سه شنبه 30 تیرماه 1383
سلام بچه های خوب!
در زمان های بسیار دور، در جزیره ای در قلب دریاهای جنوب، سرزمینی بود بسیار کهن، با مردمانی آرام، زیبا و نازنین. این مردم آنقدر آرام و نازنین بودند که در چشم بهم زدنی فریب می خوردند و حرف هرکس جز خودشون را باور می کردند. اصلا اهل دعوا و داد و بیداد هم نبودند. برای همین هم از همون قدیما، هر موجودی از راه می رسید به این مردم زور می گفت، باهاشون بدرفتاری می کرد و خلاصه یک مدتی هرچه داشتند و نداشتند غارت می کرد و می خورد و حیف و میل می کرد تا این که یک زورگوی دیگر از راه می رسید و با حرف هاش مردم را گول می زد و زورگوی اولی را بیرون می کرد و خودش میشد حاکم جزیره و ...
بعله بچه ها. روز از نو، روزی از نو. زور و غارت و چپو.
درسته که مردم جزیره ساکت و سر بزیر بودند اما یک خاصیت عجیبی هم داشتند. این که در نهایت آرامش و صلح، دور و بر حاکم وقت را می گرفتند، براش هورا می کشیدند، مهربونی می کردند، بغلش می کردند و خلاصه، یک روز حاکم جزیره در بغل مردم، از شدت مهربونی و محبت، جان به جان آفرین تسلیم می کرد. کار این مردم همین بود که موجودات زورگو و ظالم را سر نمی بریدند، بلکه آنقدر بغلشون می کردند تا یک روز در آغوش مهربونی هاشون آب می شد و گم و گور می شد.
یک روز که مردم جزیره از حاکم وقت در عذاب بودند، یک "دایناسوری" از اعماق آبهای دوران کهن، پا به ساحل این جزیره گذاشت. دایناسوره خیلی زود فهمید که این مردم زودباور و ساده دل احتیاج به آرامش دارند. این بود که شروع کرد به دروغ گفتن و وعده دادن. با همین وعده هاش هم خیلی زود دل مردم جزیره را بدست آورد. مردم جزیره به زودی عاشق این دایناسور تازه شدند، از سر اعتقادات خودشون گذشتند و به حرف های اون ایمان آوردند. دایناسوره عادت داشت زمستان ها می خوابید و همین که هوا یک کم گرم می شد، از خواب بلند می شد و اول یک چند تا خمیازه ی بلند می کشید و کش و قوس می اومد و یکی دو تا نعره هم می زد و ...
بعله بچه های خوب! چشمتون روز بد نبینه، کم کم کار به جایی کشید که مردم جزیره یک روز خوش از دست این آقا دایناسوره نداشتند.
یک بار گفت که مجریه و قضاییه و مقننه باید یکی بشوند چون دین و ایمون داره از دست میره. بعد گفت نفت و بازار باید دست من باشد چون دین و ایمون داره از دست میره. بعدش دادگاه و زندان و بستن روزنامه و توقیف کتاب و کنترل رادیو و تلویزیون و سینما و تیاتر و ... خلاصه، دردسرتون ندهم بچه های خوب، دایناسوره همه چیز را گرفت تو دست های خودش تا "دین و ایمون از دست نره".
خوب، مردم ساده دل و نازنین جزیره چکار می تونستن بکنن؟ یارو دایناسور بود دیگه. به این سادگی ها سیر نمی شد.
جونم واستون بگه که یک سال تابستون دایناسوره بیدار شد و خمیازه کشید و نعره هایش را زد و بعد ... گفت که مردم جزیره باید "لباس متحد الشکل" بپوشند! چون دین و ایمون داره از دست میره. گفت شما هنوز به سن قانونی نرسیدید و بنفعتونه که هرچی من میگم انجام بدین. بعد هم گفت، موسیقی در محافل و میهمانی ها ممنوع چون دین و ایمون داره از دست میره. مغازه های لباس فروشی را هم تعطیل کرد. روی تابلوی فروشگاه ها گونی و پارچه کشید و گفت باید اسم هایی بگذارید که دین و ایمون از دست نره. مانکن های بیچاره را هم از مغازه ها مصادره کرد تا اخلاق مردم فاسد نشه. بعد هم گفت از این ببعد زن ها باید از خروس ها رو بگیرند و مردها هم اجازه ندارند در مرغ فروشی ها کار کنند چون دین و ایمون از دست میره.
بچه های خوب، بین شما کسی هست که "ایرج میرزا" را نشناسد؟ همه بگین، ننننهههههه!
کسی هست که این قطعه از ایرج میرزا را نخوانده باشد؟ همه بگین، ننننهههههه!
پس بخوانید و امشب را در پناه ذوالجناح دایناسور بخوابید تا بقیه ی داستان را روز دیگه براتون تعریف کنم. فقط یادتون باشه شعر را که می خونین، نخندین چون دین و ایمون از دست میره!
بر سر در کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عَمایم این خبر را از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا، خلق روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق می رفت، که مومنین رسیدند
این آب آورد، آن یکی خاک یک پیچه ز گِل بر او بریدند
ناموس به باد رفته یی را با یک دو سه مشت گِل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جَست رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده بود و خلق وحشی چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را پاچین عِفاف می دریدند
لب های قشنگ خوشگلش را مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا یک باره به صور می دمیدند
این است که پیش خالق و خلق طلاب علوم، رو سفیدند
با این علما، هنوز مردم از رونق ملک نا امیدند
بالا رفتیم ماست بود
قصه ی ما راست بود
پایین اومدیم دوغ بود
قصه ی ما دروغ بود
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 27 تیرماه 1383
نامه ی نهم
سلام بنفشه خانم
باتشکر. داستان کوتاهت به اندازه ی سیری و سلامتی، زیباست. هر جمله اش ذهن و زبان و قلم را به حرکت وا می دارد.
وقتی آرایشگر ادعا می کند که خدا وجود ندارد، حس می کنی که با او موافقی. وقتی دلیل می آورد که اگر خدا وجود داشت، این همه بدبختی، فلاکت، فقر، بیماری، اجحاف، جنگ، نکبت، غارت، زور، ظلم ووو ... در جهان نبود، حس می کنی کسی دارد از جانب تو و میلیاردها آدم دیگر سخن می گوید. به خود گفتم، چطور تا به حال به این همه فکر نکرده بودم؟ خوشحال بودم که می دیدم کسی حرف هایی می زند که انگار بر زبان من جاری ست. از این که مشتری در مقابل استدلال آرایشگر، سکوت می کند، رضایت خاطری به من دست داده بود. همین که مشتری پایش را از مغازه ی سلمانی بیرون می گذارد و آن مرد ریشوی مو بلند را در خیابان می بیند و به سرعت به مغازه بر می گردد، دلم فرو ریخت. تا اندازه ای می توانستم حدس بزنم چه بلایی بر سر آرایشگر خواهد آمد. مشتری می گوید "آرایشگر وجود ندارد!". من هم با آرایشگر خندیدم اما وقتی در پاسخ مشتری می گوید، "چطور چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم"، دلم دوباره فرو ریخت. نگران شدم. به خود گفتم، آرایشگر خبر ندارد که با این استدلال به دام خواهد افتد. اما پیش از آن که بتوانم آرایشگر را از گفتن این جمله باز دارم، مشتری به منظور خود رسیده بود و داشت جمله ی بعدی را می گفت. من هم مثل دیگران می دانستم که مشتری خواهد گفت، "اگر آرایشگر وجود می داشت، پس این همه آدم ریش بلند و مو بلند و آشفته مثل این مرد (با اشاره به مرد ریشوی مو بلند در خیابان) چرا پیدا می شدند؟"
آرزو کردم کاش جواب دندان شکنی می داشتم تا پیش از آن که آرایشگر بازی را ببازد، به جای او به مشتری پاسخ می دادم. اما آرایشگر حرکت ماقبل آخر خود را کرده بود. دیگر یک در هزار هم امکان نداشت بتواند خود را از مخمصه نجات دهد. در کمال ناامیدی شنیدم که آرایشگر همان حرکتی را انجلام داد، که نمی بایست. او بی آن که به وضعیت خود فکر کند، به سرعت پاسخ داد؛ "آرایشگر هست، اما این مردم (ریش بلند مو بلند) به او مراجعه نمی کنند". بله بنفشه خانم! این انتهای کار آرایشگر بود. دیگر به روشنی می شد دید که حرکت بعدی مشتری کدام است. کیش و مات! آرایشگر با پاسخ مغرورانه ی خود فکر می کرد بازی را برده است، در حالی که با همین پاسخ، به دام افتاده بود. مشتری همان را گفت که همه ی ما خوانندگان و شنوندگان این گفتگو حدسش را می زنیم. او با غرور پاسخ داد، "اگر مردم هم به خدا مراجعه می کردند، گرفتاری ها ووو... رفع می شد ...". و تمام. همه ی ما در مقابل این استدلال قوی مات می شویم. همان گونه که آرایشگر، همان گونه که من! چه می توانیم بگوییم؟ اگر بیماران به پزشک مراجعه کنند، دیگر خطر مرگ تهدیدشان نمی کند. اگر گرسنگان به نانوایی بروند، از عوارض گرسنگی می رهند. اگر مظلومان به دادگستری مراجعه کنند، دیگر کسی به آنها ظلم نخواهد کرد، و ... هرکس دیگر هم به جای آرایشگر داستان تو بود، "مات" شده بود.
بنفشه خانم! به عنوان یک داستانگو مهره ها را خوب چیده بودی. برای همین داستانت بصورت شگفت انگیزی زیباست.
در پایان از خواننده خواسته ای که اگر به وجود خدا ایمان دارد، داستان را برای دوستانش ارسال کند. من هم مثل آرایشگر داستان، کاملا قانع شده بودم. تمام آدرس های موجود در دفترچه ی آدرسم را کنار هم گذاشته ام تا مطلب را برای همه ی دوستانم در سراسر جهان ارسال کنم.
اما یک سوال! سوالی که سال هاست رهایم نکرده است. سوالی که "مثل خوره جانم را می خورد"، و دست از سرم بر نمی دارد. فکر کردم پیش از هرچیز این سوال را از تو بکنم شاید پاسخی به همان زیبایی برایش داشته باشی.
مساله این است که در محله ی ما هم آرایشگری هست. تنها یک آرایشگر که سال هاست اینجاست. فکر می کنم با آرایشگر محله ی شما تفاوت هایی داشته باشد. مثلا در ایمان به وجود خدا. من فکر می کنم خدای محله ی ما هم با خدای محله ی شما اندک تفاوت هایی دارد. در محله ی ما همه مرتب به آرایشگاه می روند. اما مشکل اینجاست که ریش و پشم هیچ کس وضع مرتبی ندارد. در محله ی ما حتی صورت زن ها و کودکان را هم ریش و مو پوشانده و موها روز به روز هم زیادتر می شوند و زشتی و کراهت می آفرینند. دوست داشتم اینجا بودی و از نزدیک با هم محله ای های ما آشنا می شدی. مثلا همین همسایه ی دست راستی مان، "آمریکای جنوبی" و آن یکی که در طبقه ی بالایشان می نشیند، "آمریکای لاتین"! اینها سال هاست عادت دارند هر هفته روزهای یک شنبه به آرایشگاه بروند. همسایه ی جنوبی مان "آفریقا" هم همین طور. یا همسایه ی دست چپی مان "آسیا". بسیاری شان به سفارش آرایشگر محله، در خانه هم تقریبا هر روز به "اصلاح" سر و صورت خود می پردازند. بسیاری شان نرفتن مرتب روزهای یک شنبه به آرایشگاه را، گناهی نابخشودنی می دانند. همسایه ی دیگرمان "خاورمیانه" با وجودی که تقریبا هر روز سه بار و در مجموع "هفده رکعت" به آرایشگاه می رود، وضع ریش و پشم و موی سرش از تمامی همسایگان دیگر به شکلی شرم آور بدتر است. فکر نکنم هیچ کس در دینا به اندازه ی این همسایه ی ما به سلمانی مراجعه کرده باشد و هیچ کس هم به اندازه ی آنها هر روز در فلاکت و بدبختی تازه ای فرو نرفته است.
نمی دانم! گاه فکر کرده ام که شاید اشکال کار در تفاوت بین دو آرایشگر باشد. یعنی این تنها چیزی ست که به عقل من می رسد. این است که با همه ی احترام به عقیده ات، داستان تو را برای همه ی دوستانم خواهم فرستاد. اما در عوض یک خواهش دارم. این که اگر ممکن است آرایشگرتان را مدتی به ما قرض بدهید. شاید آشفتگی ریش و مو در محله ی ما هم کمی سامان بگیرد و همسایه ها از این همه فقر و فلاکت و گرسنگی و جنگ و ظلم و ........ برهند.
باقی بقایت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 26 تیرماه 1383
گربه ی غریب
چه صفایی ست اگر
بره های سر انگشتانم
علف تازه و نمناک تنت را بچرد.
یا که مرغ لب من برگیرد
میوه از شاخه ی انگشتانت.
گربه ای هست که هر روز سر حوض تنت
راه می بندد بر ماهی عشق
و به یک خواهش می اندیشد؛
- زیر باران نوازش هایت،
تن بمالد به خز گیسویت
و به یک بستر لبریز از تو کوچ کند.
تا که با بالش ناز تو به رویا برود.
و گدایی سر جوبار کلام تو
سر و جان می شوید
و کسی هست که در وسعت دستانت
فکر یک بستر نمناک هم آغوشی ست
و در اندیشه ی یک صبح بهار
که به اندازه ی پروانه سبک باشد
بنشیند سر لبخندت
بپرد تا سر اوج.
زیر هر پنجره در کوچه ی هر خاطره ی لبخندت
سائلی هر شب غربت را
سر سجاده ی صبح
دست در قفل سحر دارد
1986
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 23 تیرماه 1383
نامه ی هشتم
اما ای ملک جوانبخت ...
سفری بود پر بلا و بلاها انگاری که پشت سر من می آمدند. انگار نوشته بودم که برای تهیه ی مقدمات فیلم کوتاهی که در نواحی کویری اتفاق می افتد، این بار بیشتر وقتم در جنوب می گذرد. و این که قراری هم گذاشته ام که یکی دو مطلب هم برای روزنامه ای تهیه کنم. به همین دلیل هم رسیده و نرسیده به تهران، بار سبک کردم و صبح روز بعد به مشهد پریدم تا از آنجا با اتومبیل و از طریق بجنورد و قاینات به زاهدان بروم. و بعد ... در مسیر تریاک و هروئین از "طالبان" و "مشرف" به اروپا.
فردای روزی که به زاهدان رسیدم، شنیدم که یکی دو دهکده پشت سرم را باران و سیل برد.
از زاهدان با اتومبیل، از طریق بم و ماهان به کرمان رفتم. در قهوه خانه ای در ماهان دو آلمانی و یک ایرلندی را دیدم که با دوچرخه به زاهدان می رفتند. گفتم اینجا اروپا نیست. گفتند همه همین را می گویند، اما همه جا "امنیه" هست. گفتم گاهی همانجا که امنیه هست، امنیت نیست. به یزد که رسیدم خواندم که دوچرخه سواران قهرمان را در روز روشن دزدیده اند.
در یزد اتومبیلی کرایه کردم و یک روزه به طبس رفتم و بازگشتم. بارانی مفصل سراسر کویر را خیس کرده بود. پیرمردان طبسی به سختی حاضر بودند چیزی در باره ی هواپیماهای آمریکایی در صحرای طبس بگویند. گاه صحبت های بیم زده شان به شدت ضد و نقیض بود. از یزد با اتوبوس به اصفهان رفتم. و ظهر روز دوم در یک "نت – کافه" بود که خبر زلزله را در اخبار خارجی خواندم.
دو سه ساعتی گوشه ی قهوه خانه ای نشستم، مات و حیران. آخر غلامرضا، راننده ای که چهار روز از زاهدان تا کرمان با من بود، بمی بود. در ارگ بم از او عکس ها گرفته بودم. ناهاررا در خانه ی غلام و همراه خانواده اش خورده بودم. آدرسش را هم نوشته بودم تا عکس ها را برایش بفرستم. سفارش ها کرده بود که فراموشش نکنم. چای بعد از نهار را با حسین اشتری که گوشه ی خیابان پرتقال می فروخت، خوردم. ساعتی هم با حسین گپ زده بودیم. شام را در رستوران هتل ارگ بم خوردم و شب را همان جا ماندم تا صبح همراه غلامرضا به کرمان برگردم و از آنجا به یزد بروم.
حالا و در این قهوه خانه، فکرم همه این بود که غلامرضا کجاست؟ دختر سیاه سوخته اش که تمام مدت سر سفره خدمت می کرد، چه می کند؟ چشم های درشت و سیاه مادرشان، حالا پر از اشک است یا بعد از خواب دیشب دیگر باز نشده اند؟ پسر تازه راه افتاده شان که گرد حیاط می گشت و "ببو ببو" می کرد و در هر ده قدم، صدبار زمین می خورد، راه افتاده است؟ یا از صبح امروز دیگر از رختخواب بیرون نیامده است؟ اینها همه در دوربین من بودند، زنده و سرحال. آنجا حسین اشتری هم کنار کوه پرتقال هایش نشسته است. یعنی توانست آن همه پرتقال را پیش از زلزله بفروشد؟ به حسین اشتری گفته بودم با سودی که تو از فروش تپه ی پرتقال هایت به جیب می زنی، در دانمارک می شود تنها یک کیلو پرتقال خرید. حسین اشتری خندیده بود، همینقدر که من دندان های کل و قهوه ای رنگش را دوباره ببینم و گفته بود؛ "ها! همان می تواند پانزده روز خرج زن و بچه ی مرا بدهد".
از بلوار بزرگ شهر، تنها نخل ها بجا مانده اند. کژ و مژ، نه بر سر پا آنچنان که در دوربین من ایستاده اند. دو انگلیسی و یک آمریکایی در همان هتل ارگ بم، هزاران بمی را تا خاک بدرقه کرده اند. و اینها همه درست پنج روز بعد از گذر من از بم. در قهوه خانه نشسته ام و می پرسم، و باز می پرسم. چرا باید آنجا رفته باشم؟ چرا همانجا نماندم؟ چرا دیرتر به زیارت بم نرفته بودم تا با غلامرضا، اگر رفته است، با حسین اشتری اگر با پرتقال هایش زیر آوار است، من هم می رفتم؟ چرا ...
خبر مصیبت از دور، رنگ دیگری دارد. نشسته ای در جایی در آنسر عالم و می شنوی که در "رودبار" زلزله آمده است. عکس ها را می بینی و خبرها را می خوانی و ... اما وقتی صدای انفجار مصیبت پشت سر تو بلند می شود، مرگ با هیات کج و کوله اش پیش نگاهت می ایستد. همه ی بمی ها با خانه ها و نخل ها و موتورها و ... تمامی ارگ و بازدیدکنندگانش، همه همین جا در دوربین من اند. شهر از بالاترین نقطه ی برج ارگ، و صدها مردمی که آرام و بی خیال گرد ارگ می گردند. دیگر کسی باورم نمی کند. خواهند گفت که عکس ها را و فیلم ها را از داخل یک هلیکوپتر گرفته ام که نزدیک هشتاد متر از زمین که نه، از خاک و خاشاک بالاتر، در هوا ایستاده است.
به هتل بر گشتم. در انتهای مطلب نیمه تمامی درباره ی یزد و اصفهان، یک سطر اضافه کردم: "امروز من هم با بم فرو ریختم". مطلب را "میل" کردم و با اولین پرواز به تهران رفتم.
مردم تا اخبار شب تلویزیون از این واقعه خبری نداشتند. در خبر هم ابتدا خبر زلزله است در یک جمله، عین متن خبرگزاری های خارجی و بعد تا نیم ساعت، قرائت نامه های تسلیت، بلند و کشدار و شبیه به هم، طبق سلسله مراتب از بالا تا پایین. هیچ خبری نبود که نود هزار مردم بم از ساعات اولیه ی صبح امروز تا به حال در چه شرایطی هستند. و من مثل زنجیری ها گرد اتاق می گشتم و فریاد می زدم؛ اگر اینطور که گفته می شود، نود در صد بم با خاک یکسان شده باشد، تسلیت برای کی؟ به کی؟
فردا و پس فردا و روز بعد و روزهای بعد هم دعوا بر سر این است که کدام ارگان رییس است. کمک کنندگان خارجی گاه دو تا سه روز در این یا آن فرودگاه ویلان اند. یکی می گوید از این طرف، دیگری می گوید از آن طرف، سومی می گوید بگذار بروند، چهارمی می گوید، عبور قدغن است ...
بازگشته ام. هنوز کیف دستی ام را باز نکرده ام که خبر تصادف قطار و کشته شدن بیش از سیصد نفر از خراسان می رسد. قطاری حامل بنزین و باروت و پنبه و ... حتی اگر کسی به عمد هم می خواست آتش بپا کند، نمی توانست به این زیبایی اجناس را کنار هم بچیند! چند واگن در ایستگاهی از بقیه ی واگن ها جدا می شوند و راه می افتند. خبر حرکت واگن های بی صاحب دیر به ایستگاه بعدی می رسد. پس واگن ها سفر به "عقب" را ادامه می دهند و به ایستگاه بعدی می رسند. آنجا هم اگر خبر رسیده بود، کاری می کردند. پس واگن های زنجیر گسیخته با واگن های ایستاده در ایستگاه برخورد می کنند و ... انفجار اولیه و آتش سوزی و آتش نشانی ... و مردمی که نه کار دارند، نه تفریح، نه چیزی دیگر، می آیند به تماشا. هنوز هم کسی نمی داند در این واگن های چپه شده چیست! حتی خود آتش نشان های بدبخت. آن وقت ...
در ساعات اول کسی می گوید قطار متعلق به سپاه بوده. مسوول یکی از ایستگاه ها می گوید، کسی نگفته بود که محموله ی این واگن ها چه بوده است. (ریاست ایستگاه که سهل است، ریاست راه آهن هم سگ کی باشد بپرسد در این واگن ها چیست!) هیاتی مامور بررسی می شود. و بعد ... مثل همه ی هیات های دیگر و همه موارد مشابه دیگر نه از هیات خبری می شود، نه از نتیجه بررسی ها، ...یک روز هم در گوشه ی خبرها می خوانی که دو کارمند فلان ایستگاه بخاطر کوتاهی در انجام وظیفه از کار برکنار شده اند. یعنی باز هم "حکیم باشی دراز می شود".
این همه تنها یک حسن دارد. این که روز بعد، و روزهای بعد، گهگاه از خود بپرسم، در آن سرزمین بلازده، ملخ زده، بید زده، در ولایت من چند نفر، چند هزار نفر از آن شصت میلیون می توانند از پس مسایل و مشکلاتشان، برآیند؟ به قتل ها و خودکشی ها فکر می کنم. به شهلاها، به کبری ها، به قاتلین کرمانی، به قاتل مشهدی و تحسین های مادرش از کشتارهای فرزندش، به حرف های پسرش و افتخاری که به پدر می کند، و فکر به ادامه ی راه پدر ...
خب، شاید حالا پاسخ پرسش هایت را تا اندازه ای داده باشم:
"چه کار می کنی؟"، "مشغولیت های کنونی ات چیست؟"، "روزگارت چگونه می گذرد؟" ...
به قول انگلیس ها "مرا نخندان". حتی به طنز هم ننویس "نامه ی رییس جمهور" را بخوان. به جای "ناگفته های رییس جمهور"، بهتر است گفته های "علی" به مالک اشتر را بخوانی! اگر حتی بخش هایی از آن نامه مثل این یکی: "مباد که با شکم سیر سر بر بالین بگذاری، حال آن که در قلمرو تو یک نفر گرسنه باشد"، واقعیت تاریخی داشته باشد، با این همه انتظار که از تو می رفت، اگر جای مالک اشتر بودی، پیش از رسیدن به مصر، راه رفته را بر نمی گشتی و از خیر حکومت مصر نمی گذشتی؟ اینها پیرو همان علی اند که به روایت خودشان از محمد تا مرگ عثمان کنار نشست، مبادا مردم را در جنگ قدرت، حتی اگر به حق هم بوده باشد، به مصیبت و مرگ نکشاند؟
به جنگ هشت ساله فکر کنیم که چند میلیون کشته و زخمی و معلول و ... آواره شدند؟ جنگی که نود و هشت در صد تقصیرهایش (بجز آغاز لشکر کشی وشروع بمباران) به گردن همین آقایان است که عزم فتح قدس و کربلا داشتند. حتی همین صدام حسین سابق، در سال دوم جنگ پیشنهاد صلح داد و کویت و عربستان قبول کردند که همه ی خسارت های جنگ را به ایران بپردازند. اما تا شش سال بعد هم ...و حالا می خواهند آن همه را پشت ادعا علیه صدام، از ذهن مردم پاک کنند...
عکس ها هنوز هم در دوربین اند. هم غلامرضا هست، هم زنش، هم بچه ها، هم حسین اشتری و پرتقال هایش، و هم تمامی مردم شهر بم، همه در دوربین من، همینجا کنار اتاق، زنده و سر حال اند. ارگ بم هم با برج و باروهایش همانجا سر پا ایستاده است. عکس ها را ظاهر نکرده ام تا سالم بمانند.
سلام غلام، به بچه ها سلام برسان. سلام حسین آقا، بالاخره توانستی آن همه پرتقال را بفروشی؟
ملالی نیست بجز دوری شما ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
یک شنبه 21 تیرماه 1383
تابستان بارانی
تلفن زنگ می زند.
هفت و نیم صبح است.
گوشی را بر می دارم، از کاناداست.
می گوید، سلام، صبح بخیر، بد موقع که زنگ نزدم؟
می گویم، نه چندان! کفش هام هم پوشیده ام. منتظرم قهوه ام تمام شود، بروم سر کار.
می پرسد انگار دوباره دلخوری؟
می گویم، چرا نباشم؟
می گوید، باز چی شده؟
می گویم، دهم جولای است و هنوز باران و سرما و باد دست از سر ما بر نداشته.
می گوید، خوب؟
می گویم، از دست این مملکت خسته شدم. مرده شور ببردشون با این هواشون.
قاه قاه می خندد.
می گویم، زهرمار، خنده دارد؟
می گوید، امان از دست ما ملت.
می گویم، دانمارک را می گویم، نه خودمان را.
می گوید، می دانم! خدا نکند ما ملت از کسی خوشمان نیاید! "شارون استون" هم که باشد "عجوزه" صداش می زنیم.
می گویم، چه ربطی دارد؟
می گوید، بی ربط تر از اینکه آدم به خاطر هوا به مردم فحش بدهد؟
......................................................................
......................................................................
ساعت هشت شب است. شماره را می گیرم. می گویم، سلام، چکار می کنی؟
می گوید، دارم آخرین قلپ قهوه ام را می خورم که بروم سر کار. خبر تازه ایه؟
می گویم، با یک دوست دانمارکی نشسته بودیم، صحبت تو شد. برایش تعریف کردم که صبح چی گفتی.
می گوید، خوب.
می گویم، طرف می خواهد از جانب دانمارکی ها ازت تشکر کند که آدم با انصافی هستی.
می خندد. می گوید، از جانب من هم تشکر کن. خانم است یا آقا؟
می گویم، خانم است، چطور؟
می گوید، مثل این که دیگر نه باد می آید نه باران؟ آفتاب هم که آمده، دست کم تو خونه ی تو؟ پس دانمارکی ها نباید آدم های چندان بدی هم باشند، نه؟
می گویم، تو هم دیگر شورشو در آوردی. فرق شوخی و جدی حالیت نیست؟
می گوید، امان از دست ما ملت! خراب هم که می کنیم بجای "معذرت می خواهم، اشتباه کردم" می گوییم "شوخی سرت نمیشه؟"
می گویم، برو سر کارت دیرت میشه. من هم مهمون دارم.
می گوید، بهه! ببخشید بد موقع زنگ زدم، مزاحم شدم ها!
تا دفعه ی بعد .......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 20 تیرماه 1383
نامه ی هفتم
سلام
عمه بتول هم رفت. می دانم در دل خواهی گفت، "راحت شد". و می دانی از این کلام و هرکلام دیگر که باور به تقدیر و سرنوشت را به خاطر می آورد، بیزارم. انگار که در آن سرزمین بلازده انسان به دنیا می آید تا به درازای یک جهنم سرشار از نکبت و بدبختی، شکنجه شود، بی عشق و بی چشیدن طعم لذتی با "بهانه های ساده ی خوشبختی" در گوشه ها و پسله ها بزید، مثل آبزیان تک سلولی و بعد ... مثل قو در گوشه ی تنهایی بمیرد تا ما بگوییم "راحت شد". گویا "تقدیر" انسان آن سرزمین این است که به گناه زنده بودن، یک عمر شکنجه شود، بگرید و از گناهانی که نکرده است توبه کند و بعد ... تنها به امید بخشایش بمیرد! انگاری که مرگ پاداش آن همه رنج است. "راحت شد"!
نههههههههه! این من و توایم که برای غم تازه از راه رسیده جا نداریم و می خواهیم اگر برای یک روز، یک ساعت، یک لحظه هم شده از انبار کردن اندوهی تازه بر انبوه مصیبت هایمان "راحت" باشیم. وگرنه "راحت" آنی باید باشد که زندگی می کند، نه آن که می میرد.
چند غروب، چند طلوع، چندبار در هر روز این سال ها در آن اتاق تنهایی در "خانه ی سالمندان" دربدری هایش را مرور کرده باشد، خوب است؟
چقدر روز به روز هفتاد هشتاد سال گذشته را در خاطره اش به دنبال یک روز خوش گشته باشد؟ فقط یکی!
چند بار در طول روز تلخی های تنهایی را روی لثه هایش مزه مزه کرده باشد، خوب است؟
نه نازنین! نه! در آن سرزمین زن ها نه از زندگی، که از دست ما مردها باید "راحت" شوند. (وقتی می گویم ما، برخلاف همه ی "ما" های دیگری که می خوانی و می شنوی، "من" را هم در بغل می گیرد)
همین چند هفته پیش بود که "سوسن" هم رفت. همان که جماعتی عظیم برایش سر و دست می شکستند. سوسنی که صفحات صدایش تا بیش از دو میلیون فروش داشت.
"بسان مرغکی آواره ای غم،
به دشت سینه ی من پر گشودی
بگو ای غم سرایی جز دل من،
چنین مخروبه آیا دیده بودی؟
مرو ای غم که بی تو این دل من،
چو فانوسی شکسته سوت و کور است
مرا بی همزبان مگذار، مگذر،
که با شادی رهم بس دور، دور است".
می شنوی؟ "این سوسن است که می خواند". ملودرام است، نه؟ سوزناک است، نه؟ اما زبان دل ملتی ست که انگار در درازای تاریخش جز غصه خوردن و اشک ریختن برای ساده ترین آرزوهای انسانی و بحقش نصیب دیگری نبرده است. هیچ شنونده ای وقتی این کلمات را می شنود به سراینده ی تصنیف فکر نمی کند. "این سوسن است که می خواند". پس این سوسن است که می سراید.
برخی از پنج شنبه شب ها با تقی و فریدون برای شنیدن صدایش به کافه "سوسن" می رفتیم. صدای زنی که تازه از راه رسیده بود، با چشم هایی تنگ، آنقدر که مشتری ها "سوسن کوری" صدایش می کردند. عادت داشت با انگشت هایش روی میکروفون ضرب بگیرد. سر هر میز استکان ها بود که یکی بعد از دیگری خالی می شد؛ "به سلامتی سوسن خانم". بازوهای کلفت خالکوبی شده، گردن های ستبر و اندام های درشت، با چشم هایی خیس اما، کلمه به کلمه ترانه ها را با سوسن می خواندند.
خوب، بر این "سوسن خانم" چه رفت؟ خواندی که در گوشه ی تنهایی دردناکش نه تنها با دستی شکسته، که با قلبی شکسته مرد؟
دیشب دوباره از این سر برکه ی یادها فرو رفتم تا نیمه های شب از آن سرش به در آیم.
یاد آن عصرها هم افتادم که مادر و عمه بتول چادر بسر می انداختند و به روضه خوانی می رفتند. چند بار باید این هر دو را که خنده از لب هاشان جدا نمی شد، پای منبر این یا آن روضه خوان دیده باشم که همراه دهها زن دیگر زیر چادرها، بر سر و روی می کوبیدند و به پهنای صورت اشک می ریختند؟ مگر در طول یک شب چند بار حسین به قتلگاه می رفت؟ چند بار "حرمله" تیر سه شقه را به گردن "علی اصغر" حواله می کرد؟ چند بار "اکبر نوجوان" و "قاسم تازه داماد" به خاک می افتادند؟
وقتی سر شب به خانه بر می گشتند، مادر چادر از سر بر می داشت و می گفت، "روضه ی خوبی بود، دلمان واشد".
می بینی؟ هر زنی به نسبت دردهای خودش برای زینب به سینه می زند. ما تنها از یک "شهلا" و یک "کبری" می شنویم. زن های سرزمین من و تو از همان لحظه که قدم بر خاک این جهان می گذارند، محکوم به مرگ اند تا وقتی که بمیرند. گیرم که یک عمر دراز در سایه ها و زاویه ها مثل گیاه، زنده اند تا به "مرگ راحت" برسند. حالا که به یمن "اسلام فقاهتی" جزو ارقام صادراتی به کشورهای همسایه هم درآمده اند. آخر "خدایان تازه" بر این باورند که اینان از گرسنگی تن به خود فروشی می دهند.
در "اسلام فقاهتی" دنیا و زندگی تنها برای یک مشت شکم برآمده ی مفتخور است و بقیه باید دایم بگریند، توبه کنند چون دنیای دیگری را برایشان آب و جارو کرده اند. ثروتی که زیر پای آن مردم است تنها برای نمایندگان و سایه های خداست اما از تمامی آنچه که از "جعبه ی پاندورا" بیرون می ریزد، تنها بدبختی نصیب مردم می شود.
.... و زن ها،... پروردگارا! فقط در تقسیم مصیبت است که چند برابر نصیب می برند.
در سفر سه سال پیش به دیدارش رفتم. عمه بتول را می گویم. با اصغر و ملیح رفتیم. این سال های آخر ساکن "خانه ی سالمندان" شده بود. اصغر را به اعتبار دیدارهای مکرر هنوز می شناخت. مرا اما نه. پرسید، "این آقا کی اند؟". گفتم، "پسر داداش عباسم، عمه". با صدایی کش دار نالید که "آخه ی ی ی، داداش عباس! خورد زمین و مرد"! خوشحال شدم که مرا بیاد آورد. چند لحظه بعد به اصغر گفت؛ "به این آقا تعارف کن، بنشینند"!
دو پیرزن دیگر هم در همان اتاق زندگی می کردند. زندگی که چه بگویم! دراز کشیده بودند، افتاده بودند، منتظر بودند. منتظر چه؟ منتظر این که "راحت" شوند.
روبروی عمه، روی لبه ی تخت کناری نشستم تا فرصت "نگاه" داشته باشم. فرصت عبور، فرصت مرور، فرصت این که از میان چین های صورتش به عقب برگردم، به سالیان دراز رنجی که کشیده بود، به تاریخ، به زن در تاریخ، به زن در سرزمینم، به جان هایی که در زوایای تاریک و گمبوده ی آن سرزمین "در کار گل"، در نابرابری مضاعف می افسرند، می پژمرند و می میرند. ببخشید، "راحت می شوند".
تحمل خانه را ندارم. نیمه شب ضبط دستی و نوارهای "سوسن" را بر می دارم و به کناره ی آب می روم. دکه ی ساحلی هم تعطیل است.
"شبی از درد فراقش رو به میخانه نمودم،
دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته".
ساعت هشت صبح بود. ماشین آژانس را خبر کرده بودم که به قرارم برسم. از مادر می پرسم چیزی از بیرون نمی خواهی؟ می گوید نه! امروز "مهنا خانم" می آید! می پرسم مهنا خانم؟ آره، زن خوبی ست، خرید هم می کند. تازه می فهمم که "مهناز خانم" را می گوید. زنی که چند سالی ست هفته ای دوبار می آید تا در رفت و روب و شست و شو و خرید و ... به مادر کمک کند.
هنوز ماشین نیامده است که "مهنا" خانم می آید. زنی جوان، زیبا اما سخت پژمرده. رویم را به پنجره می کنم تا شرم را در نگاهم نخواند. کفش هایم را می پوشم تا هرچه زودتر لشم را از خانه بیرون بیاندازم.
"مهنا" خانم چهل سال دارد. دیپلمه است. ازدواج کرده است. دو بچه دارد. پسر اولش بیست و دو ساله است و پسر دوم هجده ساله. مردش تریاکی ست و در خانه افتاده. پس "مهنا" خانم روی موزاییک ها کنده می زند، دستمال می کشد، از این خانه به آن خانه می رود، جارو می کند، پنجره ها را تمیز می کند، توالت می شوید... تا خانواده ی چهار نفره نان شب داشته باشند. دارند؟
همین که از در بیرون می آیم به یادت می افتم اسماعیل. حق با توست. اینها "دایناسور"هایی هستند که از ماقبل تاریخ سر بر کشیده اند....
یک سوال هم دارم: چرا "سرنوشت" آن سرزمین در یک تاریخ دراز، همه جا با حاکمیت "دایناسور"ها پیوند خورده است؟ ...
مثل این که دارم از خط قرمز عبور می کنم، نه اسماعیل؟
بهتر است پیش از آن که رگ های تعصب برخی ها آماسیده شود و ... زحمت را کم کنم.
ملالی نیست بجز دوری شما.
تا نامه ی بعدی ...
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 18 تیرماه 1383
درس جغرافیا
سلام
این روزها نرسیده ام برای این صفحات کاری حاضر کنم.
کار مستند- داستانی تازه ام را در اینجا بخوانید.
البته با لحن کتاب سوم ابتدایی:
تا دفعه ی آینده ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه 15 تیر1383
نامه ی ششم
سلام
به دیدار دوستی می روم. روی در ساختمان چشمم به یک تابلوی دندانپزشکی می خورد. روی پله ی سوم می ایستم. این "کلارا" خانم را از کجا می شناسم؟ پله ها را بالا می روم. دکمه ی زنگ را فشار می دهم. اما فکر به تابلو رهایم نکرده. ماچ و بوس و بغل و ... می نشینم، چای و صحبت و ... بیست بار می روم که بپرسم این همسایه تان؟ خانم دکتر ...؟ ولی فکر می کنم سوال احمقانه ای ست. دو ساعت بعد خداحافظی می کنم و ... پایین پله ها دوباره جلوی تابلو می ایستم. دندانپزشک؟ کلارا؟... کمی از ده شب گذشته است. با خود می گویم فردا یا پس فردا. باید میان آن همه قرار، یک سوراخ پیدا کنم و...
دو روز بعد یاد تابلوی دندانپزشکی می افتم. تاکسی می گیرم و آدرس را می دهم. ترافیک شهر حوصله ام را سر برده. فکرهای صد تا یک غاز را می ریزم بیرون و پنجره را می کشم بالا تا از شر بوی گازوئیل راحت شوم. وقتی می رسم، پله ها را دو تا یکی بالا می روم و ... در باز است. آرام داخل می شوم. در اتاق انتظار کسی نیست. حدود شش بعدازظهر است. خانمی با روپوش سفید و لبخند ظاهر می شود. می پرسد وقت دارم؟ می گویم نه، خانم دکتر شمایین؟ می گوید خیر. می پرسم می توانم یک دقیقه مزاحم خانم دکتر بشوم؟ با تردید نگاهم می کند. بعد از یک مکث کوتاه، به اتاق بر می گردد. تابلوهای تزئینی روی دیوار و دسته گل تازه ای که در گلدان روی میز اتاق انتظار است، تا اندازه ای مطمئنم می کند که نباید اشتباه کرده باشم.
دقایق طولانی می گذرند. یک لحظه رویم را بر می گردانم، خانم بلند بالایی ایستاده و با لبخند نگاهم می کند. برای این که فرصت تماشا و دقت داشته باشم، می پرسم خانم دکتر؟ می گوید، بله بفرمایید! حس می کنم او هم گرفتار همان پرسشی شده که مرا کلافه کرده است: "این یارو را جایی دیده ام، اما نه با این شکل و شمایل". من حالا مطمئن تر شده ام. می پرسم کلارا ...؟ می گوید بله! برای رفع ذره تردید باقی مانده، با صدای زیر می پرسم، "کلارا خوشگله؟ کلارا مشکله"؟ خانم دکتر آرام به دیوار تکیه می دهد. درست مثل سی و پنج سال پیش، دستش را می گذارد روی دهنش و با چشم های درشتش که پر از اشک شده، نگاهم می کند. یکی دوبار اسمم را تکرار می کند، طوری که به زحمت می توانم بشنوم. من، با لبخندی ابلهانه، عین مجسمه ای میان اتاق مانده ام. انگار که ناگهان وسط صحاری سوزان آفریقا گذاشته باشندم، تمام بدنم خیس آب است. نمی دانم باید چکار کنم. بنظرم می رسد که همان خانم اولی آنجا ایستاده و نگران به کلارا و من نگاه می کند. مثل این که دستش را روی شانه ی کلارا می گذارد. شاید هم می پرسد، "حالتون خوبه، خانم دکتر؟"
پنج دقیقه بعد، کلارا در مطب را بسته، از منیژه خانم خواسته قهوه را آماده کند و خودش روبرویم نشسته و نگاهم می کند: "هنوز هم مثل هشتاد سال پیش غیر قابل پیش بینی هستی". به راهرو و طرفی که منیژه خانم رفته است، اشاره می کنم و آهسته می پرسم، اشکالی نداشت مرا بغل کردی و بوسیدی؟ می خندد. دستش را عین هزار سال پیش روی هوا می چرخاند: "خفه، بچه مسلمون. این دختر پنج ساله با من کار می کند". می گویم، "کلارا، لهجه ی فارسی ت خیلی پیشرفت کرده". می گوید، "بدبخت، من ایرانی ام، مثل تو که از دهات اروپا نیامده ام. تعریف کن ببینم". می گویم از کجایش؟ باز می خندد. می گوید، "از سال چهارم که دانشکده را ول کردی و رفتی تلویزیون تا ده دقیقه پیش... راستی! اینجا را چطوری پیدا کردی؟" می گویم "هان، دستت را گذاشتی روی دکمه. بی وفا! سی سال است خواب و آرامش را از من گرفته ای، پنج تا کارآگاه استخدام کرده ام، از "اینترپول" ... دوباره دستش را همان طور روی هوا می چرخاند: "خفه! خفه، هنوز هم دلقکی بخدا". می پرسم کدام یکی؟ خدای شما یا مال ما؟ می گوید "مال ما، از مال شما مشکوکه". می گویم "آهای! روت را زیاد نکن که "نهاد ریاست جمهوری" را خبر می کنم ها". آقای تر و تمیزی که موهای جلو سرش ریخته با یک سینی و دوتا فنجان قهوه از راهرو وارد می شود. سلام می کند. سینی را روی میز می گذارد و دستش را دراز می کند طرفم: "چطوری"؟ خداوندا، این یکی را کجا دیده ام؟ نگاهی به کلارا می کنم. دارد می خندد. مرد نمی گذارد زیاد عذاب بکشم، می گوید: "ساسون"! با حیرت از جا بر می خیزم. "ساسون! تو اینجا چکار می کنی؟" می گوید: "این را من باید از تو بپرسم. مثل این که اینجا خانه ی منه و این ضعیفه هم زن منه. با ناموس من نشستی دل میدی، قلوه می گیری، طلبکار هم هستی؟" کلارا غش غش می خندد، طوری که صدایش تمام خانه را پر می کند. می گویم ها والله. اگر پنج هزار سال دیگر آن طرف کره ی زمین کسی پشت سرم اینطور بخندد، شک ندارم کلاراست.
تا دیر وقت شب، پیش کلارا و ساسون نشسته ام. اول از همه از "آقای الله وردی" می گوییم. وقتی دیر می آمدی می گفت، "بچه مسلمون، یک لقمه کره و مربا کمتر. عالم شدن با کره و مربا جور در نمی آید. آخرش این الله وردی را دق کش می کنی، خون کافر می افته به گردنت ها. برو بنشین". از جلفا و عصرهای جمعه می گوییم، از خانه ی حسین آباد و شب های کریسمس، پیراشکی "پولونیا" و دکه ی "آرمن"، موزیک و رقص شنبه شب ها... و تا سال های دانشکده و خیابان ویلا ... می پرسم، انگار آن وقت ها هم خانه تان همین طرف ها بود، نه؟ می گوید، "خره. این همان خانه است. بابا که مرد، من و گارنیک کوبیدیمش روی هم و این ساختمان را ساختیم. یک آپارتمان گارنیک ورداشت، یکی من و این یکی هم که مطب منه، بقیه را هم فروختیم". می پرسم حال "بادی گارد"ت چطوره؟ می گوید، "خوبه. تو گلستان یک عکاسی دارد." به ساعت دیواری نگاه می کند و می گوید، "حالا دیگر دیر است. فردا بیا صدایش می کنم، خوشحال می شود". می گویم، "می خوام سر به تنش نباشد". کلارا دوباره می خندد. ساسون می پرسد، "مگه میونتون گل بود؟" می گویم، تو دانی و حضرت عباس، میشه اصطلاح فارسی بکار نبری؟ نخیر، گل آلود نبود. فقط اگر گارنیک نبود، الان من جای تو نشسته بودم. کلارا باز هم از آن خنده هایش می کند. به ساسون می گویم یادت نیست؟ تا می آمدی یک دقیقه با این آتشپاره یک گوشه خلوت کنی، عین جن ظاهر می شد. یک عمر موی دماغ پسرها بود مبادا دستی به خواهر تحفه اش بکشند. بفرما! از ما حفظش کرد، دادش دست کی؟ خوشگل بودی، کچل هم شدی. سیب سرخ و دست چلاق! کلارا بازهم غش غش می کند. رو به ساسون می گوید، "هیچ فرقی کرده؟ همون دلقک هشتصد سال پیش!" می گویم، این بود نامزدت؟ می گوید، "کدوم نامزد؟" می گویم هر وقت می گفتم صبر کن می رسانمت. می گفتی، "نه لازم نکرده! نامزادم میاد از عقبم". هر دو می خندند. می گوید، هیچ نامزدی در کار نبود. می خواستم شماها را کله کنم!
می پرسم، چطور شد شما ماندین؟ ساسون می گوید، "کجا می رفتیم؟ مملکتمونه". نگاهشون می کنم. چیزی از بالای سینه ام پایین می افتد. آرام می پرسم؛ ولی با این اوضاع ... اذیت نشدین؟ ساسون سرش را بلند می کند. می گوید، "برای ما آنقدرها هم فرقی نکرده. یک کم بدتر شده. اما نه آنقدر که از اینجا برویم". کلارا می گوید، "سه تا بچه، کار، خانه ... نه! فرقی نمی کرد. من تو بمباران ها به فکرش افتادم، بیشتر بخاطر بچه ها. ولی ساسون راضی نشد". می گویم در اروپا و آمریکا و کانادا ارمنی های زیادی هستند که ایرانی بودنشان را انکار می کنند. ساسون همان طور که سرش زیر است می گوید، "گه می خورند، پس کجایی اند؟". می گویم نه، این عادلانه نیست. با آن همه وحشت و ذلتی که تحمل کردند، به آنها حق می دهم. می گوید، "مگه مهمونی که انتظار داری بالا و پایینت کنند؟ ما همه مان زاییده گاییده ی اینجاییم. روی خشت خشت این خاک حق داریم. خوب، اوضاع یک کم خراب شده، کی خراب کرده؟ خودمان". رو به من می گوید، "شما مسلمونا کردین، بعد هم بینی هاتون را گرفتین و در رفتین". کلارا می گوید، "ساسون!" بر می خیزم تا به دستشویی بروم تا مگر اشکم را نبینند. از چشم های سرخم در آینه می فهمم رسوا شده ام. هق هقم را پشت صدای آب پنهان می کنم. کلارا در را باز می کند و دستش را روی شانه ام می گذارد. "خر نشو دیگر". می خندم. می گویم، "این چشم های شاشوی من همه جا رسوام می کنند".
وقتی می نشینم از سفرم به ارمنستان تعریف می کنم. از زنان و دختران دستفروش بازار "ایروان"، از لباس ها که چقدر مرا به یاد آن سال های جلفای اصفهان می انداخت. کافی بود بگویی ایرانی ام. اگر بدانی زن و مرد چه می کردند؟ با این که برایم هتل گرفته بودند، هیچ شبی نگذاشتند در هتل بخوابم. خانه به خانه، تیاتر به تیاتر، رهایم نمی کردند. "اینجا زشته مهمان ایرانی برود هتل!" همه جا می بود و موسیقی و ... ساسون می پرسد، "کی؟ تازگی؟" می گویم نه، سال هشتاد و هشت. راستی آنجا فهمیدم که "رستم" قهرمان شما هم هست؟ ساسون می گوید، "از اولش هم بود. ما یک عمر چیزی نمی گفتیم، شما هم خیال کردین مال شماست". می گویم حتما می خواهی بگویی ختنه نکرده بوده؟ می گوید "اونش را دیگه تو می دونی". می گویم ببین! این دعوا را از هند و کشمیر و پاکستان و افغانستان، از تاشکند بگیر بیا تا گنجه و ایروان و آناتولی ترکیه و ... همه با من داشته اند. آنجا ها هم گفته ام، همه اش مال شما. فقط حافظ و سعدی مدعی ندارند. از من می شنوی آنهاهم مال شما.
تمام شب حس می کردم دوباره بچه محصل دبیرستانی ام که شب را در خانه ی گارنیک و کلارا یا ساسون که آن وقت ها همسایه شان بود، می گذرانم. وقت خداحافظی ساسون روی شانه ام می زند و می گوید، "از حرف من که دلگیر نشدی؟". می گویم به قول کلارا "خر نشو". چیزی که آتشم زد بستگی شما ها به اینجا بود. یکی از دردهای بزرگ من در این سال ها، از دست رفتن این چند رنگی فرهنگی بود. من "بچه مسلمون" که از کودکی میان ارمنی و کلیمی و زرتشتی و بهایی و آسوری، فارس و کرد و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن و لر، شمالی و جنوبی و ... بزرگ شده ام، وقتی می بینم بخشی از این فرهنگ، بخاطر بدرفتاری و تنگ نظری آواره ی غربت اند و بعضی ها دیگر نمی خواهند اسمی از ایران ببرند، دردم می آمد. بغلش می کنم و می گویم ساسون، هنوز هم فیلسوفی. امشب درس دیگری هم از تو گرفتم. از حالا اگر هر اروپایی جاکشی بگوید از اینجا برو، گردنم را راست می گیرم و جواب تو را بهش می دهم. "من روی خشت خشت این زمین حق دارم".
دو ماه بعد، کریسمس است. برای ساسون و کلارا و بچه ها یک کارت می فرستم.
سلام کلارا. سلام ساسون. (امان از این چشم های شاشوی من). بچه ها را ببوسید. هر دوتان را می بوسم. تا زنده ام یادتان هستم. می بینید! متن کارتم را نگهداشته ام:
هزاره ی ضحاک
گویی هزار سال پیش بود،
یا پیش تر، گمانم؛
ایستاده ام کناره ی آن رود.
نارنجی غروب،
با رقص موج
می آمیزد.
حالا و یک دم است
تا امتداد تن سرخ آفتاب،
در سایه سار رقص سپیدارها،
در شستشوی شامگاهی اش
در آب گم شود.
آن سوی زنده رود،
در لحظه ی تماس خیس درخت و آب،
در سایه روشنی که "راشل"
گرمای میوه ی پستانش را
تسکین می دهد
با پخشه های تلاقی رود و سنگ،
خورشید آرمیده است، پریشان
در بستر سیاهی.
ای ماهتاب!
در هزاره ی ضحاک،
در فصل قاچ قاچ خشک بستر رود،
آن دختران ترسا
در غربت کدام "جلفا"
گرمای بستر کدام غریبه اند؟
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
شنبه 13 تیر 1383
نامه ی پنجم
سلام برزین جان
خیلی وقته برات چیزی ننوشته ام. شایدم این بار آخر باشه که می نویسم. از علایق مشترکمان دیگر چیزی باقی نمانده. چهار سال پیش که بعد از دو دهه به ولایت برگشته بودم، سری هم به اصفهان زدم. همه جا پیش چشمام بودی. پشت یقه ی پیراهنت را هم بالا زده بودی با آستین هایی که تا سر آرنج لوله شده بود. همه جا دنبالم می آمدی. بیست دقیقه ای جلوی سینما ساحل ایستادم. اسمش را نمی دانم چه گذاشته اند. یکی دوتا عکس هم از سردر سینما گرفتم. جوان ته ریش داری آمد، سلام کرد، پرسید، "برا کوجا عکس می گیرین؟". گفتم برا خودم. گفت، "اجازه دارین؟" گفتم برادر، (با لهجه حرف زدم که غریبی نکند) شوما چن سالدونس؟ خندید! گفت، "سی و خورده ی". گفتم، جادون خالی، اون وقتا که شوما هنوز به دنیا نیمده بودین، ما شبا جمعه، جلو دری این سیم نما دختربازی می کردیم". برایش تعریف کردم. گفتم بعدازظهر از مدرسه می آمدیم این طرف ها می چریدیم تا بابایی، برادری، نوکری، کسی از خانواده ی دختره بیاید بلیت بخره. آن وقت می ایستادیم پشت سرش تا صندلی بغل دستی را بخریم. بعد هم می رفتیم خانه، حمام و اصلاح (تازه چارتا پر کرک روی چانه مان سبز شده بود) خلاصه چسان فیسانی می کردیم که بیا و تماشا کن. اول شب جلوی سینما بودیم. همین که طرف از دور با خانواده می آمد، می چپیدیم تو سینما و می رفتیم سر جامون می نشستیم. فقط دختره داستان را می دانست. آن وقت پدر یا برادرش می نشستند بغل دست ما و دختره می افتاد وسط یا دو صندلی آن طرف تر. فیلم هم که تمام می شد، آنها می رفتند خانه شان، ما هم می رفتیم خانه مان. صبح شنبه هم برای همدیگر تعریف می کردیم که دختره چند بار به من نگاه کرد. این را ولی نگفتم که چاخان هم می کردیم که دختره به من لبخند زد،. یا با ابرو اشاره کرد، یا دستش را از پشت سر روی شانه ام ...
دم مدرسه ی "ادب" هم رفتم. یاد روزی که با عماد و مظهر مدرسه را تعطیل کردیم. دوماهی بود عضو جوانان جبهه ی ملی شده بودیم. جلو در مدرسه، جای همان روز ایستادم و مدیرمان عریضی را هم با دو تا چشمام دیدم که از راه رسید و پرسید؛ "اینجا چه خبره س؟ معرکه گرفته ین؟" آن وقت سیصد تا شاگرد، یک دالون باز کردند که یک سرش عریضی بود و یک سرش "آرتیست ها"، اسمی که به ما داده بودند. تا آقای عریضی به ما برسد؛ همه در رفته بودند. علی مانده بود و مدیر. وقتی هم که دوتا سیلی خوردم، تو چشم های عریضی نگاه کردم و با دست راستم لاله ی گوش چپم را مالیدم، درست عین "زاپاتا".
دیروز زاپاتا مرد! این دفعه توی بیمارستان، نه وسط قلعه. آن هم در هشتاد سالگی. از دیروز همه اش به فکرت بوده ام. چند دقیقه زودتر رسیده بودیم. کنترلچی گفت بروید بالکن، فیلم داره تمام می شود. پرده را که پس زدیم "زاپاتا" مثل یک بقچه بندی افتاده بود روی خاک و بخود می پیچد و از چهار طرف روی پشت بام ها داشتند شلیک می کردند. "دایی جواد" معلممان همیشه گلایه داشت که کاش زمین شناسی و جانورشناسی را هم مثل شرح حال مارلون براندو حفظ می کردید.
خانه را رها می کند و می رود مدرسه ی نظام. از آنجا هم بیرونش می کنند. آن وقت می رود نیویورک، کلاس بازیگری. متد استانیسلاوسکی می خواند و بعد می رود "اکتورز استوديو"، پیش "لی استراستبورگ" و "اليا کازان". با تیاتر شروع می کند، و نمایش نامه ی "اتوبوسی به نام هوس" اثر "تنسی ویلیامز" که خود "الیا کازان" کارگردانی کرده بود. این سال چهل و هفت، یعنی دو سال بعد از جنگ بوده بود. بعد هم سینما، اولین فیلمش "مردان" ساخته ی "منکیه ویچ". این یکی را هیچ کداممان هیچ وقت ندیدیم. اما می دانستیم که برای بازی نقشش، سه ماه در یک بیمارستان خوابیده است.
سال 1951 در فیلم "اتوبوسی به نام هوس" هم باز نقش "استانلی" را بازی کرد، با "ویویان لی". باز هم الیا کازان کارگردانی کرده بود. تو از دختره خوشت نمی آمد. می گفتی لوسه. علتش هم معلوم بود. "ویویان لی" در "بربادرفته" با "کلارک گیبل" بازی کرده بود و ما هر دو از این "گیبل" بدمان می آمد. برای این که دخترها از این "گیبل" ژیگولو با اون سبیل های قیطونی ش خوششان می آمد. از حسادت می ترکیدیم.
سال بعدش (1952) الیا کازان "زنده باد زاپاتا" را ساخت. از روی داستان آبکی "اشتاین بک". همانجا بود که من شیفته ی گوش خاراندنش شدم. با دست راست گوش چپش را می خاراند و یک جای دور را نگاه می کرد. سال 1953 نقش "مارک آنتونی" را در "جولیوس سزار" بازی کرد و سال بعد هم "وحشی" را. تابستان همان سال بود که رفتیم موتورسواری یاد گرفتیم. تو هم از همین جا یقه ی پیراهنت را پشت گردنت بالا می زدی و تا یادم می آید این ژست را عوض نکردی. همان سال الیا کازان "در بارانداز" را ساخت. من فیلم را تهران دیدم. بعد که برگشتم چقدر دلت را با چاخانام در مورد سینما رادیو سیتی و دخترهای تهرانی و ... سوزوندم. همان سال (1954) نقش ناپلئون را در فیلم "دزیره" بازی کرد و سال بعد "مردان و عروسک ها" را که هیچ کداممان خوشمان نیامد. سال بعد هم در "سایونارا" بازی کرد. گفتی، "براندو دارد خودش را خراب می کند". اما با فیلم بعدی ش "قهوه خانه ی ماه اوت" دوباره با او آشتی کردیم و با "شیرهای جوان"(1958)، دوباره با براندو رفیق شدیم. "سربازهای یک چشم" را که خودش کارگردانی کرد (1961)، محمد هم به باند ما اضافه شده بود و سه تایی شلوارهای گشاد می پوشیدیم و در اتاق ممد، بالاسر قهوه خانه ی باباش، اول چهارباغ، تمرین هفت تیرکشی می کردیم. اما مراقب بودیم سرخ پوست ها را نزنیم. سه تایی مان مجله ی "ستاره ی سینما" را می خریدیم و اطلاعات سینمایی جمع می کردیم. تا این که بابام عکس "سیلوا کوشینا" را در تاقچه ی اتاقم دید و تمام مجله های مرا وسط حیاط سوزاند.
"شورش در کشتی بونتی" را یادم نمی رود. با برو بچه های "جوانان شیر و خورشید سرخ" رفته بودیم سینما. پول بلیت را هم آقای اشراقی رییس شیر و خورشید داده بود. اولین بار بود که بی چاخان یک دختر کنارم نشسته بود و می توانستم بدون ترس از بابا و ننه و برادرش، باهاش حرف بزنم. همان شهلا بود که مرا با آثار علوی و چوبک آشنا کرد و دیگر "حجازی" و "مستعان" و "مطیعی" پاک از چشمم افتادند.
بعدش تو هم رفتی تو خط جیمی (جیمز دین) و مونت کمر کلفته (مونت گومری گلیفت). گفتی دیکر با براندو حال نمی کنی. حالا دیگر کم کم کله هامون بوی قورمه سبزی هم گرفته بود. نامه ی بلند بالایی که بعد از دیدن "آمریکایی زشت" (1963) از تهران برایت نوشتم، رابطه مان را یک کم قاطی پاتی کرد. تابستان را رفته بودی یزد، پیش فک و فامیل. اول مهر که هم را دیدیم، سر سنگین بودی. تا مدت ها بابت فحش دادن به آمریکایی ها، با من قهر بودی. سال آخری بود که با هم سر یک کلاس می نشستیم. برای دیپلم رفتی دبیرستان سعدی و بعد از دیپلم هم من آمدم تهرون و تو هم شدی سپاهی بهداشت، فرستادنت طرف های تبریز. چند ماه بعدش "ممد" داستان را از اصفهان برایم نوشت. با شاگردها و بعضی همکاران سر و سری پیدا می کنی و بی توجه به احضارها و اخطارها، شب ها دور هم جمع می شوید و ... هیچی. "ممد" نوشته بود به قصد کشت زدنش. دلم برای بابات آتش گرفت. رفتم اصفهان سراغش. به خانواده اجازه نداده بودند ختم و مراسم بگیرند. چهل سال پیرتر شده بود. پیشانی ام را بوسید. بعد هم گفت نگذاشته بودند جسد را ببیند. می گفت کتک کاری نبوده، زده بودند تو شقیقه ات. مرده شوره به بابات گفته بود. گفته بود یک سوراخ بود به اندازه ی چی! آن وقت لپ هاش خیس شدند.
اینطوری روزگار عوض شد. نامردی کردی. با این که سال ها جیک و بیکمون با هم بود، ما را تنها توی این روزگار قحبه قال گذاشتی و رفتی. بعدها در نامه هایی که برایت نوشتم و همه اش بی جواب ماند، از براندو هم نوشتم. نوشتم که دارم کار دوبله می کنم و اولین بار صدای اصلی براندو را در دوبله شنیدم. آنجا بود که فهمیدم "جلیلوند" بود یا "اسماعیلی"، چقدر قشنگ شخصیت براندو را در زبان فارسی در آورده بودند. شاید مقداری از محبوبیت او را در فارسی مدیون دوبلورش بودیم.
براندو دیگر با هالیوود یاغی شده بود. از لج هالیوودی ها تو چند تا فیلم الکی بازی کرد. "داستان تختخواب" (1964)، "تعقیب" (1966)، بعد هم با سوفیالورن در "کنتسی از هنگ کنگ"(1967) کار آخر چارلی چاپلین. اگرچه آخرهای دهه ی شصت، براندو دیگر مالی نبود اما هنوز هم فکر می کنم شخصیت هایی که براندو و جیمز دین و مونت گومری کلیفت بازی کردند، در جنبش اعتراضی دهه ی شصت بی تاثیر نبود. دهه ی جنگ ویتنام و اعتراض همه گیر نسل تازه در غرب به نظام و ... آنجا هم جایت خالی بود. درست وقتی رفتی که داشت شروع می شد. هیپی گری و "بیتل ها" و "چه گوارا" و "الجزایر" و "ویتنام" و "مارتین لوترکینگ" و "مالکوم ایکس" و ... نسل جوان یاغی شد، در فرانسه دوگل را کشیدند پایین. دیگر هیچ کس دعوا و جنگ و "ما" و "انها" را نمی خواست. همه جا تظاهرات برای صلح بود و عشق. در سینما هم سینمای ایتالیا مطرح شده بود، "فللینی"، پازولینی"، "آنتونیونی" و بازیگرهایی مثل "مارچلو ماسترویانی"، موج نوی فرانسه بود و "گودار" و "بونوئل" و "برسون"، انگلیس هم "جوزف لوزی" را داشت و جای بازیگرهایی مثل "درک بوگارد" را جوان هایی مثل "آلن بیتس" پر کرده بودند. حالا در "کانون فیلم" فیلم های "روشنفکری" می دیدم. نمی دانم اگر بودی چقدر در مورد جریانات و سینما با هم توافق می داشتیم. ولی یک چیزی را بهت بگویم. جنبش همه گیر دهه ی شصت که از هنر و ادبیات تا فلسفه و سیاست را دگرگون کرد و پایه های سیستم غربی را تکان داد، آخرین حرکت های اعتراضی در غرب بود. سیستم که تنبانش را زرد کرده بود، حواسش را جمع کرد و برای پیش گیری اتفاقات مشابه، بنیادهای نظام را از ریشه عوض کرد. نسل جوان روز به روز و سال به سال بی بخارتر و بی خیال تر شد. طغیان و اعتراض همه گیر دهه ی شصت با ابعاد وسیعش در همه ی زمینه ها به تاریخ پیوست.
براندو را کارگردانی به اسم "کاپولا" دوباره مطرح کرد و روی پرده آورد. "پدرخوانده"(1972) مثل بمب ترکید. همان سال هم "برتولوچی" فیلم "آخرین تانگو در پاریس" را ساخت. براندو دوباره افتاد سر زبان ها. از هفت باری که نامزد اسکار شد، دوبار جایزه نصیبش شد. یک بار هم جایزه ی "کن" را گرفت. دومین جایزه ی اسکار را بازی در "پدر خوانده" نصیبش کرد اما براندو قهر بود. حالا طرفدار سرخپوست ها هم شده بود و در تظاهرات شرکت می کرد. شب توزیع جوایز هم نرفت، یک دختر سرخ پوست را جای خودش فرستاد که جایزه اش را بگیرد. اسم دختر خودش را هم گذاشت "شاین"، یک اسم سرخپوستی. حالا دیگر خیلی ها دنباله روی او شده بودند و سر و گردنی هم از او بالاتر رفته بودند. داستین هافمن آمد، رابرت دو نیرو آمد، ال پاچینو آمد، خلاصه بعد از رفتن تو خیلی ها رو اومدند که کارشان در بعضی فیلم ها حرف نداشت. سینما هم عوض شد، حرف ها هم عوض شد. دهه ی شصت و شور و حال آن نسل هم کم کم خوابید.
بعد از آن در چند تا فیلم دیگر نقش های کوچک هم بازی کرد. "برکه های ميسوری" ("آرتور پن"، 1976)، سوپرمن (1978)، "اينک آخر الزمان" (فرانسیس فورد کاپولا،1979)، "فصل خشک سفید"، فیلمی در مورد نژادگرایی در آفریقای جنوبی (1989) و بالاخره "کریستف کولومب: اکتشاف" (ریدلی اسکات، 1992). دیروز هم در یک بیمارستان در لوس آنجلس مرد. با رفتن مارلون براندو، یکی از آخرین یادگارهای مشترک یک نسل پر سر و صدا در تاریخ بشر به خاک افتاد. نسلی نا آرام که با میلیون ها دگرگونی، شگفتی آفرید. نسلی که شاید آخرین نسل معترض انسان ها بود، پیش از آن که اعتراض و "نه" گفتن را هم نهادینه کنند و انسان را از یکی از نمادهای هستی اش تهی کنند.
دیروز و دیشب خیلی به فکرت بودم. صبح زود هم قلم و دفتر و قهوه ام را برداشتم و آمدم اینجا، کنار ساحل. به گمانم از اولین درس های فیزیک که خواندیم، یادم مانده که آب "رسانا" ست. دریا همیشه برایم یک وسیله ی ارتباطی بوده. آب مرا به دنیا وصل می کند. لب آب که نشسته ام دنیا به من نزدیک تر است. از همین جا به بوشهر و بندرعباس و آبادان هم نزدیک می شوم. به انزلی و بابلسر هم.
کاش بودی، آن وقت دست هایم را می گذاشتم توی آب و می گفتم دستت را بگذار تو آب و دست های مرا بگیر. آب "رسانا"ست فرزین جان.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
جمعه 12 تیر 1383
نامه ی چهارم
سلام
انگاری با تمام دنیا همسایه شده باشم. می بینی مهندس جان! چند کلمه می نویسی و می گذاری روی صفحه. آن وقت کلمات حرکت می کنند. از روی بام ها و کوه ها و رودها، از بیابان ها و خیابان ها می گذرند. و بعد ... هرکس پنجره ش را باز کند، می تواند حرف های تو را ببیند، این که تو چه نوشته ای، چی فکر کرده ای. می تواند حتی دستش را از پنجره اش دراز کند و کلمات تو را به خلوت خود بیاورد. آن وقت یک اسم، نمی دانی از کدام جای دنیا حسش را برایت می نویسد. کوتاه، صاف و بی غل و غش، مثل هوای صبح که از پنجره می ریزد روی رختخوابت، بی ریا. و تو مثل "آلیس" کفش هایت را جا می گذاری و از آینه عبور می کنی و می روی .... می روی تا آنسوترها، بسراغ آن اسم، آن آدمی که پشت آن اسم است. کجائی ست؟ چه شکلی ست؟ قد و قباره ای به او می دهی، دور و برش یک زندگی می سازی، خانه و خانواده به او می دهی. در فکرت کتاب هایی روی قفسه ی کتابش می چینی... به فکرهایش فکر می کنی، به لباسش، به این که چه بوده، چه شده ... جهانی می سازی که از واقعیت آن آسم یک دنیا دور است، با این همه اما زیباست، سرشار از خیال های رنگی. دنیایی که این دوست تازه و نادیده ی تو در میانش ایستاده است، مثل پری های دریایی، مثل قهرمان قصه های قدیمی، راه می رود، حرف می زند، چای و قهوه می نوشد، دراز می کشد و گاهی هم پرواز می کند.
سلام همسایه های تازه! من الان روی پشت بام شما هستم.
ناگهان دوستی که سال ها می شناختی و سال هاست که ندیده ای ش، پیش روی پنجره ات سبز می شود. پیامش را می خوانی، دوباره، سه باره، و باز هم می خوانی. آن وقت تصویر قدیمی اش را از قاب خاطره ات بیرون می کشی، روی میز می گذاری، گردگیری اش می کنی. بابت این سال های رفته یک کم چین و چروک به صورتش اضافه می کنی. چاق و لاغرش می کنی. نصف یا یک سوم موهایش را بر می داری و بقیه اش را سفید می کنی. سبیلش را می تراشی یا برایش ریش بزی می گذاری ... بعد انگار این اسم آشنا روی آن کاناپه ی کنار پنجره ات، نزدیک بالکن نشسته باشد و با لبخندی آشنا، بی اعتنا به تعجب و حیرت تو، با تو حرف می زند.... چه دنیایی!
سلام همسایه های تازه! من پشت پنجره ی شما هستم.
مرتضی بعد از بیست و نه سال، دیشب همین طوری پیدایش شد. رویا نیست؟. بیست و هشت سال پیش یک فیلم کوتاه با هم ساخته ایم. مرتضی حالا تکزاس است! با خانمش (خانمش؟)! و دوتا بچه! (یا للعجب) یکی دختر و هجده ساله! و یکی پسر، شانزده ساله! دهانت باز می ماند. یعنی این همه سال گذشته است؟ می گویم دست بردار مرتضی. یعنی آن مجرد یک لاقبای همیشه خندان که با همه چیز شوخی می کرد، و گاه کفر مرا سر صحنه در می آورد، حالا زن و دوتا بچه دارد؟ (بچه که چه عرض کنم، خرچه!). تو تند رفته ای یا من خواب بوده ام؟
می گویم بچه هایت فارسی حرف می زنند؟ می گوید، آره بابا! چنان با غرور که انگار تخم دو زرده کرده است. می گویم گوشی را بده دست یکی شون ببینم. چند ثانیه طول می کشد. مرتضی دارد با یکی از دو افتخارش کلنجار می رود تا او را راضی کند با یک غریبه حرف بزند. داد می زنم سربسرش نگذار. زور نگو. مرتضی اما گرم چک و چانه زدن با یکی از بچه هاست. بالاخره "مزدک" گوشی را می گیرد. مزدک، یعنی پسرمرتضی و نه دخترش (می بینی فرهنگ مذهبی را، مهندس جان؟). می گوید، سلام عمو! می گویم عمو کیه پدررررر سوخته؟ می خندد! حیوانکی بچه های ایرانی دایی ندارند. یعنی زن ایرانی نمی تواند برادر داشته باشد. حتی در قلب تکزاس! تمام رفقای مذکر خانواده "عمو"ی بچه ها می شوند، و همه ی زن های آشنای خانواده هم "خاله"ی بچه ها هستند. یعنی زن و مرد در حد یک اسم هم نمی توانند در تماس باشند.
مزدک زور می زند تا "فارگلیسی" صحبت کند. باهاش انگلیسی حرف می زنم. گل از گلش میشکفد، نطقش باز میشود و شروع می کند به بلبل زبانی. می پرسد (به انگلیسی البته) عمو، شما آمریکا زندگی می کنید؟ می گویم، کره خر! خیال می کنی فقط آمریکایی ها انگلیسی بلدند؟ می پرسم هفت تیر که نبسته ای، مزدک؟ از شوخی من سر در نمی آورد. باز هم آن دره ی هولناک میان نسل من و نسل تازه ... باز به دنیا فحش می دهم. باز هم می دانم دارم گه زیادی می خورم ...
به مرتضی می گویم، با جورج بوش که فک و فامیل نیستی؟ حتی اگر هستی به من نگو. به تو نمی آید با این لات و لوت ها سر و سری داشته باشی.
تمام شب نشستم و به صدایت و خنده ات فکر کردم، مرتضی و به آن تابستانی که بابلسر بودیم. گفتم می خواهم از روی دکل آب، یک "شات" از روی شهر و دریا بگیریم. نگاهی به دکل سی متری کردی که از همین پایین هم که ما ایستاده بودیم، داشت با باد می لرزید. گفتی، فکر نکنم چیز جالبی بشود. گفتم برو بالا! دوربین را انداختی پشتت و بهر جان کندنی بود بردی بالا. یک قرن طول کشید تا خودت را بکشی روی دکل. پایین را نگاه نمی کردی. حتما روی هر پله یک کرور فحش هم به من می دادی. تمام دیشب نگران افتادنت بودم.
من باطری را آوردم. سی متر دکل را یک دستی آمدم بالا. میان راه گفتم مرتضی، اگر دکل برگرده، خیلی می خندیم ها. گفتی خفه شو، حرفشم نزن. نشسته بودی کف راهروی باریک دور منبع آب. گفتم مرتضی دیگر نمی خندی؟ گفتی خفه! سه پله مانده به آخر، باطری از دست من در رفت. تمام سی متر راه را تنهایی برگشت پایین و از مخ آمد روی زمین و پخش و پلا شد. گفتی زکی، آقارو. از خنده به خودم می پیچم. رنگت به سفیدی گچ، پشت داده ای به منبع آب، چارچنگولی میله ها را چسبیده ای و مات نگاهم می کنی انگار که مرا نمی بینی. نگاهی روی شهر و دریا انداختم و گفتم حیف شد مرتضی، عجب منظره ای. می گویی آره ارواح شکمت، الان با دوربین بی باطری برایت ظبطش می کنم! باز هم می خندم. می گویی خنده ی خرکی نکن، تمام دکل را می لرزانی....
آن سال ها چه شدند مرتضی؟
می گویم چی بودی مرتضی، چی شدی زرتضی! قات قات خنده ات از پشت تلفن در تگزاس، گوشم را نوازش می دهد.
خدا اگر هست، و بعد از این همه سال پیری و دربدری هنوز گوش هایش می شنود، و صدای من بی دین و ایمان هم به گوشش می رسد، و زبان آدم (یعنی فارسی) هم سرش می شود، از سر تقصیرهایت نگذرد شیر جان (اسد خان) که رفتی در جلد ما و این "وبلاگ" را گذاشتی روی دستمان. می گویم از سر تقصیرهاتت نگذرد تا مگر به جهنم بروی و از کسالت بهشت و سروکله زدن با یک مشت آخوند و کشیش رها شوی. در این دنیا که خیری ندیدیم (یا شاید تو دیده ای؟) بلکتن در اون دنیا شانس آوردی و افتادی وردست جینالولو بریجیدایی، راکوئل ولشی، اورسولا آندرسی، جایی که بهر حال یک کم به خودت برسی.
سلام همسایه های تازه! محله تون چه سبزه، پیام هاتون چه گرمه.
از پیام های کوتاه و صادقانه تون ممنونم. از این که این دور و برا هستید، خوشحالم.
می بوسمتان
تا نامه ی بعدی ...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
پنج شنبه 11 تیر 1383
نامه ی سوم
با اقتباسی ملیح از "کارل والنتیاین"
سلام
مدت های مدید است که نامه ای ننوشته ای. هیچ فکر کرده ای وقتی نامه نمی نویسی، نمی شود فهمید که تو نامه نمی نویسی چون نمی توانی بنویسی یا اصلا نمی خواهی بنویسی.
تکلیف آدم در مقابل دوستانی که نامه نمی نویسند، هیچ وقت روشن نیست. بارها شده که از شدت عصبانیت از دست کسانی که نامه نمی نویسند، یک هفته هیچ نامه ای ننوشته ام. کسی که عادت به نامه نوشتن دارد، وقتی نامه نمی نویسد دچار بحران "ننوشتن" می شود. این است که از ترس نداشتن نامه، از هفته ی بعد دوباره شروع می کنم به نامه نوشتن. اما چون هفته ی قبلش نامه ای ننوشته ام، هفته ی بعد هم نامه ای دریافت نمی کنم. آن وقت دوباره یک هفته قهر می کنم و نامه ای نمی نویسم.
با این همه هنوز هم بیست و شش هفته از سال را نامه می نویسم. اما نامه ننوشتن شما باعث می شود که بیست و شش هفته ی دیگر سال را دچار بحران روانی ننوشتن باشم. مثلا با دیدن پستچی از پشت پنجره یا در خیابان، یا رد شدن از کنار اداره ی پست و دیدن آن بوق کج شده ی زرد بر زمینه ی سرخ، ... دچار کابوس می شوم. یاد نامه های ننوشته می افتم، یا نامه هایی که نوشته ام و هنوز نفرستاده ام. نامه هایی که فرستاده ام و احتمالا هنوز نرسیده اند. نامه هایی که دیگران به من نوشته اند یا ننوشته اند، فرستاده اند یا نفرستاده اند. خلاصه کابوس های "حدسیات پستی"!
اغلب این موارد گوشه ی پارکی می نشینم و نامه های ننوشته یا نفرستاده یا نرسیده ی دیگران را حدس می زنم. آن وقت اداره ی پست، پستچی یا مسببین دیگر را لعن و نفرین می کنم که این نوشته ها یا نانوشته های فرستاده شده یا فرستاده نشده را به من نرسانده اند ... خوب، فاجعه و مصیبت که در نمی زنند. آنها عادت دارند سرزده وارد شوند.
وقت هایی که دستم به هیچ جا بند نیست، ناچار در همان پارک لعنتی می نشینم و برای آنهایی که نامه نمی نویسند یا ننوشته اند، یا نوشته اند و پست نکرده اند، بهانه هایی می تراشم که چرا نامه هایشان به من نرسیده. اما با این همه وقتی که صرف فکر کردن به نامه های نوشته نشده، فرستاده نشده یا نرسیده می کنم، هنوز هم نامه ای در دستم نیست. آن وقت دچار این عذاب وجدان لعنتی می شوم که در مدت زمانی که در این پارک لعنتی نشسته ام و فقط فکر کرده ام، می توانستم به چند نفر نامه بنویسم و بپرسم چرا نامه ننوشته اند.
چند وقت پیش "ع" در نامه ای نوشته بود که چرا مدت هاست نامه ای ننوشته. حتی نوشته بود که نامه ای هم از تو داشته که نوشته بوده ای: مدت هاست برای هیچ کس، از جمله من نامه ای ننوشته ای. ولی این مشکل مرا حل نمی کند. من از کجا بدانم بالاخره نامه ای می نویسی یا نه؟ این جور نامه نوشتن حتی مشکل تو را هم که نامه نمی نویسی، حل نمی کند.
وقتی نامه ای نرسد، اولین فکری که به سراغ آدم می آید این است که اگر نامه ای دریافت شده بود، جوابی هم می آمد. اما بسیاری هستند مثل تو، که می توانند نامه دریافت کنند و با وجدان آسوده نامه ای هم ننویسند. آن وقت منی که نامه نوشته ام باید بنشینم و حدس بزنم که نظر یا عکس العمل فلانی در مورد فلان یا بهمان مطلبی که من در نامه ام نوشته ام، چیست و چگونه بوده. خوب، واقعا راضی هستی دیگران پاسخ ها و عکس العمل های تو را حدس بزنند؟ فکر نمی کنی اینجوری اشتباه فهمی پیش می آید؟ وقتی کسی برای همه می نویسد، نمی داند برای چه کسی چی نوشته یا چی را برای کی نوشته، یا اصلا نوشته یا ننوشته! آن وقت احتمالش زیاد است که پاسخ مطلبی را که برای یکی نوشته، بجای دیگری حدس بزند و نظرات اولی را به حساب دومی بگذارد و الخ ... خوب، این که چیز خوبی نیست. آدم پریشان می شود که بجای دیگری فهمیده بشود، یا دیگری بجای آدم فهمیده بشود.
این است که گاهی روی همان نیمکتی که نشسته ام آرزو می کنم من هم نامه ای نمی نوشتم. آن وقت به دیگرانی فکر می کنم که مثل من نامه ای دریافت نمی کنند و در پارکی می نشینند و به نامه های ننوشته و نرسیده ی خودشان و دیگران فکر می کنند. دلم برایشان می سوزد. با این که نمی دانم کی هستند و کجا هستند ولی گاهی شده که برای بعضی شان که همه ی امیدشان به دریافت یک نامه است، از روی هم دردی گریه هم کرده ام. گاهی هم فکر کرده ام برای همه شان نامه بنویسم. ولی با وجودی که درد مشخص و آشنایی را به روشنی در چهره های نا مشخص و ناآشنایشان حس می کنم، اما آدرسشان را ندارم تا نامه ای برایشان بنویسم. این است که برای تسکین دردهای آنهایی که آدرسشان را ندارم، باز هم به آنهای که آدرسشان را دارم، نامه می نویسم. خوب، متاسفانه همیشه آدرس آنهایی را داریم که نامه نمی نویسند.
گاهی از شدت غیظ به این فکر افتاده ام که برای تنبیه آنهایی که نامه نمی نویسند، دیگر نامه ای ننویسم تا درد بی نامگی را بفهمند. شاید هم برایشان مهم نباشد. چون اگر بود نامه می نوشتند تا نامه دریافت کنند. یا اگر دوست ندارند برای من نامه بنویسند، دست کم در نامه ای می نوشتند که نامه ی مرا دریافت کرده اند و مثلا از این بابت خوشحال اند. آخر کسانی هستند که فکر می کنند بی آن که برای من نامه ای بنویسند، پیوسته برایشان خواهم نوشت.
فکر می کنم در دنیا دو گروه آدم هست. گروهی که نامه می نویسند و گروهی که نامه دریافت می کنند. اگر یک روز آنهایی که نامه می نویسند، دیگر ننویسند، چه خواهد شد؟ فکر می کنم هیچ اتفاقی نمی افتد مگر برای پستچی ها که مجبورند تنها صورتحساب ها را به مردم برسانند. البته شاید عذاب وجدان آنهایی که نامه نمی نویسند هم کمتر شود. در عوض برای آنهایی که نامه می نویسند، دنیا جهنم می شود. چون وقتی نامه ننویسی دیگر امیدی هم باقی نمی ماند.
دیشب برای چند دقیقه از این که نامه ای دریافت نمی کنم، خوشحال بودم. آخر این روزها تمام نامه ها کوتاه و شبیه به هم شده اند. دو سطر اول همه ی نامه ها صحبت از عذاب وجدان ننوشتن نامه است. یک سطر بعدی حاکی از این است که با وجود ننوشتن نامه، "عشق میان ما هم چنان و با همان حدت و شدت سابق روان است". تنها تفاوت موجود در نامه ها، سطر سوم است (و البته امضاء که جای خود دارد). سطر سوم برخی نامه ها خواهشی ست همراه طلب بخشایش، که: "اگرچه من به دلیل بی حوصلگی و تنبلی نامه نمی نویسم اما تو منتظر نباش و هم چنان بنویس". و در برخی دیگر سطر سوم وعده ای ست به آینده که نامه ی مفصلی خواهند نوشت ...
دیروز فکر می کردم شاید بهترین راه حل این است که شرکتی عام المنفعه نامه هایی با متن های متفاوت چاپ کند و مثل کارت پستال های آماده در سوپرمارکت ها بفروشد. مثلا شبیه به این:
سلام عزیزم
از دریافت نامه ات خوشحالم. بعدا برایت مفصلا خواهم نوشت. دلم برایت تنگ شده، .. و از این قبیل ... با عشق.
یا:
سلام، مدتی ست دنبال فرصتی می گشته ام که بنشینم و چیزی از سر قلب برایت بنویسم. اما مگر زندگی و گرفتاری هایش می گذارند. ... و از این قبیل ....
یا:
باور کن از کسالت روزمره گی، دستم به قلم نمی رود ....
یا:
عزیزم، چند ماه است کتابچه ی آدرس هایم گم شده. دیروز .... را در خیابان دیدم و آدرس تو را گرفتم و .... غیره
یا:
دوست مهربان و گرامی
مرا می بخشی که پاسخ به نامه ات اینقدر به تاخیر افتاد. در این یک سال و نیمی که از تو / من خبری نداشته ام / نداشته ای، چه گرفتاری ها که نداشته ام. اولش که پدر / مادر / خواهر / برادر / یک دوست بسیار عزیز / مادر خانم / دایی بچه ها / ... عمرش را داد به شما. مدت ها دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت. بعد هم پدر / مادر / خواهر / برادر / یک دوست قدیمی / یک مزاحم / مادر خانم / مادر شوهرم / .... با یک مشت فک و فامیل مهمان ما بودند/ هوار شدند روی سرمان. آن / آنها که رفتند پسر کوچیکه / دختر وسطیه / خانم / آقامون / ... مدتی مریض شد. دکترها هم نمی فهمیدند چشه/ چه مرگشه. دیگر دکتری نبود که ....
فکر می کنم اینجور نامه های از پیش نوشته شده مشتری های فراوانی خواهند داشت. شاید هم بهتر باشد خود من چنین نامه هایی بنویسم و برای دوستانی که نامه نمی نویسند، پست کنم تا هر وقت لازم شد مطابق با شرایطشان یکی را انتخاب کنند و برای خودم بفرستند. عیبش این است که نمی دانم هرکدامتان چه متن یا متن هایی لازم دارید. اگرچه این روزها همه ی نامه های رسیده کم و بیش دارای یک مضمون اند:
عزیزم، تمام وقت به فکر توام ولی از من نخواه که نامه بدهم و اینها را در نامه برایت بنویسم چون .....
دلایل نامه ننوشتن از شمال آمریکا تا جنوب اقیانوسیه، با وجود تفاوت عظیم آب و هوا و نوع کار و زندگی، خیلی شبیه به هم اند.
فکر نمی کنی برای جلوگیری از این همه مشکل، نوشتن یک نامه ضرورت داشته باشد؟
البته بهتر است در مورد گذشته و این که نامه ننوشته ای، چیزی ننویسی. این را هم ننویس که در آینده نامه خواهی نوشت چون جز این که عذاب انتظار مرا زیاد کند، نتیجه ی دیگری ندارد. مثلا اگر بنویسی که در آینده نامه ای نخواهی نوشت، آن وقت من هم دلیلی ندارم تا دیگر نامه ای به تو بنویسم. اگرچه این طوری زندگی کشنده تر می شود.
پس ......
تا نامه ی بعدی .....
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
چهارشنبه 10 تیر1383
مردم آزاری
سلام
فرهاد انسان نازنینی ست از دوستان و همکاران قدیم در ولایت که حالا سال هاست مقیم آلمان شده و در شهر محل اقامتش یک مجله ی اطلاعاتی در می آورد که مشتری هم دارد. برای کسانی که در این زمینه کار می کنند روشن است که مجله در آوردن، آن هم به زبان فارسی در بلاد کفر، کار شوخی نیست. اما مجله ی فرهاد سر ماه در دست خواننده است. آقا فرهاد ضمن ویراستاری مطالب و آگهی های دیگران و بازاریابی برای تبلیغات و غیره، مطالبی هم در مجله می نویسد.
با این همه کافی ست یک کارت نوروز برای فرهاد بفرستی تا مثل گربه ای که سبیلش را زده اند، چند روزی گیج و منگ بشود. با دریافت هر نامه مدتی حال و روز خوبی ندارد. یکی دو هفته ای طول می کشد تا کاغذ و پاکتی تهیه کند و روی میزش بگذارد که مثلا یادش نرود. چهار پنج هفته ای طول می کشد تا بالاخره روزی به این نیت بنشیند که چند کلامی بنویسد و از عذاب هر روزه ی دیدن کاغذ و پاکت رها شده روی میز، خلاص شود. اما نوشتن یکی دو جمله ی اول به اندازه ی یک روز برای دوستمان آب می خورد و لنگ و پاچه ی کاغذ و پاکت دوباره چند هفته ای روی میز ولو است تا باز فرهاد تصمیم بگیرد، همت کند و خود را به وزاریاتی از شر این عذاب الیم خلاص کند.
یک بار تلفن کرد و گفت "از تو مردم آزارتر کسی ندیده ام. درست وقتی که چیزی نمانده جواب نامه ی قبلی ات را تمام کنم، یک نامه ی تازه می فرستی و می شاشی به تمام برنامه ریزی های چندین ماهه ی من".
چند سال پیش در دوره ای که از دست دوستانی مثل فرهاد، که الحمدالله کم هم نیستند، خیلی کفری شده بودم، روزی به مطلب کوتاهی از "کارل والنتاین" برخوردم با مضمونی نزدیک به همین مساله. بفکر افتادم که یک نامه ی جمعی بنویسم و برای این دوستان (بخوان همه ی دوستان) بفرستم. این تنبیه نوشتاری کارگر شد و عده ای حتی برای یک بار هم شده نامه ی بلند بالایی برایم نوشتند. فرهاد اما یک کارت فرستاد و ضمن تشکر از من خواست که اجازه دهم آن نامه ی کذا را در مجله اش چاپ کند. خوب، کور از خدا چه می خواهد؟ این که نامه اش در مجله ی مردم چاپ شود.
دیشب دوستی که این صفحات را خوانده، مرا به یاد آن نامه انداخت و پیشنهاد کرد که "عین جنس" را در این صفحات بچاپانم. دیدم فکر بدی نیست. این بار منم که باید اجازه اش را از فرهاد بگیرم. اما حالا که نگاه می کنم می بینم توضیح مطلب آنقدر دراز شد که ناچارم "عین مطلب" را دفعه ی بعد بنویسم.
پس تا دفعه ی آینده ....
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
سه شنبه 9 تیر 1383
سلام نازنین
به دلایلی حق با توست و به دلایلی هم نه. مثلا لزومی نداشت یا ندارد توضیح بدهم چرا "نامه های ایرونی".
ولی به روی چشم، این هم توضیح:
در زمان شاه (سابق) دوستان فرنگی در حالی که خیلی پیزر لای پالان ما می گذاشتند، از جمله معتقد بودند که رهبر روشنفکر ما دارد ایران را به دروازه های تمدن نزدیک می کند و باعث افتخار ایران و ایرانی ست. اگر هم ما در فرصتی سعی می کردیم چند کلامی از آن همه فلاکتی که هشتاد درصد آن ملت کلافه می کرد، حرفی بزنیم، این دوستان یا اصلا نمی شنیدند یا معتقد بودند که ما منفی بافیم و هر پیشرفتی ضایعاتی هم دارد. گاه چیزهایی درباره ی تمدن و فرهنگ ما می گفتند که یکجای آدم اسفناج سبز می شد. خیلی هاشان خیال می کردند جایی در باغ بزرگ چند هکتاری مان میان درختان میوه و بته های گل سرخ، چند تایی هم چاه نفت داریم. در اتاق هایمان روی فرش های ابریشمی خرغلت می زنیم و بجای صحبت کردن، با همدیگر مشاعره می کنیم. به جان عزیزیتان اغراق نمی کنم.
تا زد و انقلاب شد (باز هم یعنی ما نکردیم، خودش شد!) و ما به غربت غرب آمدیم. این بار دیگر از آن تمدن و فرهنگ و قالیچه و شعر خبری نبود. دوستان فرنگی همه ی ما را خمینی و خلخالی می دیدند. (حالا که الحمدلله ترفیع هم داده اند و شده ایم "تروریست")
آن زمان بایستی به تصویری که آنها از ما داشتند و اصلا "ما" نبود، افتخار کنیم و حالا هم باید از تصویری که اینها از ما دارند و باز هم "ما" نیستیم، شرمنده باشیم. درد سرتان ندهم، در نظر اینها ما هیچ وقت خودمان، یعنی "ما" نبودیم.
خوب، یکی از اثرات جانبی "غربت" این است که گاه می نشینی و از بیرون به خودت و فرهنگت و آن مرزها که قراردادهایی سیاسی و تاریخی بیش نیستند، نگاه می کنی. گاهی هم به آن واژه می رسی، "هویت" که در این سال ها از بس استعمالش کرده اند، زخمی شده و خود گرفتار بحران هویت. من هم مثل همه ی دیگران بارها به این پرسش ها رسیده ام. من کیستم؟ کجایی ام و از این قبیل ...
حضرت "مونتسکیو" اثری دارد به نام "نامه های ایرانی". اصل داستان تا آنجا که به یادم مانده در مورد شاهزاده ای ایرانی ست به نام "ربکا"! در پاریس مثلا. ربکا خانم ابتدا با لباس ایرانی اش در جمع فرانسویان ظاهر می شود. چه تعریف ها که از او نمی کنند. "نگاه کنید، واقعا به یک شاهزاده ی ایرانی می ماند"، "شاهزادگی از رفتار و سکناتش می بارد"، "خدای من، چه برازنده است"، و از این قبیل...
یک روز ربکا خانم تصمیم می گیرد "همرنگ جماعت" شود. پس با لباس فرانسوی به جمع فرانسویان می آید. اما متوجه می شود دیگر از آن تعریف و تمجیدها خبری نیست. انگار جماعت اصلا متوجه ی او نیستند. مثل این که "ربکا"یی که شبیه خودشان باشد، برایشان چندان جالب نیست. ربکا خانم که به اصطلاح جامعه شناسان و محققین امروزی دچار "بحران هویت" شده، در نامه ای به دوستش "بنین"، ضمن تعریف ماجرا، (انگار جایی هم اشاره می کند که بابا، من همان ربکا هستم، فقط لباسم عوض شده). بعد هم از "بنین" می پرسد؛ "راستی، چگونه می شود ایرانی بود"؟
شاید هم این روایت شخصی من از "نامه های ایرانی"ست و اصلا غرض و مرض آقای مونتسکیو این نبوده باشد. مهم هم نیست. چون آن مومن به تحقیق نه ایران را دیده بود و نه احتمالا می شناخت. خیلی که بخواهیم ارفاق کنیم، بگوییم که یک روز که با یکی از نشمه هایش در یکی از قهوه خانه های شانزه لیزه نشسته بوده بود، دید که کسی با ده بیست تا درشکه و کبکبه و دبدبه دارد رد می شود و مردم هم می روند به تماشا. از پیشخدمت پرسید چه خبره؟ او هم مثلا گفت موکب شاه ایران، شاه شاهان، سلطان صاحبقران در حال عبور است.
امیدوارم تا همین جا قانع شده باشی. اگرنه، شاید با مرور نامه های بعدی در این صفحات به قصد و غرض من هم برسی. شاید هم نرسی!
تا نامه ی بعدی ........
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|
دوشنبه ۸ تیرماه 1383
مرا همیشه حرف های دیگران به حرف کشیده. به همین دلیل هم عاشق نامه بوده ام و همیشه در انتظار ساعتی که پستچی از راه برسد.
این لذت را پست الکترونیکی و این کارت های تلفنی که هر روز ارزان تر می شوند، از من گرفتند. با این که این واقعیت چون زهری آرام آرام به کامم ریخت و پذیرفتم که نامه های پستی هم به تاریخ بپیوندند، اما هنوز هم با انگشت شماری از دوستان رابطه ی قلمی و پستی را حفظ کرده ام و اشاره ی بعضی را هم که "ای میل" ات را بده، "ای میل" ام را بگیر، زیر سبیلی در کرده ام، "شتر دیدی، ندیدی".
از بسیار یادگیری های شیرین این سال ها، یکی هم این بوده که "از مشکل نباید گریخت بلکه باید با تمام قد با آن رو در رو شد".
تن دادن به یادداشت "روزنگار" اینترنتی هم به این خاطر است. به قول دانمارکی ها "حالا که کوه به دیدار محمد نمی آید، محمد به کوه می رود". حالا که هر از چند گاه دوست نامه نگاری به شبکه ی جهانی اینترنت می پیوندد و از نامه های من یکی کم می شود، دیگر منتظر پستچی نمی مانم بلکه پستچی و پست را با همین وسیله ای که نامه ها را از من گرفت، به خانه و به اتاقم می آورم.
با خود قرار گذاشته ام تا آنجا بمانم و مقاومت کنم که تعداد نامه های دریافتی روزانه ام بیش از آن سال ها شود. اگر هم نشد، "روزنگار" را تخته می کنم، باخت را می پذیرم و برای حریف پیروز دست می زنم و هورا می کشم.
پس، بگرد تا بگردیم.
با سلام برای همه...
و تا نامه ی بعد ...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1383ساعت   توسط علی ابن عباس
|