواست رییس جمهور بشود، به او رای نده. حالا که نشسته دارد نان و ماست خودش را می خورد. چکارش داری؟ خرجی اش را میدهی علکبر؟
این مرد زحمت کشیده به ولای علی. "موی سپید"ش را خوانده ای؟
ای موی سپید کج سلیقه ما را تو چه خواهی از شقیقه
اینجا که دگر شقیقه ای نیست جز جمجمه ی عتیقه ای نیست
رو سوی شقیقه ی جوانان بنشین به کنار زلف آنان
اینجا که تو آمدی نشستی تنها نه دل مرا شکستی
خود نیز اسیر درد گشتی همسایه ی پیر مرد گشتی
ای موی سپید گیج و گمراه ای دزد، زده به مخزن کاه
ای برفک آسمان ندیده زور تو به بام ما رسیده؟
بنشین که سزای خود ببینی زین بعد بجای خود نشینی.
می پرسم اینها قشنگ نیست؟ بابا مذهبتو شکر. بعضی از شعرهاش با کارهای "ایرج میرزا" پهلو می زند. در حالی که "هادی خرسندی" شازده هم نیست که با درآمد ملک و املاکش بچرد. "اولاد" "عسگر مسلمان" هم نیست که بر مال خلایق تکبیر بزند. گیرم پول می گیرد؟ مفت چنگش. اصلا ماچ می دهد یا هرچیز دیگه. مال خودشه، دوست داره پهن کنه وسط خیابون تا تریلی از روش رد بشه. می تواند؟ یا این را هم باید از من و تو اجازه بگیرد؟
علکبر! فکر می کنم موقع نوشتن نامه حالت سر جاش نبوده. "رباعیات" اش را خواندی؟
آن یار که دزد عقل و دین است مرا هرکار که کرده دل نشین است مرا
کاهو بخورم چو می دهد دشنامم فحش از دهنش سکنجبین است مرا
علکبرجان! نازنین! به "میگند" ها گوش نکن. اینها "فتوا"ست. این که هرکس در فلان روزنامه بنویسد، خود فروخته است، "فتوا" ست. این که هرکس به خارج برود، وطن فروخته است، "فتوا" ست. این که هر پناهنده که به ایران سفر کند، "رجاله" است، "فتوا"ست. من و تو از غافله عقب مانده ایم، علکبر. بهتر نیست پیش از این که در فکر بیرون کردن ولی فقیه از مملکت باشیم، ولایت را از ذهن خودمان پاک کنیم؟ یادت هست برخی ها در هر مقاله شان به حرف "شاملو" اشاره می کردند که "چراغ من در این خانه می سوزد". خوب، نوبت فشار به خودشان هم رسید. شتر در خانه ی خودشان هم خوابید. آنقدر که جانشان را برداشتند و آمدند خارج. خوب، خوشحال باشیم که زنده اند و می نویسند. آرزو کنیم صد و بیست سال بمانند و بنویسند. شاید حالا یاد گرفته باشند که چراغ همه ی ما در آن خانه می سوزد. واقعیت این است که زنده یاد شاملو هم غربت را تجربه کرده بود. در این جهان قحبه ای که من و تو در آن دست و پا می زنیم، چند صباح می شود شاعر بزرگ پارسی گوی را محترم داشت؟ اینجا و آنجا دعوتش کرد؟ بعد چه؟ شاملوها در "خانه ی زبان" است که می شکوفند و گل می دهند. مگر این همه گنده لات های دست به قلم فارسی نویس که سالیان درازی ست در این یا آن دیار غربت مانده اند، چه می کنند؟ چقدر قدر و قیمتشان شناخته شده است؟ بسیاری شان با همه ی شگفتی هایی که در آن زبان آفریده اند، امروز در گوشه و کنار غربت در کار گل اند؟ یکی هم همین "هادی خرسندی". نمی شود هرکس از جایی که نشسته است، فتوا صادر کند که هرکس کاری جز آن که من می گویم، بکند، کافر است یا مرتد است.
بر زلف بتان دست درازی نکنید در خلوت شب، زمینه سازی نکنید
ای بی خبران، بدون فتوای فقیه با دلبر خویش عشقبازی نکنید
می خواهم یک پله بروم بالاتر. بگویم به "هادی خرسندی" ظلم شده. هرجا که صحبت از طنر معاصر ایران است، آنها که در داخل اند به یک بهانه از او یاد نمی کنند و آنها که در خارج اند، به بهانه هایی دیگر. ولی هادی خرسندی بخش درشتی از طنز معاصر ماست.
می دانم که شعرهایش را نخوانده ای. می دانم که "اصغرآقا" را هم گاهی به نگاهی می نوازی. ولی این تن را کفن کردی، بخاطر رفاقتمان هم شده، یکبار بی "میگند"، کارهایش را بخوان. "کرگدن" ش را بخوان. "دولت خواب آلوده" اش را بخوان. "بگذر از نی" را بخوان. به جان عزیزیت اینها شاهکارهای بی نظیر طنز معاصر ما هستند.
ببین منو! یک سری هم به اینجا http://www.hadisara.com/ بزن تا من هم از منبر بیایم پایین. تکه هایی از "بگذر از نی" را برایت می نویسم شاید "میگند"ها از یادت رفت.
بگذر از نی، من حکایت می کنم وز جدایی ها شکایت می کنم
این منم که رشته هایم پنبه شد جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد
چند ساعت، ساعتم افتاد عقب پاک قاطی شد سحر با نیمه شب
آن سلام نازنینم شد "هلو" وانچه گندم کاشتم، روئید جو
پای تا سر شد وجودم "فوت" و "هد" آب من "واتر" شد و نانم "برد"
وای من! حتی پنیرم "چیز" شد است و هستم، ناگهانی "ایز" شد
بگذر از نی، من حکایت می کنم وز جدایی ها شکایت می کنم
نی کجا این نکته ها آموخته؟ نی کجا داند نیستان سوخته؟
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 8 مرداد ۱۳۸۳
داستان برای بچه ها 2
خوب سلام، بچه های ناز
می دانم که دل بعضی از شماها بفهمی نفهمی، یک کم کوچیکه و منتظر بقیه ی داستان "دایناسوره" هستین. بچشم. ولی یادتون باشه که قصه گفتن فوت و فن هایی داره که خیلی هاش را استاد ما "بانو شهرزاد" یاد شاگردهاش داده. یکی هم این که اگر بانو شهرزاد قصه ش را همان شب اول تمام می کرد، ما الان او را نمی شناختیم و این همه سال صدایش را از هر گلویی نمی شنیدیم. یادتون باشه که کار قصه گو اینه که هرشب "شاهزاده" را بیدار نگهدارد و "مرگ" را پشت در منتظر، تا "آفتاب" از راه برسد.
امشب به مناسبت یک ماهه شدن "نامه های ایرونی" می خواهم یک قصه ی کوتاه براتون بگم.
یکی بود، یکی نبود
غیر از "خودا"مون، هیشکی نبود.
در یک جزیره ی دور، پسری زندگی می کرد به اسم "تندر" که کمی خودخواه و بد زبان بود. یک روز باباش یک قوطی پر از میخ بهش داد و گفت، عزیزم، هر بار که خشمگین شدی، بجای بد و بیراه گفتن به این و اون، یکی از این میخ ها را بکوب به دیوار.
روز اول که شام شد، "تندر" سی و هفت تا میخ به دیوارش کوبیده بود. روزهای بعد کم کم یاد گرفت زبونش را کنترل کند. هرچه زمان می گذشت، تعداد میخ هایی که روزانه روی دیوار می کوبید، کم و کمتر شد. تا این که بالاخره روزی رسید که "تندر" توانست رفتارش را کنترل کند و با هیچ کس بدزبانی نکند. فوری آمد پیش پدرش و داستان را گفت. پدر گفت بارک الله فرزندم. حالا هر روز که توانستی خودت را کنترل کنی و دل هیچ کس را نسوزوندی، یکی از این میخ ها را از دیوار بکش بیرون.
روزها گذشت و بالاخره روزی رسید که "تندر" کوچولوی ما با غرور پیش پدرش آمد و گفت دیگر هیچ میخی روی دیوار باقی نمانده. پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت، آفرین فرزندم. کارت را خوب انجام دادی. حالا خوب دفت بکن. این دیوار دیگر هیچ وقت مثل روز اولش نمیشه.
هربار که از روی خشم، حرفی می زنی، کاردی به قلب یک نفر فرو می کنی. هزار بار هم که معذرت بخواهی، آن سوراخ پر نمی شود. یک کلام بد هم به اندازه ی یک زخم، دردناک است.
دوست، یک جواهر نایاب است. می تواند تو را شاد کند، در همه چیز و همه جا یاری ات کند، از تنهایی درت بیاورد. می تواند شانه هاش را به تو قرض بدهد، گوش هاش را در اختیارت بگذارد، آغوشش همیشه برای تو باز است...
همسایه های عزیز! منو می بخشین اگر ناخواسته دیوارتان را سوراخ کردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 6 مرداد 1383
نامه ی دهم
سلام
راست می گویی ملک جان، نامه هایم پر غمباد است. می خواهم یک بار هم شده پر از خبر خوش باشم. "تارا" با یکی از دوستانش یک آپارتمان گرفته اند و چند روزی ست اسباب کشی کرده اند. دیروز با مادرش و خاله پروین رفته بودیم منزل مبارکی. ما که رسیدیم تارا مشغول شستن ظرف ها و مرتب کردن آشپزخانه بود. برایمان نان تازه هم پخته بود. از نگاهش، لبخندش، از تمام وجودش شادی می ریخت. همه ی گوشه های آپارتمان را نشانمان داد، با توضیح. سالن نشیمن و مبل های قدیمی را که مادر بزرگ یکی از دوستانش هدیه کرده است. همه چیز با سلیقه این سو و آن سو چیده شده بود. رنگ ها ترکیب قشنگی داشتند، ساده و بی پیرایه. اتاق هم آپارتمانی اش را نشانمان داد و گفت که درهم و برهم است. این را پیش از رسیدن به اتاق خودش گفت تا نپرسیم چرا مرتب نیست. گفت اتاق را که از سالن نشیمن و اتاق دوستش مجزاست برای آن انتخاب کرده که دوستش رفت و آمد دارد، هنگام درس خواندن مزاحمش خواهند شد. اینها همه را با چه شوقی تعریف می کرد. وقتی عکس های خوانندگان و ستارگان سینما را با سینه ها و بازوهای لخت روی دیوارش دیدم، یاد "بهارک" افتادم که می خواست، اما نمی توانست. یاد "آزاده" بودم که تزیینات و گل آرایی می خواند، ترکیب رنگ ها و طرح لباسش چه زیبا بودند اما این همه زیر روسری و روپوش پنهان بود و کسی ذوق و هنرش را نمی دید. دوسه باری هم رویم را گرداندم، حرف دیگری زدم مبادا خودم را لو داده باشم. تو که می دانی این چشم های شاشوی من رسوا کننده اند.
تارا در آشپزخانه بود. تارا قهوه درست می کرد، و داستان دیدار یکایک هم کلاسی هایش را برایمان تعریف می کرد که هرکدام چه هدیه آورده اند، چه گفته اند، چه کرده اند. برایمان تعریف کرد که در انباری زیر شیروانی ساختمان یک جاروی برقی پیدا کرده اند. او تعریف می کرد و ما می خندیدیم. و من باز می گشتم به آن جزیره، به "حمید" و "مینا" که تمام تابستان پشت درهای بسته ی اتاقشان نقاشی می کردند، شعر می گفتند و ... نمی توانستند طرح ها و شعرها را به کسی نشان دهند. من تنها کسی بودم که اجازه داشتم در لحظات غفلت پدر و مادر به اتاق بروم و نقاشی ها را ببینم که زیر برخی شان نوشته شده بود، "برای دایی علی". یاد آن نقاشی "بوسه" کار حمید هم افتادم که در کلاس به دست معلم افتاده بود و چه مکافاتی....
تارا با دست های ظریفش فنجان قهوه ی مرا روی میز، پیش رویم گذاشت. می خواستم دست هایش را بوسه باران کنم. می بینی! این همان تاراست که سال پیش، نه خدایا، انگار دو سال پیش بود که هشت سال داشت، آنقدر خجالتی که وقتی می خندید، گردنش را کج می کرد. باور می کنی حالا هیجده ساله شده باشد؟. هنوز هم خجالتی ست. هنوز هم وقتی می خندد گردنش را کج می کند. حالا مدتی ست برای کمک هزینه ی تحصیلی، هفته ای چند ساعت در یک بوتیک کار می کند. امسال سال آخر "گیمنازیوم" را تمام می کند. تصمیم دارد سال آینده به آمریکا برود و طراحی بخواند. این روزها مشغول طراحی یک "سایت" است. می خواهد لباس ها و پیراهن هایی را که خود طراحی کرده، از طریق سایت بفروشد. انگار کسی دوباره مرا از آپارتمان تازه ی تارا بر می دارد و می برد، دور، دور، به آن جزیره. ماندانا را می بینم، مازیار را، رضا را، به مینو فکر می کنم و خدایا به که و که ها. همه شان امسال کنکور داده اند و منتظرند. حنجره هاشان از آوازهایی به گشادگی جهان متورم است و همه در آن قفس که به اندازه ی پنجه های یک قناری ست! چند نفرشان می توانند به وسعت فکر و استعدادشان پرواز کنند؟
تارا حرف می زند و من به قد و بالایش نگاه می کنم. به بلوز و شلواری که پوشیده و با سلیقه ی خود تزیینش کرده است. امروز از هميشه زیباتر است. تارا می داند در آن جزیره بسیارند که دوست دارند جوانانه زندگی کنند. با دوستانشان بگو و بخند داشته باشند. سینما و تیاتر و موسیقی خودشان را داشته باشند. اما "باید" ها و "نباید" ها آنها را از خودشان جدا کرده. حتی برای چگونه راه رفتن، چطور حرف زدن، چی خوردن و چگونه خوابیدنشان خط و مرز تعیین شده است. به من بگو از انسان چه می ماند، با این همه حقارتی که نصیبش می کنند؟
تارا دو روز است که برای اولین بار در زندگی از خواهر و مادرش جدا شده است. اگرچه خوشحال است که به استقلال رسیده اما به خوبی می شود دید که کمی هم احساس دلتنگی دارد. تارا بالغ شده است. دارد روی پای خودش می ایستد. به آشپزخانه می روم. دوربین را که در دستم می بیند، می خندد. می گوید می خواهی برای احساس مسولیتم سند تهیه کنی؟ روبروی پنجره ایستاده است و نور روز صورتش را و تمامی زندگی اش را روشن می کند. می دانی وقتی از پشت دوربین تماشایش می کردم چه فکری داشتم؟ این که این دختر هیچ چیز ندارد، هیچ مگراین که آزاد است فکر کند. آزاد است راه برود. آزاد است بخندد. هیچ چیز میان او و آرزوهایش حایل نیست. هیچ چیز او را ازخواستن باز نمی دارد. هیچ قانونی او را از لذات زندگی منع نمی کند. تارا انسانی ست با احترام و غروری که شایسته ی یک انسان است،... و جهان برای اوست که می چرخد. این فکر کوفتی من اما همینطور دور و بر آن جزیره می گردد و سراغ "تارا"های دیگر می رود که از خواستن، از آرزو کردن، از لذت بردن، از زندگی کردن؛ از نفس کشیدن تهی می شوند مگر در خلوت خود. تنها اجازه دارند در تنهایی خود دنیایی مجازی داشته باشند چرا که زندگی واقعی را یک مشت تمساح، چند تا "دایناسور" از آنها گرفته اند.
یادت هست دوستمان که برای دیدار به اروپا آمده بود. رفتیم تا گرمای تابستان پاریس را برای چند دقیقه با یک لیوان آبجو در یکی از "کافه تراسه" ها فراموش کنیم. وقتی روی صندلی های کنار خیابان نشستیم، نگاهی مضطرب به دور و بر انداخت و گفت، "برویم تو". پرسیدیم چرا، در این گرما؟ گفت آخر پیش روی همه؟ خندیدی و گفتی عزیزم، صلات ظهر است، کمیته چی ها همه رفته اند مسجد نماز بخوانند. بنشین!
و من در آشپزخانه ی تارا به "دختر همسایه" می اندیشم، به دختران همسایه، به دختران بالغ بسیاری در آن جزیره که:
"زیر کمیاب ترین نارون روی زمین،
فقه می خوانند."
به حمید فکر می کنم که عاشق بود، در جزیره ای که عشق، بوسه و دوست داشتن ممنوع است. جایی که زندگی ممنوع است. جایی که
"خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد".
می پرسم این کدام خداست که آواز را آفریده است و پرندگان را از خواندن منع کرده است؟ خاله پروین می پرسد، به چه می خندی؟ می گویم به پاسخ "دايناسورها" که؛ "خدا این همه را آفریده تا انسان را امتحان کند". یعنی پس آنجا هم کنکور هست. یعنی این همه انسان که در طول تاریخ در لذت ها "خرغلت" زده اند، در کنکور رد شده اند؟
با خود گفتم باید به زهره بنویسم: عزیزم، هیچ خدایی تو را برای زیبا زیستن مجازات نخواهد کرد. من ایمان دارم که خدا خودش تو را از پل صراط می گذراند و از این که اجازه داده ای در درازای پل دست هایت را در دستش بگیرد، از ته دل شادمان خواهد بود. هیچ ترديدی ندارم که خدا هم دست های معصوم شما را دوست دارد. يادم باشد اینها را برای مینا و آزاده، حمید و افسانه، فریبا و رضا، ماندانا و مازیار و ... هم بنویسم. آنها که:
"بر جنگل بهار می شکفند
بر درختان بی ریشه میوه می آورند"
و
"با حنجره های خونین می خوانند و چون از پا در آمدند
درفشی بلند به کف دارند."
آنها همه بهتر از من می دانند زندگی چیست و چگونه باید زیست. عیب آنجاست که دايناسورها مانع وزيدن نسيم و تابش آفتاب اند. دیشب فکر کردم چطور می شود یک شب بی آن که دیو بیدار شود، جزیره را از زیر پایش بکشیم و ببریم. ببريم تا آن سوی آب ها... راستی هیچ وقت برایت نوشته ام که در کشمیر، چند شب را در یک قایق روی چند دریاچه بسر آوردم؟ میانه ی شب بلوط های دریایی یا لاله ها یا نیلوفرها را آرام پس می زدم و تن به خنکای آب می دادم و به همسفرم می گفتم "کوثر" همین جاست. برایت نوشته ام که صبح ها از آواز پرنده ها که بر سر شاخه های لرزان نیلوفرهای آبی نشسته بودند، بیدار می شدم؟ این را حتما نوشته ام که هر صبح وقتی چشم در چشم پرنده ای داشتم که بی هراس در چند سانتی متری من روی نیلوفری بر لبه ی قایق خم شده بود، یاد آن جزیره و میلیون ها ساکنینش می افتادم که از عشق، از شنیدن آواز پرنده و از زیبایی منع شده اند.
می بینی ملک جان. من هم می توانم نامه ای بنویسم که پر از خبرهای خوش باشد. دیروز هم با اراده ی آهنین نگذاشتم این چشم های شاشو موکت و مبل "تارا" را خراب کنند، ... و تا آخر خندیدم. تمامی دیشب را هم در خواب خندیدم. و با خود خواندم"
"آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است."
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 3 مرداد 1383
سلام
از خانه و میز تحریر و "قامپیوتر" دورم.
فکر متمرکزی هم ندارم که مطلب به درد بخوری بنویسم.
باز هم حواله تان می دهم به مطلبی کهنه که چندی پیش در جایی دیگر درآمده است.
اگرچه بخش اولش را کمی مغشوش و درهم برهم چاپ کرده اند. اما ...
... و با پوزش از آنها که مطلب بالا را پیش از این دیده و خوانده اند.
تا یکی دو روز دیگر به لانه و "نامه های ایرونی" باز می گردم.
منتظر نظراتتان هستم.
برای آنهایی که نمی توانند مطلب بالا را باز کنند ...
پست
تا بعد ...
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه اول مرداد 1383
ایرونی جماعت
می گویم، خلقم تنگه.
می پرسد، دیگه چی شده؟
می گویم، رفته ام فروشگاه ایرونی دو قلم جنس بخرم. اولش میگه، بفرمایین، قابل نداره، کلی هم پیزر لای پالون آدم میگذاره. بعد از این تعارف ها، وقتی قیمت را می گوید، دود از کله ی آدم بلند میشه.
می گوید، خب، جنس را از ایران می آورد، گرون براش تموم میشه.
می گویم، نه بابا، اینها نیست. اصلا این "ایرونی جماعت" ...
می گوید، آی گفتی. منم بیست و پنج ساله دنبالش می گردم.
می پرسم، دنبال کی؟
می گوید، حرفت را بزن. دیگه چه خبر؟
می گویم، دیشب رفتم سراغ این همسایه مون. میگم تنهاست، کسی را نداره، یک سری بهش بزنم. آقا اینقدر مزخرف میگه و منم منم می کنه که آدم به خودش میگه "گه بخورم دیگه بخوام کسی را از تنهای در بیارم".
می گوید، هوم! دیگه؟
می گویم، هیچی دیگه. نمیدونم چرا این "ایرونی جماعت" ...
می گوید، آی گفتی. منم بیست و پنج ساله دنبالش می گردم.
می پرسم، دنبال کی؟
می گوید، حرفت را بزن. دیگه چه خبر؟
می گویم، راجع به بیماری حرف می زنی، همه یک پا متخصص اند. حالا دو تا دکتر آنجا نشسته ها! انگار نه انگار. راجع به قانون صحبت میشه، همه یک پا حقوقدان اند. حالا چند تا وکیل تو جمع نشسته ها! میگی کامپیوتر، پسر خاله ی "بیل گیت" از آب در می آید. راجع به آشپزی حرف می زنی، دایی ش سرآشپز هتل هیلتونه ... از سیاست که دیگه نگو. همه یک پا مفسر مادرزادند. راجع به سینما، راجع به تیاتر، راجع به موسیقی، روانشناسی، جامعه شناسی، ... همه، همه چی می دانند. اینها همه یک طرف، نویسنده و شاعر هم هستند. پشت سر هم فرمان است که به جهان صادر می کنند. طنز آقا، طنز! تازگی بعضی ها طنزنویس هم شده اند. "خود گوزی و خود خندی. به به چه هنرمندی". تو نمیری "هادی خرسندی" و "ابراهیم نبوی" را هم به نیش ور نمی دارند. باور کن این "ایرونی جماعت" ...
می گوید، آی گفتی. منم بیست و پنج ساله دنبالش می گردم.
می پرسم، چی میگی توهم؟ ورد "دنبالش می گردم" گرفتی. دنبال کی می گردی؟
می گوید، این آقاهه!
می پرسم، کدوم آقاهه؟
می گوید، همین یارو، "ایرونی جماعت"!
می گویم، ما را گذاشتی وسط، قاسم؟
می گوید، نه جون تو. بیست و پنج ساله به هر ایرونی میرسی از دست این "یارو" کلافه ست. اعصاب همه را خط خطی کرده به علی. بابا بیایید دور هم جمع شویم، کمک کنیم این "ایرونی جماعت" را پیداش کنیم، یک گوشه ای از تخم آویزونش کنیم تا همه از شرش خلاص شویم بخدا. خسته شدم به مرتضی علی. چطور چند میلیون آدم از پس یک "نخاله" بر نمی آییم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|